(8/100129182)

 پرسش: اصول دين را نام برده و هر کدام را شرح دهيد؟ چرا بايد به اصول دين پايبند بود؟

 

پاسخ:

1ـ اصول دین اسلام ؛ اصولی اعتقادی هستند که همه فرقه های مسلمان آن را قبول داشته و اتفاق نظر دارند که هر کس معتقد به این اصول باشد مسلمان است.

 

اصول دین اسلام عبارتند از: توحید ، نبوّت و معاد

توحید یعنی اعتقاد به اینکه:

اوّلاً خدایی موجود است.

ثانیاً خدا دومی برنمی دارد ؛ و وجود دو خدا محال است.

ثالثاً خدا از تمام اوصاف مخلوقات منزّه است.

 

نبوّت یعنی اعتقاد به اینکه:

اوّلاً بر خدا لازم است برای هدایت بشر راهنمایانی بفرستد.

ثانیاً خدا انبیایی را فرستاده است ؛ که برخی صاحب شریعت بوده اند و برخی مبلّغ شریعت.

ثالثاً محمّد بن عبدالله (ص) از انبیاست.

رابعاً آن حضرت پیامبر اولوالعزم (صاحب شریعت) است.

خامساً او خاتم پیامبران است و بعد از او پیامبری نخواهد بود ؛ و بعد از اسلام و قرآن نیز دین و کتاب آسمان دیگری نخواهد آمد.

 

معاد یعنی اعتقاد به این که:

اوّلاً مرگ آخر زندگی نیست و انسان بعد از مرگ در عالم دیگری زندگی خواهد داشت.

ثانیاً آن عالم ، مثل دنیا جای تکلیف و عمل اختیاری نیست ؛ بلکه فقط جای برداشت نتایج اعمال دنیایی می باشد.

ثالثاً در آن عالم ، بدکاران مجازات می شوند و نیکوکاران پاداش می گیرند.

 

البته آنچه لازم و ضروری است ، اعتقاد به اصل این اعتقادات است ؛ امّا در جزئیّات آنها ممکن است افراد باهم اختلاف داشته باشند . لذا بین گروهی از اهل سنّت به نام اشاعره و گروه دیگری از مسلمین ( شیعه و فرقه ی معتزله که آنها هم گروهی از اهل سنّت هستند ) در بحث عدل الهی که یکی از صفات خدا و از جزئیات بحث توحید می باشد ، اختلافی پیدا شده است ؛ شیعه و معتزله بر این اعتقادند که عقل ما عدل و ظلم را تشخیص می دهد ؛ لذا برخی امور ذاتاً خوب و عدلند و برخی دیگر ذاتاً بد و ظلمند ؛ و خدا بر اساس عدل عمل می کند و تنها به خوبی و عدل حکم می کند ؛ و محال است خدا کاری کند که عقل سلیم آن را قبیح بداند. امّا اشاعره معتقدند اعمال ذاتاً نه خوب و عدلند و نه بد و ظلم ؛ بلکه خدا هر کاری را انجام دهد یا به آن حکم کند همان کار خوب و عدل است ؛ و هر کاری را انجام ندهد و از آن نهی نماید آن کار بد و ظلم است ؛ لذا اگر خدا امر نمی کرد که دروغ نگویید ، دروغ بد نبود ؛ از این رو شیعه و معتزله در این اعتقاد با اشاعره متفاوت شده اند ؛ و به همین دلیل به شیعه و معتزله عدلیّه گفته می شود ؛ و عدل از اصول مذهب شیعه و معتزله به شمار می رود ؛ لذا این مساله در اصل ، از فروعات و جزئیات بحث توحید است و اصل مستقلّی نیست ؛ و تنها نمایانگر این دو فرقه می باشد.

اختلاف دیگر شیعه با همه ی اهل سنّت ــ اعمّ از اشاعره و معتزله ــ بر سر مساله امامت است ؛ شیعه امامت را ادامه ی نبوّت دانسته و معتقد است که امام به جز دریافت وحی ، همه ی مسؤلیتهای پیامبر را داراست ؛ لذا امام باید مثل پیامبر ، معصوم از گناه و اشتباه بوده و در علم و عبادت باید افضل مردم باشد ؛ و فقط خدا می داند این خصوصیات در چه کسی وجود دارد ؛ لذا تنها خدا می تواند امام را تعیین نماید ؛ و خدا در غدیر خم از راه وحی به پیامبرش اطلاع داده که امام بعد از او علی بن ابی طالب (ع) است . پس از نظر شیعه امامت ادامه و امتداد نبوّت بوده و از فروع و توابع آن است ؛ و اصل جداگانه ای در عرض نبوّت نیست ؛ بلکه امام ، خلیفه و جانشین نبی است ؛ و سخن او در حکم سخن نبی است. امّا اهل سنّت امامت را از فروع دین می دانند ؛ و معتقدند که امام باید توسط مردم انتخاب شود ؛ و معصوم بودن و برتری علمی داشتن بر همه مسلمین را شرط امامت نمی دانند. بنا بر این ، چون شیعه امامت را از توابع اصل نبوّت می داند ، و با این اعتقاد در بین مسلمین شناخته می شود ، از این رو امامت نیز جزء اصول مذهب شیعه شناخته می شود.

خلاصه مطلب این که : اصول دین اسلام سه تاست ؛ توحید ، نبوت ، معاد . و اصول مذهب شیعه که این مذهب را از دیگر مذاهب اسلامی متمایز می کند دو تاست : عدل و امامت. اگر کسی به سه اصل اوّل اعتقاد داشته باشد مسلمان است ؛ و اگر افزون بر سه اصل اوّل به دو اصل عدل و امامت نیز اعتقاد داشته باشد مسلمان شیعه است.

 

2ـ چرا بايد به اصول دين پايبند بود؟

در مورد دين تعاريف فراواني ارائه شده، از جمله اينكه دين مجموعه اي از آموزه هاي اعتقادي، اخلاقي و عملي است. از بين اين سه مجموعه، آموزه هاي اعتقادي، اساسي ترين بخش هر دين را تشكيل مي دهند. بين اين آموزه هاي اعتقادي نيز برخي آموزه ها، نقش زير بنايي داشته، بار تمام آموزه هاي دين را بر دوش مي كشند؛ به نحوي كه اگر يكي از اين آموزه ها سست شوند، تمام آموزه هاي دين فرو مي ريزند لذا اين گونه آموز ها را اصول دين يا اركان اعتقادي دين مي نامند.

بنابراين كسي كه احساس نياز كرده در پي يافتن دين حق است در مرتبه اول بايد به سراغ اصول اديان رفته، صحت و سقم آنها را ارزيابي نمايد و بر اساس صحت و سقم اصول اديان درباره آنها قضاوت نمايد. اما سوال اينجاست كه اساسا چرا بايد در مورد دين تحقيق كرد؟ چه لزومي دارد كه در مورد وجود و عدم خدا انديشه كنيم؟ چه ضرورتي دارد كه درباره نبوت و مدعيان آن كنكاش نماييم؟ و چه چيز ما را وا مي دارد كه بحث معاد را جدي بگيريم؟ و به طور كلي چه انگيزه اي آدمي را به سوي تحقيق در اصول سوق مي دهد؟

به نظر علماي اسلام دو عامل عمده و دو پيشرانه قوي در وجود خود آدمي است كه او را به سمت كشف جواب سؤالات فوق به حركت درمي آورد؛ آن دو نيروي محركه دروني عبارتند از فطرت و عقل. انسان ذاتا موجودي حقيقت جو و كمال طلب است. هيچ انساني روي كره خاكي يافت نمي شود كه حقيقتا از يافتن حقيقت ناخرسند يا از كمال بيزار باشد، انسان در سايه همين حس دروني، همواره در پي پاسخ اين پرسش بوده كه آيا عالم مبدائي دارد يا نه؟ و اگر مبدائي هست و همه كمالات وجودي ناشي از اوست، آيا مي توان به فيض او متصل گشته از كمالات وي بهره افزونتري جست يا نه؟ اين كساني كه مدعي ارتباط با او بوده خود را نبي مي نامند در ادعاي خود صادقند يا خير؟ و آيا آدمي در پس عمر چند روزه اش بقا خواهد داشت يا نيست و نابود خواهد شد؟

اينها سؤالاتي است كه هر انسان سالم الذهني در مدت عمر خود بارها با آن مواجه مي شود و هيچ انسان عادي نيست كه اين سوالات براي او مطرح نباشند. اما موضع گيري افراد نسبت به اين سوالات متفاوت است. برخي به اين نداي دروني پاسخ مثبت داده درصدد تحقيق برمي آيند ولي برخي ديگر تنبلي كرده اين سوالات را با شعبده بازيهاي نفس امّاره چنان در لابلاي دهها و صدها توجيه پنهان مي كنند كه گويي از اساس چنين سوالاتي مطرح نبوده است. برخي ديگر براي گريز از پيامدهاي بعدي اين سوالات خود را به جاده خاكي زده، جوابهايي باب ميل نفس خود براي اين سوالات پيدا نموده با چسب فرضيه هاي علمي و به زور بازيهاي لفظي به ريش اين سوالات مي بندند.

عامل دروني دوم كه آدمي را به تحقيق درباره اصول دين سوق مي دهد،‌ عقل است. زماني كه آدمي با احتمال وجود خدا و نبوت و معاد روبرو مي شود، از خود مي پرسد: اگر خدا حقيقتا وجود داشته باشد چه؟ اگر مدعيان نبوّت در ادعاي خود صادق باشند چه؟ اگر معادي در كار باشد چه؟ عقل مي فهمد كه اگر اين احتمالات درست باشند و انسان به آنها اعتنا نكند با ضرر فوق العاده و ابدی مواجه خواهد شد. لذا عقل براي دفع ضرر احتمالي بر خود واجب مي داند كه به دنبال تحقيق در اصول دين باشد. اگر كسي احتمال دهد كه داخل كفش او عقربي وجود دارد، به اين احتمال ترتيب اثر مي دهد، پس چگونه به اين سوال هاي فوق العاده مهم ترتيب اثر ندهد در حالي كه نفع و ضرر مربوط به اين سوال ها ، فوق العاده عظيم و ابدي است. بنابراين حس كمال جويي و نفع طلبي و حبّ ذات و حبّ كمال ذات از يك سو و حس تنفّر از ضرر و نقص از سوي ديگر عقل را برمي انگيزد كه فتوا به وجوب تحقيق در اصول دين را صادر نمايد.

در اينجا ممكن است سوال شود كه اگر پي جويي اين سوالها از يك سو فطري و از سوي ديگر فتواي عقل است، پس چرا عده زيادي هيچ گاه دنبال تحقيق در اين وادي نيستند؟

حكما در جواب گفته اند آدمي تا فايده ی چيزي را تصديق نكند، اقدام به آن نمي كند. پس اگر در موردي دو امر مفيد با هم تعارض پيدا كنند، انسان دنبال آن موردي مي رود كه نفع آن را بر نفع ديگري ترجيح مي دهد. به همين علت برخي با اينكه ضررهاي اعتياد به مخدّرات را مي دانند، باز آن را استعمال مي كنند چون در ذهن خود منافعي براي آن توهم نموده و منافع آن را بيشتر از ضررش مي پندارند.

درباب تحقيق در اصول دين نيز بسياري از افراد به علت تصور سرسري منافع آن و در مقابل ، تصور غليظ منافع دنيايي، دنبال دنيا رفتن را ترجيح مي دهند. اگر منافع تحقيق در اصول دين و ضررهاي ترك آن براي اين گونه افراد به درستي شرح داده شود و فضاي ذهن آنها را پر كند، در آن صورت دنبال اين كار مهم خواهند رفت. اكثر مردم در اين وادي مانند كودك بيماري هستند كه از داروي تلخ گريزان است، چون تصور درستي از منافع دارو ندارند. اگر مرگ براي چنين كودكي تصوير شود و ربط بين نخوردن دارو و مرگ براي او بيان شود، او نه تنها از خوردن دارو فرار نخواهد كرد بلكه خود، طالب خوردن دارو خواهد بود. اگر ضرر عظيم ترك تحقيق در بنيانهاي دين نيز براي كسي به درستي معلوم شود، مشتاقانه در پي آن خواهد رفت.

حال كه ضرورت تحقيق در اركان اعتقادي دين معلوم شد اين سوال پيش مي آيد كه چگونه بايد تحقيق نمود؟

راه هاي شناخت شش مورد است كه عبارتند از: شناخت حسّی تجربي، شناخت شهودي، شناخت تقليدي از راه وحي(كتاب و سنت)، شناخت فطري و شناخت عقلي.

از بين اين راه ها آنكه حجيّت ذاتي داشته و اساس ديگر شناختها است، شناخت عقلي است و تنها اين شناخت است كه از انكار آن تناقض لازم مي آيد. شناخت حسي تجربي اكثراً ظني و كاركرد آن منحصر در امور محسوس بوده، تكيه بر شناخت عقلي دارد، شناخت شهودي نيز محتاج به معيار صدق است و معيار صدق آن عقل و وحي است.

شناخت اصول دين از راه وحي نيز دور باطل است به خصوص در اثبات وجود خدا و نبوت. شناخت تقليدي نيز مفيد يقين نبوده در اصول دين فاقد كاربرد است. شناخت فطري نيز اوّلاً محدود و ثانيا مبهم است ؛ لذا تنها راه شناخت در حيطه اصول دين ، استدلال عقلي مبتني بر قضاياي بديهي است كه حجيّت آنها ذاتي بوده از انكارش سفسطه لازم مي آيد. پس طالب دين ابتدا بايد اصول اعتقادي اديان گوناگون و دلائل قائلين آنها را ملاحظه نموده و آنها را به عقل منطقي عرضه كند و از بين آنها منطقي ترينشان را برگزيند و به اين ترتيب خود را براي هميشه از ترديد برهاند و مطمئن باشد كه ديني بهتر از آنچه او انتخاب نموده وجود ندارد. اگر پيروان تمام اديان چنين رويكردي به اصول دين داشتند و تحقيق نكرده دين خود را حق مطلق نمي پنداشتند، يقينا امروز اثري از اديان بشر ساخته چون بوديسم و هندویسم و جِینیسم و ... و ادیان الهی تحریف شده همچون يهوديت و مسيحيت و آيين زرتشت بر پهنه زمين نبود. چرا كه اصول همه اين اديان با مشكلات عقلي جدّي مواجه است. لذا در اكثر اين اديان انحرافی ، عقل مورد مذمت بوده ، و تأكيد تنها بر ايمان است ؛ در حالي كه قرآن كريم به فراواني از تعقّل و تحقيق تمجيد نموده و مردم را به تعقّل و حقيقت جويي فرا مي خواند.