(13/100200783)

 پرسش:به نام خدا

آيت الله جوادي در كتاب حق و تكليف ص62 تاريخ علم گرايي را از زمان حضرت موسي بيان مي كنند

(((در مباحث معرفت‏شناسي آرا و نظرات فراواني وجوددارد، امّا همه آنها را مي‏توان تحت دو ديدگاه كلي تبيين كرد؛ ديدگاهي كه معيار معرفت و فهم بشري را در حس و تجربه منحصر و محدود دانسته، هيچ ابزار ديگري را براي شناخت و معرفت نمي‏پذيرد. بسياري از صاحب‏نظران، پيدايش اين تفكر را بعد از عصر رنسانس در غرب به واسطه اگوست كنت پايه‏گذار مكتب پوزيتيويسم مي‏دانند؛ ولي پيشينه آن بسي فراتر از آن است؛ چنان كه قرآن كريم منشأ آن را به مشركان زمان موسي(عليه‌السلام) نسبت مي‏دهد و مي‏فرمايد: ﴿و اِذْ قلتم يا موسي لن نؤمن لك حتّي نَري الله جهرةً فأخذتكم الصاعقةُ وأنتم تنظرون﴾1؛ و چون گفتيد اي موسي تا خدا را آشكارا نبينيم، هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد، پس در حالي كه مي‏نگريستيد صاعقه شما را فرا گرفت.

اين ديدگاه كساني است كه پايه و اساس معرفت‏شناسي را حس و تجربه دانسته و در نتيجه همه هستي را در وجود مادي خلاصه كرده و به ماوراي ماده اعتقادي ندارند)))

مرحوم علامه طباطبائي هم در الميزان جلد 10 در تفسير آيه 27 هود و در ادامه به نوعي حس و تجربه گرايي در ادله قوم نوح در رد جنابشان تأكيد مي كنند

.اول اينكه گفتند: (ما نراك الا بشرا... - نمى بينيم تو را به جز يك بشر معمولى ..)

دوّم اينكه گفتند: (و ما نراك اتبعك ... - نمى بينم كسى - به جز اراذل - تو را پيروى كند...).

و سوم اينكه گفتند: (و ما نرى لكم علينا... - نمى بينيم شما بر ما فضيلتى داشته باشيد...).

و اين حجت كه گفتيم ، داراى سه جزء است ، اساس و زيربنايش انكار هر چيزى است كه محسوس نباشد - به زودى اين معنا را توضيح خواهيم داد - و دليل اين معنا اين است كه در هر سه جزء حجت و دليل ، كلمه (نمى بينى و نمى بينيم)))) ) را آورده اند.

با توجه به وحدت ملاك آيا مي توان گفت تاريخچه حس گرايي و پوزيتيويسم به عصر حضرت نوح علي نبينا و آله و عليه السلام بر مي گردد ؟

پاسخ:

طبق آنچه فرموده اید، قوم نوح، در حسّ گرایی مقدّم بوده اند.

البته اگر بخواهیم دقتقتر شویم، می توان گفت که حسّ گرایی، همزاد شرک است. لذا حتّی قبل از نوح(ع) نیز وجود داشته است. شاید بتوان ادّعا کرد که پایه گذاری حسّ گرایی، ابلیس است.

قالَ ما مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ . ـــــــ (خداوند به او) فرمود: در آن هنگام كه به تو فرمان دادم، چه چيز تو را مانع شد كه سجده كنى؟ گفت: من از او بهترم؛ مرا از آتش آفريده‏اى و او را از گل‏.(الأعراف:12)

از ابلیس می پرسیم: تعریف انسان و جنّ چیست؟

می گوید:

انسان، موجودی است خاکی، و جنّ، موجودی است ناری.

امّا تعریف خدا از انسان چنین است: فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدين

خدا نگفت به مجسمه ی خاکی آدم سجده کنید، بلکه فرمود: بعد از آن که در او روح الله را دمیدم، بر او سجده کنید. امّا ابلیس منکر روح الله شد و آدم را موجود صرفاً خاکی تعریف کرد؛ کما اینکه خودش را هم موجودی صرفاً ناری تعریف نمود.

پس ابلیس قطعاً تفکّر حسّ گرایی داشته است.

چند نکته:

1ـ وقتی ابلیس ملائک را می دید، چطور می توانست منکر مجرّدات باشد؟

پاسخ این است که ابلیس، در جمع ملائکة الارض بوده که ملائک مادّی اند. گفتگوی او با خدا نیز به واسطه ی همان ملائکه بوده نه مستقیم. عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ إِبْلِيسَ أَ كَانَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ أَمْ كَانَ يَلِي شَيْئاً مِنْ أَمْرِ السَّمَاءِ فَقَالَ لَمْ يَكُنْ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ لَمْ يَكُنْ يَلِي شَيْئاً مِنْ أَمْرِ السَّمَاءِ وَ لَا كَرَامَةَ . ـــــــــ جميل بن درّاج گويد: از امام صادق عليه السّلام پرسيدم كه آيا شيطان از فرشتگان بود يا امرى از امور آسمان را مى‏گرداند؟ امام عليه السّلام فرمودند: نه از فرشتگان بود و نه امرى از امور آسمان (ملکوت) را مى‏گرداند و نه عزّت و احترامى داشت.(الكافي،ج‏8 ،ص274)

2ـ آیا ممکن است که کسی به خدا اعتقاد داشته باشد و در عین حال، حسّ گرا هم باشد؟

پاسخ این است که بلی. لکن خدای چنین موجودی هم یک خدای سطح پایین و عوامانه خواهد بود.

آن بنی اسرائیلی که از موسی(ع) می خواستند خدا را نشانشان دهد، منکر خدا نبودند، لکن طالب خدایی محسوس بودند. لذا وقتی موسی(ع) 40 روز غیبت کرد، اغلبشان گوساله پرست شدند. اینها همانها هستند که بعد از گذر از دریا، وقتی به قوم بت پرستی رسیدند به موسی(ع) گفتند برای ما هم بتی قرار بده! وَ جاوَزْنا بِبَني‏ إِسْرائيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلى‏ قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلى‏ أَصْنامٍ لَهُمْ قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ  ـــــ و بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم؛ در راه خود به گروهى رسيدند كه اطراف بتهايشان، با تواضع و خضوع، گرد آمده بودند. (در اين هنگام، بنى اسرائيل) به موسى گفتند: تو هم براى ما معبودى قرار ده، همان‏گونه كه آنها معبودانی دارند! (موسی) گفت: شما جمعيّتى جاهل و نادان هستيد. (الأعراف:138)

ابلیس هم با اینکه به خدا اعتقاد داشت، ولی خدایی را می پرستید که لایق اسم خدایی نبود. قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني‏ لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ . ــــــ (ابلیس) گفت: پروردگارا ! چون مرا گمراه ساختى، من(نعمتهاى مادّى را) در زمين در نظر آنها زينت مى‏دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت.(الحجر:39)‏
در این تعابیر میزان فهم و درک شیطان از خدا روشن است.او خدا را گمراه کننده می پندارد؛ و  از ظاهر آیه و از حسّ انتقامجویی که در ادامه ی کلام ابلیس نمودار است معلوم می شود که او اضلال الهی را اضلال ابتدایی می دانسته است. به عبارتی او خود را در طرد شدنش از درگاه الهی مقصّر نمی داند بلکه خدا را مقصّر این امر می شناسد؛ و به خیال خود در مقابل این اضلال الهی می خواهد از خدا و بنی آدم انتقام بگیرد. روشن است که این مقدار فهم از خدا، همان فهم عوامانه است؛ مثل فهم بسیاری از مسلمین عوام، که در زبان، خدا را غیر مادّی می دانند ولی در عمق فکرشان خدا را موجودی مادّی تصوّر می کنند، و  حتّی او را تشبیه به انسان می کنند. مثل همان پدر آسمانی مسیحیان.

3ـ آیا تفکّر حسّ گرایی، لزوماً با خدا گرایی منافات دارد؟

خیر منافات ندارد. افراد حسّ گرا هم می توانند خداگرا باشند، کما اینکه هستند. مثلاً مسیحیان، عیسی مسیح را خدا می دانند. علیّ اللهی ها، منظورشان از خدا، همان علی(ع) است. بهائیان، منظورشان از خدا، همان بهاء الله، مؤسس فرقه ی بهائی است. بابی ها، علی محمّد باب را خدا می دانند.

در کتاب مقدّس یهودیان ـ که مشتملّ بر سی و اندی کتاب است و مجموعاً تَنَخ نامیده می شود ـ بارها و بارها خدا به صورت مردی تصویر شده است؛ حتّی در جایی آمده که خا با یعقوب(ع) کشتی گرفت و یغقوب(ع) انگشت پای خدا را گاز گرفت و به این وسیله خدا را بر زمین زد.

در بین مسلمین نیز فرقه هایی مثل مجسّمه و برخی وهّابیون، خدا را موجودی جسمانی می دانند.

پس چنین نیست که هر حسّ گرایی، منکر خدا باشد؛ بلی حسّ گرایان، قطعاً خدایی جعلی را می پرستند. ریشه ی شرک و بت پرستی نیز حسّ گرایی است.

نتیجه آنکه:

حسّ گرایی، باز می گردد به قبل از تاریخ بشر. اوّلین کسی که در قرآن، تفکّر حسّ گرایی از او نقل شده، ابلیس است.

امّا در روایات، تاریخ حسّ گرایی حتّی از ابلیس هم قدیمی تر است. چون طبق روایات، قبل از آنکه ابلیس آن گردنکشی را بکند، گروههایی از جنّها شرک ورزیده بودند؛ و گفتیم که ریشه ی شرک، حسّ گرایی است. حتّی طبق روایات، قبل از آدم(ع) هفت گونه موجود شبه انسان در زمین زیست نموده و منقرض شده اند، که در میان آنها هم شرک وجود داشته است.
4ـ آیا حسّ گرایی، یک تفکّر موروثی است؟ یعنی اقوام بعدی، حسّ گرایی را از اقوام قبل از خود می آموزند؟

بلی و خیر.

در مواردی چنین است؛ مثلاً بعد از رواج حسّ گرایی در غرب، مسلمین هم این تفکّر را از آنها آموختند. امّا در واقع ریشه ی اصلی حسّ گرایی، در ذات خود انسان است.

انسان همان گونه که فطرتاً خدا گرا و ملکوت گراست، غریزتاً نیز حسّ گرا و طبیعت گراست. لذا همواره بین غریزه ی حسّ گرایی و طبیعت گرایی  فطرت عقل گرایی و شهود گرایی و ملکوت گرایی، درگیری وجود دارد. آنها که در این جهاد درونی، پیروز می شوند، حسّ گرایی و تجربه گرایی را اسیر نموده تحت کنترل عقل و شهود و وحی قرار می دهند و جمع می کنند بین ظاهر و باطن؛ و آنها که در این جهاد درونی شکست می خورند، حسّ گرایی بر وجودشان حاکم می شود. در نتیجه یا به طور کلّی ماوراء طبیعت را منکر می شوند (ملحد می شوند) یا تفسیرهای مادّی از فرشتگان و ملکوت و خدا ارائه می دهند (به درجاتی از شرک گرفتار می شوند) .