(1/100135412)

پرسش:با احترام به استحضار مي رسانم که من چهل و نه سال دارم و فوق ليسانس هستم و در دوران نوجواني و جواني مطالعه ديني و مذهبي زيادي داشتم و در زمينه فقه و احکام شرعي و اصول و خداشناسي تا حد خودم و شايد هم براي زندگي در جامعه مدرن و علمي امروز با اندازه لازم اطلاعاتي کسب کرده ام اما به نظر مي رسد که نوجوانان امروز قدري بيدار تر و تيزهوش تر از ماها هستند. من دو پسر و يک دختر دارم که پسر اول دانشجوي فوق ليسانس و دختر ليساس و سومي سوم دبيرستان هستند. وقتي براي آنها از دين و مذهب و مکتب حرف مي زدم با اشتياق به حرف هايم گوش مي کردند اما گاهي اوقات سوالاتي را مطرح مي کردند که جواب قاطعي برايشان نداشتم اما با توجيهات من شايد قانع مي شدند اما حالا در جواب بعضي سوالاتشان سکوت مي کنم و هيچ جايي جوابي براي آنها پيدا نمي کنم و با مراجعه به علما و روحانيون محل و آشنا تنها با استناد استنباط خودشان و برداشت از روايات که واقعي بودنشان نيز جاي شک دارد جواب مي دهند که براي من قانع کننده نيست تا برسد به نوجوانان که جامعه را در وضع کنوني ديده و تجربه مي کنند و واقعيت هاي عيني موجود را که آنها مطرح مي کنند نمي شود انکار کرد. واقع مطلب اينست که گاهي خود من هم در شک و ترديد فرو مي روم چون عقل و منطق هم گاهي نظر آنها را همراهي مي کند و من جواب برايشان ندارم. لذا بدينوسيله از شما درخواست مي کنم که اگر جوابي داشتيد عنايت فرماييد و اگر در حوصله برنامه شما و کارشناسانتان نبود مرجع و منبعي را براي يافتن جواب، معرفي فرماييد.

مي گويند و سوال مي کنند و يا بحث مي کنند که: همه اطلاع داريم که در چين و پاکستان حدود بيست ميليون نفر در اثر سيل آواره، بي خانمان، کشته، و بيمار شده اند و چهار ميليون کودک در معرض شديدترين بيماري هاي عفوني قرار دارند، قحطي و کرسنگي وحشتناک در راه است. آيا طبق آنچه که تا به حال به ما گفته اند و جزو اعتقادات ماست، اراده و قدرت خداوند در اين فاجعه عظيم نقش دارد؟ يعني خدا تصميم گرفته و اين سيل ويرانگر را فرستاده تا اين همه فاجعه ببار آورد؟ اگر بگويم: بله، مي گويند: العياذ با الله اين جور خدايي را نمي توانيم قبول کنيم چون مي گوييم او مهربانتر از مادر است و هيچ مادري با فرزندش محال است همچين کاري بکند، حتي حاضر نمي شود خراشي بر پوستش وارد شود چه برسد به فلاکت و بدبختي!! و موارد زيادي مثل اين: زلزله بم، سونامي و... يعني همه چيز در يد قدرت اوست و اگر او بخواهد مي شود و اگر نخواهد نمي شود يعني همه چيز بسته به تصميم اوست و به قول روحانيون مشيت الهي است و مصلحت خداست که ما از آن سر در نمي آوريم. يا اين موارد طبق قانون طبيعي لايتغير مانند جاذبه کرات، گرم شدن زمين و ذوب شدن يخ هاي قطبي و هزار عامل ديگر که خداوند هيچ نقشي در لحظه ها بر آنها ندارد و در ابتداي خلقت با قوانين ثابت و غيرقابل تغيير آفريده شده اند اتفاق مي افتد و روي مي دهد؟ در اين صورت خدا هيچ دخالتي ندارد و تصميم و اراده خداوندي در به وجود آمدن و نيامدن اين فاجعه هيچ نقشي ندارد و، مانند اين که اگر فولاد را بر شيشه بکوبيم حتما شيشه مي شکند و هيچ وقت بر اثر برخورد فولاد و شيشه فولاد نمي شکند حتي اگر تمام انسان هاي دنيا و معصومين (عليهم السلام) هم دعا بکنند که خدا فولاد را بشکند. نمي شود، چون در اين صورت کل علم و تجربه و قوانين طبيعي را بايد کنار گذاشت و اگر بگوييم سيل ويرانگر نتيجه اعمال قوم و ملت و انسان هاست پس تقصير نوزادان بي گناه که هنوز به دنيا نيامده -كه بايد تقاص گناه هاي گذشتگان را بدهند- چيست؟ اگر بگوييم امتحان الهي است که دو تا ابهام بوجود مي آيد.

اول اين که امتحان را کسي مي گيرد؟ آن کس که امتحان شونده را نشناسد ولي خدا که به همه چيز آگاه است پس امتحان چه لزومي دارد؟

دوم اينکه آيا واجب است که عده بيشماري را در عذاب بيفکند که تعداد ديگري را امتحان کند؟ در روز بيست و يک ماه مبارک رمضان در برنامه کيميا بعد از افطار روحاني محترمي که آيت الله بودند و اسمشان را نتواستم بدانم در مورد شب قدر و آيه شريفه: ( تنزل الملائکه والروح...هي حتي مطلع الفجر) سخن مي گفتند و فرمود: هر قطره باران، توجه کنيد هريک قطره باران به فرمان خدا توسط يک ملک از آسمان بر زمين فرود مي آيد و هر عملي در اين جهان ملک مامور دارد از طرف خدا. اما در شب قدر تمام ملائک و روح نازل مي شوند اما اين ملائک با آن ملائک اخير فرق دارند و اين ملائک شب قدر انجام تمام امور کره زمين را بر عهده دارند.پس به اسنتاد اين آيه خدا تعداد بينهايت و بينهايت و بينهايت ملک را مامور کرده هر کدام يک قطره باران را بر سر اين مسلمانان بد بخت فرود بياورند؟ بلاخره بفرماييد که چگونه است. پس اين ماه رحمت و برکت براي بيست ميليون مسلمان چه نفعي دارد؟ اصلا بشر و بنده خدا چه جوري از رحمت خدا بهره مند شود آيا در بين بيست ميليون يک نفر هم نيست که خدا بخواهد به دادش برسد؟ مگه شوخي است جلوي چشم انسان نوزادش از بي آبي و تشنگي له له بزند و يک قطره آب نتواني بهش بدهي؟ جلوي چشمت بچه ات از بيماري گوارشي جان بدهد و دستت به هيچ جايي ند نباشد!! اين خداي رحمن کجاست؟ يا بايد چشمشان به دست کافران و يا بي دينان و يا اهل مذاهب و مکاتب ديگر در کشور هاي مستکبر باشد که کمکي بفرستند يا نه. تازه تکنولوژي ارسال کمک را داشته باشند يا نه، چون همه جا را آب گرفته و تخريب شده و دسترسي آسان نيست؟ دعا و استغاثه اين همه مومن چرا مستجاب نمي شود تا گره از گرفتاري هاي مسلمانان باز شود. مگر در پايان همه سخنراني ها و منبرها و دعاها اين همه مومن در دنيا براي گرفتاري هاي انسان ها و شفاي مريض ها دعا نمي کنند؟ همه بي حاست؟ يا مشقت و گرفتاري بيش از اين بايد باشد؟ زلزله ، رانش زمين، سونامي، آتشفشان، گرد بادها، سرطان ها؟ بيماري هاي گونان و ناشناخته، عقب ماندگي ها، بيماري هاي مادر زادي و هزاران هزار مشکلات که بشر نه قادر به پيش بيني آنهاست و نه قادر به کنترل

شق القمر. يعني دو نيم کردن کره ماه. براي اينکه انسان در روي زمين دوتکه شدن ماه را ببيند بايد دو نيمه ماه که از هم جدا مي شود هزاران کيلومتر از همديگر فاصله بگيرد تا از روي زمين و فاصله اي که بين کره ماه و کره زمين وجود دارد قابل رويت شود. هم چننين چيزي امکان دارد؟

مي پرسند که سيصد و شصت و سه روز(363) روز از سال بر اساس تقويم و تعيين دانشمندان علم نجوم ساعات شرعي و اوقات شب و روز با دقت يکصدم ثانيه براي ما آماده و اعلام مي شود که همه و همه بر اساس آن نماز مي خوانيم ، روزه مي گيريم، اذان مي گوييم سر ثانيه اعلام شده افطار مي کنيم، پنجشنبه و جمعه را مي فهميم و دقيقا بر اساس ساعات گرينويچ و تغييرات جفرافيايي (طول و عرض جغرافيايي) که هيچ کدوم از علمايي ديني قادر به تعيين و برآورد آنها نيستند، اعمال شرعي، اقتصادي، اجتماعي مان را انجام مي دهيم ولي در روز اول ماه مبارک رمضان و عيد فطر آين همه علم و تکنولوژي را قبول نداريم و نا ديده مي گيريم و همه ساله بر سر تعيين عيد فطر قيل و قال است و معلوم هم نمي شود که بلاخره چه روزي صحيح است. و در کشور هاي مسلمان روز هاي مختلف عيد فطر اعلام مي شود. با اين حساب تعدادي عيد فطر را روزه مي گيرند که حرام است. اما اگر تعيين دقيق اول ماه شوال را بعهده منجمها بگذارند براي تمام دنيا دقيقا تعيين و اعلام مي کنند. در حاليکه اين علم از ستارگاني حرف مي زند که ميليادها سال قبل بوده اند و از بين رفته اند ولي ما آنها را مي بينيم چون ميلياد ها سال نوري از ما فاصله دارند . اينان پيش بيني کرده اند که ستاره دنباله دار هالي در هفتاد و پنچ سال آينده از جلوي کره زمين عبور خواهد کرد و در فلان نقطه جغرافيايي با طول و عرض جغرافيايي مشخص و در فلان ساعت و دقيقه و ثانيه قابل رويت خواهد بود . آنوقت اينها نمي توانند چند ساعت آينده و وضعيت کره ماه را نسبت به زمين در روز آخر ماه رمضان تعيين کنند؟ اصلا اگر به پيشرفتهايي که در علم نجوم حاصل شده نظري بکنيم حيرت آور است و عظمت خلقت و آفريننده را تجلي مي کند و اگر در کشفيات و يافته هاي آنها داخل شويم از قدرت تخيل و درک ما خارج است ،مي گويند اصلا فرض کنيم که دو روز قبل و دو روز بعد از عيد فطر در تمام بلاد اسلامي که مجتهيدين حضور دارند هوا کاملا ابري باشد و ايشان نتوانند ماه را ببينند، تکليف چيست؟ 4-الف) از نظر شرع اسلام الکل نجس است و اگر کسي روي دستش زخمي باشد و با الکل که قويترين ضد عفوني کننده است تميز شود دست نجس شده و نماز خواندن باطل. در حاليکه اگر زخمي در دست باشد که آب نتوان زد، حکم اينست که تيمم کنيم يعني دست را بر خاکي که در تمام دنيا و طبق علوم امروزي حاوي هزاران هزار ميکرو ارگانيسم هاو ميکروبهاي گوناگون مضر است زده و بر صورت و چشم بماليم. ب) در شرع اسلام تراشيدن صورت حرام است در حاليکه از زمان تراشيدن صورت در ميان انسانها تا بحال کسي آسيبي از اين عمل نديده و به کسي و اجتماعي هم از تراشيدن ريش و سبيل وارد نشده ولي اين عمل حرام و ممنوع است اما استعمال دخانيات و مواد مخدر مانند ترياک که ميليونها بشر را آسيب جدي زده و خانواده ها را داغون کرده و کشورهارا عاصي کرده حلال است. ج) در اسلام مي فرماييند دختر را در 9 سالگي شوهر بدهيد و سنت پيامبر است. آيا در اين زمان شوهر دادن دختر نه ساله جنايت است يا عمل به سنت پيامبر؟ اين احکام را در زمان فعلي چگونه قبول کرده و به آنها عمل کنيم؟ 5- آيه صريح قرآن مجيد است که مي فرمايد ما به هرکس که بخواهيم فرزند مي دهيم و به هر کس بخواهيم فرزند پسر و به هر کس بخواهيم فرزند دختر و به هر کس نخواهيم فرزند نمي دهيم. الان علم و تکنولوژي به جايي رسيده است که ديگر اولا فرزند دار شدن در گرو تصميم زوجين است و کافي است که با مصرف قرص از خواست خدا براي فرزند دار شدنشان جلوگيري کنند .و اگر فرزند مي خواهند نوع فرزند خود را نيز تعيين کنند و از طريق تکنيک( آي وي اف) جنسيت فرزند خود را انتخاب و فرزند دار شوند و کساني هم که خداوند نمي خواهد فرزند دار شوند و نازا آفريده است مداوا مي کنند . آيا اينطور نيست؟يا جوابتان اينست که اينها وسيله هستند و اصل خواست خداست. و اگر خدا نخواهد درمان آنها جواب نمي دهد. در اينجا هم اين سوال را مطرح مي کنند که اگر خواست و مشيت خدا بر مداوا و شفاي مريض است اصلا چرا اول مريض مي کند؟دوما در چند ده سال پيش مشيت خدا بر شفا نمي بود؟ که ميليونها نفر مثلا بر اثر وبا مي مردند؟ يا خدا آن زمانها با وبا ملت و مردم را در معرض امتحان قرار مي داد ولي الان که واکسن وبا کشف شده و صد در صد جواب مي دهد خدا ديگر قادر به امتحان از طريق بيماري وبا نيست؟اينها مبهامتي است که وقتي در ذهن خودم مرور و حلاجي مي کنم ديوانه مي شوم و در پيش خودم گاهي احساس گناه و ترس از نارضايتي پروردگار عذابم مي دهد 5- ما اعتقاد داريم که مرگ و زندگي دست خداست و هيچ کس نمي داند که چه وقت مي ميرد. درسته؟ يکي از بستگان ما که سيزده ساله بود بيمار شد و بعد از چند وقت خانواده اش پولي جور کردند و او را به بيمارستان دي در تهران بردند و دو يا سه روز در آنجا بستري شد پزشکان گفتند که اين بچه را عذاب ندهيد و ببريد در منزل نگهداري کنيد . او دو ماه بيشتر عمر نمي کند . دقيقا چنين هم شد و سر دو ماه فوت کرد. در گذشته درصد بالايي از نوزادان در هنگام تولد تلف مي شدند ولي امروزه تقريبا اين آمار به صفر رسيده است . آيا نمي شود گفت که زندگي دست پول و بشر افتاده است؟ کسي که در بيمارستان مجهز متولد شود احتمال تلف شدنش صفر و کسي که در روستا متولد شود احتمال تلف شدنش بالاست. بيماري که بشر خوب بهش رسيدگي کند، زنده مي ماند و اگر بشر ازش دست بکشد مي ميرد. الانه ديگر بالاي نود درصد مرگ و مير ها را بشر مي داند و پيش بيني مي کند و بالاي نود درصد پيش بيني ها هم به عينه و در عمل درست مي باشد. حالا هم حتما جوابتان اينست که خدا اين علم و قدرت را به بشر ارزاني داشته است و پس در نهايت خواست خداست اگر نمي خواست اين توانايي را به بشر نمي داد. در اين صورت افراد بي پول که امکان رجوع بيمارانشان را به مراکز درماني مجهز ندارند شکايتشان را به کجا ببيرند؟فرض کنيد کسي بر اپر بيماري چشمش را از دست داده باشد دعا براي شفاي آن کس چه معني دارد ؟؟ مگر امکان بازگشت چشم تخليه شده وجود دارد؟همين ديروز شنبه مورخه سيزده شهريور هشتاد و نه در اخبار و برنامه هاي تلويزيون بر روي يک بيماري چشم و نا بينايي که در خراسان شمالي ايران شايع شده فوکوس شده بود آيا اينجا دعا و دين و مذهب مي خواهد براي آن بيجاره ها و بچه هاي مظلوم کاري بکند يا علم؟ خدا قرار است کاري بکند يا بشر؟ اينجاست که اين عارضه را نه علم توانسته بحساب بي فکري و سهل انگاري بشر بگذارد و نه عدم انديشيدن تمهيدات لازم براي پيشگيري از اين بيماري . در واقع هيچ عاملي را براي بروز اين عارضه نيافته اند که بگوييم تقصير خود بشر است که بايد عواقب آنرا تحمل کند ، آنهم بچه هاي بيگناه بايد عذابش را بکشند. حال اگر پزشکي تشخيص بدهد که بچه کور خواهد شد حتما اين اتفاق مي افتد و برعکس.

 

پاسخ:

با عذر پوزش از تأخیری که در ارائه پاسخ رخ داد. از آنجا که در ماه مبارک رمضان محقّقین این نهاد حضور نداشتند، کارها مقداری عقب افتاده اند.

مقال نخست:

ـ لیس کمثله شیء

مهربانی به آن معنایی که در انسانها معنی دارد ، برای خداوند متعال صفت نقص محسوب می شود. لذا چنین صفتی را نمی توان به خدا نسبت داد. مهربانی مادرانه اوّلاً صفتی غریزی است که ریشه در ترشّح برخی هورمونهای درون ریز دارد. لذا اگر اختلالی در ترشّح این هورمونها پیدا شود ، مهربانی مادرانه نیز دچار اختلال خواهد شد. ثانیاً مهربانی مادرانه ، اگر چه در مواردی به نفع  فرزند او تمام می شود ، ولی شخص مادر آن را صرفاً به نیّت نفع فرزند انجام نمی دهد ؛ بلکه نیاز خود او به محبّت ورزیدن است که وی را وادار به چنین کاری می کند. لذا اگر چنین مادری محبّت نورزد ، خودش احساس کمبود می کند. همان گونه که وقتی ما به نیازمندی کمک می کنیم ، برای این است که حسّ همنوع دوستی خود را ارضاء نماییم و الّا دچار عذاب وجدان می شویم. به تعبیر دیگر ، تمام کارهای آدمیان برای رفع نقص خودشان و کسب کمالات وجودی است ؛ و چنین کاری در مورد خدایی که کمال محض می باشد ، بی معنی است. ثالثاً مهربانی مادرانه ، اگر چه در مواردی به نفع  فرزند او تمام می شود ، ولی همواره چنین نیست ؛ و برخی مادرها برای ارضاء حسّ مادرانه ی خویش ، دست به محّبت ورزی مخرّب زده ، فرزند خود را از تربیت درست و کسب برخی کمالات ، که در سایه ی تحمّل برخی مشکلات می باشد ، محروم می سازند. در حالی که محال است خداوند رحمان و رحیم ـ نه مهربان ـ  بنده ی خود را از کسب کمالات محروم سازد ؛ بلکه هر آنچه برای بنده کمال آور باشد ، خداوند متعال آن را در اختیار بشر قرار می دهد ؛ حتّی بلاها و مصیبتها و جهنّم نیز نوعی وسیله ی ایجاد کمال برای برخی بندگان می باشند.  

امّا اینکه گفته می شود: خدا مهربانتر از مادر می باشد ؛ به این معنا نیست که محبّت خدا نیز از سنخ مهر مادری است ؛ بلکه مقصود این است که خود همان غریزه ی مادرانه نیز موهبتی از جانب خداست تا مادران ، مراقب فرزندان خود باشند و آنها را از آفات محیطی حفظ نمایند. اوست که بدن مادر را چنان آفریده که هرمونهای مربوط به مهر مادری را ترشّح نماید؛ و اوست که بدن را چنان آفریده که به محض تولّد فرزند، شیر در سینه ی او ترشّح می شود. و اوست که در وجود فرزند، غریزه ی مکیدن را قرار داده ، در حالی که توان فوت کردن و تف کردن را ندارد؛ حال آنکه مکانیسم فوت کردن و تف کردن، ساده تر از مکانیسم مکیدن می باشد. همینطور در او غریزه ی گریه نهاده تا اعلام نیاز کند؛ حال آنکه توان خنده ندارد؛ در حالی که مکانسیم گریه پیچیده تر از مکانیسم خنده است.

آری مهر مادری ، یکی از ظهورات رحمت الهی است ؛ کما اینکه جهنّم و بلایا و مصائب نیز ظهوری از رحمت رحمانیّه می باشند ، چرا که رحمت رحمانیّه ، شامل رحمت رحیمیّه (رحمت خاصّ) و غضب خداوند متعال می باشد. وقتی پدری برای تشویق فرزند خود در امر تحصیل دانش ، به او جایزه می دهد ، نوعی رحمت است ؛ آنگاه هم که او را به خاطر فرار از مدرسه تنبیه می کند ، باز از سر رحمت می باشد ، اگر چه ظاهر آن غضب است. وقتی پزشکی به کودک خردسالی آمپول می زند ، از نظر خود کودک ، آن پزشک موجود بدی محسوب می شود ؛ امّا والدین او به خاطر لطفی که پزشک در حقّ فرزندشان کرده از او تشکّر می کنند. وقتی کودکی را مار گزیده است ، دوستداران او ، دست و پای او را بسته و جای نیش مار را تیغ می زنند تا زهر، وارد خون نشود. این کار از سر رحمت و عطوفت است ، امّا خود کودک متوجّه رحمت بودن آن نمی شود ؛ کما اینکه اگر بیگانه ای هم از ماجرا آگاه نباشد ، خیال می کند که به این کودک ظلم می کنند. بلاها و مصیبتها و بیماری ها نیز به منزله ی آمپول و تیغ خدا هستند که با آنها زهر صفات رذیله را از وجود انسان بیرون می کشد. خداوند متعال می فرماید: امّا انسان، هنگامى كه پروردگارش وى را مى‏آزمايد، و عزيزش مى‏دارد و نعمت فراوان به او مى‏دهد، مى‏گويد: پروردگارم مرا گرامى داشته است. (15) و امّا چون وى را مى‏آزمايد و روزى‏اش را بر او تنگ مى‏گرداند، مى‏گويد: پروردگارم مرا خوار كرده است. (16) امّا چنین نیست ، بلكه يتيم را نمى‏نوازيد (17) و بر خوراك (دادن‏) بينوا همديگر را بر نمى‏انگيزيد (18) و ميراث (ضعيفان‏) را چپاولگرانه مى‏خوريد (19) و مال را دوست داريد، دوست داشتنى بسيار (سوره فجر) یعنی این امور برای آن است که این صفات رذیله از شما کنده شود یا شما را از گرفتار شدن به این صفات باز دارد. کما اینکه جهنّم نیز برای پاک ساختن انسانها از ملکات حیوانی و شیطانی است. انسانهای زشت کردار ، گرفتار اوصاف انواع حیوانات و شیاطین می باشند ؛ لذا در آخرت با صورت همان موجودات محشور می شوند و آنگاه خداوند متعال بنده ی فرمانبرداری از بندگان خود را که جهنّم نام دارد، مأمور می کند تا این صورتهای غیر انسانی را از وجود انسانهای زشت کردار پاک نماید ؛ و او به شیوه ی خود یک یک این صورتها را از وجود انسان می زداید ، همانگونه که جرّاح پلاستیک  با تیغ تیز، عیب را از چهره می زداید و آتش کوره ، ناخالصی را از چهره ی سنگ طلا  زدوده ، آن را تبدیل به طلای درخشان می کند. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزيزاً حَكيماً  ـــــ هر گاه پوستهاى تنشان بريان گردد(و بسوزد)، پوستهاى ديگرى به جاى آن قرار مى‏دهيم، تا عذاب را بچشند. همانا خداوند، عزیز و حكيم است (النساء:56) اهل معرفت فرموده اند: مراد از این پوست ، همان پوسته ی غیر انسانی اهل جهنّم است که ظهور ملکات درونی آنهاست ؛ و کار جهنّم این است که این ملکات را می سوزاند تا شخص به فطرت الهی خود ، که زیر این پوسته های غیر انسانی دفن شده ، بازگردد. در این هنگام است که شخص جهنّمی خود را انسان یافته و از جهنّم نجات می بابد. لذا جهنّم برای اکثر قریب به اتّفاق مردم، ابدی نبوده وسیله ی تزکیه و طهارت است؛ و جز آنها که ذاتشان عین جهنّم شده، کسی در جهنّم نخواهد ماند. اینها خودشان جهنّم می باشند و دیگران نیز به آتش اینها می سوزند. اینها هیزم جهنّمند. ... أُولئِكَ هُمْ وَقُودُ النَّار ــ ایشانند هیزم آتش(جهنّم) (آل‏عمران:10)

ــ کار پاکان را قیاس از خود مگیر ــ گرچه باشد در نوشتن، شیر شیر

باید توجّه داشت که کمال بودن امری برای یک موجود ، به این معنی نیست که آن امر برای موجود دیگر نیز کمال محسوب شود. برای مثال ، شاخک داشتن ، کمال برای بسیاری از حشرات می باشد ، امّا این امر ، کمال انسان محسوب نمی شود. پس باید متوجّه بود که کمال بودن یک صفت برای انسان ، دلیل نمی شود که آن صفت ، در حقّ خداوند متعال نیز کمال باشد.  امام باقر (ع) فرمودند: كلما ميزتموه بأوهامكم في أدق معانيه مخلوق مصنوع مثلكم مردود إليكم و لعل النمل الصغار تتوهم أن لله تعالى زبانيتين فإن ذلك كمالها و يتوهم أن عدمها نقصان لمن لا يتصف بهما و هذا حال العقلاء فيما يصفون الله تعالى به‏ ــــــ هر آنچه که شما آن را بازشناسی می کنید در اوهام خودتان در دقیقترین معانی اش ، مخلوق و مصنوعی است مثل خودتان ؛ که به خودتان باز می گردد . چه بسا مورچه ی ریز ، خیال می کند که همانا برای خداوند متعال نیز دو تا شاخک است. چرا که شاخک داشتن کمال خودش است و خیال می کند که شاخک نداشتن نقصان است برای که شاخک ندارد. حال عقلا نیز در توصیف خداوند متعال به همین گونه است. (بحار الأنوار ، ج‏66، ص293)

تمام اوصاف بشری ، مثل ذات خود انسان ، مخلوق خدا بوده ، ممکن الوجود می باشند ؛ در حالی که اوصاف ذاتی خداوند متعال ، عین ذات او بوده ، واجب الوجود می باشند. پس خداوند سبحان ، منزّه از آن است که متّصف به اوصاف مخلوقات خویش باشد. چرا که لازمه ی این امر ، ممکن الوجود شدن خداست. امیرمومنان (ع) در خطبه اوّل نهج البلاغه می فرمایند: كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ  ـــــــ كمال اخلاص ، خدا را از صفات مخلوقات جدا كردن است ، زيرا هر صفتى نشان مى‏دهد كه غير از موصوف ، و هر موصوفى گواهى مى‏دهد كه غير از صفت است ؛ پس كسى كه خدا را با صفت مخلوقات تعريف كند او را به چيزى نزديك كرده ، و با نزديك كردن خدا به چيزى ، او را دو تا شمرده است ( یا برای او دومی شمرده است) ؛ و آنکه دو خدا قائل شده ( یا برای خدا دومی قائل شده ) ، اجزايى براى او تصوّر نموده ؛ و کسی که براى خدا جزء قائل شود، او را نشناخته است

حاصل:

پس معلوم شد که خدا رحمان و رحیم است امّا به آن معنایی که لایق ذات کامل او باشد. بر این اساس بلاهایی هم که از جانب او بوده نتیجه ی عمل زشت خود شخص نباشد ، برای به کمال رساندن انسان و عین رحمت است. لذا او تنها کمال بنده ی خود را می خواهد و کاری را با او انجام می دهد که به نفع خود اوست. اگر ثروت و رفاه و سلامتی به نفع کمال حقیقی شخصی باشد ، به او ثروت و رفاه و سلامتی می دهد و  اگر فقر و بیماری و مشقّت به نفع کمال حقیقی شخصی باشد ، فقر و بیماری و مشقّت را نصیب وی می کند. البته توجّه شود: می گوییم کمال حقیقی نه کمال توهّمی که خودمان برای خودمان بافته ایم و با آنها خودمان را گول می زنیم. از منظر الهی مهندس و پزشک و مجتهد و فیلسوف و ... شدن کمال نیست. بی سوادی که یک آن به خدا توجّه نماید، در عالم واقع، افضل است از آنکه تمام علوم زمان را دارد ولی به خدا توجّه ندارد. آنکه همه چیز دارد ولی توجّه به خدا ندارد، الاغ گردن کلفتی است که می تواند تا دم مرگ، بار سنگینی را حمل کند. مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفارا ــــ كسانى كه مكلف به تورات شدند ولى حق آن را ادا نكردند، مانند درازگوشى هستند كه كتابهايى حمل مى‏كند (الجمعة:5). علم و خدمت به خلق و ... با توجّه به خدا ارزشند و بی توجّه به خدا وبال گردن. چون ارزش فعل را با غایتش می سنجند. علم و خدمتی که برای پر کردن شکم است، ارزشش به اندازه ی شکم و محتویّات آن است، نه بیشتر. مخلص کلام آنکه خیر حقیقی بنده اش را می خواهد نه خیری را که ما آن را خیر بنده توهّم کرده ایم.

... عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏ ــــ چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است؛ و چه بسا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است؛ ئر حالی که  خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانيد (البقرة:216). وقتی مادری مهر مادری غریزی را کنار نهاده و با مهر عقلانی فرزند خود را از خوردن لواشک و پفک و بیسکویت و کنسرو و امثال آن باز می دارد و به جای آنها به او زیتون تلخ و شیر بدون شکر و امثال اینها می خوراند، کودک با علم اندک خود یقین دارد که مادرش ظالم است؛ امّا در واقع امر، چنین مادری رحیم است نسبت به فرزندش. اگر مادری پزشک دید که پای فرزندش قانقاریا شده و سیاهی آن به طرف زانو و ران پیش می رود، مکن است تحت تأثیر مهر مادری غریزی جرأت بریدن آن را به خود ندهد، امّا اگر طبق مهر عقلانی جرأت نمود و پای فرزندش را برید، حقیقتاً رحیم است نسبت به فرزندش؛ اگر چه فرزند به او به چشم جنایتکار نگاه می کند. آنکه خدا را ظالم می بیند، یا خدایش بسیار کوچک است؛ یا خودش را آن قدر بزرگ می داند که خیال می کند می تواند تمام مصالح حقیقی را ادراک نماید.

فَعَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ يَجْعَلَ اللَّهُ فيهِ خَيْراً كَثيراً ـــ پس چه بسا چیزی را ناخوش می دارید در حالی که خداوند در آن خیر فراوانی را نهاده است (النساء:19)

... وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ يَجْعَلَ اللَّهُ فيهِ خَيْراً كَثيراً  ـــ و با آنان (زنان ناسازگار) ، بطور شايسته رفتار كنيد! و اگر از آنها، كراهت داشتيد، (فوراً تصميم به جدايى نگيريد!) چه بسا چيزى خوشايند شما نباشد، و خداوند خير فراوانى در آن قرار مى‏دهد (النساء:19)

امام صادق (ع) فرمودند: إِنَّ عَظِيمَ الْأَجْرِ لَمَعَ عَظِيمِ الْبَلَاءِ وَ مَا أَحَبَّ اللَّهُ قَوْماً إِلَّا ابْتَلَاهُمْ ـــ  همانا پاداش عظیم همراه با بلای بزرگ است ؛ و خدا قومی را دوست نمی دارد مگر اینکه گرفتار بلایشان می کند. (الكافی ، ج2 ، ص252)

و فرمودند: إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبَاداً فِي الْأَرْضِ مِنْ خَالِصِ عِبَادِهِ مَا يُنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ تُحْفَةً إِلَى الْأَرْضِ إِلَّا صَرَفَهَا عَنْهُمْ إِلَى غَيْرِهِمْ وَ لَا بَلِيَّةً إِلَّا صَرَفَهَا إِلَيْهِمْ ـــــ برای جدای عزّ و جلّ بندگانی در زمین هست از بندگان خالص که خدا تحفه ای از آسمان نمی فرستد مگر اینکه آن تحفه را از آن بندگان بر می گرداند به سوی دیگران ؛ و بلایی نازل نمی شود مگر اینکه آن را متوجّه اینان می کند. (الكافي ، ج2 ، ص253 )

امام صادق (ع) به سَدیر صیرفی فرمودند: إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً وَ إِنَّا وَ إِيَّاكُمْ يَا سَدِيرُ لَنُصْبِحُ بِهِ وَ نُمْسِي ــــ  همانا خدا هر که را دوست بدارد او را به شدّت در بلا می پیچد ؛ و ما و شما ای سَدیر روز را با بلا آغاز و با بلا به سر می بریم (الكافي ، ج2 ، ص253 )

امام باقر (ع) فرمودند: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِذَا أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً وَ ثَجَّهُ بِالْبَلَاءِ ثَجّاً فَإِذَا دَعَاهُ قَالَ لَبَّيْكَ عَبْدِي لَئِنْ عَجَّلْتُ لَكَ مَا سَأَلْتَ إِنِّي عَلَى ذَلِكَ لَقَادِرٌ وَ لَئِنِ ادَّخَرْتُ لَكَ فَمَا ادَّخَرْتُ لَكَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكَ ــــ همانا خدا هر که را دوست بدارد او را به شدّت در بلا می پیچد و بلا را به شدّت بر او می بارد. پس چون بنده ، خدا را بخواند ، می گوید: لبّیک بنده ی من ! اگر بخواهم در برآوردن خواسته ات عجله کنم بر آن قدرت دارم و اگر بخواهم، آن را برایت ذخیره می کنم ؛ پس چیزی برایت ذخیره نمی کنم مگر اینکه برای تو خیر است(الكافي ، ج2 ، ص253 )

عبد الرَّحمن بن الحجاج گوید: ذُكِرَ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الْبَلَاءُ وَ مَا يَخُصُّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الْمُؤْمِنَ فَقَالَ سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ أَشَدُّ النَّاسِ بَلَاءً فِي الدُّنْيَا فَقَالَ النَّبِيُّونَ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ وَ يُبْتَلَى الْمُؤْمِنُ بَعْدُ عَلَى قَدْرِ إِيمَانِهِ وَ حُسْنِ أَعْمَالِهِ فَمَنْ صَحَّ إِيمَانُهُ وَ حَسُنَ عَمَلُهُ اشْتَدَّ بَلَاؤُهُ وَ مَنْ سَخُفَ إِيمَانُهُ وَ ضَعُفَ عَمَلُهُ قَلَّ بَلَاؤُه‏ ــــ  نزد امام صادق (ع) از بلا یاد شد ، و از آنچه خدا آن را تنها برای مومنان قرار داده است. پس امام فرمودند: از رسول خدا پرسیده شد که در این دنیا چه کسی از مردم بیشتر در بلاست؟  رسول خدا فرمودند: نخست انبیاء و سپس هر که به ترتیب شبیه تر است به آنان ؛ و مومن به اندازه ی ایمان و عمل صالحش بلا داده می شود. پس هر که ایمانش صحیح و عملش نیک باشد بلایش شدیدتر می شود و هر که ایمانش سست و عملش ضعیف باشد ، بلایش کم می گردد.(الكافی ، ج2 ، ص252)

البته باید توجّه داشت که منظور از این بلایا ، بلایای غیر اختیاری است نه بلایایی که خود شخص با سوء اختیار خویش بر سر خود می آورد. لذا در کنار این احادیث، احادیث دیگری نیز وجود دارند، که برخی بلاها را نتیجه ی طبیعی عملکرد مردم می دانند؛ کما اینکه خداوند متعال فرمود: ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذيقَهُمْ بَعْضَ الَّذي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ــــ فساد و تباهی ، در خشكى و دريا ظاهر گشت بخاطر دستاورد مردمان ؛ تا خدا بچشاند به ایشان، نتيجه ی بعضى از اعمالشان را  ، شايد که بازگردند(الروم:41) ؛ بسیاری از سیلها و طوفانها نتیجه ی تخریبی است که بشر در طبیعت نموده است. جوّ زمین پر از گازهای مضرّ گشته، چرا؟ چون ما هوس کرده ایم هر روز وسائل زندگیمان را نو کنیم و برای خودمان نیازهای تازه بتراشیم. سرعت هم بهانه است. سرعتمان زیاد شده، ولی یادمان رفته که ارحامی چون خاله و عمو و عمّه و دایی داریم که در دو کوچه آن طرفتر زندگی می کنند و خدا دیدارشان را بر ما واجب ساخته است. بشر به خیال خود برای رفاه بیشتر، طبیعت را نابود می کند، در حالی که استرسها چند برابر شده اند؛ بیماری هایی به وجود آمده اند که قبلاً وجود نداشته اند؛ لذّتهای خالص از زندگی رخت بربسته اند ؛ و ... . یادش بخیر آن نان و سبزی و میوه های خوشمزّه ای که در کودکی می خوردیم. چه خوشمزّه و دلچسب بودند. چون کود شیمیایی و سمّ به خودشان ندیده بود.

امّا اینکه اکثر مردم بلایای الهی را بد می دانند ، ناشی از جهل آنهاست. همانگونه که کودکان، آمپول را بد و پزشک را موجودی ترسناک فرض می کنند. در حالی که بزرگترها عالمند که آمپول خیر است و پزشک فردی است دوستدار انسانها. این است که خداوند متعال می فرماید: ... عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ  ـــــ بسا چيزى را ناخوش داشته باشيد در حالی كه آن به سود شماست و بسا چيزى را دوست داشته باشيد در حالی كه به زيان شماست ، و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانيد. (البقرة: 216 )

آری این ما کودکان خردسال بزرگ پیکریم که ناملایمات زندگی را چون آمپول شفا بخش ، شرّ و نامهربانی می انگاریم امّا شیفتگان محبّت پروردگار به عمق حوادث نظر کرده ، پشت زلف سیاه و آشفته ی بلایا صورت زیبای یار دیده می گویند: اگر با من نبودش هیچ میلی ـــ چرا ظرف مرا بشکست لیلی. لذا چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.

جناب حافظ شیرین بیان چه خوش سروده است که:

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیو ی شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشّاق ، سِپَند رخ خود می دانست
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود

گرچه می گفت که زارت بکشم ، می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود.

 

سخن آخر در این باب آنکه:

خداوند متعال با سنّت ثابتی که در عالم خلقت نهاده، همه را به سوی خیرشان رهنمون است، گاه با ظاهری خوش و گاه دیگری با ظاهری ناخوش. لذا بیننده باید عاقل باشد تا از حدّ حواسّ و احساسات کودکانه رهیده ، با نگاه حکیمانه ، هدف غایی را دیده و در راستای آن حقیقت حوادث را دریابد. آنگاه قضاوتها تفاوت خواهند نمود.

خداوند متعال در تفسیر آیه ی عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ، قصّه ی حضرت موسی و حضرت خضر را بیان داشتند، تا عاقلان دریابند پشت پرده ی عالم را و کودکان همچنان بازی کنند و سرگرم شوند. و غیر از این چه کنند، که کودک را پندار و بازی مناسبِ حال است. فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذي يُوعَدُونَ  ـــ پس آنان را به حال خود واگذار تا در پندار خود فروروند و بازى كنند تا زمانى كه روز موعود خود را ملاقات نمايند (المعارج:42).

در این مقام برای آنکه موسی صفت در پی حکمت امور است، داستان موسی و خضر را از سوره کهف آیه 60 به بعد باز می گوییم و در ادامه توضیحی مختصر خواهیم داد.

و هنگامى كه موسى به جوان [همراه‏] خود گفت: همچنان خواهم رفت تا به محل تلاقى دو دريا برسم، هر چند مدتى طولانى به راه خود ادامه دهم.

61 پس چون به محل تلاقى آن دو دريا رسيدند، ماهى خود را [كه براى تغذيه بود] فراموش كردند، پس [ماهى‏] راه خود را در دريا پيش گرفت.

62 و چون از آن جا گذشتند، موسى به جوان همراه خود گفت: غذايمان را بياور كه راستى ما از اين سفر خستگى بسيار ديديم.

63 گفت: آيا به ياد دارى؟ وقتى كنار آن صخره جا گرفته بوديم، من [به آب افتادن‏] ماهى را فراموش كردم [كه با تو بگويم‏] و جز شيطان فراموشم نساخت از اين كه يادآور آن شوم، و ماهى به طور عجيبى راه خود را در دريا پيش گرفت.

64 گفت: اين همان [جايگاه خضر] است كه به دنبالش بوديم، آن‏گاه پى‏جويانه ردّ پاى خود را گرفتند و برگشتند.

65 تا اين كه [خضر] بنده‏اى از بندگان ما را يافتند كه از جانب خود به او رحمتى عطا كرده و از نزد خود به او دانشى آموخته بوديم.

66 موسى به او گفت: آيا از پى تو بيايم تا از حكمتى كه تعليم شده‏اى به من بياموزى؟

67 گفت: تو هرگز نمى‏توانى همراه من شكيبايى كنى.

68 و چگونه مى‏توانى امرى را كه به اسرارش احاطه ندارى تحمّل كنى؟

69 گفت: اگر خدا خواهد شكيبایم خواهى يافت و در هيچ كارى تو را نافرمانى نخواهم كرد.

70 گفت: پس اگر از پى من آمدى، از چيزى سؤال مكن تا خود از آن با تو سخن آغاز كنم.

71 پس به راه افتادند، تا وقتى كه سوار كشتى شدند [خضر] آن را سوراخ كرد. موسى گفت: آيا كشتى را سوراخ كردى تا سرنشينانش را غرق كنى؟ واقعا به كار ناروايى مبادرت كردى!

72 گفت: آيا نگفتم كه تو هرگز نمى‏توانى همراه من شكيبايى كنى؟

73 موسى گفت: به سبب آنچه فراموش كردم مرا مؤاخذه مكن و در كارم بر من سخت مگير.

74 پس برفتند تا به نوجوانى برخوردند، پس [خضر] او را كشت. موسى گفت: آيا بى‏گناهى را بى‏آن كه كسى را كشته باشد كشتى؟ واقعا كار منكرى مرتكب شدى!

75 گفت: آيا به تو نگفتم كه هرگز نمى‏توانى همراه من شكيبايى كنى؟

76 موسى گفت: اگر از اين پس چيزى از تو پرسيدم، ديگر با من همراهى نكن و از جانب من البته معذور خواهى بود.

77 پس راه افتادند، تا وقتى كه به مردم قريه‏اى رسيدند، از اهل آن غذا خواستند، ولى آنها از مهمان كردنشان ابا كردند. پس در آن جا ديوارى يافتند كه مى‏خواست فرو ريزد. [خضر] آن را به پا داشت. موسى گفت: اگر مى‏خواستى، براى اين كار مزدى مى‏گرفتى.

78 گفت: اين [زمان‏] جدايى ميان من و توست. هم اينك تو را از باطن آنچه كه نتوانستى بر آن صبر كنى خبردار مى‏كنم.

79 امّا آن كشتى، مال بينوايانى بود كه [با آن‏] در دريا كار مى‏كردند، پس خواستم آن را معيوب كنم، چون پشت سرشان پادشاهى بود كه هر كشتى [سالمى‏] را به زور مى‏گرفت.

80 و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش هر دو مؤمن بودند، پس ترسيديم مبادا آن دو را به طغيان و كفر بكشاند.

81 پس خواستيم كه پروردگارشان آن دو را به پاك‏تر و مهربان‏تر از او عوض دهد.

82 و اما آن ديوار از آن دو پسر بچه يتيم در آن شهر بود، و زير آن گنجى براى آن دو وجود داشت، و پدرشان مردى شايسته بود، پس پروردگار تو خواست آن دو يتيم به حدّ رشد برسند و گنج خويش را بيرون آورند، كه رحمتى بود از پروردگار تو. و اين كارها را از پيش خود نكردم. اين بود راز آنچه نتوانستى بر آن صبر كنى.

 

در این جریان، هر کاری که حضرت خضر (ع) انجام می دهد ، در حقیقت بر طبق سنّت تکوینی خداست که خداوند متعال تحقّق آن را اراده نموده است ؛ و جناب خضر (ع) صرفاً مأمور خداوند متعال در عالم تکوین می باشد ، همانگونه که جناب عزرائیل و دیگر فرشتگان ، مأمور تکوینی خدا هستند. امّا حضرت موسی (ع) رسول خداوند متعال می باشد ، لذا در این جریان هر چه از زبان او بیان می شود ، حکم شرع می باشد و امروز فقها می توانند بر مبنای سخنان آن بزرگوار ، حکم شرعی صادر نمایند. مثلاً در این جریان حضرت موسی خطاب به جناب خضر فرمود: أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَيْئًا نُّكْرًا ـــــ آيا شخص بى‏گناهى را بدون اينكه كسى را به قتل رسانده باشد كشتى واقعا كار ناپسندى مرتكب شدى ؛ از این سخن حضرت موسی می توان استفاده نمود که پس کشتن شخص به عنوان قصاص ، جایز می باشد. و اگر حضرت موسی (ع) نمی دانست که حضرت خضر مأمور باطنی خداست ، شرعاً بر او واجب بود که جناب خضر را به جرم قتل عمد مجازات نماید. امّا وقتی با تذکّر حضرت خضر متوجّه می شد که او صرفاً مجری احکام تکوین می باشد ، به خاطر اعتراضش ، از حضرت خضر طلب گذشت می کرد.

پس باید دانست که اين جریان در حقيقت تبلورى از جريان يافتن امور بر طبق سنن تکوینی الهى است ؛ و در حقيقت نمایشی بوده که از جريان يافتن اراده ی الهى در عالم تکوین پرده بر می داشته ؛ لذا خود خضر(ع)نیز فرمودند: وَ مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ـــ و من اين را خودسرانه انجام ندادم (كهف: 82). بنابراين كار خضر(ع) نمايشى از پشت پرده ی اموری است كه دائماً در اين جهان اتفاق مى‏افتند. برای مثال چه بسيار مواردى كه كودكى به دليل همان شرايطى كه براى پدر و مادر آن كودک در جریان خضر و موسی بود ، به واسطه بيمارى ، تصادف ، قتل و ... از دنیا مى‏رود؛  و خداوند او را از سر راه پدر و مادرش برمى‏دارد و چه گنج‏ها كه حفظ مي كند و چه کشتی ها و ماشینها که می شکند تا صاحبانش را از ضرری بزرگتر برهاند ؛ و ... . امّا ما افراد عادی خیال می کنیم که همه ی این امور اتّفاقی بودند ؛ غافل از این که هیچ برگی از درختی نمی افتد مگر به اذن و اراده ی تکوینی خدا.

اگر این جریان را از نگاه والدین آن کودک و صاحبان آن کشتی و صاحبان آن گنج ، نظر کنیم ، خواهیم دید که مشابه آن جریانات بارها برای خود ما نیز رخ داده اند و بی شکّ همه نیز به اراده ی تکوینی خدا بوده اند ؛ و چه بسا در برخی از آنها دست پنهان حضرت خضر نیز حضور داشته است. والدین آن کودک یقیناً همواره قاتل فرزندشان را نفرین خواهند نمود ؛ ولی هیچگاه هم نخواهند فهمید که قتل او به نفع خود آن فرزند و به نفع آنان بوده است. چون اگر آن فرزند می ماند، به اختیار خود کافر گشته اهل جهنّم می شد؛ ولی قبل از کفر از دنیا رفت، لذا اهل جهنّم نخواهد بود. والدین او نیز با رفتن او هم از کفر رهیدند، هم فرزندی صالح نصیبشان شد. امّا هیچگاه این خیرات را ندانستند و همواره مردن فرزندشان را شرّ پنداشتند و بر قاتلش لعن نمودند. صاحبان آن کشتی نیز ابتدا عامل تخریب کشتی خود را نفرین می کنند ؛ ولی بعداً ، که پادشاه کشتی ها را تصاحب نمود و از کشتی معیوب آنها گذشت، می فهمند که خیرشان در همان بوده است. لذا پیش خود می گویند: این از فضل خدا بود که کشتی ما را سوراخ نمودند. آنکه این کشتی را سوراخ نموده گویا مأمور خدا بوده است. امّا صاحبان آن گنج ، هیچگاه نمی فهمند که چه لطفی در حقّشان شده است.

هر کدام ماها نیز با این سه قسم کار خدا در مورد خودمان و دیگران، روبرو هستیم. حضرت خضر(ع) خواست پرده از این راز برای حضرت موسی ــ به عنوان یک شخص دیندار ــ بردارد تا او و ما بدانیم که در هر حال باید شاکر خدا بود و باید دانست که چه بسیار مصائب که در حقیقت خیر ما در آنهاست و ما آنها را شرّ می پنداریم و هیچگاه هم از خیر بودنشان آگاه نمی شویم ؛ و چه بسیار مصائب که خیر بودنشان بعداً برای ما روشن می شود ؛ و چه بسیار الطاف الهی که تا آخر عمر نیز از آنها آگاه نخواهیم شد. لذا خداوند متعال کلّ این جریان را یکجا گرد آورده و فرمود: عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ــــ چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است ؛ و چه بسا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است ؛ در حالی که خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانيد(البقرة:216)

آنها که در سیل مثلاً پاکستان مردند، یا عجل حتمی آنها رسیده بود و باید می مردند که مردند یا کسانی بودند که هنوز عمرشان باقی بود و با عجل معلّق مردند. گروه اوّل حکمشان معلوم است. چون اگر سیلی هم نبود باز می مردند. امّا گروه دوم، چند دسته اند. گروهی چه بسا اگر می ماندند بیشتر گناه می کردند. لذا مردن برای آنها نعمت بود. گروهی دیگر اگر می ماندند ثواب می کردند، لذا خداوند متعال آنها را در برزخ و آخرت، عوض خواهد داد. همان گونه که خداوند متعال فقرا و ناقص العضوها را در برزخ و آخرت عوض می دهد. لذا اینها ضرر نکرده اند. البته اینجا نفرمایید که چرا خدا به کسی که کاری نکرده عوض می دهد؟ چون احسان و فضل، نقص نیست تا بر خدا قبیح باشد. او اگر عدالت ورزد ، اعتراضی بر او نتوان کرد، کجا رسد که احسان کند. بلی خدا کسی را بی گناه عذاب نمی کند. و البته نگوییم: پس چرا مصیبت می دهد و می می میراند؟ چون نه مصیبت عذاب است نه مرگ. مرگ ترقّی وجودی است به عالم برزخ، و ترقّی خیر است. جهنّم نیز نتیجه ی مرگ نیست، نتیجه عمل خود شخص است. لذا در پس مرگ جهنّم رفتن ، نتیجه ی مرگ نیست تا به سبب آن، مرگ را شرّ بدانیم. بلا و مصیبت نیز یا برای تبیه(بیدار نمودن بدکاران) است، یا کفّاره ی گناه مومن است تا عذاب آخروی نبیند، یا برای ارتقاء مقام می باشد در اولیاء. چرا که برخی مقامات عرفانی مثل مقام صبر و مقام رضا پدید نمی آیند مگر در کوره ی حوادث. حضرت على عليه السّلام فرمودند: إِنَّ الْبَلَاءَ لِلظَّالِمِ أَدَبٌ وَ لِلْمُؤْمِنِ امْتِحَانٌ وَ لِلْأَنْبِيَاءِ دَرَجَةٌ وَ لِلْأَوْلِيَاءِ كَرَامَة ـــــــــ  بلا و گرفتارى براى ستمگر ادب است ، و براى مؤمن امتحان ، و براى پيامبران درجه و براى اولياء كرامت می باشد. (بحار الأنوار ، ج‏64 ،ص235)

یعنی خداوند متعال با مصائب و بلایا ستمگران را مجازات می کند تا شاید ادب شوند و از ظلم خود باز گردند. مؤمنان را گرفتار بلایا می کند تا امتحانشان نماید ؛ و امتحان نیز برای شکوفا ساختن استعدادهای الهی است. امّا انبیاء که ظلمی ندارند و استعدادات الهی آنها نیز شکوفاست ، به سبب بلایا ، اوصاف کمال موجودشان قویتر و شدیدتر می گردد ؛ لذا بلا برای آن بزرگواران موجب ارتقاء درجه است. بر همین اساس بود که خداوند متعال حضرت ابراهیم را در انواع سختی ها قرار داد تا به مقام امامت نائل گردد. وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ  ــــــ و (به خاطر آوريد) هنگامى را كه خداوند، ابراهيم را با امور گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده ی اين آزمايشها برآمد. خداوند به او فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم ابراهيم عرض كرد: از دودمان من نيز خداوند فرمود: پيمان من، به ستمكاران نمى‏رسد. (البقرة:124). امّا برای اولیاء الهی ، بلا و گرفتاری نشان بزرگواری آنهاست ؛ یعنی موجب می شود که بزرگواری آنها ظهور خارجی یابد و مردم ، بزرگواری و عظمت روحی آنها را در بلایا مشاهده نمایند ؛ یا گرفتاری در بلایای عظیم نشان می دهد که آنها مورد توجّه خاصّ خدا هستند ؛ چرا که در پیشگاه خداوند متعال هر که مقرّبتر است ، جام بلا بیشترش می دهند.

امّا آنها که در سیل می مانند. اینان:

اوّلاً می فهمند که مرگ همواره در کمین است. و چه نعمتی بزرگتر از این؟! اگر بدانیم که هدف از خلقت ما فقط در آخرت محقّق می شود، و دنیا جای نتیجه نیست، آنگاه می فهمیم که مرگ آگاهی از نعمتهای بزرگ می باشد.

ثانیاً می فهمند که کسی قادر نیست در برابر خواست خدا کاری انجام دهد. لذا نه به خود غرّه می شوند و نه به دیگران امید می بندند. باز چه نعمتی بزرگتر از فهم این معنا؟

ثالثاً اگر صبر نمایند، اجر صابران می برند که با کلّ جهان قابل معاوضه نیست؛ و اگر هرزه گویی کنند، به زیان خود کوشیده اند.

رابعاً در کمبود امکانات به خودشناسی می رسند؛ و نقایص روحی خودشان را می شناسند؛ و می فهمند که در وادی انسانیّت، چند مَرده حلّاجند. بسیاری از آنها بالعیان می بینند که در نبود امکانات حاضرند بر سر یک مشت برنج از سر و کول هم بالا روند و نوع دوستی را کنار بگذارند. در حالی که بشر در حال عادی خیال می کند که خیلی انسان است. بسیاری از امتحانات و بالا و پایینهایی که خداوند متعال در زندگی برای ما پیش می آورد برای همین است که درون خویش را بی پرده ببینیم. ثروت می دهد تا غرّه شویم ، آنگاه ورشکست می کند، تا به خود باز گردیم و بدانیم که خیلی بی جنبه ایم. فقیر می کند تا پیش کس و ناکس دست باز نماییم تا معلوممان شود که عزّت نفس نداریم و دروغ می گوییم که امیدمان تنها به خداست.

خامساً دیگران هم در چنین مصائب بزرگی محک می خورند. گروهی با تمام ادّعاهایی که دارند رسوا می شوند و معلوم می شود که به دروغ داعیه ی بشر دوستی دارند. امّا گروهی دیگر از شکم خود و خانوده ی خودشان می زنند و به یاری نیازمندان می شتابند؛ و از این راه خود را برای ابدیّت می سازند. آیا حیف نیست که بشر ناسپاس، سیل پاکستان را ببیند ولی سیل مردم ایران را در کمک به سیل زدگان پاکستان نبیند؟ چطور آن سیل آب را می بینیم ولی این سیل نور و طوفان عواطف الهی را نمی بینیم؟

سادساً خیرات خفیّه ای در این سیل وجود داشت برای اهل پاکستان و برای شیعیان و برای ایرانیان و برای کلّ مسلمین، که اهل دل ـ که از سنخ خضرند ـ می دانند.

مقال دوم:

ـ امتحان الهی برای چه؟

 

در لغتنامه لسان العرب گفته است: أَصل المَحْنِ: الضَّرْبُ بالسَّوْط . و امتَحَنتُ الذهب و الفضة إِذا أَذبتهما لتختبرهما حتى خَلَّصْتَ الذهب و الفضة( اصل کلمه محن به معنی زدن با شلاق است. و وقتی طلا و نقره را ذوب کردی تا آن دو را آزمایش کنی و از خلوص آن دو باخبر شوی  می گویی امتحان کردم طلا و نقره را.) و گفته است : امتَحن القولَ: نظر فيه و دَبَّره‏ ... و امتَحْنتُه: بمنزلة اختبرته و ابتَلَيْتُه. ( سخن را امتحان کرد یعنی در آن نظر کرد و تدبّر نمود. و آن را امتحان کردم به معنی از او خبر گرفتم و آن را آزمایش کردم است.

در فرهنگ ابجدی گفته است : مَحَنَ مَحْناً الفضّةَ: نقره را پاك و خالص نمود. مَحَنَ مَحْناً الأديم: پوست دباغى شده را نرم و پهن كرد. مَحَنَ مَحْناً البِئرَ: خاك و گل را از چاه بيرون آورد.

بنا بر این در امتحان و ابتلاء فقط جنبه خبر یافتن لحاظ نشده بلکه مطلوبیّت نیز در آن ملحوظ است. یعنی امتحان و ابتلا فقط و فقط برای خبردار شدن نیست ؛ بلکه امتحان کننده می خواهد از راه امتحان ، شیء مطلوب و خالص را به دست آورد. وقتی کسی را شلاق می زنند مراد این است که او را اصلاح کنند لذا کلمه محن در این مورد به کار می رود. همچنین طلا و نقره را ذوب می کنند تا ناخالصی آن ظاهر شود و طلا و نقره خالص به دست آید ؛ لذا در این مورد نیز واژه امتحان به کار می رود. امتحان سخن نیز برای این است که سخن ارزشمندی حاصل شود. دباغی پوست را نیز امتحان می گویند چون در اثر دباغی ، پوست، نرم و لطیف می شود. معلّم هم که دانش آموز را امتحان می کند صرفاً برای آگاه شدن از میزان اطلاعات دانش آموز نیست ؛ بلکه غرض اصلی امتحان ، این است که دانش آموزان وادار به درس خواندن شوند و رشد کنند. و کسانی به کلاس بالاتر روند که مراتب پایینتر را به خوبی یاد گرفته اند.  لذا بسیاری اوقات معلّمین ، امتحان میان ترمی می گیرند و  چه بسا شاگردان را تهدید می کنند که نمره میان ترمشان را در نمره ترم  آنها دخالت خواهند داد ؛ ولی در عمل چنین نمی کنند. چون مقصودشان صرفاً تحریک نمودن دانش آموزان به درس خواندن است.

بنا بر این ، از آنجایی که با برهان اثبات شده که خداوند متعال کمال محض است و جهل در او راه ندارد ،لذا در امتحان او جنبه ی خبر گرفتن را باید کنار گذاشت. پس امتحان خدا فقط برای اغراضی است که به امتحان شونده بر می گردد نه به امتحان کننده. و این اغراض بسته به افراد مختلف متفاوت است. امتحان انبیاء و ائمه و اولیاء  برای این است که وجودشان شکوفاتر شده و  به درجات بالاتری برسند. و برای مومنین عادی وسیله ی خالص شدن از شرکهای خفی است ؛ همانگونه که آتش با ذوب نمودن سنگ طلا ، ناخالصی آن را جدا می کند ، و در نهایت طلایی خالص حاصل می شود. امتحان الهی برای عدّه ای نیز مجازات است تا به خود آیند و دست خدا را در امور عالم ببینند.

در حقیقت امتحان خدا همان سنّتهای الهی است که نظام هستی بر اساس آنها تدبیر می شود. و این سنّتها به گونه ای تنظیم شده اند که انسان را در مسیر کمال قرار می دهند. چون همه ی عالم خلقت در مسیر الی الله قرار دارند ؛ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ (حدید:5) به عبارت دیگر همانطور که انسان بر اساس فطر الهی آفریده شده است و مسیر تکوینی او به سمت کمال محض است ، عالم نیز مفطور حق تعالی است. اگر کسی با سنّتهای الهی همسو شده و آنها را به نفع خود بداند ، و در پیشامدها فقط به این فکر باشد که تکلیف الهی خود را در مورد آن پیشامد انجام دهد ، او هماهنگ با عالم به سوی کمال محض پیش می رود ؛ و الّا در مسیر عکس جریان عالم به حرکت در آمده و زیر چرخ نظام حقّانی عالم خرد می شود. خداوند متعال می فرماید:  قطعاً همه ی شما را با چيزى از ترس، گرسنگى، و كاهش در مالها و جانها و ميوه‏ها، آزمايش مى‏كنيم؛ و بشارت ده به استقامت‏كنندگان. آنها كه هر گاه مصيبتى به ايشان مى‏رسد، مى‏گويند: ما از آنِ خدائيم؛ و به سوى او بازمى‏گرديم ؛ اينها، همانها هستند كه الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده؛ و آنها هستند هدايت‏يافتگان (بقره: 155 ـ 157 ). و البته خدا بر هیچ کس تکلیفی بیش از طاقتش نمی کند. هر پیشامدی که برای انسان رخ می دهد یقیناً انسان تکلیفی در مقابل آن دارد ؛ و در پس هر تکلیفی تکاملی موجود است. و البته همراه هر ترک تکلیفی نیز سقوطی هست.

بنا بر این ، امتحان الهی چیزی نیست جز سنّتهای الهی حاکم بر عالم ، و وظیفه انسان در مواجهه با آنها همسویی با نظام خلقت است . و مسیر نظام خلقت و سنن الهی به سوی خداوند متعال است. و نحوه همسویی با سنن الهی و نظام خلقت را دین تعلیم می دهد. و غرض از امتحان الهی چیزی نیست جز رساندن انسانها به غایت مطلوبشان. در چنین سیری است که انسان از هر گونه شرکی می رهد و جز دست خدا هیچ دستی را در کار عالم مشاهده نمی کند ؛ لذا فرشته خو گشته لایق درک خطابات خلفای الهی می شود. لذا امام باقر (ع) فرمودند: إِنَّ حَدِيثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا ثَلَاثٌ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَان. ـــــ  همانا سخن ما دشوار است ؛ لذا جز سه کس نمی تواند آن را حمل کند . نبی مرسل یا فرشته مقرّب یا مومنی که خدا قلب او را با امتحان برای ایمان خالص کرده است. ( بحار الأنوار؛ ج‏2 ؛ص90)

پس غرض اصلی در امتحان الهی این است که استعدادهای وجودی انسان ، به خصوص استعدادهای الهی او رشد کنند ؛ لذا گاه خداوند متعال با امتحانی بنده ی خود را متوجّه ضعف خود می کند تا خودش آن ضعف را جبران کند ؛ و گاه او را امتحان می کند امّا نه برای متوجّه نمودن او ، بلکه برای اینکه خود آن امتحان باعث رشد وجودی شخص می شود. خداوند متعال می داند که مؤمنین و انبیاء (ع) در برابر امتحانات او اعتراضی نخواهند نمود ولی باز آنها را امتحان می کند ؛ چرا که با این امتحانها درجه ی وجودی آنها بالا می رود. لذا امتحان خدا همواره از سر لطف است ؛ لکن موضع گیری منفی یک شخص در برابر امتحان الهی ، باعث می شود که آن امتحان ، زمینه سقوط او را فراهم کند. مثل کسی که اگر در امتحان مدرسه شرکت کرده و قبول شود ، به کلاس بالاتر راه پیدا می کند ؛ ولی اگر در امتحان حاضر نشود یا سر جلسه امتحان ، سوالات را عمداً پاسخ ندهد یا آمادگی قبلی برای امتحان را فراهم نکرده باشد ، در آن صورت همان امتحان برای او سبب سقوط خواهد بود.  

اگر کسی ضعفهای معنوی خود را دانسته و خود اقدام به برطرف نمودن آنها کرد ، روشن است که برای برطرف شدن آن ضعفها مورد امتحان قرار نخواهد گرفت ؛ چون ضعفی نیست که برطرف شود ؛ ولی برای تثبیت آن کمال حاصل شده ، ممکن است مورد امتحان قرار گیرد ؛ همچنین خود همان درجه حاصل شده ممکن است محملی برای یک امتحان دیگر شود تا شخص ، به درجه ای بالاتر نیز ترقّی کند. اساساً باید دانست که دنیا دار امتحان است ؛ و امتحان الهی مثل امتحانهای دنیوی سر ترم نیست ؛ لحظه لحظه ی زندگی ، امتحان است ، خوردن انسان ، خوابیدن او ، سخن گفتنش ، بادی که می وزد ، بارانی که می بارد ، خکسالی ها ، ارزانیها ، گرانیها ، سلامتی و مریضی ، خوش قیافه بودن و بدقیافه بودن ، مرد بودن و زن بودن و ... همه ابزار امتحان خدا هستند. لذا آدمی تا زمان وارد شدن به عالم برزخ ، حتّی یک ثانیه هم از امتحان خدا فارغ نیست. لکن برای اینکه انسان اوّلاً بودن خود در جلسه امتحان الهی را فراموش نکند و ثانیاً در مسیر تکامل مداوم ، جهشهای تکاملی نیز داشته باشد ، گاه امتحانهای بزرگی نیز از او گرفته می شود.

بنا بر این ، همان گونه که مرگ عزیزان ، فقر ، مریضی ، نقص عضو  و امثال این امور ، امتحان خدا هستند ، زنده بودن عزیزان ، ثروت ، سلامتی ، داشتن اعضای سالم و امثال آنها نیز امتحان الهی اند. و چه بسا کسانی که در امتحانات قسم دوم مردود می شوند تعدادشان بیشتر از کسانی باشد که در امتحانات قسم اوّل مردود می شوند. در امتحانات قسم اوّل بسیاری از افراد متوجّه خدا شده و از او مدد می جویند ولی در قسم دوم کمتر کسی هست که خدا را یاد کرده و شکر نعمت او کند. لذا خداوند متعال می فرماید: وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ . ـــ و عدّه کمی از بندگان من شکرگزارند (سبأ :  13) ؛ و فرمود: و او همان كسى است كه شب و روز را جانشين يكديگر قرار داد براى كسى كه بخواهد متذكّر شود يا شكرگزارى كند( الفرقان :  62)  واقعاً چند نفر در عالم وجود دارند که خدا را به خاطر آفریدن شب و روز و خورشید و ماه شکر کنند؟ یا هر بار که والدین خود را می بینند خدا را یاد کرده و شکر گزار او باشند؟ در حالی که همه ی اینها نعمت خدا هستند و وظیفه آدمی این است که در برابر نعمت ، شکر گزار باشد.

مقال سوم:

دعا برای چه؟

دعا را دو فایده است.

اوّل آنکه خیری را برای دعا شونده در پی دارد. البته خیر حقیقی نه خیری که ما توهّم کرده ایم. لذا چنین نیست که اگر ما برای شفای کسی دعا نمودیم، حتماً شفا یابد. بلی اگر شفا یافتن خیر حقیقی او باشد، دعای ما در شفای او مؤثّر خواهد بود. امّا کی گفته که شفا یافتن، همواره خیر انسانهاست. لذا خداوند متعال فرمود:... عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏ ــــ چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است؛ و چه بسا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است؛ ئر حالی که  خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانيد (البقرة:216)

ما طبق تشخیص خودمان و با نیّت خوب دعا می کنیم. حال اگر مفادّ دعای ما حقیقتاً خیر شخص بود، مستجاب می شود، در غیر این صورت، خدا خیر دیگری به او می رساند. در برخی احادیث آمده که در چنین مورادی خداوند متعال امر می کند ملائکه را که از طرف بنده ام دعایی بکنید؛ و آنها دعا می کنند؛ و خدا به جای دعای ما بندگان، دعای آنها را که به نیابت از ماست، مستجاب می کند.

فایده ی دوم دعا، برای خود دعا کننده می باشد. چون دعا یعنی توجّه به خدا، و توجّه به خدا عین کمال می باشد. لذا چه دعای شخص عیناً مستجاب شود و چه به جای آن، دعای نیابتی ملائک مستجاب شود، در هر حال خود دعا کننده به خدا توجّه نموده ؛ و بهره ی این توجّه ، نورانی شدن باطن خود اوست.

مباحث معرفتی جای عوام بازی نیست. خدایی که رزق نوزاد را قبل از تولّدش در سینه ی مادر نهاده، برای برآوردن نیاز بندگانش به دعای ما محتاج نیست. بلکه او می خواهد ما به خاطر نیازهای خودمان و دیگران به او (کمال محض) توجّه اختیاری نماییم تا همواره رو به کمال باشیم.

مقال چهارم:

فرموده اید: شق القمر. يعني دو نيم کردن کره ماه. براي اينکه انسان در روي زمين دوتکه شدن ماه را ببيند بايد دو نيمه ماه که از هم جدا مي شود هزاران کيلومتر از همديگر فاصله بگيرد تا از روي زمين و فاصله اي که بين کره ماه و کره زمين وجود دارد قابل رويت شود. هم چننين چيزي امکان دارد؟

 

عرض می شود: کجای این کار خلاف عقل است؟ بین مریخ و مشتری، سیّاره ای بوده که متلاشی گشته و کمربند سیّارکها را پدید آورده است، که بین این سیّارکها هزاران کیلومتر فاصله است. کسی که می تواند ماه را از میان به دو نیم کند، این توان را هم دارد که دو تکّه ی آن را هزاران کیلومتر از هم فاصله دهد و دوباره به هم بچسباند. برای خالق میلیاردها کهکشان ، که به قول امام صادق(ع) دوازده هزار عالم آفریده است؛ و قبل از این جهان ما، بی نهایت جهان آفریده و با قیامتشان ویران ساخته، و بعد از قیامت جهان ما نیز بی نهایت جهان خواهد آفرید، چه سختی دارد که ماه را دو نیم نماید و دوباره به هم متّصل نماید؟!!! خدا را اینقدر کوچک نبینید!!

در باب شقّ القمر به آدرسهای اینترنتی زیر مراجعه فرمایید! دو آدرس نخست، مستقیماً از سایت سازمان فضایی آمریکا(ناسا) می باشد، که آثار باقی مانده از شکافی عظیم را بر سطح کره ماه نشان می دهند؛ که با هیچ گزینه ی طبیعی قابل توجیه نیست. چرا که در کره ماه زلزله وجود ندارد تا چنین شکافی اثر آن باشد. برخورد اجرام سماوی نیز اثر نفطه ای ایجاد می کنند نه اثر خطّی. آدرس سوم نیز گزارشی است از یک نشست دانشگاهی در مورد شقّ القمر.

http://www.nasa.gov/images/content/482385main_GPN-2000-001484_full.jpg

 

http://www.nasa.gov/multimedia/imagegallery/image_feature_1761.html

 

http://antwrp.gsfc.nasa.gov/apod/image/0210/rille_apollo10_big.jpg

 

http://www.helal.ir/helal/modules.php?name=News&file=article&sid=406

 

 مقال پنجم:

فرموده اید: مي پرسند که سيصد و شصت و سه روز(363) روز از سال بر اساس تقويم و تعيين دانشمندان علم نجوم ساعات شرعي و اوقات شب و روز با دقت يکصدم ثانيه براي ما آماده و اعلام مي شود که همه و همه بر اساس آن نماز مي خوانيم ، روزه مي گيريم، اذان مي گوييم سر ثانيه اعلام شده افطار مي کنيم، پنجشنبه و جمعه را مي فهميم و دقيقا بر اساس ساعات گرينويچ و تغييرات جفرافيايي (طول و عرض جغرافيايي) که هيچ کدوم از علمايي ديني قادر به تعيين و برآورد آنها نيستند، اعمال شرعي، اقتصادي، اجتماعي مان را انجام مي دهيم ولي در روز اول ماه مبارک رمضان و عيد فطر آين همه علم و تکنولوژي را قبول نداريم و نا ديده مي گيريم و همه ساله بر سر تعيين عيد فطر قيل و قال است و معلوم هم نمي شود که بلاخره چه روزي صحيح است. و در کشور هاي مسلمان روز هاي مختلف عيد فطر اعلام مي شود. با اين حساب تعدادي عيد فطر را روزه مي گيرند که حرام است. اما اگر تعيين دقيق اول ماه شوال را بعهده منجمها بگذارند براي تمام دنيا دقيقا تعيين و اعلام مي کنند. در حاليکه اين علم از ستارگاني حرف مي زند که ميليادها سال قبل بوده اند و از بين رفته اند ولي ما آنها را مي بينيم چون ميلياد ها سال نوري از ما فاصله دارند . اينان پيش بيني کرده اند که ستاره دنباله دار هالي در هفتاد و پنچ سال آينده از جلوي کره زمين عبور خواهد کرد و در فلان نقطه جغرافيايي با طول و عرض جغرافيايي مشخص و در فلان ساعت و دقيقه و ثانيه قابل رويت خواهد بود . آنوقت اينها نمي توانند چند ساعت آينده و وضعيت کره ماه را نسبت به زمين در روز آخر ماه رمضان تعيين کنند؟

 

الف: امان از بی خبری، و امان از حسّی که می گوید: مرغ همسایه غاز است. هستند علمایی که قادرند به چنین محاسباتی. برای نمونه حضرت علّامه حسن زاده آملی، نه تنها چنین قدرتی دارند بلکه متخصّص علم هیئت (هندسه ی سماوی) می باشند؛ و این را تدریس فرموده اند، که حاصل آن به صورت دو جلد کتاب با عنوان دروس علم هیئت منتشر شده اند. ایشان در سالیان متعدّد تقویم را محاسبه می نمودند و سالی نبود که رؤیت ماه با تقویم ایشان اختلاف داشته باشد. حال آنکه تقویمهای کنونی با محاسبات منجّمان دانشگاهی است؛ و کمتر سالی است که درست از آب در آید. جهل ما ایرانیان به مفاخر گذشته و حالمان حقیقتی است تلخ و ناگوار. یادمان نرود که بنیانگذاران و رشد دهندگان علم نجوم همین علمای دینی بوده اند. ابوسعید سجزی (کاشف هیئت خورشید مرکزی، که کشفش را به نام کپرنیک نوشته اند) ، ابوریحان بیرونی، ابوعلی سینا، خواجه نصیرالدین طوسی، خیّام نیشابوری (کاشف بسط دو جمله ای و مثلث خیّام ، که کشفش به نام نیوتن و پاسکال ثبت شده) ، خوارزمی (کاشف علم جبر و بنیانگذار روش الگوریتیم ) ،  قطب الدین شیرازی ، غیاث الدین جمشید کاشانی ، شیخ بهایی ، بطروجی، بتّانی، ابوالوفای(کاشف تانژانت در علم مثلثات)، مقریزی ، زرقالی ، ابن هیثم (که بسیاری از کشفیّاتش به نام گالیله و نیوتن ثبت شده) و ... همه از مفاخر علم ریاضیّات و نجوم و در عین حال، عالم دینی بوده اند. خدا شاهد است که جوان امروزی مسلمان نام بسیاری از اینها را هم نمی داند.

ب: این ادّعا که در استهلال از علم نجم بهره نمی برند، آن هم در ایران عزیز، ادّعایی است از سر جهل و بی خبری. امروز در ستاد استهلال مربوط به دفتر رهبری، بیش از 150 گروه رصد از منجّمین وجود دارند که همگی وارد به علم نجوم می باشند؛ و تعدادی از اعضای تیم منجّمین که هر ساله با ابزارهای نجومی از طرف دفتر رهبری مأمور استهلال می شوند، روحانی اند. در حالی که در هیچ کشوری این تعداد گروه استهلال وجود ندارد. برخی از این گروهها حتّی برای استهلال از هواپیما نیز بهره می برند تا بتوانند از فراز ابرها رصد نمایند.

ج: امّا اینکه کسی بگوید چرا در همه ی کشورها یک روز به عنوان عید فطر اعلام نمی شود؟ شاهد آن است که نه تنها هیچ آشنایی با بحث استهلال ندارد، بلکه حتّی اندک تفکّری هم در این مساله نکرده است. لذا می پندارد که ماه در تمام افقها در یک روز قابل دیده شدن است. لذا توهّم نموده که تمام کشورهای اسلامی می توانند در یک روز عید بگیرند. اینها غفلت نموده اند که زمین کروی است. لذا شب ما روز آمریکاست و بالعکس. کما اینکه بخشی از یکشنبه ی ما بخشی از شنبه ی آنهاست. لذا دقیقاً از حیث نجومی محال است اوّل ماه قمری در تمام دنیا در یک روز باشد. لذا چه بسا ماه در افق عربستان قابل رؤیت باشد ولی در افق ایران غیر قابل رؤیت بوده در پشت افق باشد. چرا که عربستان در همسایگی اردن، مغربی تر از ماست؛ و خورشید آنها دیرتر از خورشید ما غروب می کند. لذا چه بسا هنگام غروب به افق ایران، ماه هنوز پشت افق است و طلوع نکرده، و طلوع نکرده غروب می کند؛ امّا در عربستان، به محض غروب خورشید، ماه طلوع طلوع کرده و چند ثانیه بعد غروب می کند. در این حالت، مثلاً کشور پاکستان نیز یقیناً عید فطر نخواهد بود، امّا با کمال شگفتی می بینیم که در ایران عزیز ما ـ که 150 گروه استهلال زبده دارد ـ ماه رصد نمی شود، ولی در پاکستان که دستی در این امور ندار، اعلام می شود که ماه دیده شده است. امّا چرا؟ چون آنها اوّلاً با شهادت دو نفر شخص عادی نیز اعلام عید می کنند؛ یعنی اگر دو نفر بگوییند که ما ماه را دیدیم، قبول می کنند. ثانیاً آنها گوششان به دهان علمای وهّابی عربستان می باشد. لذا اگر ماه در عربستان دیده شود، پاکستان هم آن را برای خود معتبر می داند. به همان راحتی که هموطنان شیعه ی خودشان را با فتوای علمای عربستان به قتل می رسانند.

د: همچنین آنکه خیال می کند منجّمین می توانند با صِرف محاسبات ریاضی، با دقّت تمام موقعیّت ماه را در روز اوّل ماه مشخّص نمایند، کمی تا قسمتی دچار علم زدگی افراطی شده است. اگر چنین چیزی امکان داشت، حدود هزار و پانصد نفر افراد آشنا به علم نجوم ـ که در بین آنها افراد شاخص این علم نیز حضور دارند ـ مرض نداشتند که خودشان را به زحمت بیندازند و ماه نو را رصد کنند. حقیقت علمی این است که محاسبات ریاضی تنها با تقریب می توانند موقعیّت ماه را در اوّل ماه مشخّص کنند. لذا وقتی توسّط این محاسبات معلوم شد که امکان علمی رؤیت ماه در افق ایران وجود دارد، آنگاه منجمین رصدی با ابزارهای خود وارد عمل می شوند تا ببینند این امکان علمی، تحقّق عینی هم دارد یا نه؟ چون در محاسبات علمی مختصّات ماه نو، اوّلاً زمین به عنوان کره در نظر گرفته می شود؛ در حالی که کره ای کامل نیست؛ بلکه شکلی شبه کره است که از نظر هندسی از فرمول خاصّی تبعیّت نمی کند. لذا همین امر محاسبات را از دقّت می اندازد. ثانیاً سطح آن صاف در نظر گرفته می شود، در حالی که کوهها و دیگر عوارض طبیعی وجود دارند ؛ که محاسبه ی دقیقی روی آنها نشده، و عملاً نیز بسیار دشوار است که ما آنها را در معادلاتمان داخل کنیم. ثالثاً مدار ماه به گرد زمین، بیضی در نظر گرفته می شود و برای محاسبه ی محیط بیضی هیچ فرمول قطعی ریاضی وجود ندارد؛ و از انتیگرال هم در مورد بیضی نمی توان استفاده نمود؛ چرا که انتیگرال آن، جواب ندارد. لذا برای محاسبه ی محیط بیضی از فرمولهای تقریبی استفاده می کنند؛ که در ابعادی به بزرگی مدار ماه و در امر استهلال ، این تقریب حتّی اگر چند سانتی متر نیز خطا داشته باشد، کافی است تا ما نتوانیم یقین به دیده شدن ماه داشته باشیم. رابعاً مدار ماه، حقیقتاً بیضی هم نیست، بلکه مدار بسیار عجیبی است که شبیه بیضی می باشد ؛ و از نظر ریاضی فرمول خاصّی ندارد. چون جاذبه ی خورشید و سیّارات دیگر در آن مؤثّرند ؛ و آن را از حالت بیضی کامل خارج می کنند. خامساً خود زمین حرکات پیچیده ای دارد که باید همگی دقیقاً محاسبه و در محاسبه ی نهایی دخالت داده شوند. در حالی که اکثر مردم خیال می کنند زمین تنها دو حرکت وضعی و انتقالی دارد؛ حال آنکه برای زمین حدود یازده نوع حرکت شمارش شده است. و ... .

حاصل کلام آنکه برخلاف تصوّرات خام برخی ها، محاسبات ریاضی در این خصوص به هیچ وجه قطعیّت ندارند و فقط پاسخهای احتمالی می دهند؛ و تنها کمک می کنند تا ما بدانیم که چه محدوده ای را برای یافتن ماه، باید رصد نماییم. لذا از افراد دانشگاهی اصلاً این انتظار نیست که مثل عوام در این گونه امور اظهار نظر کنند.

ضمناً بهتر است این را هم بدانید که برجسته ترین متخصّصین دنیا در امر رصد ماه نو، داخل در گروه استهلال ایران عزیز می باشند. رکورددار استهلال در کلّ دنیا آقای سید محسن قاضی میرسعید، عضو هیات علمی ستاد استهلال دفتر مقام معظّم رهبری می باشند.

 

هـ: در این بخش ادّعا شده که وقت اذانها را منجّمین با دقّتی در حدّ ثانیه محاسبه می کنند. این ادّعا نیز ناشی از بی خبری است.

اوّلاً محاسبه ی موقعیّت ماه نو با محاسبه ی اوقات اذان قابل قیاس نیست. پیچیدگی محاسبات در موقعیّت یابی ماه نو ـ به همان دلائل که گفته شد ـ به مراتب دشوارتر می باشد.

ثانیاً حالا کی گفته که اوقات اذانی که طبق محاسبات منجّمین در تقویمها نگاشته اند و در صدا و سیما ملاک عمل است، دقیق می باشند؟ کافی است چندین تقویم با منابع تحقیقاتی مختلف تهیّه نمایید تا معلوم شود که به خطا رفته اید. برای مثال ما سه تقویم را با یکدیگر مقایسه می کنیم برای روز شنبه سوم مهر. در یکی اذان صبح را 4:30 و وقت طلوع را 5:55 نوشته، در دیگری اذان صبح را 4:31 و وقت طلوع را 5:55 و در سومی اذان صبح را 4:29 و وقت طلوع را 5:54 ثبت نموده. در برخی تقویمها حتّی پنج دقیقه اختلاف هم دیده می شود.

ثالثاً تعیین وقت اذان صبح با دقّت ثانیه ای از محالات است. اذان صبح وقتی است که نوار روشن باریک روی افق شرقی(صبح کاذب) در آسمان پخش شود. آیا چنین اتّفاقی به نحو لحظه ای رخ می دهد تا کسی ادّعای محاسبه ی آن را داشته باشد؟!! این مساله از ناظری به ناظر دیگر فرق می کند؛ یعنی ممکن است بنده چنین احساس کنم که روشنی صبح کاذب تبدیل به روشنی صبح صادق شده است و شما احساس دیگری داشته باشید. لذا در مراجع بزرگوار فرموده اند: در چنین مواردی بهتر است احتیاطاً مقداری نماز را به تأخیر اندازیم تا یقین حاصل شود.

تعیین دقیق وقت اذان مغرب نیز به همین نحو از محالات است. بعد از غروب خورشید، کلّ آسمان حالتی سرخ گون دارد، که این سرخی رفته رفته از طرف مشرق محو می شود، از وسط آسمان می گذرد و در نهایت کاملاً کلّ آسمان تاریک می شود. اذان مغرب زمانی است که سرخی موجود در کلّ آسمان از وسط آسمان به طرف مغرب ردّ شود. انصافاً آیا می توان چنین لحظه ای را محاسبه ی دقیق کرد؟!! روشن است که چنین چیزی از حسّی به حسّ و از ناظری به ناظر دیگر تفاوت می کند. لذا در این مورد نیز علما احتیاط را را تجویز نموده اند تا یقین به دخول وقت شود. راز تفاوت چند دقیقه ای بین تقویمها نیز در همین ماهیّت نادقیق اوقات شرعی است.

از این کلام که گفتیم به وضوح می توانید دریابید که قیاس مکان یابی ماه با این مساله نیز تا چه اندازه قیاس مع الفارق می باشد.

 

و : امّا اینکه می توانند محاسبه نمایند که دنباله دار هالی در فلان زمان در فلان نقطه خواهد بود، باز هم از توهّمات است. آنچه ما می توانیم محاسبه کنیم، زمان تقریبی آن است در مکان تقریبی. لکن این تفریبها برای کسی مهمّ نیست؛ لذا جنجالی هم در آن رخ نمی دهد. ممکن است جوان عزیز سخن بنده را قبول نکنند، به خیال اینکه بنده یک روحانی بی سوادم که خبری از علم نجوم ندارم. لذا جهت اطّلاع و محض ریا هم که شده عرض می شود که بنده ی حقیر تحصیلات کلاسیکم در رشته ی فیزیک بوده و اطّلاعاتم در فیزیک و نجوم به حدّی است که می توانم برای سطوح آغازین دانشگاه تدریس نمایم. به فیزیک نیوتنی و فیزیک نوین (نسبیّت و کوانتوم) را آشنایی مطلوب دارم؛ و تخصّص خاصّ حوزوی بنده نیز فلسفه است. لذا گوینده از پشت کوه نیامده و با مباحث نجومی و کیهانشناسی آشنایی دارد. عزیزان خلط نکنند بین بحث استهلال که با دقّتهای میلی متری سر و کار دارد و مباحث دیگر نجوم که حتّی خطاهای کیلومتری نیز در آنها جدّی نیست.

 

مقال ششم:

فرموده اید: اصلا اگر به پيشرفتهايي که در علم نجوم حاصل شده نظري بکنيم حيرت آور است و عظمت خلقت و آفريننده را تجلي مي کند و اگر در کشفيات و يافته هاي آنها داخل شويم از قدرت تخيل و درک ما خارج است

 

علم نجوم خیلی پیشرفت نموده، قبول. امّا این مساله چه ربطی به محاسبه ی مکان ماه نو دارد؟ محاسبه ی ریاضی مکان ماه نو، اکنون نیز دقیقاً با همان روشی انجام می گیرد که مثلاً پانصد سال قبل علمای اسلام انجام می دادند. روش ریاضی که در این مورد بکار می رود هیچ تغییری نکرده است. تنها چیزی که در این باب افزوده شده ، ابزارهای رصدی مثل تلسکوپ می باشند. از باب مثال، آیا چون علم ریاضی پیشرفت نموده، پس روش اثبات قضیّه ی فیثاغورث هم پیشرفته تر شده است؟ روشن است که چنین نیست. امروز نیز روش اثبات این قضیّه، دقیقاً همان روشی است که دو هزار سال قبل فیثاغورت به کار می برد. پس مواظب باشیم که از این قیاسهای باطل نکنیم.

از این گذشته، محاسبه ی مکان ماه نو، ربطی به کیهان شناسی و علم نجوم ندارد. کیهانشناسی یک علم است، علم نجوم علم دیگری است ؛ سیّاره شناسی علم سومی است ؛ و علم هیئت (هندسه سماوی) علم چهارمی است. لذا شباهت اینها عزیزان را دچار اشتباه نکند. اینکه می گویند روان پزشکی و روانشانسی و پزشکی (به معنای متعارف) و مهندسی پزشکی، نباید موجب شود که ما اینها را یکی بدانیم. روانشناسی از علوم انسانی است؛ امّا روان پزشکی از زیرشاخه های پزشکی بوده از علوم طبیعی است؛ و مهندسی پزشکی از زیرشاخه های مهندسی است نه پزشکی. کیهان شناس اساساً کاری با ستارگان ندارد. علم نجوم نیز کاری ماه و سیّارات ندارد، بلکه به فیزیک ستارگان می پردازد. سیّاره شناس نیز کارش بررسی هندسه ی آسمان نیست.

 

مقال هفتم:

فرموده اید: مي گويند اصلا فرض کنيم که دو روز قبل و دو روز بعد از عيد فطر در تمام بلاد اسلامي که مجتهيدين حضور دارند هوا کاملا ابري باشد و ايشان نتوانند ماه را ببينند، تکليف چيست؟

 

به رسائل عملیّه مراجع مراجعه فرمایید، تکلیف کاملاً روشن است. ماه قمری یا 29 روز است یا سی روز. پس یقیناً روز بیست و نهم جزء ماه است و روز سی و یکم، جزء ماه نیست. لذا اوّل ماه بعد، مثلاً شوّال، یا روز سی ام از اوّل ماه قبل است یا روز سی و یکم از اوّل ماه قبل.

حال اگر اوّل ماه لاحق و آخر ماه سابق، به دلیلی مثل وجود ابر ، قابل شناسایی نبود، تکلیف چیست؟

تکلیف در مرحله ی نخست آن است که مردم آن منطقه، به افق مناطق هم عرض خودشان یا افق مناطق شرقی خودشان رجوع کنند. مثلاً اگر در کشورهایی چون عمّان یا قطر یا امارات یا ترکمنستان، ماه دیده شود، برای مردم ایران نیز حجّت است. چون این کشورها با کشور ما در یک عرض جغرافیایی قرار دارند. همچنین اگر ماه در افغانستان یا پاکستان یا هند یا چین و ... دیده شود، یقیناً در ایران نیز قابل دیدن است. امّا از دیده شدن ماه در کشورهای عراق یا سوریّه یا عربستان یا مصر یا کشورهای آفریقایی نمی توان یقین نمود که در ایران نیز قابل رؤیت باشد. (ر.ک: استفتائات مقام معظّم رهبری، بخش رؤیت هلال)

اگر این راه پاسخگو نبود و از این راه، اوّل و آخر ماه مشخّص نگشت، مراجعه می شود به محاسبات منجّمین. چون طبق نظر جمیع مراجع ، اگرچه نظر منجّم مثبت این مساله نیست، ولی اگر از این طریق برای شخص یقین یا اطمینان حاصل شود، باید به آن یقین یا اطمینان عمل کند. (ر.ک: توضیح المسائل امام خمینی(ره) ، مساله 1732 و ر.ک: توضیح المسائل دوازده مرجع ، مساله 1732 )

توضیح:

می دانیم که کره ی فرضی آسمان، 360 درجه می باشد، که بخش قابل رؤیت آن برای ما، حدود 180 درجه است. هر درجه نیز 60 دقیقه ی قوسی یا کمانی است؛ و هر دقیقه ی کمانی، 60 ثانیه ی قوسی است. اگر هنگام غروب خورشید، ماه در درجات بالاتری از افق غربی باشد و عرض هلال ماه نیز بیش از هفت دقیقه ی قوسی باشد، هلال ماه قابل رؤیت خواهد بود. چون اگر ضخامت هلال، کمتر از هفت دقیقه ی کمانی باشد، طبق اصل دانژون ، عملاً هلالی تشکیل نمی شود تا دیده شود. تازه اگر ضخامت هلال حدوداً بین 7 تا 9 باشد، فقط با تلسکوپ قابل دیدن است نه با چشم عادی؛ در حالی که ملاک در شریعت، مشاهده با چشم غیر مسلّح است. کمترین ضخامت هلالی که تاکنون با چشم عادی دیده شده، 9 و 2 دهم دقیقه ی قوسی بوده است.

حال اگر هنگام غروب، ضخامت هلال بالای 9 باشد، ولی ارتفاع آن از افق غربی خیلی پایین باشد، باز قابل رؤیت نخواهد بود. چون در این حالت، ماه نو ، چند دقیقه بعد از غروب خورشید غروب می کند، و در ایم مدّت نور خورشید اجازه ی دیده شدن را به آن نمی دهد. لذا ارتفاع ماه نو از افق، باید به قدری باشد، که نور آن در بقایای نور خورشید محو نشود، و قبل از پنهان شدن در پشت افق، قابل رؤیت باشد.

با توجّه به این مقدّمه عرض می شود:

گاه منجّمین با محاسبات به این نتیجه می رسند که مثلاً شب قبل از پنجشنبه ماه، هنگام غروب خورشید، حدوداً در محدوده ی بین 5 تا یک درجه زیر افق خواهد بود. بنا بر این ، هنگام غروب خورشید اساساً نخواهد کرد تا غروب کند، بلکه تا لب افق بالا آمده و بازخواهد گشت. در این حالت از محاسبات آنها یقین می کنیم که امکان رؤیت ماه در پنجشنبه وجود ندارد. باز محاسبات آنها نشان می دهد که در شب قبل از جمعه، ارتفاع ماه در محدوده ی بین 4 تا 6 درجه بالای افق خواهد بود. در این حالت اگر بدانیم که مثلاً ضخامت ماه، بالاتر از 9 دقیقه خواهد بود، یقین می کنیم که ماه در شب قبل از جمعه قابل رؤیت خواهد بود. در ماه رمضان امثال، از راه محاسبات کاملاً یقین وجود داشت که ماه در شب از جمعه دیده خواهد شد و در شب قبل از پنجشنبه غیر قابل رؤیت خواهد بود.

پس در این دو حالت، که محاسبات ما را به یقین می رسانند، اگر هوا ابری بود یا به هر دلیلی امکان رؤیت افق غربی وجود نداشت، به محاسبات نجومی اعتماد می کنیم. امّا حالتهایی نیز وجود دارند که در آن حالتها، نمی توان از این محاسبات، به یقین رسید ؛ لذا فقط در حدّ احتمالات می توان سخن گفت نه با یقین. در این حالت ، دیگر محاسبات منجّمین نیز ارزش شرعی نخواهند داشت.مثلاً:

الف: محاسبات نشان می دهد که ماه در هنگام غروب آفتاب، ضخامتی حدوداً 9 دقیقه ی قوسی خواهد داشت. در این حالت ماه را با می توان با تلسکوپ مشاهده نمود؛ ولی معلوم نیست که بتوانیم با چشم عادی هم آن را ببینیم. در این حالت هم امکان دیده شدن ماه وجود دارد، هم امکان دیده نشدنش. البته این به شرطی است که سایر شروط قابل رؤیت بودن ماه فراهم باشد.

ب: محاسبات نشان می دهد که ماه در هنگام غروب آفتاب، ضخامتی بالاتر 9 دقیقه ی قوسی خواهد داشت؛ لذا از این حیث قابل دیدن است؛ ولی ارتفاع آن از افق مثلاً بین منفی 2 درجه و مثبت 4 درجه خواهد بود. در این حالت نیز هم امکان رؤیت وجود دارد هم امکان عدم رؤیت. یا مثلاً ارتفاع آن از افق مثلاً بین مثبت یک درجه و مثبت 2 درجه خواهد بود. در این حالت نیز احتمال دیده نشدن وجود دارد؛ چون در این ارتفاع ، نور خورشید مانع از دیده شدن ماه نو خواهد بود.

پس چنین نیست که همواره از راه محاسبات بتوان دیده شدن یا دیده نشدن ماه را پیش بینی نمود. بلکه گاه این امر ممکن است و گاه تنها با احتمالات طرف خواهیم بود. در این حالت دیگر محاسبات منجّمین حجّیّت نخواهد داشت. چون ما را به یقین نمی رساند. امّا آنجا که برای ما یقین حاصل می شود، در صورت عدم امکان رصد، به همان محاسبات اعتماد می کنیم.

 

سوالی دیگر: اگر مثلاً هوا ابری بود، و از روشهای پیش گفته نیز امکان یقین فراهم نشد، و ما همچنان در شکّ ماندیم که آیا امروز از ماه رمضان است یا نه؟ تکلیف چیست؟

مراجع عظام برای چنین مواردی چنین فتوا داده اند: روزی را که انسان نمی داند آخر ماه رمضان است یا اوّل شوّال، باید روزه بگیرد؛ ولی اگر پیش از مغرب بفهمد که اوّل شوّال است، باید افطار کند (ر.ک: توضیح المسائل دوازده مرجع، مساله 1737)

پس اگر کسی روز سی ام از اوّل ماه رمضان را شکّ دارد که آیا عید فطر است یا نه؟ و راهی هم برای یقین نمودن ندارد، شرعاً باید بنا را بر این بگذارد که آن روز، عید فطر نیست. امّا اگر تا مغرب همان روز یقین نمود که آن روز، عید فطر می باشد، باید روزه ی خود را بشکند.  

 

مقال هشتم:

فرموده اید: از نظر شرع اسلام الکل نجس است و اگر کسي روي دستش زخمي باشد و با الکل که قويترين ضد عفوني کننده است تميز شود دست نجس شده و نماز خواندن باطل.

 

چنین احکامی ـ با این بیان و به این گلو گشادی که فرموده اید ـ در اسلام وجود ندارند؛ مگر اینکه منظورتان از الکل، شراب (خمر) باشد ، که بعید است منظورتان این باشد. چون کسی با شراب، زخم را ضدّ عفونی نمی کند. چرا که شراب، افزون بر الکل پر است ترکیبات دیگر ، که مضرّ می باشند. شراب اگر روی زخم قرار گیرد، الکل آن سریعاً تبخیر می شود و موادّ مضرّ روی زخم می ماند. لذا هیچ پزشکی با شراب ضدّ عفونی نمی کند مگر در شرائطی که چاره ای جز این کار نداشته باشد. در چنین شرائط حادّی حتّی ممکن است پزشک برای ضدّ عفونی از ادرار انسان نیز استفاده نماید، که یقیناً مضرّ است، ولی در شرائط خاصّ ، به ضرب المثل کاچی بهتر از هیچی عمل می کنند.

حکم مراجع در باب الکل چنین است:

شراب و هر چیزی که انسان را مست می کند، چنانچه به خودی خود روان(مایع) باشد، نجس است؛ و اگر مثل بنگ و حشیش، روان نباشد، اگر چه چیزی در آن بریزند که روان شود، پاک است. (توضیح المسائل دوازده مرجع، مساله 111)

الکل صنعتی که برای رنگ کردن درب و میز و صندلی و مانند اینها به کار می برند، اگر انسان نداند از چیزی که مست کننده و روان است، درست کرده اند، پاک می باشد(توضیح المسائل دوازده مرجع، مساله 112)

الکل طبّی و صنعتی که انسان نمی داند از چیز مست کننده ی مایع گرفته شده، پاک است. همچنین ادکلن و عطرها و داروهایی که الکل طبّی یا صنعتی مخلوط است (توضیح المسائل دوازده مرجع، در ادامه ی مساله 112)

الکلهایی که ذاتاً قابل شرب نیست یا جنبه ی سمّی دارد، نجس نیست؛ ولی هر گاه آن را رقیق کنند و مشروب و مُسکر باشد، نوشیدنش حرام است و احتیاطاً حکم نجس دارد(توضیح المسائل دوازده مرجع، در ادامه ی مساله 112)

 

ملاحظه می فرمایید که هر الکلی نجس نیست بلکه قیودی برای الکل ذکر شده که اگر آن قیود موجود باشند، نجس خواهد بود؛ که اوّلاً اکثر الکلهای موجود در بازار، فاقد این قیود می باشند، لذا شرعاً پاکند. ثانیاً چون دو نوع الکل نجس و پاک وجود دارد؛ لذا ما در مقام عمل دچار شکّ می شویم که آیا این الکل که در اختیار ماست، از نوع نجس است یا از نوع پاک؛ و در هنگام شکّ در نجاست چیزی، آن را حمل بر طهارت می کنیم. بلی اگر یقین نمودیم که الکلی از نوع نجس می باشد، آنگاه با آن معامله ی نجاست خواهیم نمود.

 

شراب مست کننده، مادّه ای است که از تخمیر برخی گیاهان به دست می آید و دارای درصدی الکل اتیلیک می باشد. در کارخانه های مجهّز می توان آن را تا 96 درصد نیز تخلیص نمود که همان الکل طبّی می شود. الکل صنعتی حدوداً 90 درجه خلوص دارد. در شراب مواد زير نيز وجود دارند: آب، استالدئيد 30 تا 160 ميلى گرم در ليتر, سيانور يا سيانيد به حالت آزاد 4.5 ميلى گرم در ليتر ، دى اكسيد گوگرد و ايندويد سولفور, و براى شيرين كردن آن گاهى قند هم مى افزايند ، اجساد باکتری های مخمّری هم که بعد از تولید الکل مرده اند، در این محلول شناورند.

چنین مادّه ای اگر چه باکتری ها را نابود می سازد، ولی توجّه شود که سلولها نیز ساختاری شبیه باکتری ها دارند، لذا وقتی روی زخم الکل زده می شود، مقداری از سلولها نیز نابود می شوند. افزون بر این اگر الکل تخمیری، کاملاً از جسد باکتری هایی که در خود الکل وجود دارند تخلیص نشود ـ که معمولاً تلخیص کامل نمی شوند حتّی با تقطیرهای متوالی هم ـ ممکن است ضایعات این باکتری ها همراه با الکل وارد سلولها شوند، و ما نمی دانیم اینها چه تأثیری روی بدن ما دارند. چون ظاهراً تحقیقی در این رابطه نشده است. بعید نیست که ورود همین باکتری های مرده به داخل سلولها خودش منشاء برخی بیماریها و حتّی اختلالات ژنتیکی باشد. چرا که ژنهای این باکتری ها در اثر الکل، از بین نمی روند ؛ بلکه چه بسا الکل باعث شود که ژنهای اینها قابلیّت نفوذ در ساختار ژنی ما را پیدا کنند. لذا لازم است در این موضوع نیز تحقیقی علمی انجام گیرد. تحقیقات اثبات نموده که الکل موجود در شراب، روی بسیاری از بافتهای بدن تأثیرات زیانبار دارد؛ و از جمله رابطه ی آن با سرطان حلق، مری ، حنجره ، دهان و کبد اثبات شده است. لذا به احتمال قوی الکل در تغییرات ساختار ژنها مؤثّر است؛ و صد البته این تأثیر از راه زخمها می تواند آسانتر باشد. چون در محلّ زخمها حفاظهای طبیعی بدن مختلّ شده اند و راه ورود به درون سلولها با کمترین کنترل امنیّتی از سوی بدن، باز است. نفوذ الکلها به بدن از راه پوست نیز امری است مسلّم.

 

ـ کدام الکل نجس است؟

آنچه فقها حکم به نجاست آن داده اند دو چیز است.

برخی فقها فرموده اند: هر آنچه مست کننده و اصالتاً روان است، خوردنش حرام می باشد، و خودش هم نجس است. پس اگر الکلی مست کننده و ذاتاً روان باشد، نجس خواهد بود.

برخی دیگر فرموده اند: هر چیز مست کننده ، خوردنش حرام می باشد؛ و از این میان، خمر، افزون بر حرام بودن، نجس نیز می باشد. حال اگر به الکل، خمر اطلاق شود، آن نیز نجس خواهد بود.

حال باید دید کدام الکل مست کننده است؟ و آیا به الکلهای رایج، خمر اطلاق می شود؟

یقیناً خمر اصطلاحی (شراب) الکل نیست بلکه دارای الکل می باشد. و از نظر عرف، الکلهای صنعتی و طبّی نیز خمر یا شراب نامیده نمی شوند. لذا عنوان خمر با اصطلاح شرعی بر آنها صدق نمی کند. لذا هیچگاه نمی توان گفت، اسلام مطلق الکل را به نحو مطلق نجس می داند، بلکه برخی فقها ـ نه همه ـ الکلی را نجس می داند که مست کننده و ذاتاً روان باشد.

باید دانست که هر الکلی شراب نیست؛ لذا خمر اصطلاحی در شرع اسلام، که نام نوعی نوشیدنی مست کننده می باشد ، بر همه ی الکلها صدق نمی کند.

الکل متلیک یا متیل الکل یا متانول یا الکل صنعتی که از تقطیر تخریبی چوب و حرارت دادن آن در محیط بدون اکسیژن به دست می آید، مادّه ای است به شدّت سمّی و غیر قابل خوردن ؛ که اغلب با مادّه ای رنگی و سمّی به نام پيريدين مخلوط می شود تا به راحتی از الکل طبّی بازشناخته شود. نوشیدن این نوع الکل، موجب کوری و حتّی مرگ می شود. لذا این مادّه اساساً نوشیدنی نیست تا عنوان خمر یا مایع مست کننده بر آن صدق کند. این مادّه گویا حالت مستی نیز ایجاد نمی کند.

امروزه در صنعت، بيشتر متيل الكل مورد نياز را از واكنش گازهاى مونواكسيد كربن و هيدروژن در مجاورت كاتاليزور اكسيد روى تهيه مى كنند. لذا تخمیری در آن رخ نمی دهد تا عنوان خمر بر آن صدق کند.

پس الکل متیلیک (متانول) نه عنوان خمر را برمی تابد نه در عرف به آن مسکر گفته می شود، لذا به جرأت می توان گفت که این گونه از الکل، نجس نیست؛ کما اینکه بسیاری از فقها، به تلویح و برخی فقها ـ که موضوع را خوب شناخته اند ـ با صراحت فتوا به پاکی آن داده اند. (ر.ک: توضیح المسائل دوازده مرجع، مساله 112)

امّا الکل اتلیک (اتانول).

این الکل نیز عرفاً خمر نامیده نمی شود؛ لذا بعید است که بتوانیم حکم خمر مطرح در شرع را بر آن بار کنیم. رابطه ی بین خمر اصطلاحی شرع و  اتانول مثل رابطه ی خون با گلبول قرمز است. آیا به گلبول قرمز می توان خون گفت؟ در خون، گلبول قرمز وجود دارد، و قرمزی خون نیز از همین گلبول می باشد، امّا گلبول قرمز به تنهایی خون نیست. متانول نیز بخشی از خمر رایج در زمان شارع مقدّس می باشد. لذا عرفاً این دو یک عنوان ندارند و حکم نیز روی عنوان شرعی می رود. امروزه نیز کسی الکل را خمر نمی گوید، اگر چه استفاده ی عکس می شود؛ یعنی به شراب(خمر) ، الکل یا نوشابه ی الکلی می گویند. پس اگر از منظر شرع، خمر نجس دانسته شود، نمی توان حکم آن را به اتانول سرایت داد؛ مگر اینکه خدا یا معصوم گفته باشد، شراب حرام است چون مادّه ی مست کننده دارد. لکن ظاهر این است که چنین سخنی را از خدا یا معصوم نداریم.

برخی از مراجع بر این مبنا هستند که هر چیز مست کننده ای که اصالتاً مایع باشد، خوردنش حرام و خودش هم نجس است. امّا برخی دیگر این مبنا را دارند که هر چیز مست کننده ای که اصالتاً مایع باشد، خوردنش حرام می باشد ولی تنها آن مست کننده ای نجس است که عنوان خمر بر او صدق نماید. و گویا اصحاب فتوا نیز قبول دارند که عنوان خمر اصطلاحی شرع، بر الکل متعارف صدق نمی کند. لذا حکم به نجاست الکل ـ به شرط آنکه مایع بالاصاله باشد ـ از آن جهت است که مست کننده می باشد. لذا اینها نیز برخی الکلها را قاعدتاً مست کننده نمی دانند؛ چون برخی الکلها مست کننده نیستند. امّا آنها که تنها خمر را حرام می دانند نه هر مسکر ذاتاً روان را، می گویند: شراب(خمر) نجس است؛ و الکل ـ که مایع است ـ اگر از شراب مایع گرفته شود نجس خواهد بود، امّا اگر از مادّه ی پاکی گرفته شود، نجس نخواهد بود. پس نجاست الکل گرفته شده از شراب، به سبب آن است که با نجس ملاقات داشته. مثل اینکه اگر مقداری نفت با ادرار آمیخته شود، و آن دو را از هم جداسازی کنیم، نفت جدا شده همچنان متنجس خواهد بود. چون با ادرار ملاقات مسریه داشته. امّا دو مساله اینجا مطرح است.

اوّل آنکه الکل تخمری (اتانول) را گاه از تخمیر موادّی می گیرند که عرفاً آنها را خمر نمی گویند؛ بلکه اگر کسی آن مایع حاصل از تخمیر را بخورد، مسموم می شود. چرا که در فرایند تولید، و قبل از رسیدن به حدّ خمر، موادّ شیمیایی گوناگونی به عنوان کاتالیست و غیره به آن افزوده می شود. لذا محصول حاصله اگر چه مادّه ی تخمیری است ولی مثل خمر متعارف قابل خوردن نیست. حال سوال اساسی اینجاست که آیا چنین مادّه ی تخمیری را هم می توان نجس دانست؟ تا الکل حاصل از چنین مایعی هم متنجّس باشد؟ ظاهر این است که نمی توان آن را نجس دانست.

دوم آنکه آیا جدا شدن الکل از مادّه ی تخمیری یا خمر متعارف، مثل جدا شدن نفت از ادرار است؟ حقیقت این است که چنین نیست. استحصال الکل از مادّه ی تخمیری، مثل تقطیر ادرار و به دست آوردن آب خالص از آن می باشد. حال سوال این است که آیا آب خالص به دست آمده از ادرار، به وسیله ی تقطیر، پاک است یا نجس؟ اگر اینجا مراجع حکم به پاکی آب دهند، در مورد الکل به دست آمده از شراب نیز می توان حکم به پاکی الکل داد.

برخی مراجع به صراحت فتوا داده اند که اگر آب متنجس بخار شود، استحاله شده و بخار حاصله پاک می باشد. (ر.ک: توضیح المسائل دوازده مرجع، تعلیقات مساله 195). بر این اساس الکل را نمی توان همان خمر دانست. بلکه الکل ، مادّه ی دیگری غیر از شراب است، که از استحاله ی شراب به دست می آید. لکن اگر خود آن الکل ، مست کننده باشد، خوردنش حرام خواهد بود، و بنا به نظر آنها که هر مسکری را نجس هم دانستند، نجس هم خواهد بود. امّا اگر الکل حاصله، مست کننده نباشد، یقیناً و طبق مبنای همه ی مراجع پاک خواهد بود.

 

ـ مطلبی دیگر در خصوص اتانول

آیا اتانول حقیقتاً مست کننده می باشد؟

گفتیم که عنوان خمر از منظر عرف، بر الکل صدق نمی کند. لذا از این حیث نجاست نخواهد بود. امّا برخی فقها گفتند: هر چیز مست کننده ای اگر ذاتاً روان باشد، نجس است. حال ببینیم آیا الکل متعارف (اتانول) مست کننده می باشد یا نه؟

از نظر علمی، نوشيدن اين اتانول متعارف در بازار ـ که از خلوص بالایی برخوردار می باشد ـ سبب سوزش و از بين رفتن مخاط دهان خواهد شد. از اين روى، اين مادّه را در رديف مادّه هاى سمّى طبقه بندى كرده اند؛ و از نظر علمی و عرفی چنین مادّه ای نوشیدنی نیست. لذا اگر کسی بخواهد آن را بنوشد، حتماً باید با چیزی دیگر مخلوط نماید تا غلظت آن را از بین ببرد. لذا پذیرفتن الکل متعارف در بازار به عنوان مادّه ی مست کننده ، آسان نخواهد بود.

وقتی در احادیث از واژه ی مسکر استفاده می شده ، منظور نوشیدنی مسکر یا مادّه مغذّی مسکر بوده نه مطلق مادّه ی مسکر.  حدّ اقلّ این است که ما شکّ داریم که آیا منظور معصوم (ع) مطلق مادّه ی مسکر بوده یا نوشیدنی مسکر، لذا در مورد اینکه حکم معصوم شامل الکل هم می شود یا نه؟ دچار شکّ می شویم. اینجاست که چه بسا فقها از اصالة الطهارة مدد بگیرند و حکم به پاکی الکل دهند.

 

ذکر فتاوای برخی مراجع معاصر:

 

بین مراجع بزرگوار، سه نظر در باب مسکرات وجود دارد.

برخی فرموده اند: مسکراتی که اصالتاً مایع هستند، نجس می باشند.

برخی دیگر فرموده اند: مسکراتی که اصالتاً مایع می باشند، احتیاط واجب آن است که نجس می باشند.

گروه سوم فرموده اند: مسکراتی که اصالتاً مایع نیستند، یقیناً پاکند؛ امّا مسکراتی که اصالتاً مایع می باشند، معلوم نیست که نجس باشند؛ اگر چه بهتر است نجس فرض شوند. ( بنا بر احتیاط مستحبّ نجس می باشند).

 

کسی که مقلّد گروه سوم است، لازم نیست از هیچ نوع الکلی اجتناب نماید ؛ و البته خمر (شراب) حکمش جداست، اگر چه امروزه آن را نوشابه ی الکلی می گویند. امّا کسی که مقلّد گروه دوم باشد، می تواند در این مساله به گروه سوم رجوع نماید تا به فتوای آنها رفتار کند. چرا که عدول از حکم مرجعی که فتوا به احتیاط واجب داده، به فتوای مرجع دیگر جایز است. امّا مقلّدین گروه نخست، از برخی محصولات الکلی باید پرهیز کنند نه از تمام آنها. و اگر در موردی شکّ داشتند که اصالتاً مایع بوده یا نه؟ لازم نیست احتیاط نمایند، بلکه حکم به پاکی می کنند. لذا در مقام عمل، برای کسی که وسواسی نباشد، مشکلی پیش نخواهد آمد.

 

آیة الله خویی: الكل صنعتى، تمام اقسامش پاک است. (توضيح المسائل، مسأله 112)

آیة الله سیستانی: الكل صنعتى ... ، تمام اقسامش پاک می باشد.

آیة الله شیخ جواد تبریزی: الكل صنعتى ... ، که خودش به تنهایی مست کننده نیست، پاک می باشد.

آیة الله اراکی: با وجود اين كه ایشان هر مایع مستى آورى را نجس مى داند، ولی در رساله استفتاءات خود، الكل صنعتى و طبّى را پاک دانسته است.

آیة الله مكارم شيرازى: الكل طبّى و صنعتى كه انسان نمى داند از چيز مست كننده مايع گرفته شده، پاك است. همچنين ادكلن ها و عطرها و داروهايى كه با الكل طبّى يا صنعتى مخلوط است [و] الكلهايى كه ذاتاً قابل شرب نيست يا جنبه سمّى دارد، نجس نيست. ولى هرگاه آن را رقيق كنند و مشروب و مسكر باشد، نوشيدنش حرام است و احتياطاً حكم نجس دارد. (توضيح المسائل، مسأله 124، 125)

آیة الله خامنه ای: سوال: امروزه از الکل که در واقع مسکراست براى ساخت بسيارى از داروها به‌خصوص داروهاى نوشيدنى، عطرها بويژه انواع ادکلن‏هايى که از خارج وارد مى‏شوند، استفاده مى‏کنند. آيا به افراد آگاه يا جاهل به مسأله اجازه خريد و فروش و استفاده و بهره‏گيريهاى ديگر از آنها را مى‏دهيد؟   جواب: الکل‏هايى که معلوم نيست در اصل از اقسام مايعات مست‌کننده باشند، محکوم به طهارت هستند، و خريد و فروش و استعمال مايعاتى که با آنها مخلوط شده‏اند اشکال ندارد. (استفتائات، سوال 315)

 

آیة الله خامنه ای: سوال 305: آيا استفاده از الکل سفيد براى ضد عفونى کردن دست و لوازم پزشکى مثل دماسنج و غير آن به خاطر استفاده از آنها در امور پزشکى و درمان توسط پزشک يا تيم پزشکى جايز است؟ الکل سفيد همان الکل پزشکى است که قابل نوشيدن هم هست، آيا نماز خواندن با لباسى که يک يا چند قطره از اين الکل بر آن ريخته شده، جايز است؟  جواب: اگر از الکلى باشد که در اصل مايع نيست، هرچند مست‌کننده هم باشد، محکوم به طهارت است و نماز با لباسى که با اين الکل برخورد کرده صحيح است و احتياجى به تطهير ندارد. ولى اگر از الکل مايع بالاصالة و بر حسب تشخيص اهل فن مست‌کننده باشد، بنا بر احتياط نجس است و نماز با بدن يا لباسى که با آن برخورد کرده، موقوف بر تطهير است؛ ليکن استفاده از آن جهت ضد عفونى کردن ادوات پزشکى و مانند آن اشکال ندارد. (استفتائات)

آیة الله خامنه ای: سوال 310: اينجانب اقدام به ساخت اسپرى اتروپين سولفات کرده‏ام که الکل نقش اساسى در ترکيب فرمول دارويى آن دارد، به‌طورى که اگر الکل به ترکيب مذکور اضافه نشود، ساخت آن اسپرى ممکن نيست و از جهت عملى هم اين اسپرى ضد گازهاى شيميايى و جنگى اعصاب است که براى محافظت از نيروهاى اسلام در برابر آنها کاربرد دارد. آيا از نظر جنابعالى استفاده از الکل به ترتيب مذکور در صنعت داروسازى، شرعاً جايز است؟  جواب: اگر الکل مست کننده‏اى باشد که در اصل مايع است، حرام و بنا بر احتياط نجس است، ولى استفاده از آن به عنوان دارو در هيچ يک از حالات اشکال ندارد. (استفتائات)

توجّه: این احتیاط وجوبی است، لذا مقلّد می تواند در این مساله به مرجع تقلید دیگری ـ مثلاً به آیة الله سیستانی ـ رجوع کند، که فتوا به پاکی تمام اقسام الکلهای صنعتی داده است.

ضمناً از نظر صنعتی امکان تهیّه الکل با روش صنعتی (غیر تخمیری) نیز وجود دارد. لذا اگر برای مصارف پزشکی از الکل مصنوعی استفاده شود، از منظر هیچ کدام از فقها مشکلی نخواهد بود. چون این قسم الکل، در اصل مایع نیست؛ و با افزودن حلّالهایی شکل مایع پیدا می کند.

 

خلاصه آنکه ادّعا ی اسلام، الکل را نجس اعلام نموده ادّعایی است سست و غیر قابل اثبات.

 

مقال نهم:

فرموده اید: ... در حاليکه اگر زخمي در دست باشد که آب نتوان زد، حکم اينست که تيمم کنيم يعني دست را بر خاکي که در تمام دنيا و طبق علوم امروزي حاوي هزاران هزار ميکرو ارگانيسم ها و ميکروبهاي گوناگون مضر است زده و بر صورت و چشم بماليم.

 

اوّلاً در تیمّم دستها با چشمها تماسّ ندارند؛ بلکه فقط بر پیشانی کشیده می شوند.

ثانیاً کسی که دستش زخم شده و آب برای آن مضرّ می باشد، وظیفه اش تیمّم نیست بلکه باید وضوی جبیره بگیرد؛ بخصوص اگر خاک هم برای زخمش مضرّ باشد. طبق همان قاعده که اگر آب برای زخم مضرّ بود نباید به آن آب زد، طبق همان قاعده اگر خاک هم مضرّ بود، نباید به آن خاک زد. این قاعده را می گویند قاعده لاضرر ؛ لا ضرر و لا ضِرار فی الاسلام.

 

مقال دهم:

فرموده اید: در شرع اسلام تراشيدن صورت حرام است در حاليکه از زمان تراشيدن صورت در ميان انسانها تا بحال کسي آسيبي از اين عمل نديده و به کسي و اجتماعي هم از تراشيدن ريش و سبيل وارد نشده ولي اين عمل حرام و ممنوع است اما استعمال دخانيات و مواد مخدر مانند ترياک که ميليونها بشر را آسيب جدي زده و خانواده ها را داغون کرده و کشورهارا عاصي کرده حلال است

 

اوّلاً هر آنچه که یقیناً برای خود شخص یا دیگران ضرر جدّی دارد، در شرع اسلام حرام می باشد.

ثانیاً استعمال مسکرات (مست کننده ها) در اسلام حرام است. چه از نوع الکلی باشد یا غیر الکی باشد.

ثالثاً تراشیدن ریش را اکثر مراجع یا مکروه به کراهت شدیده دانسته اند یا بنا بر احتیاط آن را حرام گفته اند.

رابعاً ریش هیبت مرد است؛ و تأثیرات روانشناسانه بر همسر و فرزندان و دیگران دارد؛ و پذیرش آنها را بیشتر و نفوذ کلام مرد را زیادتر می کند. یکی از عللی که در طول تاریخ همواره پادشاهان و بزرگان قوم ریش می گذاشتند، این است که به تأثیرات روانشناختی آن وقوف یافته بودند؛ و می دانست که مردان دارای ریش، بیشتر جدّی گرفته می شوند تا مردان فاقد ریش. از نظر زن و فرزندان، پدر بی ریش تفاوت چندان با زن و بچّه ندارد. مردم معمولاً زمانی ریش می تراشند که می خواهند خوشگل و ژیگول دیده شوند؛ مثلاً موقعی که میهمانی می روند یا عروسی می روند؛ یعنی که سعی دارند جلب توجّه کنند نه زمانی که می خواهند تأثیر بگذارند. حال آنکه خداوند متعال، مرد را مسئول خانواده نموده تا از حریم آن دفاع کند. لذا باید جذبه داشته باشد. در حالی که مادر، محور خانوده است نه نگهبان آن، لذا باید جاذبه داشته باشد نه جذبه.

امّا ریش تراشی از نظر دانش و دانشمندان.

شاید بیشترین صاحبان ریش در میان غربی های امروزی، دانشمندان آنها باشند. اگر گذری بر آلبوم دانشمندان داشته باشید این حقیقت را ملاحظه خواهید نمود.

در باب فوائد ریش می توانید مراجعه فرمایید به کتاب ريش تراشي تألیف اسدالله محمدي نيا.

دكتر ويكتور ژورژ گفته:
بعضي از مردم ريش داشتن را نمي پسندند و غافل هستند كه ريش داشتن بهتر و دارای منافعی است. به درستي كه طبيب حاذق و مشهور ويكتور ژورژ عقيده اش اين است كه داشتن ريش فوائد بسيار بزرگي دارد و محقق است كه ريش داشتن دهان را محافظت مي نمايد از امراضي كه متوجه بدن و اطراف آن است و هم منع مي نمايد رطوبتهاي زائده اي را كه متوجه به جوانب دهان مي شود و نگاهداري مي كند و از استخوانهاي دندانها و غده هائي كه چشمه لعابهاي دهان است.(يعني محافظت مي كند از لثه ها و يا غده هائي كه در لثه ها است). ( تاريخ آمريكا، نويسنده: سجعان ماروني نصراني ص 160)

 در كتاب تراش ريش از نظر بهداشت ص 20 نیز  آمده است كه ايشان (ويكتور ژورژ ) درباره ي فائده ي ريش مي گويد: ريش موجب حفظ دندانها و غدد بزاقي خواهد شد.

سخنان دكتر (يعقوب صروف) و (فارس نمر):
به تحقيق از براي موهاي ريش و سبيل فايده هائي بزرگ است:
اولا: در منع از رسيدن ريزه هاي غبار به حلق از راه بيني و دهان.
ثانيا: در منع از رسيدن هواي سرد به اطراف گلو و حلق. و روايت شده كه ناخدايان و كشتيبانان فرنگ كه به سوي قطب شمال سفر نموده اند براي جستجوي از سيّاح مشهود (فرنگلين) پس در آن يخچالها و هواهاي سوز و زمينهاي سرد سير قطب خيلي سرماي سوزناك بر آنها شديد شد. ولي هيچ يك مبتلا به مرضي نشدند بدين جهت كه موهاي سر و ريش مي پوشانيد سر و روي آنها را و دور مي كرد سوز سردي را از حلق و گلويشان. سپس چون برگشتند به سرزمين انگلستان كه نسبتا به جايهاي قطب گرمسير و قشلاق مي باشد پس تمامي آنها ريشهاي انبوه خود را تراشيدند. فوري يك هفته نگذشته تمامي آنها مريض و بيمار شدند به سبب چائيدن استخوانهاي گلو و اعضاي حلق و دهان. (مجله مقتطف ص 538سال 1958 ميلادي)

در سال 1911 ميلادي بعلت شيوع ريش تراشي در كشورهاي غربي و كشف مضرّات آن عده اي از اطباء و دانشمندان اروپا براي مبارزه با ريش تراشي در انگلستان تشكيل جلسه داده و براي حفظ بهداشت عمومي از ا ين عمل نشرياتي منتشر نمودند و بدين وسيله مردم را متوجه ضررهاي تيغ هاي صورت تراشي نموده، ضمنا براي نتيجه گرفتن به دولت نيز پيشنهاد دادند كه جهت حفظ بهداشت عمومي جدا از اين كار جلوگيري نمايد.( روزنامه العدل ش 132تاريخ 21 نوامبر سال 1911 ميلادي)

دكتر خوش منش:
پوست بدن و موها بهترين مانع براي ورود ميكروبها مي باشند. و موي صورت كاملا از ورود ميكروب ممانعت ميكند. خراش پوست بوسيله تراشيدن موجب پيدا شدن راهي براي وارد شدن ميكروب هاست.
موي صورت حافظ زيبائي و سلامتي آن است زيرا در اثر زياد تراشيدن، سلولهاي صورت فرسوده شده ، و به دنبال آن علائم پيري و چروك به زودي در صورت ظاهر مي گردد. (ريش تراشي ص 39 به نقل از تراش ريش از نظر بهداشت ص 20)

دكتر صائبي:
در رشته فيزيولوژي ثابت شده بيضه مرد علاوه بر موادي كه با اسم ترشح منوي به خارج مي ريزد، داراي ترشح دروني است كه داخل خون شده، علائم بلوغ و نشانه مردي كه يكي از آن روئيدن موي صورت است به وسيله همين ترشح دروني است. چنانچه برخي كه فاقد بيضه هستند از داشتن موي صورت و چهره زيبا بي بهره اند. بنابراين موي صورت يكي از نشانه هاي مردي است و مردان و نوابغ عالم سعي داشته اند علاوه بر صدها خصلت انساني، اين نشانه را در خود حفظ كنند.( ريش تراشي ص 40)

پل كنريش Poul Kenrish) شخصي است كه داراي كارخانه ي تيغ سازي بوده، و روزي پانصد هزار تيغ تولید مي كرده و سالها ريش ميليونها انسان را با اين وسيله تراشيده ا ست. و ليكن بزرگي و زيبایی خود را در ريش گذاشتن دانسته و در تمام مدت عمرش از تراشيدن موي صورت خويش خود داري كرده است.( چهارده نكته درباره ي ريش و ريش تراشي ص 46/ رضا مسجدی اصفهانی/ به نقل از اطلاعات هفتگی ش 194/ص 6 ستون2)

ـ ريش تراشي از نظر روان شناسي
روان شناسان ثابت كرده اند كه: انسان داراي نوعی جاذبه روانشناسانه  است كه اثر آن مخصوصا در چشمها مشهود است و به سبب نگاه كردن زنان به مردان و بالعكس اين قوه تقويت شده و غريزه جنسي را در دو طرف (مرد و زن) تحريک مي كند. بديهي است كه تراشيدن ريش از ته و صورت را براق كردن، سبب می شود زنان بیشتر فریفته ی مردان شوند. لذا می بینیم که مردان برای جلب نظر زنها صورت خود را سه تیغ می کنند. این کار اوّلاً زنان جامعه ـ اعمّ از مجرّد و متأهل ـ را به فحشاء متمایل می کند. ثانیاً مردان را ، بخصوص مردان متأهل را در خطر افتادن در فحشاء قرار می دهد.

دقیقاً به همین دلیل است که در کشورهای باحیا، آرایش دختران و زنان در ملاء عام قبیح می نماید. اینکه در ایران خودمان برداشتن زیر ابرو برای دختران قبیح می باشد، برای همین است که این کار او  و مردان را در معرض خطر فحشا قرار می دهد. بر این اساس، ریش در حقیقت نوعی حجاب است برای مرد. مردان ما در اثر سلطه فرهنگی غرب، ابتدا حجاب ریش را کنار نهادند، سپس لباسها را کوتاه کردند، پس از آن آسیتنها را کنار گذاشتند؛ سینه ها را باز کردند؛ و کار به جایی رسیده که بنده شخصاً در همین ماه مبارک رمضان در خوابگاه دانشجویی می دیدم که جمع کثیری دانشجویان یک خوابگاه، تنها با یک شرت و زیرپیراهن در سالن خوابگاه می گردیدند.

اوّل کلاه ، بعد ریش، بعد کوتاه کردن لباس، بعد کوتاه نمودن آستین، بعد باز گذاشتن سینه، بعد شلوارک به جای شلوار ، بعد شرت به جای شلوار و بعد ... . در میان زنان، اوّل بیرون نهادن موها، کوتاه شدن مانتوها، تنگ شدن مانتو ، بالا رفتن پاچه ها، برداشته شدن زیر ابروها در دختران، ارتباط علنی پسر و دختر و ... .

حالا بفرمایید در این مدّت هیچی نشده. پس لابد این همه زنا و همجنسبازی و ... از کره ی مریخ آمده است.
طبق نظريه علم فيزيولوژي و پسيكولوژي نيروي شهوت از سن پانزده سالگي به بعد رو به افزايش است و تا بيست و پنج سالگي ادامه دارد، هر چه انسان از سن پانزده سالگي بالا مي رود سيماي او بر افروخته و روشن تر مي گردد و در چشم مرد و زن شيفتگي مخصوصي پيدا مي شود. از همين سالهاست كه موي صورت رویيده خواهد شد و اين رویيدن موي صورت و نتراشيدن آن مانع برخي مفاسد اخلاقي ميان زنان و مردان شده و تا حدودي از پيش آمدن مسائل سوء شهواني جلوگيري مي نمايد. بر عكس، مرد با تراشيدن ريش، زنان و دختران را بيشتر متوجه خود مي سازد و در شيوع فحشاء و تحريک غريزه جنسي نقش موثري دارد.( ريش تراشي ص 42 به نقل از تراش ريش از نظر بهداشت ص 40)
سوال : چرا عده اي از ريش گذاشتن فرار مي كنند؟
عده اي به خاطر نداشتن آگاهي و برخور دار نبودن از ايمان قوي و از همه بيشتر به خاطر مسخره شدن مقدسات مثل حجاب و ريش و توسط انسانهاي جاهل سعي مي كنند به خاطر در امان ماندن از حملات و طعن آنها ريش خود را بزنند، و براي تراشيدن ريش خود بهانه هائي بياورند. لذا اين افراد گاهي مي گويند كه ما به خاطر رعايت بهداشت صورت خود را مي تراشيم در حالي كه مي توان ريش داشت و بهداشت را هم رعايت كرد و اگر واقعا مسئله بهداشت مطرح است، چرا موهاي سرشان را از ته  نمي زنند. و چرا موهای زیر بغلشان و ... را هر روز سه تیغ نمی کنند. و گاهي مي گويند: مسئله ريش گذاشتن مربوط به صدر اسلام مي باشد به خاطر اينكه عربستان منطقه گرم و سوزاني بوده، اسلام براي حفظ پوست صورت دستور گذاشتن ريش را داده ، اين توجيه هم بطلانش با آن همه دليل بر ضررهاي تراشيدن ريش روشن است.
عده اي براي اطاعت نمودن از همسر خود اين فعل را انجام مي دهند؛ چون برخی زنان دوست دارند همسرشان ریش نداشته باشد تا راحتتر بتوانند مردانگی او را زیر سوال ببرند.
عده اي هم به خاطر غفلت از زيانهاي بهداشتي آن، عده اي هم به دليل زيبائي، چهره ي خود را با نداشتن مو در صورت مي دانند، عده ای هم تمدن را به تراشیدن ریش می دانند، و عده اي هم براي فرار از ريش گذاشتن مي گويند: انسان كارهاي ديگرش را درست كند در حالي كه اين حرف هم درست نيست، زيرا اسلام مجموعه اي از دستورات حيات بخش است كه بايد واجبات آن را عمل كرد و محرماتش را ترك كرد، اگر ريش تراشي حرام یا مکروه شد، بايد انجام نداد و اين توجيهات پذيرفته نيست.

بالاخره یا کسی خدا و حکمت او را قبول دارد یا ندارد. اگر ندارد که هیچ ، اگر دارد، عقل حکم می کند که تابع حکم خدا باشد. چون چه ما حکمت احکام خدا را بدانیم و چه ندانیم، شکّ نیست که احکام او به نفع بشر است. جالب است که بشر خود و علم خود را بیشتر از احکام خدا قبول دارد، در حالی که از وقتی این بشر شروع به پیشرفت علمی نموده ، استرسها زیادتر، محبّتها کمتر ، سگ دو زدنها بیشتر و جنگ و کشتارها هزاران برابر شده اند. حال بگذریم که اگر وضع به همین منوال بگذرد، پنجاه ، شصت سال بعد، دیگر امکان زیست در کره زمین وجود نخواهد داشت. چون جوّ زمین در اثر تولیدات ما انسانها در حال نابودی است. هوا در حال گرم شدن است و یخهای قطبی در حال ذوب شدن می باشند و خطر زیر آب رفتن خشکی ها کاملاً جدّی است ؛ و ... . آبهای زیر زمینی کاملاً آلوده می شوند و عصر آینده ، عصر بحران آب شیرین خواهد بود. لذا اگر نجات دهنده ای الهی به داد بشر نرسد، بشر خودش خودش را منقرض خواهد نمود؛ بخصوص با وجود سلاحهای هولناکی که در اختیار دارد؛ و با بودن دیوانگانی که بر کشورها حکم می رانند.

 

مقال یازدهم:

فرموده اید: در اسلام مي فرماييند دختر را در 9 سالگي شوهر بدهيد و سنت پيامبر است. آيا در اين زمان شوهر دادن دختر نه ساله جنايت است يا عمل به سنت پيامبر؟ اين احکام را در زمان فعلي چگونه قبول کرده و به آنها عمل کنيم؟

 

اوّلاً اسلام توصیه می کند که دختران را زود شوهر دهید امّا نمی گوید که در نه سالگی شوهر دهید؛ بلکه می گوید کمتر از نه سالگی شوهر ندهید. لذا مطلب را جوری بیان نکنیم که قبیح جلوه کند. اسلام 9 سال را به عنوان مرز معیّن می کند تا کسی پایینتر از آن نرود. حال اگر کسی در 9 سالگی حقیقتاً شأنیّت ازدواج را داشت، روی چه حسابی و با چه منطقی باید جلوی او را گرفت؟ صرفاً به خاطر اینکه در فرهنگ امروزی ما چنین کاری قبیح تلقّی می شود؟ پس لابد گاو پرستی هم خوب است؛ چون بیش از یک میلیارد انسان (یک ششم مردم دنیا) آن را به عنوان فرهنگ خود قبول دارند و خوردن گوشت گاو را قبیح می دانند. اگر بنا باشد که تشخیص من و شما ملاک خوب باشد، پس در حقیقت خوب و بدی وجود ندارد. چون کدام خوبی هست که برخی از مردم، آن را بد ندانند؟ و کدام بد است که گروهی آن را خوب ندانند؟ همه هم که خود را عاقل می دانند. آیا بیش از یک میلیارد هندی همگی دیوانه اند، که گاو را مقدّس می دانند؟ ملاک حقّ و باطل، عقل برهانی است نه عقل عرفی بشری. اگر ازدواج در 9 سالگی بد است، با برهان عقلی اثبات نمایید. صرف اینکه شما به خاطر غلبه ی رسوبات فرهنگی قرن بیستمی از غرب آمده چیزی را بد بدانید دلیل نمی شود که ما نیز آن را بد بدانیم.

 

ثالثاً اگر شوهر دادن دختر در نه سالگی جنایت است؟ پس شما بفرمایید که در چند سالگی شوهر کند جنایت نیست؟ مثلاً می گویید: 18 سالگی. می پرسم: اگر در 17 سال و یازده ماه شوهر دهیم چه اشکالی دارد؟ آیا جنایت است؟ لابد می گویید: نه. خوب اگر در 17 سال و ده ماه شوهر کند چطور؟ در 17 سال و نه ماه چطور؟ در 17سال هشت ماه چطور؟ ... در 16 سال چطور؟ در 15 سال و یازده ماه چطور؟ در 15سال و ده ماه چطور؟ ... ؟ در 14 سال چطور؟ ... ؟ در 13 سال چطور؟ ... ؟ در 12 سال چطور؟ در یازده سال چطور؟ در 10 سال چطور؟ در 9 سال چطور؟ ... ؟ در 8 سال چطور؟ ... ؟ در 7 سال چطور؟ و ... ؟

مرز پایین ازدواج را چگونه معیّن می کنید؟ چه معیاری برای تعیین مرز دارید؟ اگر آن ملاک که شما گفتید، کسی آن را در 9 سالگی داشت، آن وقت چه؟ کسی که می خواهد زن بگیرد، معیارهایی خودآگاه دارد و معیاری ناخودآگاه، که این معیار ناخودآگاه، اگر چه گفته نمی شود ولی بدون آن کسی خواستگاری نمی رود. عمده معیار ناخودآگاه یک پسر این است که همسرش از عهده ی زندگی برآید. اگر ملاک این است ــ که باید نیز این باشد، چون بدون این ملاک خانواده درست نمی شود ــ بسیاری از دختران امروزی حتّی در سی سالگی هم نباید ازدواج نمایند. چون از زندگی تنها بُعد جنسی اش را خوب بلدند ؛ البته با مدل غربی اش، که از اینترنت و ماهواره یادگرفته اند. در حالی که برخی دختران قدیم ـ نه همه ی آنها ـ در 9 سالگی قدرت اداره ی زندگی داشتند. شاهد اینکه بسیاری از دختران امروزی فاقد این مشخّصه اند، آن است که طبق آمار، از هر ده ازدواج ایرانی، و از هر پنج ازدواج تهرانی، یکی منجر به طلاق می شود. در حالی که این آمار در روستاها که زودتر ازدواج می کنند، بسیار پایین تر است؛ و در میان عشائر ـ که از روستائیان نیز زودتر ازدواج می کنند ـ طلاق، تقریباً صفر می باشد.

وقتی فاطمه زهرا(س) یا حضرت زینب (س) می تواند در 9 سالگی یک زندگی را اداره نماید، بر چه اساسی باید او را از ازدواج بازاداشت؟ فقط به خاطر اینکه جسّه اش کوچک است؟ پس لابد با این معیار برخی دختران سن بالا ولی قد کوتاه نباید حقّ ازدواج داشته باشند. بلی دختر 9 ساله ی امروزی را نمی توان شوهر داد، و البته هیچ عاقلی هم دختر 9 ساله ی امروزی را به همسری انتخاب نمی کند. چون برخی از دختران امروزی در 18 سالگی هم چیزی از زندگی نمی دانند. چون فضای فرهنگی حاکم بر جهان، آنها را برای زندگی تربیت نکرده بلکه بر تئاتر زندگی تربیت نموده است. چرا که اینها زندگی را از تلوزیون و ماهواره یادمی گیرند نه از مادرانشان. در حالی که زندگی را باید زنده ها آموخت آن هم به صورت عملی، نه از تصاویر.

 

ثالثاً احکام اسلام را یکجا ببینیم. اسلام ازدواج دختر را مشروط می کند به اذن پدر. لذا پدر مؤظّف است که صلاح دختر را در ازدواج مراعات نماید. لذا او باید تشخیص دهد که آیا دخترش در فلان سنّ، رشد جسمانی و روانی برای زندگی مشترک را دارد یا نه؟ برخی دخترها در سنّ 9 سالگی حقیقتاً رشیده می باشند، در حالی که برخی ها در سنّ 18 سالگی نیز رشیده نشده اند. اینکه شما خیال می کنید ازدواج دختر در 9 سالگی جنایت است، از این جهت است که دختر 9ساله ی رشیده ندیده اید.

 

مقال دوازدهم:

فرموده اید: آيه صريح قرآن مجيد است که مي فرمايد ما به هرکس که بخواهيم فرزند مي دهيم و به هر کس بخواهيم فرزند پسر و به هر کس بخواهيم فرزند دختر و به هر کس نخواهيم فرزند نمي دهيم. الان علم و تکنولوژي به جايي رسيده است که ديگر اولا فرزند دار شدن در گرو تصميم زوجين است و کافي است که با مصرف قرص از خواست خدا براي فرزند دار شدنشان جلوگيري کنند .و اگر فرزند مي خواهند نوع فرزند خود را نيز تعيين کنند و از طريق تکنيک( آي وي اف) جنسيت فرزند خود را انتخاب و فرزند دار شوند و کساني هم که خداوند نمي خواهد فرزند دار شوند و نازا آفريده است مداوا مي کنند . آيا اينطور نيست؟يا جوابتان اينست که اينها وسيله هستند و اصل خواست خداست. و اگر خدا نخواهد درمان آنها جواب نمي دهد. در اينجا هم اين سوال را مطرح مي کنند که اگر خواست و مشيت خدا بر مداوا و شفاي مريض است اصلا چرا اول مريض مي کند؟دوما در چند ده سال پيش مشيت خدا بر شفا نمي بود؟ که ميليونها نفر مثلا بر اثر وبا مي مردند؟ يا خدا آن زمانها با وبا ملت و مردم را در معرض امتحان قرار مي داد ولي الان که واکسن وبا کشف شده و صد در صد جواب مي دهد خدا ديگر قادر به امتحان از طريق بيماري وبا نيست؟اينها مبهامتي است که وقتي در ذهن خودم مرور و حلاجي مي کنم ديوانه مي شوم و در پيش خودم گاهي احساس گناه و ترس از نارضايتي پروردگار عذابم مي دهد

 

الف: مگر مردم زمان قدیم، قادر به جلوگیری از بارداری نبودند؟ مگر این امکان با علم فراهم شده؟ علم امروزی صرفاً امر جلوگیری از بارداری را راحتتر کرده است. چنان غرق در علم زدگی شدیم که خیال می کنیم اجداد گذشته ی ما مجسمه بوده اند. در حالی که در طبّ سنّتی خودمان حتّی مواد عقیم کننده نیز داریم. کما اینکه اطبّای قدیم با تجویز رژیمی خاصّ احتمال پسر دار شدن یا دختر دار شدن را بالا می بردند.

 

ب: آیا بشر قادر است بدون استفاده از اراده ی خود، از بارداری جلوگیری کند؟ یقیناً نمی تواند. پس اگر کسی نخواست فرزنددار شود، خدا چنین خواسته. چون خدا خواسته که بشر دارای اراده باشد. پس اگر نخواست، نخواستن او خواست خداست؛ و اگر خواست، خواست او خواستن خداست. بشر مختار است ؛ چون خدا او را مختار ، خواسته؛ و خواست خدا حتماً واقع می شود. لذا محال است که بشر مختار نباشد. حال اگر خدا در موردی اراده نماید که کسی بی اختیار کاری کند، چنان می شود که او بی خواست خود تن به رابطه ی زناشویی می دهد. یا شرائطی برای پیش می آورد که تصمیم خود را به اختیار خویش بشکند.

از اینها گذشته، نه اثر قرص صد در صد است و نه اثر کاندوم و نه اثر آمپولهای ضدّ بارداری و نه اثر ابزارهای درون رحمی. در همه ی این راههای جلوگیری از بارداری، درصدی از احتمال بارداری وجود دارد. حتّی اگر مرد دخول هم نکند و حتّی اگر در این حالت، منی هم از او خارج نشود، بازهم احتمال بارداری وجود دارد. چون در آب شفافی که از مرد خارج می شود، اسپرم وجود دارد، و این اسپرم می تواند از بیرون مهبل تا رحم خود را برساند. احتمال این امر کم است، ولی به هر حال وجود دارد.

 

ج: اگر خدا اراده نماید، حتّی بدون رابطه ی زناشویی نیز امکان بارداری وجود دارد. خداوند متعال در جریان خلقت حضرت عیسی(ع) نشان داد که اگر بخواهد، چنین امری محال نیست. در طبیعت، موجودات باکره زا نیز وجود دارند که بدون ازدواج بچّه دار می شوند. اینکه در بدن زنی اسپرم مردانه ترشّح شود، نیز امر محالی نیست. بدن انسان ذاتاً چنین امکانی را دارد، که در شبیه سازی از این امکان بالقوّه استفاده می شود.

 

د : تعیین جنسیّت فرزند نیز منافاتی با خواست خدا ندارد. چون:

اوّلاً خدا خواسته که این قواعد وجود داشته باشند؛ مگر بشر قانون درست می کند؟ بشر صرفاً قانون خدا ( نحوه ی جریان اراده ی تکوینی خدا در عالم) را کشف نموده از طریق آن قوانین، کار می کند. لذا در حقیقت قانون خدا (اراده ی خدا) کار می کند نه پزشک. کما اینکه در علم شیمی، این قوانین الهی حاکم اتمها و مولکولهاست که ترکیبات را به وجود می آورد نه شیمیدان. شیمیدان صرفاً موادّ را با هم مخلوط می کند. باقی کار با اراده ی تکوینی خداست. وقتی مرد و زن آمیزش می کنند مگر آنها بچّه درست می کنند؟ قوانین حاکم بر عالم است که موجب پیدایش و رشد جنین می شود. و قوانین طبیعت یعنی اراده ی خدا در طبیعت. در این راستا آیات 58 به بعد سوره واقعه را مطالعه فرمایید.

ثانیاً خدا اراده نماید، این قوانین نیز از کار می افتند. آنچه در معجزات رخ می دهد همین است. آتش قاعدتاً باید بسوزاند ولی وقتی اراده نمود، بر ابراهیم(ع) سرد می شود. آب قاعدتاً باید از جای بالا به سمت پایین جاری شود، ولی وقتی خدا اراده نمود، دریا از وسط شکاف برمی دارد و در وسط دریا کوچه درست می شود.

 

هـ : اگر خدا نخواهد که کسی فرزنددار شود، تمام پزشکان عالم نیز کاری از دستشان برنمی آید.

اوّلاً انواعی از عقیمی ها وجود دارند که درمان ندارند.

ثانیاً چه بسیار موارد که از نظر پزشکی مشکلی نیست ولی باز شخص بچّه دار نمی شود.

ثالثاً چه بسا پزشک کار خود را می کند ولی جنین در شکم می میرد.

رابعاً چه بسا فرزند به دنیا می آید ولی بعد از زایمان می میرد.

اگر خدا بخواهد که کسی فرزنددار نشود، نمی شود. و اگر بخواهد که تنها با دخالت پزشک بچّه دار شود، فقط از همین راه مطلوب حاصل می شود.

 

و: تعیین جنسیّت فرزند نیز اوّلاً به نحو احتمالی است نه قطعی؛ یعنی با روش علمی می توان احتمال مثلاً دختردار شدن را تا حدّی بالا برد، امّا نمی توان صد در صد تضمین نمود. ثانیاً این کار هم بر اساس قوانین الهی حاکم بر عالم ممکن می شود. و گفتیم که قوانین حاکم بر عالم، یعنی نحوه ی عملکرد خدا و نحوه ی جریان اراده ی تکوینی او در عالم خلقت، که خدا از آن تعبیر می کند به سنّت الله.

 

 ز: خدا چرا مریض می کند و شفا می دهد؟ و ... ؟

خداوند متعال با این امور است که دست خویش را برای بندگانش رو می کند؛ و خود را به آنها نشان می دهد؛ تا به خودپرستی گرفتار نشوند. ملاحظه می کنید که بشر اندکی پیشرفت علمی نموده، و چه ادّعاها که نمی کند. الحقّ که ادّعایی خدایی داریم. اینجاست که خدا با این گونه ابتلائات به جهانیان می فهماند که شما حتّی قادر نیستید دماغتان را هم بالا بکشید، ادّعای خدایی پیشکش. آمریکا و انگلیس با آن همه ادّعا در برابر یک نشت چاه نفت عاجز مانده بودند. کشوری که بمب اتم دارد، با یک سیل فلج شده است. جهان با این همه امکانات و پیشرفت هنوز در برابر کوچکترین موجودات جهان (میکروبها) ناتوان است؛ و هنوز علاج یک بیماری را نیافته دو بیماری نوظهور پدید می آیند.

اگر بشر این همه به خود غرّه نمی شد، خداوند متعال بیش از این علم در اختیارشان می گذاشت، چنانکه در آسایشی وصف ناشدنی قرار می گرفتند، لکن تاریخ نشان داده که بشر جنبه ندارد؛ و با اندکی از علم ، خود را می بازد. کلّ علوم دانشمندان امروز، حتّی یک میلیونم علم آیة الله نخودکی هم نمی شود، در حالی که اینها خدا را بندگی نمی کنند ؛ و عبد محض خدا بود. بی ملاقات بیمار، او را شفا می داد. بی هیچ ابزاری هزاران کیلومتر را در ثانیه ای طیّ می نمود ؛ و ... . آن بزرگوار، تاریخ نیست ، هنوز شاگردانش زنده اند.

وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ  ــــ و اگر اهل شهرها و آباديها، ايمان مى‏آوردند و تقوا پيشه مى‏كردند، بركات آسمان و زمين را بر آنها مى‏گشوديم؛ ولى(آنها حق را) تكذيب كردند؛ ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم (الأعراف:96).

مخلص کلام آنکه: همه کاره خداست و تمام امور عالم و حتّی خود مردم ابزار امتحانند. فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‏ وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ عَليم‏ ــــ اين شما نبوديد كه آنها را كشتيد؛ بلكه خداوند آنها را كشت! و اين تو نبودى(اى پيامبر) که انداختى؛ بلكه خدا انداخت! و خدا مى‏خواست مؤمنان را به اين وسيله امتحان خوبى كند؛ خداوند شنوا و داناست (الأنفال:17)

وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ  ــــ قطعاً همه شما را با چيزى از ترس، گرسنگى، و كاهش در مالها و جانها و ميوه‏ها، آزمايش مى‏كنيم؛ و بشارت ده به استقامت‏كنندگان (البقرة:155)

دست خدا هیچگاه بسته نیست. هنوز هم وبا و طاعون آدم می کشد. سری به پاکستان بزنید تا معلومتان می شود. چند سال قبل، نیز طاعون را در هندوستان مشاهده نمودید. در حالی که خیال می شد که طاعون دیگر وجود ندارد. برای خدا فرقی نمی کند که با مرضی قدیمی مثل وبا و طاعون امتحان کند یا با بیماری جدیدی چون ایدز . مردم امروز با این همه دارو و درمان نه تنها کمتر از مردمان گذشته بیمار نمی شوند، بلکه بیشتر هم بیمار می شوند. این هم که می پندارید، علم پزشکی خیلی پیشرفت نموده ، درست است، ولی نمی دانم چرا ، سینوزیت بنده ده سال است که درمان نمی شود؟ چرا زانو درد بنده را نمی توانند درمان کنند؟ نمی دانم چرا سردرد خواهرم درمان نمی شود؟ البته اینها بیماریهای شایع و پیش پا افتاده ای است. واقعاً عجیب است، با این همه پیشرفت علم پزشکی نمی دانم چرا هر طرف را نگاه می کنم مردم از دردهای لاعلاج می نالند. یک موردش را هم خودتان در ادامه گفته اید.

 

مقال سیزدهم:

فرموده اید: ما اعتقاد داريم که مرگ و زندگي دست خداست و هيچ کس نمي داند که چه وقت مي ميرد. درسته؟ يکي از بستگان ما که سيزده ساله بود بيمار شد و بعد از چند وقت خانواده اش پولي جور کردند و او را به بيمارستان دي در تهران بردند و دو يا سه روز در آنجا بستري شد پزشکان گفتند که اين بچه را عذاب ندهيد و ببريد در منزل نگهداري کنيد . او دو ماه بيشتر عمر نمي کند . دقيقا چنين هم شد و سر دو ماه فوت کرد. در گذشته درصد بالايي از نوزادان در هنگام تولد تلف مي شدند ولي امروزه تقريبا اين آمار به صفر رسيده است . آيا نمي شود گفت که زندگي دست پول و بشر افتاده است؟ کسي که در بيمارستان مجهز متولد شود احتمال تلف شدنش صفر و کسي که در روستا متولد شود احتمال تلف شدنش بالاست. بيماري که بشر خوب بهش رسيدگي کند، زنده مي ماند و اگر بشر ازش دست بکشد مي ميرد. الانه ديگر بالاي نود درصد مرگ و مير ها را بشر مي داند و پيش بيني مي کند و بالاي نود درصد پيش بيني ها هم به عينه و در عمل درست مي باشد. حالا هم حتما جوابتان اينست که خدا اين علم و قدرت را به بشر ارزاني داشته است و پس در نهايت خواست خداست اگر نمي خواست اين توانايي را به بشر نمي داد. در اين صورت افراد بي پول که امکان رجوع بيمارانشان را به مراکز درماني مجهز ندارند شکايتشان را به کجا ببيرند؟فرض کنيد کسي بر اپر بيماري چشمش را از دست داده باشد دعا براي شفاي آن کس چه معني دارد ؟؟ مگر امکان بازگشت چشم تخليه شده وجود دارد؟همين ديروز شنبه مورخه سيزده شهريور هشتاد و نه در اخبار و برنامه هاي تلويزيون بر روي يک بيماري چشم و نا بينايي که در خراسان شمالي ايران شايع شده فوکوس شده بود آيا اينجا دعا و دين و مذهب مي خواهد براي آن بيجاره ها و بچه هاي مظلوم کاري بکند يا علم؟ خدا قرار است کاري بکند يا بشر؟ اينجاست که اين عارضه را نه علم توانسته بحساب بي فکري و سهل انگاري بشر بگذارد و نه عدم انديشيدن تمهيدات لازم براي پيشگيري از اين بيماري . در واقع هيچ عاملي را براي بروز اين عارضه نيافته اند که بگوييم تقصير خود بشر است که بايد عواقب آنرا تحمل کند ، آنهم بچه هاي بيگناه بايد عذابش را بکشند. حال اگر پزشکي تشخيص بدهد که بچه کور خواهد شد حتما اين اتفاق مي افتد و برعکس.

 

الف: بلی مرگ و زندگی دست خداست، امّا آیا این بدان معناست که اسباب و علل طبیعی بی اثرند. مرگ دست خداست، ولی اگر چاقو را در شکم کسی فروکنیم، می میرد. این قانون خداست. مرگ و زندگی دست خداست، یعنی بی قانون نیست. تمام عالم دست خداست؛ یعنی جهان بر اساس قوانینی منظّم و حساب شده می چرخد، که اختیار و افعال اختیاری انسان نیز جزئی از آن است. طبیعی است که اگر به بیمار نرسی تلف می شود، این قانون خلقت است. اگر عکسش بود جای عجب داشت.

 

ب: اگر من پیش بینی نمودم که فلانی چون خوب درس می خواند پس مهندس خواهد شد، و او مهندس شد، آیا معنایش این است که من او را مهندس کردم؟ وقتی خدا علّت مرگ را در جلوی دیدگان ما قرار داده و ما با دیدن علّت مرگ ـ مثلاً سرطان ـ مرگ را پیش بینی می کنیم آیا بدین معناست که مرگ دست ماست و نه در دست خدا؟!

 

ج: افراد بی پول از چه چیزی شکایت دارند که بخواهند به کسی شکایت ببرند؟ اگر از وضع بیمارستان شکایت دارند، چه ربطی به خدا دارد؟ اگر خودش کسب درآمده نکرده و فقیر است، چه ربطی به خدا دارد؟ تنها کاری که در این شکایت بازار به خدا مربوط می شود این است که بنده ی خودش را از دار دنیا به دار برزخ منتقل نموده است. آیا خدا برای منتقل نمودن بنده ی خودش از یک عالم به عالم دیگر، باید از من و شما اجازه بگیرد؟! مگر خدا قول داده که عزیزان ما نمیرند؟ دنیا جای ماندن نیست، همه آمده اند تا بروند. مگر مرگ مصیبت و نقمت است. مرگ، ترقّی از دنیا به برزخ بوده عین نعمت می باشد. اینکه ما مرگ را بد می دانیم برای این است که اوّلاً مرگ را نمی شناسیم. ثانیاً تعریفمان از زندگی درست نیست. وقتی در تعریف ما از زندگی، هدف زندگی در خود دنیا تعریف شد، طبیعی است که مرگ را بد خواهیم دانست. امّا اگر هدف زندگی را در برزخ و آخرت تعریف نمودیم، مرگ چیزی جز رسیدن به هدف نخواهد بود.

 

د: در دعا شروطی است؛ از جمله اینکه متعلّق دعا باید مطابق با سنن الهی باشد. اینکه کسی دعا کند، چشم تخلیه ی شده ی کسی شفا بیابد، خلاف سنّت الهی (خلاف علم) بوده ، احمقانه است. بلی اگر دعا کننده ولیّ خدا باشد، فرق می کند. چون او سنن غیبیّه را هم می شناسد و بر اساس آنها امید به شفا دارد. امّا دعای ما باید بر اساس سنن طبیعی یا فوق طبیعی شناخته شده برای خودمان باشد. چون بر اساس جهل نمی توان امیدی منطقی داشت.

 

هـ : فقط خدا برای همه کار می کند لکن با اسبابش، که بشر نیز ابزار اوست. وقتی شما می نویسید، روح شما می نویسد یا مغزتان یا اعصابتان یا دستان؟ نویسنده ی اصلی روح است، و مغز و اعصاب و عضلات ، ابزارش می باشند. علم نیز چیزی نیست جز همان قوانین که خدا عالم را بر اساس آنها آفریده است. به تعبیر دیگر، علم، کشف نحوه ی عملکرد خداست در نظان خقلت. دین نیز منافاتی با علم ندارد؛ بلکه توصیه به علم و تفکّر و تعقّل و تحقیق و تلاش می کند. مگر دین فقط دعا کردن است. دین همان گونه که توصیه به دعا می کند، توصیه به علم و تفکّر و تعقّل و تحقیق و تلاش هم می کند. پس چرا از این همه توصیه تنها یکی را دیده و از بقیّه چشم می پوشید. در قرآن کریم بگردید ببینید توصیه به دعا زیادتر است یا توصیه به علم و تفکّر و تعقّل و تحقیق و تلاش.

 

و: تمام امراض، علل طبیعی دارند. و در اکثر موارد بشر مقصّر است؛ اگر چه نداند تقصیرش چیست. کمترین تقصیر بشر آن است که این همه احادیث پزشکی را کنار نهاده و روی آنها تحقیق نمی کند. احادیث پزشکی را گروهی استخراج نموده و در کتابی با عنوان دانش نامه احادیث پزشکی منتشر ساخته اند. این مجموعه در دو جلد چاپ شده که روی هم بیش از 1500 صفحه می شود. مشکل ما این است که برای امام معصوم، حتّی به این اندازه هم ارزش قائل نیستیم که سخنش را مورد تحقیق علمی قرار دهیم. اخیراً کسانی در این خصوص اقداماتی کرده و قدمهایی ابتدایی برداشته اند، نظیر مهندس خداددادی، که طبّ قرآنی را مطرح نموده ؛ و دکتر روازاده.

به آدرس زیر مراجعه فرمایید!

 

http://www.yasinmedia.com/fa/sokhanrani/ravazadeh/391-sokhanrani-doctor-ravazadeh-1.html

 

ضمناً رنج دنیایی به معنی عذاب نیست. رنجی که تلاش برای رهایی از آن رشد و ترقّی وجودی در پی دارد، و انسان را برای ابدیّت می سازد ، و صبر بر آن در صورت ناتوانی از تلاش، اجر اخروی دارد ، و در آخرت عوض دارد، عذاب نیست بلکه نعمت می باشد. لذا بیشترین رنج دنیا برای انبیا و اولیاست؛ و کمترین بلایا برای دشمنان خالص خدا می باشد. لذا چشمها را باید شست جور دیگر باید. همه عالم را از پشت عینک جهان بینی خودشان نگاه می کنند. به حکم عقل برهانی، خدا (وجود)، عین کمال می باشد. لذا نقص در او راه ندارد؛ و فرض خدای ناقص، فرض خدایی است که خدا نیست. از طرف دیگر، برهان عقلی اثبات می کند که عالمی بهتر از عالم موجود، فرض ندارد. چرا که لازمه ی فرض عالمی بهتر از عالم موجود، فرض خدایی است بهتر از خدای این عالم. حال آنکه خدا یعنی کمال محض. و خدایی که از او برتر نیز قابل فرض باشد، یقیناً کمال محض نخواهد بود. لذا نظام موجود، نظام احسن است. پس اگر اشکالی در عالم به نظر می رسد، مشکل یا از چشم بیننده است یا از عینک او.