(88/100130783)

 پرسش: سلام

سلام

دين با قدرت عقل گسترش مي يابد ؟يا با قدرت قلب؟

مثلا بودايي و مسيحي احكامشان تناقض و تضاد عقلي دارند ولي طرفداران ميلياردي دارند؟

 

پاسخ:

فلّه اي حكم كردن، خودش خلاف عقل است. لذا باید متوجّه بود که حساب دين حقّ از دين باطل جداست؛ و نمی توان به صورت فلّه ای در مورد عوامل پذیرش و گسترش همه ی ادیان، حکم واحد داد. تبلیغ دین حقّ، در سه مرحله است ولی تبلیغ دین باطل در دو مرحله است.

دین حقّ، ابتدا بر احساس تأثیر می گذارد ولی از احساسات، سوء استفاده نمی کند بلکه سعی می کند تا با استفاده از برانگیختن احساسات، شخص را به تعقّل وادارد. بعد از آنکه شخص شروع به تعقّل کرد، برای او تبلیغ عقلی می کند تا اسلام را تحقیقاً قبول کند. بعد از آن سعی می کند با روشهای تهذیبی او را از یقین عقلی به یقین قلبی برساند. امّا در دین باطل، پلی بین احساس و قلب نیست، بلکه با سوء استفاده از احساسات، شخص را جذب نموده و با تلقینات، او را به باور قلبی می رسانند. لذا چنین قلبی، غیر از قلب مورد نظر اسلام است. این قلب، را قلب مریض گویند در مقابل قلب سلیم که اسلام تحقیقی را باور می کند. آن یکی قلب مادون عقل است و این یکی قلب ما فوق عقل.

پس دين حقّ، با عقل و قلب گسترش مي يابد؛ لذا همواره طرفداران حقيقي دين حقّ، اندكند؛ چرا كه اغلب مردم، اهل تعقّل نيستند. تنها دين حقّ، اسلام حقيقي است ـ نه اسلام بشر ساخته ـ كه آن همان مذهب اهل البيت(ع) است. و البته بايد متوجّه بود كه اغلب اسماً شيعه ها نيز رسماً شيعه نيستند. لذا اگر شيعيان حقيقي ـ كه همان مسلمانان راستين هستند ـ شمارش شوند، از حيث عدد، مانند نمك خواهند بود در غذا. امّا از حيث حقيقت، بدون اينها، وجود و بقاء نوع بشر، توجيهي نخواهد داشت. لذا اگر نبودند پيروان حقيقي انبياء در هر عصري، خداوند متعال بساط حيات بشري را از زمين بر مي چيد. اينها اگر چه اندك، ولي مثل نمك در غذا هستند كه بدون آن، غذا، بي مزّه است.   اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْراً وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ ـــ اي خاندان داود! شاكرانه عمل كنيد كه كم هستند از بندگان من، افراد شكرگزار. (سبأ:13) و تنها شكرگزاران حقيقي اند كه از عقل و قلب خود بهره مي برند. چون شكر نعمت، به استفاده ي درست از آن است. و چون أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ لذا وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُون ــ و ايمان نمي آورند به خدا اكثرشان، مگر آنكه مشركند. ‏(يوسف:106) يعني حتّي اكثريّت به ظاهر مؤمنان هم در حقيقت مشركند. چرا؟ چون بر مدار عقل و قلب ايمان نياورده اند، بلكه ايمانشان تقليدي و از روي جوّ زدگي بوده است. لذا در مورد برخي اصحاب رسول الله(ص) فرمود: إِنَّ الَّذينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُون‏ ــــ (اي پيامبر!) كسانى كه تو را از پشت حجره‏ها با صداي بلند صدا مى‏زنند، اكثرشان تعقّل نمي كنند. (الحجرات:4) شاهد آنكه اكثر اصحاب، اهل تعقّل و ايمان حقيقي نبودند آنكه بعد از رحلت رسول الله(ص) دست به اقدامي غير منطقي زدند و با وجود چهار نفر معصوم ـ كه مصداق آيه ي تطهير و مصداق حديث ثقلين و حديث سفيه بودند ـ امامت كساني را پذيرفتند كه معصوم نبودند. آيا ترجيح غير معصوم بر معصوم، خلاف عقل نيست؟ آيا ترجيح كساني كه عمرشان در شرك و كفر گذشته و چند صباحي در سنين پيري اسلام آورده اند بر كساني كه اوّلين مسلمانان بوده اند و تمام عمرشان موحّد بوده اند و در آغوش رسول الله(ص) تربيت شده اند، خلاف عقل نيست؟ تاريخ گواه است كه اغلب اصحاب رسول الله(ص) تن به چنين خلاف عقلي دادند.

خداي تعالي فرمود:   أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلاً  ـــــ آيا گمان مى‏برى  اكثر آنان مى‏شنوند يا تعقّل مي كنند؟! آنان نيستند مگر همانند چهارپايان، بلكه ايشان گمراهترند. (الفرقان:44)

طبق اين آيه، اغلب مشركان زمان رسول الله(ص)، بلا نسبت گاو، گاو تشريف داشته اند. امّا مي دانيم كه اغلب همانها، ايمان آوردند و جز انگشت شماري از مشركان، بقيّه مسلمان شدند. آيا اينها واقعاً ايمان آوردند يا تحت تأثير جوّ حاكم، تن به مسلماني دادند. قرائن بسياري حاكي از اين هستند كه اكثر اعراب، ايمان حقيقي نداشته اند؛ حتّي بسياري از بزرگان صحابه هم بعدها نشان دادند كه ايمان حقيقي نداشته ؛ لذا به طمع مقام و منسب، اسلام را ملعبه قرار دادند. امثال طلحه و زبير كارشان به جايي رسيد كه براي رسيدن به مقام و منسب، حتّي از همسر رسول خدا(ص) نيز استفاده ي ابزاري كردند.

خلاصه آنكه:

اكثر مردم، اهل تعقّل نيستند و بر مدار ظنّ ناشي از قوّه ي واهمه چيزي را پذيرفته و به آن مؤمن مي شوند. لذا فرمود: وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْني‏ مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ بِما يَفْعَلُون‏ ـــــ و اكثر آنها تبعيّت نمي كنند مگر از ظنّ و گمان. همانا ظنّ و گمان، انسان را از حقّ، بى‏نياز نمى‏سازد. همانا خداوند از آنچه انجام مى‏دهند، آگاه است. (يونس:36)

مخاطب حقيقي قرآن نيز عاقلان هستند؛ و اغلب قرآن خوانها، حقيقتاً تابع قرآن نيستند بلكه بافته هاي ذهن وهم زده ي خودشان را بر آيات قرآن تحميل نموده و توهّم مي كنند كه از قرآن تبعيّت مي كنند. لذا بارها فرمود: إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآيَةً وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنين‏ ــــ در اين، نشانه ي روشنى است، ولى اكثرشان هرگز مؤمن نبوده‏اند. يعني در ظاهر مؤمن هستند ولي در واقع مؤمن نيستند.

پس حساب دين حقيقي و دينداران حقيقي را بايد از دين باطل و دينداران باطل جدا كرد. دين حقيقي جز با عقل و قلب، پذيرفته نمي شود و جز با عقل و قلب گسترش نمي يابد. امّا دين باطل، ابداً با عقل، قابل پذيرش نيست كجا رسد كه بتواند بر مدار عقل، گسترش يابد. اديان باطل، با تكيه بر قوّه ي واهمه و عواطف كور و تعصّبات قومي و نژادي و امثال اينها گسترش مي يابند.  پس در پذيرش و گسترش دين باطل، نه عقل دخالت دارد نه قلب به معني حقيقي كلمه؛ بلكه چنان ديني با واهمه شناخته مي شود و با احساسات پذيرفته مي شود. نسبت احساسات به قلب مثل نسبت واهمه است به عقل؛ لكن اغلب اهل وهم، واهمه را عقل مي نامند و احساسات را هم قلب مي نامند. در حالي كه قرآن كريم، منشاء اين گونه احساسات و عواطف كور را قلب مريض گذاشت، تا معلوم شود كه حساب قلب سليم از قلب مريض جداست.

آيا بيش از يك ميليارد مسلمان، همه عاقل و نائل به مقام قلب هستند؟

قطعاً چنين نيست. اغلب مسلمانها نيز مثل مسيحيان و بودائيان و ... ، بر اساس تقليد از والدين و جوّ جامعه و ... اسلام را پذيرفته اند. بر همين اساس است كه هر كسي مذهب خود را حقّ مي داند و دنبال تحقيق در مورد ديگر مذاهب نيست. همان گونه كه مسيحيّت و بوديسم و هندوئيسم و ... ادياني ضدّ عقلند، مذاهب اهل سنّت و اغلب فرق گوناگون شيعه نيز نامعقول مي باشند. بلكه حتّي برخي اعتقادات عوام شيعه ي اثنا عشري ـ كه ربطي به مذهب شيعه ندارد ـ هم خلاف عقل هستند.

دي شيخ با چراغ همي‌گشت گرد شهر ــ كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست ــ گفتند يافت مي‌نشود جسته‌ايم ما ــ گفت آنك يافت مي‌نشود آنم آرزوست.

سخن آخر:

پیروان حقیقی دین حقّ، برای گسترش اسلام، باید از عقل استفاده کنند یا از روشهای تبلیغاتی مؤثّر بر قوّه ی واهمه کمک بگیرند؟

به حکم عقل و دین، باید از هر استفاده کرد.

چرا؟

الف: وقتی اغلب مردم جهان، اهل تعقّل نیستند، پس اگر ما فقط متمرکز شویم بر تبلیغ عقلی، موفّق به نشر اسلام نخواهیم شد. پس حتماً باید از روشهای تأثیر گذار بر وهم بشر نیز استفاده کنیم. امّا حقّ نداریم امور باطل را در این قالبها بریزیم. خود قالبهای وهمی مثل شعر و هنر و فیلم و ... ، به خوی خود نه خوب هستند نه بد، بلکه صرفاً ابزارند. لذا خوب و بد بودن آنها تابع محتوای آنهاست. البته قالب نیز در مواردی خوب و بد می شود که بحثش مبسوط است.

ب: از سوی دیگر، ما اگر بخواهیم فقط از قالبهای وهمی استفاده کنیم برای ترویج اسلام، عقلا از اسلام رویگردان می شوند. لذا اسلام را باید در قالب عقلانی هم تبلیغ کرد.

نتیجه آنکه:

باید دو گونه تبلیغ داشت؛ ولی اصل حاکم، تبلیغ عقلانی است، لذا حتّی در استفاده از روشهای تأثیر گذار بر وهم نیز اوّلاً باید محتوا، عقلانی باشد. ثانیاً باید هدف از این گونه تبلیغ، این باشد که افراد را به تعقّل واداریم. چون تا افراد، از اسلام احساسی به اسلام عقلی راه نیابند نمی توان آنها را مؤمنان حقیقی دانست. بلکه بالاتر از عقل، باید شخص واجد قلب سلیم هم بشود، که این مرحله، قدم سوم است.

پس در مقام واقع، ابتدا باید افراد را دو گروه کرد. افرادی که اهل تعقّلند و افرادی که اهل تعقّل نیستند. گروه نخست را باید با تبلیغ عقلانی اسلام به اسلام متمایل کرد، امّا گروه دوم را ابتدا باید از بُعد احساسی تحت تأثیر قرار داد و با ابزارهای احساسی، تحرکیشان کرد که تعقّل کنند؛ وقتی شروع به تعقّل کردند آنگاه مخاطب تبلیغ عقلی اسلام خواهند بود. و در قدم سوم، باید تلاش نمود که پذیرندگان اسلام، یافته های عقلی خود را قلبی کنند، یعنی از یقین عقلی، به ایمان قلبی برسند.