(1/100137183)- 

پرسش:امکانش هست براي من يک سري مطلب درباره دين و چگونگي پيدايش آن ارسال نماييد.

پاسخ:

در این باره مطالبی را عیناً از استاد شهید مرتضی مطهری تقدیم حضور می کنیم.

آدرس مطالب: مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏3، ص 389 به بعد

ـ نظريّات درباره علل پيدايش دين‏

راجع به اينكه دين چگونه در ميان مردم پيدا شد و آيا از ميان خواهد رفت يا نه، حرفها و فرضيّه‏ها آنقدر زياد است كه اگر بخواهيم همه آنها را برشماريم وقت زيادى مى‏گيرد؛ به اجمال برايتان عرض مى‏كنم: زمانى آمدند گفتند دين مولود ترس است، بشر از طبيعت مى‏ترسيده، از صداى غرّش رعد مى‏ترسيده، از هيبت دريا مى‏ترسيده، و نتيجه ترس سبب شده كه فكر دين در سر مردم پيدا شود. يكى از حكماى قديم روم به نام لوكرتيوس گفته است: نخستين پدر خدايان ترس است. در زمان ما هم بوده و هستند كسانى كه همين فرضيّه قديمى و كهنه را تأييد مى‏كنند و مكرّر در سخنان خود به عنوان يك فكر تازه آن را بازگو مى‏نمايند.

بعضى گفتند علّت پيدايش دين جهل و نادانى بشر است؛ بشر مى‏خواسته حوادث جهان را تعليل نمايد و براى آنها علّت ذكر كند و چون علّتها را نمى‏شناخته است، علّت ماوراء طبيعى براى حوادث فرض كرده است.

بعضى ديگر گفته‏اند علّت اينكه بشر به سوى دين گراييده علاقه‏اى است كه به نظم و عدالت دارد؛ وقتى كه در دنيا از طرف طبيعت يا اجتماع بى‏عدالتى مى‏بيند، براى اينكه تسكينى جهت آلام درونى خود پيدا كند دين را براى خويشتن مى‏سازد.

صاحبان فرضيّه‏هاى فوق گفتند: علم را توسعه بدهيد، دين از ميان مى‏رود. چنين فرض كردند كه با توسعه علم، خود به خود دين از ميان مى‏رود؛ عالم شدن مساوى است با بى‏دين شدن.

بعضى آمدند براى پيدايش دين يك علّت ديگر فرض كردند و گفتند دين‏ وسيله‏اى است براى كسب امتياز در جامعه‏هاى طبقاتى. اين فرضيّه ماركسيستهاست. گفتند بشر در ابتدا زندگى اشتراكى داشته است؛ آن وقتى كه زندگى ابتدائى و قبيله‏اى بوده است، در آن زمان اساساً دينى وجود نداشته؛ به علل خاصّى مالكيّت پيدا مى‏شود، جامعه طبقاتى به وجود مى‏آيد، فئوداليسم به وجود مى‏آيد، بعد از فئوداليسم كاپيتاليسم پيدا مى‏شود، طبقه حاكم به وجود مى‏آيد و طبقه محكوم، مظلوم و رنجبر و زحمتكش؛ بالاخره در جامعه فئوداليستى و كاپيتاليستى طبقه حاكمه براى اينكه منافع خود را حفظ كند دين را اختراع مى‏كند تا طبقه محكوم در مقابل او قيام نكند؛ دين وسيله‏اى است، افسارى، پوزبندى است براى طبقه مظلوم و محكوم از طرف طبقه ظالم و حاكم.

صاحبان فرضيّه‏هاى ديگر گفتند علم چاره كننده دين است؛ اگر علم بيايد دين از ميان مى‏رود. امّا اين فرضيّه، يعنى فرضيّه ماركسيستها علم را چاره كننده دين نمى‏داند. اينها بعد از اينكه ديدند علم آمد و دين باقى ماند و ديدند دانشمندان طراز اوّلى همچون پاستور و غيره در آستانه دين زانو زدند، گفتند خير، علم چاره كننده دين نيست، دين اساساً مولود جهل نيست، مولود ترس هم نيست، مولود علاقه فطرى انسان به نظم و عدالت هم نيست، دين اختراع طبقه حاكمه در مقابل طبقه محكوم است؛ تا وقتى كه جامعه طبقاتى وجود دارد و لو آنكه علم به عرش هم برسد باز دين هست؛ جامعه اشتراكى به وجود بياوريد، طبقات را از ميان ببريد، طبقات را كه از ميان برديد دين هم خود به خود از ميان خواهد رفت؛ دين يك ابزارى است، يك دامى است، يك شبكه‏اى است كه طبقه حاكم نصب كرده است، وقتى خود آن طبقه از بين رفت ابزار كارش هم از ميان مى‏رود؛ خلاصه اينكه مساوات كامل برقرار كنيد، دين از ميان خواهد رفت.

اين فرضيّه نيز نتوانست در دنيا براى خود جايى باز كند؛ زيرا از طرفى علما ثابت كردند دين از مالكيّت قديم‏تر است، در دوران اشتراكى اوّلى هم دين بوده است، در همان دوران اشتراك اوّليه و پيش از پيدايش جامعه‏هاى طبقاتى هم دين بوده است و پرستش وجود داشته؛ و از طرف ديگر اين توجيه و تفسير با واقعيّت تاريخ تطبيق نمى‏كند و تاريخ دوران گذشته حتّى خلاف اين نظريّه را نيز نشان مى‏دهد؛ دين هميشه از ميان طبقات ضعيف و محكوم ظهور كرده است؛ رهبران دينى اشخاصى چون موسى بوده‏اند با گروهى زير دست و بيچاره در مقابل قومى حاكم و مسلّط يعنى فرعون و فرعونيان.

وقتى پيغمبر اسلام ظهور كرد چه كسانى از او حمايت كردند؟ متنفّذين و پولدارها و رباخوارها؟ آنها همانها هستند كه پيغمبر اكرم عليه آنها قيام كرد. قرآن اينها را با كلمه ملأ تعبير مى‏كند؛ يعنى اشراف. اينها همه مخالف بوده‏اند. اينهايى كه اين طبقه را تشكيل مى‏دادند همان رهبران مخالفين آن حضرت بودند از قبيل ابو سفيان، ابو جهل، وليد بن مغيره. اينها همه از گردن كلفتان درجه اول عربستان بوده‏اند.

اما آنهايى كه به عنوان ياران و گروندگان پيغمبر اكرم اسمشان را در تاريخ مى‏بينيم از قبيل عمّار ياسر، ابوذر غفارى، سلمان پارسى، عبد اللَّه بن مسعود و نظاير آنها جزو طبقات زير دست و محكوم و مظلوم اجتماع بوده‏اند.

تقريباً در يك سال و نيم پيش كه خروشچف هنوز سقوط نكرده بود، در روزنامه‏هاى اطّلاعات و كيهان خبرى را خواندم و اتّفاقاً همان وقت در سخنرانى‏اى كه در تهران داشتم آن را نقل كردم و گفتم بخوانيد و تعجّب كنيد. آن وقت بن بلّا رئيس جمهور پيشين الجزاير هنوز بر سر كار بود. بن بلّا گفته بود وقتى خروشچف به الجزاير آمد من به او گفتم كه اسلام مى‏تواند در شمال افريقا به عنوان نيروى محرّك و نيروى انقلابى عظيمى به كار رود. خروشچف تصديق كرد و گفت بله، يك نفر ديگر هم از تئوريسينهاى كمونيست كه گويا از فرانسه يا ايتاليا به الجزاير آمده بود، او هم پذيرفته بود كه اسلام در شمال افريقا مى‏تواند عامل تحرّك اجتماع و عامل مبارزه با امپرياليسم بوده باشد. من اين را در مجلس آن شب نقل كرده و گفتم آقايان اينها همان كسانى هستند كه تا پنجاه سال پيش مى‏گفتند دين افيون ملتهاست، اختراعى است كه طبقه حاكم عليه طبقه محكوم كرده است، ولى حالا كه اسلام را از نزديك مى‏بينند و يك مسلمان انقلابى مثل بن بلّا اسلام را براى آنها تشريح مى‏كند، تصديق مى‏كنند كه اسلام مى‏تواند محرّك تاريخ باشد.

بنابراين، فرضيّه فوق هم راجع به مبدأ و منشأ پيدايش دين منسوخ شد و از بين رفت.

فرضيّه‏اى هم فرويد آورد. اين فرضيّه را هم براى شما نقل مى‏كنم. از نقل اين فرضيّه‏هاى گوناگون حدّاقل اينقدر مى‏توانيد استنباط كنيد كه در مغرب زمين در ميان مخالفين دين، وحدت نظرى وجود ندارد، هر يك از مخالفين چيزى مخصوص به خود گفته است.

فرويد گفت: دين نه ناشى از ترس است، نه از جهل است، نه عكس العمل در مقابل بى‏نظمى‏هاست و نه عاملى است در راه كسب امتيازات طبقاتى. او همان طورى كه همه حوادث اجتماع را با غريزه جنسى تحليل و توجيه مى‏كرد، خواست دين را هم از اين راه توجيه كند و نتيجتاً گفت: بشر در اجتماع از نظر جنسى محروميّتهايى پيدا مى‏كند كه موجب مى‏شود غريزه عقب رانده شده و به شعور ناخودآگاه برود. وقتى كه آنجا رفت قيود اجتماعى جلويش را مى‏گيرد كه بيرون نيايد، امّا در آن صورت اين محروميّتها از راهها و به شكلهاى ديگرى بروز مى‏كند كه يكى از آنها دين است. دين ريشه‏اش تمايل جنسى است و نه چيز ديگر. او همچنين مى‏گفت كه ريشه اخلاق هم تمايلات جنسى است، علم هم ريشه‏اش جنسى است.

اگر از او مى‏پرسيديم آيا به عقيده شما دين چه موقعى از ميان مردم خواهد رفت؟

مى‏گفت: آزادى جنسى مطلق بدهيد به طورى كه هيچ محروميّت جنسى وجود نداشته باشد، در آن صورت دين هم وجود نخواهد داشت. امّا طولى نكشيد كه فرويد خودش هم از حرف خودش پشيمان شد. شاگردهايش نيز از او نپذيرفتند. در همين جاست كه نظريّه فطرى بودن دين و اينكه دين جزو نهاد بشر است پيدا مى‏شود.

 

ـ نظريّه فطرى بودن دين‏

در مورد فطرى بودن دين، دانشمندان زيادى نظر داده‏اند. يكى از آنها روان شناس بسيار معروف جهانى و شاگرد فرويد، يونگ است. او مى‏گفت اينكه آقاى فرويد مى‏گويد دين از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش مى‏كند درست است، ولى اينكه او خيال مى‏كند عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به تمايلات جنسى‏اى كه به شعور باطن گريخته‏اند مى‏باشد بى‏اساس است. انسان يك روان ناخودآگاه فطرى و طبيعى دارد. روان ناخودآگاه بشر بر خلاف ادّعاى فرويد صرفاً انبارى كه از شعور ظاهر در آن چيزهايى ريخته شده و پر شده باشد نيست. به عبارت ديگر شعور باطن هرگز به صورت يك ظرف خالى كه فقط از شعور ظاهر چيزى بگريزد و آنجا رفته و آن را پر كند نيست. او مى‏گفت: فرويد به قضيّه روان ناخودآگاه خوب پى برده بود، امّا بعداً به اشتباه خيال كرد كه روان ناخودآگاه فقط از عناصر مطرود از شعور ظاهر تشكيل مى‏گردد؛ خير، روان ناخودآگاه جزء سرشت بشر است، عناصر رانده شده مى‏روند آنجا و به آن ملحق مى‏شوند؛ دين جزء امورى است كه در روان ناخودآگاه بشر به طور فطرى و طبيعى وجود دارد.

روان شناس و فيلسوف معروف امريكايى ويليام جيمز كتابى نوشته كه خيال مى‏كنم به نام دين و روان چاپ شده. من چاپ شده آن را نديده‏ام. در پنج يا شش سال پيش كه يكى از دوستان آن را ترجمه كرده بود نسخه خطّى ترجمه را آورد پيش من كه ببينمش؛ ترجمه‏اش را آن وقت خواندم. در آن موقع هنوز اسمى روى كتاب نگذاشته بود، شنيده‏ام حالا چاپ شده. ويليام جيمز روان شناسى تجربى را به سبك مخصوص خود ابداع كرده است و روى مسائل روانى- مذهبى سالها مطالعه كرده، سالها افراد را، بيماران و غير بيماران را مورد تجربه و آزمايش قرار داده و روى ايشان مطالعه كرده است. اين شخص در كتاب خود مى‏گويد:

 درست است كه سرچشمه بسيارى از اميال درونى ما امور مادّى طبيعى است، ولى بسيارى از آنها هم از دنيايى ماوراى اين دنيا سرچشمه مى‏گيرد.

او همچنين مى‏گويد:

 دليل اينكه اصولا بسيارى از كارهاى بشر با حسابهاى مادّى جور در نمى‏آيد همين است.

مى‏گويد:

 من در هر امر مذهبى هميشه نوعى وقار و صميميّت، وجد و لطف، محبّت و ايثار مى‏بينم. حالات روانى- مذهبى خواصّى دارد كه آن خواص با هيچ حالت از حالات بشر تطبيق نمى‏كند.

مى‏گويد:

 به همان دليل كه يك سلسله غرايز مادّى، ما را با اين دنيا پيوند مى‏دهد، غرايز معنوى هم ما را با دنياى ديگر پيوند مى‏دهد.

اين مرد تعبيرات عجيبى دارد. گاهى مى‏گويد:

 اين فلسفه‏هايى كه بشر به وجود آورده (يعنى فلسفه‏هاى ماوراى طبيعى) به منزله ترجمه‏هايى است كه انسان از زبان ديگرى انجام داده باشد.

يعنى اينهايى را كه بشر خيال مى‏كند در مسائل ماوراى طبيعت با فكر و عقل خود بدان رسيده، اينها در واقع نداى دل خود اوست؛ قلب او و دل او با زبان ديگرى، با نور ديگرى، با روشنايى ديگرى آنها را دريافته و بعد با زبان عقل به آنها شكل فلسفى داده است.

آلكسيس كارل جرّاح و فيزيولوژيست معروف فرانسوى كه بعدها مقيم امريكا شده، همان شخصى كه كتاب انسان موجود ناشناخته را كه بسيار جالب و عميق است نوشته و يك بار هم برنده جايزه نوبل شده، راجع به حقيقت دعا كتابى دارد به نام نيايش كه ترجمه هم شده است. او مى‏گويد:

 دعا عالى‏ترين حالت مذهبى در انسان است و حقيقت آن پرواز روح بشر است به سوى خدا.

هم او مى‏گويد:

 در وجدان انسان شعله فروزانى است كه گاه و بيگاه انسان را متوجّه خطاهاى خويش مى‏كند، متوجّه گمراهيها و كج فكرى‏هايش مى‏سازد. همين شعله فروزان است كه انسان را از راه كجى كه مى‏رود باز مى‏دارد.

او مى‏گويد:

 گاهى انسان در حالات معنوى خود جلال و ابّهت آمرزش را احساس مى‏كند.

در اين زمينه گفته‏ها زياد است. اينها را براى اين گفتم كه اوّلًا بدانيد در ميان خود منكرين دين، راجع به منشأ دين و اينكه دين ناشى از چيست، آيا ناشى از ترس است، ناشى از جهل است، و يا از چيز ديگرى است، وحدت نظرى وجود ندارد و ثانياً بسيارى از دانشمندان معروف و مشهور جهان به فطرى و طبيعى بودن حسّ دينى نظر داده‏اند و آن را جزء لا ينفكّ وجود بشر به شمار آورده‏اند.

در اينجا بد نيست نظريّه معروف‏ترين دانشمند عصر ما را درباره حسّ دينى و مبنا و منشأ آن نيز براى شما نقل كنم. اخيرا مجموعه‏اى منتشر شده است كه حاوى يك سلسله نامه يا مقاله يا سخنرانى از فيزيسين و رياضى‏دان معروف و بزرگ عصر ما آلبرت اينشتاين است. در اين مجموعه فصلى دارد تحت عنوان مذهب و علوم. در اينجا اينشتاين نظر خود را درباره مذهب و وظيفه‏اى كه علوم و هنرها در زمينه مذهب دارند بيان مى‏كند. اين دانشمند مدّعى است كه احساسات موجود مذهب متفاوت است، علّت گرايش به مذهب را در همه طبقات نمى‏توان يكسان دانست. او مى‏گويد:

 براى يك انسان ابتدائى‏ترس- ترس از مرگ، ترس از گرسنگى، ترس از جانور وحشى، ترس از مرض- ايجاد كننده زمينه مذهبى است. فكر محدود و عدم رشد عقل انسان بدوى براى خود موجودات كم و بيش شبيهى مى‏سازد. اين موجودات را با دست و فكر خود مى‏سازد و بعد از اين آفريدن به اين فكر مى‏افتد كه چگونه از خشم آنها جلو بگيرد، چطور بر سر لطفشان بياورد. اين گونه مذهب را مذهب ترس بايد ناميد و خدايى كه در اين مذهب پرستيده مى‏شود خداى واقعى نيست، منجر به نوعى بت‏پرستى مى‏شود.

مى‏گويد:

 خصيصه اجتماعى بشر نيز يكى از تبلورات مذهب است. يك فرد مى‏بيند پدر و مادر، خويشان و رهبران و بزرگان مى‏ميرند، يك يك اطراف او را خالى مى‏گذارند، پس آرزوى هدايت شدن، دوست داشتن، محبوب بودن و اتّكاء و اميد داشتن به كسى، زمينه قبول عقيده به خدا را در او ايجاد مى‏كند.

به عقيده اينشتاين خدايى كه ناشى از اين احتياج است نيز خداى واقعى نيست. صفاتى كه براى او فرض مى‏شود همه صفات انسانى است. كتاب مذهبى يهوديان و همچنين انجيل اينچنين خدايى را معرّفى مى‏كنند. اين مذهب نسبت به مذاهب ترس يك درجه تكامل يافته است. آنگاه چنين مى‏گويد:

 ولى فراموش نشود كه در اين بين عدّه قليلى از افراد و اجتماعات يافت مى‏شوند كه يك معنى واقعى از وجود خدا را وراى اين اوهام دريافته‏اند كه واقعاً داراى خصائص و مشخّصات بسيار عالى و تفكّرات عميق و معقول بوده به هيچ وجه قابل قياس با آن عموميّت عقيده نيستند.

مقصودش اين است كه گمان نرود در ميان اجتماعاتى كه آن دو نوع مذهب وجود داشته و دارد همه افراد فكرشان درباره خدا سطحى است؛ افرادى هم در همان جماعات يافت مى‏شوند كه خدا را آنچنان كه شايسته قدس و جلال او هست در نظر مى‏آورند و پرستش مى‏نمايند. آنگاه چنين مى‏گويد:

 يك عقيده و مذهب ثالث، بدون استثناء در ذهن همه وجود دارد، گر چه با شكل خالص و يكدست در هيچكدام يافت نمى‏شود. من آن را احساس مذهبى آفرينش يا وجود مى‏نامم. بسيار مشكل است كه اين احساس را براى كسى كه كاملًا فاقد آن است توضيح دهم، بخصوص كه در اينجا ديگر بحثى از آن خدا كه به اشكال مختلفه تظاهر مى‏كند نيست. در اين مذهب، فرد به كوچكى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى كه در ماوراى امور و پديده‏ها در طبيعت و افكار تظاهر مى‏نمايد پى مى‏برد. او وجود خود را يك نوع زندان مى‏پندارد چنانكه مى‏خواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يكباره به عنوان حقيقت واحد دريابد ...

مطابق اين بيان در انسان- و حدّاقل در افراد رشد يافته انسانها- چنين احساسى وجود دارد كه مى‏خواهد از وجود محدود خود خارج شود و خود را به قلب هستى رساند. در انسان ميلى وجود دارد كه آرام نمى‏گردد مگر آنكه خود را با خدا و منبع هستى متّصل ببيند. اين همان است كه قرآن كريم فرموده است:

الَّذينَ امَنوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ، الا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ .

تنها با ياد خدا و جاى گرفتن خدا در قلب است كه دل آدمى آرامش خويش را باز مى‏يابد.

مولوى معنوى ما اين عشق و احساسى را كه اينشتاين احساس آفرينش نام نهاده است، چه خوب و عالى در هفت قرن قبل از اينشتاين بيان كرده است:

         جزءها را رويها سوى كل است             بلبلان را عشق با روى گل است‏

             آنچه از دريا به دريا مى‏رود             از همانجا كامد آنجا مى‏رود

             از سرِ كه سيلهاى تند رو             وز تن ما جان عشق آميز رو

 من نمى‏دانم ما چه جور آدمهايى هستيم! همين قدر كه كسى در يك جا نوشت دين به طور كلّى ناشى از ترس يا جهل است خيال مى‏كنيم همان طورى كه كشف شده آب تركيبى از اكسيژن و ئيدروژن است و در لابراتوارهاى معظم دنيا هم مسلّم و قطعى شده است، اين مطلب هم كه دين ناشى از ترس يا جهل است به همين صورت است.

نه آقا، اينطور نيست. اگر اندك توجّهى بكنيد مى‏بينيد حتى در ميان خود منكرين دين راجع به اينكه دين از چه ناشى شده و از كجا آمده، وحدت نظرى وجود ندارد.

نظريّات مختلفى از طرف آنها ابراز شده و همه رد شده است. حتّى اكثريّت دانشمندان امروز توحيد را پذيرفته‏اند، اصول دين را پذيرفته‏اند. اگر دين حقيقتاً مولود جهل بوده آيا معنى داشت كه اينشتاين دانشمندترين انسان عصر حاضر هم خداپرست باشد؟! نه تنها او كه دانشمندترين انسان عصر خود بود، بلكه دنياى علم به سوى قبول فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها ، پيش مى‏رود.

 

ـ دين سرمايه زندگى‏

اما قسمت دوم. بايد عرايضم را خيلى كوتاه كنم. قسمت دوم اينكه بگوييم چگونه دين تأمين كننده خواسته‏هاى بشر است و جانشين هم ندارد؟ زمانى خيال مى‏كردند اگر تمدّن پيشرفت كرد ديگر جايى براى دين نيست. امروز ديگر معلوم شده كه پيشرفت علم و تمدّن نيازى را كه بشر به دين براى يك زندگى خوب دارد رفع نمى‏كند. بشر هم از لحاظ شخصى احتياج به دين دارد و هم از لحاظ اجتماعى نيازمند دين است. همين قدر كه ابديّت به فكر بشر مى‏آيد، به جهان ديگر پيوند پيدا مى‏كند.

اين قدرت فكرى و تصوّرى در او احساسات و تمايلات ابديّت خواهى به وجود مى‏آورد. پيدايش اين گونه تصوّرات وسيع و گسترده و پيدايش اين گونه تمايلات و خواسته‏هاى عظيم و پهناور در انسان با ساختمان بدنى و جسمانى محدود و فانى شونده انسان به هيچ وجه جور نمى‏آيد؛ يعنى وقتى كه از يك طرف آن تصوّرات و تمايلات عظيم را در خود احساس مى‏كند و از طرف ديگر به ساختمان محدود و فانى شونده و زودگذر مادّى خود مى‏نگرد، مى‏بيند اشتهاى لقمه‏اى در او پيدا شده كه به اصطلاح براى دهانش خيلى بزرگ است، آرزوى كلاهى را پيدا كرده است كه نه تنها براى سر او، بلكه براى سر چرخ و فلك هم گشاد است. اينجاست كه يك عدم تعادل عجيب و ناراحت كننده‏اى ميان آرزوها و خواسته‏ها از يك طرف و استعداد جسمانى خود از طرف ديگر مى‏بيند. تصوّر محروميّت از ابديّت او را خرد مى‏كند، غبطه مى‏برد به حال حيوانات كه حدود فكرشان با حدود استعداد جسمانى‏شان منطبق است، درباره بقاء و ابديّت فكر نمى‏كنند تا آرزويش در دلشان پيدا شود و از تصوّر رسيدن به آن آرزو و از تصور فنا و نيستى رنج ببرند.

راستى هم اگر بنا بشود انسان فانى شونده باشد، عدم تعادل و عدم تناسب عجيبى ميان افكار و تمايلات روحى‏اش از يك طرف و استعداد و توانايى‏اش از طرف ديگر وجود دارد؛ اين سؤال پيش مى‏آيد كه اگر بناست اين موجود مات و فات شود اين تفكّرات و تصوّرات و تمايلات وسيع و پهناور چقدر بيهوده و موذى و خرد كننده است.

بسيارى از تلاشهاى بشر براى جاويد ماندن نام و عنوان و يادگارهايش بعد از خودش، مولود همين احساس و آرزو است ولى البتّه به صورت غير منطقى؛ خيال‏ مى‏كند اگر كارى كند كه نامش، مجسّمه‏اش، يادگارهايش، آثارش، سرگذشتهايش بعد از خودش جاويد بماند خودش جاويد مانده است و خود را از چنگال فنا و نيستى نجات داده است. بسيارى از جنايتها را بشر براى رسيدن به اين نوع جاودانه شدن انجام مى‏دهد، امّا كيست كه در همان وقت نداند كه اين تلاشها بيهوده است، من كه نيست و نابود باشم، شهرت و نام من چه لذّتى مى‏تواند براى من داشته باشد؟!

لذّت از شهرت و افتخار و نام و عنوان، فرع بر بقاء و حيات خود من است.

تنها چيزى كه اين احساس و اين احتياج را به صورت كامل و مطمئن تأمين مى‏كند احساسات و عقايد مذهبى و پرستش است.

مرحوم فروغى در جلد دوم كتاب آيين سخنورى سخنرانيها و خطابه‏هاى بزرگى را كه در دنيا ايراد شده ترجمه كرده است. در بين آنها چند خطابه از ويكتور هوگو نويسنده معروف فرانسوى است. هوگو در يكى از خطابه‏هاى خيلى عالى‏اش مى‏گويد:

 راستى اگر انسان اينطور فكر كند كه عدم است و بعد از اين زندگى نيستى مطلق است، ديگر اصلًا براى او زندگى ارزشى نخواهد داشت. آن چيزى كه زندگى را براى انسان گوارا و لذّت بخش مى‏سازد، كار او را مفرّح مى‏سازد، به دل او حرارت و گرمى مى‏بخشد، افق ديد انسان را خيلى وسيع مى‏كند، همان چيزى است كه دين به انسان مى‏دهد، يعنى اعتقاد به جهان ابديّت، اعتقاد به خلود، اعتقاد به بقاء بشر، اعتقاد به اينكه تو اى بشر! فانى نيستى و باقى خواهى بود، تو از اين جهان بزرگترى، اين جهان براى تو يك آشيان كوچك و موقّتى است، اين جهان فقط يك گاهواره است، براى دوران كودكى توست، دوران بيشتر دوران ديگرى است.

از تولستوى حكيم معروف روسى مى‏پرسند: ايمان چيست؟ آن را براى ما تعريف كن. مى‏گويد: ايمان همان چيزى است كه انسان با آن زندگى مى‏كند؛ سرمايه زندگى است. واقعاً عجب جمله ساده و پرمغزى است.

ايمان همان چيزى است كه بشر با آن زندگى مى‏كند. شما اين جمله را مقايسه‏ كنيد با طرز تفكّر يك عدّه سبك مغز بى‏خبر و بى‏اطّلاع كه خيال مى‏كنند دين براى بشر سربار است، بيدينى نوعى آزادى و سبكبارى است! اينها خيال مى‏كنند پايبند نبودن به هر چيزى نامش آزادى است، بنابراين پايبند نبودن به عقل و انسانيّت و اخلاق و شرافت چون بالاخره هر چه هست پايبند نبودن است سبكبارى و آزادى است. امّا اين حكيم عاليقدر روسى چقدر خوب ارزش سرمايه هاى معنوى را درك كرده است؛ او نمى‏گويد ايمان سربار است، مى‏گويد سرمايه است. من هنگامى كه اين سخن تولستوى را ديدم به ياد شعر معروف ناصر خسرو افتادم آنجا كه به فرزندش خطاب كرده مى‏گويد:

         ز دنيا روى زى دين كردم ايراك             مرا بى‏دين جهان چه بود و زندان‏

         مرا پورا ز دين ملكى است در دل             كه آن هرگز نخواهد گشت ويران‏

 

ـ دين، پشتوانه اخلاق و قانون‏

ركن اساسى در اجتماعات بشرى اخلاق است و قانون. اجتماع قانون و اخلاق مى‏خواهد و پشتوانه قانون و اخلاق هم فقط و فقط دين است.

اينكه مى‏گويند اخلاق بدون پايه دينى هم استحكامى خواهد داشت، هرگز باور نكنيد؛ درست مثل اسكناس بدون پشتوانه است كه اعتبارى ندارد، مثل اعلاميّه حقوق بشر است كه فرنگيان منتشر كردند و مى‏كنند و خودشان هم قبل از ديگران عليه آن قيام كرده و مى‏كنند، چرا؟ چون متّكى به ايمانى كه از عمق وجدان بشر برخاسته باشد نيست.

ژرژبيدو كه زمانى خودش رهبر سوسياليستهاى فرانسه بود وقتى كه خواستند به الجزاير استقلال بدهند آمد جزو سازمانهاى آدمكشى قرار گرفت كه چرا به اينها استقلال مى‏دهيد! بلى اينها هستند امضا كنندگان اعلاميّه حقوق بشر و ...

قانون هم همين طور است. آزادى چطور؟ آزادى هم همين طور است. تمام مقدّساتى كه اجتماع بشر دارد: عدالت، مساوات، آزادى، انسانيّت و همدردى، هر چه كه به فكر شما برسد، تا پاى دين در ميان نباشد حقيقت پيدا نمى‏كند.

آلكسيس كارل مى‏گويد:

مغزها خيلى پيش رفته اما افسوس كه دلها هنوز ضعيف است. دل را فقط ايمان قوى مى‏كند.

تمام مفاسد بشريّت از اين است كه مغزها نيرومند شده و دلها ضعيف و ناتوان باقى مانده‏اند. آيا تمدّن چه مى‏كند؟ تمدّن براى انسان ابزار مى‏سازد، ابزارهاى خوب، انصافاً ابزارهاى خوب اختراع مى‏كند، امّا آدمها را چطور؟ چه چيز مى‏تواند آدمها را عوض كند؟ چه چيز مى‏تواند به آدمها هدفهاى مقدّس و عالى بدهد؟ چه چيز است كه مى‏تواند ارزشهاى بشرى را عوض كند؟ كارى كند كه همدردى و صاحبدلى تا بدان حد ارزش داشته باشد كه از صميم قلب بگويد:

         دنيا نيرزد آنكه پريشان كنى دلى             زنهار بد مكن كه نكرده است عاقلى‏

 انسانيّت مساوى است با دين و ايمان، و اگر دين و ايمان نباشد، انسانيّتى نيست.

 

اشكالات

خوب، ديگر عرايض خود را بايد خاتمه دهم. مطالبى بود كه ديگر تفصيلًا به بيان آنها نمى‏رسم، از آن جمله اينكه اگر دين فطرى است چرا گروههايى از مردم از دين خارج مى‏شوند؟ راجع به اين موضوع اندكى شرح مى‏دهم: اين مطلب خود مطلبى است كه علل اعراض گروه زيادى از مردم از دين چيست؟ اين سؤال مخصوصاً براى كسانى كه توجّه به خدا و ديانت را امرى فطرى مى‏دانند بيشتر طرح مى‏شود. حتّى بعضى اين سؤال را با تعجّب طرح مى‏كنند. ما نخست سخن يكى از دانشمندان امريكايى را در اين زمينه نقل مى‏كنيم، بعد نظر خود را بيان خواهيم كرد. ذكر اين مطلب از آن جهت لازم است كه در يافتن راه اصلاح اجتماع به ما كمك مى‏نمايد.

در كتاب اثبات وجود خدا كه مجموعه مقالاتى است از عدّه‏اى دانشمندان درباره خدا، مقاله‏اى است تحت عنوان به كار بردن روشهاى علمى از يك دانشمند امريكايى به نام والتر اسكارلندبرگ. اين مرد در مقدّمه گفتار خود درباره علّت عدم ايمان بعضى از دانشمندان به خدا بحث مى‏كند، مى‏گويد:

 اينكه توجّه بعضى از دانشمندان در مطالعات علمى منعطف به درك وجود خدا نمى‏شود علل متعدّدى دارد كه ما از آن جمله دو علّت را ذكر مى‏كنيم:

نخست اينكه غالباً شرايط سياسى استبدادى يا كيفيّت اجتماعى و يا تشكيلات مملكتى، انكار وجود صانع را ايجاب مى‏كند. دوم اينكه فكر انسانى هميشه تحت تأثير بعضى اوهام قرار دارد و با آنكه شخص از هيچ عذاب روحى و جسمى بيم نداشته باشد باز فكر او در اختيار و انتخاب راه درست كاملًا آزاد نيست. در خانواده‏هاى مسيحى اغلب اطفال در اوائل عمر به وجود خدايى شبيه انسان ايمان مى‏آورند مثل اينكه بشر به شكل خدا آفريده شده است. اين افراد هنگامى كه وارد محيط علمى مى‏شوند و به فرا گرفتن و تمرين مسائل علمى اشتغال مى‏ورزند اين مفهوم انسانى شكل و ضعيف خدا نمى‏تواند با دلائل منطقى و مفاهيم علمى جور در بيايد و بالنتيجه بعد از مدّتى كه اميد هر گونه سازش از بين مى‏رود مفهوم خدا نيز به كلّى متروك و از صحنه فكر خارج مى‏شود. علّت مهمّ اين كار آن است كه دلائل منطقى و تعريفات علمى، وجدانيّات يا معتقدات پيشين اين افراد را عوض نمى‏كند و احساس اينكه در ايمان به خدا قبلًا اشتباه شده و همچنين عوامل ديگر روانى باعث مى‏شوند كه شخص از نارسايى اين مفهوم بيمناك شود و از خداشناسى اعراض و انصراف حاصل كند.

اين دانشمند دو علّت براى اعراض از دين و خدا ذكر كرده است: يكى نامساعد بودن بعضى از محيطهاى اجتماعى كه الزاماً ماترياليسم را يك عقيده رسمى مى‏شناساند. ديگر سوء تفاهمى كه در مسأله خدا براى دانشمندان پيدا مى‏شود. علّت اين سوء تفاهم آن است كه فكر و عقيده خدا را در كودكى از كسانى فرا مى‏گيرد كه مدّعى خداشناسى هستند ولى خدا را نمى‏شناسند. ذات خدا و صفات خدا و طرز دست اندركار بودن خدا در كار عالم را طورى تعليم مى‏كنند كه با عقل و علم و منطق جور نمى‏آيد؛ يك مفهوم نامعقولى از خدا و دين به مردم تعليم مى‏كنند. بديهى است كه دانشمند پس از آنكه با عقل و علم و منطق آشنا شد نمى‏تواند معانى و مفاهيم نامعقول‏ و غير منطقى را بپذيرد. ناچار آن ايمان نامعقول جاى خود را در ذهن دانشمند به انكار و نفى مى‏دهد و چون مى‏پندارد عقيده به خدا جز به همان شكل غير منطقى نبايد باشد منكر خدا مى‏شود.

اين سخن، سخن بسيار درستى است. مسلّماً علّت انكار و اعراض بسيارى از افراد تحصيل كرده اين است كه مفاهيم مذهبى و دينى به طرز صحيحى به آنها تعليم نشده است. در واقع آن چيزى كه آنها انكار مى‏كنند مفهوم واقعى خدا و دين نيست، چيز ديگرى است.

افرادى مانند من كه با پرسشهاى مردم درباره مسائل مذهبى مواجه هستيم كاملًا اين حقيقت را درك مى‏كنيم كه بسيارى از افراد تحت تأثير تلقينات پدران و مادران جاهل يا مبلّغان بى‏سواد، افكار غلطى در زمينه مسائل مذهبى در ذهنشان رسوخ كرده است و همان افكار غلط اثر سوء بخشيده و آنها را درباره حقيقت دين و مذهب دچار ترديد و احياناً انكار كرده است. از اين رو كوشش فراوانى لازم است صورت بگيرد كه اصول و مبانى مذهبى به صورت صحيح و واقعى خود به افراد تعليم و القا شود.

اين بنده شخصاً سالهاست كه اين مطلب را احساس كرده‏ام و وظيفه خود دانسته‏ام كه فعّاليتهاى مذهبى خود را تا حدودى كه توانايى دارم در راه تعليم صحيح و معقول مفاهيم دينى و مذهبى متمركز كنم. تجربه نشان داده است كه اينگونه فعّاليتها بسيار ثمر بخش است.

ولى علّت اعراض از دين منحصر به اينها نيست، علّتهاى ديگر هم در كار است.

يكى از چيزهايى كه موجب اعراض و تنفّر مردم از خدا و دين و همه معنويّات مى‏شود آلوده بودن محيط و غرق شدن افراد در شهوت پرستى و هواپرستى است.

محيط آلوده همواره موجبات تحريك شهوات و تن پرورى و حيوان صفتى را فراهم مى‏كند. بديهى است كه غرق شدن در شهوات پست حيوانى با هر گونه احساس تعالى، اعمّ از تعالى مذهبى يا اخلاقى يا علمى يا هنرى، منافات دارد، همه آنها را مى‏ميراند. آدم شهوت پرست نه تنها نمى‏تواند احساسات عالى مذهبى را در خود بپروراند، احساس عزّت و شرافت و سيادت را نيز از دست مى‏دهد، احساس شهامت و شجاعت و فداكارى را نيز فراموش مى‏كند. آنكه اسير شهوات است جاذبه‏هاى معنوى، اعمّ از دينى و اخلاقى و علمى و هنرى، كمتر در او تأثير دارد. لهذا اقوام و ملّتهايى كه تصميم مى‏گيرند روح مذهب و اخلاق و شهامت و شجاعت و مردانگى را در ملّتى ديگر بكشند وسائل عيّاشى و شهوترانى و سرگرميهاى نفسانى آنها را فراهم و تكميل مى‏كنند.

در تاريخ اندلس اسلامى يعنى اسپانياى فعلى مى‏خوانيم كه نقشه‏اى كه مسيحيان براى تصرّف اندلس و بيرون كشيدن آن از دست مسلمين كشيدند اين بود كه به صورت دوستى و خدمت، وسائل عيّاشى براى آنها فراهم كردند: باغها و بوستانها وقف ساختن شراب و نوشانيدن مسلمين شد. دختران زيبا و طنّاز در خيابانها به دلربايى و عاشق سازى پرداختند. سرگرميهاى شهوانى از هر جهت فراهم شد و روح ايمان و جوانمردى مرد. پس از اين جريان بود كه توانستند مسلمانان را بى‏درنگ از دم تيغ بگذرانند.

استعمار غرب نيز اين برنامه را در قرون اخير به صورت دقيقى در كشورهاى اسلامى اجرا كرد. به هر حال غرق شدن در شهوات حيوانى عامل ديگرى است براى اينكه تعالى دينى در وجود بشر ضعيف و احياناً منفور گردد.

در زبان دين اين مطلب اينطور بيان شده كه وقتى دلها را كدورت و تيرگى و قساوت مى‏گيرد نور ايمان در دلها راه نمى‏يابد (إنَّ اللَّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْفاسِقينَ).

يكى ديگر از موجبات اعراض و روگرداندن از دين، جنگ و ستيزى است كه برخى از داعيان و مبلّغان دينى بى‏خرد ميان دين و ساير غرايز فطرى و طبيعى بشر ايجاد مى‏كنند و دين را به جاى اينكه مصلح و تعديل كننده غرايز ديگر معرفى كنند آن را ضد و منافى و دشمن ساير فطريّات بشر معرّفى مى‏كنند.

اين مطلب احتياج به توضيح دارد. بشر فطريّات زيادى دارد. در سرشت بشر تمايل به بسيار چيزها نهاده شده است. همه اين تمايلات مربوط به امورى است كه بشر در سير تكاملى خود به آنها احتياج دارد؛ يعنى هيچ تمايل بيهوده و لغوى كه احتياج به كشتن و ميراندن داشته باشد در وجود بشر نهاده نشده است، همچنانكه هيچ عضو لغو و بيهوده‏اى در بدن بشر خلق نشده است. در سرشت انسان تمايلات زيادى هست، از آن جمله است تمايل به ثروت، تمايل به محبوبيّت اجتماعى، تمايل به علم و حقيقت جويى، تمايل به تشكيل خانواده و انتخاب همسر و امثال اينها. تمايل دينى نيز يكى از تمايلات طبيعى انسان است. هيچيك از اين تمايلات با يكديگر سر جنگ‏ ندارند. بين آنها تضادّ و تناقض واقعى نيست. هر كدام از آنها سهمى و حظّى و بهره‏اى دارد. اگر سهم و حظّ و بهره هر يك از آنها به عدالت داده شود هماهنگى كامل ميان آنها برقرار مى‏شود. ناهماهنگى و ناراحتى و جنگ و ستيز آنگاه بر مى‏خيزد كه انسان بخواهد سهم بعضى از آنها را به ديگرى بدهد، يكى را گرسنه نگهدارد و ديگرى را بيش از حدّ لازم اشباع نمايد. يكى از مختصّات دين اسلام اين است كه همه تمايلات فطرى انسان را در نظر گرفته، هيچكدام را از قلم نينداخته و براى هيچكدام سهم بيشترى از حقّ طبيعى آنها نداده است. معنى فطرى بودن قوانين اسلامى هماهنگى آن قوانين و عدم ضدّيت آنها با فطريّات بشر است؛ يعنى اسلام گذشته از اينكه از نظر ايمان و پرستش خدا پرورش دهنده يك احساس فطرى است، از نظر قوانين و مقرّرات نيز با فطرت و طبيعت و احتياجات واقعى بشر هماهنگ است.

بعضى از مقدّس‏مآبان و مدّعيان تبليغ دين، به نام دين با همه چيز به جنگ بر مى‏خيزند؛ شعارشان اين است: اگر مى‏خواهى دين داشته باشى پشت پا بزن به همه چيز، گرد مال و ثروت نگرد، ترك حيثيّت و مقام كن، زن و فرزند را رها كن، از علم بگريز كه حجاب اكبر است و مايه گمراهى است، شاد مباش و شادى نكن، از خلق بگريز و به انزوا پناه ببر، و امثال اينها. بنابراين اگر كسى بخواهد به غريزه دينى خود پاسخ مثبت بدهد بايد با همه چيز در حال جنگ باشد. بديهى است وقتى كه مفهوم زهد، ترك وسائل معاش و ترك موقعيّت اجتماعى و انزوا و اعراض از انسانهاى ديگر باشد؛ وقتى كه غريزه جنسى پليد شناخته شود و منزّه‏ترين افراد كسى باشد كه در همه عمر مجرّد زيسته است؛ وقتى كه علم دشمن دين معرّفى شود و علما و دانشمندان به نام دين در آتش افكنده شوند و يا سرهاشان زير گيوتين برود مسلّماً و قطعاً مردم به دين بدبين خواهند شد.

مربّيان دين بايد اوّل بكوشند خودشان عالم و محقّق و دين شناس بشوند و به نام دين مفاهيم و معانى نامعقولى در اذهان مردم وارد نكنند كه همان معانى نامعقول منشأ حركتهاى ضدّ دينى مى‏شوند، ثانياً در اصلاح محيط بكوشند و از آلودگيهاى محيط تا حدود امكان بكاهند، ثالثاً از همه مهمتر و بالاتر اينكه به نام دين و به اسم دين با فطريّات مردم معارضه و مبارزه نكنند؛ آن وقت است كه خواهند ديد مردم يَدْخُلونَ فى‏ دينِ اللَّهِ افْواجاً .

با ذكر دعايى سخن خود را خاتمه مى‏دهم. دعا به قول آلكسيس كارل پرواز روح است. آقايان خيال نكنند دعا كهنه مى‏شود، يا تمدّن و تجدّد ايجاب مى‏كند كه دعا نكنند. خير، دعا اظهار عبوديّت است، امتناع از دعا استكبار بر خداوند متعال است كه زشت‏ترين استكبارهاست (وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعونى أسْتَجِبْ لَكُمْ إنَّ الَّذينَ يَسْتَكْبِرونَ عَنْ عِبادَتى سَيَدْخُلونَ جَهَنَّمَ دَاخِرينَ) . دعا كمال انسانيّت است، دعا برقرار شدن پيوند بنده با خداست. پيوند خدا با بنده قطع ناشدنى است؛ از آن سر هميشه ارتباط هست؛ با دعا از اين طرف نيز پيوند و ارتباط برقرار مى‏شود و زمينه فيض گيرى فراهم‏تر مى‏گردد، و انسان در حال دعا با باطن و ضمير خود متوجّه آفريننده و مبدأ و نقطه‏اى كه از آنجا آمده، مى‏شود و از او استمداد مى‏كند و سعادت و سلامت و توفيق مى‏طلبد، مغفرت و آمرزش مسألت مى‏كند.

دعاى من يك جمله بيشتر نيست: خدايا! به همه ما اراده و همّت عنايت فرما كه از اين برنامه سعادت بخش اسلامى كه از جانب تو طرح شده و به وسيله خاتم پيامبران تو به ما رسيده است بهره ببريم و استفاده كنيم و به آن عمل نماييم.

چه خوب گفته اقبال لاهورى:

         به منزل كوش تو همچو مه نو             در اين نيلى فضا هر دم فزون شو

        مقام خويش اگر خواهى در اين دير      به حق دل بند و راه مصطفى رو