(1/100202287)

پرسش:

1- مسئله وحدت بين الاديان و المذاهب كه در تعبيري ديگر تقريب بين الاديان و المذاهب نيز گفته مي شود با توجه به ارتقاء جايگاه اديان در عرصه كنوني حيات بشر يكي از چالش هاي جديد در عرصه بين الملل به حساب مي آيد. در اين بين مهمترين جنبه تنش زا و تضاد آفرين اديان نسبت به يكديگر خود حق بيني و ديگر ستيزي است كه اين تفسير از دين، اديان را بيشتر به پديده هايي متعلق به يك قشرخاص تبديل مي كند.

2- اين تفسير از دين، هويت ديني را به هويتي قشري و يا صنفي تقليل مي دهد و عملا نافي هويتي به نام هويت انساني مي شود.

3- نفي و يا كمرنگ شدن هويت انساني در بين دينداران زمينه رشد تفكر درون ديني و پايبندي و التزام به احكام دين به مثابه شاخص دينداري، بدون توجه به غايت و هدف دين را بوجود مي آورد.

4- در چنين شرايطي مفهومي به نام دين ما به طور ضمني انگيزه هاي پاسداري و تعهد به آن را در دينداران تقويت مي كند.

5- اصالت بخشيدن به احكام دين و همچنين خود حق پنداري تسري يافته در متن دينداران و همچنين التزام به پاسداري از دين ما صحبت از وحدت اديان و يا تقريب مذاهب را نزد آنان به معناي پذيرفتن دين ما تبديل مي كند. پس وحدت با اين معناي خاص مورد قبول پيروان اديان واقع مي شود كه عملا به معناي بي وحدتي است.

6- اديان با اين قرائت به مهمترين عامل توليد خشونت و راديكاليسم در حيات بشري تبديل مي شوند آن چنان كه جنگ هاي بين الادياني و بين المذاهبي در طول تاريخ بشري از خونريزانه ترين جنگ هاي تاريخ بشري است كه نمونه تاريخي آن جنگ هاي صليبي و نمونه معاصر آن تقابل يهوديت و اسلام و همچنين اقدامات تروريستي موجود در جهان اسلام است.

اين در حالي است كه راه برون رفت از چنين وضعيتي جلوگيري از در تلازم قرار گرفتن هويت انساني و هويت ديني است. امام موسي صدر معتقد بود حلقه مفقوده تقريب و وحدت بين الاديان و المذاهب تاكيد بر جنبه انساني اهداف دين است و به جاي تاكيد بر احكام دين و تلاش براي خوانش وحدت از زاويه احكام بايد تلاش داشت گفتمان وحدت در اهداف را تسري داد.

امام موسي صدر در جايي در همين باره چنين مي گويد :

اديان يكى بودند، زيرا در خدمتِ هدفى واحد بودند: دعوت به سوى خدا و خدمتِ انسان. و اين دو، نمودهاى حقيقتى يگانه‏اند.

و آنگاه كه اديان در پى خدمت به خويشتن برآمدند ميانشان اختلاف بروز كرد. توجه هر دينى به خود آن‏قدر زياد شد كه تقريبا به فراموشىِ هدفِ اصلى انجاميد. اختلافات شدت گرفت و رنجهاى انسان فزونى يافت.

و چون هدف را فراموش كرديم و از خدمت انسان دور شديم، خدا هم ما را به حال خود گذاشت و از ما دور شد و ما به راههاى گوناگون رفتيم و به پاره‏هاى مختلف بدل گشتيم و در پى خدمت به منافع خاص خود برآمديم و معبودهاى ديگر، غير خدا، را برگزيديم و انسان را به نابودى كشانديم.

امام موسي معتقد است توجه اديان به خود و فراموشي هدف اديان عامل تضاد و تخاصم بين الاديان گشته است.اين تاكيد امام موسي بيانگر اينست كه اديان در بستر خودخواهي دينداران به عامل تنازع تبديل گشته است.

او در جايي ديگر همه انبياء را در يك جبهه مي داند و حضرت مسيح(ع) و حضرت رسول (ص) را هم نوا در خدمت به انسان مي داند و چنين مي گويد :

اين حضرت مسيح است كه فرياد مى‏زند: هرگز! هرگز محبت خدا با دوست نداشتن انسان جمع نمى‏شود! و صداى او در جانها مى‏پيچد و ندايى ديگر از پيامبر رحمت اوج مى‏گيرد كه: هرگز به خدا و روز واپسين ايمان نياورده است كسى كه سير به بستر خواب رود اما همسايه‏اش گرسنه باشد (بحار الانوار، ج 72ص362)

امام موسي صدر حكمت شريعت هاي مختلف را در پيشي گرفتن بر خيرات و نه درخود حق پنداري اديان دانسته و به اين آيه استناد مي دهد:

لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنكُم شِرعَةً و مِنهاجا و لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ اُمَّةً واحِدَةً و لكِن لِيَبلُوَكُمْ فى مآ ءاتكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ (48 : 5

با اين اوصاف بايد اذعان داشت كه در حوزه وحدت نيازمند يك نوسازي گفتماني هستيم و مشكل وحدت را بايد با طرح گفتمان خدمت به انسان و سبقت در خيرات پي ريزي كرد و نه در اثبات حقانيت اديان و تسلط يكي بر ديگري گفتماني كه برگرفته از اين روايت باشد :

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ الْخَلْقُ كُلُّهُمْ عِيَالُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ، فَأَحَبُّهُمْ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ أَنْفَعُهُمْ لِعِيَالِهِ

 

پاسخ:

ـ چيزي به نام اديان الهي وجود ندارد. طبق براهين عقلي و شواهد نقلي، دين خدا يكي بوده و هست و خواهد بود؛ و همه ي انبياء فقط و فقط يك را تبليغ نموده اند. لذا وحدت اديان نيز بي معني است؛ چون محال است اديان شيطان ساخته با دين نازل شده از خدا قابل جمع باشد. جنگ بين اديان، گاه جنگ حقّ و باطل و گاه جنگ دو باطل است كه به هيچ وجهي نمي توان جلويش را گرفت. نزاع بين حقّ و باطل، در ذات حقّ و باطل نهفته است. وقتي اين نزاع تمام مي شود كه همه پايبند دين حقّ باشند، و اين مهمّ محقّق نمي شود جز در دولت امام زمان(عج).

باقي حرفها همه از حلقوم شيطان است، اگر چه از دهان برخي علماي نامدار خارج شود.

ـ هويّت انساني و ديني هم مزخرف است. دين يعني نقشه ي وجودي انسان كامل. لذا دين، همان انسان است و انسان همان دين است. البته حساب بشر(حيوان باهوش) از انسان جداست. بشر حيوان بالفعل و انسان بالقوّه است. دينداري يعني انسان بالفعل شدن، كه يك روند است و به تدريج حاصل مي شود.

ـ اسلام هيچگاه دعوت به تقريب بين اديان نكرده است؛ و عقلاً معني هم ندارد كه چنين دعوتي بكند. اسلام، دعوت به دين حقّ كرده است. غير از اين مي كرد، قطعاً باطل بود. چون حقّي كه باطل را دعوت به اتّحاد با خود كند، حقّ نيست بلكه خود را در لباس حقّ كرده است. همان تعبير يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِل‏ .

ـ اين گونه موهومات فقط به درد افرادي مي خورد كه دوست دارند خود را فهميده و روشنفكر نشان دهند. عاقلاني كه به فكر ابديّت خود هستند فقط و فقط به اين فكر مي كنند كه دين حقّ را پيدا نموده و با اين نقشه، خود را براي ابديّت بسازند. آدم عاقل فقط و فقط به ابديّت خود فكر مي كند؛ حتّي اگر حقّ گرايي او كلّ جهان را هم نابود كند، دست از ابديّت خود بر نمي دارد. با الفاظي چون جنگ و خشونت و امثال اينها، فقط مي توان احمقها را از تبعيّت حقّ، منصرف ساخت.

ـ تعبير خدمت به انسان هم مزخرفي است براي فريب احمقها. جر با دين حقيقي نمي توان انسان شد. وقتي براي من يقين عقلي حاصل شد كه فلان راه، مرا به سعادت ابدي مي رساند، اگر تمام مردم دنيا هم بگويند كه فلان راه، حقّ نيست، به حكم عقل، گوش به حرفشان نمي دهم؛ حتّي اگر بگويند: كه رفتن آن راه، تمام بشريّت را به كشتن مي دهد، باز هم پا پس نمي كشم. چون آنچه مهمّ است سعادت ابدي من است. چرا من به خاطر اينكه عدّه اي در اين دنيايي كه آخرش مرگ است، چند روزي زنده بمانند، بايد از سعادت ابدي خود چشم بپوشم؟ كدام عقل سليمي چنين معامله اي را قبول مي كند؟

ـ اساساً انبياء آمده اند كه اختلاف درست كنند. اگر نمي آمدند، اختلافي هم نبود. چون همه در دين شيطان وارد مي شدند و ديگر اختلاف مذهبي هم به وجود نمي آمد. چون انبياء آمدند و با دين شيطان ساخته به مبارزه برخاستند، اختلاف مذهبي نمودار شد. اختلاف مذهبي، اختلاف بين حقّ و باطل است، نه اختلاف سلايق و تشخيصها و اختلاف دو دين الهي يا دو مذهب الهي. كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلاَّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللَّهُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ

ـ اساساً خداوند متعال، وحدت اديان را نمي خواهد؛ بلكه او تبعيّت از دين خودش را مي خواهد همين و بس. لذا فرمود: وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفين و فرمود: وَ ما كانَ النَّاسُ إِلاَّ أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فيما فيهِ يَخْتَلِفُون و فرمود: وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُون و فرمود: وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ في‏ رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصير

اين آيات، بيانگر سنّت خدا هستند. يعني لازمه ي مختار و مكلّف بودن بشر، اين است كه عدّه اي در طريق حقّ باشند و عدّه اي در طريق باطل. آيا مي توان سنّت خدا را تبديل كرد؟ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْديلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْويلاً

ـ درد بشر چيست؟ آيا دردش اختلافات مذهبي است؟ يا دردش باطل گرايي يك عدّه است؟ كساني كه مي خواهند اختلافات را به روشهاي غربي ـ يعني روش دم از حقّانيّت نزن تا اختلاف پيش نيايد ـ برطرف كنند، گويا توهّم نموده اند كه مشكل بشر، اختلاف است. نه عزيز من! مشكل بشر اين است كه عدّه اي نمي خواهند حقّ را بپذيرند. حقّي كه دم از حقّ بودن خود نزند، حقّ نيست بلكه باطل است. حقّي كه باطل را به رسميّت بشناسد، حقّ نيست بلكه باطل است. مثل آن است كه غاصبي برود اموال كسي را غصب كند و قاضي حكم كند كه آقاي صاحب اموال، تو دعوي حقّ بودن نداشته باش تا اختلاف برطرف شود.

ـ آيا قرآن دعوت به وحدت مسيحيّت و يهوديّت و اسلام مي كند يا دعوت به رها نمودن مسيحيّت و يهوديّت و بازگشت به اسلام ابراهيمي كه همان اسلام محمّدي است؟

خداوند متعال مي فرمايد:

قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (64) يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحَاجُّونَ في‏ إِبْراهيمَ وَ ما أُنْزِلَتِ التَّوْراةُ وَ الْإِنْجيلُ إِلاَّ مِنْ بَعْدِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (65) ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ فيما لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فيما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (66) ما كانَ إِبْراهيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ (67) إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنينَ ـــــــ اى اهل كتاب! چرا درباره ي ابراهيم، گفتگو و نزاع مى‏كنيد(و هر كدام، او را پيرو آيين خودتان معرفى مى‏نماييد)؟! در حالى كه تورات و انجيل، بعد از او نازل شده است! آيا انديشه نمى‏كنيد؟! (65) شما كسانى هستيد كه درباره ي آنچه نسبت به آن آگاه بوديد، گفتگو و ستيز كرديد؛ چرا درباره ي آنچه آگاه نيستيد، گفتگو مى‏كنيد؟! در حالي كه خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانيد. (66) ابراهيم نه يهودى بود و نه نصرانى؛ بلكه موحّدى خالص و مسلمان بود؛ و هرگز از مشركان نبود. (67) سزاوارترين مردم به ابراهيم، آنها هستند كه از او پيروى كردند، و اين پيامبر و كسانى كه(به او) ايمان آورده‏اند(از همه سزاوارترند)؛ و خداوند، ولىّ و سرپرست مؤمنان است (آل عمران)

اين آيه به صراحت تمام بيان مي كند كه اسلام محمّدي همان اسلام ابراهيمي است. او نه يهودي بوده و نه نصراني. يعني يهوديّت و مسيحيّت، باطلند. در اين آيه نگفته كه شما هم حقّ هستيد ما هم حقّ هستيم حالا بياييد باهم متّحد شويم. ابداً چنين نگفته. بلكه فرمود: شما ابراهيم را قبول داريد ما هم قبول داريم. ابراهيم نه يهودي بود و نه نصراني، پس برگرديد به دين ابراهيم(ع) آنگاه باهم يكي مي شويم، چون مسلمانها هم در دين ابراهيم هستند. در قرآن كريم، با صراحت تمام از آيين مسيحيّت تعبير به كفر شده است، حال چگونه ممكن است خداي حكيم ما را امر كند كه با كفّار مسيحي متّحد شويم؟! ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ

لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ وَ قالَ الْمَسيحُ يا بَني‏ إِسْرائيلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النَّارُ وَ ما لِلظَّالِمينَ مِنْ أَنْصارٍ (72) لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَليمٌ (المائدة)

كسي كه مطالب مطرح در سوال را مطرح نموده در واقع كافر به اين گونه آيات است.

ـ توافق بر مشترکات، در برابر دشمن واحد، و پررنگ نکردن موارد اختلافی در صحنه ی اجتماعی، حرف درستی است؛ امّا لازمه ی این کار، دست شستن از دعوی حقّانیّت نیست. لذا خلط نشود بین این معنا از وحدت با آنچه که در متن سوال آمده است.

ـ سخن آخر:

وَ لَنْ تَرْضى‏ عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصارى‏ حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى‏ وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذي جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصير (البقرة:120)

فَلِذلِكَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ قُلْ آمَنْتُ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ كِتابٍ وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ اللَّهُ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ لا حُجَّةَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ اللَّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنا وَ إِلَيْهِ الْمَصير. (الشورى:15)

معني وحدت اسلام و يهوديّت يا اسلام و مسيحيّت، يهودي يا مسيحي شدن مسلمان است؛ اگر چه در ظاهر مسلمان بمانند.

البته بحث مداراي اسلامي با اهل كتاب، حسابش جداست. مداراي فعّالانه ـ نه منفعالانه ـ در مقام عمل و ـ تا حدّ امكان ـ جلوگيري از نزاع، يك حرف است، و دست كشيدن از دعوي حقّانيّت براي جلوگيري از نزاع، حرف ديگري است.

بلي در مقام عمل نبايد اهل كتاب را برانگيخت و بايد با آنها مدارا نمود، مثل مداراي بزرگترها و عاقلها با كودكان و سفيهان، امّا نبايد اين مدارا از روي ترس يا به صورت كوتاه آمدن از موضع حقّانيّت باشد. فرمود: فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ ــــ پس هرگز سست نشويد و(دشمنان را) به صلح(ذلّت‏بار) دعوت نكنيد در حالى كه شما برتريد، و خداوند با شماست و چيزى از اعمالتان را كم نمى‏كند. (محمد:35)

براي مزيد فايده:

ـ تعدّد اديان الهي، توهّم يا واقعيّت؟!

مگر خداوند متعال چند دين نازل نموده است، كه حالا صحبت از وحدت و تقريب آنها باشد؟ دين تمام انبياء يكي آن هم اسلام (تسليم محض بودن در برابر خدا) است . دين يكي است و همه ي انبياء نيز آمده اند براي ابلاغ و حفظ و تبيين همان دين.

اگر امروزه صدها دين وجود دارد، اينها را خدا نازل نكرده بلكه همه را بشر ساخته است. مثلاً هندوها ابداً دين خودشان را دين نازل شده از سوي خدا نمي دانند. چون اساساً به نبوّت اعتقاد ندارد. شاخه هاي گوناگون آيين هندو در حقيقت شاخه هاي گوناگون بت پرستي است. بوديسم نيز دين الهي نيست و خود بودايي ها آن را از جانب خدا نمي دانند ؛ چون اينها نيز به نبوّت اعتقادي ندارند. عمده آيينهايي كه خود را الهي مي دانند عبارتند از: يهوديّت ، مسيحيّت و آيين زرتشت. اينها نيز بنا به دلائل فروان تاريخي و عقلي و نقلي ، ربطي به دين حضرت موسي و عيسي (ع) ندارند و آيينهايي هستند بشر ساخته. كتب مثلاً آسماني اينها نيز ابداً ربطي به انبياء ندارند و توسّط قدماي اينها نوشته شده اند. لذا خداوند متعال فرمود: فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ ــــ پس واى بر آنها كه نوشته‏اى با دست خود مى‏نويسند، سپس مى‏گويند: اين، از طرف خداست. تا آن را به بهاى كمى بفروشند. پس واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند؛ و واى بر آنان از آنچه از اين راه به دست مى‏آورند(البقرة:79).

اينكه قرآن كريم اصرار دارد رسول خدا(ص) را ادامه دهنده ي دين ابراهيم(ع) بداند، براي آن است كه مسيحيّت و يهوديّت، اديان جعلي اند و دين حضرت موسي و عيسي(ع) نيستند. لذا قرآن حتّي حضرت عيسي و موسي(ع) را هم مسلمان ناميد و تصريح نمود كه حضرت ابراهيم نه مسيحي بود و نه يهودي بلكه مسلمان بود. در يك كلام، خداوند متعال مي خواهد بفهماند كه هيچ پيغمبري يهودي يا مسيحي نبوده؛ و اين دو دين، جعلي اند.

پاسخ تفصيلي:

برخي چنين گمان نموده اند كه اسلام ، تكامل يافته ي ادياني مثل مسيحيّت و يهوديّت است. حال آنكه چنين سخني به جك شبيه تر مي باشد. چگونه اسلام تكامل يافته ي مسيحيّت است در حالي كه قرآن كريم به صراحت تمام، آيين مسيحيّت امروزي را آيين كفر ناميده است. چگونه اسلام تكامل يافته ي مسيحيّت است در حالي كه مسيحيان به سه خدا اعتقاد دارند و مسلمين به يك خدا. چگونه يهوديّت، حقّ است درحالي كه خداوند متعال، به صراحت آن را ساخته دست يهوديان مي داند.

برخي نيز گفته اند: دين اسلام تكامل يافته ي دين حقيقي حضرت عيسي(ع) است نه مسيحيّت جعلي امروزي.

اين نيز از توهّمات مشهوره است ؛ كه متأسفانه برخي علما هم بدون تحقيق آن را پذيرفته و بر زبان مي آورند. نمي دانم چنين سخني را چه كسي و كي بافته است ؛ ولي به هر حال بافته اي است كه برخي اذهان را گرفتار خود كرده است. در قرآن كريم و روايات، نه تنها چنين مطلبي ذكر نشده بلكه تا دلتان بخواهد مطالبي برخلاف اين ادّعا نيز در منابع وحياني وجود دارد.

در قرآن كريم به صراحت ذكر شده كه اسلام محمّدي دقيقاً همان اسلام ابراهيمي است نه تكامل يافته ي آن. اگر دين حضرت موسي(ع) تكامل يافته ي دين حضرت ابراهيم ، و دين حضرت عيسي(ع) نيز تكامل يافته ي دين حضرت موسي(ع) است، پس چرا خداوند متعال اسلام امروزي ما را دين حضرت ابراهيم (ع) معرّفي مي كند؟! يعني اسلام كنوني به جاي پيشروي پسروي نموده است؟!! حال آنكه طبق روايات متواتر، آن حضرت افضل انبياء و قرآن او مهيمن بر كتب آسماني است.

خداوند متعال در آيات 125 تا 140 بقره مي فرمايد:

و چون خانه (كعبه) را براى مردم محل اجتماع و (جاى) امنى قرار داديم، (و فرموديم:) در مقام ابراهيم، نمازگاهى براى خود اختيار كنيد، و به ابراهيم و اسماعيل فرمان داديم كه: خانه مرا براى طواف‏كنندگان و معتكفان و ركوع و سجودكنندگان پاكيزه كنيد. (125) و چون ابراهيم گفت: پروردگارا، اين (سرزمين) را شهرى امن گردان، و مردمش را- هر كس از آنان كه به خدا و روز بازپسين ايمان بياورد- از فرآورده‏ها روزى بخش، فرمود: (ولى) هر كس كفر بورزد، اندكى برخوردارش مى‏كنم، سپس او را با خوارى به سوى عذاب آتش (دوزخ) مى‏كشانم، و چه بد سرانجامى است. (126) و هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل پايه‏هاى خانه (كعبه) را بالا مى‏بردند، (مى‏گفتند:) اى پروردگار ما، از ما بپذير كه در حقيقت، تو شنواى دانايى. (127) پروردگارا، ما را مسلمان (تسليم خود) قرار ده و از نسل ما، امتى فرمانبردار خود (پديد آر) و آداب دينى ما را به ما نشان ده و بر ما ببخشاى، كه تويى توبه‏پذير مهربان. (128) پروردگارا، در ميان آنان، فرستاده‏اى از خودشان برانگيز، تا آيات تو را بر آنان بخواند، و كتاب و حكمت به آنان بياموزد و پاكيزه‏شان كند، زيرا كه تو خود، شكست‏ناپذير حكيمى. (129) و چه كسى- جز آنكه به سبك مغزى گرايد- از دين ابراهيم روى برمى‏تابد؟ و ما او را در اين دنيا برگزيديم و البته در آخرت (نيز) از شايستگان خواهد بود. (130) هنگامى كه پروردگارش به او فرمود: اسلام آور (تسليم شو) ، گفت: به پروردگار جهانيان مشلمان شدم (تسليم شدم) (131) و ابراهيم و يعقوب، پسران خود را به همان (آيين) سفارش كردند (و هر دو در وصيتشان چنين گفتند: ) اى پسران من، خداوند براى شما اين دين را برگزيد پس، البته نبايد جز مسلمان بميريد. (132) آيا وقتى كه يعقوب را مرگ فرا رسيد، حاضر بوديد؟ هنگامى كه به پسران خود گفت: پس از من، چه را خواهيد پرستيد؟ گفتند: معبود تو، و معبود پدرانت، ابراهيم و اسماعيل و اسحاق- معبودى يگانه- را مى‏پرستيم و در برابر او مسلمانيم (تسليم هستيم). (133) آن جماعت را روزگار به سر آمد دستاورد آنان براى آنان و دستاورد شما براى شماست و از آنچه آنان مى‏كرده‏اند، شما بازخواست نخواهيد شد. (134) و (اهل كتاب) گفتند: يهودى يا مسيحى باشيد، تا هدايت يابيد بگو: نه، بلكه بر آيين ابراهيم حق‏گرا (هستم) و وى از مشركان نبود. (135) بگوييد: ما به خدا، و به آنچه بر ما نازل شده، و به آنچه بر ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل شده، و به آنچه به موسى و عيسى داده شده، و به آنچه به همه ي پيامبران از سوى پروردگارشان داده شده، ايمان آورده‏ايم ميان هيچ يك از ايشان فرق نمى‏گذاريم و در برابر او مسلمانيم (تسليم هستيم). (136) پس اگر آنان (هم) به آنچه شما بدان ايمان آورده‏ايد، ايمان آوردند، قطعاً هدايت شده‏اند، ولى اگر روى برتافتند، جز اين نيست كه سر ستيز (و جدايى) دارند و به زودى خداوند (شرّ) آنان را از تو كفايت خواهد كرد، كه او شنواى داناست. (137) اين است نگارگرى الهى و كيست خوش‏نگارتر از خدا؟ و ما او را پرستندگانيم. (138) بگو: آيا درباره خدا با ما بحث و گفتگو مى‏كنيد؟ با آنكه او پروردگار ما و پروردگار شماست و كردارهاى ما از آنِ ما، و كردارهاى شما از آنِ شماست، و ما براى او اخلاص مى‏ورزيم. (139) يا مى‏گوييد: ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباطِ (دوازده‏گانه) يهودى يا نصرانى بوده‏اند؟ بگو: آيا شما بهتر مى‏دانيد يا خدا؟ و كيست ستمكارتر از آن كس كه شهادتى از خدا را در نزد خويش پوشيده دارد؟ و خدا از آنچه مى‏كنيد غافل نيست.

توضيح:

ـ در اين آيات به صراحت بيان شد كه حضرت ابراهيم(ع) كعبه را قبله قرار داد؛ و در دين او ركوع و سجود و اعتكاف و طواف و امثال اين امور بوده است.

ـ در اين آيات به صراحت بيان شد كه حضرت ابراهيم و فرزندان او و بني اسرائيل زمان انبياء(ع) و حضرت موسي و عيسي(ع) هيچكدام يهودي و مسيحي نبوده اند؛ بلكه همگي مسلمان و در دين حضرت ابراهيم(ع) بوده اند.

ـ در اين آيات تصريح شده كه دين اسلام ، دين تمام انبياست و سخني از تكامل اديان نيست.

خداوند متعال مي فرمايد:

قُلْ صَدَقَ اللَّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ ـــ بگو: خدا راست گفته(و اينها در آيين پاك ابراهيم نبوده) است. بنا بر اين، از آيين ابراهيم پيروى كنيد، كه به حق گرايش داشت، و از مشركان نبود (آل‏عمران:95)

يعني اينها كه يهود و نصاري (مسيحيان) از خودشان ساخته اند در دين ابراهيم (ع) نبوده؛ و دين حقّ همان دين حضرت ابراهيم (ع) مي باشد. يعني نه تنها مسيحيّت و يهوديّت كنوني تكامل يافته ي دين حضرت ابراهيم نيستند بلكه ادياني هستند منحرف از مسير حضرت ابراهيم(ع).

خداوند متعال مي فرمايد:

وَ مَنْ أَحْسَنُ ديناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنيفاً وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهيمَ خَليلاً ــــ دين و آيين چه كسى بهتر است از آن كس كه روي خود را تسليم خدا كند، و نيكوكار باشد، و پيرو آيين خالص و پاكِِ ابراهيم گردد؟ و خدا ابراهيم را به دوستىِ خود، انتخاب كرد (النساء:125)

اين آيه به صراحت بيان مي كند كه ديني بهتر از دين حضرت ابراهيم (ع) وجود ندارد. پس چگونه كساني مسيحيّت و يهوديّت و اسلام را تكامل يافته ي آن دين مي نامند؟!

دين ابراهيم(ع) ديني بود كه مي توانست انسانها را تا حدّ ابراهيم شدن تربيت كند. آيا غير معصومها مي خواهند بالاتر از ابراهيم نبي بروند؟! عاقلان دانند كه هيچ غير معصومي نمي تواند به پاي معصوم برسد. پس دين كاملتر از دين ابراهيم بيايد كه چه شود؟ كه به درد چه كسي بخورد؟

خداوند متعال مي فرمايد:

إِنَّ الَّذينَ فَرَّقُوا دينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ في‏ شَيْ‏ءٍ إِنَّما أَمْرُهُمْ إِلَى اللَّهِ ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ (159) مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى‏ إِلاَّ مِثْلَها وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (160) قُلْ إِنَّني‏ هَداني‏ رَبِّي إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ ديناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ ــــــــ كسانى كه دين خود را پراكنده ساختند، و به دسته‏هاى گوناگون(و مذاهب مختلف) تقسيم شدند، تو هيچ گونه رابطه‏اى با آنها ندارى! سر و كار آنها تنها با خداست؛ سپس خدا آنها را از آنچه انجام مى‏دادند، با خبر مى‏كند. (159) هر كس كار نيكى بجا آورد، ده برابر آن پاداش دارد، و هر كس كار بدى انجام دهد، جز بمانند آن، كيفر نخواهد ديد؛ و ستمى بر آنها نخواهد شد. (160) بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده؛ ديني پابرجا ؛ همان آيين ابراهيمِ حق‏گرا! و او از مشركان نبود. (الأنعام)

اين آيات به صراحت بيان مي كنند كه دين يكي بوده و خود مردم اديان گوناگون را ساخته اند.

خداوند متعال مي فرمايد:

ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ ‌ــــ سپس به تو وحى فرستاديم كه از آيين ابراهيم ، كه ايمانى خالص داشت و از مشركان نبود، پيروى كن (النحل:123)

آيه به صراحت بيان مي كند كه رسول الله (ص) به امر خدا تابع دين حضرت ابراهيم (ع) بوده است. لذا اسلام همان دين حضرت ابراهيم(ع) است.

خداوند متعال مي فرمايد:

وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَ في‏ هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى‏ وَ نِعْمَ النَّصيرُ ـــــ و در راه خدا جهاد كنيد، و حقّ جهادش را ادا نماييد! او شما را برگزيد، و در دين كار سنگين و سختى بر شما قرار ندارد؛ از آيين پدرتان ابراهيم پيروى كنيد؛ خداوند شما را در كتابهاى پيشين و در اين كتاب آسمانىمسلمان ناميد، تا پيامبر گواه بر شما باشد، و شما گواهان بر مردم! پس نماز را برپا داريد، و زكات را بدهيد، و به خدا تمسّك جوييد، كه او مولا و سرپرست شماست! چه مولاى خوب، و چه ياور شايسته‏اى! (الحج:78)

اين آيه نيز صراحت دارد كه دين اسلام همان دين حضرت ابراهيم(ع) مي باشد.

خداوند متعال مي فرمايد:

قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (64) يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحَاجُّونَ في‏ إِبْراهيمَ وَ ما أُنْزِلَتِ التَّوْراةُ وَ الْإِنْجيلُ إِلاَّ مِنْ بَعْدِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (65) ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ فيما لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فيما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (66) ما كانَ إِبْراهيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ (67) إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنينَ ـــــــ اى اهل كتاب! چرا درباره ي ابراهيم، گفتگو و نزاع مى‏كنيد(و هر كدام، او را پيرو آيين خودتان معرفى مى‏نماييد)؟! در حالى كه تورات و انجيل، بعد از او نازل شده است! آيا انديشه نمى‏كنيد؟! (65) شما كسانى هستيد كه درباره ي آنچه نسبت به آن آگاه بوديد، گفتگو و ستيز كرديد؛ چرا درباره ي آنچه آگاه نيستيد، گفتگو مى‏كنيد؟! در حالي كه خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانيد. (66) ابراهيم نه يهودى بود و نه نصرانى؛ بلكه موحّدى خالص و مسلمان بود؛ و هرگز از مشركان نبود. (67) سزاوارترين مردم به ابراهيم، آنها هستند كه از او پيروى كردند، و اين پيامبر و كسانى كه(به او) ايمان آورده‏اند(از همه سزاوارترند)؛ و خداوند، ولىّ و سرپرست مؤمنان است (آل عمران)

اين آيه به صراحت تمام بيان مي كند كه اسلام محمّدي همان اسلام ابراهيمي است. او نه يهودي بوده و نه نصراني. يعني يهوديّت و مسيحيّت، باطلند.

 

ـ دليل عقلي بر عدم تكامل دين

اگر فرض كنيم كه دين خدا تكامل مي يابد، در اين صورت لازم مي آيد كه انبياي گذشته از انسانهاي بعد از خودشان پايين تر باشند. چون دين، برنامه ي انسان سازي است؛ و هر پيامبري نيز به اندازه ي دين خودش بالا مي رود. پس اگر دين حضرت ابراهيم ناقصتر از دين حضرت عيسي(ع) بوده لابد پيروان عيسي(ع) با عمل به دين او مي توانستند بالاتر از حضرت ابراهيم (ع) نيز صعود كنند. مثلاً حضرت شمعون بن حمون كه وصيّ حضرت عيسي(ع) بود بايد از حضرت ابراهيم (ع) افضل باشد. حال آنكه مي دانيم جز ائمه اطهار(ع) و فاطمه زهراء (س) هيچ انساني با انبياي اولوالعزم برابري نمي كند.

مي دانيم كه بين حضرت موسي(ع) و حضرت عيسي(ع) انبياي فرواني بوده اند كه همگي مبلّغ دين حضرت موسي(ع) بوده اند. پس يقيناً اينها عامل به تمام دين حضرت موسي(ع) بوده اند. چون معصوم محال است چيزي از دين را فروگذار نمايد. پس اگر دين حضرت موسي(ع) برتر از دين حضرت ابراهيم بوده ، لازم مي آيد كه اين انبياي تبليغي افضل از حضرت ابراهيم باشند. حال آنكه چنين چيزي محال است. چون حضرت ابراهيم (ع) پيامبر اولوالعزم مي باشد.

بلكه به نظر مي رسد كه از روايات بتوان افضليّت حضرت ابراهيم (ع) را بر حضرت موسي و عيسي(ع) نيز اثبات نمود.

نتيجه:

با توجّه به آنچه گفته شد ، فرضيّه ي تكامل در دين مردود است ؛ مگر به يك معناي خاصّ ، كه بحثي است عرفاني ؛ لذا وارد آن نمي شويم ؛ و ربطي هم به بحث ما ندارد. پس دين از آدم تا خاتم يكي بوده آن هم اسلام است. لذا فرمود: إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ ــــ همانا دين در نزد خدا، اسلام است. و كسانى كه كتاب آسمانى به آنان داده شد، اختلافى نكردند، مگر بعد از آگاهى و علم، آن هم به خاطر ظلم و ستم در ميان خود ‏ (آل‏عمران:19) و فرمود: وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ ــــ و هر كس جز اسلام ديني براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد؛ و او در آخرت، از زيانكاران است (آل‏عمران:85).

برخي ها چون در پندار باطلشان اين بوده كه اديان الهي، گوناگون هستند ، لذا در تفسير اين آيات گفته اند كه مراد از اسلام در اين آيه، دين اسلام نيست بلكه منظور همان فرمانبرداري و تسليم خدا شدن است.

در نقد اينها مي گوييم:

اوّلاً مگر دين الهي غير از فرمانبرداري و تسليم خدا شدن ، معناي ديگري هم دارد؟!

ثانياً نفرمود: دين در نزد شما اسلام است ؛ بلكه فرمود: در نزد خدا اسلام است. مگر در نزد خدا چند تا دين وجود دارد؟ اساس و حقيقت دين ، توحيد است با تمام نمودهايش، كه همه ي انبياء مبلّغ آن بوده اند.

ثالثاً مگر دين چيست؟ دين، نقشه ي وجود انسان كامل است تا ديگر انسانها خود را بر اساس آن بسازند. لذا فرمود: فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُون‏ ــــ پس روى خود را خالصانه متوجّه دين كن! همان فطرتى كه خداوند،انسانها را بر آن سرشته است. دگرگونى در آفرينش الهى نيست؛ اين است دين استوار؛ ولى اكثر مردم نمى‏دانند(3الروم:30)

فطرت يعني همان انسان بالقوّه كه بايد به فعليّت درآيد. دين نيز چيزي نيست جز دفترچه ي راهنماي انسان كه بر اساس آن مي توان انسان حقيقي را ساخت. در آيه نيز تأكيد شد كه خلقت خدا دگرگوني ندارد. لذا فطرت انسان زمان موسي(ع) فرقي با فطرت انسان امروزي ندارد. پس چرا بايد نقشه ي وجودي اش فرق بكند؟ آنگاه تصريح نمود كه حقيقت دين همين فطرت واحد انسان است ؛ ولي اكثر مردم نمي دانند.

مگر در فطرت انسان به مرور زمان تغيير حاصل شده كه دينش هم تغيير كند؟ آنچه تغيير نموده شرائط و امورات بيرون از ذات انسان است نه ذات انسان. ابزارهاي زندگي عوض شده اند نه انسان. جاي اولاغ و قاطر و اسب را ماشين و قطار و هواپيما گرفته است. جاي چراغ پي سوز و نفتي را لامپ برق گرفته است. بچّه ها به جاي قصّه ي مادربزرگ پاي سريالهاي تلوزيوني مي نشينند. اينها ربطي به ذات انسان ندارند ؛ هنوز هم نوزاد تازه متولّد شده مثل همان نوزاد هزاران سال قبل ، با ذات خالي از اطّلاعات بيروني متولّد مي شود. امّا با شرائط و اطّلاعات جديدتري بزرگ مي شود. شرائط و اطّلاعات بيروني نيز همواره در تغيير هستند و ديروز و امروز ندارند. لذا دين ـ كه مربوط به ذات بشر است ، و مي خواهد ذات بالقوّه ي او را بالفعل نمايد ـ همواره ثابت و يكي بوده و هست و خواهد بود. امّا شريعت ـ كه مربوط مي شود به شرائط برون ذاتي ـ همواره در طول تاريخ تغيير كرده است. امروز نيز شريعت براي يك فرد عادي با شريعت براي يك فرد مثلاً بيمار يا فلج يكسان نيست. آنكه مثلاً بيماري دستگاه گوارش دارد ، و گرسنگي براي او مضرّ مي باشد ، روزه بر او حرام است ؛ امّا براي افراد عادي واجب مي باشد. آنكه فقير است يك سري تكاليف دارد و ثروتمند تكاليفي ديگر. نماز يك فرد عادي با نماز يك فلج يا كهن سال يكسان نيست. فرد عادي بايد ايستاده نماز بخواند ولي فرد كهن سال يا فلج كه توان برخاستن ندارد يا برخاستن برايش دشوار مي باشد ، بايد نشسته نماز بخواند. اين فرقها در دين نيست بلكه در شريعت مي باشد ؛ يعني در بخش مربوط به برون ذات انسان. لذا خداوند متعال فرق گذاشت بين دين و شريعت و فرمود: وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ في‏ ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ ـــــ و اين كتاب‏ را به حق بر تو نازل كرديم، در حالى كه كتب پيشين را تصديق مى‏كند، و حافظ و نگاهبان آنهاست؛ پس بر طبق احكامى كه خدا نازل كرده، در ميان آنها حكم كن! از هوى و هوسهاى آنان پيروى نكن! و از احكام الهى، روى مگردان! ما براى هر كدام از شما، راه و طريقه ي روشنى قرار داديم؛ و اگر خدا مى‏خواست، همه ي شما را امّت واحدى قرار مى‏داد؛ ولى خدا مى‏خواهد شما را در آنچه به شما بخشيده بيازمايد. پس در نيكيها بر يكديگر سبقت جوييد! بازگشت همه ي شما، به سوى خداست؛ سپس از آنچه در آن اختلاف مى‏كرديد؛ به شما خبر خواهد داد (المائدة:48)

در گذشته چون برخي نيازهاي اجتماعي وجود نداشته لذا احكام مربوط به آنها نيز در شرايع قبلي وجود نداشت. لذا آنچه در تغيير بوده همين بخش احكام بوده كه همان منهاج و شريعت است. البته نه در همه ي احكام؛ بلكه در بخشي كه مربوط مي شوند به برون ذات. امّا بخش اخلاق و معارف ، از آدم (ع) تا روز قيامت يكي بوده و خواهد بود. حتّي اصول شريعت نيز در همه ي اديان يكي است. همه ي اديان نماز داشته اند ؛ روزه داشته اند ؛ قبله داشته اند ؛ و ... ؛ امّا شكل اين احكام، احتمالاً در همه ي اديان يكي نبوده ، كما اينكه در اسلام نيز نماز فرد مسافر با غير مسافر يكي نيست. نماز معلول با نماز فرد سالم يكي نيست. البته گفتيم احتمالاً تفاوت بوده؛ چون چيزي از حقيقت آن اديان نمانده تا بتوانيم قضاوت كنيم.

برخي گفته اند: در شريعت اسلام خصوصيّت ويژه اي است كه در شريعت اديان قبلي نبوده و آن امكان اجتهاد مي باشد. اين امكان نيز از آن جهت در اسلام قرار داده شده كه عصر اسلام ، عصر تفكّر است. لذا متناسب با ويژگي اين عصر ، امكان اجتهاد در آن قرار داده شده است.

اين سخن نيز معلوم نيست كه درست باشد. اينكه خيال كنيم در زمانهاي گذشته ، مردم تفكّر بلد نبوده اند، كمي تا قسمتي خودخواهي و خودبزرگ بيني است. ارسطو و افلاطون و تالس و فيثاغورث و بطلميوس و ... انسانها زمان قبل از حضرت عيسي(ع) مي باشند كه هنوز هم كه هنوز است نظراتشان در ميان حكما مطرح است؛ و اكثر مردم از فهم كلامشان عاجزند. حال چگونه مي پندارند كه گذشتگان تفكّر و اجتهاد بلد نبوده اند. آيا سازندگان اهرام مصر به آن عظمت، قابليّت اجتهاد نداشته اند؟! آثاري در دست كه مردم آن زمان، دندان مصنوعي مي كاشته اند؛ و حتّي در تخت جمشيد، آثار قير پيدا شده كه از مشتقّات نفت خام مي باشد. همچنين از نقلهاي يونانيان بر مي آيد كه ايرانيان از مادّه اي مثل بنزين استفاده مي نموده اند. نيز مي دانيم كه فهلويّون ايران زمين، فلسفه وحدت وجودي داشته اند، كه همان فلسفه ي شيخ اشراق و ملاصدرا مي باشد. مردمي با اين افكار آيا توان اجتهاد نداشته اند؟ يقيناً در اديان گذشته نيز اجتهاد وجود داشته، لكن وقتي اثري از اصل دينشان نمانده، چگونه انتظار داريم كه آثار اجتهادي آنها باقي مانده باشد؟!

پس دين كه حقيقت و روح برنامه ي انسان سازي و چهارچوب و ديوارهاي آن است از آدم تا خاتم همواره بوده است. آنچه تغيير مي كند ، نما و وسائل جنبي ساختمان دين مي باشد. شريعت به جايي از رودخانه گفته مي شود كه شيب ملايم دارد و مي توان از آن قسمت، آب برداشت. اينكه خداوند متعال بخش متغيّر دين را شريعت ناميد براي آن است كه شريعت ، محلّ بهربرداري از دين است نه متن و بطن آن. آب همان آب است چه از اين شيب برداشته شود و چه از آن يكي شيب. نماز مسافر شكسته است و نماز غيرمسافر تمام ، امّا چنين نيست كه مسافر ثوابش هم نصف شود يا تكامل نصفه داشته باشد. بلكه نماز ، نماز است چه دو ركعت و چه چهار ركعت. مهمّ آن حالت گوش به فرمان بودن است. اينكه خدا چه مي خواهد.

ـ سخن آخر

دين اسلام را دو نمود است. يك نمود براي مكلّفين عادي؛ و نمودي ديگر براي معصومين(ع).

وقتي ما از اسلام سخن مي گوييم، منظورمان همان نمود اوّل است. دين به اين معناست كه از آدم تا خاتم بلاتغيير بوده است. امّا آن نمود كه براي معصومين مي باشد، از معصومي به معصوم ديگر، تفاوت مي كند. لذا آن بخش از باطن كتاب كه براي غير معصوم، دست نيافتني است، اختصاص به خود معصومين دارد و غير معصوم را در آن راه نيست. در اين بخش، اهل بيت(ع) تمام كتاب مكنون را دارند؛ و ساير انبياء هر كدام به اندازه ي رتبه ي وجودي خودشان از آن برخوردار مي باشند. لذا به اين معنا، اسلام اهل بيت(ع) افضل از اسلام تمام انبياست. امّا نمي دانيم كه آيا مثلاً اسلام ابراهيم(ع) برتر بوده يا اسلام عيسي يا موسي(ع). امّا توجّه شود كه تكامل اديان به اين معنا ربطي به ما مكلّفين و ديني كه از آن تبعيّت مي كنيم ندارد. آن بخش از دين انبياء(ع) كه در آن با يكديگر تفاوت رتبه دارند، هيچگاه براي غيرمعصومين فاش نشده و نخواهد شد. لذا بي فايده است اگر كسي در اين حيطه خود را به دردسر اندازد.

 

ـ چرا بايد دين داشت و معيار درستي يك دين چيست؟

در اين كه انسان نسبت به حيوانات موجودي است ويژه با راه تكاملي خاصّ شكّي نيست. حيوانات پاسخ نيازهاي ذاتي خود را به صورت غريزه در درون خود دارا هستند لذا نيازي به هدايت بيروني ندارند. امّا انسان ، تنها بخشي از پاسخ به نيازهاي ذاتي خود را به صورت دروني داراست كه عمدتاً نيازهاي اوّليّه هستند. اين پاسخهاي دروني ابتدايي ولي بنيادي را در بُعد مادّي ، غريزه و در بُعد معنوي و فوق مادّي ، فطرت مي نامند. امّا اين مقدار آگاهي دروني كافي براي تمام نيازهاي مادّي و معنوي انسان نيست. از اينرو انسان دائماً در پي آن است كه پاسخ بسياري از نيازهاي خود را از بيرون ذات خود به دست آورد. ضرورت وجود دين و هدايت الهي و نياز انسان به چنين هدايتي از برون ذاتش نيز دقيقاً از همين امر ناشي مي شود. يعني انسان در مي يابد كه با قواي موجود خود ، مثل غريزه ، فطرت ، خيال و عقل قادر به پاسخ دادن به برخي از نيازهاي مادّي و معنوي خود نيست ؛ لذا عقل حكم مي كند كه خداوند متعال بايد پاسخ اين نيازها را با ارسال وحي در اختيار انسان قرار دهد. چرا كه خدا حكيم است و محال است حكيم نيازي بي پاسخ در وجود موجودات قرار دهد. چون لازمه چنين امري انجام فعل عبث است كه از ساحت حكيم به دور مي باشد. بنا بر اين ، دين چيزي نيست جز پاسخ برخي از نيازهاي مادّي و معنوي انسان كه پاسخ آنها به طور طبيعي در وجود انسان نيست. بر اين اساس ، تا استناد ديني به خدا اثبات نشده تبعيّت از آن ، عقلاً جايز نخواهد بود . از اينرو انبياء(ع) براي اثبات اينكه دينشان از سوي خداست معجزه مي آوردند تا ثابت كنند كه با خدا در ارتباطند و متّصل به قدرت خدا هستند كه بدون رقيب است ؛ به عبارت ديگر معجزه ، امضاي خدا بر پاي دين حقّ و نبي صادق است ؛ امضايي كه هيچكس قادر به جعل آن نيست.

پس ما انسانها دين مي خواهيم چون قادر نيستيم پاسخ تمام نيازهاي خود را از قواي موجود خود استخراج كنيم ؛ بنا بر اين ، نمي دانيم پاسخ نيازهاي ما چه چيزهايي هستند ؛ و مي دانيم كه تنها خدا مي داند كه اين پاسخها چيستند.پس ما نمي توانيم براي خدا تكليف تعيين كنيم كه چه احكامي بفرستد يا نفرستد ؛ بلكه چون به حكم عقل ، حكمت او براي ما ثابت است ، يقين داريم كه هر چه او حكم كند يقيناً تأمين كننده ي سعادت حقيقي ماست. پس وظيفه ما انسانها اين نيست كه از راه شكل احكام و دستورات دين ، درباره درستي يا نادرستي آن قضاوت كنيم ؛ بلكه وظيفه ما اين است كه ابتدا درستي دين را اثبات كنيم بعد به احكام آن عمل كنيم. خيلي ها در طول تاريخ به نام خدا حرفها زده و بسياري از احكام خدا را تبديل نموده اند ، كه خيلي از اين سخنان جعلي يا تحريف شده ممكن است خوشايند و باب ميل نفس ما باشد ، امّا آيا به صرف مورد پسند بودن مي توان آنها را از جانب خدا و ضامن سعادت بشر دانست؟ حتّي ممكن است برخي از اين حرفها في حدّ نفسه درست باشند ولي تمام حقيقت و تمام فرمول سعادت نباشند ؛ بلكه امكان دارد بخشي از نقشه ي راه سعادت باشند. و روشن است كه انسان با يك نقشه ناقص به هيچ جا نمي رسد.

حال بايد پرسيد كه: در ميان اديان موجود ، كداميك قادر به اثبات حقّانيّت خود هستند. يعني كدام دين قادر است با اسناد و شواهد قطعي ، استناد خود به خدا را اثبات كند. آيا دين زرتشت يا يهود يا مسيحيّت قادر است اثبات كند كه اوّلاً زرتشت و موسي و عيسي وجود خارجي داشته اند؟ ثانياً به فرض وجود داشتن ، آيا قادر است اثبات كند كه وي پيامبر بوده است؟ ثالثاً به فرض پيامبر بودن ، قادر است اثبات نمايد كه كتاب فعلي آنها عيناً همان كتاب آسماني خود آنهاست؟ رابعاً به فرض اثبات اين مطلب آيا قادر است اثبات كند كه اين كتاب كلّ آن كتاب است و نه قسمتي از آن؟ چون نقشه ي ناقص به درد نمي خورد. خامساً آيا اين اديان قادرند اثبات كنند كه بعد از پيامبران آنها پيامبري نيامده و دين آنها را نسخ ننموده است؟

براي اينكه ما اين اديان را به عنوان فرمول سعادت و پاسخ تمام نيازهاي بشر امروز بدانيم بايد تمام اين سوالات ـ كه ملاك و معيار درستي يك دين هستند ـ جواب مثبت داشته باشند. در حالي كه حتّي يكي از اين سوالات هم توسّط پيروان اين اديان قابل اثبات نيستند ، كجا رسد همه ي آنها.

بوديسم كه اساساً خودش ادّعاي الهي بودن ندارد ؛ و بودا را هم پيامبر نمي دانند. وجود زرتشت و موسي و عيسي هم از نظر تاريخي به شدّت مورد ترديد دانشمندان تاريخ مي باشد ؛ و جز ادّعاي خود زرتشتيان و يهوديان و مسيحيان هيچ سند تاريخي انكار ناپذير وجود ندارد كه وجود تاريخي آنها را اثبات كند؛ ما مسلمين هم كه وجود و نبوّت اين بزرگواران را مي پذيريم، به سبب گزارشات قرآن است نه به سبب گزارشات تاريخي. نبوّت آنها نيز براي خود آن پيروان ، با هيچ دليل عقلي و نقلي يا معجزه قابل اثبات نيست. استناد كتاب اوستا به زرتشت و تورات به موسي نيز از حيث تاريخي مخدوش است. انجيل را هم كه خود مسيحيان كتاب عيسي نمي دانند؛ بلكه چهار انجيل را نوشته ي چهار شخص ديگر مي دانند كه نه پيغمبر بوده اند و نه معصوم. خود زرتشتيان معترفند كه اوستا سالها سينه به سينه منتقل مي شده است و صدها سال بعد از زرتشت مكتوب شده است. بنا بر اين ، خدا مي داند در اين مدّت كه اوستا مكتوب نبوده چه بر سر اين مطالب آمده است. خود زرتشتيان و پژوهشگران معتقدند كه اوستا در اصل بسيار بزرگ بوده و بر روي دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بوده است. اوستاي كنوني هشتاد و سه هزار كلمه است ؛ امّا احتمالاً اصل آن سيصد و چهل و پنج هزار و هفتصد كلمه بوده است ؛ يعني چهار برابر اوستاي كنوني. بنا بر اين بر فرض اينكه اين كتاب ، كتاب آسماني باشد حجّيّت نخواهد داشت ؛ چون نقشه اي ناقص است كه نمي توان به آن عمل نمود. چه بسا در بخش حذف شده مطالبي بوده كه تفسير كننده يا تخصيص و تقييد كننده مطالب موجود بوده است. پس با حذف آنها مطالب موجود نيز فاقد اعتبار مي شوند. تورات نيز بعد از موسي (ع) حدود پانصد سال گم شد و بعد از آن كسي ادّعا نمود كه آن را پيدا كرده است. حال از كجا بايد دانست كه اين تورات فعلي همان تورات موسي (ع) است.

همچنين هيچكدام اين اديان قادر نيستند ثابت كنند كه بعد از پيامبر آنها پيامبري نيامده است. چون هيچكدامشان در متن دينشان نيست كه دين آنها دين خاتم است. پس اين اديان موجود ، در عصر حاضر تنها توده اي از ادّعاهاي غير قابل اثباتند ؛ لذا عقلاً كسي نمي تواند تابع آنها باشد ؛ و اگر تابع آنها شد ، نزد خدا حجّتي نخواهد داشت.

پس جز اسلام هيچ ديني وجود ندارد كه بتواند از عهده اثبات پنج سوال فوق برآيد. حال بگذريم كه پاره اي از آموزه هاي بنيادي اين اديان نيز خلاف براهين عقلي مي باشند.

تنها اسلام است كه وجود تاريخي پيامبرش يقيني است ؛ و معجزات او را تاريخ قطعي نقل كرده است و افزون بر آنها معجزه ي او همچنان باقي است و با صداي رسا مبارز مي طلبد. قرآن كريم هزار و چهار صد سال است كه مبارز مي جويد ولي تا به امروز كسي ياراي هماوردي با آن را نداشته است. وَ إِنْ كُنْتُمْ في‏ رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ . ــــ و اگر در باره آنچه بر بنده خود نازل كرده‏ايم شك و ترديد داريد،( دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد ؛ و گواهان خود را ــ غير خدا ــ براى اين كار، فرا خوانيد اگر راست مى‏گوييد. (البقرة:23)