(11/100146292)

پرسش:با توجه به اين كه بسياري از ويژگي هاي امامان مثل عصمت انتسابي و از طرف خدا مي باشد ديگر چه نيازي به مدح و توصيف است؟ آيا اين ويژگي ها براي امامان ارزشمند است؟ آيا مي شود امامان عصمت را از پدرانشان به ارث ببرند؟

 

پاسخ:

1ـ انتصاب، توارث، انتخاب

برخي ها بين انتصابي بودن و ارثي بودن امامت خلط نموده و پنداشته اند كه مراد از انتصابي بودن، همان ارثي بودن است؛ چون خيال نموده اند كه امام قبلي، امام بعدي را بر جاي خود نصب مي نمايد. اين توهّم از آنجا ناشي شده كه ائمه(ع) ـ غير از يك مورد ـ فرزند امام قبلي بوده اند. لذا برخي افراد پنداشته اند كه صرف همين امر موجب ارثي بودن امامت مي شود. حال آنكه نه شيعه و نه اهل سنّت ، هيچكدام امامت را ارثي نمي دانند. از نظر اهل سنّت ، امامت به انتخاب مردم است ؛ شيعيان نيز امامت را انتصابي از جانب خدا مي دانند؛ نه انتصابي از طرف امام قبلي يا انتصابي به سبب ارث. البته روشن است كه امام بعدي را امام قبلي معرّفي مي كند؛ امّا نه از طرف خودش بلكه از جانب خداوند متعال.

از نظر تمام مسلمين ، وجود نبي براي آن است كه اوّلاً معارف و فرامين مورد نياز بشر را از خداوند متعال دريافت دارد؛ و ثانياً آن معارف و فرامين را حفظ ، بيان ، تفسير و اجرا نمايد ؛ و با وجود خود اجازه ي تفسير خودسرانه را به انسانها ندهد. و چون غير از دريافت وحي ، بقيّه ي امور ياد شده همواره لازمند ، لذا يا خود نبي بايد همواره همراه مردم باشد يا كسي كه غير از دريافت وحي ، در بقيّه ي امور مثل او باشد. و چون خود پيامبر اسلام خبر داده كه بعد از او پيامبري نخواهد آمد و قرآن آخرين كتاب آسماني است ، پس بعد از او كسي يا كساني بايد باشند كه تفسير درست وحي را به عهده گرفته ، دين را در جامعه اجرا نمايند و با وجودشان حجّت را بر مردم تمام كنند. مسلمين ـ اعمّ از شيعه و سنّي ـ چنين شخصي را امام مي نامند. بنا بر اين ، امام يعني جانشين پيامبر در تمام امور، غير از دريافت وحي تشريعي. در اينكه شيعه امام را اينگونه مي شناسد شكّي نيست لذا شواهدي اقامه مي شود كه نشان مي دهد اعتقاد علماي بزرگ اهل سنّت نيز دقيقاً همين است.

سعدالدين تفتازاني و مير سيد شريف جرجاني و سيف الدين آمدي گفته اند :« الامامة رئاسة عامّة لشخص من الاشخاص ــ امامت رياست عمومي است براي شخصي از اشخاص» (شرح المقاصد ، ج5 ، ص234 ــ شرح مواقف ، ج8 ، ص 345 ـــ ابكارالافكار ، ج3 ، ص 416 ).

قاضي عضدالدين ايجي گفته است: « الامامة خلافة الرّسول في اقامة الدين بحيث يجب اتّباعه علي كافّة الامّة ـــ امامت خلافت (جانشيني) رسول است در اقامه ي دين ، به گونه اي كه واجب است تبعيّت از او براي همه ي امّت» (شرح مواقف ، ج8 ، ص345)

سيف الدين آمدي در تعريف ديگري گفته است: « انّ الامامة عبارة عن خلافة شخص من الاشخاص للرّسول في اقامة الشّرع و حفظ حوزة الملّة علي وجه يجب اتّباعه علي كافّة الامّة ــ همانا امامت عبارت است از خلافت شخصي از اشخاص براي رسول در اقامه ي شرع و حفظ حوزه ي ملّة (دين) به نحوي كه تبعيّت از او واجب مي شود بر همه ي امّت.» (ابكارالافكار ، ج3 ، ص416)

ابن خلدون نيز نوشته است: « الامامة خلافة عن صاحب الشّرع في حراسة الدين و سياسة الدّنيا. ـــ امامت خلافت (جانشيني ) صاحب شريعت است در حراست از دين و سياست و مديريّت دنيا.» (مقدّمه ي ابن خلدون ، ص 191)

از نظر شيعه چنين شخصي نه تنها تمام مسئوليّتهاي پيامبر ــ غير از دريافت وحي تشريعي ــ را بر عهده دارد بلكه بايد خصوصيّات نبي مثل مؤمن ترين بودن ، اعلم بودن ، اتقي بودن ، شجاعترين بودن ، مدبّرترين بودن و عصمت را هم دارا باشد. امّا اهل سنّت گرچه امام را جانشين نبي در تمام امور مي دانند ولي معتقدند لازم نيست امام با ايمانترين ، عالمترين ، شجاعترين ، متّقي ترين ، مدبّرترين و داراي عصمت باشد. لذا به خاطر اين تفاوت ديدگاه در اوصاف امام ، در مقام تعيين مصداق امام نيز بين شيعه و اهل سنّت اختلاف نظر پديد آمده است. شيعه معتقد است چون تشخيص مومن ترين و متّقي ترين فرد و انسان معصوم ، فقط از خداوند متعال ساخته است ، لذا تنها خداوند متعال مي تواند مصداق امام را تعيين نمايد. از اينرو شيعه معتقد است مصداق امام بعد از پيامبر را يا بايد از طريق آيات قرآن و سخن پيامبر خدا شناخت يا از طريق معجزه . امام بعد از امام قبلي نيز يا با كلام خدا تعيين مي شود يا كلام معصوم قبل از خودش، كه در حقيقت آن نيز كلام خداست. امّا اهل سنّت معتقدند كه مردم هر كه را به عنوان امام تعيين كنند او امام بر حقّ خواهد بود ؛ و چون مردم ابوبكر و سپس عمر و سپس عثمان و سپس علي بن ابي طالب(ع) را به عنوان خليفه و امام انتخاب كرده اند لذا مصاديق امام بر حقّ نيز به همين ترتيب است.

با توجّه به آنچه گفته شد ، معلوم مي شود كه از نظر شيعه ، مصداق امام بر اساس صفات او و از سوي خدا بايد تعيين گردد. امّا مردم از راه گزارش پيامبر يا امام قبلي يا از راه معجزه مي توانند بفهمند كه خداوند متعال چه كسي را به امامت برگزيده است.

امّا اينكه امامان شيعه ـ به غير از امام حسين (ع) ـ همگي امامت را بعد از امامت پدر خود دارا شده اند، دليل بر ارثي بودن امامت نيست؛ بلكه از آن جهت است كه انساني با آن مشخّصات كه براي امام گفته شد ، يقيناً بايد از والديني پاك سيرت متولّد شود و در بهترين محيط هدايتي رشد يابد. پس جاي تعجّب نيست كه چرا همه ي امامان از نسل رسول خدا (ص) و علي (ع) و فاطمه زهرا (س) پديد آمده اند. چرا كه محصول خوب از بذر خوب ، خاك خوب و آب و هواي خوب به عمل مي آيد.

انسان داراي دو بُعد مي باشد ؛ يكي مربوط مي شود به ساختار جسماني و روحاني اوّليّه ي شخص كه دست خود شخص نيست ، و ديگري ساختار ثانوي شخص كه خو شخص آن را با اختيار خود مي سازد. و شكّي نيست كه هر چه ساختار جسماني و روحاني اوّليّه ي شخص بهتر باشند رشد اختياري شخص نيز ثمربخشتر مي شود. لذا فرزند يك حرامخور يا فرزندي كه از زنا متولّد مي شود ، استعداد انساني كمتري خواهد داشت ، اگر چه استعدادهاي دنيايي او فراوان باشد. در مقابل، هر چه نسل گذشته ي يك شخص پاكتر باشد به همان اندازه احتمال داشتن استعدادهاي متعالي نيز در او بيشتر مي شود. پس چنين كسي اگر اختيار خود را درست به كار گيرد بهتر از ديگران رشد خواهد نمود. پس عجيب نيست كه چرا امامان همه از خاندان پيغمبر خير البشر زاده شده اند. البته اين امر تنها مختصّ امامان شيعه نيست ؛ بلكه تمام انبياء و اوصياء چنين بوده اند و همه ي پيامبران، و اوصياي معصوم آنان، همواره از نسل انسانهاي پاك بوده اند كه ريشه در خاندان نبوّت داشته اند. نسل حجج الهي همواره نسلي پاك بوده و هيچ حجّت الهي از پدران و مادران آلوده به كفر و شرك و زنا و حرام ظهور نيافته است.

خلاصه آنكه:

كسي امامت يا عصمت يا اعلميّت يا افضليّت را از والدين خود به ارث نمي برد؛ بلكه زمينه ي آن را به واسطه ي والدين خود دارا مي شود؛ كه صرف وجود زمينه براي كمالي، كافي براي دارا شدن آن كمال نيست. مثلاً آنكه مادر زادي استعداد رياضي دارد دليل نمي شود كه حتماً رياضيدان شود؛ بلكه چه بسا با سوء اختيار خود، يك معتاد يا گداي كنار خيابان گردد.

 

2ـ عصمت معصومين (ع) اكتسابي يا موهبتي؟

عظمت يك موجود به ميزان كمال اوست ؛ چه آن كمال از راه اكتساب باشد و چه از جانب خدا داده شود. بلكه اساساً هر كمالي از جانب خدا داده مي شود ، لكن خداوند متعال برخي كمالات را دفعي مي دهد و برخي را تدريجي و در پي اعمال ما؛ دقّت فرماييد! مي گويم در پي اعمال ما نه به سبب اعمال ما؛ چون معناي علّت، وجود دهنده بودن است؛ پس چگونه عمل مي تواند كمالي را به من بدهد كه من ندارم؟ عمل من از خود من ناقصتر است؛ پس اگر من كمالي را ندارم، عمل من به نحو اولي آن كمال را ندارد. پس چگونه عمل من، چيزي را كه خودش ندارد به من مي دهد؟! پس هر كمالي را فقط و فقط خدا مي دهد؛ لكن برخي را دفعي مي دهد و برخي را تدريجي. او ابتدا به ما توفيق عمل مي دهد تا عملي را برگزينيم ؛ آنگاه از مجراي گزينش و اختيار ما، عمل ما را موجود مي نمايد. پس اختيار ما به معني وجود دادن به فعل اختياري خودمان نيست؛ همان گونه كه وقتي نور خورشيد از شيشه ي آبي عبور كرد، نور آبي داخل اتاق مي افتد؛ امّا شيشه ي آبي نه توليد نور كرده نه نور خورشيد را آبي نموده؛ بلكه نور خورشيد را ـ كه مركّب از هفت رنگ مي باشد ـ تجزيه نموده و تنها به نور آبي اجازه ي عبور داده و باقي رنگها را منعكس كرده است. اختيار يعني همين؛ يعني فاعليّت خدا از طريق شيشه ي اختيار ما. لذا افعال اختياري ما از حيث وجودي منتسب به خدا هستند و ما وجود دهنده به فعل خود نيستيم؛ امّا رنگ آن افعال (عناوين آن افعال) ناشي از ميزان محدود كنندگي اختيار ماست. اگر شيشه ي اختيار ما بي رنگ باشد، تمام فيض را عبور مي دهد و فعل ما صد در صد الهي خواهد بود؛ در غير اين صورت، درصدي از آن را عبور مي دهد كه هر چه درصد آن بالا باشد به همان اندازه فعل ما به الهي بودن نزديكتر خواهد بود.

خلاصه آنكه اساساً هيچ موجودي جز خدا، اعطاء كمال نمي كند؛ لذا هر اكتسابي نيز اعطايي و موهبتي است. عمل ما هم صرفا دست باز نمودن به سوي خداست و دادن كمال از خدا مي باشد ؛ و الّا اگر خدا ندهد بنده هيچ كاري نمي تواند بكند؛ اگر خورشيد نور ندهد، شيشه ي آبي هيچ كاره است.

كمالات انسان كامل نيز اختياري است؛ چون اختيار هر موجودي از اوصاف ذاتي اوست. لكن دريافت اختياري ، گاه تدريجي است و گاه دفعي. لذا اكتسابي و موهبتي ، دو قسم از دريافت اختياري مي باشند ؛ و موهبتي به معني غير اختياري بودن نيست؛ مگر در انديشه ي افرادي كه گرفتار شعبه اي از شرك افعالي بوده براي بنده نيز سهمي از فاعليّت (خلق افعال) قائلند.

امّا اگر گفته شود كه عظمت و بزرگي هر موجودي فقط به كمالات اكتسابي اوست، گوييم: اگر گوينده از لوازم اين سخن آگاه باشد ، سر از كفر در مي آورد ؛ چون برتري خدا را انكار كرده است. آيا خداوند متعال كه عظيم بالذّات مي باشد ، كسب كمالات كرده؟! آيا حضرت جبرئيل (ع) كه صاحب آن شأن و جلالت فوق تصوّر ماست ، كسب كمال نموده؟ آيا قرآن كريم كه حقيقتي عظيم در عالم ملكوت و جبروت و لاهوت دارد ، كسب كمالات نموده است؟ آيا عرش و كرسي و لوح و قلم كه همگي حقايقي زنده بوده و صاحب كمالات وجودي مي باشند ، كسب كمال نموده اند؟ آيا يك انسان كه ذاتاً برتر از يك حيوان مي باشد ، اين كمال اوّليّه را اكتساب نموده است؟ و حال كه اكتساب نكرده آيا مي توان گفت كه انسان برتري ذاتي نسبت به حيوان ندارد؟!! اساساً همه ي موجودات ، كمالاتي را دفعاً از خدا گرفته اند ؛ كه شدّت آن نيز از موجودي به موجود ديگر متفاوت مي باشد. آيا يك انسان با كار و تلاش خودش از نطفه تبديل به انسان شده؟ روشن است كه خودش كار و تلاشي براي داشتن اين كمال نداشته است. حال كه تلاشي نداشته پس نتيجه مي گيريم كه ارزش يك انسان در حدّ ارزش يك گربه است؟! روشن است كه ارزش ذاتي يك انسان در حدّ ارزش ذاتي يك گربه نيست. و با اينكه يك انسان، اين ارزشمندي را خودش كسب نكرده، امّا باز نزد عقلا ارزشمندتر از يك گربه است؛ و كسي منكر اين ارزشمندي نمي شود مگر اينكه عقلش پاره سنگ بردارد. كما اينكه خداوند متعال فرمود: « وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَني‏ آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى‏ كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلا ــــ ما بني آدم را گرامى داشتيم؛ و آنها را در خشكى و دريا،حمل كرديم؛ و از انواع روزيهاى پاكيزه به آنان روزى داديم؛ و آنها را بر بسيارى از موجوداتى كه خلق كرده‏ايم، برترى بخشيديم» (الإسراء:70).

بايد دانست كه كمال حقيقي ، عين عظمت و فضيلت است از هر راه كه مي خواهد حاصل شود ؛ يعني عظمت و فضيلت چيزي جز كمال نيستند ؛ بلكه اسامي ديگر همان كمال مي باشند. بي شكّ ، عالِم ، برتر از جاهل است ، چه آن علم را كسب كرده باشد و چه از طريق وحي دريافت كند. كما اينكه صاحب علم لدني نيز برتر از عالِم به علوم كسبي است. چون علم لدني ، علم مفهومي نيست ، بلكه عين وجود خود شخص مي باشد. لذا در علم لدني ، نادرستي راه ندارد ؛ در حالي كه علم مفهومي ممكن است نادرست و خلاف واقع باشد ؛ كه در اين صورت ، جهل مركّب خواهد بود نه علم. بينايي و زيبايي و هوشمندي برتر از كوري و زشتي و عقب ماندگي ذهني هستند ، با اين كه اشخاص اين امور را كسب نمي كنند. آيا آنكه ذاتاً زيباست با آنكه خود را گريم نموده برابرند؟ « هَلْ يسْتَوِي الْأَعْمى‏ وَ الْبَصيرُ أَ فَلا تَتَفَكَّرُون ـــــ آيا نابينا و بينا مساويند؟! پس چرا نمى‏انديشيد؟!»(الأنعام:50)

پس اينكه برخي پنداشته اند هر كمالي كه اكتسابي نيست ، ارزش نمي باشد و موجب فضيلت نمي شود ، پنداري است باطل و بي منطق. اگر چنين باشد ، در آن صورت نمي توان گفت عاقل بر ديوانه رجحان وجودي دارد ؛ يا انسان بر حيوان فضيلت دارد يا حيوان از گياه و جماد برتر است. در حالي كه عقل آدمي بداهتاً اين برتري ها را ادراك مي كند و براي اين برتري هاي موهبتي ارزش قائل است و آن را مدح مي كند.

پس اگر كسي قائل به عصمت موهبتي و اعطايي معصومين (ع) هم بشود ، به هيچ وجه با مشكلي مواجه نخواهد شد.

 

3ـ چرا اهل بيت(ع) صاحب برخي كمالات خاصّ مثل عصمت شدند؟

شيعه عقيده دارد كه اوّل مخلوق عالم ، نور وجود رسول خداست ، و بعد از او نور امير مومنان و بعد از آن دو بزرگوار ،نور ساير اهل بيت و بعد از آن نور انبياء و بعد از آنها نور برخي انسانها و ملائك و ... خلقت يافته اند. پس روشن است كه اهل بيت (ع) ذاتاً بايد عظمتي بيش از تمام انبياء و ملائك داشته باشند. چرا كه در سلسله خلقت ، مقدّم بر ديگرانند ؛ و هر چه رتبه ي وجود بالا باشد كمالات ذاتي آن نيز بيشتر خواهد شد. لذا خداوند متعال كه فوق مراتب است ، كمال محض نيز مي باشد.

البته مسأله ي تقدّم وجودي پيامبر اكرم (ص) و اهل بيت او بر جميع ممكنات عقيده اي صرفاً شيعي نيست بلكه روايات اين مساله در كتب اهل سنّت نيز به فراواني موجود مي باشد.

اوّل حقيقتي كه از ذات خداوندي ظاهر شد ، نور وجود بود كه سرتاسر عالم را روشن ساخته است ؛ و بدون وجود ، هيچ موجودي ظهور نخواهد داشت ؛ لذا از آن حقيقت وجودي تعبير به نور خدا شد. اين حقيقت ، مرتبه ، مرتبه تنزّل يافت و در هر مرتبه به صورتهايي چون عرش و كرسي و هفت آسمان و ملائك و ... ظاهر شد ؛ و از جمله به صورت آدم در آمد. لذا آدم (ع) حامل آن نور وجود بود و ظهور اين حقيقت در او بيش از همه ي موجودات بود ؛ لذا او خليفة الله شد و بعد از او هر كه حامل حدّ بالايي از اين نور بود به نبوّت و وصايت مي رسيد . امّا در بين موجودات عالم ، هيچ موجودي نيست كه با آن نور وجود ،‌ اتّحاد تامّ و كامل داشته باشد جز چهارده معصوم (ع) . لذا از اين نور واحد كه سرتاسر عالم را پر نموده تعبير مي شود به نور چهارده معصوم. البته فهم دقيق و عميق اين حقيقت براي كساني كه طريقه ي برهان عقلي و منازل باطن را نپيموده ،‌ با نور وجود آشنا نشده اند در حدّ بالايش ممكن نيست.

لذا اينكه فرمودند چهارده معصوم قبل از همه موجودات خلق شده اند منظور آن وجود ساري و نوري است كه اين چهارده تن به واسطه ي اتّصال تامّشان با آن حقيقت ، خود را مقدّم بر كلّ موجودات معرّفي نموده اند ؛ و البته مراد از تقدّم در اينجا ، تقدّم وجودي و رتبي است نه تقدّم زماني ؛ چون زمان ، تنها اختصاص به عالم مادّه دارد و وجود مادّي و زماني حضرت آدم (ع) قبل از همه ي انسانها آفريده شده است ؛ امّا در همان زمان كه آدم آفريده مي شد آن حقيقت نوري حضور داشت و اساساً فيض وجود از طريق او به آدم رسيد.

بر اين اساس ، چهارده معصوم و انبياء (ع) در اصل خلقتشان بر تمام انسانها برتري دارند ؛ و عصمت پايه ـ كه لازمه ي نبوّت و امامت است ـ لازمه ي اين رتبه از وجود مي باشد. كما اينكه عقل داشتن و برتر از حيوانات بودن ، لازمه ي ذاتي رتبه ي وجودي انسان مي باشد. به همين نحو ، داراي اراده و احساس آگاهانه بودن ، كمال ذاتي حيوانات است كه لازمه ي رتبه ي وجودي آنها بوده ، آنها را برتر از گياهان قرار مي دهد. و اساساً وجود نظام خلقت نيز به همين مراتب داشتن موجودات است. چون اگر اين تفاوتهاي ذاتي در رتبه وجودي نبود و بنا مي شد كه همه در عالي ترين رتبه ي وجود خلق شوند ، اساساً يك موجود بيشتر خلق نمي شد. چون در هر رتبه از وجود ، فقط يك موجود ، امكان حضور دارد. همانگونه كه در سلسله ي اعداد ، هر مرتبه از عدد ، فقط اختصاص به يك رقم دارد ؛ و ذاتاً محال است رقم 2 در جاي رقم 3 قرار گيرد. تمام نظام رياضي با آن روابط گسترده و شگفت نيز زاييده ي همين مراتب داشتن عدد مي باشد ؛ كه موجب شده است ، هر عددي خواصّ اختصاصي خود را داشته باشد. خود رتبه ي انساني وجود ، نيز عين رتبه ي عدد ، داراي مراتبي است به تعداد تمام انسانها. لذا هر رتبه از مراتب انساني را نيز تنها يك فرد انساني اشغال كرده است. پس سوال از اين كه چرا فلاني در فلان رتبه قرار گرفت ، سوالي است نادرست ؛ همانگونه كه نمي توان پرسيد چرا رقم 2 در رتبه ي دوم عدد قرار گرفت ولي رقم 7 در رتبه ي هفتم عدد آفريده شد؟ و چرا 2 زوج شد و 7 فرد؟ چون فرض قرار گرفتن رقم 2 در رتبه ي هفتم عدد فرضي است متناقض ؛ چرا كه اساساً رقم 2 عين خود رتبه ي دوم عدد مي باشد ؛ لذا قرار گرفتن رقم 2 در مرتبه ي هفتم عدد ، يعني اينكه رتبه ي دوم عدد همان رتبه ي هفتم عدد است ؛ كه بطلان آن واضح مي باشد. زوجيّت نيز وصف لازم عدد 2 است كما اينكه فرديّت وصف لازم عدد 7 مي باشد. فرض قرار گرفتن يك فرد عادي در رتبه ي وجودي انبياء نيز دقيقاً به همين نحو ، فرضي است متناقض ؛ يا فرض رتبه ي پايين انسان با وصف عصمت يا فرض رتبه ي بالاي انسان بدون وصف عصمت فرضي است متناقض ؛ مثل فرض عدد هفتي كه زوج است.

پس اساساً پيدايش نظام خلقت به اين است كه موجودات ، كثرت ذاتي داشته باشد ؛ چون با يك موجود ، عالم درست نمي شود. كثرت نيز وقتي درست مي شود كه بين موجودات تفاوت وجود داشته باشد. تفاوت نيز وقتي حاصل مي گردد كه در هر مرتبه از وجود ، تنها يك موجود واقع گردد ؛ چون فرض دو موجود در يك مرتبه از وجود ، فرضي است باطل. اگر دو موجود در يك مرتبه از وجود باشند ، يعني آن دو موجود عين همند ؛ و عينيّت با دوگانگي سازگار نيست. آثار وجودي ناشي از هر رتبه نيز مخصوص به خود آن رتبه مي باشد.

 

4ـ آيا افعال معصوم به اختيار خود اوست يا جبري است؟

از منظر قرآن كريم و روايات اهل بيت (ع) و طبق براهين حكما و مشاهدات عرفا ، همه ي موجودات ، از سنگ گرفته تا خدا ، مختارند. لذا خداوند متعال فرمود: « ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِي دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَينا طائِعين‏ ــــ سپس به آفرينش آسمان پرداخت، در حالى كه بصورت دود بود؛ به آن و به زمين فرمود: بياييد! خواه از روى ميل و اطاعت و خواه اكراه و بي ميلي! آنها گفتند: ما از روى ميل و طاعت مى‏آييم » (فصلت:11)

از طرف ديگر ، اختيار صفتي زائد بر ذات موجودات نيست ؛ بلكه اختيار صفت ذاتي موجودات بوده ، عين وجود خود آنهاست ؛ يعني اختيار هر موجودي ، عين رتبه ي وجودي او در عالم خلقت است. لذا اختيار دادن به موجودات معني ندارد ؛ بلكه خلقت هر موجودي ، عين خلقت اختيار اوست. البته بايد دانست كه رتبه ي وجودي اختيار موجودات نيز تابع رتبه ي وجودي خود آنهاست. لذا اصل اختيار در تمام موجودات وجود دارد ؛ لكن شدّت آن در همگان يكسان نيست. اختيار خدا ، عين ذات او بوده ، مثل ذات خدا ، واجب الوجود است. اختيار ملائك نيز متناسب با رتبه ي وجودي آنهاست. اختيار موجودات مادّي نيز در خور خود آنهاست ؛ كه از ويژگي هاي آن اين است كه به صورت تدريجي كمال خود را از خدا دريافت مي كند.

با اين بيان روشن مي شود كه هيچ موجودي نيست مگر اينكه تمام افعال خويش را با اختيار خودش انجام مي دهد ؛ و هر كمالي كه از او ظهور مي يابد ، به اختيار خود اوست. چون اگر وجود كسي علّت فعل اوست ، يا بهتر بگوييم : واسطه ي فيض است نسبت به فعل او ، پس اختيار او نيز علّت آن يا واسطه ي فيض آن است. چون اختيار هر مرتبه از وجود ، عين خود آن مرتبه است. كما اينكه طبق براهين حكما ، تمام ويژگيهاي موجودات ، ذاتي رتبه ي وجودي آنهاست. لذا خداوند متعال فرمود: « قُلْ كُلٌّ يعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ ــــ بگو: همه بر اساس ساختار خود عمل مى‏كنند» (الإسراء:84)

با اين بيان اگر كسي دنبال كسب كمالي است ، آن اكتساب و دنبال كسب آن كمال بودن نيز ناشي از شاكله و ساختار وجودي او بوده ، لازمه ي ذاتي رتبه ي وجودي اوست. همه ي موجودات مادّي از سنگ گرفته تا انسان كامل ، همگي از آن جهت كه مادّي اند ، ويژگي اكتساب را دارند ؛ و بخشي از كمالات خود را نه به صورت دفعي ، بلكه به صورت تدريجي از خداوند فيّاض دريافت مي كنند ؛ ولي بخشي از آن را بسته به رتبه ي وجودي خودشان ، بالفعل دارند. لذا موجود مادّي دو گونه كمالات دارد كه هر دو نيز لازمه ي ذات او بوده ناشي از رتبه ي وجودي اوست. بخشي از كمال او بالفعل براي او حاصل است ؛ امّا برخي ديگر به مرور و به تدريج به او اعطاء مي شود ؛ كه از اين قسم دوم ، تعبير مي شود به كمالات اكتسابي.

ملاحظه مي فرماييد كه طبق اين گفتار ، اكتساب نيز عين موهبت و اعطاء مي باشد ؛ كما اينكه ذاتي بودن يك كمال ، عين اختياري بودن آن است. لذا با نگاه عميق حِكمي اساساً سوال از اكتسابي و اعطايي بودن بي معني است. چون اكتساب نيز به اعطا برمي گردد. لذا برخي كمالات هر موجود مادّي ، هم اكتسابي است هم اعطايي. به تعبير ديگر ، بخشي از كمالات موجودات مادّي ، موهبتي بالمعني الاخصّ است و بخشي ديگر ، موهبتي بالمعني الاعمّ.

عصمت و علم معصوم نيز دو مرتبه دارد ؛ مرتبه ي متداول آن كه در همه ي انبياء و ائمه (ع) موجود بوده ، لازمه ي حجّت بودن آنهاست ، اعطايي دفعي است ؛ و مراتب بالاي آن ، اعطايي تدريجي است ، كه كسبي گفته مي شود.

 

5ـ ممكن است سوال شود كه اگر عصمت پايه ي معصومين موهبتي بالمعني الاخصّ است ، پس چگونه مي توانند الگوي مردم باشند؟

عرض مي شود: از توهّمات رايج و مشهورات باطل يكي هم همين توهّم است كه مي گويد: الگو بايد در رتبه ي الگوگيرنده باشد.

امّا اگر در معني الگو خوب دقّت شود ، معلوم مي گردد كه الگو همواره بايد برتر از الگو گيرنده باشد. الگو بايد تمام كمالات الگوگيرنده را بالفعل داشته باشد تا الگوگيرنده بتواند آن كمال را در الگو ديده و آن را هدف خود قرار دهد. لذا الگوي انسان بايد انسان كامل باشد و كمالات همگان را يكجا در خود داشته و از نقايص آنها منزّه باشد.

برخي گفته اند: ما گناه مي كنيم ولي معصوم گناه نمي كند ، ما چگونه بايد گناه نكردن را از او بياموزيم؟

اين پرسش ،حقيقتاً به جك شبيه تر است تا به سوال. خداوند متعال مي فرمايد: « أَ فَمَنْ يهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يتَّبَعَ أَمَّنْ لا يهِدِّي إِلاَّ أَنْ يهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيفَ تَحْكُمُون‏ ــــــ آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى‏كند براى پيروى شايسته‏تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟»(يونس:35)

اساساً چگونه مي توان از كسي كه گناه مي كند ، الگو گرفت؟!! مگر ما مي خواهيم گناه كردن را از امام يا پيامبر بياموزيم؟!! اگر خود الگو ، گناه مي كند ، پس خود او نيز نياز به الگو دارد تا گناه نكردن را از او بياموزد. الگوي او نيز اگر گناه مي كند ، باز او هم بايد الگويي ديگر داشته باشد ، تا گناه نكردن را از او بياموزد. به همين ترتيب براي اينكه كسي الگوي ما شود ، بايد بي نهايت الگو پشت سر هم چيده شوند. پس تا كسي معصوم نباشد ، به معني حقيقي كلمه نمي تواند الگوي انسانيّت هم باشد.

اشكال ما به اهل سنّت نيز دقيقاً همين است. ما مي گوييم: آيا خلفاي شما معصوم بودند يا نه؟ اگر معصوم نبودند ،پس بايد خودشان نيز امام داشته باشند. آنها جواب مي دهند كه امام آنها رسول خدا و قرآن است. مي گوييم: مگر رسول خدا و قرآن ، امام بقيّه ي مردم نيستند؟!! پس اينها چرا بايد جانشين رسول خدا شوند؟!!

اگر ـ به اتّفاق شيعه و سنّي ـ وجود امام لازم است ، براي اين لازم است كه ما را از تفسير نادرست قرآن و تحريف سنّت پيامبر حفظ كند و مانع انحراف ما شود. پس خود او بايد عين قرآن بوده ، احتمال انحراف نداشته باشد. كما اينكه خود اهل سنّت نقل نمودند كه: :«علي مع القرآن و القرآن مع علي و لن يفترقا حتّى يردا علي الحوض. ــ علي با قرآن است و قرآن با علي است ؛ هرگز از هم جدا نمي شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند » (المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ،ص 124 ـ المعجم الصغير ، الطبراني ، ج1 ، ص 255 ــ كنزالعمال ، المتقي الهندي ، ج11 ، ص 603)

حاصل كلام آنكه اگر بناست خود پيامبر يا امام ، در حدّ ما باشد و مثل ما گناه بكند تا ما بتوانيم او را الگو قرار دهيم ؛ لابد بايد او تمام گناهان عالم را انجام دهد تا الگو براي تمام گناهكاران عالم باشد. اينجاست كه بايد گفت: « فَما لَكُمْ كَيفَ تَحْكُمُون‏ ـــ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟»

همچنين برخي توهّم كرده اند كه امام يا پيامبر بايد از نوع خود الگوگيرندگان باشد ؛ مثلاً الگوي انسان حتماً بايد انسان باشد. در حالي كه اين نيز توهّمي است باطل. آنچه مهمّ است اين است كه الگو بايد تمام كمالات الگوگيرنده را بالفعل داشته باشد ؛ و بتواند زمينه ي رشد و امتحان آنها را فراهم ساخته آنها را تعليم دهد. لذا هيچ مانعي ندارد كه انساني ، پيامبر يا امام و الگوي جنّها شود. لذا قرآن كريم به وضوح در سوره ي جنّ و ديگر سور ، بيان نمود كه جنّها نيز تابع دين اسلام و تابع پيامبر ما مي باشند. امّا شكّي نيست كه جنّها يا ملائك نمي توانند پيامبر يا امام انسانها باشند. چون سقف پرواز آدمي فراتر از رتبه ي وجودي جنّها و ملائك است. لذا آنها كمالات همه ي انسانها را به صورت بالفعل ندارند تا الگو قرار گيرند. امّا انسان كامل ، كمالات تمام موجودات عالم را داراست ؛ لذا مسجود جنّها و ملائك قرار گرفته و مفتخر به خلعت خليفة الله شد.