(1/100119262)- 

پرسش:آيا خدا تصوره؟ يعني ما بايد تصوري که به ما القا ميشه پرستش کنيم؟ چرا بايد بشر اين دغدغه رو داشته باشه که حالا حتما چيزي رو پرستش کنه؟

پاسخ:

1ـ حسّ پرستش در وجود آدمی یک حسّ فطری و ذاتی است؛ به این معنی که این حسّ لازمه ی وجود انسانی اوست؛ و محال است موجودی انسان باشد و این حسّ را نداشته باشد. همان گونه که حسّ زیبایی دوستی، حسّ نیکی خواهی و حسّ حقیقت جویی، ذاتی و فطری انسان می باشد؛ و انسان بودن بدون داشتن این حسّها محال می باشد؛ بلکه میزان انسانیّت هر کسی نیز به شدّت و ضعف این حسّها مربوط می شود. خود این سه حسّ دیگر نیز در حقیقت زیرشاخه های حسّ پرستش می باشند یا در همه ی اینها، حسّ پرستش نیز حضور دارد.

توضیح مطلب اینکه:

 محال است موجودی انسان باشد و حقیقتاً از زیبایی متنفّر گردد. البته ممکن است کسی در زبان ادّعا کند که از زیبایی متنفّر می باشد، امّا در عمق وجودش محال است زیبایی را نخواهد و نستاید و به سوی زیبایی گرایش نداشته باشد. لذا انسان ذاتاً زیبایی خواه و زیبایی پرست است؛ و روشن است که هر چه این زیبایی عظیمتر بوده از نقایص دورتر باشد، گرایش انسان به آن بیشتر و حسّ ستایشش نسبت به آن زیبایی افزونتر خواهد بود؛ و خدا یعنی جمیل محض.

باز محال است موجودی انسان باشد و حقیقتاً از خیر و خوبی و عدالت متنفّر گردد. همه ی انسانها در ذاتشان دوست دارند که محبّت ببینند؛ مورد احترام واقع شوند؛ مورد ظلم قرار نگیرند؛ از خطاهایشان گذشت شود و ... . لذا هر گاه با کسی مواجه شدند که به آنها محبّت و احترام می کند، به آنها احسان و نیکی می نماید، از خطاهایشان می گذرد و از حقّ آنها دفاع می نماید و داد آنها را از ظالمین می ستاند، در عمق وجودشان او را مدح و ستایش می کنند و هر جا ببینند از او تعریف می شود خوشحال می شوند و هر جا می نشینند از او یاد کرده مدح و تعریفش می کنند. و خدا موجودی است که هیچ موجودی مهربانتر و نیک رفتارتر از او نیست .اوست که مهر فرزند را در دل مادر انداخته؛ و اوست که قبل از تولّد انسان، غذای او را در سینه ی مادر نهاده؛ و اوست که بنده اش را مدام امتحان می کند تا استعدادهای انسانی او شکوفا گردد و ...؛ و اوست که راه توبه را باز گذاشته و کسی را بلافاصله بعد از گناه مجازات نمی کند؛ و اوست که انسان را خلیفه ی خود خوانده و با به سجده واداشتن ملائک برای آدم (ع)، او را احترام نموده است؛ و از روی لطف برای او انبیاء را فرستاده است؛ و اوست که در آخرت داد مظلوم را از ظالم می ستاند؛ و ... . لذا کسیت که چنین موجودی را نستاید؟ اگر چنین موجودی برای منکر خدا توصیف شود ولی به او نگویند که منظورمان خداست، شکّی نیست که نسبت به چنین موجودی احساس کرنش و ستایش خواهد داشت و چنین موجودی را از عمق وجودش خواهد ستود. مشکل منکرین خدا این است که خیال می کنند چنین موجودی وجود ندارد؛ و الّا اگر وجود چنین موجودی برای او اثبات شود نمی تواند که او را دوست نداشته باشد. و چون اینگونه افراد وجود خدا را نپذیرفته اند، این اوصاف را در غیر خدا جستجو می کنند و دارندگان محدود آنها را می ستاید.

همچنین ممکن نیست انسانی پیدا شود که حقیقتاً جهل را بر علم  ترجیح دهد. همه دوست دارند بدانند؛ لذا اگر دو نفر در گوشی حرف بزنند، دیگران اذیّت می شوند؛ چون حسّ آگاهی جویی انسان می خواهد بداند ولی نمی تواند، در نتیجه اذیّت می گردد. همین حسّ فطری است که باعث می شود انسانها به دانشمندان و عالمان احساس احترام کنند و در برابر آنها تواضع نمایند؛ و نامشان را به بزرگی ببرند. حال اگر انسان بدانند که موجودی  هست که تمام حقایق نه تنها پیش اوست بلکه تمام حقایق را او پدید آورده است، طبیعی است که نسبت به او احساس خشوع و تواضع و ستایش خواهد داشت.

باز اگر آدمی با موجودی مواجه گردد که هر کمال وجودی را دارا می باشد؛ و هیچ عیب و نقصی در او یافت نمی شود، روشن است که در مقابل او نیز حسّ تقدیس و ستایش خواهد داشت. چون کمال، فصل جامع تمام آن چیزهایی است که فطرت انسان آن را طلب می کند. انسان ذاتاً طالب علم است، و هر چه این علم مطلق باشد خواستنی تر است. انسان ذاتاً طالب قدرت و زیبایی و دارایی و لذّت و ... است و مصداق کامل و نامحدود این امور یقیناً خواستنی تر است؛ و کمال محض و فارغ از هر نقصی، دارنده ی این کمالات است. لذا انسان در مقابل کمال و بخصوص کمال محض، احساس ویژه ای پیدا می کند که آن را حسّ پرستش می نامند. حالتی مرکّب از حسّ حیرت و شگفتی و حسّ دوست داشتن و حسّ طلب و خواستن و حسّ فانی شدن در آنچه موجب انگیخته شدن این حسّها شده؛ و نام این مجموعه چیزی نیست جز تقدیس، ستایش و عشق.

لذا در هر کسی این حسّها به نحو قوی بروز کنند او تقدیس گر، ستایش کننده و عاشق است؛ و متعلّق این حسّها  هر موجودی باشد، او معبود، محمود و معشوق آن کس است. اگر کسی چون مجنون در برابر زیبایی لیلی دچار حیرت و شگفتی شد، و حسّ نمود که این لیلی چقدر دوست داشتنی است، و احساس کرد که من این را می خواهم، و حسّ نمود که من می خواهم با او یکی گشته در او فانی شوم، او عاشق لیلی است و در برابر او کرنش خواهد نمود و هر چه او بخواهد انجام خواهد داد؛ حتّی حاضر خواهد شد که خود را فدای او کند. برخی این حسّ را نسبت به قدرت دارند؛ لذا ملاحظه می فرمایید که برخی پادشاهان به عشق قدرت، فرزند خود را کشته یا کور کرده اند. برخی دیگر پول پرستند؛ تا آنجا که حاضرند هر چیزی را فدای پول و ثروت کنند. برخی دیگر بنده ی علم هستند و در راه طلب علم از هر آسایشی می گذرند. همه ی اینها در حال عبادتند، لکن در مصداق معبود خطا کرده و ندانسته اند که کمال محض خداست و همه ی این خواستنی ها را باید در او یافت و در اسماء کمالیّه ی او باید فانی شد.

2ـ آیا خدا را می توان دید؟

سوای بنده این است که آیا غیر خدا را بدون دیدن خدا می توان دید؟

آیا اشیاء مادّی را بدون نور می توان دید؟ روشن است که نمی شود. ما ابتدا نور را می بینیم و به واسطه ی نور، دیگر اشیاء را می بینیم.

حال می پرسم: آیا نور را بدون وجود می توان دید؟ نور، ماهیّت است نه وجود؛ و ماهیّت چیزی است که نه عین وجود است نه عین عدم؛ چون اگر وجود بود، هیچگاه معدوم نمی شد؛ چرا که وجود، نقیض عدم است و تبدیل به عدم نمی شود. کما اینکه عدم نیز تبدیل به وجود نمی شود. اگر وجود به ماهیّت عنایت نمود، آن ماهیّت به سبب وجود، موجود می شود؛ در غیر این صورت، وجود نخواهد داشت. لذا صحیح است که بگوییم: نور وجود دارد امّا صحیح نیست که بگوییم: نور، وجود است.

پس خود نور نیز به سبب وجود است که موجود و قابل دیدن شده است. لذا آنچه حقیقتاً ظاهر می باشد، وجود است؛ و دیگر اشیاء و از جمله نور، با وجود، ظاهر گشته اند.

حال می پرسیم خدا کیست؟ خدا ماهیّت نیست؛ بلکه خدا وجود محض و محض وجود است؛ یعنی خدا، فقط و فقط وجود است؛ و برای وجود، دمی هم فرض ندارد. لذا خدا آن حقیقتی است که در کنه ذات هر موجودی (هر ماهیّتی) حضور دارد. او همان وجود است؛ لذا آن هنگام که می گوییم : انسان وجود دارد ؛ یعنی انسان خدا دارد. انسان بودن ـ که یک ماهیّت است ـ نه مساوی با وجود است نه مساوی با عدم؛ اگر انسان بودن مساوی با وجود بودن بود، پس از ازل تا ابد باید موجود می بود؛ چون وجود، عدم بردار نیست؛ و اگر انسان بودن مساوی با عدم بودن بود، باید هیچگاه موجود نمی شد؛ چون عدم نیز وجود بردار نیست. پس انسان بودن نه مساوی با وجود بودن است نه مساوی با عدم بودن. امّا خودِ وجود همیشه وجود است و معنی ندارد که پرسیده شود: چه کسی به وجود، وجود داد؟ لذا وجود محض و بدون قید و حدّ، که همان خداست، علّت و پدید آورنده نمی خواهد. پس خودش، عین بودن است و تا اراده و خواست حضرت وجود به انسان تعلّق نگیرد وجود نمی یابد. و وجود تصوّر نیست بلکه حقیقتی است که انسان بدون استفاده از ذهن و از راه علم حضوری آن را ادراک می کند. چون هیچ موجودی نیست که وجود در کنه ذات او حاضر نباشد؛ لذا هر که خود را ادراک می کند قبل از خود، خدا را ادراک نموده است. البته انسان همان گونه که بعد از ادراک حضوری خودش تصویری ذهنی از خود نیز برای خود ترسیم می کند، بعد از ادراک حضوری خدا ( حضرت وجود) نیز مفهومی از وجود در ذهن خود ایجاد می کند؛ امّا آنگاه که انسان وارد عالم برزخ شد دیگر خبری از ذهن نخواهد بود؛ چون وجود ذهن ناشی از نقص مرتبه ی دنیایی انسان است.

برای درک بهتر این حقیقت عمیق، مقاله ی زیر نیز تقدیم حضور حضرت عالی می شود که امید است مطالعه ی چند باره ی آن مفید فایده باشد.

 ـ خدا کیست؟

مقصود از طرح این بحث آن است که معلوم شود در مباحث خداشناسی در صدد اثبات وجود کدام خدا هستیم؛ چرا که واژه ی خدا و معادلهای متعدد آن در زبانهای گوناگون، لفظی تک معنایی نبوده در هر فرهنگ و دین و مذهب و مکتبی معنایی خاصّ دارد. برای مثال خدای مدّ نظر مسیحیان، یک اَبَر انسان و یک پدر آسمانی است که در ضمن، نقش خالقیت و ربوبیّت نیز دارد؛ و می تواند به صورت بشر (عیسی مسیح) در آمده فدای گناهان امّت شود؛ یا خدای مطرح در کتاب مقدّس تحریف شده ی یهودیان، خدایی است که گاه ناتوان و جاهل نیز هست؛ و برخی اوقات از کار خود اظهار پشیمانی هم می کند؛ یا خدای واحد زرتشتیان قادر به خلقت مستقیم موجودات نیست لذا دو منشاء خلقت آفریده است تا آنها موجودات خیر و شرّ عالم را پدید آورند؛ یا خدای مورد نظر علمای اشعری مذهب، خدایی است که اوصافش عین ذاتش نبوده در اتّصاف به عالمیّت و قادریّت و امثال آنها محتاج به علم و قدرت و امثال اینهاست که خارج از ذات خدا بوده ازلی هستند و ... .

بنا بر این هر کسی می خواهد درباره ی خدا بحث کرده وجود خدا راذ اثبات یا انکار نماید، قبل از ورود در بحث ابتدا باید روشن کند که چه تعریفی از خدا دارد و می خواهد وجود چگونه خدایی را اثبات یا ردّ نماید.

بعد از این مقدّمه ما تصویری عقلی از خدای مورد نظر علمای اسلام را به اجمال ترسیم می کنیم تا ملاحظه فرمایید که وجود چنین خدایی آیا قابل انکار هست یا نه؟ البته برای این منظور چاره ای از طرح برخی مباحث فلسفی نداریم؛ لکن سعی می کنیم این مباحث عقلی صرف را با مثالهایی توضیح دهیم تا از دشواری آن کاسته شود.

 

ـ وجود و ماهیت

انسان وقتی به درک اشیاء اطراف خود نائل می گردد، دو مفهوم هستی و چیستی را از آنها ادراک می کند. برای مثال انسان از درک درخت، ستاره، آب، عقل، اراده و امثال اینها اوّلاً می فهمد که این امور وجود دارند. ثانیاً متوجّه می شود که این امور، عین هم نیستند و باهم تفاوتهای ذاتی دارند؛ یعنی می فهمد که آب و ستاره و درخت و عقل و اراده و ... غیر از همدیگرند، ولی همگی در وجود داشتن اشتراک دارند. همچنین انسان با اندکی تعمّق درمی یابد که نسبتِ وجود به همه ی این امور به یک نحو است؛ لذا گفته می شود: درخت وجود دارد، آب وجود دارد، عقل وجود دارد، اراده وجود دارد. همینطور با تعقّلی عمیقتر ادراک می کند که مفهوم وجود در تمام این قضایا(جملات خبری) یکی است؛ لذا صحیح است که برای همه ی موارد یاد شدهد یک وجود نسبت داده شده و گفته شود: درخت و آب و ستاره و عقل و اراده وجود دارند. از همین جا دو مفهوم وجود و ماهیّت برای انسان حاصل می شود؛ یعنی انسان متوجّه می شود که درخت بودن، آب بودن، عقل بودن و اراده بودن غیر از وجود داشتن است و الّا صحیح نبود که یک وجود را در آنِ واحد به چند موجود نسبت داد؛ چرا که این موجودات، تفاوت ذاتی با یکدیگر دارند. پس اگر وجودِ درخت عین خودِ درخت، و وجودِ عقل عین خودِ عقل بود نمی شد گفت: درخت و عقل وجود دارند؛ چون در آن صورت لازم می آمد که درخت و عقل یک چیز باشند. بنا بر این، فلاسفه بین وجود و اموری مثل درخت بودن، آب بودن، عقل بودن و اراده بودن که باعث تفاوت موجودات از همدیگر می شوند، تفاوت قائل شده، این امور را ماهیت(چیستی) موجودات نامیدند؛ و از وجود آنها تعبیر به هستی نموده اند.


ـ واجب الوجود و ممکن الوجود

انسان بعد از پی بردن به این دو وجه در موجودات عالم، باز متوجّه می شود که ماهیّت یک موجود، بدون وجود نمی تواند تحقق خارجی پیدا کند. ماهیّتها مثل قالبهایی هستند که اگر محتوی وجود باشند موجود می شوند و اگر خالی از وجود باشند قالبهایی صرفاً ذهنی خواهند بود. مثل سیمرغ، دیو، اژدهای هفت سر و امثال آنها که ماهیّاتی هستند بدون وجود و قالبهایی هستند بدون محتوا. بنا بر این، ماهیّت گاه موجود است مثل درخت، انسان، عقل و ... و گاه معدوم است مثل سیمرغ، دیو و ... . همچنین ممکن است ماهیّتی در زمانی موجود و در زمانی دیگر معدوم باشد؛ مثل انواع دایناسورها که روزی موجود بودند ولی اکنون تحقق خارجی ندارند؛ یا مثل انسان که روزگاری وجود نداشت و اکنون موجود است. فلاسفه از این خصلت ماهیّت، مفهوم دیگری انتزاع نموده آن را امکان نامیده اند. بنا بر این، موجودات دارای ماهیّت همگی دارای امکان بوده، ممکن الوجود هستند؛ یعنی ممکن است تحقق خارجی داشته باشند و ممکن است تحقق خارجی نداشته باشد. به عبارت دیگر، برای هر ماهیّتی، فرض عدم جایز است همانطور که برای هر ماهیّتی فرض وجود نیز جایز است. برای مثال می توان نبود انسان یا ملائک یا عالم مادّه را فرض نمود؛ کما اینکه فرض وجود برای سیمرغ و دیو بلامانع است. بر این اساس، ممکن الوجود را تعریف کرده اند به موجودی که نسبتش به وجود و عدم یکسان است.

امّا برعکس ماهیّات، که نسبتشان به وجود و عدم یکسان است، خودِ وجود همواره تحقق خارجی دارد و محال است که موجود نباشد. چون از فرض نبودِ وجود، تناقض لازم می آید؛ چرا که وجود، نقیض عدم است؛ پس محال است وجود معدوم شود. فلاسفه از این خصلتِ وجود، مفهومی به نام وجوب را انتزاع نموده اند. بنا بر این، واجب الوجود یعنی موجودی که عین وجود بوده فاقد ماهیت است؛ لذا عدم بردار نیست؛ همانگونه که عدم نیز وجودبردار نیست. به عبارت دیگر واجب الوجود یعنی وجود خالص، بدون هیچ قالب و قید و حدّی. لذا وقتی گفته می شود واجب الوجود عبارت است از وجود محض و صرف و نامحدود مراد این است که او وجود خالص و بدون ماهیت است. چرا که ماهیت، قالب و حدّ موجودات است. پس موجود فاقد ماهیت یعنی موجود بدون حدّ (نامحدود) . بنا بر این، نامحدود را نباید به معنی بی انتها یا بی نهایت معنی نمود.

حاصل مطلب اینکه خدا از نظر حکما و متکلّمین اسلامی عبارت است از وجودِ محض، صرف، خالص و بدون ماهیت (نامحدود)؛ که واژه ی واجب الوجود، بار تمام این معانی را به دوش می کشد. مقابل واجب الوجود، ممکن الوجود است که عبارت است از موجودی که عین وجود نبوده برای تحقق خارجی نیازمند وجود است.

 

ــ ملاک احتیاج به علّت

از مطالب پیشین روشن شد که نسبت ممکن الوجود به وجود و عدم، یکسان است. پس تا وجود به ماهیت اعطا نشده موجود نخواهد شد. بنا بر این، امکان (نه اقتضاء وجود داشتن و نه اقتضاء عدم داشتن)، علّت احتیاج به علّت است؛ و کار علّت، وجود دادن به ماهیت و خارج نمودن او از حالت خنثی نسبت به وجود و عدم است. امّا کیست که بتواند به ماهیت وجود دهد؟ روشن است که ماهیات نمی توانند به یکدیگر وجود دهند؛ چون خودشان محتاج وجود دهنده هستند؛ بنا بر این، تنها کسی که می تواند به ماهیّت وجود دهد، خودِ وجود است؛ چون تنها وجود است که خودش عین موجودیت بوده نیازمند به وجود دهنده نیست. از اینرو سزا نیست که پرسیده شود: پس به خودِ وجود، چه کسی وجود داده است؟ چون وجود، خودش وجود است؛ و وجود دادن به وجود معنی ندارد. پس خدا که همان وجود است وجود دهنده نمی خواهد؛ کما اینکه سزا نیست گفته شود: خدا وجود دارد. چون خدا (واجب الوجود) عین وجود است نه اینکه چیزی است که وجود دارد. این ماهیّات و ممکن الوجودها هستند که وجود دارند؛ یعنی ماهیاتی هستند که به آنها وجود داده شده است. به عبارت دیگر، با توجّه به ذاتشان نه وجودند و نه عدم، پس اگر جناب وجود (خدا) به آنها عنایت نمود موجود می شوند و الّا معدوم خواهند بود. برای مثال انسان بودن ـ که یک ماهیّت است ـ نه مساوی با وجود است نه مساوی با عدم؛ اگر انسان بودن مساوی با وجود بودن بود، پس از ازل تا ابد باید موجود می بود؛ چون وجود، عدم بردار نیست؛ و اگر انسان بودن مساوی با عدم بودن بود، باید هیچگاه موجود نمی شد؛ چون عدم نیز وجود بردار نیست. پس انسان بودن نه مساوی با وجود بودن است نه مساوی با عدم بودن. بنا بر این تا اراده و خواست حضرت وجود به انسان تعلّق نگیرد وجود نمی یابد. بنا بر این در مورد خدا می توان گفت: خدا وجود است، امّا در مورد ممکن الوجودها نمی توان چنین تعبیری را استعمال نمود. لذا نمی توان گفت: انسان وجود است؛ درخت وجود است و ...، بلکه باید گفت: انسان وجود دارد؛ درخت وجود دارد؛ و ... . و چون وجود به صورت محض همان خداست؛ لذا انسان وجود دارد یعنی انسان خدا دارد.

پس خدا همواره با ماست و محال است بتوانیم بی خدا موجود باشیم. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: َ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ  ــــــ او با شماست هر جا که باشید و خداوندبه آنچه می کنید بيناست (الحدید:4) و فرمود: اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ... ـــــــ خداوند نور آسمانها و زمین است ... .(نور:35)؛ یعنی همان گونه که بدون نور،اجسام ظهور ندارد و با تابش نور بر اجسام است که آنها ظاهر می شوند، خدا نیز آن وجودی است ماهیّتها را از ظلمت ذاتشان خارج نموده به آنها نور وجود می دهد. حتّی خودِ نور نیز بدون نور وجود ظهوری نخواهد داشت؛ لذا در برخی دعاهای اهل بیت (ع) خطاب به خداوند متعال گفته می شود: ... يَا نُورَ النُّورِ يَا نُورَ كُلِّ نُور... ـــــ ای نور نور، ای نور هر نوری ! ... (مهج الدعوات و منهج العبادات، ص 306) 

 

بر همین اساس استوار، امیرالموحدین علی(ع) نیز فرموده اند: ... هُوَ فِي الْأَشْيَاءِ عَلَى غَيْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَيْرِ مُبَايَنَةٍ ... دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْ‏ءٍ فِي شَيْ‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا كَشَيْ‏ءٍ مِنْ شَيْ‏ء ــــــ او در اشیاء است امّا نه به گونه ای که با آنها آمیخته باشد و خارج از آنهاست امّا نه به گونه ای که جدا از آنها باشد؛‌ ... داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن چیزی در چیزی و خارج از اشیاء است امّا نه مثل خارج بودن چیزی از چیزی(توحید صدوق، ص306)؛ یعنی او داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن ماهیّتی در ماهیّت دیگر و خارج از ماهیّات است امّا نه مثل خارج بودن ماهیّتی از ماهیّت دیگر.

همچنین فرمود: تو منزهی از هر نقصی، همه چیز را پر کرده ای و از همه چیز جدایی؛ پس چیزی فاقد تو نیست و تو هر چه بخواهی انجام می دهی. بزرگی ای کسی که هر چه به فهم آید آفریده ی توست و هر چه محدود است مخلوقت.(اثبات الوصیه، ص107)

برای توضیح بیشتر این حقیقت شگفت امید است ذکر دو مثال راهگشا باشد.

ـ مثال نخست:

اگر وجود را به آب تشبیه کنیم موجودات عالم مثل موج و قطره و دریا و آبشار و فوّاره و حباب و یخ و برف و ابر و رودخانه و ... هستند. موج و قطره و دریا و حباب و ... آب نیستند بکله قالبهایی هستند که آب در آن قالبها دیده می شود، موج و قطره و حباب و آبشار و ...، غیر هم بوده و عین هم نیستند؛ یعنی موج، قطره نیست، یخ، برف نیست و ...، ولی حقیقت و کنه ذات همه ی آنها آب است؛ و در واقع آب است که به این صورتهای گوناگون ظهور کرده است. لذا خودِ آب را با حسّ نمی توان مشاهده کرد؛ آنچه با حسّ مشاهده می شود مظاهر و صور گوناگون آب است. به عقیده ی عرفا و حکمای اسلامی، حقیقتِ وجود نیز در همه ی موجودات حضور دارد، ولی آنچه با حس و وهم و خیال و عقل و قلب مشاهده می شود همگی ظهورات و مظاهر وجوداند و نه خودِ آن.

در این مثال ملاحظه می فرمایید که آب حقیقتی غیر از موج و قطره و یخ و برف و ... دارد؛ این امور نیز صور آب هستند نه خودِ آب؛ امّا آب در تمام این امور حضور دارد، بدون اینکه عین آنها یا جزء آنها شود؛ کما اینکه غیر آنهاست بدون اینکه از آنها جدا باشد. خدا (وجود محض) نیز در ماهیّات به همین نحو حضور دارد.

ـ مثال دوم:

اگر وجود را تشبیه به اراده ی انسان کنیم، ماهیّات (مخلوقات) همانند صور ذهنی انسان خواهند بود. وقتی ما بخواهیم موجودی ذهنی مانند سیب یا درخت یا اژدها را در ذهنمان ایجاد کنیم فقط کافی است اراده نماییم؛ و به محض اراده کردن آن صور ظهور خواهند یافت. لذا این صور ذهنی در حقیقت چیزی نیستند جز ظهورات گوناگون اراده. وقتی ما سیب و درخت و کوه را باهم در ذهنمان ایجاد می کنیم، اینها حقیقتاً سه چیز غیر همند؛ کما اینکه سیب یا درخت، اراده نیست و اراده هم سیب و درخت نیست؛ امّا همه ی این صور ذهنی ظهور یک اراده می باشند؛ و در عین اینکه آنها سه چیزند، باعث نمی شوند که اراده نیز سه تا شود؛ بلکه آن سه چیز، به یک اراده موجودند.

این مثال شگفت، اراده سیب نیست، سیب هم اراده نیست؛ امّا سیب بدون اراده هم نیست. همینطور اراده سیب نیست، ولی خارج از سیب هم نیست. باز اراده در عین اینکه خارج از سیب نیست، عین سیب یا جزئی از سیب هم نیست؛ یعنی چنین نیست که سیب درست شده باشد از پوست و دانه و گوشته و اراده. رابطه ی خدا (وجود محض) با مخلوقات نیز چنین می باشد. یکی از معانی حدیث مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه نیز همین می باشد.

حال قضاوت فرماید که منکرین وجود خدا، چنین خدایی را مدّ نظر دارند؟ و آیا وجود چنین خدایی را انکار می کنند؟ یا پدر آسمانی و خدای ابَر انسان مسیحیان را انکار می کنند که در بالای آسمان نشسته و مشغول ادراه ی عالم است؟! حال خود قضاوت فرمایید که اساساً وجود چنین خدایی قابل انکار هست یا نه؟ و آیا وجود چنین خدایی روشن و بدیهی است یا نیازمند اثبات می باشد؟ اگر کسی بتواند چنین خدایی را تصوّر نماید، با تمام وجود می یابد که برای اثبات وجود او نیاز به هیچ برهانی نیست. لذا امام حسین (ع) فرمودند: كَیفَ یسْتَدَلُّ عَلَیكَ بِمَا هُوَ فِی وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَیكَ أَ یكُونُ لِغَیرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَیسَ لَكَ حَتَّى یكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِیلٍ یدُلُّ عَلَیكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِی الَّتِی تُوصِلُ إِلَیكَ عَمِیتْ عَینٌ لَا تَرَاكَ وَ لَا تَزَالُ عَلَیهَا رَقِیباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِیباً وَ قَالَ أَیضاً تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَی‏ءٍ فَمَا جَهِلَكَ شَی‏ءٌ وَ قَالَ تَعَرَّفْتَ إِلَی فِی كُلِّ شَی‏ءٍ فَرَأَیتُكَ ظَاهِراً فِی كُلِّ شَی‏ءٍ فَأَنْتَ الظَّاهِرُ لِكُلِّ شَی‏ءٍ. ــــــــ  خدایا چگونه دلیل آرند بر تو بدان چه که در هستى خود نیاز به تو دارد ؟! آیا دیگرى ظهورى دارد كه تو ندارى تا او ظاهر کننده ی تو گردد؟! كى نهان شدى تا نیازمند دلیلی باشی كه به سوی تو ره نماید؟! كى دور شدى تا آثار تو كسى را به تو رساند؟!  كور باد دیده‏اى كه تو را نبیند با اینكه تو پیوسته دیده‏بان او هستى! و زیان به دست آورد بنده‏اى كه بهره‏اى از دوستى تو ندارد. و نیز فرمود: خدایا خود را به هر چیزی شناساندى و چیزى نیست که تو را نشناسد.  و فرمود: تو خود را در هر چیزى به من شناساندى و من تو را دیدم که در هر چیزی ظاهری؛ پس تو یى ظاهر کننده ی هر چیزی. ( بحار الأنوار، ج‏64،ص142)