(22/100112183)-   

پرسش:دين يعني چه؟

پاسخ:

فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ  ــــ پس روى خود را خالصانه متوجّه دین كن! همان فطرتى كه مردم را بر آن آفريده؛ دگرگونى در آفرينش الهى نيست؛ اين است دین استوار؛ ولى اكثر مردم نمى‏دانند (الروم:30)

دین یعنی فطرت ؛ یعنی نقشه ی انسان که بر اساس آن باید ساخته شود. لذا قبل از ورود در بحث دین، باید فطرت را شناخت.

 

ـ فطرت

درباره ی فطرت سخنان فراوانی در کتب اندیشمندان آمده ، که حتماً برخی از آنها را شما بزرگوار نیز در کتب درسی یا غیر درسی ملاحظه نموده اید. لکن آنچه از این نوشته ها و تحقیقات درباره ی فطرت رواج عمومی یافته بیشتر مربوط به گرایشهای فطری می باشد نه خود فطرت و دین فطری. همچنین ، اکثر این نوشتارها بیشتر از نگاه کلامی و برای اثبات فطرت یا از نگاه روانشناسانه و روبنایی به مطلب پرداخته اند نه از نگاه هستی شناسانه. لذا با آن مقدار معلومات از فطرت که در حدّ خود درست و ارزشمند می باشند ، نمی توان از فطری بودن کلّ دین دفاع نمود و بلکه بالاتر ، نمی توان وجود فطرت در تمام موجودات عالم را به اثبات رساند. لذا در این نوشته بر آن خواهیم بود که مسأله ی فطرت را از نگاه هستی شناسانه مورد توجّه قرار داده از این زاویه فطری بودن کلّ دین را تبیین نماییم.

قبل از این که وارد این بحث شویم ابتدا لازم است که معنای لغوی و اصطلاحی فطرت و دین را مورد واکاوی قرار دهیم تا معلوم شود که چه معنایی از دین به کدام معنا از فطرت ، فطری است.

ــ معنای فطرت

معنای اوّلی کلمه ی فطرت شکاف و شکافتن است . طبرسی  فرموده است : اصل الفطر الشّقّ ــ اصل معنای فطر ، شکافتن است و راغب اصفهانی در المفردات ، آن را شکافتن طولی معنا کرده است . این واژه در آیات قرآن کریم نیز به این معنا زیاد به کار رفته است.

اِِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ ـــ آن زمان كه آسمان شكافته شود. (الانفطار:1(

السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ كانَ وَعْدُهُ مَفْعُولاً ـــ و آسمان از هم شكافته مى‏شود، و وعده او شدنى و حتمى است. (المزمل:18)

تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا ـــ نزديك است به خاطر اين سخن آسمانها شکاف بردارند و زمين پاره شود، و كوه‏ها بشدّت فرو ريزد. (مريم:90)

صیغه های مختلف واژه ی فطرت در مقام استعمال ، معانی ثانوی نیز پیدا کرده اند. اکثر لغویین معانی ثانوی آن را خلق ، ابداع (خلقت ابتدایی و بدون سابقه) و اختراع  گفته اند . در قرآن کریم نیز مشتقّات این واژه به معنای خلق و ابداع به کار رفته است .

قُلِ اللَّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏ ـــ بگو: خداوندا! اى آفريننده آسمانها و زمين . (الزمر:46)

  قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏ ـــ رسولان آنها گفتند:آيا در خدا شكّ است؟! خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده‏. (إبراهيم:10)

وَ قالُوا أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَديداً  قُلْ كُونُوا حِجارَةً أَوْ حَديداً  أَوْ خَلْقاً مِمَّا يَكْبُرُ في‏ صُدُورِكُمْ فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعيدُنا قُلِ الَّذي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ ـــــ و گفتند: آيا هنگامى كه ما استخوانهاى پوسيده و پراكنده‏اى شديم، دگر بار آفرينش تازه‏اى خواهيم يافت؟!  بگو: شما سنگ باشيد يا آهن  يا هر مخلوقى كه در نظر شما ، از آن هم سختتر است. آنها به زودى مى گويند:چه كسى ما را باز مى‏گرداند؟!  بگو: همان كسى كه نخستين بار شما را آفريد. ( الاسراء:49 ،51)

صیغه ی فطرت ــ که در قرآن کریم در مورد خلقت خاصّ انسان به کار رفته است ــ بر وزن فِعلَة می باشد که  دلالت بر نوع  می کند ؛ لذا صیغه ی فطرت به معنی نوع خاصّی از خلقت خواهد بود.

با توجه به مطالب فوق می توان گفت که فطرت عبارت است از نوع خاصّی از خلقت که بی سابقه و همراه با نوعی شکافتن است. این معنا حتّی مورد تعابیری چون فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْض نیز جاری می باشد ؛ یعنی تمام موجودات خلقتشان به نحو شکافتن بوده است.

در اقرب الموارد از ابن عباس نقل شده که گفته است من معنی آیه ی أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْض را نمی دانستم تا اینکه دو نفر عرب بادیه نشین مرا در مورد چاهی قاضی قرار دادند. یکی از آنها چاه را برای بار اول حفر کرده بود ، ولی بعد از خشک شدن چاه ،  دیگری آن را کنده و دوباره به آب رسانده بود ؛ و حال هر کدام مدّعی بودند که چاه آب مال اوست. در ضمن این دعوا ، آنکه چاه را اوّل بار کنده بود می گفت: اَنا فطرتُها و مقصودش این بود که من آن را اوّل بار حفر کرده ام . ابن عباس می گوید من از این کلام عرب فهمیدم که معنی فطرت خلقت ابتدایی و بدن و سابقه است.

ابن عباس از این جریان  به خوبی متوجّه شده که لغت فطرت در کلام عرب به معنی خلقت ابتدایی است ، ولی متوجّه این نکته نشده که آن عرب این کلمه را در مورد چاه به کار برده است و مقصودش این بوده که من این چاه را برای اوّلین بار شکافته ام (کنده ام ).

برخی از صاحب نظران برای اینکه بتوانند معنی شکافتن را در واژه فطرت و فاطر و امثال آن  لحاظ کنند گفته اند موجودات همه با شکافتن پدید آمده اند. مثلا گیاهان از شکافته شدن دانه پدید آمده اند. إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى‏ ـــ خداوند، شكافنده ی دانه و هسته است. (الأنعام:95) ؛ و هرجانوری ــ اعمّ از گیاه و حیوان و انسان ــ ابتدا یک سلول نطفه بوده اند و در اثر تقسیمات سلولی ( شکافته شدن سلولها ) به وجود آمده اند. آسمانها و زمین نیز در ابتدا موادّی به هم پیوسته بوده اند که خداوند متعال آنها را در طول میلیاردها سال از هم باز کرده و به شکل امرزیشان در آورده است و استناد می کنند به این آیه که: أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما ـــ آيا كافران نديدند كه آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند ، و ما آنها را از يكديگر باز كرديم‏ ؟ (الأنبياء:30)

امّا باید توجّه داشت که این تحلیل از فطرت عامّ و فراگیر ، اگر چه در مورد موجودات مادّی می تواند درست و قابل دفاع باشد ، ولی در مورد موجودات مجرّد (غیر مادّی) قابل دفاع نیست. چرا که موجودات مجرّد ، فاقد اجزاء هستند و موجودی که جزء ندارد شکافتن آن به آن معنی که در مادّیات متصوّر است معنی ندارد.

بنا بر این ، معنای فطرت بعید است که آن چیزی باشد که این گونه افراد گفته اند.

ــ فطرت در نگاه حکمت متعالیه:

در حکمت متعالیه (مکتب فلسفی ملاصدرا)  اثبات می شود که همه ی موجودات عالم ، از عقل اوّل( مخلوق اوّل ) گرفته تا مادّه ی اولی  وجود رابطند ، نه وجود مستقلّ ؛ یعنی مخلوقات عالم ، بدون در نظر گرفتن علّتشان که خداست  عدمند ؛ و با وجود او موجودند. رابطه ی مخلوقات با خدا مثل رابطه ی صور ذهنی انسان است نسبت به خود انسان . لذا حکما گفته اند: إن صفحات نفس الأمر و صحائف الأعيان بالنسبة إلى الحق تعالى كصفحات الأذهان بالنسبة إلينا  ــــ صفحات نفس الامر و صحايف اعيان ، نسبت به او - تعالى- چون صفحات اذهان‏اند، نسبت به ما (شرح المنظومة ، ج‏1 ،ص373 و اسرار الحكم ،ص671 ). بنابر این همان طور که صور ذهنی  قائم به وجود انسانند و  بدون در نظر گرفتن انسان  وجود ندارند ، موجودات عالم نیز قائم به خدا هستند و بدون در نظر گرفتن خدا وجود ندارند . به تعبیر دیگر ، همانگونه که صور ذهنی انسان ، چیزی جز ظهور اراده ی او نبوده و خارج از مملکت وجودی او نیستند ولی در عین حال ، جزء وجود انسان هم نیستند ، مخلوقات نیز ظهور اراده ی خدا می باشند و چیزی خارج از اراده ی او نیستند ؛ امّا عین اراده ی او هم نیستند. برای مثال ، وقتی انسان سیبی را اراده می کند ، سیب در ذهن او وجود می یابد ؛ لکن این سیب از خارج وجود انسان نمی آید و خارج از وجود او نیست ؛ امّا سیب اراده هم نیست بلکه سیب است. مخلوقات نیز جدا از خدا نیستند ولی نه عین خدایند و جزء او.

خدا وجود محض ، مطلق و بدون قید و به اصطلاح قرآنی وجود احدی وصمدی است ــ صمد یعنی موجودی که تو خالی نیست ــ  و این همان وجودی است که تمام هستی را پر کرده است و هیچ موجودی از او خالی نیست . موجوداتی مثل انسان ، درخت ، فیل ، پشه ، جنّ ، فرشته و ... وجود دارند ولی  وجود نیستند . لذا نمی توان گفت انسان وجود است ؛ ولی می توان گفت انسان وجود دارد . انسان و درخت و فرشته و جنّ و... ماهیّتند نه وجود ؛ و ماهیّت به خودی خود نه اقتضای وجود دارد نه اقتضای عدم ؛ اگر به او وجود داده شود ماهیّت موجوده می شود و الّا معدوم خواهد بود . به ماهیت انسان و درخت و فرشته  وجود افاضه شده است لذا موجود شده اند ولی به ماهیّت دیو و سیمرغ و اژدهای هفت سر وجود افاضه نشده لذا موجود نشده اند. و آن که وجود را افاضه می کند خود وجود است که دارای ماهیّت نیست و خودِ وجود نیاز به علّتی ندارد ، چون معنی ندارد که گفته شود وجود به وجود آمد ؛ یا به وجود ، وجود افاضه شد.   پس خدا عین وجود است و مخلوقات متّصف به وجود و دارای وجودند ؛ یعنی مخلوقات دارای خدا هستند . وقتی گفته می شود انسان و درخت و فرشته وجود دارند ؛ این وجود همان وجود محض جاری در هستی است و آن خداست . هو معکم این ما کنتم ــــ او با شماست هر کجا که باشید

بنابر این بدون در نظر گرفتن وجود جاری در هستی (خدا) چیزی وجود ندارد و آنگاه که هستند با خدا هستند . موجودات نبودهایی هستند که با بود (خدا) هستی یافته اند ؛ لذا بود نیستند بلکه نمودند . وجود نیستند بلکه وجود نما هستند. به قول جناب مولوی ما عدمهاییم هستی ها نما ــ تو وجود مطلق و هستیّ ما.

موجودات  عالم مانند چاه هستند که در نظر اوّل  بود می نماید ولی آنگاه که با نظر دقیق به آن می نگریم می یابیم که چاه در ذات خود عدم است . چاه با خاکی که اطراف آن را احاطه کرده است وجود می یابد یا بهتر است بگوییم نمود می یابد. بدون خاک اطراف ، چاهی هم نخواهد بود .چاه به خودی خود هیچ است ، یک شکاف است ، یک عدم است ، یک نبود است ؛ امّا با خاک اطرف همین شکاف و نبود ، بود می نماید . موجودات عالم نیز چنین هستند ؛ یعنی به خودی خود ، ذاتشان تهی از وجود است ولی آنگاه که وجود محض آن را به احاطه ی قیّومی احاطه کرد ، وجود نما می شود. يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميدُ ـــــ اى مردم شما (همگى) سراپا محتاج خدایید ؛ و  تنها خداوند است كه ‏دارایی محض  و شايسته ی هر گونه حمد و ستايش است. (فاطر:15) آمدن این آیه در سوره ی فاطر خود لطیفه ای است نورانی ، که می گوید: وجود شما مخلوقات عین ناداری و فقر و تهی بودن است و خدا عین دارایی و غِنی و صمدیّت است . و فطرت همین خلقت خاصّ چاه گونه می باشد که گاه از آن به وجود ظلّی نیز تعبیر می شود چرا که ظلّ( سایه ) نیز در واقع عدم نور است ، ولی در نگاه عرفی و غیر دقیق ، انسان آن را چیزی می پندارد . ظلّ (سایه ) با وجود نورِ اطرافش نمود پیدا می کند و اگر نوری نباشد سایه ای نیز خواهد بود. ولی ما انسانها اکثراً از نور اطراف سایه ، که وجود است ، غفلت می کنیم و سایه را که نبود است بود تلقی می کنیم . این سایه در عین این که خود نبود است ولی بود نماست ؛ لذا ما می توانیم با دیدن سایه به صاحب سایه پی ببریم . یا با نظر دقیقتر ، بهتر است بگوییم : ما با ندیدن سایه می توانیم صاحب سایه را ببینیم ؛ چون سایه عدم نور است و عدم نور دیده نمی شود. ما آنگاه که خیال می کنیم سایه را می بینیم در واقع داریم نور اطراف آن را می بینیم ولی از این امر غافلیم . ما با هر موجودی خدا را می بینیم چرا که وجود اشیاء از آنِ خداست ، ولی  ما از این امر در غفلتیم و انبیاء آمده اند تا با تعالیم دینی ما را از دیدن سایه که شکافی است در محیط پر از نور به دیدن خود نور متوجّه کنند. اینکه خداوند متعال فرمود: اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (النور:35) ، و فرمود: أَ لَمْ تَرَ إِلى‏ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساكِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَليلاً ـــــ آيا نديدى چگونه پروردگارت سايه را گسترده ساخت؟! و اگر مى‏خواست آن را ساكن قرار مى‏داد ؛ سپس خورشيد را بر وجود آن دليل قرار داديم (الفرقان:45) ، نزد اهل حکمت باز اشاره به همین حقیقت متعالی است.

بر این اساس ، می گوییم تمام مخلوقات مانند چاه و مانند سایه وجود فطری دارند ؛ یعنی همانگونه که چاه و سایه ، بودشان عین نبودشان می باشد و با وجود دیگری نمود یافته اند ، مخلوقات نیز عین نبود و شکاف می باشند که با وجود محض ، ظهور و نمود می یابند. همچنین موجودات ، نظیر صور ذهنی انسان می باشند ؛ یعنی همانطور که بود صور ذهنی بند به اراده ی انسان است و بدون اراده ، قالب تو خالی بیش نیستند ، مخلوقات نیز بدون اراده ی خدا ماهیّاتی تو خالی اند و با وجود خداست که موجود می شوند. لذا تمام وجود مخلوقات آیه ی خدا و خدانماست. امّا اکثر انسانها همانگونه که سایه و چاه را وجودات مستقلّی قلمداد می کنند ، خود و دیگر مخلوقات را هم موجود مستقلّ می پندارند و از وجود مفطور خویش دور افتاده اند و هر چه انسان از هویّت سایه وار خویش به دور باشد ، روشن است که خدا را هم نخواهد دید ، کما اینکه اگر از خدا غافل شود ، هویّت سایه وار خود را در نخواهد یافت. لذا حضرت نور السّموات و الارض فرمود: وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون‏ ـــــ و نباشيد همچون كسانى كه خدا را فراموش كردند و خدا نيز آنها را به خود فراموشى گرفتار كرد ، آنها فاسقانند. (الحشر:19)

ــ کلّ دین فطری است.

حال بر می گردیم به دین ، تا ببینیم فطری بودن دین به چه معناست. دین الهی از یک سو در حقیقت چیزی نیست مگر نقشه ی وجودی انسان کامل ؛ لذا اهل بیت (ع) خود را قرآن و دین مجسّم معرّفی می نمودند. لذا دین ، حدّ و حدود وجود سایه ای انسان را به او می نمایاند و او را به هویّت سایه ای و چاهی و مفطور خود متوجّه می کند تا از غفلت به در آمده هویّت سایه وار و چاه گونه ی خود را وجود مستقلّ نپندارد. همانگونه که ما در متن فوق پرده از راز چاه و سایه برداشتیم و نشان دادیم که بر خلاف نگاه عرفی ، این دو امر ، نمودند و نه بود ؛ پس آنچه ما گفتیم فطری بود ؛ یعنی حقیقت سایه و چاه را نشان داد که بودشان عین نبودشان بود. دین نیز فطری است ؛ یعنی هویّت سایه وار و چاه گونه ی انسان را به او می نمایاند.

از سوی دیگر ، انسان کامل ، وجه الله و مظهر تامّ اسماء الله می باشد و دین ، نقشه ی وجودی اوست. لذا دین ظهور وجه الله و اسماءالله می باشد. و وجه الله و اسماء الله ، که به وجهی عین ذات خدا می باشد ، همان حقیقتی است که در کلّ مخلوقات جاری است ؛ لذا فرمودند: وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الَّذِي مَلَأَ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ ــــ خدایا! از تو می خواهم به حرمت اسم احد و صمدت که ارکان هر چیزی را پر نموده است. (بحارالأنوار،ج95،ص 359) . لذا دین در همان حین که هویّت سایه وار انسان را به او نشان می دهد ، نور الهی تعیّن بخش هویّت سایه ای او را هم نمایان می سازد.

حاصل کلام اینکه دین در حقیقت همان اسماء الهی و نور خدا است که در قالب کلام ظهور یافته تا از یک سو حدّ و حدود قالب توخالی انسان را بنمایاند و از سوی دیگر اسماء الله را ظاهر سازد. البته این دو امر در حقیقت یکی بوده توأمان رخ نشان می دهند. همانطور که نور اطراف سایه ، هم حقیقت نوری خویش را ظاهر می کند ، هم هویّت عدمی سایه را نمایان می سازد.

پس اگر کسی مثل اهل بیت (ع) به تمام دین نائل گشت به هویّت سایه ای و چاهی خود پی برده ، متوجّه می شود که تمام هستی او بند به وجود خدا و اسماء اوست و چون بند بودن خود را به وجود محض می یابد ، او را بنده می گویند. در این صورت تمام دین برای شخص فطری خواهد بود و با تمام وجود خواهد یافت که مثلاً نماز صبح جز دو رکعت نمی تواند باشد. امّا برای کسانی که هنوز به فطرت خود بار نیافته و خود را وجود مستقلّ می پندارند ، روشن است که تمام دین وضوح فطری نخواهد داشت. برای اکثر مردم ، آنچه از دین ، بالفعل فطری شده ، این است که خالقی دارند ؛ یعنی همین اندازه هویّت خود را یافته که خودش خودش را نساخته است. در عدّه ی کثیری اصل پرستش آن خالق نیز فطری شده است ؛ یعنی یافته اند که ، نه تنها منشاء پیدایش دارند ، بلکه بقاء آنها نیز به دست همان خالق آنهاست ؛ لذا همواره در عمق وجودشان بقاء خویش را از او التماس می کنند و این یعنی پرستش. برخی بالاتر از این رفته ، یافته اند که از یک طرف نمی دانند معبودشان چه چیزی را می پسندد و از طرف دیگر یافته اند که باید نسبت به معبود خو ادب خاصّ نگه دارند ، لذا به خود اجازه نمی دهند که شکل پرستش را خودشان انتخاب کنند ؛ پس اجمالاً یافته اند که شکل پرستش نیز باید توسّط معبود بیان شود. و ... . به همین ترتیب ، هر چه انسان به حدود عدمی خویش ، که آنها را می توان عیوب ذاتی و نقص امکانی نامید ، پی می برد ، ابعاد بیشتری از دین و شریعت الهی برای او فطری می شود ، تا آنجا که شخص به فناء محض رسیده جز خدا نبیند ؛ در این صورت تمام دین برای فطری خواهد بود و چنین شخصی  فطرت بالفعل و انسان کامل خواهد گشت. در روایات اهل بیت (ع) نیز راه رسیدن به عمیقترین معرفت دینی معرفت نفس معرّفی شد ؛ و معرفت نفس یعنی یافتن هویّت سایه وار و چاه گونه ی خویش و پی بردن به عیوب ذاتی و امکانی بشر.

نبیّ اکرم (ص) فرمودند: يَا أَبَا ذَرٍّ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِعَبْدٍ خَيْراً فَقَّهَهُ فِي الدِّينِ- وَ زَهَّدَهُ فِي الدُّنْيَا وَ بَصَّرَهُ بِعُيُوبِ نَفْسِه‏ ـــــ ای ابوذر! زمانی که خدا خیر بنده ای را بخواهد ، او را ژرف اندیش در دین و بی رغبت درباره ی دنیا قرار می دهد و او را به عبوب خودش بینا می کند. (بحار الأنوار ، ج‏74 ،ص82 )

و امیر مومنان فرمودند: مَعْرِفَةُ النَّفْسِ أَنْفَعُ الْمَعَارِفِ ـــ شناخت خویشتن پر فایده ترین شناختهاست . و فرمودند: مَعْرِفَةُ الْمَرْءِ بِعُيُوبِهِ أَنْفَعُ الْمَعَارِف ــــ شناخت شخص نسبت به عیبها و نقایص خویش ، برترین شناختهاست. (تصنيف غرر الحكم و درر الكلم ،ص232 و 235)