(1/100167210)

پرسش:با سلام

مدتهاست كه ذهنم درگير بحث حقيقت بوده اما جديدا تصميمم را براي مطالعه جدي گرفته ام.

مسلمان و شيعه زاده ام،دينم تحقيقي نبوده و بعضي حرفها و دغدغه هايم را در اينجا گفته ام(haghvahaghigaht.blogfa.com)

------------------------

آيا براي رسيدن به حقيقت و اينكه هيچ پيشفرضي را در رسيدن به آن داخل نكنيم،بايد از اسلام-كه تحقيقهايم در مورد آن جسته گريخته و براي رفع درگيري ذهن و غيرعميق بوده-خارج شد؟

نميخواهم بروم سراغ مكاتب و تفكرها تا اسلامم را با يافتن اشكالات آنها اثبات كنم.

ميخواهم به راه درست برسم.شايد به اسلام برسم،شايد چيز ديگر،فعلا نميدانم.

-------------------------

چاره چيست؟آيا مسلمان بودنم-يعني پيشفرض اسلام-تاثير منفي ندارد؟

احكام براي حالتي مثل من چه ميگويند؟

فرص كنيد از اول اول اول(تفكرات يونان باستان) ميخواهم شروع كنم.

ممنون و متشكر

پاسخ:

1ـ فرموده اید: نميخواهم بروم سراغ مكاتب و تفكرها تا اسلامم را با يافتن اشكالات آنها اثبات كنم.

اساساً شما چاره جز مطالعه ی ادیان دیگر ندارید. وقتی کسی می خواهد بداند در بین این همه ادیان و مکاتب، کدامشان حقّ و کدامشان باطل است، منطقاً چاره ای جز این ندارد که همه ی آنها را بررسی کند. البته مقصود این نیست که برود و تک تک آن مکاتب و ادیان را جزء به جزء مطالعه کند و بعد قضاوت نماید، بلکه مقصود این است که باید ملاکات حقّانیّت را به دست آورد و بعد اصول بنیادی مکاتب و ادیان را به آن ملاکات عرضه نماید. به این کار می گویند غربال منطقی. این غربالگری منطقی لازمه اش پیش گرفتن یک مطالعه ی چندین ساله نیست، بلکه خیلی راحت می توان در عرض مدّت کوتاهی از میان انبوهی از مکاتب و ادیان، به یک دین و مکتب خاصّ رسید و حقّانیّت آن را اثبات نمود و سپس وقت خود را گذاشت برای تعمیق اطّلاعات در مورد آن دین و مکتب حقّ.

بنده در سطور زیر این غربال گری منطقی را انجام داده ام که شما بزرگوار می توانید آن را الگوی غربالگری خودتان قرار دهید. البته منظورم این نیست که از بنده تقلید کنید بلکه صرفاً می خواهم ببینید که سیر منطقی غربالگری منطقی و عقلی چگونه است؟

ـ سوال اساسی این است: چرا باید دین داشت و معیار درستی یک دین چیست؟

روشن است که پاسخ این سوال را نمی توان از درون یک دین یا مکتب جست، بلکه باید با ابزار عقل این سوال را پاسخ داد. چرا که پرسنده ی این سوال هنوز هیچ دین و مکتبی را نپذیرفته است تا با آموزه های بر چیزی استدلال کند.

عقل چه می گوید؟ عقل می گوید:

در این که انسان نسبت به حیوانات موجودی است ویژه با راه تکاملی خاصّ شکّی نیست؛ این حقیقتی است که انسان از راه قیاس خود با حیوانات اطرافش به راحتی متوجّه می شود، و به وضوح متوجّه می شود که تفاوتهای روشنی با حیوانات دارد. حیوانات پاسخ نیازهای ذاتی خود را به صورت غریزه در درون خود دارا هستند لذا نیازی به هدایت بیرونی ندارند، یا نیاز چندانی به هدایت بیرونی ندارند؛ حتّی نوزاد حیوانات هم به تعلیمات خاصّی نیاز ندارد و خودش می داند که چه باید بکند، و خیلی سریع هم دوران کودکی را طیّ نموده به موجود بالغ تبدیل شده مستقلّ از والدین می شود؛ در حالی که نوزاد آدمی سالیان خیلی زیادی طول می کشد تا بتواند روی پای خود بایستد؛ و به تعلیمات زیادی نیاز دارد تا بتواند زنده بماند و زندگی کند و مسیر زندگی اش را در جهت درستی قرار دهد، بلکه آدمی حتّی تا لحظات آخر عمرش هم بی نیاز از معلومات برون ذاتی نیست. لذا با اندک توجّه عقلی معلوم است که انسان ، تنها بخشی از پاسخ به نیازهای ذاتی خود را به صورت درونی داراست که عمدتاً نیازهای بسیار اوّلیّه هستند؛ مثلاً در بدو تولّد، تنها گریه کردن و مکیدن را بلد است، در حالی که مثلاً یک بچّه آهو چند دقیقه بعد از تولّد خیلی چیزها را بلد است و فاصله ی معلوماتی چندانی با مادر خودش ندارد. پس در انسان هم معلومات ذاتی و غریزی وجود دارند، لکن در حدّی خیلی ابتدایی. این پاسخهای درونی ابتدایی ولی بنیادی را در بُعد مادّی ، غریزه و در بُعد معنوی و فوق مادّی ، فطرت می نامند. مثلاً انسان در بدو تولّدش غریزه ی مکیدن دارد، غریزه ی گریستن دارد؛ همچنین بعد از مدّتی گرایش فطری به زیبایی و علم(دانستن) و قدرت و ... در او ظاهر می شود.  امّا این مقدار آگاهی درونی کافی برای تمام نیازهای مادّی و معنوی انسان نیست. از اینرو انسان دائماً در پی آن است که پاسخ بسیاری از نیازهای خود را از بیرون ذات خود به دست آورد.

امّا این پاسخها را از کجا به دست آورد؟

خودش که این پاسخها را یکجا ندارد. دیگران هم که انسانهایی هستند مثل خودش.

پس چه باید کرد؟

آدم منطقی اینجا به این فکر می افتد که آیا کسی برتر از خود من و عقل من وجود دارد که بتواند پاسخ نیازهای مرا بدهد؟ اینجاست که بحث خداشناسی مطرح می شود؛ و شخص منطقی از خود می پرسد که: آیا خدایی وجود دارد؟ اینجاست که باید با برهان عقلی وجود خدا را ثابت کند. اگر توانست ثابت کند. دو ملاک غربالگری منطقی اساسی را به دست آورده است. چون بعد از اثبات وجود خدا، اوّلاً هر مکتبی را که منکر خدای مورد نظر اوست، می تواند بدون تحقیق کنار بگذارد. چون وقتی برایش یقین حاصل شده که خدایی وجود دارد، یقین می کند که هر مکتب منکر خدا، یقیناً باطل است. با این ملاک خیل کثیری از مکاتب کنار می روند. ثانیاً می فهمد که مکاتب بشر ساخته ـ که مدّعی الهی بودن نیستند ـ باطلند. چون وقتی شخص ثابت نموده که خدایی وجود دارد، می فهمد که پاسخ نیازهای فراذاتی خود را باید از آن خدا بگیرد نه از بشری مثل خودش. چون افراد دیگر بشر نیز در اینکه آن پاسخها را در ذات خودشان ندارند، با خود او مشترکند.

پس تا اینجا فرد بدون آنکه وارد مطالعه ی همه جانبه ی تک تک مکاتب و ادیان شود، فقط با مطالعه در مورد اینکه آیا مکاتب و ادیان موجود، خدا را قبول دارند یا نه؟ و اینکه آیا خود را از جانب خدا می دانند یا ساخته ی دست بشر هستند؟ به راحتی می تواند مکاتب و ادیان را غربال نموده به چند دین خاصّ برسد، که هم وجود خدا را قبول دارند، هم خود را وحیانی می دانند.

اینجا ممکن است این سوال خود نمایی بکند که: چرا انسان باید پاسخ نیازهای فراذاتی خود را از خدا بگیرد؟ چرا خود انسان نتواند پاسخ اینها را بیابد؟

عرض می شود:

در این که انسان قادر است پاسخ برخی نیازهای برون ذاتی اش را کشف کند حرفی نیست. امّا همین انسان به وضوح در می یابد که با قوای موجود خود ، مثل غریزه ، فطرت ، خیال و عقل قادر به پاسخ دادن به برخی از نیازهای مادّی و معنوی خود نیست؛ لذا عقل حکم می کند که خداوند متعال باید پاسخ این نیازها را با ارسال وحی در اختیار انسان قرار دهد. چرا که خدا حکیم است و محال است حکیم نیازی بی پاسخ در وجود موجودات قرار دهد. چون لازمه ی چنین امری انجام فعل عبث است که از ساحت حکیم به دور می باشد. بنا بر این ، دین چیزی نیست جز پاسخ برخی از نیازهای مادّی و معنوی انسان که پاسخ آنها به طور طبیعی در وجود انسان نیست. بر این اساس ، تا استناد دینی به خدا اثبات نشده تبعیّت از آن ، عقلاً جایز نخواهد بود . از اینرو انبیاء(ع) برای اثبات اینکه دینشان از سوی خداست معجزه می آوردند تا ثابت کنند که با خدا در ارتباطند و متّصل به قدرت خدا هستند که بدون رقیب است ؛ به عبارت دیگر معجزه ، امضای خدا بر پای دین حقّ و نبی صادق است ؛ امضایی که هیچکس قادر به جعل آن نیست.
پس ما انسانها دین می خواهیم چون قادر نیستیم پاسخ تمام نیازهای خود را از قوای موجود خود استخراج کنیم ؛ بنا بر این ، نمی دانیم پاسخ نیازهای ما چه چیزهایی هستند ؛ و می دانیم که تنها خدا می داند که این پاسخها چیستند. پس ما نمی توانیم برای خدا تکلیف تعیین کنیم که چه احکامی بفرستد یا نفرستد ؛ بلکه چون به حکم عقل ، حکمت او برای ما ثابت است ، یقین داریم که هر چه او حکم کند یقیناً تأمین کننده ی سعادت حقیقی ماست. پس وظیفه ما انسانها این نیست که از راه شکل احکام و دستورات دین ، درباره درستی یا نادرستی آن قضاوت کنیم ؛ بلکه وظیفه ی عقلی ما این است که ابتدا درستی دین را اثبات کنیم بعد به احکام آن عمل کنیم. خیلی ها در طول تاریخ به نام خدا حرفها زده و بسیاری از احکام خدا را تبدیل نموده اند ، که خیلی از این سخنان جعلی یا تحریف شده ممکن است خوشایند و باب میل نفس ما باشد ، امّا آیا به صرف مورد پسند بودن می توان آنها را از جانب خدا و ضامن سعادت بشر دانست؟ حتّی ممکن است برخی از این حرفها فی حدّ نفسه درست باشند ولی تمام حقیقت و تمام فرمول سعادت نباشند ؛ بلکه امکان دارد بخشی از نقشه ی راه سعادت باشند. و روشن است که انسان با یک نقشه ناقص به هیچ جا نمی رسد.

خلاصه آنکه: با اندک دقّتی می توان یافت که مکاتب بشر ساخته قادر نیستند انسان را به تمام حقیقت مورد نیازش برسانند، و او را با اطمینان در مسیر سعادت قرار دهند. پس باید تمام مکاتب بشر ساخته را کنار گذاشت، چه اعتقاد به وجود خدا در آن مکتب باشد یا نباشد.

با این روند منطقی در واقع از میان انبوه مکاتب و ادیان فقط می مانند چند دین عمده که عبارتند از: آیین زرتشت، آیین یهود، آیین مسیحیّت و دین اسلام. چون غیر اینها هیچ آیینی و مکتبی موجودی نیست که ادّعای وحیانی بودن داشته باشد.
حال باید پرسید که: در میان این ادیان موجود، کدامیک قادر به اثبات حقّانیّت خود هستند؟ یعنی کدام دین قادر است با اسناد و شواهد قطعی، استناد خود به خدا را اثبات کند؟ چون با صرف ادّعای وحیانی بودن یک آیین، که حقیقتاً آن آیین وحیانی نمی شود. پس باید دید کدامیک از این ادیان، ادّعای خود صادقند؟ و کدامیک قادرند این ادّعا را اثبات کنند؟

آیا دین زرتشت یا یهود یا مسیحیّت قادر است اثبات کند که؛

اوّلاً زرتشت و موسی و عیسی وجود خارجی داشته اند؟

ثانیاً به فرض وجود داشتن ، آیا قادر است اثبات کند که وی پیامبر بوده است؟

ثالثاً به فرض پیامبر بودن ، قادر است اثبات نماید که کتاب فعلی آنها عیناً همان کتاب آسمانی خود آنهاست؟

رابعاً به فرض اثبات این مطلب، آیا قادر است اثبات کند که این کتاب، کلّ آن کتاب است و نه قسمتی از آن؟ چون کتاب آسمانی نقشه ی راه سعادت است؛ و نقشه ی ناقص به درد نمی خورد.

خامساً آیا این ادیان قادرند اثبات کنند که بعد از پیامبران آنها پیامبری نیامده و دین آنها را نسخ ننموده است؟
برای اینکه ما این ادیان را به عنوان فرمول سعادت و پاسخ تمام نیازهای حیقیقی بشر امروز بدانیم باید تمام این سوالات ـ که ملاک و معیار درستی یک دین مدّعی الهی بودن هستند ـ جواب مثبت داشته باشند. در حالی که حتّی یکی از این سوالات هم توسّط پیروان این ادیان قابل اثبات نیستند ، کجا رسد همه ی آنها.
وجود زرتشت و موسی و عیسی از نظر تاریخی به شدّت مورد تردید دانشمندان تاریخ می باشد؛ و جز ادّعای خود زرتشتیان و یهودیان و مسیحیان هیچ سند تاریخی انکار ناپذیر وجود ندارد که وجود تاریخی آنها را اثبات کند. ما مسلمانها هم که وجود موسی و عیسی و سایر انبیاء علیهم السلام را می پذیریم به دلالت اسناد تاریخی نیست، بلکه به گواهی خداست. لذا کسی که هنوز در مراحل تحقیق است تا دین حقّ را بپذیرد، منطقاً نمی تواند وجود آنها را بپذیرد. نبوّت آنها نیز برای خود آن پیروان ، با هیچ دلیل عقلی و نقلی یا معجزه قابل اثبات نیست. چون وقتی وجود خودشان دلیل معتبر تاریخی ندارد، نبوّتش چگونه می تواند دلیل معتبر داشته باشد؟ استناد کتاب اوستا به زرتشت و تورات به موسی نیز از حیث تاریخی مخدوش است؛ یعنی این دو کتاب هیچ سلسله سندی ندارند. در استنادات تاریخی، اوّلاً باید سلسله سند موجود باشد. ثانیاً باید آن سلسله سند، درست باشد. این همان کاری است که فقهای اسلام برای کشف درستی احادیث انجام می دهند. لذا اگر حدیثی سند نداشته باش یا سندش درست نباشد، آن را نمی پذیریم. این کتب نیز باید با سند به زرتشت یا موسی ختم شوند، و الّا ارزشی ندارند.

انجیل را هم که خود مسیحیان کتاب عیسی نمی دانند؛ بلکه اعتقاد دارند که چهار انجیل موجود را چهار نفر غیر معصوم به نامهای متّی، مرقس، لوقا و یوحنّا نوشته اند، البته به الهام روح القدس. عقل هم که حکم می کند به عدم اعتماد بر ادّعای فرد غیر معصوم. از این گذشته، این چهار انجیل، با یکدیگر تناقضهای آشکار دارند؛ لذا عقلاً محال است هر چهار تا از سوی خدا باشند. افزون بر این، تک تک آنها نیز اشکالات اساسی در متن خود دارند، که اثبات می کند از جانب خدا نیستند. امّا در مورد اوستا، خود زرتشتیان معترفند که اوستا سالها سینه به سینه منتقل می شده است و صدها سال بعد از زرتشت مکتوب شده است. بنا بر این ، خدا می داند در این مدّت که اوستا مکتوب نبوده چه بر سر این مطالب آمده است. خود زرتشتیان و پژوهشگران معتقدند که اوستا در اصل بسیار بزرگ بوده و بر روی دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بوده است. اوستای کنونی هشتاد و سه هزار کلمه است ؛ امّا طبق برآوردها اصل آن حدود سیصد و چهل و پنج هزار و هفتصد کلمه بوده است؛ یعنی چهار برابر اوستای کنونی. بنا بر این بر فرض اینکه این کتاب ، کتاب آسمانی باشد حجّیّت نخواهد داشت ؛ چون نقشه ای ناقص است که نمی توان به آن عمل نمود. چه بسا در بخش حذف شده مطالبی بوده که تفسیر کننده یا تخصیص و تقیید کننده ی مطالب موجود بوده اند. پس با حذف آنها مطالب موجود نیز فاقد اعتبار می شوند. تورات حقیقی نیز طبق اعتراف خود یهودیان بعد از موسی(ع) حدود پانصد سال گم شد و بعد از آن کسی ادّعا نمود که آن را پیدا کرده است. حال از کجا باید دانست که این تورات فعلی همان تورات موسی (ع) است؟ چگونه اطمینان کنیم که آن یابنده حقیقتاً تورات را یافته و از خودش کتابی را نبافته است؟ از این گذشته، در تورات مطالبی آمده که منطقاً نمی تواند از جانب خدا یا موسی(ع) باشد.
همچنین هیچکدام این ادیان قادر نیستند ثابت کنند که بعد از پیامبر آنها پیامبری نیامده است. چون هیچکدامشان در متن دینشان نیست که دین آنها دین خاتم است؛ هیچکدام هم ادّعای خاتمیّت دینشان را ندارند.

پس با توجّه به آنچه گفته شد، این ادیان موجود، در عصر حاضر تنها توده ای از ادّعاهای غیر قابل اثباتند؛ لذا عقلاً کسی نمی تواند تابع آنها باشد؛ و اگر تابع آنها شد، نزد خدا حجّتی نخواهد داشت.
پس جز اسلام هیچ دینی وجود ندارد که بتواند از عهده اثبات پنج سوال فوق برآید. حال بگذریم که پاره ای از آموزه های بنیادی این ادیان نیز خلاف براهین عقلی می باشند.

تنها اسلام است که وجود تاریخی پیامبرش یقینی است؛ و معجزات او را تاریخ قطعی نقل کرده است و افزون بر آنها معجزه ی او همچنان باقی است و با صدای رسا مبارز می طلبد. قرآن کریم هزار و چهار صد سال است که مبارز می جوید ولی تا به امروز کسی یارای هماوردی با آن را نداشته است. وَ إِنْ كُنْتُمْ في‏ رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ . ــــ و اگر در باره آنچه بر بنده خود نازل كرده‏ايم شك و ترديد داريد،( دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد ؛ و گواهان خود را ــ غير خدا ــ براى اين كار، فرا خوانيد اگر راست مى‏گوييد. (البقرة:23)

خلاصه آنکه:

برای پی بردن به حقّانیّت ادیان کنونی، نیازی نیست در متن آنها غور کنیم، بلکه باید در بنیانهای اساسی آنها کاوش نمود نه در سر شاخه ها؛ و وقتی به بنیانها می رویم می بینیم که جز اسلام هیچ دینی از ادیان موجود، بنیان قابل اعتماد ندارد.

ـ آیا ممکن است دین حقّی در جهان نباشد؟

به حکم برهانی که در سطور قبل بیان داشتیم ، محال است خدا انسان نیازمند به برنامه ی سعادت را بدون برنامه ی درست رها سازد. لذا در هر زمانی یقیناً برنامه ی درست و تحریف نشده از سوی خدا وجود دارد. در غیر این صورت لازم می آید که خدا موجودی مکلّف و نیازمند به برنامه ی خودسازی را آفریده باشد ولی برنامه ای درست در اختیارش نگذارد. چنین چیزی نیز محال است ؛ چون چنین آفرینشی لغو و غیر حکیمانه است ؛ و از خدای حکیم چنین کار لغو غیرحکیمانه ای سر نمی زند. پس یقیناً در بین ادیان موجود ، یکی از آنها درست می باشد. و چون غیر از اسلام هیچ دین دیگری نیست که بتواند از عهده ی سوالات مطرح در سطور قبل برآید ، لذا شکّی نمی ماند که همه ی آنها در عصر کنونی باطلند و از اصل خود جدا افتاده اند. پس اگر لازم است که حتماً دینی درست در میان مردم باشد ، آن دین نمی تواند باشد مگر اسلام ؛ چون گزینه ی دیگری در کار نیست.

حال بعد از این استدلال هر شبهه ای نیز در سرشاخه های دین اسلام مطرح شود قادر نخواهد بود اصل اسلام را زیر سوال ببرد. چون اساس یک دین به اصول آن است. وقتی کسی ثابت نمود که اصول یک دین درست می باشد و اصول دیگر ادیان باطل می باشند، دیگر منطقاً هیچ بهانه ای برای توقّف ندارد ؛ و منطقاً باید وارد آن دین شود. بلی ممکن است در مسائل متأخر از اصول آن دین باز دچار شبهاتی شود ؛ امّا این شبهات منطقاً دلیل نمی شوند که او عقبگرد نماید.

حاصل آنکه:

اگر پذیرفتید که خدا وجود دارد؛ و انسان محتاج دین است؛ و در میان ادیان موجود، تنها اسلام است که بنیانهای آن قابل دفاع می باشد؛ منطقاً چاره ای جز آن نخواهید داشت که آن را بپذیرید.

بعد از اینکه شخص اسلام را به عنوان دین حقّ پذیرفت، آنگاه باید تعیین کند که کدام مذهب اسلامی حقّ خالص است.

 

2ـ فرموده اید: آيا براي رسيدن به حقيقت و اينكه هيچ پيشفرضي را در رسيدن به آن داخل نكنيم،بايد از اسلام ... خارج شد؟

باید ببینیم عقل چه می گوید؟ عقل برای شخص محقّق در باب تشخیص حقّانیّت ادیان برهانی اقامه می کند که مشهور است به برهان معقولیّت. 

ـ برهان معقولیّت

این برهان می گوید:

اگر کسی نه دلیل منطقی بر اثبات چیزی دارد و نه دلیل منطقی بر ردّ آن، معقول آن است که عقیده ی با کارکرد بهتر را بر عقیده ی با کارکرد نامناسب ترجیح دهد. مثلاً آنکه نمی داند آیا خدا وجود دارد یا نه ، اعتقاد به وجود او معقولتر از انکار وجود اوست. پس آنکه در مورد وجود خدا شکّ دارد نمی تواند به بهانه ی شکّ داشتن ، طریقه ی انکار را در پیش بگیرد ؛ بلکه به حکم عقل باید فرض را بر وجود خدا گذاشته و به تحقیق بپردازد ؛ چون اگر حتّی یک درصد هم این احتمال درست باشد ، انکار آن موجب خسران ابدی می گردد. مثل اینکه کسی به شما هشدار می دهد که انتهای این مسیر عدّه ای منتظرند تا شما را بکشند ؛ امّا شما یقین ندارید که او راست گفته باشد ؛ لذا دچار شکّ می شوید که آیا حقیقتاً عدّه ای قصد کشتن شما را دارند یا نه؟ در این حالت شما به بهانه ی شکّ ، هشدار آن شخص را نادیده نمی گیرید ؛ چون عقلتان می گوید: اگر یک درصد نیز سخن او درست باشد من با ضرر بزرگی مواجه خواهم شد. پس نه تنها هشدار او را انکار نمی کنید بلکه آن را جدّی می گیرد ؛ و در همین حال به تحقیق می پردازید تا حقیقت مطلب برایتان روشن شود.

برهان معقولیّت دقیقاً همان راهی است که در علوم تجربی از آن تبعیّت می شود. برای مثال انسان تاکنون چیزی به نام فتون یا اتم یا الکترون یا پروتون را ندیده است. راهی هم برای دیدن آنها وجود ندارد. امّا با فرض وجود فتون و اتم و الکترون و پروتون و نوترون خیلی راحتتر می توان امور عالم مادّه را توجیه کرد؛ و می توان هزاران وسیله ی مفید از این رهگذر ساخت. لذا با این که هیچ برهان منطقی بر وجود این ذرّات موجود نیست ، امّا به خاطر کارکردهای بسیار خوبی که در این فرضها و مدلهای تجربی وجود دارند ، ما آنها را معقول دانسته و می پذیریم. یا چیزی به نام امواج جاذبه تا به امروز به اثبات منطقی نرسیده است ؛ امّا فرض وجود آن به نیوتن کمک نمود که بتواند حرکات سیّارات را توجیه نماید. کما اینکه قبل از او بطلمیوس با مدل زمین مرکزی مخصوص خودش توانسته بود حرکات سیّارات را توجیه پذیر کند ؛ و حتّی می توانست خسوف و کسوف و مقارنه ی سیّارات را با دقّت تمام محاسبه نماید. ولی فرضیّه ی نیوتن نشان داد که کارکردهای بسیار بیشتری نسبت به فرضیّه بطلمیوس دارد. فرضیّه جاذبه ی عمومی نیوتن نیز به خاطر داشتن کارکردهای بسیار زیاد ، حدود چهار صد سال یقینی پنداشته می شد ، امّا آلبرت اینشتین با طرح فرضیّه نسبیّت عامّ ، تصویر دیگری از جهان ارائه نمود و فرضیّه نیوتن را ابطال کرد ؛ امّا نه ابطال منطقی ؛ بلکه ابطال کارکردی ؛ یعنی اینشتین نشان داد که نسبیّت عامّ او کارکردهای بسیار بیشتری از فرضیّه جاذبه عمومی نیوتن دارد ؛ حال آنکه خود همین فرضیّه ی نسبیّت عامّ نیز با برهان قطعی عقلی اثبات نشده ؛ بلکه صرفاً به خاطر کارکرد بالایش مورد پذیرش می باشد ؛ یعنی این نظریّه نیز یک نظریّه معقول است نه یک قانون عقلی.

خلاصه ی کلام آنکه در علوم تجربی آنچه موجب تأیید یک فرضیّه می شود و آن را از حدّ یک فرضیّه به مقام نظریّه ارتقاء می دهد ، برهان عقلی منطقی نیست بلکه شواهد تجربی یا همان کارکردهای متنوّع می باشد. لذا هر نظریّه ی علوم تجربی تا زمانی که با نظریّه ی بهتر و کارکردی تری جایگزین نشده ، معقولیّت دارد ؛ امّا هیچگاه قانون عقلی نیست.

در بحث خداشناسی یا دین شناسی نیز اگر کسی دلیلی منطقی بر اثبات وجود خدا یا اثبات حقّانیّت یک دین ندارد و در مقابل ، دلیلی بر ردّ این امور نیز ندارد ، تنها چاره اش آن است که به همان شیوه ی معقولیّت مطرح در علوم تجربی پناه ببرد ؛ یعنی باید کارکردهای اعتقاد به وجود خدا و عدم اعتقاد به وجود خدا یا به کارکردهای اسلام و دیگر ادیان نظر نماید و آن را که بهترین و بیشترین کارکرد مثبت را دارد برگزیند؛ و در زمان تحقیق، طبق آن رفتار کند تا تحقیقش به نتیجه برسد.

برای مثال آنکه اعتقاد به خدا و روز قیامت دارد ، طبیعی است که دردها و رنجهای تحمیلی از جانب محیط را تحمّل کند ؛ امّا آنکه اعتقادی به خدا و آخرت ندارد ، بهترین راهش در مقابل این دردها و رنجها آن است که خودکشی کند تا از این رنجها و دردهای بی حاصل رها گردد. پس عقیده به وجود خدا امید به زندگی می دهد امّا انکار وجود خدا خودکشی را به عنوان راه منطقی پیشنهاد می نماید. حال فرض کنیم که حقیقتاً خدا وجود داشته باشد ، آنگاه آنکه این رنجها را تحمّل نموده و با مرگ طبیعی مرده ضرری نکرده است ؛ امّا آنکه معتقد به خدا نبوده و خودکشی نموده ضرر خواهد کرد. پس عقل سلیم حکم می کند که به هنگام خالی بودن دستمان از هر برهانی ، عقیده به وجود خدا داشته باشیم و مثل خداباوران زندگی کنیم ؛ چون در این حالت اگر خدایی بود ضرر نخواهیم کرد و اگر خدایی نبود ، عقیده مند و بی عقیده هر دو خاک می شوند.

یا آنکه در مقام شکّ در وجود خدا ، بنا را بر این می گذارد که خدایی وجود دارد ، می تواند پایبند اخلاق و قانون باشد ؛ لذا با این رویکرد ، جامعه ی انسانی می تواند بقا داشته باشد ؛ امّا اگر کسی بنا را بر این گذاشت که خدایی وجود ندارد ، روی چه حسابی باید پایبند اخلاق و قانون باشد؟! اگر خدایی وجود ندارد ، چرا باید برای راحتی خود هر کاری نکرد؟! چرا باید به قیمت راحتی خود دیگران را نکشت؟! چرا باید دروغ نگفت؟ و ... ؟ پس آنکه در مقام شکّ در وجود خدا ، بنا را بر وجود خدا بگذارد ، می تواند قائل به حقوق بشر شود ؛ می تواند قائل به قواعد اخلاقی باشد ؛ می تواند قوانین عمومی را محترم بشمارد و ... . امّا آنکه در این حالت بنا را بر عدم وجود خدا می گذارد ، منطقاً نمی تواند اخلاقی باشد و نمی تواند قائل به حقوق بشر باشد و نمی تواند به بقاء جامعه بیندیشد. لذا چنین کسی به راحتی می تواند بشریّت را به نابودی بکشاند ؛ کما اینکه در طول تاریخ ، همواره چنین افرادی بوده اند که جوامع را آشفته نموده اند. پس اگر کسی وجود جوامع بشری و وجود قوانین عمومی و قواعد اخلاقی و حقوق متقابل را معقول می داند ، منطقاً باید بپذیرد که اعتقاد به وجود خدا نیز معقولتر از انکار وجود خداست.

بر همین اساس، عرض می شود:

وقتی کسی شکّ دارد که آیا اسلام حقّ است یا غیر اسلام، در مدّت تحقیق باید بنا را بر درستی اسلام بگذارد و مثل مسلمانها عمل نماید و در همان حال تحقیق هم بکند. اگر در پایان تحقیق معلوم شد که اسلام حقّ بوده، او در آن مدّت که مثل مسلمانها زیست نموده ضرری نکرده است. و اگر معلوم شد که مثلاً آیین زرتشت یا آیین یهود یا آیین مسیحیّت حقّ بوده باز هم این شخص ضرری نکرده است. چون اسلام دیگر انبیاء را هم قبول دارد و تعالیمش اکمل از تعالیم ادیان موجود دیگر است. مثلاً یک مسیحی نمی تواند نماز خواندن به سبک مسلمین را بد بداند، چون در نماز مسلمین چیزی بر خلاف تعالیم مسیحیّت نیست. یا اگر یک زن در حال تحقیق حجاب را مراعات نمود و بعد فهمید که مسیحیّت حقّ بوده ضرر نکرده است؛ چون در آیین مسیح هم حجاب ممدوح می باشد، لذا راهبه ها حجاب دارند؛ امّا اگر حجاب را کنار گذشت و بعداً فهمید که اسلام حقّ بوده، یقیناً ضرر کرده است. امّا اگر این شخص مثل مسیحی ها رفتار نمود، و بعد معلوم شد که اسلام حقّ بوده است، آنگاه شکّی نیست که ضررها خواهد کرد.

پس یک مسلمان زاده تا در حال تحقیق است، باید عامل به اسلام باشد و در همان تحقیق هم بکند. بلکه عقلاً حتّی یک غیر مسلمان هم در حال تحقیق باید عمل به احتیاط کند؛ یعنی تا می تواند باید جوری رفتار کند که با فرض درستی هر کدام از ادیان، ضرر نکند؛ که در مقام واقع، عمل به احتیاط برای چنین کسی، در واقع سر از عمل به اسلام در می آورد.

 

3ـ فرموده اید: چاره چيست؟آيا مسلمان بودنم-يعني پيشفرض اسلام-تاثير منفي ندارد؟ احكام براي حالتي مثل من چه ميگويند؟

چاره همان است که گفته شد. دقّت شود که در مقام عمل، بنا را بر درستی اسلام گذاشتن و اسلامی عمل نمودن، بدین معنا نیست که شما در مقام نظر هم پیش فرض را بر درستی اسلام بگذارید. در مقام نظر، شما فقط مسیر عقلی و منطقی را پی می گیرید. بلکه همین هم که طبق برهان معقولیّت، در مقام عمل، اسلامی عمل می کنید، خودش یک کار عقلی و منطقی است، نه یک پیش فرض برون عقلی. لذا اگر کسی در مدّت تحقیق مثل یک کافر رفتار کند، در واقع او در مدّت تحقیق، غیر عقلی رفتار نموده است.

 

4ـ فرموده اید: فرص كنيد از اول اول اول(تفكرات يونان باستان) ميخواهم شروع كنم.

ما حتّی از قبل یونان باستان هم شروع کردیم. از نقطه ی صفر شروع کردیم، و با سیری کاملاً عقلی پیش آمدیم.