(12/100207398)

پرسش:با سلام ببخشيد چرا برخي از دانشمندان بزرگ مخصوصا در حوزه فيزيك ملحد بودند و هستند . مثلا استفن هاوكينگ كه الان بزرگترين دانشمند فيزيك و نظريه پرداز در حوزه فيزيك و اختر شناسي است به اتكا به يك سري دلايل علمي موجود وجود خدا را منكر شده و كتاب جنجالي در رابطه با اين موضوع نوشته است . بعد يك سري از سايت ها با ارائه يك سري اسناد و دست نوشته مدعي شده اند كه انيشتن و نيوتن نيز ملحد بوده اند حتي دست نوشته اي از انيشتن به عنوان سند براي اينكه انيشتن ملحد بوده و در رابطه با دين گفته كه اين ها خرافات و ساخته ذهن بشر است . ارائه كرده اند ؟ مي شود توضيح بفرماييد و بنده را راهنمايي فرماييد كه چرا فيزيك دانان ملحد هستند آن هم دانشمندان بزرگ و نخبه ؟ آيا پاسخ مناسبي هست كه قلب من را آرام كند ؟ و از اين شك و ترديد نجات دهد؟خواهش مي كنم راهنمايي بفرماييد

 

پاسخ:

 

1ـ استيون هاوكينگ، يك دانشمند معمولي فيزيك است و هيچ انقلابي در فيزيك نكرده كه او را از فيزيكدانان بزرگ بدانيم؛ او حتّي جايزه ي نوبل هم دريافت نكرده است. اگر او حقيقتاً دست آورد بزرگي در فيزيك داشت، قطعاً موفّق به دريافت جايزه ي نوبل مي شد. آنچه موجب شهرت او شده، دو چيز است: 1ـ وضعيّت جسماني او. 2ـ تبليغات زياد انگليس و آمريكا در مورد او. حكومت سكولار انگليس با سوء استفاده از وضعيّت جسماني او، از او ابزاري ساخته اند براي تبليغ بر ضدّ دين. چون تمام خرج و مخارج هنگفت هاوكينگ بر عهده ي نظام انگليس است؛ چرا كه بيماري او بسيار پرخرج مي باشد. لذا اگر هاوكينگ بخواهد زنده بماند چاره اي جز گوش به فرمان بودن ندارد. او در واقع يك برده است.

غربي ها عادت دارند كه دانشمندان خود را تا مي توانند بزرگ جلوه دهند، بخصوص دانشمندان ضدّ دين خودشان را؛ و از آن سو مدام سعي مي كنند تا جايي كه مي توانند، دانشمندان ديگر كشورها و حتّي دانشمندان متديّن خودشان را كوچك كنند. واقع مطلب آن است كه هاوكينگ صرفاً يك دانشمند معمولي فيزيك است و به هيچ وجه در سطح امثال نيوتن و انيشتين و حتّي ديگر فيزيكدانهاي موجود دنيا نيست. او حتّي در حدّ پروفسور حسابي هم نيست؛ چون پروفسور حسابي، هم  يك فيزيكدان صاحب نظريّه است هم به علوم و فنون گوناگون و به زبانهاي گوناگون تسلّط داشت. امّا مي بينيد كه دكتر حسابي به اندازه ي دانشمندان غربي شهرت ندارد. چرا؟ چون اوّلاً ايراني است، ثانياً مسلمان است. ثالثاً شديداً هم متديّن بوده است. ديگر دانشمندان فيزيك موجود هم به اندازه ي هاوكينگ شهرت ندارند، در حالي كه برخي از آنها جايزه ي نوبل گرفته اند؛ مثلاً چند نفر هستند كه آرتور شالو را بشناسند؟ يا چند نفر پروفسور عبد السلام ـ فيزيكدان متديّن پاكستاني ـ را مي شناسند؟ در حالي كه وي كارهايي بزرگ در فيزيك كرده و جايزه ي نوبل گرفته است.

 

 

شما اسم آرتور شالو را در اينترنت جستجو كنيد و ببينيد در فضاي مجازي چقدر از او صحبت شده؟ در دايرة المعارف ويكيپديا، تنها سه يا چهار سطر در موردش صحبت شده است؛ در مورد كسي كه جايزه ي نوبل گرفته است. آنگاه ببينيد در مورد استيون هاوكينگ چقدر صحبت كرده اند؟ چرا اين همه تبعيض؟ چرا شالو بايد گمنام بماند؟ چون خداباور است. در مورد پروفسور عبد السلام نيز در ويكيپديا، فقط چند سطر مطلب آمده است. چرا؟ چون مسلمان و خداباور است. چرا ويكيپديا در مورد دو دانشمند دريافت كننده ي جايزه ي نوبل، فقط چند سطر مطلب مي نويسد ولي در مورد هاوكينگ، مقاله اي مفصّل مي نويسد؟ واقعاً هاوكينگ چه كار بزرگي در فيزيك كرده كه لايق اين همه شهرت باشد؟ او صرفاً چند كتاب ساده در سطح فهم دانش آموزان دبيرستاني نوشته كه با تبليغات غربي ها، شده است پرفروشترين كتاب سال. حالا برويد شرح حال پروفسور محمود حسابي را در ويكيپديا ببينيد. تا توانسته اند شخصيّت او را لجن مال كرده اند. چرا؟ چون يك فيزيكدان مسلمان و متديّن و ايراني است. گويي ويكيپديا قسم خورده كه هر جا فيزيكدان متديّني وجود دارد، يا او را ناديده بگيرد يا لجن مالش كند.

 

 

2ـ نيوت، قطعاً فردي متديّن بوده و اسناد فراواني بر اين ادّعا دلالت دارند.

 

 

دايرة المعارف ويكيپديا، در مورد نيوتن گفته است: « هرچند نيوتن بيشتر به خاطر آثار علمي شهرت دارد امّا تعدادي از رساله‌هاي وي در مورد تفسير كتاب مقدس شهرت دارند. وي خود را از معدود افراد زمان مي‌دانست كه توسط خدا براي تفسير كتاب مقدس برگزيده شده بودند. وي مانند بسياري ديگر از معاصران هموطنش از ستايندگان آثار جوزف ميد بود. نيوتن تاكيد زيادي بر تفسير مكاشفه يوحنا داشت و يادداشتهاي فراواني در مورد اين بخش از انجيل دارد. وي به تثليث اعتقاد نداشت.»

 

 

ملاحظه مي كنيد كه نيوتن به انجيل اعتقاد داشته ولي جالب اينجاست كه مسيحيّت رايج (مسيحيّت تثليثي) را قبول نداشته است. و بايد هم قبول نمي كرد. چون تثليث، قطعاً خلاف عقل است. او به مسيحيّتي ايمان داشته كه آلوده به تثليث نبوده است. جملات فراواني هم از خود نيوتن به جا مانده كه نشان مي دهد او فردي خداشناس بوده است. وي گفته است: « اين‌ زيباترين‌ نظام‌ خورشيد و سيّارات‌ و ستاره‌هاي ‌دنباله‌دار، تنها مي‌تواند در نتيجه‌ تدبير و حاكميت‌ يك‌ موجود دانا و توانا پديد آيد.» (فيزيكدانان غربي و مسأله ي خدا، دكتر مهدي گلشني(فيزيكدان)، ص11)

 

 

 

 

 

3ـ انيشتين و خداشناسي

 

 

انيشتين يهودي زاده است، امّا شواهدي در دست است كه او هم با يهوديّت مخالف بوده هم با مسيحيّت؛ ولي اين به معني ملحد بودن نيست. چون او بارها اعتراف به وجود خدا كرده و بلكه از حقّانيّت اسلام دم زده است. شواهدي در دست است كه او، كتاب مقدّس (عهد عتيق+ عهد جديد) را خرافات مي دانسته است؛ همان گونه كه ما مسلمانها نيز كتاب مقدّس را خرافات مي دانيم.

 

 

اين جملات از انيشتين است:

 

 

« خداوند به مشكلات رياضي ما اهميتي نمي دهد. او به صورت عملي انتگرل مي گيرد.»

 

 

«خدا با جهان تاس بازي نمي‌كند.» اين جمله را در ردّ اصل عدم قطعيّت گفته است.

 

 

« قرآن كتاب جبر يا هندسه نيست؛ مجموعه‏اى از قوانين است كه بشر را به راه صحيح، راهى كه بزرگترين فلاسفه و دانشمندان دنيا از تعريف و تعيين آن عاجزند، هدايت مى‏كند ».

 

 

 

 

 

آلبرت اينشتين در رساله ي پاياني عمر خود با عنوان  « دي اركلرونگ Die Erklärung - von: Albert Einstein – 1954 ، يعني « بيانيه » كه در سال 1954 آن را در امريكا و به آلماني نوشته است - اسلام را بر تمامي اديان جهان ترجيح ميدهد و آن را كاملترين و معقولترين دين مي داند. اين رساله در حقيقت همان نامه نگاري محرمانه اينشتين با آيت الله بروجردي (فوت1340ش=1961م) است كه توسط مترجمين برگزيده ي شاه ايران محرمانه صورت پذيرفته است. اينشتين در اين رساله  « نظريه ي نسبيت » خود را با آياتي از قرآن كريم و احاديثي از(نهج البلاغه) وبيش از همه (بحارالانوار) علامه ي مجلسي (كه از عربي به انگليسي توسط حميد رضا پهلوي(فوت1371ش) و... ترجمه و تحت نظر آيت الله بروجردي شرح مي شده) تطبيق داده و مينويسد كه :هيچ جا در هيچ مذهبي چنين احاديث پر مغزي يافت نمي شود و تنها اين مذهب شيعه است كه احاديث پيشوايان آن نظريه ي پيچيده ي نسبيّت را ارائه داده  ولي اكثر دانشمندان نفهميده اند.

 

 

 

 

 

  پاره اي از گفتارهاي فيزيكدانان در مورد خدا، بر گرفته از كتاب: « فيزيكدانان غربي و مسأله ي خداباوري» تأليف فيزيكدان بزگوار، دكتر مهدي گلشني.

 

 

گاليله‌: «خداوند در اعمال‌طبيعت‌، بيشتر از جمله‌هاي‌ مقدّس‌ انجيل‌، متجلّي‌ مي‌شود».

 

 

نيوتون‌: « اين‌ زيباترين‌ نظام‌ خورشيد و سيّارات‌ و ستاره‌هاي ‌دنباله‌دار، تنها مي‌تواند در نتيجه‌ تدبير و حاكميت‌ يك‌ موجود دانا و توانا پديد آيد ».

 

 

انيشتين‌: « زيباترين‌ و عميق ترين‌ احساسي‌كه‌ ما مي‌توانيم‌ تجربه ‌كنيم‌، احساس‌ عرفاني‌ است‌... كسي‌ كه‌ با اين‌احساس‌ بيگانه‌ است‌ و هنوز مجذوب‌ و شگفت‌زده‌ نشده‌ است‌، مثل‌مرده‌ مي‌ماند. باور من‌ به‌ خدا، اعتقادي‌ شورانگيز به‌ هستي‌ قدرت ‌عقلاني‌ برتري‌ است‌، كه‌ در جهان‌، به‌ گونه‌اي‌ درك‌ناپذير آشكار مي‌شود ».

 

 

انيشتين‌: « ما به‌ مثابه‌ طفلي‌ خردسال ‌هستيم‌ كه‌ وارد كتابخانه‌هاي‌ بزرگ‌ مي‌شود كه‌ همه‌ ديوارهاي‌ آن‌ از زمين ‌تا سقف‌ با كتاب هايي‌ به‌ زبان هاي‌ گوناگون‌ پوشيده‌ شده‌ است‌. كودك‌مي داند كه‌ بايد كساني‌ آن‌ كتاب ها را نوشته‌ باشند، امّا نمي داند آن ها را چه‌ كساني‌ و چگونه‌ نوشته‌اند. زبان هاي‌ متعدد كتاب ها را نيز نمي‌فهمد. كودك‌ طرحي مشخّص‌ در ترتيب‌ كتاب ها مي‌بيند؛ نظمي‌ اسرارآميز، كه‌ او آن‌ را درك‌ نمي‌كند ولي‌ مي‌تواند با حّسي‌ مبهم‌، حدس‌ بزند. به‌ نظر من‌، وضعيت‌ اين‌ كودك‌ همانند وضعيت‌ عقل‌ انسان‌ در برابر خداست‌... »

لايپ‌ نيتس : « به‌ ويژه‌ در علوم‌... ما شگفتي هاي‌ خداوندي‌ را مي‌بينيم‌... قدرت‌، حكمت‌ و نيكويي‌ او را... بدين‌ علّت‌، من‌ از جواني‌ خود را وقف‌ علومي‌ كرده‌ام‌ كه‌ آن ها را دوست‌ مي‌داشتم‌ . »

 

 

لردكلوين‌ ــ در قرن‌ نوزدهم‌ ــ براي‌ توضيح‌ پايداري‌ اتم ها، ناگزير، وجودخدا را اثبات‌ كرد.

 

 

هويل‌ (Hoyle؛ اختر فيزيك دان‌انگليسي‌): علم‌ آمادگي‌ داشته‌ است‌ كه‌ باورهاي مذهبي‌ را نابود كند درحالي‌ كه‌ چيزي‌ را جايگزين‌ آن ها نكرده‌ است‌ كه‌ براي‌ جامعه‌ رضايت‌بخش‌ باشد.

 

 

 شالو (A. Schawlow؛ فيزيك دان‌ آمريكايي‌ و برنده‌ جايزه‌ نوبل‌):« پرسش‌ از مبدأ، بايد به‌ دقت‌ِ هرچه‌ بيشتر، تا حدّي‌ كه‌ علايق‌ و توانايي‌دانشمندان‌ اجازه‌ مي‌دهد، دنبال‌ شوند. امّا جواب ها هرگز نهايي‌ نيست‌ و براي‌ پاسخ‌ به‌ پرسش هاي‌ عميق تر، سرانجام‌ بايد به‌ دين‌ مراجعه‌ كرد». او در ادامه مي گويد : «به‌ نظر من‌، وقتي‌ با عجايب‌ حيات‌ و جهان ‌روبرو مي‌شويم‌، به‌ جز سؤال‌ از چگونگي‌، بايد از چرايي‌ نيز بپرسيم ‌زيرا تنها دين‌ پاسخگوي‌ آن هاست‌... . من‌ در جهان‌ و در زندگي‌ خودم‌، به‌خدا نياز دارم‌».

 

 

آرتور شالو: «بسترِ دين‌، زمينه‌ خوبي‌ براي‌ كارهاي‌ علمي‌ است‌... پس‌، پژوهش‌ علمي‌ يك‌ عمل‌ عبادي‌ است‌؛ زيرا، بسياري‌ از شگفتي هاي ‌خلقت‌ الهي‌ را آشكار مي‌سازد».

 

 

تاونز (Townes؛ فيزيك دان‌ آمريكايي‌ و برنده‌ جايزه‌ نوبل‌): «من‌ دين‌ و علم‌ را دو نگرش‌ ــ نسبتاً متفاوت‌ ــ به‌ مسئله‌اي‌ واحد مي‌بينم‌ يعني‌، شناخت‌ از خود و جهان‌. در حوزه‌ دين‌، بايد شناخت‌ از هدف‌ جهان‌ را نيز افزود. اما به‌ نظر، اين‌ هدف‌ را در حوزه‌ علم‌ نيز مي‌توان‌ طرح‌ كرد. پس‌، به‌ عقيده‌ من‌، هدف‌ علم‌ و دين‌ يكي‌ است‌ يعني‌، شناخت‌ از خود و جهان‌. پس‌ هر دو، بايد با گذشت‌ زمان‌ به‌ هم‌ نزديك‌ شوند ».

 

 

پاكينگ‌ هورن‌ (Polkinghorn؛ فيزيك دان‌ انگليسي‌): «علم‌ بدون‌دين‌، ناقص‌ است‌ و نمي‌تواند به‌ عميق‌ترين‌ لايه‌هاي‌ فهم‌ دست‌ بيابد. يعني‌، بصيرت‌ شگفتي‌ كه‌ علم‌ از آثار فهم‌ پذير جهان‌ به‌ ما مي‌دهد، خواستار تبييني‌ عميق‌تر از آن‌ است‌ كه‌ خود به‌ دست‌ مي‌دهد. دين‌، همچنان‌ كه‌ ادعاي‌ خود را كه‌ جان‌ مخلوق خداست‌ حفظ‌ مي‌كند، بايد بافروتني‌ كافي‌ از علم‌ بياموزد كه‌ جهان‌ عملاً چگونه‌ است‌».

 

 

مارگِنو (Margenau؛ فيزيك دان‌ آمريكايي‌) مي‌گويد: «علم‌ به‌ دين‌ نياز دارد تا منشأ و موفقيت هايش‌ را توجيه‌ كند. هنگامي‌ كه‌ در سال‌ 1932، در مؤسسه‌ مطالعات‌ پيشرفته‌ در پرينستون‌تحقيق‌ مي‌كردم‌، اين‌ ديدگاه‌ را با انيشتين‌ مطرح‌ كردم‌ و تعبير او را به‌ ياد دارم‌: كشف‌ قانوني‌ بنيادي‌ و تأييد شده‌ از طبيعت‌، الهامي‌ ازخداست‌».

 

 

مات‌ (Mott؛ فيزيك دان‌ انگليسي‌): «علم‌ مي‌تواند دين‌ را ازباورهاي‌ خرافي‌ رهايي‌ بخشد و برداشت‌ درست‌تري‌ از خدا به‌ ما بدهد. در عين‌حال‌، من‌ فكر نمي‌كنم‌ كه‌ علم‌ بتواند به‌ همه‌ پرسش ها پاسخ‌دهد».

 

 

اِمِل‌(Emmel؛ زيست‌ شناس‌ آمريكايي‌): «من‌ احساس‌ مي‌كنم‌ كه‌ بسياري‌ از دانشمندان‌ در دوران‌ تحصيلات‌ عالي‌ يا كمي‌ بعد از آن‌، به‌ مرحله‌اي‌مي‌رسند كه‌ احساس‌ مي‌كنند توجه‌ به‌ ديدگاه هاي‌ متافيزيكي‌ بر خلاف‌ مُد است‌ و لذا براي‌ بقيه‌ عمر، سرشان‌ را در برف‌ مي‌كنند، و كوششي‌ نمي‌كنند تا منظره‌اي‌ وسيع تر از حوزه‌ نزديك‌ به‌ حوزه‌ خويش‌ را ببينند ».

 

 

اسميت (Smith؛ رياضيدان‌ آمريكايي‌): «براي‌ من‌، شخصاً، هيچ‌چيزي ‌آشكارتر و يقيني‌تر از وجود يا واقعيت‌ خدا نيست‌. در واقع‌، من‌ به‌ اين ‌ديدگاه‌، كه‌ وجود خدا تنها يقين‌ مطلق‌ است‌، تمايل‌ دارم‌. چون‌ در واپسين‌ تحليل‌، او تنها وجود مطلق‌ يا واقعي‌ است‌».

 

 

تيرينگ (W.Thirring؛ فيزيك دان‌ نظريه‌پرداز اتريشي‌): «من‌اعتقاد ندارم‌ كه‌ مي‌توانم‌ خدا را با منطق‌ انساني‌ بفهمم‌. من‌ فقط‌ مي‌توانم ‌از تجربه‌هاي‌ شخصي‌ام‌ كمك‌ بگيرم‌ و بدانم‌... كه‌ او مرا هدايت‌ مي‌كند چنان‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسد هر جزيي‌ از مخلوقات‌ را هدايت‌مي‌كند».

 

 

مارگنو (Margenau):«اكنون‌ اين‌ سؤال‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ منشأ قوانين‌ طبيعت‌ چيست‌؟ و من ‌تنها جواب‌ قانع‌ كننده‌اي‌ كه‌ مي‌يابم‌ اين‌ است‌ كه‌ آن ها به‌ وسيله‌ خدا خلق ‌شده‌اند و خدا قادر و عالم‌ مطلق‌ است‌». و نيز مي‌گويد: «خدا هم ‌جهان‌ فيزيكي‌ و هم‌ قوانين‌ حاكم‌ بر آن‌ را خلق‌ كرد ».

 

 

ديويس‌: «آيا وجود جهان‌ را مي‌توان‌ بي‌نياز از خدا و تنها به‌ وسيله‌ علم‌ توضيح‌ داد؟ آيا مي‌توان‌ جهان‌ را نظام‌ بسته‌اي‌ در نظر گرفت ‌كه‌ علّت‌ وجودي‌اش‌ در آن‌ نهفته‌ باشد؟ پاسخ‌ به‌ معنايي‌ بستگي‌ دارد كه‌ با آن‌ توضيح‌ مي‌دهيم‌. با فرض‌ قوانين‌ فيزيك‌، جهان‌ مي‌تواند خود مدار باشد و از جمله‌، خود را خلق‌ كند. امّا قوانين‌ فيزيكي‌ از كجا مي‌آيند؟» و نيز: «تا وقتي‌ كه‌ منشأ قوانين‌ طبيعت‌ خداست‌، وجودي ‌شگفت‌تر از ماده‌ّ ــ كه‌ آن‌ را نيز خدا آفريده‌ است‌ ــ نيست‌. امّا وقتي‌مبناي‌ خدايي‌ قوانين‌ را كنار مي‌نهيم‌، وجود آن ها به‌ يك‌ راز عميق‌ تبديل‌ مي‌شود».

 

 

پاركر (B. Parker؛ فيزيك دان‌ آمريكايي‌): «اين‌ ترس‌ وجود ندارد كه‌ دانشمندان‌ هرگز بتوانند نياز به‌ خدا را حذف‌ كنند... هر قدر هم‌ كه‌ ما اين‌ قضيه‌ را پي‌گيري‌ كنيم‌، همواره‌، چيزي‌ مي‌ماند كه‌ توضيح‌ داده‌ نشده‌ است‌. خلقت‌، به‌ قوانين ‌طبيعت‌ بستگي‌ دارد و پيدايش‌ آن‌ بدون‌ قوانين‌ امكان‌پذير نبوده‌ است‌. چه‌ كسي‌ اين‌ قوانين‌ را خلق كرده‌ است‌؟ ترديدي‌ نيست‌ كه‌ همواره‌ به‌ يك ‌خدا نياز هست‌ ».

 

 

توضيح:

 

 

اين سه فيزيكدان فهيم، نكته ي بسيار بلندي را مطرح نموده اند.

 

 

1ـ جهان مادّي، با قوانين علمي كار مي كنند.

 

 

2ـ فيزيكدانها، قوانين علمي را خلق نمي كنند بلكه قوانين علمي موجود را كشف مي كنند. 

 

 

3ـ خود اين قوانين علمي، مادّه يا انرژي يا نيرو نيستند بلكه اموري هستند كه بر مادّه و انرژي و نيرو حاكم مي باشند.

 

 

4ـ پس قوانين علمي، خودشان از سنخ امور غير مادّي(مجرّد) هستند.

 

 

5ـ اين قوانين از كجا آمده اند؟ اگر بگويي كه اين قوانين غير مادّي، خودشان واجب الوجودند، خدا بودن آنها را قبول كرده اي؛ و اگر آنها را واجب الوجود نداني، بايد آنها را معلول يك واجب الوجود بداني. پس در هر حال، گريزي از پذيرفتن يك خداي غير مادّي نخواهي داشت.

 

 

اين نكته اي كه اين فيزيكدانان باهوش فهميده اند، امثال هاوكينگ شعور فهمش را نداشته اند. هاوكينگ مي گويد: جهان با قوانين قطعي فيزيك كار مي كند، لذا نيازي به وجود خدا نيست. امّا اين قدر شعور ندارد كه بپرسد: پس خود اين قوانين چيستند و از كجا آمده اند؟ چرا قوانين گوناگون فيزيك و شيمي و ... اين همه به هم مرتبط هستند؟ طوري كه انگار همه ي آنها از يك مبدأ كنترل مي شوند.

 

 

 

ــ نقد نظرات هاوكينگ

 

 

1ـ جناب هاوكينگ در باب فلسفه و كلام ، بخصوص از نوع اسلامي آن، فاقد اطّلاعات مي باشد. و اظهار نظر چنين كسي در باب مسائل فلسفي و كلامي، پشيزي ارزش ندارد. اگر همين جناب هاوكينگ درباره ي مسائل علم پزشكي يا روانشناسي يا اقتصاد اظهار نظر مي كرد، چه ارزشي داشت؟ آنچه نظر وي را جدّي مي كند، شهرت او در فيزيك نظري است، كه ربطي به علوم فلسفي و كلامي ندارد.

 

 

بدتر اينكه وي حتّي به خود زحمت نداده كه لااقلّ با يك متخصّص در فلسفه و كلام بحثي داشته باشد و آنگاه اظهار نظر كند. با تمام اين احوال فلاسفه و متكلّمين اسلامي حاضرند با ايشان وارد بحث شوند. در همين راستا، آية ‌الله دكتر سيدمصطفي محقّق داماد، رييس مطالعات اسلامي فرهنگستان علوم و رييس بخش كلام مؤسسه حكمت و فلسفه ايران،‌ آمادگي خود را براي مناظره با منكران وجود خدا و به ويژه پروفسور استيون هاوكينگ اعلام كرده است. حال نوبت جناب هاوكينگ است كه اعلام آمادگي نمايد.

 

 

متن پيام آية ‌الله دكتر سيدمصطفي محقّق داماد چنين است:

 

 

«اينجانب اعلام آمادگي مي‌كنم كه به همراه استادان كلام و حكمت اسلامي ، اعضاي گروه مطالعات اسلامي از نظر كلامي و فلسفي و با مددگيري از عالمان بزرگ علوم تجربي در فرهنگستان علوم ايران از جهات علوم تجربي، چنانچه اين فرصت فراهم شود، در يك رسانه ي جهاني، بدون هيچگونه تنشي با پروفسور هاوكينگ به مناظره بپردازم و داوري را به وجدان پاك انسان‌هاي صاحب  انديشه و فكور واگذار كنم.»

 

 

 

 

 

2ـ در اين مقام به نقد پاره اي از ادّعاهاي جناب هاوكينگ مي پردازيم.

 

 

الف: وي سابقاً در كتاب تاريخچه زمان نوشته بود: « اگر ما يك فرضيه ي همه جانبه و كامل را در مورد پيدايش عالم كشف كنيم اين مهمترين پيروزي انسان خواهد بود؛ چون ما قادر خواهيم بود كه درون ذهن خدا را بشناسيم»

 

 

 

 

 

پاسخ:

 

 

1ـ اين همان خدايي است كه جناب هاوكينگ آن را ردّ مي كند. از نظر ما مسلمين، چنين خدايي ابداً وجود نداشته و ندارد. چنين خدايي، خدايي است توهّمي. پس جناب هاوكينگ دستش درد نكند كه وجود چنين خدايي را ردّ نموده است.

 

 

خدايي كه ذهن داشته باشد، بر اساس يك برنامه كار كند، و علمش توسّط آفريده هايش قابل احاطه باشد، خداي ما مسلمين نيست بلكه خداي در پيتي خود هاوكينگ است؛ كه از نظر ما مسلمين، حتَي به درد لاي جرز هم نمي خورد؛ كجا رسد كه خالق جهان باشد. جناب هاوكينگ، فيزيكدان خوبي است امّا معلوم نيست كه پزشك يا اقتصاددان يا فيلسوف يا متكلّم خوبي هم باشد. تصوّر ابتدايي او از خدا و نحوه ي ارتباط خدا با مخلوقات، گواه آن است كه او هيچ تصوّر درستي از خدا ندارد. اين معنا را وقتي بهتر خواهيد يافت كه خداي مورد نظر حكماي اسلامي را معرّفي خواهيم نمود. خداي ما مسلمين، نه ذهن دارد، نه ماهيّت دارد، نه برنامه ي از پيش تعيين شده دارد، نه علمش محدود است كه قابل احاطه باشد. « ... وَ لا يُحيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ ـــ و كسى از علم او آگاه نمى‏گردد؛ جز به مقدارى كه او بخواهد » (البقرة:255) در ادامه خداي مورد نظر خودمان را معرّفي مي كنيم تا ملاحظه فرماييد كه خداي ما كجا و خداي توهّمي جناب هاوكينگ كجا؟

 

 

2ـ جناب هاوكينگ گفته: « اگر ما يك فرضيه ي همه جانبه و كامل را در مورد پيدايش عالم كشف كنيم ... ».

 

 

از وي مي پرسيم: مگر چنين فرضيّه اي را كشف نموده ايد؟!! نسبيّت و مكانيك كوانتوم كه با يكديگر همخواني ندارند و با هم چفت نمي شوند. لذا فيزيكدانها سالهاست كه دنبال وحدت بخشي به اين دو نظريّه اند. از طرف ديگر، فرضيّه ي ابَر ريسمان يا فرضيّه ي رشته ها هم كه امتحان خود را پس نداده است؛ و هنوز در حال آزمايش پس دادن است، و سالها طول خواهد كشيد تا بتوانيم آن را مورد آزمايش قرار دهيم.

 

 

3ـ از اين گذشته، مگر فرضيّه ، قانون قطعي است؟!! كدام فرضيّه در فيزيك بوده كه تا كنون تغيير نكرده و در معرض تغيير نبوده است؟ ماهيّت فيزيك همين است كه همواره با فرضيّات سر و كار دارد نه با براهين قطعي و تغييرناپذير. در اين باره نيز در ادامه سخناني خواهيم گفت.

 

 

 

 

 

ب: پروفسور هاوكينگ مي نويسد:« چون قوانين جديد فيزيك مثل گرانش وجود دارند، كهكشان مي تواند خود را از هيچ بسازد. روند خلق بدون مقدمه و يكباره دليل وجود كهكشان و هستي ما است . هيچ ضرورتي ندارد كه خداوند را برنامه ريز و مسئول آن آفرينش بدانيم.»

 

 

 پاسخ:

 

 

1ـ كدام قوانين فيزيك؟!! مگر فرضيّات، قوانين هستند؟! اساساً فيزيك نظري جاي قانون نيست. در حيطه ي علوم، قانون به معني حقيقي كلمه ، اختصاص به علوم عقلي مثل رياضيّات و فلسفه دارد. در حالي كه فيزيك، علم تجربي است نه علم عقلي. و مي دانيم كه علوم تجربي، علوم عقلي و برهاني نيستند. در اين علوم، ابتدا شواهدي مورد مطالعه قرار مي گيرند، آنگاه بر اساس آن شواهد، فرضيّه (مدلي ذهني) ساخته مي شود، سپس آن فرضيّه از طريق برخي آزمايشات مورد تأييد قرار مي گيرد. اين روش اثبات، كه آن را برهان انّي يا سير از معلول براي اثبات علّت يا استدلال از طريق كاركردها مي نامند، از نظر عوام مردم، روشي است يقين آور ، امّا از نظر منطقي، روشي است غير يقين آور.

 

 

مثلاً مي گوييم:

 

 

ـ از پشت اين ديوار دودي بلند است.

 

 

ـ هر دودي از آتش برمي خيزد.

 

 

ـ پس پشت اين ديوار، آتشي روشن است.

 

 

اين استدلال از نظر عوام مردم، كاملاً درست مي باشد. استدلالهاي علوم تجربي نيز از همين سنخ مي باشند؛ يعني از شواهد، به علّتها مي رسند. امّا از نظر عقلي، چنين استدلالي باطل است. چون محال است بتوان از راه شواهد و معاليل به علّتها يقين پيدا كرد. در چنين موادي تنها مي توان فرضيّه سازي نمود، همين و بس.

 

 

فردي را در نظر بگيريد كه از بدو تولّدش نه آتش ديده و نه دود. حال چنين كسي مشاهده مي كند كه دودي از پشت ديوار بالا مي رود. اگر او راهي براي ديدن پشت ديوار نداشته باشد، آيا مي تواند از وجود دود، به وجود آتش پي ببرد. او تنها مي تواند يقين كند كه اين دود، علّتي دارد؛ امّا علّت آن چيست نمي تواند بفهمد. لذا اگر راهي براي رسيدن به پشت ديوار نداشته باشد، در مورد آن علّت، تنها مي تواند فرضيّاتي را ارئه دهد.

 

 

امّا چرا ما با ديدن دود، يقين به وجود آتش پيدا مي كنيم؟ چون ما قبلاً ديده ايم كه آتش دود توليد مي كند. كسي تاكنون الكترون و پروتون و فتون و كوارك و انفجار بزرگ و انبساط فضا و ... را نديده است. ما شواهدي را مشاهده مي كنيم و براي آنها علّتهايي را فرض مي كنيم. و آنگاه درستي فرض خودمان را با شواهدي ديگر، تقويت مي كنيم. دقَت فرماييد! گفتيم تقويت مي كنيم نه اثبات. حتي با هزاران شاهد تجربي نيز يك فرضيه را نمي توان اثبات نمود؛ بلكه فقط مي توان آن را به حد مقبوليّت رساند. مثلاً فرضيّه ي جاذبه ي عمومي نيوتن، با شواهد تجربي فراواني تاييد شده بود؛ و چند صد سال كاملاً يقيني پنداشته مي شد تا اينكه با نظريّه ي نسبيّت عامّ انشتين، ابطال گرديد و گرانش نسبيّتي، جاي گرانش نيوتني را گرفت.

 

 

2ـ ادّعا شده كه « كهكشان مي تواند خود را از هيچ بسازد ».

 

 

مي پرسيم: از هيچ يعني از چه چيز؟ يعني عدم، تبديل به وجود مي شود؟!! عقل هم خوب چيزي است. عدم چيست كه تبديل به وجود شود؟!! از منظر عقل سليم، نه وجود، عدم مي شود و نه عدم تبديل به وجود مي شود. لذا از منظر حكماي الهي، خداوند متعال، موجودات را از علم خويش تنزّل داده، نه اينكه آنها را از عدم آفريده است. بلي موجودات در دنيا نبودند و در دنيا ظاهر شدند؛ ولي اين به معني آفرينش از عدم نيست. خداوند متعال مي فرمايد: « وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ــ و هيچ چيزي نيست مگر آنكه خزائن آن (حقايق آن) نزد ماست؛ و ما آن را نازل نمي كنيم مگر به اندازه ي معلوم و معيّن» (الحجر:21) و فرمود: « ِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَأْسٌ شَديدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاس‏ ـــ و آهن را نازل كرديم كه در آن نيروى شديد و منافعى براى مردم است »(الحديد:25).

 

 

پس خلقت به معني نزول از مقام علم به مقام عين است نه به معني موجود گشتن معدوم.

 

 

ما از جناب هاوكينگ مي پرسيم: طبق كدام فرمول فيزيك، عدم تبديل به وجود مي شود؟ اصل بقاي مادّه و انرژي را چه مي كنيد؟ مگر در انفجار بزرگ، عدم تبديل به وجود مي شود؟! تكينگي آغازين، هم جرم دارد هم حجم حدّي دارد؛ يعني حجم آن، اگر چه صفر تلقّي مي شود؛ امّا صفر حدّي نه صفر مطلق؛ يعني حجم تكينگي آغازين، حقيقتاً صفر نيست؛ بلكه به زبان رياضي، حدّ يا ليميت آن به صفر ميل مي كند. لذا تكينگي آغازين عدم نيست. چون عدم، هيچ ندارد. اصلاً انفجار عدم ، معني ندارد.

 

 

باز مي پرسيم:قبل از انفجار بزرگ چه بوده است؟! منظورم قبل به زمان جوهري است نه قبل به زمان فيزيكي كه زمان عرضي است. البته آقاي هاوكينگ يك زمان بيشتر نمي شناسد، در حالي كه حكماي اسلامي، پنج گونه زمان مي شناسند.

 

 

3ـ امّا اگر منظور جناب هاوكينگ اين است كه خدا فقط آفريننده ي مادّه و انرژي است ؛ و شكل يافتن عالم به صورت امروزي آن كار خدا نيست؛ بلكه لازمه ي طبيعي قوانين فيزيك است، از وي مي پرسيم: منظورتان از قوانين فيزيك چيست؟ آيا اين قوانين را شما ساخته ايد يا حقيقتاً وجود دارند؟ اگر اين قوانين، صرف فرضيّه و ساخته ي ذهن بشرند، بر اساس آنها نمي توان در مورد عالم خلقت، قضاوت قطعي نمود. امّا اگر حقيقتاً وجود دارند، از چه سنخي هستند؟ يعني خود اين قوانين، مادّه هستند يا انرژي؟ اگر مادّه و انرژي هستند، كه جزء عالمند نه قانون عالم. امّا اگر از سنخ مادّه و انرژي نيستند، پس چيستند؟ از نظر اللهيّون ، قوانين طبيعت چيزي نيستند جز ظهور اراده ي خدا در طبيعت؛ كه خداوند متعال از آنها تعبير مي كند به سنّة الله. جناب هاوكينگ توهّم نموده كه خدا آن بالا ايستاده و جهان را تدبير مي كند. زهي خيال باطل. در منطق حكماي اسلامي، مخلوقات، ظهور اراده ي خدايند. لذا كشف قوانين عالم، يعني كشف نحوه ي عملكرد  اراده ي تكويني خدا. پس همان چيزي كه جناب هاوكينگ آن را دليل بر عدم دخالت خدا در طبيعت مي داند، نزد حكما دقيقاً دليل بر دخالت خدا در طبيعت است.

 

 

از نظر وي، وجود عالم خلقت، ضروري و اجتناب ناپذير مي باشد؛ يعني طبق قوانين فيزيك، اين عالم جز به همين صورت كه موجود شده نمي توانست باشد. آنگاه وي از اين مطلب نتيجه گرفته كه پس خدا دخالتي در تدبير عالم ندارد. نمي دانم بر اين اشتباه بزرگ گريه كنم يا بخندم. الآن قرنهاست كه حكماي اسلامي، مي گويند: نظام موجود، نظامي ضروري و اجتناب ناپذير، و نظام احسن است؛ يعني عالمي بهتر از اين عالم، فرض ندارد ؛ و عالم، غير از اين كه هست نمي توانست باشد. امّا از كجا به اين مطلب رسيده اند؟ دقيقاً از فرض وجود خدا؛ يعني چون خدا هست و كمال محض مي باشد، پس عالم خلقت بايد باشد و غير از اين كه هست نمي تواند باشد. شگفتا كه جناب هاوكينگ از همان قضيّه اي كه از فرض وجود خداي كامل و محض نتيجه گرفته شده است، عدم وجود خدا يا عدم دخالت او را در نظام هستي نتيجه مي گيرد.

 

 

از نگاه حكما ، خداوند متعال علّت تامّه ي عالم هستي است و با وجود علّت تامّه ، وجود معلول حتمي و اجتناب ناپذير است . همچنين همانطور كه معلول در اصل وجود خود بند به علّت تامّه ي خود بوده بنده ي آن است ، در چگونگي وجودش نيز تابع وجود علّت تامّه ي خويش مي باشد. لذا نظام خلقت غير از اينكه هست نمي توانست باشد. فرض عالم خلقت ، متفاوت با آنچه كه هست ، مساوي است با فرض تغيير در ذات خدا ؛ كه امري است محال ؛ چون تغيير ، علامت حدوث بوده با واجب الوجود بودن نمي سازد.

 

 

حكما بر همين مبنا گفته اند:عالم خلقت و چگونگي آن ، لازمه ي ذات خدا و اقتضاي ذات اوست و چون رابطه ي علّي و معلولي ، رابطه اي محكم ، ضروري و خلل ناپذير است، لذا نظام موجود، محكمترين و استوارترين نظام مفروض بوده مستحكمتر از آن ذاتاً ممكن نيست ؛ لذا نظام هستي نظامي محكم و حكيمانه، و خالق آن نيز حكيم است.

 

 

همچنين از آن جهت كه ذات باري تعالي كمال مطلق است ، عالم خلقت نيز كاملترين معلول ممكن مي باشد. لذا نظام موجود نظام اكمل است و كاملتر از آن فرض ندارد. همچنين خداوند متعال حسن و جمال مطلق است. لذا معلول او (عالم خلقت ) نيز زيباترين نظام ممكن بوده نظام احسن است و زيباتر از آن فرض ندارد.

 

 

اگر جناب هاوكينگ بهره اي از حكمت اسلامي داشت، شايد چنين سخنان نامعقولي را بر زبان نمي راند. البته ما ايشان را معذور مي داريم. چون او خدايي غير از خداي جعلي مسيحيّت را نمي شناسد. همان خدايي كه در آسمانهاست و به صورت عيسي مسيح در آمد و فداي گناهان امّت شد.

 

 

 

 

 

ج: : جناب هاوكينگ گفته: « كشف منظومه هاي ديگر نظير منظومه خورشيدي ثابت كرد كه منظومه ي ما كه در برگيرنده ي يك خورشيد و سياره هايي است كه پيرامون آن مي چرخند يك پديده منحصر به فرد نيست. اين واقعيت نشان داد كه وجود حالت فيزيكي ايده آل بين خورشيد و كره ي زمين و پيدايش انسان روي كره زمين، يك پديده ي از پيش طراحي شده و دقيق براي موجوديَت و رفاه انسان نيست.»

 

 

 

 

 

پاسخ:

 

 

اين توهّمات نيز ريشه در توهّمات مسيحيان دارد. در مسيحيّت، چنين تبليغ مي شود كه زمين به خاطر وجود انسان در آن، جايگاه ويژه اي است. امّا از منظر مسلمين ، چنين توهّماتي باطل است. از كسي چون جناب هاوكينگ حقيقتاً جاي عجب است كه چگونه چنين نتيجه گيري سستي را كرده است. مگر علم به وجود كراتي ديگر كه موجودات زنده در آنها هستند، دليل مي شود كه جهان مدبّر ندارد؟!! مسلمانها بيش از هزار سال است كه يقين دارند، در كرات ديگر نيز موجود زنده و مكلّف وجود دارند، ولي هيچگاه هم به چنين نتيجه ي مزخرف و غير منطقي نرسيده اند. بلكه دقيقاً برعكس؛ اگر ثابت شود كه در سيّارات ديگري نيز موجود زنده وجود دارد، حقّانيّت مذهب شيعه و ائمه(ع) اثبات مي شود. چون ايشان قرنها قبل وجود چنين موجوداتي را با قطعيّت تمام اظهار نموده اند.

 

 

واقعاً چقدر بي چاره اند جناب هاوكينگ و امثال او كه دسترسي به چنين احاديثي ندارند و عمري را با عقائد خرافي مسيحيّت سر كرده اند. او حقيقتاً فيزيكدان بزرگي است ولي حيف كه هيچگاه به خود اجازه نداده است سري هم به اسلام و منابع آن بزند؛ و از احاديث اهل بيت(ع) ايده بگيرد. به پاره اي از اين احاديث شگفتي زا اشاره مي كنيم تا ببينيد كه حجج الهي چه گفته اند و اينها كجا رفته اند.

 

 

 عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ قَالَ: «  سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : « أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ » فَقَالَ يَا جَابِرُ تَأْوِيلُ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا أَفْنَى هَذَا الْخَلْقَ وَ هَذَا الْعَالَمَ وَ سَكَنَ  أَهْلُ الْجَنَّةِ الْجَنَّةَ وَ أَهْلُ النَّارِ النَّارَ جَدَّدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَيْرَ هَذَا الْعَالَمِ وَ جَدَّدَ عَالَماً مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ يَخْلُقُ  لَهُمْ أَرْضاً غَيْرَ هَذِهِ الْأَرْضِ تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً غَيْرَ هَذِهِ السَّمَاءِ تُظِلُّهُمْ لَعَلَّكَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّمَا خَلَقَ هَذَا الْعَالَمَ الْوَاحِدَ أَوْ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَخْلُقْ بَشَراً غَيْرَكُمْ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَلْفَ أَلْفِ آدَمٍ وَ أَنْتَ فِي آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِمِ وَ أُولَئِكَ الْآدَمِيِّينَ ـــــــــــ جابر بن يزيد، گفت: از امام پنجم(ع) تفسير قول خداي عزّ و جلّ را پرسيدم كه مي فرمايد:«آيا درمانده شديم به آفرينش نخست بلكه آنان هر روز در پوششى از آفرينشى تازه‏اند » (ق: 15) ؛ امام پاسخ فرمودند: اى جابر تأويلش اين است كه چون خداي عزّ و جلّ اين خلق را پايان دهد و اين عالم را نيز ؛ و اهل بهشت در بهشت جا كنند، و اهل دوزخ در دوزخ، خدا ي عزّ و جلّ عالمي غير اين عالم از نو بيافريند، و عالمي نو به پا مي كند  بدون ‏نر و ماده اي ،كه او را مي پرستند و يگانه مي شناسند، و زمينى جز اين زمين براى آنها بيافريند كه روى آن باشند، و آسمانى جز اين آسمان كه بر آنها سايه كند. شايد تو پندارى كه خدا ي عزّ و جلّ فقط اين يك عالم را آفريده، يا اينكه خداي عزّ و جلّ آدمى جز شما نيافريده است؟! آرى به خدا سوگند البته خدا ي تبارك و تعالى هزار هزار عالم و هزار هزار آدم (ابو البشر) آفريده و تو دنبال اين همه عالمها و اين همه آدميانى »( بحار الانوار ، ج8 ، ص  375  )

 

 

 « عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ع يَقُولُ: « إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ الطَّيِّبِينَ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ وَ أَقَامَهُمْ أَشْبَاحاً قَبْلَ الْمَخْلُوقَاتِ ثُمَّ قَالَ أَ تَظُنُّ أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً سِوَاكُمْ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ أَلْفَ أَلْفِ آدَمَ وَ أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَنْتَ وَ اللَّهِ فِي آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِمِ ـــــــ  ابو حمزه ثمالى مي گويد از  عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ــ عليه السّلام ـــ  شنيدم كه فرمود:«همانا خدا محمّد و على و فرزندان پاكشان را از نور عظمت خود آفريد و آنان را قائم نمود اشباحي  پيش از مخلوقات ؛ سپس فرمود: تو گمان دارى خدا خلقى جز شما نيافريده ؛ آرى سوگند به خدا البته خدا هزار هزار آدم و هزار هزار عالم آفريده، و تو به خدا سوگند دنبال و آخر همه ي اين عالمهايى.»( بحارالانوار ، ج 25 ، ص  25  )

 

 

 توضيح:

 

 

اين دو روايت دلالت بر اين دارند كه اوّلاً قبل از عالم فعلي عوالم مادّي ديگري وجود داشته اند. ثانياً در آن عوالم نيز موجوداتي همانند انسان وجود داشته است. ثالثاً بعد از عالم ما نيز عوالمي خواهد بود كه در آنها نيز موجوداتي مكلّف چون انسان وجود خواهند داشت. 

 

 

 امام صادق (ع) فرمودند: « لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَرْضِ مُنْذُ خَلَقَهَا سَبْعَةَ عَالَمِينَ لَيْسَ هُمْ مِنْ وُلْدِ آدَمَ خَلَقَهُمْ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَأَسْكَنَهُمْ فِيهَا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ مَعَ عَالَمِهِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ أَبَا الْبَشَرِ وَ خَلَقَ ذُرِّيَّتَهُ مِنْهُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا خَلَتِ الْجَنَّةُ مِنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ مُنْذُ خَلَقَهَا وَ لَا خَلَتِ النَّارُ مِنْ أَرْوَاحِ الْكُفَّارِ وَ الْعُصَاةِ مُنْذُ خَلَقَهَا عَزَّ وَ جَلَّ لَعَلَّكُمْ تَرَوْنَ أَنَّهُ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ وَ صَيَّرَ اللَّهُ أَبْدَانَ أَهْلِ الْجَنَّةِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي الْجَنَّةِ وَ صَيَّرَ أَبْدَانَ أَهْلِ النَّارِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي النَّارِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يُعْبَدُ فِي بِلَادِهِ وَ لَا يَخْلُقُ خَلْقاً يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ بَلَى وَ اللَّهِ لَيَخْلُقَنَّ اللَّهُ خَلْقاً مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ يُعَظِّمُونَهُ وَ يَخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً تُظِلُّهُمْ أَ لَيْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ ـــــــــ  البته كه خداي عز و جل از آنگاه كه زمين را آفريده هفت عالميان آفريده كه از فرزندان آدم نيستند، آنان را از خاك روى زمين آفريده و در آن يكى را پس از ديگرى در جهان خود جا داده، سپس خداي عز و جل آدم ابو البشر را آفريد و فرزندانش را از او آفريد. سوگند به خدا از روزى كه خدا بهشت را آفريده از ارواح مؤمنان تهى نبوده ، و دوزخ از  آن زمان كه آفريده شده از ارواح كفّار و گنهكاران خالي نبوده است .  شايد شما در نظر آريد كه چون روز رستاخيز شود، و خدا بدنهاى بهشتيان را با ارواح آنها در بهشت درآورد، و بدنهاى كافران را با ارواحشان در دوزخ ، خدا تبارك و تعالى در بلادش پرستيده نشود ، و خلقى نيافريند كه او را بپرستند و يگانه اش دانند، و بزرگش شمارند؟ آرى سوگند  به خدا كه البته خلقى آفريند بى ‏نر و ماده كه او را بپرستند و يگانه شناسند و بزرگ دارند، و بيافريند برايشان زمينى در زير پا و آسمانى بالاى سر.آيا نيست كه خدا عز و جل مي فرمايد: «روزى كه به جاى زمين زمين ديگر آيد و به جاى آسمانها آسمانهاى ديگر» (آيه 48 ابراهيم) و خداي عزّ و جلّ فرموده: «آيا درمانديم در آفرينش نخست بلكه آنها هر روزه در پوششى از آفرينشى تازه‏اند»( آيه15ق). »( بحار الانوار ، ج 54، ص 319 و 320  )

 

 

توضيح:

 

 

اين روايت افزون بر اشاره به نكات روايات پيشين بيان مي دارد كه در همين زمين فعلي هفت گونه ي شبه انسان قبل از حضرت آدم (ع) وجود داشته كه همگي منقرض شده اند. فسيلهايي كه امروزه از شبه انسانها يافت مي شود، گواه درستي اين حديث مي باشد. 

 

 

امام صادق (ع) فرمودند: « إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اثْنَيْ عَشَرَ أَلْفَ عَالَمٍ كُلُّ عَالَمٍ مِنْهُمْ أَكْبَرُ مِنْ سَبْعِ سَمَاوَاتٍ وَ سَبْعِ أَرَضِينَ مَا يَرَى عَالَمٌ مِنْهُمْ أَنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَيْرَهُمْ وَ إِنِّي الْحُجَّةُ عَلَيْهِمْ . ــــ   براي خداي عزّ و جلّ دوازده هزار عالم است كه هر كدام آنها بزرگتر از هفت آسمان و هفت زمين مي باشد. هيچكدام از (اهل) اين عوالم براي خدا عالمي غير از عالم خودشان نمي بينند و من حجّت هستم براي همه ي اين عالمها.» (بحارالأنوار ، ج27 ، ص41 )

 

 

توضيح:

 

 

از ظاهر روايت چنين بر مي آيد كه اوّلاً اين دوازده هزار عالم بالفعل وجود دارند. ثانياً در آنها اهل بينشي زندگي مي كنند ، لكن نسبت به عوالم ديگر بينشي ندارند. امّا چندان معلوم نيست كه مراد از اين عوالم آيا عوالم مادّي هستند يا عوالم مجرّد و غير مادّي ؛ ولي بيشتر به نظر مي رسد كه منظور عوالم مادّي باشند ؛ چون اوّلاً عوالم مجرّد ، از يكديگر و از عالم مادّه خبر دارند. ثانياً نيازمندي اهل آن عوالم به حجّت معصوم نشان از مكلّف بودن آنها دارد و مادّيّت از شروط فلسفي تكليف است.

 

 

امّا با فرض مادّي بودن اين دوازده هزار عالم باز به وضوح معلوم نيست كه آيا منظور از اين عوالم ، سيّارات مسكون و داراي حيات در كهكشان راه شيري هستند يا دوازده هزار كهكشان مسكون وجود دارند كه كهكشان راه شيري يكي از آنهاست يا منظور از عالم ، مجموعه اي از ميلياردها كهكشان است و دوازده هزار عالم در عرض هم وجود دارند كه همگي داراي موجودات زنده اند. حتّي محتمل است كه منظور حضرت ، عوالم موازي باشند كه نسبت به همديگر تباين بُعدي دارند ؛ البته اين احتمال تا حدودي ضعيف است ، چون موجودات ابعاد بالاتر توان مشاهده ي موجودات ابعاد پايين تر را دارا هستند مگر اينكه مانعي در كار باشد. همچنين محتمل است كه نسبت اين عوالم مثل نسبت عالم جنّها به عالم انسانها باشد ؛ والله و حججه اعلم.

 

 

ابوحمزه گويد امام باقر(ع) نگاهي به آسمان كرده فرمودند: « يَا أَبَا حَمْزَةَ هَذِهِ قُبَّةُ أَبِينَا آدَمَ ع وَ إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سِوَاهَا تِسْعاً وَ ثَلَاثِينَ قُبَّةً فِيهَا خَلْقٌ مَا عَصَوُا اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ ـــ اي ابو حمزه اين گنبد پدر ما آدم است و همانا براي خدا غير از اين گنبد ، سي و نه گنبد ديگر است كه در آنها مخلوقاتي هستند كه چشم بر هم زدني خدا را عصيان نكرده اند.» (بحارالأنوار ، ج54 ،ص335)

 

 

« عَنْ عَجْلَانَ أَبِي صَالِحٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قُبَّةِ آدَمَ فَقُلْتُ لَهُ هَذِهِ قُبَّةُ آدَمَ فَقَالَ نَعَمْ وَ لِلَّهِ قِبَابٌ كَثِيرَةٌ أَمَا إِنَّ خَلْفَ مَغْرِبِكُمْ هَذَا تِسْعَةً وَ ثَلَاثِينَ مَغْرِباً أَرْضاً بَيْضَاءَ مَمْلُوَّةً خَلْقاً يَسْتَضِيئُونَ بِنُورِنَا لَمْ يَعْصُوا اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ لَا يَدْرُونَ أَ خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ أَمْ لَمْ يَخْلُقْهُ. ــــ  عجلان گويد از امام صادق (ع) درباره ي قبّه و گنبد حضرت آدم (ع) سوال كرده و گفتم: آيا گنبد حضرت آدم (ع) همين است (همين آسمان بالاي سر ماست؟) فرمودند: بلي و براي خدا گنبدهاي فراوان ديگري است. همانا پشت اين مغرب شما سي و نه مغرب است. زميني است سفيد و انباشته از خلق كه از ما نور مي گيرند و چشم بر هم زدني خدا را عصيان نمي كنند و نمي دانند كه آيا خدا آدمي خلق نموده يا نه.» (بحارالأنوار ، ج 27 ، ص45)

 

 

توضيح

 

 

برخي از علماي فيلسوف مشرب در تفسير اين روايت فرموده اند مراد از اين مغارب ، مغربهاي عالم ملكوت و منظور از زمين سفيد نيز زمين عالم ملكوت است. اين احتمال اگرچه احتمال قابل اعتنايي است ولي اثبات آن دليل كافي مي طلبد ؛ بخصوص كه موجودات ملكوتي طبق قواعد فلسفي بايد به زمين و اهل زمين علم داشته باشند. اگر مراد از اهل اين زمين ، ملائك جبروتي بودند مي شد چنين توجيه نمود كه آنان به خاطر توجّه تامّ به خداوند متعال از توجّه به مراتب پايين وجود غفلت دارند ، ولي درباره ي موجودات عالم ملكوت كه پايين تر از جبروتيان بوده مدبّر امور عالم مادّه مي باشند چنين توجيهي روا به نظر نمي رسد. لذا احتمال اينكه اين زمين و اهل آن در عالم مادّه باشند همچنان وجود دارد ؛ والله و حججه اعلم. 

 

 

« عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ إِنَّ مِنْ وَرَاءِ شَمْسِكُمْ هَذِهِ أَرْبَعِينَ عَيْنَ شَمْسٍ مَا بَيْنَ شَمْسٍ إِلَى شَمْسٍ أَرْبَعُونَ عَاماً فِيهَا خَلْقٌ كَثِيرٌ مَا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ أَوْ لَمْ يَخْلُقْهُ وَ إِنَّ مِنْ وَرَاءِ قَمَرِكُمْ هَذَا أَرْبَعِينَ قَمَراً مَا بَيْنَ قَمَرٍ إِلَى قَمَرٍ مَسِيرَةُ أَرْبَعِينَ يَوْماً فِيهَا خَلْقٌ كَثِيرٌ مَا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ أَوْ لَمْ يَخْلُقْهُ قَدْ أُلْهِمُوا كَمَا أُلْهِمَتِ النَّحْلُ لَعْنةَ الْأَوَّلِ و الثَّانِي فِي كُلِّ وَقْتٍ مِنَ الْأَوْقَاتِ وَ قَدْ وُكِّلَ بِهِمْ مَلَائِكَةٌ مَتَى لَمْ يَلْعَنُوهُمَا عُذِّبُوا ــــــ  جابر گويد از امام باقر (ع) شنيدم كه مي فرمودند:همانا بيرون از اين خورشيد شما چهل چشمه ي خوشيد است كه از هر خورشيدي تا خورشيد ديگر چهل روز فاصله است. در آن مخلوقات فراواني هستند كه نمي دانند آيا خدا آدمي خلق كرده يا نه. و بيرون اين ماه شما چهل ماه است كه بين ماهي تا ماه ديگر مسير چهل روز است. در آن مخلوقات فراواني هستند كه نمي دانند آيا خدا آدمي خلق كرده يا نه. به آنها الهام شده همانگونه كه به زنبور عسل الهام شده كه لعنت كنند اوّلي و دومي را در هر زماني از زمانها ؛ و بر آنها فرشتگاني گماشته شده اند تا هر گاه لعنت نكردند آنها را عذاب كرده شوند.» (بحارالأنوار ، ج 27 ، ص46)

 

 

توضيح:

 

 

اين روايت نيز از جهاتي مثل روايت سابق است ؛ لكن شواهد روشن تري در اين روايت وجود دارد كه نشان مي دهد اين مخلوقات از موجودات عالم ملكوت نيستند ؛ چون ملكوتيان مكلّف نيستند و نافرماني براي آنها ذاتاً محال است. همچنين در روايت تصريح شده كه فرشتگاني بر اينان گماشته شده ؛ لذا بعيد است كه اينها از سنخ ملائك باشند.

 

 

« عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ دَخَلَ عَلَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ ص وَ نَحْنُ فِي الْمَسْجِدِ حَلَقٌ حَلَقٌ فَقَالَ لَنَا فِيمَ أَنْتُمْ قُلْنَا نَتَفَكَّرُ فِي الشَّمْسِ كَيْفَ طَلَعَتْ وَ كَيْفَ غَرَبَتْ قَالَ أَحْسَنْتُمْ كُونُوا هَكَذَا تَفَكَّرُوا فِي الْمَخْلُوقِ وَ لَا تَفَكَّرُوا فِي الْخَالِقِ فَإِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مَا شَاءَ لِمَا شَاءَ وَ تَعَجَّبُونَ مِنْ ذَلِكَ إِنَّ مِنْ وَرَاءِ قَافٍ سَبْعَ بِحَارٍ كُلُّ بِحَارٍ خَمْسُمِائَةِ عَامٍ وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ سَبْعُ أَرَضِينَ يُضِي‏ءُ نُورُهَا لِأَهْلِهَا وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ سَبْعِينَ أَلْفَ أُمَّةٍ خُلِقُوا عَلَى أَمْثَالِ الطَّيْرِ هُوَ وَ فَرْخُهُ فِي الْهَوَاءِ لَا يَفْتُرُونَ عَنْ تَسْبِيحَةٍ وَاحِدَةٍ وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ سَبْعِينَ أَلْفَ أُمَّةٍ خُلِقُوا مِنْ رِيحٍ فَطَعَامُهُمْ رِيحٌ وَ شَرَابُهُمْ رِيحٌ وَ ثِيَابُهُمْ مِنْ رِيحٍ وَ آنِيَتُهُمْ مِنْ رِيحٍ وَ دَوَابُّهُمْ مِنْ رِيحٍ لَا تَسْتَقِرُّ حَوَافِرُ دَوَابِّهِمْ إِلَى الْأَرْضِ إِلَى قِيَامِ السَّاعَةِ أَعْيُنُهُمْ فِي صُدُورِهِمْ يَنَامُ أَحَدُهُمْ نَوْمَةً وَاحِدَةً يَنْتَبِهُ وَ رِزْقُهُ عِنْدَ رَأْسِهِ وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ ظِلُّ الْعَرْشِ وَ فِي ظِلِّ الْعَرْشِ سَبْعُونَ أَلْفَ أُمَّةٍ مَا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ وَ لَا وُلْدَ آدَمَ وَ لَا إِبْلِيسَ وَ لَا وُلْدَ إِبْلِيسَ وَ هُوَ قَوْلُهُ وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ‏ . ــــــ  ابن عبّاس گويد رسول خدا بر ما وارد شد در حالي كه حلقه حلقه نشسته بوديم ؛ پس به ما فرمود: در چه كاريد؟ گفتيم: درباره ي خورشيد فكر مي كنيم كه چگونه طلوع مي كند و چگونه غروب مي نمايد. فرمودند: احسنت بر شما چنين كنيد و تفكّر نماييد در مخلوق و تفكّر نكنيد در خالق. پس همانا خدا خلق نمود هر چه را كه خواست براي هر چه كه خواست كه شما تعجّب مي كنيد از آن. همانا از پشت قاف هفت درياست كه هر دريايي پانصد سال است و از پشت آن هفت زمين است كه نور آن اهلش را روشن مي كند. و از پشت آن هفتاد هزار امّت است كه خلق شده اند به مانند پرندگان. او و جوجه اش همواره در هوا هستند و از تسبيح واحد خسته نمي شوند. و از پشت آن هفتاد هزار امّت است كه از باد خلق شده اند و غذا ، نوشيدني ،  لباس ، ظروف و حيوانات آنها از باد است. لانه هاي حيوانات آنها در زمين مستقرّ نمي شود تا بر پايي قيامت ؛ چشمان آنها در سينه ي آنهاست. هر كدام آنها يك بار مي خوابد و بيدار مي شود در حالي كه روزي اش بالاي سر اوست. و از پشت آن سايه ي عرش است و در سايه عرش هفتاد هزار امّت است كه نمي دانند خدا آدم و بني آدمي آفريده است و نمي دانند كه ابليس و بني ابليسي خلق نموده است و اين است قول خدا كه فرمود:« وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ ـ و خلق مي كند آنچه را كه نمي دانيد. » » (بحارالأنوار ،ج54 ،ص348)

 

 

توضيح:

 

 

اين روايت حقيقتاً از مشكل ترين روايات است كه فهم آن حقيقتاً دشوار است. ممكن است به قرينه ي لفظ عرش كه در روايت آمده ادّعا شود كه اين خلائق همگي موجوداتي مجرّد هستند ؛ امّا اين قرينه كافي براي چنين ادعايي نيست ؛ چون براي عرش اقسام پنجگانه اي شمرده شده كه پايين ترين آنها عرش جسماني است و سايه ي آن طبق قواعد فلسفي و عرفاني يقيناً عالم مادّه است. لذا نمي توان گفت مخلوقات نام برده شده در اين روايت مجرّدند.

 

 

اميرالمومنين (ع) فرمودند: « إِنَّ مِنْ وَرَاءِ قَافٍ عَالَماً لَا يَصِلُ إِلَيْهِ أَحَدٌ غَيْرِي وَ أَنَا الْمُحِيطُ بِمَا وَرَاءَهُ وَ عِلْمِي بِهِ كَعِلْمِي بِدُنْيَاكُمْ هَذِهِ وَ أَنَا الْحَفِيظُ الشَّهِيدُ عَلَيْهَا وَ لَوْ أَرَدْتُ أَنْ أَجُوبُ الدُّنْيَا بِأَسْرِهَا وَ السَّمَاوَاتِ السَّبْعَ وَ الْأَرَضِينَ فِي أَقَلَّ مِنْ طَرْفَةِ عَيْنٍ لَفَعَلْتُ لِمَا عِنْدِي مِنَ الِاسْمِ الْأَعْظَمِ وَ أَنَا الْآيَةُ الْعُظْمَى وَ الْمُعْجِزُ الْبَاهِرُ . ـــــ پشت قاف عالمي است كه جز من به آن نمي رسد و من محيط هستم به فراتر از آن و علم من به آن مانند علم من است به اين دنياي شما و منم نگهبان و شاهد بر آن عالم و اگر بخواهم به سرعت جواب دهم دنيا را تماماً و آسمانها و زمينهاي هفتگانه را در كمتر از چشم بر هم زدني مي توانم ؛ به خاطر اسم عظمي كه نزد من است و منم آيه عظماي خدا و معجزه ي باهر.» (بحارالأنوار، ج54 ، ص336)

 

 

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع):« هَذِهِ النُّجُومُ الَّتِي فِي السَّمَاءِ مَدَائِنُ مِثْلُ الْمَدَائِنِ الَّتِي فِي الْأَرْضِ مَرْبُوطَةٌ كُلُّ مَدِينَةٍ إِلَى عَمُودٍ مِنْ نُورٍ طُولُ ذَلِكَ الْعَمُودِ فِي السَّمَاءِ مَسِيرَةُ مِائَتَيْنِ وَ خَمْسِينَ سَنَةً ــــ اين ستارگاني كه در آسمان مي باشند شهرهايي هستند مانند شهرهاي موجود در زمين كه هر شهري به ستوني از نور مربوط و متّصل است كه طول آن ستون در آسمان به اندازه ي مسير دويست و پنجاه سال است.» (بحارالأنوار ، ج55 ،ص91)

 

 

اين روايت به صراحت تمام از وجود شهرهايي در خارج از منظومه شمسي خير مي دهد كه مانند شهرهاي زمين هستند. البته اين احتمال وجود دارد كه راوي در نقل حديث كلمه في را از اوّل حديث انداخته باشد يا هنگام استنساخ چنين امري رخ داده باشد. اگر اين احتمال درست باشد آنگاه معني حديث چنين خواهد بود « در اين ستارگاني كه در آسمان مي باشند شهرهايي هستند ... » در اين صورت مي توان گفت مراد از ستاره ، خود آن همراه با منظومه ي سيّاره اي آن است. همچنين در اين صورت ادامه حديث نيز معني معقول خود را مي يابد ؛ چون هر سيّاره اي با ستوني از نور به ستاره ي خود متّصل است.

 

 

« سَأَلَ ابْنُ الْكَوَّاءِ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُكِ قَالَ ذَاتِ الْخَلْقِ الْحَسَنِ ــــ ابن الكوّا ء از اميرالمومنين (ع) درباره ي اين قول خداي تعالي پرسيد كه « وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُكِ ــ و سوگند به آسمان كه داراي حبك است» ؛ امام فرمودند: يعني داراي مخلوقات نيكوست.» (بحارالأنوار ، ج 55 ، ص92)

 

 

سخن آخر

 

 

همانگونه كه در نمونه روايات ذكر شده ملاحظه مي شود بحث وجود موجودات خارج از زمين در روايات اهل بيت (ع) با تعابيري رازآلود و محتاج به تحقيق و تفسير بيان شده كه شايد عمده عامل آن دو چيز باشد ؛ يكي كمبود اطّلاعات و كشش فكري مردم آن عصر، و ديگري طريقه ي خود معصومين (ع) كه در موارد زيادي سعي مي نمودند وارد جزئيّات نشوند و راه اجتهاد و كوشش علمي را بر روي پيروانشان نبندند ؛ چرا كه خود همين اجتهاد و استنباط و استخراج جزئيّات و تفصيلات از اصول و كلّيّات ، در هر عصري هم موجب رشد روحي اشخاص محقق است هم مانع از ركود فكري جامعه مي شود. خود اهل بيت (ه) نيز در روايات متعدّدي به اين سيره ي عملي خود تصريح نموده فرموده اند:« علينا الاصول و عليكم التفريع ــ بر ماست بيان اصول و بر شماست استخراج فروعات »  و امام صادق (ع) فرمودند: « انّما علينا ان نلقي اليكم الاصول و عليكم ان تفرعوا » و امام رضا (ع) فرمودند: « علينا القاء الاصول اليكم و عليكم التفريع» (ميزان الحكمه ، ج1 ، ص549)

 

 

فقهاي بزرگوار شيعه در طول تاريخ بر اساس همين سيره ي عملي اهل بيت (ع) باب اجتهاد را در علم فقه الاحكام همواره باز نگه داشته و دائماً آن را ترقّي داده اند و از فقه بسيط اوّليّه ، كه فتاوا را به صورت ذكر متن حديث بيان مي كرد ، تا فقه پيش رفته ي امروزي ، با پشتوانه عظيمي به نام علم اصول فقه ، آن را پيش برده اند ؛ ولي در زمينه ي علوم طبيعي و فقه الطبيعه عنايت چنداني به روايات اهل بيت (ع) نشده و فقه الطبيعه ي اسلامي هنوز در حدّ ذكر روايات است و تحقيق قابل اعتنايي روي آنها صورت نگرفته است. البته در دهه هاي اخير ، فكر نوظهوري با عنوان علم ديني در ميان انديشمندان حوزه و دانشگاه مطرح گرديده كه اميد است با به بار نشستن اين بحث ، راههاي استفاده از روايات علمي نيز گشوده شود و به مرور زمان اصول فقه علوم طبيعي اسلامي نيز تدوين و تنظيم گردد.  

 

 

3ـ كدام خدا در تدبير جهان دخيل نيست؟ خداي ما يا خداي شما؟

 

 

عمده عامل شك درباره ي خدا يا انكار خدا ، نداشتن تصوّري درستي از خداست. لذا شخص ابتدا تصوّري نادرست از خدا پيدا مي كند و آنگاه وجود آن را ردّ مي كند يا درباره اش گرفتار شبهات غير قابل حلّ مي شود.

واژه ي خدا و معادلهاي متعدد آن در زبانهاي گوناگون، لفظي تك معنايي نبوده در هر فرهنگ و دين و مذهب و مكتبي معنايي خاصّ دارد. براي مثال خداي مدّ نظر مسيحيان، يك اَبَر انسان و يك پدر آسماني است كه در ضمن، نقش خالقيت و ربوبيّت نيز دارد؛ و مي تواند به صورت بشر (عيسي مسيح) در آمده فداي گناهان امّت شود ؛ يا خداي مطرح در كتاب مقدّس تحريف شده ي يهوديان، خدايي است كه گاه ناتوان و جاهل نيز هست؛ و برخي اوقات از كار خود اظهار پشيماني هم مي كند؛ يا خداي واحد زرتشتيان قادر به خلقت مستقيم موجودات نيست لذا دو منشاء خلقت آفريده است تا آنها موجودات خير و شرّ عالم را پديد آورند؛ يا خداي مورد نظر علماي اشعري مذهب، خدايي است كه اوصافش عين ذاتش نبوده در اتّصاف به عالميّت و قادريّت و امثال آنها محتاج به علم و قدرت و امثال اينهاست كه خارج از ذات خدا بوده ازلي هستند و ... .

بنا بر اين هر كسي مي خواهد درباره ي خدا بحث كرده وجود خدا را اثبات يا انكار نمايد ، قبل از ورود در بحث ابتدا بايد روشن كند كه چه تعريفي از خدا دارد و مي خواهد وجود چگونه خدايي را اثبات يا ردّ نمايد.

بعد از اين مقدّمه ما تصويري عقلي از خداي مورد نظر حكماي اسلام را به اجمال ترسيم مي كنيم تا ملاحظه فرماييد كه وجود چنين خدايي آيا قابل انكار هست يا نه؟ و آيا مي شود دست او را از تدبير عالم خلقت بريد يا نه؟ البته براي اين منظور چاره اي از طرح برخي مباحث عقلي ناب و خالص و غير آلوده به محسوسات نداريم ؛ لكن سعي مي كنيم اين مباحث عقلي صرف را با مثالهايي توضيح دهيم تا از دشواري آن كاسته شود.

ـ وجود و ماهيت

انسان وقتي به درك اشياء اطراف خود نائل مي گردد، دو مفهوم هستي و چيستي را از آنها ادراك مي كند. براي مثال انسان از درك درخت، ستاره، آب، عقل، اراده و امثال اينها اوّلاً مي فهمد كه اين امور وجود دارند. ثانياً متوجّه مي شود كه اين امور، عين هم نيستند و باهم تفاوتهاي ذاتي دارند ؛ يعني مي فهمد كه آب و ستاره و درخت و عقل و اراده و ... غير از همديگرند ، ولي همگي در وجود داشتن اشتراك دارند. همچنين انسان با اندكي تعمّق درمي يابد كه نسبتِ وجود به همه ي اين امور به يك نحو است ؛ لذا گفته مي شود: درخت وجود دارد، آب وجود دارد، عقل وجود دارد، اراده وجود دارد. همينطور با تعقّلي عميقتر ادراك مي كند كه مفهوم وجود در تمام اين قضايا(جملات خبري) يكي است ؛ لذا صحيح است كه براي همه ي موارد ياد شدهد يك وجود نسبت داده شده و گفته شود: درخت و آب و ستاره و عقل و اراده وجود دارند. از همين جا دو مفهوم وجود و ماهيّت براي انسان حاصل مي شود؛ يعني انسان متوجّه مي شود كه درخت بودن، آب بودن، عقل بودن و اراده بودن غير از وجود داشتن است و الّا صحيح نبود كه يك وجود را در آنِ واحد به چند موجود نسبت داد؛ چرا كه اين موجودات، تفاوت ذاتي با يكديگر دارند. پس اگر وجودِ درخت عين خودِ درخت، و وجودِ عقل عين خودِ عقل بود نمي شد گفت: درخت و عقل وجود دارند ؛ چون در آن صورت لازم مي آمد كه درخت و عقل يك چيز باشند. بنا بر اين، فلاسفه بين « وجود » و اموري مثل درخت بودن، آب بودن، عقل بودن و اراده بودن كه باعث تفاوت موجودات از همديگر مي شوند، تفاوت قائل شده، اين امور را ماهيت(چيستي) موجودات ناميدند ؛ و از وجود آنها تعبير به هستي نموده اند.

ـ واجب الوجود و ممكن الوجود

انسان بعد از پي بردن به اين دو وجه در موجودات عالم، باز متوجّه مي شود كه ماهيّت يك موجود، بدون وجود نمي تواند تحقق خارجي پيدا كند. ماهيّتها مثل قالبهايي هستند كه اگر محتوي وجود باشند موجود مي شوند و اگر خالي از وجود باشند قالبهايي صرفاً ذهني خواهند بود. مثل سيمرغ، ديو، اژدهاي هفت سر و امثال آنها كه ماهيّاتي هستند بدون وجود و قالبهايي هستند بدون محتوا. بنا بر اين، ماهيّت گاه موجود است مثل درخت، انسان، عقل و ... و گاه معدوم است مثل سيمرغ، ديو و ... . همچنين ممكن است ماهيّتي در زماني موجود و در زماني ديگر معدوم باشد ؛ مثل انواع دايناسورها كه روزي موجود بودند ولي اكنون تحقق خارجي ندارند؛ يا مثل انسان كه روزگاري وجود نداشت و اكنون موجود است. فلاسفه از اين خصلت ماهيّت، مفهوم ديگري انتزاع نموده آن را «امكان »ناميده اند. بنا بر اين، موجودات داراي ماهيّت همگي داراي امكان بوده، ممكن الوجود هستند؛ يعني ممكن است تحقق خارجي داشته باشند و ممكن است تحقق خارجي نداشته باشد. به عبارت ديگر، براي هر ماهيّتي، فرض عدم جايز است همانطور كه براي هر ماهيّتي فرض وجود نيز جايز است. براي مثال مي توان نبود انسان يا ملائك يا عالم مادّه را فرض نمود؛ كما اينكه فرض وجود براي سيمرغ و ديو بلامانع است. بر اين اساس، ممكن الوجود را تعريف كرده اند به موجودي كه نسبتش به وجود و عدم يكسان است.

امّا برعكس ماهيّات، كه نسبتشان به وجود و عدم يكسان است، خودِ وجود همواره تحقق خارجي دارد و محال است كه موجود نباشد. چون از فرض نبودِ وجود، تناقض لازم مي آيد؛ چرا كه وجود، نقيض عدم است؛ پس محال است وجود معدوم شود. فلاسفه از اين خصلتِ وجود ، مفهومي به نام « وجوب» را انتزاع نموده اند. بنا بر اين، واجب الوجود يعني موجودي كه عين وجود بوده فاقد ماهيت است ؛ لذا عدم بردار نيست ؛ همانگونه كه عدم نيز وجودبردار نيست. به عبارت ديگر واجب الوجود يعني وجود خالص، بدون هيچ قالب و قيد و حدّي. لذا وقتي گفته مي شود واجب الوجود عبارت است از وجود محض و صرف و نامحدود مراد اين است كه او وجود خالص و بدون ماهيت است. چرا كه ماهيت، قالب و حدّ موجودات است. پس موجود فاقد ماهيت يعني موجود بدون حدّ (نامحدود) . بنا بر اين، نامحدود را نبايد به معني بي انتها يا بي نهايت معني نمود.

حاصل مطلب اينكه خدا از نظر حكما و متكلّمين اسلامي عبارت است از وجودِ محض، صرف، خالص و بدون ماهيت (نامحدود)؛ كه واژه ي واجب الوجود، بار تمام اين معاني را به دوش مي كشد. مقابل واجب الوجود ، ممكن الوجود است كه عبارت است از موجودي كه عين وجود نبوده براي تحقق خارجي نيازمند وجود است.

ــ ملاك احتياج به علّت

از مطالب پيشين روشن شد كه نسبت ممكن الوجود به وجود و عدم ، يكسان است. پس تا وجود به ماهيت اعطا نشده موجود نخواهد شد. بنا بر اين، امكان (نه اقتضاء وجود داشتن و نه اقتضاء عدم داشتن) ، علّت احتياج به علّت است؛ و كار علّت، وجود دادن به ماهيت و خارج نمودن او از حالت خنثي نسبت به وجود و عدم است. امّا كيست كه بتواند به ماهيت وجود دهد؟ روشن است كه ماهيات نمي توانند به يكديگر وجود دهند ؛ چون خودشان محتاج وجود دهنده هستند ؛ بنا بر اين، تنها كسي كه مي تواند به ماهيّت وجود دهد ، خودِ وجود است؛ چون تنها وجود است كه خودش عين موجوديت بوده نيازمند به وجود دهنده نيست. از اينرو سزا نيست كه پرسيده شود: پس به خودِ وجود، چه كسي وجود داده است؟ چون وجود ، خودش وجود است ؛ و وجود دادن به وجود معني ندارد. پس خدا كه همان وجود است وجود دهنده نمي خواهد ؛ كما اينكه سزا نيست گفته شود: خدا وجود دارد. چون خدا (واجب الوجود) عين وجود است نه اينكه چيزي است كه وجود دارد. اين ماهيّات و ممكن الوجودها هستند كه وجود دارند ؛ يعني ماهياتي هستند كه به آنها وجود داده شده است. به عبارت ديگر ، با توجّه به ذاتشان نه وجودند و نه عدم ، پس اگر جناب وجود (خدا) به آنها عنايت نمود موجود مي شوند و الّا معدوم خواهند بود. براي مثال انسان بودن ـ كه يك ماهيّت است ـ نه مساوي با وجود است نه مساوي با عدم ؛ اگر انسان بودن مساوي با وجود بودن بود ، پس از ازل تا ابد بايد موجود مي بود ؛ چون وجود ، عدم بردار نيست ؛ و اگر انسان بودن مساوي با عدم بودن بود ، بايد هيچگاه موجود نمي شد ؛ چون عدم نيز وجود بردار نيست. پس انسان بودن نه مساوي با وجود بودن است نه مساوي با عدم بودن. بنا بر اين تا اراده و خواست حضرت وجود به انسان تعلّق نگيرد وجود نمي يابد. بنا بر اين در مورد خدا مي توان گفت: خدا وجود است، امّا در مورد ممكن الوجودها نمي توان چنين تعبيري را استعمال نمود. لذا نمي توان گفت: انسان وجود است؛ درخت وجود است و ... ، بلكه بايد گفت: انسان وجود دارد ؛ درخت وجود دارد ؛ و ... . و چون وجود به صورت محض همان خداست ؛ لذا « انسان وجود دارد » يعني « انسان خدا دارد».

پس خدا همواره با ماست و محال است بتوانيم بي خدا موجود باشيم. بر همين اساس بود كه خداوند متعال فرمود: « هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ ــــــ او با شماست هر جا كه باشيد و خداوندبه آنچه مي كنيد بيناست» (الحديد:4) و فرمود: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ... ـــــــ خداوند نور آسمانها و زمين است ... .»(نور:35) ؛ يعني همان گونه كه بدون نور ،اجسام ظهور ندارد و با تابش نور بر اجسام است كه آنها ظاهر مي شوند ، خدا نيز آن وجودي است ماهيّتها را از ظلمت ذاتشان خارج نموده به آنها نور وجود مي دهد. حتّي خودِ نور نيز بدون نور وجود ظهوري نخواهد داشت ؛ لذا در برخي دعاهاي اهل بيت (ع) خطاب به خداوند متعال گفته مي شود: «... يَا نُورَ النُّورِ يَا نُورَ كُلِّ نُور... ـــــ اي نور نور ، اي نور هر نوري ! ... » (مهج الدعوات و منهج العبادات، ص 306)

بر همين اساس استوار ، اميرالموحدين علي(ع) نيز فرموده اند: «... هُوَ فِي الْأَشْيَاءِ عَلَى غَيْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَيْرِ مُبَايَنَةٍ ... دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْ‏ءٍ فِي شَيْ‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا كَشَيْ‏ءٍ مِنْ شَيْ‏ء ــــــ او در اشياء است امّا نه به گونه اي كه با آنها آميخته باشد و خارج از آنهاست امّا نه به گونه اي كه جدا از آنها باشد ؛‌ ... داخل در اشياء است امّا نه مثل داخل بودن چيزي در چيزي و خارج از اشياء است امّا نه مثل خارج بودن چيزي از چيزي»(توحيد صدوق، ص306) ؛ يعني او داخل در اشياء است امّا نه مثل داخل بودن ماهيّتي در ماهيّت ديگر و خارج از ماهيّات است امّا نه مثل خارج بودن ماهيّتي از ماهيّت ديگر.

همچنين فرمود: « تو منزهي از هر نقصي ، همه چيز را پر كرده اي و از همه چيز جدايي ؛ پس چيزي فاقد تو نيست و تو هر چه بخواهي انجام مي دهي. بزرگي اي كسي كه هر چه به فهم آيد آفريده ي توست و هر چه محدود است مخلوقت.»(اثبات الوصيه، ص107)

براي توضيح بيشتر اين حقيقت شگفت اميد است ذكر دو مثال راهگشا باشد.

ـ مثال نخست:

اگر وجود را به آب تشبيه كنيم موجودات عالم مثل موج و قطره و دريا و آبشار و فوّاره و حباب و يخ و برف و ابر و رودخانه و ... هستند. موج و قطره و دريا و حباب و ... آب نيستند بكله قالبهايي هستند كه آب در آن قالبها ديده مي شود، موج و قطره و حباب و آبشار و ... ، غير هم بوده و عين هم نيستند ؛ يعني موج ، قطره نيست ، يخ ، برف نيست و ... ، ولي حقيقت و كنه ذات همه ي آنها آب است ؛ و در واقع آب است كه به اين صورتهاي گوناگون ظهور كرده است. لذا خودِ آب را با حسّ نمي توان مشاهده كرد؛ آنچه با حسّ مشاهده مي شود مظاهر و صور گوناگون آب است. به عقيده ي عرفا و حكماي اسلامي ، حقيقتِ وجود نيز در همه ي موجودات حضور دارد ، ولي آنچه با حس و وهم و خيال و عقل و قلب مشاهده مي شود همگي ظهورات و مظاهر وجوداند و نه خودِ آن.

در اين مثال ملاحظه مي فرماييد كه آب حقيقتي غير از موج و قطره و يخ و برف و ... دارد ؛ اين امور نيز صور آب هستند نه خودِ آب ؛ امّا آب در تمام اين امور حضور دارد ، بدون اينكه عين آنها يا جزء آنها شود ؛ كما اينكه غير آنهاست بدون اينكه از آنها جدا باشد. خدا (وجود محض) نيز در ماهيّات به همين نحو حضور دارد.

ـ مثال دوم:

اگر وجود را تشبيه به اراده ي انسان كنيم ، ماهيّات (مخلوقات) همانند صور ذهني انسان خواهند بود. وقتي ما بخواهيم موجودي ذهني مانند سيب يا درخت يا اژدها را در ذهنمان ايجاد كنيم فقط كافي است اراده نماييم ؛ و به محض اراده كردن آن صور ظهور خواهند يافت. لذا اين صور ذهني در حقيقت چيزي نيستند جز ظهورات گوناگون اراده. وقتي ما سيب و درخت و كوه را باهم در ذهنمان ايجاد مي كنيم ، اينها حقيقتاً سه چيز غير همند ؛ كما اينكه سيب يا درخت ، اراده نيست و اراده هم سيب و درخت نيست ؛ امّا همه ي اين صور ذهني ظهور يك اراده مي باشند ؛ و در عين اينكه آنها سه چيزند ، باعث نمي شوند كه اراده نيز سه تا شود ؛ بلكه آن سه چيز ، به يك اراده موجودند.

اين مثال شگفت ، اراده سيب نيست ، سيب هم اراده نيست ؛ امّا سيب بدون اراده هم نيست. همينطور اراده سيب نيست ، ولي خارج از سيب هم نيست. باز اراده در عين اينكه خارج از سيب نيست ، عين سيب يا جزئي از سيب هم نيست ؛ يعني چنين نيست كه سيب درست شده باشد از پوست و دانه و گوشته و اراده. رابطه ي خدا (وجود محض) با مخلوقات نيز چنين مي باشد. يكي از معاني حديث « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه » نيز همين مي باشد.

حال قضاوت فرمايد كه منكرين وجود خدا ، چنين خدايي را مدّ نظر دارند؟ و آيا وجود چنين خدايي را انكار مي كنند؟ يا پدر آسماني و خداي ابَر انسان مسيحيان را انكار مي كنند كه در بالاي آسمان نشسته و مشغول ادراه ي عالم است؟! حال خود قضاوت فرماييد كه اساساً وجود چنين خدايي قابل انكار هست يا نه؟ و آيا وجود چنين خدايي روشن و بديهي است يا نيازمند اثبات مي باشد؟ اگر كسي بتواند چنين خدايي را تصوّر نمايد ، با تمام وجود مي يابد كه براي اثبات وجود او نياز به هيچ برهاني نيست. لذا امام حسين (ع) فرمودند: « كَيفَ يسْتَدَلُّ عَلَيكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيكَ أَ يكُونُ لِغَيرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيسَ لَكَ حَتَّى يكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يدُلُّ عَلَيكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِي الَّتِي تُوصِلُ إِلَيكَ عَمِيتْ عَينٌ لَا تَرَاكَ وَ لَا تَزَالُ عَلَيهَا رَقِيباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيباً وَ قَالَ أَيضاً تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَي‏ءٍ فَمَا جَهِلَكَ شَي‏ءٌ وَ قَالَ تَعَرَّفْتَ إِلَي فِي كُلِّ شَي‏ءٍ فَرَأَيتُكَ ظَاهِراً فِي كُلِّ شَي‏ءٍ فَأَنْتَ الظَّاهِرُ لِكُلِّ شَي‏ءٍ. ــــــــ خدايا چگونه دليل آرند بر تو بدان چه كه در هستى خود نياز به تو دارد ؟! آيا ديگرى ظهورى دارد كه تو ندارى تا او ظاهر كننده ي تو گردد؟! كى نهان شدى تا نيازمند دليلي باشي كه به سوي تو ره نمايد؟! كى دور شدى تا آثار تو كسى را به تو رساند؟! كور باد ديده‏اى كه تو را نبيند با اينكه تو پيوسته ديده‏بان او هستى! و زيان به دست آورد بنده‏اى كه بهره‏اى از دوستى تو ندارد. و نيز فرمود: خدايا خود را به هر چيزي شناساندى و چيزى نيست كه تو را نشناسد. و فرمود: تو خود را در هر چيزى به من شناساندى و من تو را ديدم كه در هر چيزي ظاهري ؛ پس تو يى ظاهر كننده ي هر چيزي.» ( بحار الأنوار ، ج‏64 ،ص142)

 

 

ـ نحوه ي انتزاع اسماء خدا از ذات واحد او

طبق مباحث سابق معلوم شد كه خدا يعني وجود محض ، صرف ، بدون هيچ قيد و حدّي ؛ و ثابت شد كه چنين خدايي محقّق و موجود است. و روشن است كه چنين وجودي تركيب بردار نخواهد بود ؛ چون هر تركيبي مستلزم نوعي دو گانگي است ؛ و دوگانگي فرع بر وجود وجه تمايز است. و هر وجه تمايزي قيد است. پس لازمه ي مركّب بودن وجود محض ، مقيّد بودن است. و اين خلف و تناقض است. چون مقيّد بودن يعني غير محض بودن كه نقيض محض بودن است.

پس وجود صرف ، منزّه از هر گونه تركيب است. چه تركيب خارجي ، چه عقلي و چه وهمي. و چنين وجودي عين وحدت و يگانگي است. لذا از صرافت و وجوب وجود خدا ، اسم الاحد انتزاع مي گردد.

همچنين چنين وجودي دوّمي بر نمي دارد. چون لازمه ي دومي نيز دوگانگي و تمايز و مقيّد بودن است. پس او دومي بردار نيست ؛ لذا واحد است. به اين ترتيب اسم الواحد از ذات خدا انتزاع مي شود.

و چون وجود محض زوال و عدم نمي پذيرد لذا او همواره ثابت است. و از اينجا اسم الثابت و الحقّ براي او انتزاع مي گردد. چرا كه حقّ نيز به معني ثابت است.

و چون وجود محض به خودي خود ظهور دارد و ظهور ماهيّات نيز با اوست او را نور گفته اند. چون نور خود عين روشني بوده ديگر امور را نيز روشن مي كند.

و چون او نزد خود حاضر است و همه ي موجودات در محضر اويند او را عالِم و عليم گويند. چون علم يعني حضور چيزي نزد چيز ديگر.

و چون هر مطلقي احاطه ي وجودي بر مقيّد دارد ، خدا را محيط نامند.

و چون وجود مقيّد در پيدايش و بقائش بند به وجود محض است خدا را قيّوم گويند.

و چون نامحدود است ، كرانه ندارد ؛ لذا صمد است.

و چون وجود محضي غير او نيست لذا كسي نيست كه شكست دهنده ي او باشد پس عزيز (شكست ناپذير) است.

و چون از وجود نامحدود و بي كرانه چيزي جدا نمي شود پس لَم يَلِد ؛ و چون عين وجود از چيزي پديد نمي آيد پس و لَم يُولَد.

و چون خلل در او و ظهوراتش نيست حكيم است.

و ...

و به همين ترتيب اسماء ديگر حقّ تعالي يك به يك از ذات واحد بسيط انتزاع مي شوند.

بنا بر اين ، خداي تعالي يك حقيقت بيش نيست و آن وجود است. و اسماء و صفات از همين يك حقيقت انتزاع مي شوند. لذا كثرتي در ذات احدي نيست. اگر كثرتي در اسماء و صفات او ديده مي شود از ضعف ادراك انتزاع كننده است و الّا براي واصل به مقام احديّت كه مقام فناست ، جز خدا هيچ نيست.

 

 

 

 

 

4ـ ميزان يقين آوري علوم تجربي از نگاه فلسفه ي علم

 

 

براي اينكه بتوان با تكيه بر علوم تجربي وجود يا عدم خدا را اثبات نمود، يا درباره ي نقش او در جهان سخن گفت، بايد ابتدا يقين آور بودن خود اين علوم را اثبات كرد. چون اگر خود اين علوم، يقين آور نباشند، نتيجه ي حاصل از آنها نيز يقيني نخواهد بود. به زبان ساده، حاصل يك فرضيّه يا نظريّه، فراتر از فرضيّه يا نظريّه نخواهد بود.

فلاسفه ي علم ، دلائل عقلي متقني دارند كه نشان مي دهد نتايج علوم تجربي ، تنها ايجاد يقين روانشناختي مي كنند كه همان ظنّ متراكم مي باشد. لذا اين قضايا هر لحظه در معرض جايگزيني با نظريّه ي ديگري مي باشند ؛ و هيچگاه موجب يقين به معني يقين منطقي نمي شوند. در حالي كه اعتقاد به وجود خدا و نقش تدبيري او ، اعتقادي است مبتني بر برهان عقلي محض كه تا ابد نيز ابطال پذير نخواهد بود. برهان، فرضيّه يا نظريّه نيست؛ بلكه قطعي و زوال ناپذير مي باشد؛ مثل مسائل رياضي كه به دليل استفاده از برهان عقلي به جاي روش تجربي ، همواره ثابتند . لذا منطقاً صحيح نيست كه بخواهيم نظرات لرزان علوم تجربي را در مقابل براهين عقلي محض قرار دهيم ؛ اگر نظريّه اي تجربي ، حقيقتاً ـ نه به توهّم برخي ـ با برهاني عقلي در تضادّ واقع شد، اين برهان عقلي نيست كه كنار مي رود، بلكه اين نظريّه ي تجربي است كه ابطال مي شود.

ـــ ارزش يقين آوري فرمولهاي علوم تجربي انساني.

الف ـ نسبت علوم تجربي انساني با رياضيّات و علوم تجربي طبيعي.

علوم تجربي بر دو گونه اند: علوم تجربي طبيعي مثل فيزيك ، شيمي و زيست شناسي ؛ و علوم تجربي انساني مثل اقتصاد ، جامعه شناسي و روانشناسي. امّا شاخه هاي رياضيّات جزء علوم تجربي نيستند ، بلكه از علوم عقلي و برهاني بوده ، روش تحقيق آن از سنخ روشن تحقيق فلسفه ي عقلي مي باشد.

بايد توجّه داشت كه قوانين رياضي مبتني بر براهين قطعي عقلي بوده ، ضروري ، ذاتي و زوال ناپذيرند و تا ابد نيز قابل نقض نمي باشند. امّا علوم تجربي مبتني بر فرضيّه ها ي غير برهاني هستند كه اگر از طريق شواهد تجربي مورد تأييد واقع شوند ، به مقام نظريّه ي تجربي ارتقاء مي يابند. امّا هيچگاه حقيقتاً به مقام قانون قطعي و زوال ناپذير نائل نمي شوند ؛ چون هر لحظه اين احتمال وجود دارد كه شاهدي تجربي آن را نقض نمايد. در اين صورت است كه نظريّه ي تجربي سست شده و جاي خود را به نظريّه ي بهتر از خود مي دهد.  بيان يك نظريّه ي فيزيكي با علائم رياضي نيز آن را قطعي نمي كند. رياضيّات در فيزيك، صرفاً زبان فيزيك است نه محتواي آن. ما مي توانيم يك معادله ي نادرست را هم با همين علائم بنويسم. پس به صرف اينكه علوم تجربي با زبان رياضي بيان مي شوند، نمي توان آنها را در حدّ علوم رياضي، يقيني دانست.

اين حكايتِ تمام شاخه هاي علوم تجربي است ؛ لكن باز تفاوت فاحشي است بين علوم تجربي طبيعي و علوم تجربي انساني. در علوم طبيعي اغلب ـ نه هميشه ـ يك نظريّه به عنوان نظريّه ي برتر حاكميّت دارد و ديگر نظريّات در بايگاني اين علوم به سر مي برند. البته گاهي نيز برخي از همين نظريّات بايگاني شده به ناگاه قوّت گرفته و جاي نظريّه ي حاكم را مي گيرند. در علوم طبيعي ، نظريّه ي حاكم ، مادامي كه بيشترين تأييدات تجربي را دارد بر روي كار مي ماند تا اينكه شواهد نقض كننده ي آن پيدا شوند ؛ كه در اين صورت نظريّه ي ديگري كه بتواند آن شاهد نقض را توجيه نمايد ، جاي نظريّه ي قبلي را مي گيرد. امّا در علوم تجربي انساني وضع به گونه ي ديگري است و همواره چندين نظريّه در عرض هم در جامعه ي علمي حضور دارند و چه بسا برخي از اين نظريّات در تضادّ با نظريّه ي ديگر نيز مي باشند. مثلاً برخي از مكاتب روانشناسي وجود روح را انكار نموده تمام رفتارها و حالات انسان را ناشي از خواصّ مغز و بدن مي دانند ؛ در حالي كه برخي مكاتب ديگر وجود روح را قبول دارند. همچنين برخي مكاتب روانشناسي انسان را موجودي مختار مي دانند ولي مكاتب ديگري هم هستند كه وجود اختيار را از ريشه انكار كرده ، انسان را ماشيني زنده فرض مي كنند. لذا چيزي به نام علم روانشناسي نداريم ، بلكه مكاتب گوناگون روانشناسي وجود دارند كه گاه متضادّ با يكديگر نيز مي باشند. اين وضع در مورد علم اقتصاد و جامعه شناسي نيز بر قرار مي باشد.

پس فرمولهاي علوم تجربي انساني ، نه تنها در حدّ فرمولهاي رياضي نيستند ، بلكه حتّي به پاي فرمولهاي علوم تجربي طبيعي مثل فيزيك و شيمي نيز نمي رسند. در حالي كه خود فرمولهاي علوم تجربي طبيعي نيز يقين آور نبوده هر لحظه در معرض ابطال مي باشند.

ب ـ ارزش يقين آوري علوم تجربي طبيعي از ديدگاه فلسفه علوم تجربي.

بر خلاف نظر اكثر مردم ، كه علوم تجربي طبيعي را علومي قطعي و تغييرناپذير مي انگارند ، از نظر فيلسوفان علم ، كه كارشان ارزيابي روش تحقيق علوم مي باشد ، اساساً در علوم تجربي چيزي به نام قانون قطعي و يقيني وجود ندارد ؛ و هر چه در علوم تجربي است همگي نظريّه اند و قوانين آنها صرفاً ارزش كاربردي دارند و ارزش هستي شناسانه ي آنها كمتر از آن چيزي است كه معمولاً گمان مي شود. البته دقّت شود كه علوم حسّي غير از علوم تجربي مي باشند. علوم حسّي ، اطّلاعاتي جزئي هستند كه مستقيماً از راه حواسّ به دست مي آيند و هيچ گونه استدلالي در آنها وجود ندارد ، تا سخن از درستي يا نادرستي آنها باشد. بر اين اساس ، اينكه كره ي ماه گرد است يا سطح آن پوشيده از گودالهايي مي باشد يا اينكه فلان حيوان در فلان منطقه زندگي مي كند يا اينكه نور سفيد بعد از گذر از منشور ، به هفت رنگ تجزيه مي شود و ... ، هيچكدام جزء مسائل علوم تجربي محسوب نمي شوند ؛ بلكه همگي علوم حسّي مي باشند. امّا اينكه چرا كره ي ماه گرد است؟ يا اينكه علّت پيدايش چاله هاي آن چيست؟ يا چرا فلان حيوان در فلان منطقه زندگي مي كند و در جاي ديگر يافت نمي شود؟ يا اينكه علّت تجزيه شدن نور سفيد به طيف هفت رنگ چيست؟ مسائلي هستند كه علوم تجربي بايد به آنها پاسخ دهند. اينجاست كه پاي فرضيّه ها و مدلهاي ذهني به ميان مي آيند و همينجاست كه استدلال مطرح مي شود ؛ و همينجاست كه علوم تجربي از استدلال غير يقيني استفاده مي كنند.

براي روشن شدن مقصود به اجمال ، چند مثال ذكر مي شود.

الف ـ اوّلين كسي كه نظريّه ي اتم (ذرّه ي بنيادي و نشكن ) را مطرح ساخت دموكريتوس ، فيلسوف يوناني بود. اين نظريّه در قرون اخير دوباره مطرح شد تا بوسيله ي آن برخي مشاهدات ما در عالم فيزيك و شيمي توجيه شوند. لذا اعتراف به وجود اتم نه از راه مشاهده ي حسّي بود و نه از راه برهان عقلي وجودش اثبات شده است. فرض وجود اتم صرفاً براي اين بود كه مي توانست برخي از سوالات ما را پاسخ دهد. بعد از مدّتي دانشمندان متوجّه شدند كه فرضيّه ي اتم به تنهايي نمي تواند همه ي سوالات را جواب دهد ، لذا اين نظريّه مطرح شده كه شايد اتم هم اجزايي دارد. باز اين مساله نيز نه حسّي است نه عقلي ؛ و فقط فرضي مفيد است كه در يافتن پاسخ برخي سوالات ما ، كار آيي دارد. در اين زمان تامسون مدل كيك كشمشي را ارائه داد كه در آن اجزائي به نام الكترون مثل كشمش هايي در كيك كشمشي پراكنده اند. اين مدل بسياري از سوالات را جواب داد ولي در برابر برخي سوالات تازه تر نارسايي اش آشكار شد. لذا مدل اتم هسته دار رادرفورد مطرح شد كه آن نيز مشكلات باز هم بيشتري را حلّ نمود ؛ ولي باز ناتواني اش در حلّ مسائل نوظهور روشن شد. لاجرم مدل سيّاره اي بور پيشنهاد شد كه سالها از پس سوالات بر آمد ولي بالاخره آن نيز در برابر سوالات جديدتر به زانو در آمد ؛ و مدل كوانتومي شرودينگر جاي آن را گرفت كه امروزه بر اذهان اساتيد و دانشجويان فيزيك حكومت مي كند. امّا اين آخر ماجرا نيست. چون بر خلاف دانشجويان و اساتيد مقلّدي كه به غلط خود را مجتهد فيزيك مي پندارند ، دانشمندان محقّق ، اين مدل را هم به چالش كشيده اند. امروزه حتّي خود اتم زير سوال است كجا رسد اجزاء آن. امروز نظريّه نوظهور ابَرريسمان است كه با مكانيك كوانتوم دست و پنجه نرم مي كند.

حاصل مطلب اين كه امروزه اگر ما وجود اتم ، الكترون ، پروتون ، پوزيترون ، نوترون ، فتون و امثال آنها را مي پذيريم صرفاً از اين جهت است كه كاركرد داشته تجارب و مشاهدات ما را توجيه مي كنند. و كاركرد داشتن يك نظريّه منطقاً دليل بر درستي آن نيست. در همين روندي كه گفته شد ملاحظه فرموديد كه مدلهاي گوناگون اتم هر كدام كاركردهايي داشتند. پس آيا همه ي آنها درستند. روشن است كه همه درست نيستند. اساساً كار علوم تجربي همين است كه دنبال مدلهايي با كاركردهاي هر چه بيشتر است. و هر گاه مدلي قويتر ارائه شد مدل قبلي بازنشسته مي شود.

ب ـ شاهد ديگر در علم نجوم است. هيئت زمين مركزي بطلميوس كه نتيجه ي سالها رصد ستارگان و محاسبات رياضي بود ، ساليان درازي درست مي نمود ، تا آنجا كه با اين نظريّه حركت تمام سيّارات قابل توجيه بود و بر اساس آن مي شد خسوف و كسوف را به دقّت پيش بيني نمود. لذا عدّه ي به خاطر كاركرد داشتن آن و پيش بينيهاي درستش گمان مي كردند كه اين نظريّه كاملاً درست است ، تا اينكه ابوسعيد سجزي در قرن چهارم هجري در درستي اين نظريّه ترديد ايجاد نمود و گفت خورشيد مركز عالم است و زمين به گرد خورشيد مي گردد . ابوريحان بيروني اين نظريّه را از ابوسعيد سجزي در كتاب خود نقل نموده و گفته است من نيز شك دارم كه آيا خورشيد مركز عالم است يا زمين ؛ ولي درستي هيچكدام قابل اثبات نيست چون محاسبات نجومي طبق هر دو نظريّه به يك جواب منتهي مي شوند. امّا كپرنيك بعد از حدود چهار صد سال از او ، باز نظريّه ي وي را مطرح ساخت ؛ گاليله آن را تئوريزه نمود و شواهدي تجربي بر درستي آن ارائه نمود. كپلر مدارهاي دايره اي سيّارات را بيضوي كرد و نيوتن با قانون جاذبه اش اين هيئت را محكم ساخت ؛ چنان كه بعضي ادّعا كردند فيزيك به آخر خود رسيده است . در حالي كه اين نگرش به عالم هستي ، حقيقتي و قطعي تلقّي مي شد و بر اساس آن صدها مساله ي بشر حلّ مي شد ، و به راحتي مي شد با اين نظريّه بر روي كره ي ماه فرود آمد ، ناگهان آلبرت اينشتين با نظريّه ي نسبيّت عامّ و ادوين هابل با نظريّه ي انبساط عالم از راه رسيدند و بساط هيئت نيوتني را در هم فرو ريختند ، و تبييني متفاوت از عالم و گرانش ارائه دادند. نظريّه ي نسبيّت و انبساط جهان نيز تنها نظريّه ي مطرح در جهان امروز نيستند بلكه اينها نيز رقيبهايي در عالم علم دارند كه ممكن است روزي جاي اينها را بگيرند. پس چگونه مي توان اين نظريّات را قطعي دانست. در بين خود دانشمندان تراز اوّل علوم تجربي هم آنها كه نگاه عميق فلسفي دارند ، هيچگاه به علوم تجربي به عنوان علم قطعي نظر نمي كنند و الّا در پي كشف جديد نمي بودند. اين افراد كم اطلاع از ماهيّت علوم تجربي هستند كه اين علوم را يقيني مي انگارند. مفاهيمي چون الكترون ، پرتون ، نوترون ، كوارك ، پوزيترون ، انحناي فضا ، نيرو ، فتون و ... همگي فرضيّه هايي هستند براي توجيه مشاهدات حسّي انسان ، كه خودشان هيچگاه محسوس نيستند. لذا امروزه در نظريّه ي ابر ريسمان ، تمام اين امور به چالش كشيده شده اند. اگر كسي با تاريخ علوم تجربي ، بخصوص فيزيك نظري ، آشنا باشد آنگاه متوجّه مي شود كه اين مفاهيم چگونه زاده شده اند.  پس همواره اين احتمال را خواهد داد كه روزي اين مفاهيم رنگ ببازند و مفاهيمي ديگر جاي اينها را بگيرند. مفاهيمي نوظهوري كه بهتر بتوانند مشاهدات ما را توجيه كنند؛ و بهتر بتوانند سوالات و مجهولات ما را پاسخ دهند.

در اينجا ذكر چند اعتراف از فيزيكدانان بزرگ نيز خالي از فايده نيست.

هايزنبرگ: « فرمولهاي رياضي جديد ديگر خود طبيعت را توصيف نمي كنند ، بلكه بيانگر دانش ما از طبيعت هستند. ما مجبور شده ايم كه توصيف طبيعت را كه قرنها هدف واضح علوم دقيقه به حساب مي آمد كنار بگذاريم. تنها چيزي كه فعلاً مي توانيم بگوييم اين است كه در حوزه ي فيزيك اتمي جديد ، اين وضعيّت را قبول كرده ايم ؛ زيرا آن به حدّ كافي تجارب ما را توضيح مي دهد. » (ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، ص34)

كمبل: « حوزه ي كار فيزيك مطالعه ي يك جهان خارجي نيست ؛ بلكه مطالعه ي بخشي از جهان داخلي تجارب است. و دليلي وجود ندارد كه ساختارهايي نظير ... كه ما وارد مي كنيم تناظري با واقعيّت خارجي داشته باشند.» (همان)

هايزنبرگ: « هستي شناسي ماترياليسم مبني بر اين توهّم است كه ... واقعيّت مستقيم دنياي اطراف ما را مي توان به حوزه ي اتمي تعميم داد. امّا اين تعميم غير ممكن است. اتمها شيء نيستند. » (همان ، ص 42)

آلبرت اينشتين گفته است: « اين فرض كه موج و ذرّه ، تنها اشكال ممكن مادّه هستند اختياري است و چيزي تضمين نمي كند كه در آينده صورتهاي ديگر مادّه كشف نشوند. حدّ اكثر مي توان گفت كه تا اين زمان نتوانسته ايم به بيش از اين دست يابيم.» (تحليلي از ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، نوشته دكتر مهدي گلشني ، ص73)

آلبرت اينشتين حتّي در مواردي به زبان علوم تجربي نيز انتقاد نموده ، و زبان رياضي را براي بيان علوم طبيعي ، زباني نا كارآمد دانسته و گفته است: « احكام رياضي تا حدي كه مربوط به حقيقت است ، محقّق نيستند ؛ و تا حدّي كه محقّق اند ، با حقيقت سر و كار ندارند. به نظر من وضوح كامل تنها در آن قسمت از رياضيّات است كه مبتني بر روش اصل موضوعي مي باشد. » (مقالات علمي اينشتين ، ترجمه محمود مصاحب ، ص38 ، 39)

آلبرت اينشتين در مقايسه ي رياضيّات و علوم تجربي نيز گفته است: « جهان علم براي رياضيّات ارزشي خاصّ قائل بوده و آن را بالاتر از ساير رشته هاي دانش تلقّي كرده است. يكي از علل و موجبات اين امر آن است كه در رياضيّات صحبت از احكامي است مسلّم و قطعي و محقّق ، حال آنكه در مورد رشته هاي ديگر علوم ، اينطور نبوده و احكام آنها كما بيش قابل بحث و انتقاد است ؛ و چه بسا آنچه امروز مورد تأييد و توجّه است فردا با كشف واقعيّتهايي تازه بي اعتبار مي گردد و جاي خود را به نظريّه هايي نوين مي سپارد. » (مقالات علمي اينشتين ، ترجمه محمود مصاحب ، ص37)

 

 

نيلس بور ، نظريّه پرداز يكي از مدلهاي اتم ، گفته: « اين اشتباه است كه فكر كنيم وظيفه ي فيزيك كشف ماهيّت طبيعت است. فيزيك مربوط است به آنچه كه ما مي توانيم درباره ي طبيعت بگوييم. »(تحليلي از ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، نوشته دكتر مهدي گلشني ، ص81)

 

 

گذشته از اعترافات دانشمندان بزرگ علوم طبيعي ، تاريخ علوم تجربي نيز گواه صادقي است كه نشان مي دهد نظريّات علوم تجربي دائماً در حال تحوّل و ابطال مي باشند. مثلاً روزگاري قانون جاذبه ي نيوتن جزء يقينيّات فيزيك شمرده مي شد و حتّي كسي گمان نمي كرد كه روزي ابطال گردد ولي ملاحظه فرموديد كه نظريّه ي نسبيّت عامّ اينشتين ، نظريّه ي نيوتن را از اساس باطل و طرحي ديگر در انداخت. باز قانون تركيب سرعتها در فيزيك نيوتني از قطعيّات فيزيك شمرده مي شد و تمام شواهد تجربي نيز آن را تأييد مي كردند ، ولي نسبيّت خاصّ اينشتين ، نشان داد كه اين قانون نادرست بوده ولي نادرستي آن در سرعتهاي معمولي روشن نمي شود. خود نسبيّت عامّ و خاصّ نيز هم اكنون در معرض نقد جدّي دانشمندان قرار دارند و ايرادات فراواني بر آنها وارد نموده اند ؛ ولي هنوز نظريّه اي جاي آن را نگرفته است. فيزيكدانها حتّي نام نظريّه جايگزين را هم تعيين نموده ، نظريّه وحدت ناميده اند ؛ چرا كه قرار است آن نظريّه ي فرضي، نسبيّت و مكانيك كوانتوم را با هم متّحد نمايد و نارسايي هر دو را برطرف سازد.

همچنين وضع موجود برخي علوم تجربي مثل روانشناسي و جامعه شناسي ، خود گواه است كه اين روش استدلال، يقين آوري منطقي ندارد. در عصر كنوني دهها مكتب روانشناسي و جامعه شناسي وجود دارند كه برخي از آنها در تضادّ كامل با يكديگر قرار دارند. همه ي اين مكاتب ، از روش استدلال علوم تجربي استفاده مي كنند ؛ حال اگر اين روش يقين آور است ، پس همه ي اين مكاتب بايد درست باشند. امّا چگونه ممكن است اين مكاتب متضادّ همه باهم درست باشند؟!!