(4/100146909)

پرسش:اينکه شما براي وجود امام خودتان به حديث من مات ولم يعرف....متوسل شده ايد جاي تعجب دارد چرا که منظور همان امام ورهبر مردم در هرزمان مي باشد ومنظور از امام در اين حديث هم اکنون امام خامنه اي مي باشد ونمي

دانم چرا شما اصرار بر معصوم بودن او داريد اگر حجت وامام بايد معصوم باشد پس چرا شما مي گوئيد فقط ما 14معصوم داريم شما فرموده ايد وجود امام داراي الطافي است از جمله حراست از دين وبقاي مذهب خيلي خوب قبول بي زحمت براي ما بگوئيد امام مهدي شما درجريان سوختن قرآن چه کاري انجام دادند وهمچنين براي بقاي مذهب خودش در شهرهاي اسلامي و اما درباره برهان فطرت اين که فرموده ايد:ميل و کشش فطري چيزي درانسان وجود دارد پس بايد آن چيز درخارج وجود داشته باشد وگرنه وجود آن درانسان لغو است{آيا شما فيلم

جنگ ستارگان راديده ايد که دراين فيلم شمشير برخي بازيگران از جنس ليز مي باشد آيا اين شمشيرها وجود خارجي دارند که هم اکنون فطرت وحس تخيل فيلم سازان اين فيلم اين صحنه ها رابه تصوير کشبده اند }

و اما درباره برهان هدفمندي اگر انسانها واقعا احتياج به راهنما دارند وشما ها هم که اصرار داريد درهر زمان تنها يک نفر خيلفه الله هست پس به ما بگوئيد در حالي که پيامبر در عربستان بودند چه کسي مردم چين وديگر

کشورها را هدايت مي نموده است ويا آن چند سالي که حضرت يونس در شکم ماهي بودند چه کسي مردم را هدايت مي کرده و اين که فرموده ايد اگر خليفه در زمين نباشد خاک هستي مردم رادرهم خواهد کشيد چه

دليلي براي اين سخن خويش داريد؟ (در مورد سوال 100146909\3)

 

پاسخ:

1ـ فرموده ايد: «اينكه شما براي وجود امام خودتان به حديث من مات ولم يعرف....متوسل شده ايد جاي تعجب دارد چرا كه منظور همان امام ورهبر مردم در هرزمان مي باشد ومنظور از امام در اين حديث هم اكنون امام خامنه اي مي باشد ونمي دانم چرا شما اصرار بر معصوم بودن او داريد.»

نظر شخصي شما براي خودتان محترم است. در بحث مذاهب، ما كاري به نظر شخصي شما نداريم؛ بلكه نظر علماي بزرگ آنها را در علم عقائد مورد بررسي قرار مي دهيم.

علماي كلام شيعه و سنّي «امام» را اين گونه تعريف نموده اند:

 

ــ تعريف امام در كلام متكلّمين اهل سنّت

سعدالدين تفتازاني و مير سيد شريف جرجاني و سيف الدين آمدي گفته اند :« الامامة رئاسة عامّة لشخص من الاشخاص ــ امامت رياست عمومي است براي شخصي از اشخاص» (شرح المقاصد ، ج5 ، ص234 ــ شرح مواقف ، ج8 ، ص 345 ـــ ابكارالافكار ، ج3 ، ص 416)

قاضي عضدالدين ايجي گفته است: « الامامة خلافة الرّسول في اقامة الدين بحيث يجب اتّباعه علي كافّة الامّة ـــ امامت خلافت (جانشيني) رسول است در اقامه ي دين ، به گونه اي كه واجب است تبعيّت از او براي همه ي امّت» (شرح مواقف ، ج8 ، ص345)

سيف الدين آمدي در تعريف ديگري گفته است: « انّ الامامة عبارة عن خلافة شخص من الاشخاص للرّسول في اقامة الشّرع و حفظ حوزة الملّة علي وجه يجب اتّباعه علي كافّة الامّة ــ همانا امامت عبارت است از خلافت شخصي از اشخاص براي رسول در اقامه ي شرع و حفظ حوزه ي ملّة (دين) به نحوي كه تبعيّت از او واجب مي شود بر همه ي امّت.» (ابكارالافكار ، ج3 ، ص416(

ابن خلدون نيز نوشته است: « الامامة خلافة عن صاحب الشّرع في حراسة الدين و سياسة الدّنيا. ـــ امامت خلافت (جانشيني ) صاحب شريعت است در حراست از دين و سياست و مديريّت دنيا.» (مقدّمه ي ابن خلدون ، ص 191(

 

ــ تعاريف علماي بزرگ شيعه

 

شيخ مفيد گفته است: « الامام هو الذي له الرئاسة العامّة في امور الدين و الدّنيا نيابةً عن النّبي (ص( ــ امام كسي است كه داراي رهبري عمومي در امور دين و دنيا به صورت نيابت از پيامبر (ص) باشد.» (النكت الاعتقاديّة ، شيخ مفيد ، ص53)

سيّد مرتضي گفته است: « الامامة رئاسة عامّة في الدّين بالاصالة لا عمّن هو في دار التّكليف ـــ امامت رهبري عمومي در زمينه دين به صورت بالاصاله است ؛ نه به صورت نيابت از كسي كه در سراي تكليف مي باشد.» (رسائل الشريف المرتضي ، ج2 ، ص264 )

علّامه حلّي گفته است: « الامامة رئاسة عامّة في الدّين و الدّنيا لشخص من الاشخاص نيابة عن النّبي(ص) ــ امامت رهبري عمومي در زمينه دين و دنيا براي شخصي خاصّ به عنوان نيابت از پيامبر (ص) است.» (الباب الحادي عشر ، علّامه حلّي ، ص66) جناب فاضل مقداد نيز همين تعريف را رائه كرده ولي به جاي « نيابة عن النّبي » گفته است: « خلافة عن النّبي » (ارشاد الطالبين ، فاضل مقداد ، ص325 ـ 326 ـــ اللوامع الالهيّة ، فاضل مقداد ، 319ـ320)

 

از تعاريف گفته شده استفاده مي شود كه:

اوّلاً متكلّمين شيعه و سنّي بر سر تعريف امامت اختلاف نظر عمده اي نداشته در محورهاي اصلي اتّفاق نظر دارند.

ثانياً امامت اصطلاحي متكلّمين داراي مشخّصات زير مي باشد.

1ـ امامت، رياست عمومي بر جميع امّت مي باشد نه بر محدوده ي جغرافيايي خاصّ.

2ـ متعلّق امامت امام ، امور دين و دنيا بوده منحصر به دين تنها يا دنياي تنها نيست.

3ـ امام ، خليفه و جانشين رسول الله مي باشد، هم در امور ديني هم در امور دنيوي.

4ـ اطاعت و تبعيّت از امام بر همه ي امّت واجب و ضروري است.

بنا بر اين ، امام در اصطلاح متكلّمين ، نه مثل سلطان و رئيس جمهور است نه مثل يك عالم ديني و مفتي صرف ؛ بلكه تمام مسئوليّتهاي حاكميّتي رسول الله (ص) را دارا مي باشد.

حال بر همين اساس شيعه مدّعي است كه امام بايد عالم به جميع احكام دين و جميع اسرار قرآن باشد ؛ و از هر گونه خطا و سهو و گناه معصوم باشد. چون طبق آيه ي « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُم » ؛ اطاعت از امام ، مثل اطاعت از خدا و رسول ، بايد مطلق و بدون قيد باشد. متكلّمين نيز همين معنا را در تعريفشان از امام ، منعكس ساختند.

حال چگونه ممكن است خداوند متعال ما را امر به اطاعت بي چون و چرا از كسي كند كه خودش هر لحظه احتمال گناه يا احتمال خطا و سهو دارد؟!! پس اگر ما به حكم قرآن مكلّفيم تا از امام بعد از رسول الله (ص) اطاعت بي چون و چرا كنيم ؛ لابد او بايد مثل خود رسول خدا(ص) ، معصوم باشد. چون امر به اطاعت بي چون و چرا از غير معصوم ، مساوي است با امر به اطاعت بي چون و چرا از گناه يا خطاي ديگري. و اين كاري نيست كه خدا انجام دهد. لذا فرمود: « أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ـــ آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى‏كند براى پيروى شايسته‏تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟! » (يونس: 35)

آيا غير از انسان معصوم ، كه خود منزّه از خطا و هدايت كننده به خداست ، كسي هست كه نياز به امام و هديت كننده نداشته باشد؟ آيا خلفاي مورد نظر اهل سنّت نياز به هدايت داشتند يا نداشتند؟ اگر بگويند نياز به هدايت نداشتند گزافه گفته اند ؛ كساني كه زماني غرق در شرك بودند چگونه به يكباره معصوم گشتند؟ و دليل عصمتشان چيست؟ و اگر نياز به هدايت داشتند طبق آيه ي مورد بحث ، بايد از امامي اطاعت نمايند تا آنها را به حقّ رهنمون شود. پس خود خلفاي سه گانه بايد امامي مي داشتند. حال مي پرسيم كه آن امام كه بوده است؟ ممكن است بگويند: نبيّ اكرم (ص) يا قرآن كريم ؛ گوييم در آن صورت امامت خود آنان لغو است ؛ چون نبيّ اكرم (ص) و قرآن كريم ، همانگونه كه مي توانند امام آن سه نفر باشند امام ديگران نيز مي توانند باشند. پس اين سه تن چه رجحاني داشتند كه محتاج به امام انساني زنده نبودند؟ بنا بر اين ، از بين مدّعيان امامت ، تنها آن كسي حقيقتاً حقّ امامت داشته كه عين قرآن و علم او عين علم رسول الله بوده است ؛ و طبق دلائل نقلي مثل حديث مدينة العلم و حديث ثقلين و ... ، آن شخص كسي نيست جز علي (ع).

همچنين طبق گفته ي متكلّمين شيعه و سنّي ، اگر از وظايف امام اين است كه دين را اجرا كند و حافظ دين خدا باشد ، لازمه اش اين است كه او عالم به تمام دين باشد تا يقيناً دين را اجرا كند و دين را حفظ نمايد نه نظرات شخصي خودش را. لذا امام بعد از رسول خدا ، بايد همتاي قرآن باشد.

حال ما كاري نداريم كه چه كسي داراي اين مشخّصات است ؛ ما فقط آنچه را كه لازمه ي تعريف امام است ، بيان مي كنيم تا معلوم شود كه: اوّلاً آيا غير خدا مي تواند اين مشخّصات را تشخيص دهد يا نه؟ ثانياً اگر معلوم شد كه مصداق امام را خدا بايد تعيين كند ، آنگاه بايد بگرديم دنبال كسي كه خدا و رسول ، اين دو مشخّصه را براي او اثبات نموده اند. و شيعه مدّعي است بسياري از آيات و روايات نبوي كه خود اهل سنّت نيز ناقل آنها مي باشند ، اثباتگر اين دو ويژگي براي علي (ع) هستند.

ما ذيلاً دلائل قرآن و روايي خودمان را ذكر مي كنيم تا ملاحظه فرماييد كه شيعه چگونه استدلال مي كند.

 

2ـ فرموده ايد: « منظور همان امام ورهبر مردم در هرزمان مي باشد ومنظور از امام در اين حديث هم اكنون امام خامنه اي مي باشد »

اگر شما از برادران اهل سنّت هستيد، مرد باشيد و به اين گفته ي خود پايبند باشيد. آيا علماي اهل سنّت، اطاعت بي چون چراي تمام مسلمين جهان از آية الله خامنه اي را واجب شرعي مي دانند؟ اگر كسي بگويد واجب مي دانند دروغ گفته است. چون علماي سنّي در بلاد اسلامي ابداً چنين نظري ندارد؛ بلي ممكن است برخي علماي سنّي در ايران، چنين نظري داشته باشند؛ كه نظر آنها مهمّ نيست. چون نظر شاذّي است بين علماي اهل سنّت. و اگر آنها اطاعت از آية الله خامنه اي را واجب نمي دانند پس براي چه از كساني تبعيّت مي كنيد كه حديث « من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهليّة » را زير پا گذاشته اند؟

و اگر مي گوييد كه علماي شما امام ديگري را براي عصر حاضر معرّفي كرده اند، آن امام كيست؟ در كلّ دنيا بگرديد! آيا غير از آية الله خامنه اي، فقيه و عالمي هست كه در مسند حكومت نشسته باشد؟! شكّي نيست كه چنين كسي وجود ندارد. تمام حاكمان بلاد سنّي نشين، بي استثناء افرادي هستند جاهل به دين خدا، كه حتّي قادر نيستند نيازهاي اوّليّه ي خود را از قرآن و روايات استخراج كنند كجا رسد كه بتوانند از دين خدا حمايت نمايند يا مردم را هدايت به طريق درست كنند.

پس با اين احوال، تمام اهل سنّت، در زمان حاضر، بي امام هستند. و همه ي آنها با مرگ جاهليّت ( با مرگ كفر) از دنيا مي روند.

خلاصه آنكه:

مشكلي نيست. ما اصراري نداريم شما اهل سنّت، وجود بالفعل امام مهدي(ع) را بپذيريد؛ اگر شما واقعاً امامت آية الله خامنه اي را بپذيريد ما خوشحالتر خواهيم شد. چون در اين صورت، در عرض يك هفته مي توانيم كلّ سرزمينهاي اسلامي را متّحد نموده از چنگال استكبار جهاني خارج نماييم؛ و در عرض يك ماه كلّ جهان را تحت سلطه ي اسلام در مي آوريم و تمام حكومتهاي غير اسلامي را ساقط مي كنيم؛ و در عرض يك سال، اكثريّت مردم را وارد اسلام مي كنيم. امّا صد حيف كه اينها خيالات است؛ و علماي اهل سنّت هيچگاه حاضر نمي شوند امامت آية الله خامنه اي را بپذيرند. آنها ترجيح مي دهند بدون امام و با مرگ جاهليّت بميرند ولي زير بار امامت اين نواده ي رسول خدا(ص) نروند.

 

3ـ فرموده ايد: « اگر حجت وامام بايد معصوم باشد پس چرا شما مي گوئيد فقط ما 14معصوم داريم شما فرموده ايد »

كدام عالم شيعي تا كنون گفته كه ما فقط چهارده معصوم داريم؟! چرا تهمت ناروا مي زنيد؟!!

علماي شيعه قائل به عصمت تمام انبياء و اوصياي آنها هستند. مگر كتابهاي كلامي خودتان را نمي خوانيد؟! پس اين همه تلاشي كه علماي اهل سنّت در كتابهايشان نموده اند براي ردّ نظر شيعه در باب عصمت تمام انبياء، براي چيست؟

شيعه تمام هاديان و حجج الهي را معصوم مي داند؛ امّا در بين معصومين(ع) قائل است به اينكه چهارده تن، عصمت خاصّ و سطح بالاتر دارند. همچنين قائل است كه در امّت اسلام، فقط چهارده معصوم وجود دارد. البته معصوم به معناي عصمت تامّ نه فقط عصمت از گناه. چون عصمت از گناه، را افراد عادي نيز مي توانند اكتساب كنند.

 

4ـ چنين فرموده ايد: « شما فرموده ايد وجود امام داراي الطافي است از جمله حراست از دين وبقاي مذهب خيلي خوب قبول بي زحمت براي ما بگوئيد امام مهدي شما درجريان سوختن قرآن چه كاري انجام دادند وهمچنين براي بقاي مذهب خودش در شهرهاي اسلامي »

الف. اين جمله را ببينيد: « امامت خلافت (جانشيني ) صاحب شريعت است در حراست از دين و سياست و مديريّت دنيا » اين را شيعه نگفته است؛ بلكه سخن ابن خلدون سنّي مذهب است. ديگر علماي اهل سنّت نيز مشابه همين را گفته اند.

پس شما به چه كسي مي تازيد؟ به ما يا به خودتان؟ اين عقيده ي مشترك شيعه و سنّي است؛ نه عقيده ي خاصّ شيعه.

ب. چرا عوام بازي در مي آوريد؟ آيا با سوختن قرآن، قرآن از بين رفت؟ آيا اسلام از بين رفت؟ وظيفه ي امام آن است كه نگذارد قرآن از بين برود. نگذارد تحريف غير قابل شناسايي شود. در حال حاضر، هيچ احد الناسي قادر نيست قرآن را نابود يا تحريف كند. چون محال عادي است كه كسي بتواند تمام قرآنها را جمع و بسوزاند. بر فرض هم كه بسوزاند، باز در حافظه ي خيلي هست و دوباره مي نويسند. ممكن است يكي بردارد و قسمتهايي از قرآن را حذف كند؛ ولي اين نشد تحريف. تحريف يعني آنكه بتواني كاري كني كه ديگر كسي نداند قرآن اصلي چگونه بوده است. پس عزيزا ! قبل از آنكه اعتراض و انتقاد كنيم بهتر است كه كمي فكر كنيم.

امّا براي حفظ حقيقت اسلام. آيا حقيقت اسلام نابود شده است؟ حقيقت اسلام پيش علي بن ابي طالب بود؛ از او به فرزندش رسيد؛ و از او به فرزندش و ... و ما اكنون اسلام حقيقي را در قرآن و احاديث اهل بيت(ع) داريم. آن چيزي هم كه بر امام و حجّت خدا لازم است، حفظ اصل اسلام است نه حفظ دين تك تك افراد. تك تك افراد مختارند كه دنبال حقيقت بروند يا نروند؛ امّا اصل اسلام بايد همواره روي زمين باشد و امكان دسترسي به آن نيز باشد تا خلق عذري نزد خدا نداشته باشند.

 

5ـ امّا در مورد برهان فطرت.

شما بزرگوار خوب بلديد خلط معنا كنيد. آيا ميل به شمشيري از نور ميل فطري است؟ كدام انساني است كه فطرتاً طالب شمشير نوري باشد؟! آنچه فطري است عبارتند از: حقيقت جويي، زيبايي پسندي، كمال خواهي، حسّ پرستش و تقديس. لذا هيچ بشري در دنيا پيدا نمي شود كه اينها را نداشته باشد.

هدايت جويي نيز از مصاديق حقيقت جويي و كمال خواهي است.

البته قبول دارم آن پاسخي كه به شما داده شده، درست تقرير نشده؛ و خود گوينده هم درك درستي از آنچه گفته نداشته است؛ بلكه صرفاً نقل قول نموده از ديگران؛ ولي سعي كرده با كلمات خودش اين كار را بكند كه گند زده است.

 

6ـ امّا برهان هدفمندي

خداي متعال مي فرمايد: « إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ ـــــ تو فقط بيم دهنده‏اى! و براى هر گروهى هدايت كننده‏اى است» (الرعد:7)

اين را كه شيعه نگفته است تا بر آن بتازيد.

مگر حضرت يونس(ع) تنها پيغمبر عصرش بوده است؟ چه بسا در زمان يونس(ع) دهها نبي بر روي زمين بوده اند. قرآن كريم تصريح دارد كه لوط و ابراهيم(ع) همزمان پيغمبر بوده اند. حضرت يعقوب و يوسف(ع) همزمان پيغمبر بوده اند.

آيه ي فوق نيز اعلام مي كند كه در هر زماني هادي الهي وجود دارد.

امّا در مورد پيغمبر(ص). مگر خدا گفته كه در هر خانه يا ده كوره اي بايد هادي باشد؟ هاديان الهي همواره در امّ القري بوده اند؛ يعني در مركز اجتماعات.

ـ عقل چه مي گويد؟

به حكم عقل بر خداي حكيم ضروري است كه بشر محتاج به ارشاد را هدايت كند؛ و هدايت را در جايي قرار دهد كه امكان دستيابي به آن وجود داشته باشد.

توضيح:

عقل اثبات مي كند كه خدايي وجود دارد. و اثبات مي كند كه خداوند متعال (كمال محض) حكيم بوده محال است كار عبث انجام دهد. پس محال است كه در پي اين جهان، عالمي ديگر نباشد؛ يعني محال است معادي نباشد. چون با فرض نبود عالم آخرت، خلقت اين همه موجودات، و به خصوص خلقت انسان، با اين همه ميل به كمال و ابديّت، كاري عبث خواهد بود.

از طرف ديگر، عقل خودش مي داند كه از عالم آخرت هيچ نمي داند جز كلّيّاتي.

پس عقل فتوا مي دهد كه خداي حكيم محال است آدمي را از احوال عالم آخرت و كارهاي لازم براي سعادت اخروي خبردار نكند.

پس به حكم عقل، خدايي خدا اقتضاء مي كند كه او هدايت را در جايي قرار دهد كه همگان ـ در صورت خواستن ـ امكان دستيابي به آن را داشته باشند؛ حال يا بي واسطه يا باواسطه. لذا عقل مي گويد: يقيناً خدا براي همه ي اقوام هدايت كننده اي فرستاده است ؛ اگر چه ما امروز از نام و نشان آن هدايت كنندگان اطّلاع نداشته باشيم . بر اين مبنا خداوند متعال فرمود: « إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشيراً وَ نَذيراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فيها نَذير ــــــ ما تو را به حق، بشارتگر و هشدار دهنده فرستاديم، و هيچ امّتى نبوده مگر اين كه در ميان آنها هشدار دهنده‏اى گذشته است.» (فاطر:24) و فرمود: « ... إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ ــــــ جز اين نيست كه تو فقط بيم دهنده‏اى! و براى هر گروهى هدايت كننده‏اى است » (الرعد:7).

تذكّر:

طبق فتواي عقل، آنچه بر خدا لازم مي باشد، فرستادن هادي است، نه همرنگ و هموطن و همنژاد قرار دادن او با مردم يك منطقه. لذا مي بينيم كه انبياي موجود در ايران، كه قبر يازده نفرشان در حال حاضر موجود است، همگي يا اكثريّت، از بني اسرائيل بوده اند؛ حتّي طبق يكي از اقوال، زرتشت نيز اصالتاً اهل فلسطين بوده است؛ البته قول مشهور اين است كه او از اهالي اطراف درياچه ي اروميّه مي باشد. بلي پيغمبر قوم بايد از خودشان باشد؛ يعني پيغمبر قوم بني آدم بايد از سنخ انسان باشد؛ و پيغمبر قوم بني الجانّ ( جنّها) بايد از سنخ جنّها باشد؛ و پيغمبر موجودات مكلّف كرات ديگر نيز بايد از سنخ خودشان باشند. لذا با اينكه پيغمبر ما پيغمبر جنّها هم بوده، امّا نبوّت خود را با واسطه اعمال مي نموده؛ يعني رسولي از سنخ جنّها بوده كه پيام وحي را از رسول الله(ص) گرفته و به جنّها منتقل مي نموده است ـ اين معنا را در اوائل سوره جنّ ملاحظه مي فرماييدـ همان گونه كه انبياي انساني كلام خدا را از جبرئيل(ع) مي شنيدند.

پس آنها كه مي گويند: چرا پيغمبر سياه پوست يا سرخپوست يا ... نبوده، اساس سوالشان مشكل دارد. چون عقل حكم نمي كند كه پيغمبر سياهپوستان خودش هم سياه پوست باشد. البته معلوم هم نيست كه پيغمبر سياه پوست بوده يا نه؟ يا پيغمبر چيني بوده يا نه؟ چون همان گونه كه بر وجود چنان پيغمبري دليل نيست، بر عدم او هم دليل نيست. چه بسا بوده اند و تاريخ خبرشان را نقل نكرده است. طبق حديث نبوي، صد و بيست و چهار هزار نبي وجود داشته؛ امّا تاريخ جز چند نفرشان را به خاطر ندارد. و البته افراد بي خبر از علم منطق نگويند كه نبود چيزي دليل نمي خواهد. چون در امور جزئي، كه امكان اقامه ي برهان ندارند ، هم طرف اثبات دليل مي خواهد هم طرف نفي؛ مثلاً فرض كنيد كسي بگويد: «يكي از زنان فتحعلي شاه يهودي بوده». آنگاه كسي تحقيق كند و بگويد: ما دليلي بر اين ادّعا نيافتيم. آنگاه نتيجه بگيرد كه پس او زن يهودي نداشته است. روشن است كه اين گونه نتيجه گيري كردن منطقاً مشكل دارد. در چنين حالتي ما منطقاً بايد در حال ترديد بمانيم. چون دليل نداشتن براي اثبات اين ادّعا، لزوماً به معني وجود دليل بر نفي آن نيست. پس در چنين حالتي همچنان هر دو طرف قضيّه احتمال درست بودن دارند. در بحث ما نيز نه دليلي بر وجود پيغمبر سياه پوست يا چيني يا هندي وجود دارد نه دليلي بر عدم وجودش. لذا محتمل است كه چنين پيغمبري بوده باشد و محتمل است نبوده باشد. حتّي چه بسا رسول الله(ص) كساني را هم به سمت چين يا هند فرستاده باشند تا نداي اسلام را به گوششان برساند؛ همان گونه كه پيكهايي به ايران و روم و مصر فرستاد. وقتي اين خبر به گوش مردم رسيد، آنگاه به حكم عقل خود آنها وظيفه دارند كه اقدام به تحقيق كنند تا ببينند آيا آنكه ادّعاي نبوّت دارد، آيا حقيقتاً نبي است يا نه؟

در برخي اسناد تاريخي نيز آمده كه اهل هند و چين از بعثت رسول الله(ص) خبر داشته اند. براي مثال آمده كه اهل هند شقّ القمر را ديدند و حاكم آنها كسي را براي تحقيق فرستاد و نتيجه را اعلام نمود؛ و آن حاكم، مسلمان گشت. نيز آمده كه فردي از چين آمد و گفت كه در سر زمين ما درختي بود كه بر برگهاي آنها اخباري از پيغمبر جديد ثبت مي شد. طبق آيات سوذه جنّ، آن حضرت، قرآن را از طريق برخي جنّهاي مومن به گوش جنّيّان مي رساند.

خلاصه آنكه:

رفيق ما خواسته اند به شيعه بتازند اشتباهي به قرآن و اسلام تاخته اند.

شما اگر شيعه هستيد، براي اثبات وجود امام زمان(ع) نيازي به برهان عقلي نداريد. چون از راه خبر اهل بيت(ع) اين مسأله براي شما اثبات مي شود. امّا اگر از اهل سنّت هستيد ما از راه احاديث معتبر خودتان برايتان استدلال مي كنيم.

ـ استدلال بر وجود بالفعل مهدي موعود براي اهل سنّت

در اينكه مهدي موعود در آخر الزمان قيام خواهد كرد، بين شيعه و سنّي اختلافي نيست. لذا اگر كسي منكر اصل ظهور مهدي موعود شود، نه تنها از شيعه بودن خارج است؛ بلكه حتّي برخلاف قطعيّات احاديث اهل سنّت نيز معتقد شده است. متعاقباً روايات اين مطلب را از كتب اهل سنّت ذكر خواهيم نمود.

همچنين شكّ نيست كه مهدي موعود بر امّت رسول خدا(ص) امامت خواهد داشت ؛ و رسول خدا(ص) به اطاعت او فرمان داده است. پس او جزء خلفاي رسول الله(ص) مي باشد؛ و مي آيد تا دين او را احياء كند. اين معنا نيز از رواياتي كه خواهيم آورد به وضوح پيداست. او كسي است كه طبق روايات اهل سنّت، عيسي مسيح(ع) به او اقتدا خواهد نمود. پس يقيناً او يك رهبر عادي عرفي نيست؛ بلكه شخصي است افضل از عيسي(ع) كه عيسي مسيح در نماز به او اقتدا مي كند. دقّت شود! اين ادّعاي شيعه نيست؛ بلكه نصّ صريح احاديث اهل سنّت است؛ كه متعاقباً ذكر خواهيم كرد.

از طرف ديگر، رسول خدا(ص) به صراحت فرموده اند كه خلفاي حضرتش دوازده نفر خواهند بود؛ نه بيش و نه كم . روايات اين مطلب را هم از منابع اهل سنّت، متعاقباً بيان خواهيم نمود.

كار هدايت اوّلين خليفه ي رسول خدا(ص) بعد از وفات حضرتش شروع مي شود؛ و يكي بعد از ديگري مي آيند تا نوبت به خليفه ي دوازدهم برسد. لكن آن خليفه ي دوازدهم كه مهدي موعود مي باشد، هنوز قيام نكرده است.

از طرف ديگر، شيعه و سنّي قائل به وجوب وجود امام مي باشند؛ و در تعريف امام گفته اند: « « الامامة خلافة الرّسول ... ». پس امامت اسلامي را با رياست جمهوري و پادشاهي و ... خلط نكنيم. و همه ي علماي اسلام قبول دارند كه امّت هيچگاه بي امام نمي تواند باشد؛ و تا قيامت خلفاي رسول خدا به عنوان امام در ميان امّت خواهند بود. حديث نبوي مشهور نيز مؤيّد اين معناست كه: « مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة ــ هر كس بميرد و امام زمان خودش را نشناسد با مرگ جاهليّت مرده است.» روشن است كه اين امام نمي تواند به معني وليّ فقيه باشد. چون تعبير « مَنْ مَاتَ» شامل خود وليّ فقيه نيز مي شود. چون شكّ نيست كه او خودش هم محتاج امام است. چطور ديگر فقها محتاج امامت او باشند ولي خود او محتاج امام نباشد؟ مگر خود او چه دارد كه ديگر فقها ندارند؟ آيا در فهم دين معصوم است؟ يا در اجراي دين؟ روشن است كه هيچكدام. به حكم عقل، امام حتماً بايد در فهم دين و اجراي آن معصوم مؤيّد مِن عند الله باشد. لذا خداوند متعال فرمود:

« قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ يَهْدي لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ـــــــ بگو: آيا هيچ يك از شركاي شما، به سوى حق هدايت مى‏كنند؟! بگو: تنها خدا به حق هدايت مى‏كند! آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى‏كند براى پيروى شايسته‏تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟!» (يونس:35)

كسي كه در غير معصوم بودن و احاطه نداشتن بر كلّ حقيقت قرآن با ما شريك بوده مثل ماست، چگونه مي تواند امام ما باشد؛ نهايتش اين است كه اگر او از ما عالمتر و مدبّرتر بود، از باب رجوع جاهل به عالم به او مراجعه مي كنيم. امّا اين نشد امامت اصطلاحي علماي عقائد، بلكه شد تقليد از عالم. ما در امور پزشكي بع پزشك مراجعه مي كنيم؛ و در امور فقهي عامّ به فقها و در امور سياسي اسلام به وليّ فقيه. امّا در براي هدايت جويي ظاهري و باطني، هيچكدام اينها به درد نمي خورند. در اينجا بايد كسي باشد كه خودش مستقيماً مورد هدايت خدا باشد و هدايت را به ما برساند. لذا هيچكدام از متكلّمين بارز شيعه و سنّي، حديث « من مات و لم يعرف امام زمانه ... » را حمل بر امامت فقيه نكرده اند؛ بلكه امام را در اينجا به معني خليفه ي رسول الله(ص) گرفته اند كه اطاعت او بر جميع امّت واجب شرعي است. هيچ متكلّم سنّي ابوبكر و عمر و عثمان را صرفاً يم فقيه نمي دانند؛ بلكه بعد از هزار و چهار صد سال نيز آنها را امام خود مي دانند.

القصّه، از زمان پيامبر(ص) حدود هزار و چهارصد سال گذشته است؛ و در اين مدّت طبق روايت نبوي، نبايد بيش از دوازده خليفه باشند.

و مي دانيم كه هيچ خليفه اي تاكنون عمر طولاني نداشته است.

پس يا آخرين آنها عمري طولاني كرده يا يكي از خلفاي مياني عمر طولاني دارد. دومي نه سندي دارد و نه قائلي كه اعتقادات درست داشته باشد. لذا اوّلي درست خواهد بود كه مدّعاي شيعه است و صدها روايت معتبر در منابع شيعه بر آن دلالت دارند.

 

ـ امّا رواياتي كه در ضمن استدلال به آن اشاره نموده و قولشان را داديم.

1ـ قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: « لو لم يبق من الدنيا إلا يوم لطوله اللّه عز و جل حتى يملك رجل من أهل بيتى يملك جبل الديلم و القسطنطينية. ـــــ اگر از دنيا نمانده باشد مگر يك روز ، خداي عزّ و جلّ آن را روز را طولاني مي كند تا مردي از اهل بيت من ملك و سلطنت يابد. او بر كوه ديلم (البرز) و قسطنطينيه سلطه پيدا مي كند.» (سنن ابن ماجة ، ج2 ، ص929 ــ كنزل العمال ، متّقي هندي ، ج14 ، ص267)

اين روايت ، صراحت دارد كه موعود آخر الزمان از نسل پيامبر (ص) است.

2ـ قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: « المهدى منا أهل البيت يصلحه اللّه فى ليلة ــــ مهدي از ما اهل بيت است ، كه خدا كار او را در يك شب درست مي كند. » (مسند امام احمد حنبل ، ج1 ،ص84 ـــ صحيح بخاري ، ج1 ، ص318 (فقط قسمت اول حديث))

در اين حديث كه رئيس حنبلي ها نقل نموده و در معتبرترين كتب اهل سنّت ؛ يعني صحيح بخاري نيز آمده ، مهدي جزء اهل بيت شمرده شده است .

3ـ « عن عبد اللّه قال: بينما نحن عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم إذا أقبل فتية من بنى هاشم فلما رآهم النبى صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم اغرورقت عيناه و تغير لونه قال: فقلت: ما نزال نرى فى وجهك شيئا نكرهه، فقال:إنا أهل بيت اختار اللّه لنا الآخرة على الدنيا، و إن أهل بيتى سيلقون بعدى بلاء و تشريدا و تطريدا حتى يأتى قوم من قبل المشرق معهم رايات سود فيسألون الخير فلا يعطونه فيقاتلون فينصرون فيعطون ما سألوا فلا يقبلونه حتى يدفعوها إلى رجل من أهل بيتى فيملأها قسطا كما ملأوها جورا، فمن أدرك ذلك منهم فليأتهم و لو حبوا على الثلج‏ ـــــــ «عبد الله» روايت مى‏كند، هنگامى كه حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شرفياب بوديم، گروهى از جوانان بنى هاشم از آنجا عبور مى‏كردند، همين كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آنها را ديد، ديدگانش اشك آلود شد و رنگ چهره ي مباركش تغيير كرد. عرض كرديم: يا رسول الله! آرزو مى‏كنيم كه هرگز چهره ي شما را غمناك و متأثر نبينيم! فرمود: ما خاندانى هستيم كه خداى تعالى آخرت را به جاى دنيا براى ما برگزيده است ؛ و من يقين دارم پس از درگذشت من، اهل بيتم گرفتار شكنجه ي امّتم قرار مى‏گيرند ، طوري كه آنها را از پاى درمى‏آورند و از شهرى به شهرى و از مكانى به مكان ديگر، آواره‏ مى‏سازند. و اين رفتار را همواره ادامه مى‏دهند تا هنگامى كه مردمى از جانب مشرق با پرچمهاى سياه ظهور مى‏كنند، اينان از مردم درخواست خير مى‏كنند. مردم به آنها پاسخ درستى نمى‏دهند در نتيجه با آنها نبرد مى‏كنند و پيروز مى‏شوند. و آنچه را خواسته‏اند به آنها مى‏دهند ليكن آنها نمى‏پذيرند و بدين حال به سر مى‏برند تا اختيارات كامل را در دست مردى از اهل بيت من قرار دهند. او هم به حسب وظيفه‏اى كه دارد با مخالفان نبرد مى‏كند تا دنيا را همانطور كه بى‏عدالتى فراگرفته است، از عدل و داد لبريز سازد.اينك كسى كه آنها را دريابد دست از دامن آنها برندارد هر چند هم در شدت سرما و ناراحتى باشد. » (سنن ابن ماجه ، ج2، ص1366 ــ كنزل العمال ، متّقي هندي ، ج14 ، ص268)

در اين روايت ، كه به خاطر اشاره به مظلوميّت اهل بيت (ع) ، نقل آن از سوي برادران اهل سنّت بسيار عجيب مي باشد ، به صراحت بيان شده كه موعود نهايي از اهل بيت (ع) مي باشد. ضمناً منظور از « جانب مشرق » در اين روايات ، طبق آنچه در ديگر روايات وارد شده ، منطقه ي خراسان مي باشد ؛ كه قيام آنها پيش در آمد قيام امام زمان (ع) خواهد بود.

4ـ « عن النبى صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم قال: لو لم يبق من الدهر إلا يوم لبعث اللّه رجلا من أهل بيتى يملأها عدلا كما ملئت جورا. ــــــ اگر از روزگار، جز يك روز باقى نمانده باشد، خداى تعالى مردى از اهل بيت مرا برمى‏گمارد تا دنيا را پر از عدل و داد نمايد، همانطور كه پر از ظلم و جور شده است. » (مسند احمد حنبل ، ج1 ،ص99 ــ سنن ابي داود ،ج2 ، ص310 ــ كنزل العمال ، متّقي هندي ، ج14 ، ص267 ــ الجامع الصغير ، سيوطي ، ج2 ،ص438)

در اين روايت نيز موعود بشريّت جزء اهل بيت معرّفي شده است.

5ـ « عن أبى سعيد الخدرى قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: لا تقوم الساعة حتى تملأ الأرض ظلما و جورا و عدوانا ثم يخرج من أهل بيتى من يملأها قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و عدوانا، قال: هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ــــــــ «ابو سعيد خدرى» از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت مى‏كند كه قيامت برپا نمى‏شود مگر زمانيكه روى زمين لبريز از ظلم و جور و عداوت و دشمنى شود، آنگاه شخصى از خاندان من قيام مى‏كند كه روى زمين را لبريز از عدل و داد مى‏سازد، در حاليكه پر از ظلم و عداوت شده است. » «حاكم نيشابوري» گويد: اين حديث طبق نظر «مسلم» و «بخارى» صحيح است. » (مستدرك الصحيحين ، حاكم نيشابوري ، ج4 ،ص 557 ـــ مسند أحمد بن حنبل ، ج 3 ، ص 36)

6ـ قال رسول الله (ص) : « كيف أنت يا عوف إذا افترقت الأمة على ثلاث و سبعين فرقة واحدة منها فى الجنة و سائرهن فى النار ؟ قلت متي ذلك يا رسول الله ؟ قال اذا كثرت الشرط و ملكت الاماء و قعدت الجُمَلا علي المنابر و اتخذ القرآن مزاميراً و زخرفت المساجد و رفعت المنابر و اتخد الفيء دولا و الزكاة مغرماً و الامانة مغنماً و تفقه في الدين لغير الله و اطاع الرّجل امرأته و عق امّه و اقصي ابه و لعن آخر هذه الامّة اولها و ساد القبيلة فاسقهم و كان زعيم القوم ارذلهم و اكرم الرّجل اتقاء شره ، فيومئذ يكون ذاك فيه. يفزع الناس يومئذ الي الشام و الي مدينة يقال له دمشق ، من خير مدن الشام ؛ فتحصنهم من عدوهم ، قيل: و هل تفتح الشام؟ قال بلي وشيكاً ، تقع الفتن بعد فتحها ثم تجئ فتنة غبراء مظلمة ثم تتبع الفتن بعضها بعضا حتى يخرج رجل من أهل بيتى يقال له المهدى فان أدركته فاتبعه و كن من المهتدين‏. ــــــــــ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خطاب به «عوف»، فرمود: اى عوف! چگونه خواهى بود زماني كه امّتم به هفتاد و سه فرقه تقسيم شوند ؛ كه فقط يك فرقه از آنها بر حق‏ و اهل بهشتند و مابقى ـ هفتاد و دو فرقه ي ديگر ـ بر باطل و اهل دوزخ‏اند؟ گفتم: كي چنين خواهد شد اي رسول خدا؟ فرمود: آنگاه كه شرط بندي رايج شود ؛ و بردگان حاكم شوند ؛ و گردن كلفتها بر منبر (مسند قضاوت ) مي نشينند ؛ و قرآن را تبديل به موسيقي مي كنند ؛ و مساجد طلاكاري مي شوند ؛ و منبرها بلند ساخته مي شوند ؛ و اموال عمومي را مال شخصي خود مي كنند ؛ و زكات دادن را غرامت (پل زور) مي شمارند ؛ و امانت را غنيمت بر مي دارند ؛ و در دين ژرف نگري مي شود ، امّا به خاطر خدا ؛ و مرد از زن خود اطاعت مي كند ، عاقّ مادر خود مي شود و پدر خود را مي راند ؛ و آخر اين امّت ، پيشگامان آن را لعن مي كنند ؛ و فاسق قبيله بزرگ آن مي گردد ؛ و پستترين قوم ، حاكم آنها مي شود ؛ و بزرگوارترين مردان اهل طمع و حرص دانسته مي شوند ؛ در چنين موقعي آن اتّفاق خواهد افتاد. در چنان روزي مردم به سوي شام و شهري به نام دمشق پناه مي برند ، كه از بهترين شهرهاي شام است ؛ پس آن شهر آنها را از دشمنانشان پناه مي دهد. گفته شد:آيا شام فتح مي شود؟ فرمودند: بلي به زودي. بعد از فتح آن فتنه ها بلا مي گيرد ؛ سپس فتنه اي سخت و تاريك مي آيد ؛ سپس فتنه ها پشت سر هم ظاهر مي شوند تا اينكه مردي از اهل بيت من قيام مي كند كه او را مهدي گويند. پس اگر او را درك نمودي پيرويش كن تا از هدايت يافتگان باشي. » (مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج7 ، ص324 ــ كنز العمال ج 11 ص 183)

در اين حديث منقول از اهل سنّت ، افزون بر اينكه نام موعود آخر الزمان با عنوان مهدي برده شده ، و تصريح گرديده كه او از اهل بيت (ع) مي باشد ، بيان شده كه مسلمين به هفتاد و سه فرقه تقسيم خواهند شد و تنها يك فرقه از آنها بر حقّ است ؛ كه آنها در ارتباط با مهدي موعود هستند. افزون بر اين مطالب ، اوضاع جهان در زمان ظهور مهدي موعود نيز بيان شده است. البته دقّت شود كه اين اوصاف ، اوّلاً مربوط به كلّ جهان آن روز مي شود نه يك منطقه ي خاصّ. ثانياً اين اوصاف عموميّت دارند نه كلّيّت ؛ يعني اكثراً چنين خواهد بود نه همه جا و در مورد همه كس. عملاً نيز مشاهده مي فرماييد كه بسياري از اين علائم ، در دنياي امروز تحقّق يافته اند. مثلاً اكثر حاكمان دنيا ، جزء بدترين مردمان عصر مي باشند ؛ يا اطاعت از زن در اكثر مردان ديده مي شود ؛ يا اكثر قضات دنيا ، اهل عدالت نيستند ؛ يا قرآن كريم ، بيشتر به عنوان زينت مجالس و براي فخر فروشي خوانده مي شود نه براي درس گرفتن از آن ؛ يا برخي به اصطلاح روشنفكران مسلمان امروزي ، پيشگامان اسلام و حتّي اهل بيت (ع) را متّهم به جهل و بي تمدّني و امثال مي كنند.

7ـ « عن أبى أيوب الأنصارى قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم لفاطمة سلام اللّه عليها: نبينا خير الأنبياء و هو أبوك، و شهيدنا خير الشهداء و هو عم أبيك حمزة، و منا من له جناحان يطير بهما فى الجنة حيث شاء و هو ابن عم أبيك جعفر، و منا سبطا هذه الأمة الحسن و الحسين و هما ابناك، و منا المهدى‏ ــــــ «ابو ايوب انصارى» روايت كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خطاب به فاطمه زهرا عليها السّلام، فرمود: پيغمبر ما، بهترين پيغمبران است و او پدر تو است و شهيد ما، بهترين شهيدان است و او «حمزه»، عموى پدر تو است. و از ما خانواده بزرگوارى است كه خداى تعالى دو بال به او مرحمت فرموده است تا در بهشت به هر كجا كه بخواهد پرواز نمايد و او «جعفر»، پسر عموى تو است. و از خاندان ما دو سبط اين امت حسن و حسين عليهما السّلام هستند كه دو فرزند تو باشند و مهدى از خاندان ماست.» (مجمع الزوائد ، اليهثمي ، ج9 ، ص166 ــ المعجم الصغير ، الطبراني ، ج1،ص37)

8ـ « عن أم سلمة قالت: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم يقول: المهدى من عترتى من ولد فاطمة ــــــ ام سلمه ـ همسر پيامبر ـ روايت مى‏كند كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه مى‏فرمود: مهدى ، از عترت من و از فرزندان فاطمه است. »( ميزان الاعتدال ، الذهبي ، ج2 ،ص87 ــ كنزل العمال ، متّقي هندي ، ج14 ، ص264)

9ـ باز فرمود: « إبشرى يا فاطمة فان المهدى منك ـــــــ مژده باد تو را، اى فاطمه! كه مهدى، از وجود تو است. » (كنز العمال ، ج 12 ، ص 105)

10ـ « عن حذيفة إن النبى صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم قال: لو لم يبق من الدنيا إلا يوم واحد لطول اللّه ذلك اليوم حتى يبعث رجلا من ولدى اسمه كاسمى، فقال سلمان: من أى ولدك يا رسول اللّه؟ قال: من ولدى هذا و ضرب بيده على الحسين عليه السلام. ـــــــ «حذيفه» روايت مى‏كند كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله كه فرمودند: اگر از عمر دنيا ، جز يك روز باقى نمانده باشد، خداى‏ تعالى همان يك روز را آنقدر طولانى مى‏فرمايد، تا مردى از فرزندانم را كه هم اسم من است برانگيزد. «سلمان» پرسيد: مهدى از كداميك از فرزندان شماست؟ فرمود: از اين فرزندم و دست مبارك را به شانه ي حسين عليه السلام نواخت.» (ذخائر العقبى ، احمد بن عبدالله الطبري ، ص 137)

11ـ « عن على بن الهلالى عن أبيه قال: دخلت على رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم فى الحالة التى قبض فيها فاذا فاطمة سلام اللّه عليها عند رأسه فبكت حتى ارتفع صوتها فرفع صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم طرفه اليها (إلى أن قال) يا فاطمة و الذى بعثنى بالحق إن منهما يعنى من الحسن و الحسين عليهما السلام مهدى هذه الأمة إذا صارت الدنيا هرجا و مرجا و تظاهرت الفتن و تقطعت السبل و أغار بعضهم على بعض فلا كبير يرحم صغيرا و لا صغير يوقر كبيرا فيبعث اللّه عز و جل عند ذلك من يفتح حصون الضلالة و قلوبا غلفا يقوم بالدين فى آخر الزمان كما قمت به فى أول الزمان و يملأ الأرض عدلا كما ملئت جورا، قال: خرجه الحافظ أبو العلاء الهمذانى. ــــــــــ «على بن هلالى» از پدرش روايت مى‏كند، هنگامى كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله آخرين روزهاى آخر عمر خود را سپرى مى‏كرد و سرانجام هم درگذشت ، حضور مباركش شرفياب شدم و اين در حالى بود كه فاطمه عليها السّلام در بالاى سر مبارك نشسته بود ، و از اينكه پدر ارجمندش در حال جان دادن بود بلند مى‏گريست، چنانكه صداى گريه‏اش به گوش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رسيد. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سر برداشت و نگاهى به فاطمه عليها السّلام كرد (تا آنجا كه فرمود) اى فاطمه! به خدايى كه مرا به راستى فرستاده است، مهدى اين امّت ، از نسل حسن و حسين عليهما السّلام است. و فرمود: زماني كه در دنيا هرج و مرج به وجود بيايد و آتشهاى فتنه‏گرى از هر سو زبانه بكشند و راهها بسته شوند و مردم عليه يكديگر دست چپاول دراز كنند ، چندان كه كوچك به بزرگ احترام نگذارد و بزرگ به كوچك رحم ننمايد، در آن هنگام است كه خداى عزّ و جلّ كسى را برمى‏گمارد كه حصارهاى گمراهى را ويران كند و دلهاى تاريك از دشمنى خدا و رسول و اولياى او را از آلودگى پاك كرده و روشن گرداند. آرى، او در آخر الزّمان پيكره ي دين را استوار مى‏دارد، همانطور كه من در اوّل بعثت به پايدارى آن همّت گماشتم ؛ و زمين را پر از عدل و داد مى‏كند، همانگونه كه پر از ظلم و جور شده است.» (ذخائر العقبى ، احمد بن عبدالله الطبري ، ص 137)

12ـ رسول خدا فرمود: « يلتفت المهدى عليه السلام و قد نزل عيسى بن مريم عليه السلام كأنما يقطر من شعره الماء فيقول المهدى عليه السلام: تقدم فصلّ بالناس، فيقول: إنما أقيمت الصلاة لك ، فيصلّى خلف رجل من ولدى‏ ـــــــ هنگام ظهور حضرت مهدى (عج)، حضرت عيسى بن مريم عليهما السّلام، از آسمان فرود مى‏آيد در حاليكه به نظر مى‏رسد از موهايش قطرات آب مى‏ريزد، سپس حضرت مهدي (عج) پيشنهاد مى‏كند كه جلو بايستيد تا مردم نماز خود را با اقتداى به شما به جاى آورند. حضرت عيسى عليه السلام مى‏فرمايد: همانا نماز فقط براي تو برپا شده است. پس عيسى عليه السلام پشت سر مردى از فرزندان من نماز مى‏گزارد. » (الصواعق المحرقة ، ابن حجر عسقلاني ، ص 98)

13ـ رسول خدا فرمودند: « منا الذى يصلّى عيسى بن مريم خلفه‏ ـــــــ از ماست كسى كه عيسى بن مريم عليهما السّلام پشت‏سراو نماز مى‏خواند و به وى اقتدا مى‏كند. (كنز العمال ، ج14 ، ص 266)

14ـ « عن جابر بن عبد اللّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: يخرج الدجال فى خفقة من الدين و إدبار من العلم (إلى أن قال) فاذا هم بعيسى بن مريم فتقام الصلاة فيقال له: تقدم يا روح اللّه فيقول: ليتقدم إمامكم فليصل بكم ــــــــ «جابر بن عبد الله» روايت مى‏كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: زمانيكه دين اسلام به حالت خفقان درآيد و علم و دانش الهى بر مردم پشت كند، «دجّال» خروج مى‏كند (تا آنجا كه مى‏گويد) عيسى عليه السلام نازل مى‏شود، در حاليكه صفهاى جماعت منعقد شده و مردم آماده ي برپايى نماز هستند، به آن حضرت مى‏گويند: يا روح الله! جلو بايستيد تا در نماز به شما اقتدا كنيم. مى‏فرمايد: امام شما بايد جلو قرار بگيرد تا شما به او اقتدا كنيد. » (مسند الإمام أحمد بن حنبل ، ج 3 ، ص 367)

 

اينها اندكي از فراوان احاديث اهل سنّت در باب مهدي موعود است كه از رسول خدا نقل نموده اند ؛ كه همگي ثابت مي كنند: اوّلاً موعود آخر الزّمان مهدي است. ثانياً مهدي از اولاد رسول خداست . ثالثاً عيسي مسيح نيز در زمان ظهور در ركاب آن حضرت و تابع ايشان خواهد بود. و به وضوح از اين روايات پيداست كه او امام امّت پيامبر است و اطاعتش واجب مي باشد.

 

ـ احاديث دوازده خليفه

احاديث فراواني از اهل سنّت نقل شده كه رسول خدا (ص) فرموده اند: تعداد جانشينان من دوازده نفر مي باشند ؛ و تا كنون جز شيعه ي دوازده امامي نتوانسته است دوازده خليفه براي رسول خدا بشمارد.

« عن جابر بن سمرة قال: سمعت النبى صلى اللّه عليه (و آله) و سلم يقول: يكون اثنا عشر أميرا فقال كلمة لم أسمعها، فقال أبى: إنه قال: كلهم من قريش ـــــ «جابر بن سمره» روايت كرده است كه از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله شنيدم مى‏فرمود: دوازده تن امير خواهند بود. به دنبال آن كلمه‏اى فرمود كه آن را نشنيدم پدرم گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: همگى آنان از قريش‏اند. » (صحيح بخاري ، ج8 ،ص127 )

اين حديث را ديگر بزرگان اهل سنّت همچون مسلم و ترمذي و احمد حنبل نيز با اندك تفاوتي در تعبير آورده اند.

مسلم نقل كرده: « عن جابر بن سمرة قال: دخلت مع أبى على النبى صلى اللّه عليه (و آله) و سلم فسمعته يقول: إن هذا الأمر لا ينقضى حتى يمضى فيهم إثنا عشر خليفة (قال) ثم تكلم بكلام خفى عليّ (قال) فقلت لأبى: ما قال؟ فقال: قال: كلهم من قريش. ـــــــ «جابر بن سمره» روايت كرده است كه به اتفاق پدرم به حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شرفياب شدم و از آن حضرت شنيدم كه مى‏فرمود: اين امر به پايان نمى‏رسد تا اينكه دوازده تن خلافت بيايند. پس از آن، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سخنى فرمود كه من آن را نشنيدم و از پدرم پرسيدم كه پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله چه‏ سخنى فرمود؟ در پاسخ گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود كه همگى اين دوازده خليفه از قريش‏اند.» (صحيح مسلم ، ج6 ،ص3)

حال سوال ما از تمام فرقه هاي مسلمين اين است كه كدامتان توانسته ايد دوازده خليفه ي رسول خدا را بشماريد؟ بخصوص كه طبق روايات رسول خدا ، آخرين خليفه ي او مهدي موعود است. پس اي مسلمين ! مگر طبق روايات مورد قبول خودتان ، رسول خدا نفرمود كه امّت من هفتاد و سه فرقه مي شوند و تنها يكي از آنها بر حقّ است؟ حال آن يك فرقه كدام است؟ آيا هماني نيست كه تابع دوازده خليفه ي رسول خدا شده است؟!! پس شما اي اهل سنّت و اي شيعيان چهار امامي و هفت امامي و ... ، اگر حقيقتاً تابع رسول خدا هستيد ، پس بشماريد خلفاي دوازده گانه ي او را ، آن گونه كه خودش فرموده است ؛ و بخصوص چنان بشماريد كه آخرينش مهدي موعود باشد. آيا فرقه اي جز شيعه ي دوازده امامي هست كه توان چنين كاري را داشته باشد؟!! حال خود قضاوت كنيد كه فرقه ي برحقّ كدام است؟

 

نتيجه گيري:

ـ طبق احاديث اهل سنّت، تعداد خلفاي رسول خدا(ص) بايد دوازده تن باشند نه بيش و نه كم. كه در بين مذاهب اسلامي، تنها شيعه توانسته دوازده خليفه با مشخّصات مطرح در احاديث را بشمارد. پس اهل سنّت در اين باب يقيناً بر باطل است.

ـ طبق احاديث اهل سنّت، مهدي موعود حتماً قيام خواهد نمود؛ و او يكي از خلفاي رسول خداست. پس بيايد خلفا را چنان بشماريم كه اوّلين آنها در صد اسلام زندگي كند و آخرين آنها در آخر الزمان باشد. بدون قائل شدن به عمر طولاني يكي از اين خلفا روشن است كه شمارش اين دوازده خليفه محال خواهد بود. مگر اينكه كسي فاصله افتادن بين خلفا را قائل شود كه با دلائلي نادرستي آن را بيان نموديم.

البته اگر كسي باز تن به توالي خلفا ندهد، دليلي ديگر مي آوريم.

طبق احاديث دوازده خليفه، تا دوازده خليفه بين مردم باشند، اصل اسلام باقي خواهد بود.

حال اگر كسي ادّعا دارد كه يكي از خلفاي دوازده گانه زنده نيست، پس بايد حكم كند كه در عصر ما اسلام كاملاً از بين رفته و اسلام خالص وجود ندارد؛ يعني بايد قائل شود به بازل بودن تمام مذاهب اسلامي. حال آنكه اين قول، يقيناً باطل است. چون در اين صورت لازم مي آيد كه حجّت بر مردم عصر ما تمام نباشد؛ و خداوند مردم عصر ما را به حال خود رها نموده باشد. در حالي كه به حكم « لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ » اين پندار باطل است. همچنين تا قرآن كريم باقي است، شكّ نيست كه اصل اسلام نابود نشده است. پس يقيناً يكي از خلفاي دوازده گانه در بين امّت هست؛ و الّا طبق حديث دوازده خليفه، اسلام ـ كه اصلش قرآن است ـ حتماً بايد نابود مي شد.