(3/100117022)-   

پرسش:با پيش فرض اينکه دين امري حياتي براي انسانها است، آيا انسانها مجبور به اطاعت از هر آنچه خدا فرموده هستند مگر نه اينکه در قرآن آيه شريفه: لا اکراه في الدين آمده؟

پاسخ:

1ـ در اینکه دین امری حیاتی برای انسان می باشد شکّی نیست ؛ امّا باید دید منظور از امر حیاتی چیست؟ هوا و آب اموری حیاتی برای انسان می باشند ؛ به این معنی که اگر نباشند شخص حیات دنیایی خود را از دست می دهد. علم و سواد نیز از امور حیاتی برای زندگی انسان محسوب می شوند ؛ امّا نه به این معنی که اگر نباشند انسان حیات دنیایی خود را از دست بدهد ؛ بلکه به این معنی که اگر علم و سواد نباشد انسان به آن زندگی آگاهانه و عالمانه نمی رسد و مثل اکثر افراد بی سواد در جهل و غفلت زندگی می کند. پس حیاتی بودن یک امر ، معانی گوناگون و به عبارت بهتر مراتب گوناگونی دارد. دین نیز برای بشر امری حیاتی است ، امّا نه به این معنا که اگر کسی دین نداشته باشد حیات دنیایی خود را از دست می دهد یا به یک زندگی عالمانه نمی رسد ؛ بلکه به این معنا که اگر کسی دین نداشته باشد از حیات طیّبه و از حیات بهشتی محروم می گردد و در نهایت به حیاتی جهنّمی خواهد رسید. لذا خداوند متعال فرمود: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ  ـــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را مى‏خوانند به سوى چيزى كه شما را حيات مى‏بخشد.(الأنفال:24) ؛ یعنی اگر احکام دین را پذیرفته و عمل نمایید ، فراتر از حیات دنیایی از حیاتی الهی و برتر نیز بهرمند می شوید که حیات دنیوی در مقابل آن ، مردگی محسوب می شود. و نیز فرمود: مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ ــــــ هر كس كار شايسته‏اى انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه مؤمن است، او را به حياتى پاك زنده مى‏داريم؛ و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى‏دادند، خواهيم داد. (النحل:97)

  از مطالب پیش گفته معلوم شد که دین ، امری حیاتی و حیات بخش برای آدمی است ؛ امّا نه به این معنا که اگر دین نداشته باشد ، حیات دنیوی خود را از دست بدهد ؛ بلکه دین لازم است تا انسان به مراتب بالای حیات دست یابد و حیاتی از سنخ حیات فرشتگان و بلکه بالاتر از آن به دست آورد. امّا اینکه انسان تن به چنین دینی بدهد یا ندهد به اختیار خود اوست ؛ لذا در اطراف خود به روشنی افرادی را مشاهده می کنیم که تن به آن می دهند و عدّه ای دیگر را هم می بینیم که از پذیرش آن سر باز می زنند ؛ و این خود روشنترین گواه است که آدمی اجباری در پذیرش دین ندارد.

بلی اگر کسی می خواهد به حیات طیّبه برسد چاره ای جز این ندارد که به اختیار خود از دستورات الهی تبعیّت نماید ؛ همانطور که اگر کسی اراده کند غذایی بپزد ناچار باید آتش روشن کند و اگر بخواهد از تهران به قم برود چاره ای جز این ندارد که مسیر بین این دو شهر را طیّ نماید. امّا باید توجّه داشت که این امر به معنای مجبور بودن نیست ، معنای این امر آن است که هر معلولی علّتی و هر علّتی معلولی دارد و عالم دارای نظام می باشد و هرج و مرج بر آن حاکم نیست. مجبور آن کسی است که او را بدون اینکه خود اراده نماید به زور سوار ماشین نموده از تهران به قم بیاورند و او در رفتن یا نرفتن هیچ اختیاری نداشته باشد.

خداوند متعال در نظام خلقت دو راه ترسیم نموده که یکی به بهشت و دیگری به جهنّم منتهی می شود ؛ آنگاه انسان را آفریده و نقشه ی هر دو راه و مقصد آنها را در اختیار وی قرار داده و به او سفارش نموده که راه جهنّم را برنگزیند ؛ لکن کسی را مجبور نساخته که حتماً راه بهشت را انتخاب نماید ؛ چون اگر خدا کسی را بر این امر مجبور می ساخت دیگر کسی توان آن را نداشت که راه جهنّم را در پیش بگیرد ؛ ولی علناً می بینیم که عدّه ای رهسپار طریق جهنّمند ؛ پس یقیناً اجباری در کار نیست و مردم در انتخاب یکی از دو راه کاملاً مختارند ؛ إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً  ــــ ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد(و پذيرا گردد) يا ناسپاسی کند.‏ (الإنسان:3).  آیه ی لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ... نیز دقیقاً همین معنا را افاده می کند که انسانها در انتخاب یکی از این دو راه مختارند و کسی نمی تواند دیگری را به معنای حقیقی کلمه وادار به پذیرش دین(راه) کند ؛ کما اینکه وادار نمودن شخصی به انکار حقیقی دین نیز غیر ممکن می باشد. چرا که پذیرش دین امری اعتقادی ، قلبی و درونی است و چنین اموری اساساً قابل اجبار نیستند ؛ نه اینکه اجبار ممکن است ولی اسلام حکم به اجبار نمی کند. همان گونه که نمی توان با تهدید و کتک زدن و امثال این امور فردی را وادار کرد که کسی را دوست داشته باشد ؛ یا از کسی متنفّر شود ؛ چون این امور ، مربوط به قلبند. بلی می توان کسی را با زور و تهدید واردار نمود که در زبان اظهار محبّت به کسی کند یا به وجود خدا اقرار نماید یا به ظاهر نماز بخواند ، ولی هیچگاه نمی توان او را به زور و جبر وادار نمود که در قلب نیز به آن شخص محبّت داشته باشد یا وجود خدا را بپذیرد یا به نیّت قربةالی الله نماز بخواند. بلکه بر عکس ، هر چه کسی را به این گونه امور بیشتر اجبار نمایند خود به خود نتیجه ی معکوس می دهد و انزجار شخص زیادتر می شود. لذا نمی توان یک شخص غیر مسلمان را با زور واداشت که مسلمان شود ؛ یا کسی را که قلب او از اعتقاد و یقین به اسلام برگشته نمی توان با زور وادار نمود که دوباره به اسلام معتقد گردد. تنها کاری که برای او می توان نمود این است که با استدلال ، یقین او را نسبت به حقّانیّت اسلام بازسازی نمود ، یا مانع از این شده که او افکار خود را منتشر نماید. پس لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ یعنی دین ذاتاً قابل اجبار کردن نیست و غیر مسلمان را نمی توان مجبور نمود که قلباً مسلمان شود.  

البته باید توجّه داشت که اگر یک مسلمان که قلباً اعتقادات اسلامی را قبول دارد ، عملی دینی را همراه با اعتقاد به وجوب آن علناً ـ نه در حوزه ی شخصی ـ ترک نمود، آیه ی لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ شامل حال او نمی شود. در چنین مواردی اسلام حکم می کند که باید او را نهی از منکر نمود ؛ و اگر مقاومت کرد ، می توان او را مجازات کرد. چون اینجا دیگر سخن از حیطه ی باور قلبی نیست که اکراه ممکن نباشد ، بلکه شخص در عین داشتن باور قلبی در عمل سستی می ورزد. بر همین اساس است که اگر مسلمانی علناً روزه خورد یا شرب خمر نمود مجازات می شود. امّا یک غیر مسلمان را نمی توان وادار به این اعمال نمود ؛ چون او اگر چه در ظاهر ممکن است عبادات اسلامی را انجام دهد ، ولی از آنجا که اعتقاد قلبی ندارد ، عمل ظاهری او نیز فاقد ارزش خواهد بود.