(1/100114862)-   

پرسش:چگونه می توان با عمق دل خدا را باور كرد و اسلام را كوركورانه تقلید ننمود، مرا راهنمایی كنید. من دوست ندارم تقلید كوركورانه مخصوصا در امور دینی بنمایم، دوست دارم خودم باور كنم. مدتی است در اثر اتفاقات گوناگونی كه برایم رخ داده كمی شك كرده ام مرا راهنمایی كنید .

پاسخ:

1ـ امور دینی به دو بخش عمده تقسیم می شوند ؛ نخست معارف دینی كه مهمترین قسمت آن امور اعتقادی است كه همان اصول دین و مذهب و فروعات آن باشند و دوم دستورالعملهای الهی كه به دو بخش عمده ی احكام فقهی و اخلاقیات تقسیم می شوند.

بنا بر این ، برای تحكیم باور دینی باید در هر دو بخش كار نمود لكن اولویت با بخش اعتقادات است ؛ چرا كه اوّلاً در این بخش تقلید جایز نیست. ثانیاً اگر باورمندی شخص در این بُعد محكم و استوار شود پایبندی او به دستورالعملهای الهی افزونتر و تعبّد او به فرامین عملی خداوند متعال قویتر خواهد بود. 

2ـ مطلب دوم اینكه برای رسیدن به باور عمیق در بخش اعتقادات باید از دو جهت اقدام نمود. نخست از جهت عقل و براهین عقلی و دوم از ناحیه ی قلب و دل. اصول اعتقادی را ابتدا باید با برهان عقلی به دست آورد و به یقین عقلی رسید تا راه شكّ نظری بسته شود و آنگاه باید این باور عقلی حاصل شده را از راه تلقین به نفس و مداومت در عمل خالصانه به احكام و فرامین الهی ، به عمق دل رساند تا راه تردید عملی نیز مسدود گردد ؛ و اعتقاد دینی محكم و حقیقی  یعنی همراهی این دو گونه یقین كه یكی مربوط به عقل نظری و دیگری در ارتباط با عقل عملی است. راه كسب یقین عقلی و نظری ، برهان عقلی و منطقی و طریقه ی تحصیل یقین قلبی و عملی ، تلقین به نفس و تمرین خلوص نیّت در مقام عمل به دستورات الهی است.

3ـ مطلب دیگر كه باید به آن توجّه داشت این است كه مسائل دینی بسیار فراوانند و جز افراد بسیار اندكی توانایی آن را ندارند كه در همه ی این مسائل محقّق باشند ؛ كما اینكه در امور دنیوی نیز گریزی از تقلید عقلانی نیست. برای مثال یك پزشك در رشته خود محقّق است ولی وقتی برای ساختن خانه به مهندس رجوع می كند مقلّد اوست ؛ كما اینكه مهندس نیز هنگام مراجعه به پزشك از او تقلید می كند. امّا نكته ی ظریفی كه درباره ی تقلید اكثراً مورد غفلت قرار می گیرد این است كه هر تقلیدی ، كوركورانه و غیر عقلانی و مذموم نیست بلكه گاه ـ بر خلاف پندار عمومی كه هر تقلیدی را خلاف عقل می انگارد ـ برخی تقلیدها عین عقلانیت می باشند.

به یقین ، تقلید در جایی كه استعداد ، امكان و فرصت تحقیق وجود دارد عقلاً روا نیست ؛ از اینرو اسلام در اصول اعتقادی دین و اصول اساسی اخلاق اجازه ی تقلید نمی دهد مگر برای افرادی كه فاقد قوّه تحقیق باشند كه اصطلاحاً مستضعفین فكری نامیده می شوند. در باقی امور نیز اسلام اولویت را به تحقیق می دهد و جایی كه استعداد ، امكان و فرصت تحقیق موجود باشد حتّی تقلید از متخصّص را هم جایز نمی شمارد. امّا گاه در برخی امور امكان تحقیق برای شخص خاصّی وجود ندارد یا اگر ممكن است فرصت آن نیست ؛ چرا كه یك شخص بعید است كه بتواند متخصّص فقه و اصول و رجال و درایه و تفسیر و اخلاق و احكام و فلسفه و عرفان و سیاست و اقتصاد و روانشناسی و جامعه شناسی و ... باشد ؛ لذا حتّی محقّق ترین و خوش فكرترین افراد نیز در پاره ای از امور چاره ای جز رجوع به اهل تخصّص ندارند ؛ و این حكم عقل است كه جاهل و غیر متخّصص باید به عالم و متخصّص رجوع نماید ؛ چرا كه در عمل جاهلانه امكان خطا و اشتباه بسیار بیشتر از عمل مقلّدانه ای است كه به تقلید از متخّصص انجام می گیرد. لذا در مواردی كه حقیقتاً امكان یا فرصت تحقیق نیست تقلید از متخصّص حكم عقل است ولی در تقلید عالم از جاهل و جاهل از جاهل ، به یقین خیری نیست و چنین تقلیدهایی هموراه مذموم می باشند.

4ـ امّا برای ورود به وادی تحقیق در اصول اعتقادی اسلام (اصول دین) ابزار اساسی ، تفكّر عقلی و منطقی است ؛ لكن تفكّر بدون مطالعه چندان مؤثّر نبوده مثل بنّایی بدون مصالح كافی است كه موجب می شود ساختمانی ناقص پدید آید. لذا اهل تحقیق همواره اهل مطالعه نیز هستند ؛ ولی باید توجّه داشت كه هر مطالعه ای و مطالعه ی هر كتابی ، انسان را محقّق نمی كند. كتابهایی انسان را در مسیر تحقیق قرار می دهند كه نویسندگان آنها خود محقّق بوده و كتاب خود را به منظور سوق دادن خواننده به مسیر تحقیق نوشته باشند. برای مثال كتب شهید مطهری عمدتاً دارای این ویژگی بارز می باشند كه هم محقّقانه نوشته شده اند هم مخاطب ایشان عمدتاً قشر دانشگاهی بوده و غرض ایشان از طرح آن مباحث رشد دادن قوّه ی تحقیق خواننده بوده است. لذا اكثر اهل تحقیق بر این باورند كه مطالعه ی مجموعه آثار ایشان و بخصوص چهار جلد اوّل مجموعه آثار شهید مطهری می تواند نقش عظیمی در بیدار نمودن قوّه ی تفكّر و تحقیق در حقیقت جویان داشته باشد. از اینرو پیشنهاد می شود كه مسیر تحقیق خود را از مجموعه آثار این محقّق و متفكّر منصف شروع بفرمایید. یكی دیگر از بارزترین ویژگیهای آثار این شهید راه تحقیق این است كه ایشان در هر مساله ای نظرات دیگران را هم با دقّت و حفظ امانت نقل كرده مورد بررسی عقلی قرار می دهد لذا خواننده ی آثار ایشان در روند مطالعه ی این آثار ، تسلّط بالایی نسبت به نظرات اندیشمندان شرق و غرب نیز پیدا می كند.

5ـ در خاتمه برای شروع باب مطالعه و تحقیق ، چند مقاله ی تحقیقی در باره ی اصول اعتقادی نیز خدمت حضرت عالی ارائه می شود.

مقاله ی نخست: خداشناسی 

ـ سطوح مختلف تصوّر خدا

الف. ابتدایی ترین فهمی كه خداباوران از خدا دارند ، تصویر خدای خالق و ایجاد كننده است ؛ خدایی كه وجودش بر اساس ساده ترین براهین ، یعنی برهان حدوث قابل است. هر انسان خالی الذهنی ، كه ذهنش آلوده به شبهات نگشته ، وقتی به موجودات مورد درك خود نظر می كند در می یابد كه این موجودات حادث و نوظهور می باشند ؛ یعنی زمانی نبودند و اكنون هست شده اند. از طرفی عقل حكم می كند كه هیچ موجود حادث و نوپدیدی نمی تواند سرخود به وجود آید ، بلكه حتماً مُحدِث و پدیدآورنده ای می خواهد. پس این موجودات حادث و نوپدید ، مُحدِث و پدید آورنده ای دارند كه خداباوران این پدید آورنده را خدا می نامند. این برهان ، ساده ترین دلیلی است كه هر صاحب عقلی آن را می فهمد و می داند ؛ البته ممكن است بسیاری افراد از بیان این برهان در قالب كلمات ناتوان باشند ولی این ناتوانی عملی دلیل بر ندانستن نیست. 

ب. یك مرتبه بالاتر از این تصویر از خدا ، تصویر خدای خالقی است كه بعد از خلق عالم ، آن را به حال خود رها نكرده بلكه گردش عالم را هم در اختیار دارد. كسانی كه خدا را اینگونه تصوّر می كنند افزون بر برهان حدوث از برهان حركت نیز برای اثبات وجود او بهر برده برده چنین استدلال می كنند كه: خورشید و ماه و ستارگان و كهكشانها و دیگر موجودات عالم و در كلّ همه عالم مادّه در حركت و تكاپو است ؛ و هر حركتی مُحَرّك (حركت دهنده) می خواهد. پس این عالم ، حركت دهنده ای دارد كه خداباوران نام او را خدا نهاده اند.

پ. تصویر عمیقتر و كاملتر از دو تصویر پیشین ، تصویر خدای خالق و گردانده ای است كه ناظم هستی نیز می باشد و دارای علم و حكمت بی مانندی است. كسانی كه چنین دریافتی از خدا دارند افزون بر دو برهان سابق ، از برهان نظم نیز برای اثبات وجود وی كمك گرفته می گویند:جهان پدیده ها با این همه گوناگونی موجودات و حركات ، دارای هماهنگی و نظم حیرت آوری است كه نظمهای پدید آمده توسّط دانشمندان و نوابغ بشری در مقابل آن هیچ بوده و تنها اقتباس بسیار ناقصی از آن نظم شگرف است. و هر نظمی نیازمند ناظمی عالم و حكیم است. پس عالم با نظمی چنین عظیم و شگرف یقیناً ناظمی بسیار عالم و حكیم دارد كه در فرهنگ خداباوران ، خدا نامیده می شود.

ت. تصویر عمیقتر و دقیقتر از تصویر خدای ناظم و عالم و حكیم ،  تصویر خدایی است كه كمال مطلق ، علم مطلق ، قدرت مطلق ، حیات مطلق ، رحمت مطلق ، زیبایی مطلق و ... است. خدایی با این وی‍‍ژگی ها برای كسانی است كه خود را به نیكی شناخته و از مجرای وجود خویش خدا را یافته اند. اینان وقتی به خود نظر می كنند می یابند كه با تمام وجود عاشق كمال مطلق ، علم مطلق ، رحمت مطلق ، زیبایی مطلق ، قدرت مطلق و ... می باشند ؛ لذا هر چه علم و قدرت و زیبایی و ... داشته باشند باز میل به بیشتر از آن دارند ؛ اینان در می یابند كه از عمق وجودشان عاشق علم و قدرت و زیبایی و ... مطلق هستند و به كمتر از مطلق راضی نمی شوند. از اینجا می فهمند كه پس علم و قدرت و زیبایی و ... مطلق در عالم هستی وجود دارد ؛ چون عاشق و معشوق ، مثل بالا و پایین و راست و چپ ،  دو مفهوم متضائف هستند كه وجود یكی بدون دیگری ممكن نیست. اگر بالایی هست پس پایینی نیز وجود دارد ؛ طرف راست بدون  طرف چپ معنی ندارد ؛ عاشق نیز بدون معشوق نمی توان وجود داشته باشد. بنا بر این اگر علم و كمال و قدرت و حیات و زیبایی مطلق ، معشوق ماست و ما عاشق این امور هستیم ، پس این امور یقیناً وجود دارند چون عشق ما به این امور بالفعل موجود است. و چون وجود دو یا چند نامحدود ممكن نیست لذا همه ی این اوصاف نامحدود باید اوصاف یك وجود نامحدود باشند كه خدا نامیده می شود.    

ث. تصویر آخر از خدا ،تصویر خدای واجب الوجود می باشد كه خود دارای سطوح چندگانه ای است كه پرداختن به تك تك این سطوح نیازمند مقاله ای بسیار طولانی است لذا در ادامه ای بحث تنها به حدّ متوسّطی از این تصویر می پردازیم.

 
ـ تصوّر خدا از منظر حكما

برای ورود به اصل این بحث نیاز به مباحث فلسفی مقدّماتی و نسبتاً سنگینی است كه چاره ای جز طرح آنها نیست ؛ لكن سعی می شود این مباحث همراه با مثال و در سطح پایینی مطرح شوند.
وجود و ماهیّت
انسان وقتی به درک اشیاء اطراف خود نائل می گردد ، دو مفهوم هستی و چیستی را از آنها ادراک می کند. برای مثال انسان از درک درخت ، ستاره ، آب ، عقل ، اراده و امثال اینها اوّلاً می فهمد که این امور وجود دارند. ثانیاً متوجّه می شود که این امور ، عین هم نیستند و باهم تفاوتهای ذاتی دارند. یعنی می فهمد که آب و ستاره و درخت و عقل و اراده و ... غیر از همدیگرند ولی همگی در وجود داشتن اشتراک دارند. همچنین انسان با اندکی تعمّق درمی یابد که نسبت وجود به همه ی این امور به یک نحو است ؛ لذا گفته می شود: درخت وجود دارد ، آب وجود دارد ، عقل وجود دارد ، اراده وجود دارد. همینطور با تعقلی عمیقتر ادراک می کند که مفهوم وجود در تمام این قضایا(جملات خبری) یکی است لذا صحیح است که برای همه موارد یک وجود نسبت داده شده و گفته شود: درخت و آب و ستاره و عقل و اراده وجود دارند. از همین جا دو مفهوم وجود و ماهیّت برای انسان حاصل می شود ؛ یعنی انسان متوجّه می شود که درخت بودن ، آب بودن ، عقل بودن و اراده بودن غیر از وجود داشتن است و الّا صحیح نبود که یک وجود را در آن واحد به چند موجود نسبت داد ؛ چرا که این موجودات ، تفاوت ذاتی با یکدیگر دارند. پس اگر وجود درخت عین خود درخت ، و وجود عقل عین خود عقل بود نمی شد گفت : درخت و عقل وجود دارند چون در آن صورت لازم می آمد که درخت و عقل یک چیز باشند. بنا بر این ، فلاسفه بین وجود و اموری مثل درخت بودن ، آب بودن ، عقل بودن و اراده بودن که باعث تفاوت موجودات از همدیگر می شوند ، تفاوت قائل شده ، این امور را ماهیّت(چگونگی) موجودات نامیدند.
ـــ واجب الوجود و ممکن الوجود.
انسان بعد از پی بردن به این دو وجه در موجودات عالم ، باز متوجّه می شود که ماهیّت یک موجود ، بدون وجود نمی تواند تحقق خارجی پیدا کند. ماهیّتها مثل قالبهایی هستند که اگر محتوی وجود باشند موجود می شوند و اگر خالی از وجود باشند قالبهایی صرفاً ذهنی خواهند بود. مثل سیمرغ ، دیو ، اژدهای هفت سر و امثال آنها که ماهیّاتی هستند بدون وجود و قالبهایی هستند بدون محتوا. بنا بر این ، ماهیّت گاه موجود است مثل درخت ، انسان ، عقل و ... و گاه معدوم است مثل سیمرغ ، دیو و ... . همچنین ممکن است ماهیّتی در زمانی موجود و در زمانی دیگر معدوم باشد مثل انواع دایناسورها که روزی موجود بودند ولی اکنون تحقق خارجی ندارند ؛ یا مثل انسان که روزگاری وجود نداشت و اکنون موجود است. فلاسفه از این خصلت ماهیّت ، مفهوم دیگری انتزاع نموده آن را امکان نامیده اند. بنا بر این ، موجودات دارای ماهیّت ، همگی دارای امکان بوده ، ممکن الوجود هستند ؛ یعنی ممکن است تحقق خارجی داشته باشند و ممکن است تحقق خارجی نداشته باشد. به عبارت دیگر ، برای هر ماهیّتی ، فرض عدم جایز است همانطور که برای هر ماهیّتی فرض وجود نیز جایز است. برای مثال می توان نبود انسان یا ملائک یا عالم مادّه را فرض نمود ؛ کما اینکه فرض وجود برای سیمرغ و دیو بلامانع است. بر این اساس ، ممکن الوجود را تعریف کرده اند به موجودی که نسبتش به وجود و عدم یکسان است.
امّا برعکس ماهیّات ، که نسبتشان به وجود و عدم یکسان است ، خود وجود همواره تحقق خارجی دارد و محال است که موجود نباشد. چون از فرض نبود وجود ، تناقض لازم می آید ؛ چرا که وجود ، نقیض عدم است ؛ پس محال است وجود معدوم شود. فلاسفه از این خصلت وجود ، مفهومی به نام وجوب انتزاع نموده اند. بنا بر این ، واجب الوجود یعنی موجودی که عین وجود بوده فاقد ماهیّت است ؛ لذا عدم بردار نیست. به عبارت دیگر واجب الوجود یعنی وجود خالص ، بدون هیچ قالب و قید و حدّی. لذا وقتی گفته می شود واجب الوجود عبارت است از وجود محض و صرف و نامحدود مراد این است که او وجود خالص و بدون ماهیّت است. چرا که ماهیّت ، قالب و حدّ موجودات است. پس موجود فاقد ماهیّت یعنی موجود بدون حدّ (نامحدود) . بنا بر این ، نامحدود را نباید به معنی بی انتها یا بی نهایت گرفت.
حاصل مطلب اینکه خدا از نظر حکما و متکلّمین اسلامی عبارت است از وجود محض ، صرف ، خالص و بدون ماهیّت(نامحدود) ؛ که واژه ی واجب الوجود ، بار تمام این معانی را به دوش می کشد. مقابل واجب الوجود ، ممکن الوجود می باشد که عبارت از موجودی است که عین وجود نبوده برای تحقق خارجی نیازمند وجود است.
ـــ ملاک احتیاج به علّت
از مطالب پیشین روشن شد که نسبت ممکن الوجود به وجود و عدم یکسان است. پس ، تا وجود به ماهیّت اعطا نشده موجود نخواهد شد ؛ بنا بر این ، امکان ، كه همان نه اقتضاء وجود داشتن و نه اقتضاء عدم داشتن است ، علّت احتیاج به علّت می باشد ؛ و کار علّت ، وجود دادن به ماهیّت و خارج نمودن او از حالت تساوی نسبت به وجود و عدم است. امّا کیست که بتواند به ماهیّت وجود دهد؟ روشن است که ماهیّات نمی توانند به یکدیگر وجود دهند ، چون خودشان محتاج وجود دهنده هستند ؛ بنا بر این ، تنها کسی که می تواند به ماهیّت وجود دهد خودِ وجود است ؛ چون تنها وجود است که خودش عین موجودیّت بوده نیازمند به وجود دهنده نیست. از اینرو سزا نیست که پرسیده شود : پس به خودِ وجود ، چه کسی وجود داده است؟ کما اینکه سزا نیست گفته شود: خدا وجود دارد. چون خدا (واجب الوجود) عین وجود است نه اینکه چیزی است که وجود دارد. این ماهیّات و ممکن الوجودها هستند که وجود دارند. یعنی ماهیّاتی هستند که به آنها وجود داده شده است. لذا در مورد خدا می توان گفت: خدا وجود است ، امّا در مورد ممکن الوجودها نمی توان چنین تعبیری را استعمال نمود. لذا نمی توان گفت: انسان وجود است ؛ درخت وجود است و ...

ـ براهین اثبات وجود خدا (واجب الوجود)
اقسام برهان
براهین به طور کلّی بر سه قسمند.
 
برهان اِنّی: که در آن از معلول به علّت پی برده می شود ؛ مثلاً از وجود دود بر وجود آتش استدلال می شود. این برهان از نظر منطقی پایین ترین حدّ یقین آوری را داراست. لذا فلاسفه اسلامی ،که در پی یقین صد در صدی هستند ، در اثبات وجود خدا از آن استفاده نمی کنند ؛ ولی متکلمین اسلامی که در صددند متناسب با فهم تمام اقشار بشری ، برهان اقامه کنند ، از این قسم برهان نیز استفاده می کنند.
برهان لِمّی: که در آن از وجود علّت بر وجود معلول استدلال می شود. این قسم برهان مفید یقین صد در صدی بوده ، خدشه ناپذیر است ؛ لکن از آنجا که مراد از خدا ، واجب الوجود(وجود صرف و بدون علّت) است ، این برهان برای اثبات وجود خدا کاربرد ندارد.
برهان از راه ملازمات عامّه: در این قسم برهان ، نه از علّت به معلول پی برده می شود نه بالعکس ؛ بلکه از وجود یکی از دو امر که ملازم یکدیگرند بر وجود امر دیگر استدلال می شود. برای مثال گفته می شود: اینجا طبقه بالای ساختمان است ؛ طبقه بالا وقتی معنی دارد که طبقه پایینی باشد. پس زیر این طبقه ، طبقه ی پایینی نیز هست. در این استدلال ساده ، بالا نه علّت پایین است نه معلول آن. بلکه بالا و پایین ، همواره باهم بوده ، ملازم همند. همه ی براهینی که فلاسفه اسلامی در فلسفه به کار می برند از این سنخ اند ؛ که یقین آوری آن حتّی از برهان لمّی هم بالاتر است. براهین سطوح بالای اثبات وجود خدا نیز از این قسم هستند.
اقسام خداجویان.
طالبان اثبات وجود خدا از نظر سطح ادراک پنج گروهند:
 
عوام مقلّد: که فاقد قوّه ی استدلال بوده ، وجود خدا را به تقلید از دیگران می پذیرند ؛ البته اینها براهین ساده ای چون برهان حدوث را می دانند ولی قادر به بیان آن نیستند.
عوام محقّق: که وجود خدا را با براهینی سطح پایین چون برهان نظم ، برهان حدوث و برهان حرکت پذیرفته اند.
خواصّ: که وجود خدا را با براهینی یقینی ولی به نوعی با توجّه به خلق او اثبات می کنند. خود این گروه نیز درجاتی دارند.
خاصّ الخواصّ: که در اثبات وجود خدا ، هیچ نظری به مخلوق نداشته از متن وجود ، بر وجود خدا استدلال می کنند.
اخصّ الخواصّ: که وجود خدا برایشان بدیهی بوده ، بی نیاز از اقامه برهانند ؛ و اگر برهانی می آورند برای دیگران است.
در مباحث سابق به برهان حدوث ، برهان حركت ، برهان نظم و برهان عشق یا حبّ اشاره ای شد ، كه متناسب با سطح عوام محقّق و خواصّ بودند ، حال به برهان وجوب و امكان و برهان صدّیقین می پردازیم كه از نظر یقین آوری در مراتب بالاتری قرار دارند.

ــ برهان وجوب و امکان
مقدّمات این برهان در عین این که بدیهی اند ولی تصوّر موضوع و محمول آنها ممکن است برای برخی افراد دشوار باشد. تقریر برهان وجوب و امکان چنین است.
ــ تقریر برهان ،مبتنی بر محال بودن تسلسل علل.
شکّی نیست که خارج از وجود ما موجودی هست. چون انکار این امر منجر به سفسطه می شود. 2ـ این موجود ، بنا به فرض عقلی از دو حال خارج نیست. یا واجب الوجود (عین وجود) است یا عین وجود نبوده ، ممکن الوجود می باشد که نسبتش به وجود و عدم یکسان است. 3ـ اگر این موجود عین وجود بوده ، واجب الوجود است ، مطلوب ثابت است ؛ امّا اگر ممکن الوجود بوده نسبتش به وجود و عدم یکسان است ؛ برای موجود شدن محتاج علّت(وجود دهنده) است. 4ـ حال علّت آن نیز یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود. اگر واجب الوجود باشد ، مطلوب ثابت است ؛ امّا اگر ممکن الوجود باشد ، خود آن علّت نیز محتاج علّت دیگری است. به این ترتیب بحث منتقل می شود به آن علّت سوم و فرضهای قبلی در مورد آن نیز جاری می شود. همینطور بحث منتقل می شود به علّت چهارم و پنجم و... . 5ـ و چون تسلسل علل عقلاً محال است بنا بر این ، این سلسله ی علل نمی تواند بی نهایت باشد ؛ بلکه باید در جایی به علّتی برسیم که فوق آن علّتی نباشد. که آن همان واجب الوجود است.
ــ تقریر برهان بدون ابتناء به محال بودن تسلسل.
1ـ شکّی نیست که ممکن الوجودهایی هستند. 2ـ اگر مجموعه ی همه ممکن الوجودها را یکجا فرض کنیم به نحوی که هیچ ممکن الوجودی خارج از این مجموعه باقی نماند ، باز عقل حکم به ممکن الوجود بودن کلّ این مجموعه خواهد نمود. چون از اجتماع تعداد زیادی ممکن الوجود که همگی محتاج به علّت هستند ، واجب الوجود ، درست نمی شود. حتّی اگر تعداد اعضای این مجموعه بی نهایت باشند باز کلّ مجموعه ، ممکن الوجود خواهد بود. 3ـ پس کلّ مجموعه ی ممکن الوجودها ، محتاج علّت است. 4ـ حال، علّت این مجموعه یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود است. 5ـ امّا ممکن الوجود نمی تواند علّت این مجموعه باشد ؛ چون طبق فرض ما ، همه ی ممکن الوجودها داخل این مجموعه هستند و خارج از این مجموعه ، ممکن الوجودی نیست که علّت این مجموعه باشد ؛ پس لاجرم ، علّت این مجموعه واجب الوجود است.
ـ برهان صدّقین
برهان صدّقین که خالص ترین براهین است تقریرات فراوانی دارد که به برخی از آنها به اجمال و بدون توضیح اصطلاحات اشاره می شود. فهم عمیق و درست این براهین نیازمند تبحّر در حکمت متعالیه(مکتب فلسفی ملاصدرا) است.
تقریر اوّل
1ـ انکار واقع مساوی با سفسطه است ؛ لذا شکّی نیست که واقعیّتی هست. 2ـ واقع نقیض عدم است. 3ـ بنا بر این ، اصل واقعیّت ، عدم بردار نیست.. 4ـ چیزی که عدم بردار نیست واجب الوجود است. 5ـ پس واجب الوجود موجود بوده حاقّ واقع است.
تقریر دوم
ـ وجود ، حقیقت واحد اصیل است. 2ـ حقیقت وجود ، نقیض عدم است ؛ لذا عدم بردار نیست. 3ـ پس حقیقت واحد وجود ، واجب الوجود است.
تقریر سوم
وجود یا مستقلّ است یا رابط. 2ـ به علم حضوری شکّی نیست که وجود خود من ، وجود رابط است نه مستقلّ. 3ـ وجود رابط ، بدون وجود مستقل معنی ندارد. 4ـ پس وجود مستقلّ موجود است.

نحوه ی انتزاع اسماء خدا از ذاتش
طبق مباحث سابق معلوم شد که خدا یعنی وجود محض ، صرف ، بدون هیچ قید و حدّی ؛ و ثابت شد که چنین خدایی محقّق و موجود است. و روشن است که چنین وجودی ترکیب بردار نخواهد بود ؛ چون هر ترکیبی مستلزم نوعی دو گانگی است. و دوگانگی فرع بر وجود وجه تمایز است. و هر وجه تمایزی قید است. پس لازمه ی مرکّب بودن وجود محض ، مقیّد بودن است. و این خلف و تناقض است. چون مقیّد بودن یعنی غیر محض بودن که نقیض محض بودن است.
پس وجود صرف ، منزّه از هر گونه ترکیب است. چه ترکیب خارجی ، چه عقلی و چه وهمی. و چنین وجودی عین وحدت و یگانگی است. لذا از صرافت و وجوب وجود خدا ، اسم الاحد انتزاع می گردد.
همچنین چنین وجودی دوّمی بر نمی دارد. چون لازمه ی دومی نیز دوگانگی و تمایز و مقیّد بودن است. پس او دومی بردار نیست ؛ لذا واحد است. به این ترتیب اسم الواحد از ذات خدا انتزاع می شود.
و چون وجود محض زوال و عدم نمی پذیرد لذا او همواره ثابت است. و از اینجا اسم الثابت و الحقّ برای او انتزاع می گردد. چرا که حقّ نیز به معنی ثابت است.
و چون وجود محض به خودی خود ظهور دارد و ظهور ماهیّات نیز با اوست او را نور گفته اند. چون نور خود عین روشنی بوده دیگر امور را نیز روشن می کند.
و چون او نزد خود حاضر است و همه ی موجودات در محضر اویند او را عالِم و علیم گویند. چون علم یعنی حضور چیزی نزد چیز دیگر.
و چون هر مطلقی احاطه ی وجودی بر مقیّد دارد ، خدا را محیط نامند.
و چون وجود مقیّد در پیدایش و بقائش بند به وجود محض است خدا را قیّوم گویند.
و چون نامحدود است ، کرانه ندارد ؛ لذا صمد است.
و چون وجود محضی غیر او نیست لذا کسی نیست که شکست دهنده ی او باشد پس عزیز (شکست ناپذیر) است.
و چون از وجود نامحدود و بی کرانه چیزی جدا نمی شود پس لَم یَلِد ؛ و چون عین وجود از چیزی پدید نمی آید پس و لَم یُولَد.
و چون خلل در او و ظهوراتش نیست حکیم است.
و ...
و به همین ترتیب اسماء دیگر حقّ تعالی یک به یک از ذات واحد بسیط انتزاع می شوند. و چون آن اسماء را به تنهایی و صرف نظر از ذات لحاظ کنی صفات پدیدار شوند.
بنا بر این ، خدای تعالی یک حقیقت بیش نیست و آن وجود است. و اسماء و صفات از همین یک حقیقت انتزاع می شوند. لذا کثرتی در ذات احدی نیست. اگر کثرتی در اسماء و صفات او دیده می شود از ضعف ادراک انتزاع کننده است و الّا برای واصل به مقام احدیّت که مقام او ادنی است ، جز خدا هیچ نیست.

 برای مطالعه ی بیشتر به منابع زیر مراجعه فرمایید:

خداشناسی ، دفتر شماره ی 1 از مجموعه ی پرسشها و پاسخهای دانشجویی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها ، نوشته ی محمد رضا کاشفی
آفریدگار جهان، آیت الله مکارم شیرازی
 خدا را چگونه بشناسیم، آیت‏الله مكارم شیراز
راه خداشناسی، استاد جعفر سبحانی
اصول عقاید، استاد محسن قرائتی.
6ـ راه شناخت خدا، محمدی ری شهری
7ـ توحید، شهید دستغیب شیرازی
8ـ خدا از دیدگاه قرآن، بهشتی، محمد، بعثت تهران
 معارف قرآن (3 - 1، خداشناسی، کیهان شناسی، انسان شناسی)، مصباح یزدی، محمدتقی، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی
10ـ خدا و صفات جمال و جلال ، سبحانی، جعفر، دفتر تبلیغات اسلامی قم
11ـ توحید ، استاد شهید مرتضی مطهری(ره)
12ـ دوره پنج جلدی مقدمه ای بر جهان بینی توحیدی، استاد شهید مرتضی مطهری(ره)

مقاله ی دوم: نبوّت و امامت

1. بحث ضرورت وجود حجّت الهی (اعمّ از نبی یا امام ) در روی زمین اصالتاً بحثی است عقلی ؛ چون تا از طریق عقل ، ضرورت وجود حجّت اثبات نگردد نوبت به شرع نمی رسد. پس ابتدا باید ضرورت وجود حجّت را اثبات نمود ، آنگاه مصداق آن را تعیین کرد و پس از آن گفتار و کردار او را که شرع الهی است تبعیّت نمود. در این مرحله است که می توان به دنبال آیات و روایاتی درباره ی ضرورت وجود حجّت الهی بر روی زمین گشت. پس ابتدا مطالبی عقلی در باب وجوب وجود نبی و امام بیان کرده آنگاه روایات دالّ بر وجوب وجود حجّت الهی بر روی زمین را ذکر و در ادمه بحث می کنیم از نحوه ی دسترسی انسانها به حجّت الهی.

ـــ دلیل بر وجوب بعثت نبی

- شکی نیست که انسان دارای دو جنبه ی فردی و اجتماعی است ، و از هر دو جهت نیازهایی دارد ؛ از جهت فردی محتاج دستور العملهایی است تا بتواند در سایه ی آنها به رشد جسمی و روحی (مادّی و معنوی ) لازم برسد؛ و از جهت اجتماعی نیازمند قانون کاملی است تا بتواند نیازهای اجتماعی جامعه ی بشری را تأمین نماید و به ویژه عدالت را در اجتماع برقرار نماید.

- کسی که می خواهد برای رفع نیازهای فردی و اجتماعی و مادّی و معنوی انسان دستور العمل تجویز کند ،به حکم عقل ،باید دارای شرائط زیر باشد:

1ـ علم کامل به تمام نیازهای روحی ، جسمی و اجتماعی بشر داشته باشد؛ تا بتواند قانون و دستور العملی جامع و بی عیب و نقص وضع کند.

2ـ خودش از قانونی که وضع می کند و دستورالعملی که می دهد نفعی نبرد. چون در غیر این صورت ، قانون را به نفع خود وضع می کند.

- تنها کسی که دارای این شرائط است خداوند متعال است و بس ؛ چون او خالق بشر ، و خالق نیازهای او بوده از تمام نیازهای بشر مطلع است ؛ و هیچ نفعی هم از دستورات و قوانین نمی برد چرا که او بی نیاز محض و کمال مطلق است .

- خداوند متعال ، حکیم است ؛ و محال است حکیم موجودی را بیافریند،و در او نیازی قرار دهد ، ولی راهِ بر آوردن آن نیاز را بر روی آن موجود ببندد ؛چون این کار ، کاری عبث و لغو است ؛ و حکیم کار عبث و لغو نمی کند ؛ پس محال است خدا نیاز افراد انسانی و جامعه ی انسانی به دستور العمل زندگی مادّی و معنوی و قانون اجتماعی را بی پاسخ بگذارد.

- دو راه برای بر آوردن نیاز به دستور العمل فردی و قانون اجتماعی از جانب خدا وجود دارد ؛ 1. اینکه خدا آن دستور العمل و قانون را در ذات خود انسان قرار دهد ؛ مثل غریزه ی موجود در مورچه ها و زنبورها و ... 2. اینکه خدا آن دستور العمل و قانون را از طریقی دیگر که خارج از ذات انسان است ،در اختیار انسان قرار دهد. ما به علم حضوری  می یابیم که خداوند متعال ، دستور العمل و قانون مورد نیاز بشر را در ذات او قرار نداده است ؛ گرچه ما در درون خود یک نوع آگاهی فطری داریم ؛ ولی می یابیم که این آگاهی فطری برای برآوردن این نیازها کافی نیست ؛ این آگاهی فطری صرفا ما را بر می انگیزد که دنبال به دست دستور العملهای تکامل فردی و قوانین اجتماعی باشیم ؛  بنا بر این ، خداوند متعال باید آن دستور العملها و قوانین را از طریقی به انسان برساند ؛ که برای آن راههای متعددی قابل تصور است. مثلا ممکن است از راه ملائک آن را به تک تک افراد بشر برساند یا از راهِ انداختن یک کتاب از آسمان یا از راه تماس مستقیم خدا با همه ی انسانها یا ... یا از راه تماس خدا یا ملائک با یکی از انسانها و واسطه قرار دادن او ،پیام خود را به انسانها تعلیم دهد. همه ی این راهها ذاتاً ممکن است اما هیچکدام از این مفروضات ، به جز مورد آخر تا به حال رخ نداده است ؛ و عملا در طول تاریخ فقط همین قسم آخر رخ داده است ؛ و افرادی ادعا کرده اند که از جانب خدا برای بشر دستور العمل و قانون الهی آورده اند.

- بنا بر این ، عقل سلیم حکم می کند که سخن این مدعیان را مورد بررسی قرار دهیم ؛ چون شک نداریم که خدا باید از طریقی بشر را مورد هدایت قرار دهد. پس اجمالا باید برخی از مدّعیان نبوت در ادعای خود صادق باشند؛ و الّا لازم می آید که خدا نیاز انسان را بی پاسخ بگذارد ؛ و این خلاف حکمت خداست.

تا اینجا معلوم شد که برخی از مدعیان نبوت به یقین در ادعای خود صادقند ؛ و واقعا از جانب خدا آمده اند ؛ اما تشخیص مصداق واقعی نبی از بین مدعیان نبوّت خود راهی دیگر می طلبد. و اساسی ترین راه شناخت نبی معجزه است . مدّعی نبوت ادعا می کند که با خدا در ارتباط است ؛ و از جانب او پیام آورده است ؛ و عقل حکم می کند که خدا باید پیام رسان خود را به ما بشناساند تا ما بتوانیم مدعی واقعی را از مدعیان دروغین تشخیص دهیم ؛ و راه شناساندن او این است که نبی نشان دهد که واقعا به یک منبع علم و قدرت مطلق متصل است ؛ لذا او باید آثاری منحصر به فرد از خود نمایان سازد که حکایتگر اتصال او به منبع علم و قدرت مطلق باشد ؛ به عبارت دیگر او باید امضای خدا را به همراه خود داشته باشد ، امضایی که به هیچ وجه قابل جعل نیست. و آن اثر منحصر به فرد یا امضای الهی همان معجزه است که مدعیان دروغین نبوت از انجام آن ناتوانند. و معجزه بر سه قسم است ؛ معجزه فعلی ، معجزه صفاتی و معجزه ی قولی . یعنی معجزه نبی یا باید از سنخ عمل بیرونی باشد مثل زنده کردن مردگان یا اژدها نمودن عصا و...  یا باید از سنخ صفات درونی باشد مثلا نبی باید خلقیّاتی خارق العاده داشته باشد که بروز آن از افراد عادی ، عادتا محال باشد ؛ یا باید از سنخ کلام و سخن باشد ؛ یعنی نبی سخنانی بگوید که گفتن آنها برای افراد عادی غیر ممکن باشد.

معجزه عملی در درجه اوّل برای کسانی حجّت است که در زمان خود نبی زندگی می کردند ؛ و با حواس خود آن معجزات را می یافتند ؛ اما برای کسانی که آن معجزات را با حس خود درنیافته اند ، وقوع آن معجزات باید از طریق دیگری به اثبات برسد ؛ و آن طریق ،راه خبر متواتر است ؛ اخباری که به ما می رسند دو حالت دارند ؛ یا به گونه ای هستند که عقلا می توان در درستی آنها شک نمود یا به گونه ای هستند که عقل مردم در آنها به شک نمی افتد ؛ مثلا گفته شده که شخصی به نام نادرشاه وجود داشته است ؛ و در فلان تاریخ به هندوستان حمله کرده است ؛ این خبر شک بردار نیست ؛ چون تاریخ نگاران زیادی در زمان خود نادر شاه و در زمان اندکی بعد از او این وقایع را ثبت نموده اند ؛ و موقعیت مکانی و زمانی این افراد به گونه ای بوده که عادتا بعید است با هم توطئه نموده باشند که خبری جعلی را بنویسند ؛ بلکه هر کدام مستقلا یافته های خود را نوشته اند. اگر این اخبار را یک یا دو یا چند نفر اندک برای ما نقل می کردند خبر آنها برای ما یقین آور نبود ؛ اما وقتی تعداد زیادی که امکان توطئه و همدستی باهم را نداشته اند یک خبر را مستقلا و بدون این که از یکدیگر نقل کنند به ما می گویند ما یقین پیدا می کنیم که این خبر درست است ؛ چنین خبری را می گویند خبر متواتر ؛ که در منطق آن را از بدیهیات می شمارند. بسیاری از اطلاعات قطعی بشر از همین راه به دست می آید. مثلاً ما با اینکه بسیاری جاها را ندیده ایم ولی شک نداریم که وجود دارند چون خبر آنها از راه تواتر به ما رسیده است.

ما در سایه ی خبر متواتر و بلکه فوق متواتر شکی نداریم که شخصی به نام محمد ابن عبدالله (ص) در هزار و چهارصد سال قبل در مکّه ادعای نبوت داشته است ؛ و اخباری از معجزات او به ما رسیده است ؛ و تعداد زیادی از این اخبارِ بیان کننده یِ معجزه یِ او ، اخبار متواترند ؛ یعنی افراد زیادی مستقیما آن معجزه را دیده و هر کدام جداگانه آن را نقل نموده اند و با سلسله اسناد مشخّصی این اخبار به ما رسیده است ؛ لذا ما از راه خبر متواتر یقین داریم که پیامبر اسلام معجزاتی داشته است ؛ کما اینکه معجزات امیرالمومنین (ع) نیز به تواتر به ما رسیده است .

برخی از معجزات متواتر آن حضرت عبارتند از : معجزه شقّ القمر ، معجزه ردّ الشمس ،بروز خشکسالی به مدت هفت سال بر قبیله مضرّ به دعای آن حضرت ، و باریدن باران شدید به دعای آن حضرت پس از هفت سال ، شمشیر شدن چوب در دست عکاشه در جنگ بدر و در دست عبدالله بن جحش در جنگ اُحد، سخن گفتن و ناله کردن ستونی که در مسجد بود و پیامبر به آن تکیه می داد ،آنگاه که برای پیامبر منبری ساختند ، و پیامبر به جای تکیه بر آن ستون روی منبر نشستند و... ابن شهر آشوب در تاریخش چهار هزار و چهار صد و چهل معجزه از پیامبر (ص) نقل نموده است ؛ بنابر این ، با این همه اخبار زیاد ،حتی اگر تک تک معجزات آن حضرت هم متواتر نمی بود ،باز اصل صدور معجزه از آن حضرت متواتر بود ؛ در حالی که بسیاری از معجزات او به تنهایی نیز متواترند ؛ بنابراین اگر کسی در کتب تاریخ و روایات شیعه و سنی اندکی توجه نماید برایش یقین حاصل می شود که پیامبر اسلام صاحب معجزات بوده است.

معجزات صفاتی و خلقی نیز اصالتاً برای کسانی حجّت است که مدعی پیامبر ی را از نزدیک می بینند؛ اما برای کسانی که مدعی نبوت را از نزدیک ندیده اند وقتی حجّت است که گزارش آن به نحو خبر متواتر به آنها رسیده باشد ؛ و اعجاز خُلقی پیامبر اسلام با اخبار متواتر بسیار فراوان به مردم زمان ما رسیده است ؛ که طالب آن می تواند با مطالعه ی کتب روایی و کتب سیره ی نبوی از این خلقیات آگاهی یابد.گزارشات زیادی نیز در کتب تاریخ و سیره وجود دارد که عده ی زیادی با دیدن اخلاق شگفت پیامبر (ص) به او ایمان آورده و تصدیق نموده اند که هیچ انسان عادی نمی تواند تا این اندازه بر نفس خود مسلّط باشد ؛ تا جایی که کسی چندین سال پیاپی هر روز به او دشنام دهد و بر سر او زباله بریزد و او ذرّه ای ناراحتی از خود بروز ندهد ؛ در حالی که به کمک اصحاب و عشیره ی قدرتمندخود می تواند آن شخص را تنبیه کند. تاریخ پر است از اعتراف دوست و دشمن بر این که خُلق و خوی آن حضرت و به ویژه تسلط آن حضرت بر خشم و غضب در حدّ اعجاز بوده است ؛ و کسی را توان داشتن آن خلق و خو نیست . وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظیمٍ. (القلم:4)

معجزه ی قولی نیز از هر جهت حکم معجزه ی صفاتی را دارد ؛ یعنی برای حاضران حجّت مستقیم و برای غایبان از راه خبر متواتر حجّت است ؛ لذا طالب معجزه ی قولی می تواند در روایات نبوی دقت کند تا دریابد که آیا گوینده ی آنها فردی عادی بوده است یا فردی متّصل به منبع غیب.

ــ قرآن معجزه ی جاوید:

 قرآن کریم به عنوان بزرگترین و معتبرترین معجزه ی قولی پیامبر است ؛ که با تواتر بالایی به دست ما رسیده است ؛ به نحوی که از نظر تاریخی شکی نداریم که این کلمات از دهان مبارک آن حضرت خارج شده است.

این کتاب شگفت انگیز از جهات متعددی معجزه است.

1. اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت :  این جنبه از اعجاز قرآن در درجه اوّل برای کسانی حجت است که بر زبان عربی تسلط داشته و  سخن فصیح و بلیغ را هم می شناسند ؛ اما برای دیگران با واسطه می تواند حجّت باشد ؛ قرآن کریم با صراحت تمام در آیات (هود/13) ، (اسراء/88) و (یونس / 38) مبارزه طلبی می کند و از منکرین پیامبر می خواهد که اگر قبول ندارید که قرآن کلام خداست پس مشابه آن یا مشابه ده سوره یا یک سوره ی آن ــ مثلا مشابه سوره ی کوثر ــ را بیاورید ؛  اما تا کنون هیچ کس نتوانسته است حتی یک سوره ی کوچک نظیر سوره کوثر یا سوره عصر را هم بیاورد ؛ در طول تاریخ خیلی از عرب زبانان غیر مسلمان به این کار اقدام کرده اند ولی آنچه ساخته بودند در برابر فصاحت و بلاغت قرآن کریم به بازیچه  شباهت داشت.بزرگترین ادیبان عرب در طول تاریخ اعتراف نموده اند که فصاحت و بلاغت قرآن کریم فراتر از قدرت انسان عادی است ؛ بلکه تمام ادیبان عرب در مقابل فصاحت و بلاغت نهج البلاغه ، که کلام امیر المومنین (ع) است ، سر فرود آورده و آن را معجزه دانسته اند ؛ در حالی که فصاحت و بلاغت نهج البلاغه در مقابل فصاحت و بلاغت قرآن ، بسیار پایین است . لذا ما غیر عربها گرچه خودمان فصاحت و بلاغت قرآن را مستقیماً ادراک نمی کنیم ، ولی از راه اعتراف متخصصان و ادیبان عرب و بخصوص از اعتراف ادیبان عرب غیر مسلمان، یقین پیدا می کنیم که این کتاب دارای اعجاز ادبی است ؛ عقل سلیم می گوید که اگر واقعا آوردن یک سوره مثل سور قرآن ممکن بود ، حتما دشمنان اسلام در طول این هزار و چهار صد سال مشابه آن را می آوردند ؛ امروزه آمریکا و اسرائیل و دیگر کشورهای ضد اسلام سالیانه میلیاردها دلار خرج مبارزه با اسلام می کنند ؛ اگر واقعا امکان آوردن یک سوره مثل سوره های قرآن وجود داشت این کشورها  با دادن پول به ادیبان و جمع نمودن آنها در یکجا ، مشابه یک سوره را می آوردند و اسلام را شکست می دادند ؛ ولی چنین نکرده اند. حتی قرآن نمی گوید که شما حتما مشابه یک سوره را به زبان عربی بیاورید ؛ بلکه این مبارزه طلبی عامّ است؛ یعنی اگر می توانید سخنی به زبان دیگر بیاورید که فصاحت و بلاغتش در حدّ قرآن باشد. حتّی قرآن کریم نمی گوید مضمون را از خودتان بیاورید ، بلکه این اجازه را می دهد که مضمون را از خود قرآن گرفته با کلمات دیگری آن را بیان کنیم به شرط آنکه استحکام آن در حدّ قرآن باشد. بر همین اساس ، در مدّت این حدود هزار و چهار صد سال نه تنها کسی نتوانسته سوره ای مثل سور قرآن بسازد بلکه حتّی کسی نتوانسته است ترجمه ی بی عیب و نقصی از قرآن نیز ارائه دهد. چرا که ترجمه ی تمام عیار قرآن کریم نیز محال است. علاّمه طباطبایی در مورد پنج آیه ی اوّل سوره بقره فرموده است که این پنج آیه با توجّه به قواعد دستور زبان عربی ، بیش از یک ملیون معنی ظاهری دارد. و در مورد آیه ی 102 بقره فرموده اند بیش از یک میلیارد معنی ظاهری دارد. حال چگونه کسی غیر از خدا ، می تواند در نیم صفحه و بلکه در سه ، چهار سطر این همه معنی را جا دهد.

پس راه فهم اعجاز ادبی قرآن برای ما غیر عربها هم ، از راه اعتراف همه ادیبان عرب ممکن است. این یک روش عقلائی است ،که ما در هر زمینه ای که خودمان تخصص نداریم به متخصصین آن امر مراجعه می کنیم ؛ و درک آنها را برای خود حجّت می دانیم ؛ بخصوص زمانی که همه ی متخصصین یک امر در موردی اتفاق نظر دارند. مثلا اگر همه ی پزشکان بگویند که کشیدن سیگار موجب سرطان می شود ، ما یقین پیدا می کنیم که کشیدن سیگار موجب سرطان است. همچنین از ناتوانی دشمنان اسلام بر آوردن یک سوره مثل سور قرآن یقین پیدا می کنیم که آوردن مثل قرآن ــ به هر زبانی ــ محال است . مثل اینکه کسی ادعا کند که قویترین مرد جهان است ؛ و بگوید اگر در این امر شک دارید پهلوانان خود را آماده کنید تا من خودم شهر به شهر بیایم و همه را بر زمین بزنم ؛ اگر این شخص شهر به شهر گشت و هیچ کس نتوانست او را بر زمین بزند معلوم می شود که در ادعای خود صادق است ؛ قرآن کریم هزار و چهارصد سال است که شهر به شهر می گردد و مبارز می طلبد ؛ و کسان زیادی هستند که آرزو می کنند قرآن را شکست دهند ؛ ولی در این مدت همه ناکام مانده اند .

2. یکی دیگر از جنبه های اعجازی قرآن کریم ، اعجاز علمی آن است ؛ هیچ کتابی در طول تاریخ نوشته نشده است ، که بعد از گذشت مدت زمانی  با کشفیات جدید تعارض پیدا نکند ؛ کتابهای نویسندگان و دانشمندان بزرگی چون ارسطو ، افلاطون ، ابوعلی سینا ، ابوریحان بیرونی ، خواجه نصیرالدین طوسی ، گالیله ، نیوتن ، اینشتین ، ماکس پلانگ و... تنها مدت کوتاهی معتبر بوده اند ؛ و بعد از گذشت مدت زمانی برخی از حرفهای آنها نقض شده است ؛ اما قرآن چهارده قرن است که نازل شده ولی هیچ کس نتوانسته است سخنی باطل و نادرست در آن پیدا کند و هیچ کشف علمی قطعی وجود ندارد که یک آیه ی قرآن را زیر سوال ببرد؛ برای مثال دانشمندان زیادی در طول تاریخ درباره خورشید و زمین سخن گفته اند ؛ ولی بعد از مدتی سخنان آنها با مشکل مواجه شده و بطلان آن معلوم شده است ؛ قرآن کریم نیز با صراحت از حرکت زمین و خورشید سخن گفته است ؛اما به گونه ای این مطلب را بیان کرده است که در هیچ زمانی خلاف باور عمومی مردم نمی شود؛ این از اعجاز قرآن است که خدا ، نه زمین را مرکز عالم نامیده است نه خورشید را  ؛ زمانی مردم خیال می کردند که زمین مرکز عالم است ؛ کپرنیک با ردّ این عقیده گفت خورشید مرکز عالم است ؛ و گالیله گفت خورشید تنها مرکز منظومه شمسی است نه مرکز عالم ؛ ولی امروز ما با نگاه دقیق علمی می دانیم که خورشید حتی مرکز منظومه ی شمسی هم نیست ؛ خورشید و سیارات آن ،همگی دور یک نقطه ی فرضی می گردند که نزدیک به مرکز  خورشید است ؛ و تازه اگر در نظر بگیریم که خود خورشید همراه با منظومه شمسی با سرعت زیادی به دور کهکشان راه شیری می گردند متوجه می شویم که سیارات نیز عملا هیچگاه با یک مدار بسته دور آن نقطه ی فرضی گردش نمی کنند ؛ چون خود آن نقطه ی فرضی دائما در حال جابجایی است . (دقّت شود) لذا الآن معلوم می شود که چرا خدا از همان اوّل نگفت که زمین گرد خورشید می گردد ؛ چون اگر این را می گفت الآن غلط از آب در می آمد .

از این گونه ریزه کاری ها در قرآن کریم بسیار زیاد یافت می شود ؛ کتابهایی نیز در این زمینه نگاشته شده است که می توانید مطالعه نمایید . برای نمونه به چند  کتاب اشاره می کنیم : 1. قرآن ومستشرقان  2. قرآن، کتابی شگفت انگیز: مجموعه مقالاتی درباره ی قرآن و دانش مدرن ؛ گردآورنده :صلاح الدین توحیدی 3. پژوهشی در اعجاز علمی قرآن (دوجلد ) ؛ دکتر محمد علی رضایی اصفهانی 4. اعجاز عددی درقرآن کریم ؛ عبدارزاق النوفل

با جستجوی واژه ی اعجاز علمی قرآن در اینترنت هم می توانید به مقالات جالبی در این زمینه دست پیدا کنید.

3. اعجاز عددی قرآن کریم :

در قرآن کریم تعداد کلمات نیز با حساب و کتاب خاصی به کار رفته اند ؛که با جستجوی عبارت معجزه های ریاضی و عددی در قرآن در اینترنت می توانید مواردی از شگفتیهای عددی قرآن کریم را به دست آورید.

با توجه به نحوه ی نزول قرآن کریم این امر نیز از معجزات قرآن کریم است ؛ چون قرآن کریم یکجا و با برنامه ی قبلی به دست پیامبر (ص) نوشته نشده است ؛ بلکه بسیاری از آیات آن دارای شأن نزول است ؛ یعنی گاه اتفاقی می افتاد و آیه ای در رابطه با آن اتفاق نازل می شد ؛ یا کسی سوالی می کرد و آیه یا آیاتی در رابطه با آن سوال نازل می شد ؛ لذا کتابی که آیات آن به این سبک گرد آمده است ، اگر از فردی عادی باشد نمی تواند دارای چنین ریزه کاریهایی باشد که حتی تعداد کلمات آن نیز دارای حسابی ویژه باشد. برای مثال در سوره ی بقره که با الم شروع شده ، الف بیشترین ، لام دومین و میم سومین رتبه ی کاربرد را در این سوره دارد. یعنی تعداد این حروف در این سوره به ترتیب بیشتر از دیگر حروف است. در سایر سوره هایی هم که با حروف مقطّعه شروع شده اند چنین خاصّیّتی وجود دارد. یا در قرآن کریم کلمات دنیا و آخرت هر دو 115 بار آمده اند. کلمه ی شیطان با مشتقاتش و کلمه ملک با مشتقاتش هر دو 88 بار آمده اند. کلمه ی امام با مشتقّاتش 12 بار آمده است. کلمه ی شهر به معنی ماه در فارسی 12 بار آمده است. موت و حیات با مشتقّاتشان هر کدام 145 بار آمده اند. و ...

رعایت چنین محاسباتی در یک کتاب ، که با برنامه ریزی قبلی نوشته می شود کار ساده ای نیست کجا رسد در کتابی که به صورت تدریجی و  ناظر به وقایع خارجی نازل شده است.

معرفی چند کتاب در مورد نبوت و امامت .

1ــ راه سعادت در اثبات نبوت، میرزا ابوالحسن شعرانى

2ــ راهنماشناسى، محمد تقى مصباح‏یزدى

3ــ پژوهشى درباره قرآن و پیامبر، فخرالدین حجازى

4ــ پیامبر امّى ؛ شهید مطهری

5 ــ خاتمیت؛ شهید مطهری

6ــ امامت و رهبرى، شهید مطهرى

7ــ ختم نبوت؛ شهید مطهری

 

ــ دلیل وجوب وجود امام

االف) وجود نبی برای آن است که اوّلاً معارف و فرامین مورد نیاز بشر را از خداوند متعال دریافت دارد؛ و ثانیاً آن معارف و فرامین را حفظ ، بیان ، تفسیر و اجرا نماید ؛ و با وجود خود اجازه ی تفسیر خودسرانه را به انسانها ندهد. و چون غیر از دریافت وحی ، بقیّه ی امور یاد شده  همواره لازمند ، لذا یا خود نبی باید همواره همراه مردم باشد یا کسی که غیر از دریافت وحی ، در بقیّه ی امور مثل او باشد. و چون خود پیامبر اسلام خبر داده که بعد از او پیامبری نخواهد آمد و قرآن آخرین کتاب آسمانی است ، پس بعد از او کسی یا کسانی باید باشند که تفسیر درست وحی را به عهده گرفته ، دین را در جامعه اجرا نمایند و با وجودشان حجّت را بر مردم تمام کنند. مسلمین ـ اعمّ از شیعه و سنّی ـ چنین شخصی را امام می نامند. بنا بر این ، امام یعنی جانشین پیامبر در تمام امور غیر از دریافت وحی تشریعی.

ب) از نظر شیعه چنین شخصی نه تنها تمام مسئولیّتهای پیامبر ــ غیر از دریافت وحی تشریعی ــ را بر عهده دارد بلکه باید خصوصیّات نبی مثل مؤمن ترین بودن ، اعلم بودن ، اتقی بودن ، شجاعترین بودن ، مدبّرترین بودن و عصمت را هم دارا باشد. امّا اهل سنّت گرچه امام را جانشین نبی در تمام امور می دانند ولی معتقدند لازم نیست امام با ایمانترین ، عالمترین ، شجاعترین ، متّقی ترین ، مدبّرترین و دارای عصمت باشد. لذا به خاطر این تفاوت دیدگاه در اوصاف امام ، در مقام تعیین مصداق امام نیز بین شیعه و اهل سنّت اختلاف نظر پدید آمده است. شیعه معتقد است چون تشخیص مومن ترین و متّقی ترین فرد و انسان معصوم ، فقط از خداوند متعال ساخته است لذا تنها خداوند متعال می توان مصداق امام را تعیین نماید. از اینرو شیعه معتقد است مصداق امام بعد از پیامبر را یا باید از طریق آیات قرآن و سخن پیامبر شناخت یا از طریق معجزه . امّا اهل سنّت معتقدند که مردم هر که را به عنوان امام تعیین کنند او امام بر حقّ خواهد بود ؛ و چون مردم ابوبکر را به عنوان خلیفه و امام انتخاب کرده اند لذا او امام بر حقّ است.

ج) دلائل شیعه بر حقّانیّت خلافت علی ابن ابی طالب(ع) و یازده امام دیگر.

 علمای شیعه امامت امیر المومنین(ع) را با نصّ پیامبر(ص) و همچنین با آیات قرآن کریم به اثبات می رسانند. البته امامت ایشان از راه دلیل معجزه نیز اثبات می شود. روشن است که با اثبات امامت آن حضرت عصمت ایشان نیز به اثبات می رسد. چون قبل از تعیین مصداق امام ، عصمت امام به عنوان شرط امامت اثبات شده است. امامت امام حسن و امام حسین(ع) نیز ، هم با نصّ نبی اکرم(ص) و هم با نصّ امیر المومنین (ع) و هم با معجزه اثبات می شود. امامت امام بعدی نیز با نصّ امام یا امامان قبل از خودشان اثبات می شود. و با اثبات امامتشان ، عصمتشان نیز اثبات می شود.

ـ اشاره به برخی دلائل امامت و عصمت دوازده امام.

1) شیعه و سنّی در روایات صحیحی از پیامبر(ص) نقل نموده اند که تعداد جانشینان پیامبر دوازده نفرند. تا به امروز نه اهل سنّت و نه فرقه های انحرافی شیعه نتوانسته اند دوازده خلیفه ی پیامبر را بشمارند. تنها شیعه ی دوازده امامی است که تنوانسته است دوازده امام با مشخّصات گفته شده توسّط نبی اکرم(ص) را معرّفی کند. بنا بر این ، شکّی نمی ماند که مراد پیامبر(ص) از دوازده خلیفه ، ائمه ی شیعه بوده اند و الّا لازم می آید که پیامبر ، معاذ الله خبر دروغ داده باشد. بنا بر این ، امامت این دوازده نفر ثابت است.

2) طبق روایات نبی اکرم(ص) نه نفر از فرزندان امام حسین(ع) صاحب مقام امامتند. و هیچ فرقه ی شیعه یا سنّی جز شیعه دوازده امامی نتواسته است این تعداد را بشمارد لذا این نه نفر امامند. و الّا لازم می آید که معاذ الله پیامبر دروغ گفته باشد.

3) حدیث ثقلین و دلالت آن بر خلافت اهل بیت(ع)

حدیث ثقلین از نظر اعتبار جای هیچ خدشه ای ندارد. این حدیث به اشکال گوناگون در کتب شیعه و اهل سنّت نقل شده و مضمون آن از مسلّمات هر دو فرقه بوده از احادیث متواتر است و بعد از حدیث غدیر متواتر ترین حدیث مسلمین می باشد. متن حدیث در کتب اهل سنّت چنین است: قال رسول الله(ص): ... فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین. فقام رجل فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم الاکبر کتاب الله ؛ سبب طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتی و انّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض و سألت لهما ذلک ربّی فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم.ــــــــــــ   بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏كنید؟ مردی برخواست و پرسید: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: ثقل اکبر كتاب خداست؛ وسیله ای كه جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی لغزید و  گمراه نمی شوید. و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست كرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید كه به هلاكت مى‏رسید و سخنى به آنها نیاموزید كه آنان از شما داناترند(المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج3 ، ص66)

... فانظروا كیف تخلفونى فى الثقلین . فنادی مناد: و ما الثقلان یا رسول اللّه؟ قال: كتاب اللّه طرف بید اللّه و طرف بأیدیكم فاستمسكوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطیف الخبیر نبأنى أنهما لن یتفرقا حتى یردا علی الحوض، و سألت ذلك لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لا تقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من كنت أولى به من نفسه فعلىّ ولیه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ــــــــــــــــ   بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏كنید؟ پرسیدند: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: یكى كتاب خداست كه جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و دیگرى عترت من است؛ خداى لطیف و دانا ، مرا مطّلع ساخته كه این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست كرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید كه به هلاكت مى‏رسید و در مورد آنها كوتاهى نکنید كه هلاك خواهید شد. و سخنى به آنها نیاموزید كه آنان از شما داناترند. سپس دست علی (ع) را گرفت و فرمود: هر كه من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.(المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج3 ، ص167)

ــ نحوه ی دلالت این حدیث شریف بر خلافت اهل بیت(ع).

الف) استدلال اوّل

1. بعد اثبات معجزه بودن قرآن شکّی در این نیست که قرآن کریم معصوم بوده منزّه از هر گونه باطلی است. یعنی هیچ خطا و سهو و اشتباهی در آن واقع نشده.

2. طبق حدیث ثقلین شکّی نیست که عترت پیامبر(ص) با قرآن کریم تطابق کامل دارند. ــ اینکه این تطابق از چه جهت و به چه معناست بعداً روشن می شود. ــ چون دو موجودی که انطباق کامل ندارند از دو حال خارج نیستند. یا به طور کامل از همدیگر جدا هستند یا به طور کامل از همدیگر جدا نیستند و وجه اشتراکی باهم دارند. که در این صورت یقیناً وجه افتراقی نیز خواهند داشت ؛ که جدایی آنها در وجه افتراق خواهد بود. بطلان شقّ اوّل روشن است . شقّ دوم را هم حدیث ثقلین نفی می کند. بنا بر این ادّعای حدیث ثقلین تطابق تمام عیار عترت و قرآن است.

3. اگر عترت و قرآن دقیقاً برهم منطبقند ، و وجه افتراق ندارند ؛ پس عترت نیز مثل قرآن منزّه از هرگونه باطلی هستند.

4. هر گونه معصیت ، خطا ، سهو و اشتباهی باطل است.

5. پس عترت رسول خدا از هر گونه معصیت ، خطا ، سهو و اشتباهی منزّهند.

6. و جایی که معصوم وجود دارد عقلاً امامت به غیر او نمی رسد. پس مصداق امام افراد عترت نبی اکرم(ص) است که یقیناً علی(ع) و امام حسن و امام حسین(ع) جزء آنها هستند.

توضیح و تنویر:

نبی اکرم (ص) فرمود: قرآن و عترت لن یفترقا یعنی هرگز از هم جدا نمی شوند. در لغت عرب لن برای نفی کامل و ابدی استعمال می شود. لذا لن یفترقا یعنی محال است بین قرآن و عترت کوچکترین جدایی حاصل شود. امّا شکّی نیست که مراد از این همراهی دائمی همراهی فیزیکی نیست. یعنی منظور این نیست که عترت همیشه با خودشان قرآن حمل می کنند. همچنین به معنی ازبر نمود قرآن هم نیست. چرا که در زمان پیامبر حافظان قرآن بسیار زیاد بودند.

پس منظور از این عدم جدایی چیست؟

احتمالاتی در این باره مطرح است که به بررسی آنها می پردازیم.

احتمال اوّل:

منظور از تطابق تامّ عترت و قرآن ، تطابق حقیقت قرآن و حقیقت عترت است. یعنی حقیقت نوری و ملکوتی قرآن کریم  با حقیقت و روح و جان عترت متّحد است. این احتمال مورد ادّعای خود عترت بوده است. روایات فراوانی وجود دارند که در ضمن آنها اوصاف خاصّ قرآن کریم به عترت رسول خدا اطلاق شده است. بلکه چه این بزرگواران اوصافی فراتر از اوصاف قرآن را به خودشان اطلاق نموده اند. قَالَ علی(ع): أَنَا عِلْمُ اللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اللَّهِ الْوَاعِی وَ لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ عَینُ اللَّهِ النَّاظِرَةُ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا یدُ اللَّه. ـــ منم علم خدا و منم قلب الله الواعی و منم زبان گویای خدا و منم چشم بینای خدا و منم جنب الله و منم دست خدا.( بحار الأنوار ، ج‏24 ،ص198) تردیدی نیست که قرآن علم الله و لسان الله است. امیر المومنین نیز این صفات را به خود نسبت می دهد. قرآن لسان الله صامت است و امام لسان الله ناطق. قرآن علم الله مکتوب است و امام علم الله مجسّم. یک حقیقت مجرّد و غیر مادّی است که به دو صورت ظاهر شده است. یکی نقشه است و دیگری بنایی که بر اساس آن نقشه ساخته شده.

سدیر گوید: من و ابو بصیر و یحیاى بزاز و داود بن كثیر در مجلس نشسته بودیم كه امام صادق علیه السلام با حالت خشم وارد شد، چون در مسند خویش قرار گرفت فرمود: شگفتا از مردمى كه گمان می كنند ما (بالذّات ) غیب می دانیم! كسى جز خداى عز و جل غیب نمی داند. من می خواستم فلان كنیزم را بزنم، او از من گریخت و من ندانستم كه در كدام اطاق منزل پنهان شده است.سدیر گوید: چون حضرت از مجلس برخاست و به منزلش رفت، من و ابو بصیر و میسر، خدمتش رفتیم و عرض كردیم: قربانت گردیم، آنچه در باره كنیزت فرمودى، شنیدیم و ما می دانیم كه شما علم زیادى‏ دارید و علم غیب را به شما نسبت ندهیم  فرمود: اى سدیر! مگر تو قرآن را نمی خوانى؟ عرض كردم: چرا، فرمود: مگر در آنچه از كتاب خداى- عز و جل- خوانده‏ اى این آیه  را دیده‏اى؟ که قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتیكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیكَ طَرْفُك ... آنکه در پیشش علمی از كتاب بود گفت: من آن را (تخت بلقیس را) پیش از آنكه چشم بهم زنى نزد تو آورم عرض كردم: قربانت گردم، این آیه را خوانده‏ام. فرمود: آن مرد را شناختى و فهمیدى چه اندازه از علم كتاب نزد او بود؟ عرض كردم: شما به من خبر دهید. فرمود: به اندازه ی یك قطره آب نسبت به دریاى اخضر (اقیانوس) عرض كردم: قربانت گردم، چه كم!! فرمود: اى سدیر! چه بسیار است آن مقدارى كه خداى عز و جل نسبت داده است به علمى كه اكنون به تو خبر می دهم [چه بسیار است آن مقدار ، براى كسى كه خداى عز و جل او را به علمى كه اكنون به تو خبر می دهم نسبت نداده است‏]. اى سدیر! باز در آنچه از كتاب خداى عز و جل خوانده‏اى این آیه  را دیده‏اى؟قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَ بَینَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتاب. ـــــــ بگو (اى محمد) گواه بودن خدا و كسى كه علم كتاب نزد اوست میان من و شما بس استعرض كردم:قربانت، این آیه را هم خوانده‏ام. فرمود: آیا كسى كه تمام علم كتاب را می داند فهمیده تر است یا كسى كه بعضى از آن را می داند؟ عرض كردم: نه، بلكه كسى كه تمام علم كتاب را می داند آنگاه حضرت با دست اشاره به سینه‏اش نمود و فرمود: به خدا سوگند تمام علم كتاب نزد ماست، به خدا قسم تمام علم كتاب نزد ماست.( الكافی ، ج‏1 ،ص257)

از این سنخ روایات بسیار زیاد است که در ضمن آنها عترت طاهرین خود را حامل حقیقت و علم قرآن کریم معرّفی نموده اند. و علم قرآن الفاظ نیست. العلم نور یقذفه اللَّه فی قلب من یشاء ؛ یریدُونَ أَنْ یطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ یتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُون. ــــــــــ  آنها مى‏خواهند نور خدا (قرآن و اسلام )را با دهان خود خاموش كنند؛ ولى خدا جز این نمى‏خواهد كه نور خود را كامل كند، هر چند كافران ناخشنود باشند

.(التوبة:32)‏

احتمال دوم:

منظور این است که عترت چیزی خلاف قرآن نمی گویند و عملی خلاف قرآن نمی کنند. بلکه بالاتر سخنی به غیر از قرآن نمی گویند و عملی خارج از قرآن نمی کنند. این معنا نیز در روایات اهل بیت (ع) به وفور آمده است.

حال هر کدام این دو احتمال درست باشد لازمه ی آن عصمت تمام عیار عترت خواهد بود. طبق احتمال اوّل عترت ، کلام الله و لسان الله و علم الله خواهند بود. و روشن است که کلام و لسان و علم خدا معصوم از هر خطا و اشتباه و سهور است. احتمال دوم نیز از لوازم احتمال اوّل است. امّا به فرض اگر کسی احتمال اوّل را قبول نکرد و تنها ملتزم به احتمال دوم شد باز لازم می آید که عترت معصوم من جمیع الجهات باشند. چون اگر به فرض یکی از عترت ، یک مورد خطا یا سهو داشته باشد در همان مورد خاصّ از قرآن جدا خواهد شد ؛ چون آن خطا یا سهو در قرآن نیست. یعنی آن خطا وجه افتراق عترت و قرآن خواهد شد و در نتیجه لن یفترقا تحقق نخواهد یافت. بنا بر این ، برای اینکه عترت هرگز از قرآن جدا نشود باید نه تنها از گناه که حتّی از خطا و سهو نیز معصوم باشند.

 

ب) استدلال دوم

نبی اکرم(ص) در ضمن این حدیث فرمودند که اگر از قرآن و عترت تبعیّت کنید نمی لغزید و گمراه نمی شوید. شکّی نیست که با تبعیّت کامل از قرآن انسان گمراه نمی شود ؛ امّا اوّلین لغزش اکثر مردم در فهم خود قرآن است لذا پیامبر(ص) عترت را به آن ملحق ساخت تا مفسّر قرآن باشند. بنا بر این ، مصونیّت از گمراهی زمانی است که انسان تابع هر دو ثقل باشد نه تابع تنها یکی از آنها. حال اگر احتمال خطا در عترت باشد شکّی نیست که احتمال گمراهی در تابعین آنها هم خواهد بود. چون هر گاه آنها به خطا روند نه تنها تابعینشان که خودشان هم گمراه شده اند. چون گمراهی چیزی نیست جز خارج شدن از راه و سخن درست ؛  و خطا نیز چیزی نیست جز خارج شدن از راه و سخن درست. پس اگر عترت معصوم نیستند چگونه پیامبر(ص) گفته است با تبعیّت کامل از آنها ، شما از گمراهی مصون می مانید. چگونه تبعیّت از کسی که خودش احتمال خطا و معصیت و گمراهی دارد می تواند حافظ انسان از گمراهی باشد.

پس عترت معصومند و با وجود معصوم کس دیگری لایق امامت نخواهد بود. چرا که ترجیح غیر معصوم بر معصوم عقلاً جایز نیست.

ج) استدلال سوم

اگر عترت معصوم نیستند احتمال خطا و معصیت دارند. و اگر در جایی مرتکب خطا یا معصیت شدند به حکم قطعی دین وظیفه ی مسلمین این است که از آنها اطاعت نکنند. در حالی که در این حدیث حکم به اطاعت بدون چون و چرا از عترت شده است. و حتّی امر شده که تشخیص خودتان را بر آنها تحمیل نکنید و تشخیص خود را بر گفته ی آنها ترجیح ندهید و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم. در حالی که علم و یقین هر کسی عقلاً و شرعاً برای خود او حجّت است جز در یک حالت و آن زمانی است که یقین شخص در مقابل یقین انسان معصوم باشد. چون در این حالت عقل حکم به توهّمی بودن یقین خود شخص می کند ؛ چرا که تحقق دو یقین مخالف مستلزم اجتماع نقیضین بوده ، محال است. پس عقل حکم به توهّمی بودن یکی از یقینها می دهد و چون یک طرف معصوم از خطاست پس حکم به توهمّی بودن یقین خود شخص می دهد. و چون نبی اکرم(ص) فرمود یقینهای خود را در مقابل سخن عترت وانهید و به آنها حرف نیاموزید معلوم می شود که سخن آنها معصوم از هر اشتباه و خطایی است.

 پس عترت معصومند و با وجود معصوم کس دیگری لایق امامت نخواهد بود. چرا که ترجیح غیر معصوم بر معصوم عقلاً جایز نیست.

4) برای امامت علی(ع) از آیات نیز می توان استفاده نمود که برای پرهیز از تطویل مطلب از ذکر آنها صرف نظر می شود.

5) امامت علی(ع) و دیگر ائمه با معجزات متواتر نیز قابل اثبات است که باز برای پرهیز از تطویل مطلب از ذکر آنها صرف نظر می شود.

 

وجود همه ی ائمه ی تا امام حسن عسکری(ع) بنا به اخبار متواتر ثابت بوده از نظر تاریخی در وجود آنها شک نیست ؛ همانگونه که در وجود شاهان و دانشمندان زمان آنها شکّی نیست. وجود این اشخاص از نظر تاریخی به قدری یقینی است که اگر کسی منکر وجود آنها شود تاریخدانان جهان آن شخص را دیوانه قلمداد می کنند.چون دلائل تاریخی اثبات کننده ی وجود خارجی ائمه ی شیعه از دلائل وجود بسیاری از شاهان و دانشمندان قرون گذشته بیشتر است. در مورد وجود امام زمان(ع) نیز دلائل نقلی فراوانی وجود دارد که در کتب مستقلّی چون غیبت نعمانی ، غیبت شیخ طوسی ، اکمال الدین و اتمام النّعمه و منتهی الآمال به آنها اشاره شده است. افراد قابل اطمینان فراوانی نیز خدمت آن حضرت را در عصر غیبت درک نموده اند که از مجموع سخنان آنها برای انسان اطمینان حاصل می شود. چرا که تعداد این ملاقاتها هم قابل توجّه است.

 

2.  آیات و روایات دالّ بر وجوب وجود حجّت الهی تا روز قیامت.

خداوند متعال می فرماید: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ . ـــــــــ  ( ای محمّد) تو فقط بیم دهنده‏اى! و براى هر قومی هدایت كننده‏اى است. (الرعد:7)

صدوق در كتاب نصوص از حسن بن حسن از پدر بزرگوارش حضرت امام حسن علیه السّلام حدیث كند كه فرمود: روزى پیغمبر اكرم صلّى اللَّه علیه و آله خطبه خواند، و بعد از حمد و ثناى پروردگار متعال فرمود: اى گروه مردم من به سوى خدا خوانده شده‏ام و دعوت حق را اجابت كنم، و من در میان شما دو چیز گرانبها مى‏گذارم: كتاب خدا، و عترتم أهل بیتم، هر آینه اگر به این دو چنگ بزنید هرگز گمراه نشوید، از ایشان تعلیم كنید و (علوم را) فرا گیرید، و به ایشان تعلیم نكنید زیرا آنها از شما داناترند، زمین از ایشان خالى نماند؛ و اگر خالى بماند اهلش را فرو برد، سپس فرمود: بار خدایا من مى‏دانم كه علم نابود نشود، و منقطع نگردد، و تو زمین را از حجتى بر خلق خالى نگذارى، خواه آشكار باشد و فرمانش نبرند یا بیمناك و پنهان ، تا حجّتهای تو باطل نشود، و اولیاء خود را پس از آن كه هدایتشان فرموده‏اى گمراه نكنى اینهایند مردمان كم عدد، و بلند قدر و منزلت نزد خداوند (این كلمات را فرمود و از منبر به زیر آمد) چون فرود آمد به او عرض كردم: اى رسول خدا آیا شما بر همه ی خلق حجت نیستید؟ فرمود: اى حسن ! خدا فرماید: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ . ـــــــــ  ( ای محمّد) تو فقط بیم دهنده‏اى! و براى هر قومی هدایت كننده‏اى است. من بیم دهنده‏ام و على راهنما است . عرض كردم: فرمایشت (كه فرمودى) زمین خالى از حجت نخواهد ماند (پس از شما حجّت كیست)؟ فرمود: بلى على امام و حجّت بعد از من است؛ و تو پس از او امام و حجت هستى؛ و حسین امام و حجت و خلیفه‏ات پس از تو است، و خداى مهربان و خبیر به من خبر داد كه از صلب حسین فرزندى بیرون آید كه به او على گویند، و هم نام جدش على است، پس چون‏ حسین درگذشت على بعد از او (به امر امامت) قیام كند، و او است امام و حجت، و خداوند از صلب على فرزندى بیرون آورد كه همنام و شبیه‏ترین مردمان به من مى‏باشد؛ دانش او دانش من، و حكم او حكم من است. و حجّت و امام بعد از پدرش اوست، و خداى تعالى از صلب محمد مولودى بیرون آورد كه به او جعفر گویند، و او راستگوترین مردمان در گفتار و كردار است، و او حجت و امام بعد از پدرش مى‏باشد، و از صلب جعفر فرزندى خارج كند كه نامش موسى، همنام موسى بن عمران، و شدیدترین مردمان در عبادت است. پس او، بعد از پدرش امام و حجت است، و از صلب موسى فرزندى بیرون آرد كه نامش على است. معدن علم خدا و محل حكمت او است، پس او امام و حجت بعد از پدرش مى‏باشد، و از صلب على فرزندى بیرون آورد كه او را محمد نامند، و او امام و حجت بعد از پدرش مى‏باشد، و از صلب محمد فرزندى بیرون آورد كه او را على گویند و او است امام و حجت بعد از پدرش؛ و از صلب على فرزندى بیرون آورد كه او را حسن گویند و او است امام و حجت بعد از پدرش، و از صلب حسن‏ حجت قائم، پیشواى شیعیانش، و نجات دهنده ی دوستانش را بیرون آورد، پنهان شود به طورى كه دیگر دیده نشود، دسته‏اى از امر امامت او برگردند و دسته‏اى پابرجا بمانند، و گویند: چه وقت است این وعده اگر راست گویید؟ و (لكن) اگر نباشد از دنیا مگر یك روز، خداى تعالى آن روز را طولانى كند تا قائم ما بیرون آید و زمین را از عدل و داد پر كند چنانچه از ظلم و ستم پر شده است. پس (اى فرزند) زمین از شما خالى نماند، خداوند به شما علم و فهم مرا عطا فرموده، و از خداى خواسته‏ام كه علم و فهم را در فرزندان و فرزندان فرزندان، و زرع و زرع زرع من قرار دهد. (الإنصاف فى النص على الأئمة (ع) ، با ترجمه رسولى محلاتى، ص 193)

 

حضرت باقر علیه السّلام در مورد تفسیر آیه ی إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ فرمودند: پیامبر اكرم منذر است و در هر زمانى یك هادى و راهنما از ما خانواده هست كه آنها را راهنمائى به دستورات پیامبر می كند ، هادیان بعد از پیامبر اكرم عبارتند از علی بن ابى طالب علیه السّلام و بعد از او جانشینان او یكى پس از دیگرى. (بحار الأنوار ، ج‏23، ص: 3)

 

عبد الرحیم قصیر از حضرت باقر علیه السّلام در باره آیه إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ نقل كرد كه فرمودند: پیامبر اكرم منذر است و علی هادى است به خدا قسم این آیه در باره ما خانواده است و تا قیامت راهنمایان از ما خانواده خواهند بود. (بحار الأنوار ، ج‏23، ص: 3)

 

ابو بصیر گفت از حضرت صادق علیه السّلام پرسیدم از معنى آیه إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ فرمودند: پیامبر اكرم منذر و علی هادی است بگو ببینم امروز هادى از میان ما خانواده وجود دارد؟ عرض كردم: بلی یابن رسول اللَّه پیوسته هادیان از شما خانواده بوده یكى پس از دیگرى تا منتهى به شما شده است. فرمود خدا تو را رحمت كند اگر این آیه فقط در مورد یك شخص باشد و آن شخص بمیرد در نتیجه دستورى كه در آیه داده شده و خود احكام قرآن از بین رفته است. اما چنین نیست، بلكه پیوسته در هر زمان امامى است زنده. و معنى این آیه همان طور كه براى مردم گذشته وجود داشته براى آیندگان نیز خواهد بود. (بحار الأنوار ج‏23، ص: 4)

                      

راوی می گوید: شنیدم ابو عبد اللَّه صادق (ع) مى‏گفت: زمین از وجود امام و حجّت خالى نخواهد ماند. وجود امام و حجت از این رو ضرور است كه اگر مردمان بر دین خدا افزودند، افزوده را برگرداند و اگر از دین خدا كاستند ، كاستى را برطرف سازد. ( اصول کافی ، ج1 ،   بَابُ أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّة )

امام باقر علیه السلام فرمودند: به خدا سوگند از زمانى كه خدا آدم را قبض روح نمود زمین را بدون امامى كه بوسیله او بسوى خدا رهبرى شوند وانگذارد و او حجت خداست بر بندگانش و زمینى بدون امامى كه حجت خدا باشد بر بندگانش وجود ندارد. ( اصول کافی ، ج1 ،  بَابُ أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّة )

ابو حمزة گوید به امام صادق علیه السلام عرض كردم: زمین بدون امام می ماند؟ فرمود: اگر زمین بدون امام باشد فرو فرو ریزد. ( اصول کافی ، ج1 ،   بَابُ أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّة )

  محمد بن فضیل گوید: به امام رضا علیه السلام عرض كردم: زمین بدون امام باقى ماند؟ فرمود: نه ، گفتم: براى ما از حضرت صادق علیه السلام روایت شده كه زمین بدون امام باقى نباشد مگر اینكه خداى تعالى بر اهل زمین یا بر بندگان خشم گیرد، فرمود: نه، باقى نماند، در آن صورت فرو رود. ( اصول کافی ، ج1 ،   بَابُ أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّة )

امام صادق (ع) می فرمود: اگر در زمین جز دو نفر باقى نباشند یكى از آن دو امام است. ( اصول کافی ، ج1 ،   بَابُ أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّة )

باز فرمود: اگر از مردم زمین تنها دو كس باشند یكى از آن دو امام است و فرمود: آخرین كسى كه‏ بمیرد امام است تا كسى بر خداى عز و جل احتجاج نكند كه او را بدون حجت واگذاشته است. ( اصول کافی ، ج1 ،   بَابُ أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّة )

حسین بن ابى العلاء گوید: به امام صادق عرض كردم: ممكن است زمین باشد و امامى در آن نباشد؟ فرمود: نه، گفتم: دو امام در یك زمان مى‏شود؟ فرمود: نه مگر اینكه یكى از آنها خاموش باشد. ( اصول کافی  ، ج1 ،  بَابُ أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّة )

 

3. حال سوال این است که آیا ضروری است که تک تک افراد بشر به پیامبر یا امام معصوم دسترسی مستقیم داشته باشند؟

جواب این است که نه دلائل عقلی چنین امری را ایجاب می کنند نه ادلّه ی شرعی بر آن دلالت دارند. در عالم واقع نیز معمولاً چنین امری رخ نداده است. چون لازمه ی این امر آن است که در هر شهر و روستایی یک نبی بوده باشد که ، جز در اوائل خلقت انسان ، چنین امری نبوده و نیست. در روزگاران بسیار گذشته که ارتباط مردم مناطق گوناگون بسیار کمتر و سختتر بوده است معمولاً چندین نبی در یک زمان موجود بوده اند که هر کدام در منطقه ای مشغول تبلیغ بوده اند ؛ امّا هر چه ارتباطات زیادتر و مردم آگاهتر شده اند از تعداد حجج الهی در یک زمان نیز کاسته شده است. چون غرض از ارسال حجج الهی رساندن پیام الهی به گوش مردم و حفظ آن پیام از تحریف است نه نشان دادن شخص حجّت الهی به مردم. در برهان وجوب بعثت انبیاء نیز از وجوب وجود هدایت الهی بر وجوب بعثت انبیاء استدلال شد. یعنی آنچه باید به مردم برسد و در دسترس آنها باشد هدایت الهی است نه شخص نبی یا امام. البته وجود شخص ولیّ خدا بر روی زمین تنها برای آوردن دین الهی یا حفظ و بسط آن در زمین نیست بلکه حکمت عظیم دیگری نیز دارد. وجود حجّت الهی بر روی زمین در اصل برای آن است که واسطه ی فیض باشد تا نوع بشر فیض وجود بگیرد. یعنی تا خلیفةالله در زمین نباشد دیگر انسانها امکان وجود ندارند. و دومین نقش او در عالم مادّه واسطه ی فیض تشریعی بودن است. یعنی بدون او هدایت به انسانها نمی رسد. و این از دو جهت است. اوّل از جهت دریافت ، حفظ ، اشاعه ، تبیین و تفسیر درست دین. یعنی حجّت خدا همواره حامل هدایت الهی است و تا دریافتهای دینی ما به او منتهی نشود و از او منشاء نگیرد فاقد مهر تأیید است. اوست که حافظ دین خداست و اجازه ی محو حق از روی زمین را نمی دهد. سخنها در باب دین فراوان است ولی حتماً باید سخن معصوم در بین سخنها باشد تا انسانها همواراه بین حقّ و باطل انتخاب کنند نه بین باطلها ؛ و الّا حجّت خدا بر مردم تمام نخواهد بود. دومین نقش حجّت خدا در رساندن فیض تشریعی و معنوی تربیت نفوس عامله است از راه غیب. صرف اینکه مردم سخن حقّ را دریافت و به آن معتقد شده ، عمل نمایند کافی برای ترقّی وجودی نیست ؛ بلکه فراتر از آن باید بین اعتقاد و عمل نیک و صورت ملکوتی آن نیز ارتباط حاصل شود تا رشد روحی تحقق یابد. و مخزن صورت ملکوتی تمام اعتقادات و اعمال نیک وجود حجّت خداست. لذا بدون وجود او همانطور که فیض از ملکوت به ناسوت نمی سد ، اعتقاد و عمل نیز از ناسوت به ملکوت راه نمی یابد. از اینروست که در روایات فرمودند پرونده ی اعمال بندگان قبل از عروج به ملکوت به امام هر عصری عرضه می شود و با تأیید او به آسمانها برده می شود. خداوند متعال می فرماید: إِنَّا نَحْنُ نُحْی الْمَوْتى‏ وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَی‏ءٍ أَحْصَیناهُ فی‏ إِمامٍ مُبین‏. ـــــــــ به یقین ما مردگان را زنده مى‏كنیم و آنچه را از پیش فرستاده‏اند و تمام آثار آنها را مى نویسیم؛ و همه چیز را در امام مبین  برشمرده‏ایم‏. (یس:12) و امام مبین حقیقت و باطن امام معصوم است که با حقیقت قرآن کریم و لوح محفوظ متّحد است. عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی الْبَاقِرِ ع قَالَ لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآیةُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ كُلَّ شَی‏ءٍ أَحْصَیناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ قَامَ رَجُلَانِ مِنْ مَجْلِسِهِمَا فَقَالا یا رَسُولَ اللَّهِ هُوَ التَّوْرَاةُ قَالَ لَا قَالا فَهُوَ الْإِنْجِیلُ قَالَ لَا قَالا فَهُوَ الْقُرْآنُ قَالَ لَا قَالَ فَأَقْبَلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص هُوَ هَذَا إِنَّهُ الْإِمَامُ الَّذِی أَحْصَى اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِیهِ عِلْمَ كُلِّ شَی‏ء. ــــــــــ امام باقر (ع) فرمودند: چون این آیه بر رسول الله نازل شد که : و همه چیز را در امام مبین  برشمرده‏ایم‏. دو مرد برخاستند و گفتند یا رسول اللَّه آن (امام مبین) تورات است؟ فرمود: نه . گفتند آن انجیل است؟ فرمود: نه.  گفتند آن قرآن است؟ فرمود: نه. در این هنگام  امیر المؤمنین على بن ابى طالب آمد ، رسول خدا (ص) فرمودند: آن این است. براستى او است امامى كه خداى تبارك و تعالى علم هر چیز را در او شمرده است. (أمالی الصدوق ،ص170 ، المجلس الثانی و الثلاثون)‏

بر همین اساس است که در روایات ائمه اطهار (ع) برای ضرورت وجود دائمی امام معصوم در زمین دو دلیل اقامه گردید. اوّل اینکه بدون امام معصوم ، زمین اهلش را (انسانها ) را فرو می برد (نوع بشر منقرض می شود). دوم اینکه بدون امام دین نابود می شود.