(1/100122723)

پرسش: اگر انبياء معصومند و اشتباه عمدي و سهوي ندارند چرا حضرت آدم(ع) مي گويد من به خودم ظلم کردم؟

پاسخ:

پاسخ اجمالی:

انبیاء گناه یا اشتباه عمدی و سهوی ندارند ؛ اوّلاً در دار تکلیف نه در خارج از دار تکلیف. چون عصمت انبیاء برای آن لازم است که حجّت خدا باشند ؛ و حجّت خدا بودن ، در دار تکلیف معنا دارد. لذا خطا در عالم برزخ و بهشت ملکوتی خدشه ای به عصمت نمی زند. و خطای آدم (ع) در بهشت برزخی بود نه در دنیا ؛ که دار تکلیف است.

ثانیاً عصمت انبیاء در اموری است که در آن امور حجّیّت دارند. امّا بین خدا و انبیاء (ع) اموری است که نه خلق خدا مکلّف به آن امور می باشند ، نه انبیاء (ع) آن امور را از بشر خواسته اند. لذا ارتکاب آنها گناه شرعی شمرده نمی شود. مثلاً حضرت یونس (ع) با اینکه می دانست ، عذاب خدا در حال نازل شدن است ، ولی باز باید در شهر می ماند و از عذاب خدا فرار نمی کرد. امّا دیگران به حکم عقل باید خود را از خطرات حفظ کنند ، و الّا مرتکب گناه شده اند. پس حضرت یونس(ع) همان کاری را کرد که برای دیگران واجب بود ؛ یعنی حفظ جان. امّا او از آن جهت که رابطه ای خاصّ با خدا و نامربوط به خلق داشت ، باید حکم عقل خود را رها و منتظر حکم مستقیم خدا می شد.

پاسخ تفصیلی:
1ـ بايد توجّه داشت که اعتقاد شيعه به عصمت انبياء و ائمه(ع) نه از راه نقل ، بلکه با برهان عقلي است. لذا با هزران شاهد نقلي نيز قابل نقض نيست. چون حجّيّت نقل نيز متّکي بر حجّيّت عقل است. پس اگر برهان عقلي به واسطه ي گزاره ي نقلي ابطال پذير باشد دور لازم مي آيد ؛ که عقلاً محال است. برهان عقلي ، نه با شواهد نقلي ، نه با انگاره هاي حاصل از کشف و شهود عارفانه و نه با هيچ امر ديگري قابل نقض نيست. چرا که حجّيّت و اعتبار همه ي راههاي صحيح شناخت ، در غير معصومين ، متّکي بر عقل است ؛ و تنها يقين عقلي است که حجّيّت ذاتي داشته بي نياز از مؤيّد خارجي است ؛ به نحوي که انکار حجّيّت ذاتي عقل ، منجرّ به سفسطه ، مستلزم تناقض و بلکه اثباتگر حجّيّت عقل است. تنها راه نقض برهان عقلي اين است که برهاني بر خلاف آن اقامه شود تا برهان نبودن آن استدلال روشن گردد. پس با يقين عقلي بر عصمت انبياء (ع)، آيات و رواياتِ به ظاهر حاکي از عدم عصمت انبياء(ع) ، متشابه محسوب شده ، محتاج تأويل خواهند بود. پس با توجّه به مطالب فوق و به حکم آيه ي هفت از سوره ي آل عمران که از تمسّک به آيات متشابه منع کرده ، چنگ زدن به متشابهات در مقابل برهان قطعي عقلي ، جايز نبوده ، خروج از صراط مستقيم انديشه ي منطقي است. لذا اهل تحقيق را شايسته است که در طريق حقيقت جويي ، مراقب کج راهه ها بوده و توجّه تامّ به منطق انديشه ي درست داشته باشند.
2ـ به حکم منطق صحيح انديشه ، قبل از ورود در هر مساله اي بايد موضوع و محمول آن مساله را به درستي دريافت و تعريف موضوع مورد بحث را به دقّت شناخت. چرا که بسياري از اوقات ، اختلاف نظرها ناشي از اختلاف تعريفهاست. پس قبل از ورود در بحث عصمت انبياء ابتدا بايد ديد شيعه ي جعفري چه تعريفي از نبوّت و امامت و عصمت دارد و رابطه ي عصمت و نبوّت و امامت را چگونه تبيين مي کند.
در اعتقاد شيعه ي جعفري ، نبي يعني سفير و سخنگوي خدا که بدون واسطه ي بشري ، پيغام تشريعي خدا را ، از خدا يا فرشته ي وحي گرفته ، به بندگان خدا مي رساند ؛ و غرض از ارسال انبياء ، تعليم شريعت الهي ، حکمت ، و تزکيّه ي عملي مردم است ؛ و راه پيام رساني و تعليم و تزکيّه ي نبي ، يا کلام و گفتار است يا عمل و کردار يا سکوت و عدم نهي. لذا تا زماني که نبي ، به عدم ربط گفتار يا رفتار يا سکوت خود ، به خداوند متعال تصريح نکرده ، تمام گفته ها ، کرده ها و عدم اعتراضهاي او در حکم منبع دين خواهد بود ؛ اين عقيده شيعه و اهل سنّت است و کسي از فرق اسلامي نيست که سيره و سنّت رسول خدا را حجّت نداند. افزون بر اين اگر کسي بگويد: تنها وحي قرآني حجّت است باز اطاعت بي چون و چرا از پيامبر و اولوالامر ثابت مي شود ؛ چون خداوند متعال فرمود:« ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ـــــ آنچه رسول خدا به شما داده بگيريد ، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد.» (الحشر:7). و فرمود: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُم‏ ـــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الأمر را. » ( النساء:59). البته در برخي ترجمه ها کلمه ي « آتاكُمُ » را معنا نموده اند به « آورده » که نادرست است ؛ چون در خود قرآن کريم ، اين کلمه به معني دادن استعمال شده است. خداوند متعال مي فرمايد: « ... لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ ما آتاها ـــ خدا کسي را تکليف نمي کند مگر به آنچه که به او داده است.» (الطلاق:7)
اين تعريف شيعه از نبوّت است که اهل سنّت نيز با آن موافقند. حال اگر کسي در اين تعريف با شيعيان موافق نيست ابتدا بايد تکليف خود را با اين تعريف مشخص نمايد. بدون رسيدن به يک تعريف مورد توافق از نبي ، بحث نمودن درباره ي عصمت نبي منطقاً نادرست و بي ارزش است. چرا که در اين صورت بحث ، به ظاهر در مورد يک موضوع ، ولي در حقيقت درباره ي دو موضوع خواهد بود.
طبق تعريف شيعه از نبي ، عصمت از لوازم عقلي و منطقي نبي خواهد بود ؛ همانگونه که زوج بودن از لوازم چهار بودن است. چون اگر نبي معصوم نباشد ، چگونه مي توان به صد در صد پيام الهي بودن سخن نبي يقين کرد ؛ در حالي که احتمال دروغ گفتن و خطا نمودن و سهو کردن او وجود دارد؟!! و اگر نتوان به پيام الهي بودن سخن انبياء يقين منطقي ــ نه روانشناختي ــ حاصل کرد ، چگونه مي توان سخن آنها را حجّت الهي شمرد. پس تا نبي معصوم نباشد ، عقلاً اطاعت از او و پذيرش کلامش بر هيچ کسي لازم و واجب نخواهد بود. در حالي که غرض خدا از ارسال انبياء اين است که سخن او پذيرفته شده و اطاعت شود. بنا بر اين ، از غير معصوم بودن نبي نقض غرض لازم مي آيد. اگر صرف اتّصال با عالم غيب و خبر دادن از غيب کافي براي حجّيّت کلام نبي بود ، در آن صورت سخن هر عارفي نيز حجّيّت پيدا مي کند ؛ در حالي که بسياري از عرفا سخنان متناقض با يکديگر دارند و خودشان نيز سخن خود را براي ديگران ، حجّت شرعي نمي دانند. بر اين اساس ،« پيامبر غير معصوم» مثل تعبير « نامه يِ محرمانه يِ سرگشاده » است ؛ يعني همانطور که محرمانه بودن ، ناسازگار با سرگشاده بودن است ، نبي و پيام رسان صد در صد صادق بودن نيز با غير معصوم بودن در تضّاد است.
برخي چنين ادّعا نموده اند که انبياء در دريافت وحي ، حفظ آن و ابلاغ آن به مردم ، معصومند ولي در عمل به آن معصوم نيستند. سوال اين است که اگر وجود کسي به گونه اي نيست که مانع از گناه و خطا شود شود ؛ ما از کجا مي توانيم ادّعا کنيم که آنچه او مي گويد ، حقيقتاً وحي و سخن خداست؟! اگر براي کسي اين احتمال وجود دارد که در عمل به وحي دچار خطا و اشتباه شود ، در دريافت و حفظ و ابلاغ آن نيز چنين احتمالي وجود دارد. و با وجود چنين احتمالي ، هيچکدام از آيات قرآن نيز حجّيّت نخواهند نداشت ؛ چون با وجود چنين احتمالي ، در انتساب تک تک آيات به خدا مي توان شک داشت ؛ و با وجود چنين شکّي هيچکدام از اين آيات حجّت نخواهند بود. جالب اينجاست که مدّعيان عصمت محدود ، به جاي دليل عقلي ، از خود قرآن براي ادّعاي خود دليل مي آورند ، که دور باطل بودن آن واضح است ؛ چون تا عصمت تمام عيار نبي ثابت نشود ، نمي توان يقين داشت که اين آيات هم يقيناً از جانب خدا هستند.
همچنين در ردّ برهان عقلي عصمت گفته شده :
انسان موجودي مختار است ؛ و مختار بودن يعني امکان گناه داشتن ؛ و اگر کسي امکان گناه نداشته باشد ، پاداش و عقاب هم براي او بي معني خواهد بود.
پاسخ اين است که:
اوّلاً اختيار به معني امکان گناه داشتن نيست ؛ چون در آن صورت بايد خدا نيز امکان گناه مي داشت ؛ چون همه ي مسلمين خدا را مختار مي دانند. از نظر حکماي شيعه ، اختيار از ريشه ي « خير» بوده عبارت است است از انتخاب خير. وجود معصومين نيز به گونه اي است که گرايش به شرّ ندارد ؛ لذا هيچگاه شرّ را انتخاب نمي کنند.
ثانياً امکان ذاتي گناه براي انبياء ، مستلزم امکان وقوعي آن نيست. و وجود امکان وقوعي نيز مستلزم وقوع نيست. براي مثال هر انسان عاقلي مختار است ؛ و ذاتاً اين امکان وجود دارد که هر انساني عاقلي به اختيار خود ، خود را آتش بزند. امّا وقوعاً محال است انسان عاقل خودسوزي کند ؛ مگر اينکه مصلحت بزرگتري در کار باشد. پس اگر کسي بدون مصلحت بزرگتري خودسوزي نمود يقين حاصل مي شود که در حين خود سوزي عاقل نبوده است. نبي نيز مادام که نبي است محال است مرتکب گناه شود ، پس اگر گناه کرد معلوم مي شود که از نبوّت ساقط شده است.
ثالثاً نعمت دادن و عقاب نمودن خدا ، و بخصوص نعمت دادن او بستگي تامّ به اختيار ندارد. در منطق قرآن کريم ، همه ى موجودات ـ اعمّ از جمادات و گياهان و حيوانات و انسان و جنّ و فرشتگان ـ مختارند. خداوند متعال مي فرمايد:« أَ فَغَيْرَ دينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ ـــ آيا غير دين خدا را مي جويند؟! در حالي که تسليم اويند هر آنچه در آسمان و زمين است ، از روى رغبت يا از روى کراهت و همه به سوي او بازگردانده مي شوند.»(آل عمران:83 ) و فرمود: « وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصال ــــ و براي خدا سجده مي کند هر آنکه در آسمانها و زمين است ؛ چه از روى رغبت و ميل و چه از روى کراهت و بي رغبتي ؛ و همچنين است سايه هايشان هر صبح و شام» (الرعد:15) و باز فرمود: «ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ ــــ‌ سپس به آسمان پرداخت درحالى که آن دودى بود و به آسمان و زمين گفت: بياييد يا از روى رغبت يا از سر اکراه ! آن دو گفتند: ما آمديم با رغبت و ميل. » (فصّلت:11)
در اين آيات اوّلاً تصريح شده که همه ى موجودات مختارند و ثانياً فعل اختيارى به دو گونه ي فعل اختيارى همراه با رغبت و فعل اختيارى همراه با بي رغبتى تقسيم شده است. ثالثاً از زبان زمين و آسمان تصريح شده که آن دو ، نه تنها مختارند بلکه فعل اختيارى آنها همراه با رغبت نيز هست. در حالى که زمين و آسمان و بسياري از موجودات ديگر ، تکليف و پاداش و جزا به آن معنا که در مورد انسان مطرح است ندارند ؛ پس چنين نيست که بهشت و جهنّم دائر مدار اختيار باشد و هر موجود مختاري ثواب و عقاب داشته باشد.
رابعاً بايد توجّه داشت که کمال و فضيلت وجودى ، در هر حال فضيلت و کمال است ؛ چه شخص در کسب آنها نقش داشته باشد و چه نقش نداشته باشد. جبرئيل (ع) از بدو خلقتش عالم بوده و علم ، کمال وجودى است ؛ همچنين حقيقت قرآن کريم و لوح محفوظ و عرش و کرسي و ديگر حقايق وجودي که صاحب کمالات بوده مورد مدح خداوند متعالند ، هيچکدام کمالاتشان اکتسابي نيست. خود خداوند متعال هم کمالات خود را کسب نکرده بلکه کمالات او عين وجود اوست ؛ پس چون کمالات خدا يا فرشتگان يا ديگر حقايق قدسي اکتسابي نيست ، معاذ الله مي توان گفت که آنها صاحب هيچ فضيلت وجودي نبوده با سنگ و چوب برابرند؟!! در مورد انسانها نيز وضع از همين قرار است. آيا آنکه مادر زادي عاقل است با آنکه مادر زادي عقب مانده ي ذهني است در يک سطح از وجودند؟! عصمت انبياء نيز لازمه ي وجود آنها بوده فضيلت است چه آن را اکتسابي بدانيم و چه موهبتي. آنچه در امر نبوّت ، عقلاً لازم و ضروري است تا سخن او حجّيّت پيدا کند اين است که احتمال خطا و گناه در مورد او منتفي باشد ، حال از هر راه که مي خواهد باشد. و اگر احتمال يک خطا هم در مورد او وجود داشته باشد عقلاً هيچ سخن او حجّت قطعي نخواهد بود ؛ حال هر عنوان که مي خواهد داشته باشد و به هر که مي خواهد منتسب شود.
خامساً کمال در هر حال از جانب خدا افاضه مي شود ؛ چه به صورت دفعي و همراه با اصل خلقت شيء باشد و چه به صورت تدريجي و در هنگام سير تکاملي او. بايد توجّه داشت که اکتساب کمالات ، به معني توليد کمال وجودي نيست ، بلکه کاسب کمال ، صرفاً زمينه را براي افاضه ي کمال از جانب خدا مهيّا مي کند تا خدا کمال لازم را افاضه نمايد. پس در هر حال کمال از جانب خدا داده مي شود و هر آنچه از جانب خدا داده مي شود خير و فضيلت است ؛ به هر نحو که داده شده باشد.
3ـ در اکثر شبهات عصمت به واژه « ذنب » و واژه « ظلم» استناد شده و ادّعا مي شود که انبياء ذنب و ظلم داشته اند و ذنب و ظلم را گناه شرعي معني مي کنند در حالي که چیست.

ذنب به معني گناه شرعي و نافرماني خدا نیست و اگر در اين معنا به کار مي رود از باب مجاز و به مناسبت خاصّي است. لذا همه جا نمي توان آن را به معني گناه شرعي معنا نمود ؛ اين کلمه در جايي به معني گناه شرعي است که قرينه اي لفظيّه يا حاليّه يا عقليّه در کار باشد. امّا در مورد انبياء نه تنها چنين قرينه اي وجود ندارد بلکه بر عکس ، برهان عقلي عصمت انبياء ، قرينه ي برخلاف آن است.
ــ کلام اهل لغت درباره ي کلمه ي « ذنب ».
«  ذنب (بر وزن قلم) به معنى دُم حيوان و غيرحيوان است ؛ و ذنب (بر وزن عقل) در اصل به معنى گرفتن دم حيوان و غيرحيوان است. هر فعلي كه عاقبتش وخيم و ناگوار است آن را ذنب گويند زيرا كه عاقبت وخيم آن مانند دم حيوان در آخر است. گناه را تبعه هم مي گويند ؛ چرا كه جزايش در آخر و تابع آن است.»(ر.ک:قاموس قرآن ، سيد علي اکبر قرشي)
« ذنب: ذَنَبُ الدّابة و غيرها: يعنى دم حيوان، كه معروف است. و هر چيز خوار و عقب مانده‏اى هم با واژه ي « ذَنَب » تعبير شده است، مى‏گويند:هُم أَذْنَاب القوم: آنها دنباله روان مردمند ؛ که كنايه از كم مايگى عقل و خرد است. مَذَانِبُ التِّلَاع: از باب استعاره يعنى آبراهه‏هاى كوهستانى كه در اثر ريزش سيل به وجود مى‏آيند. المِذْنَب: خرماهائى كه بر خرمابُن رسيده و پخته شده است. الذَّنُوب: اسب دم بلند و دلو و سطلى كه دسته ي بلند دارد. واژه « ذَنب» به طور استعاره براى بهره و نصيب هم به كار رفته است مثل سَجْل يعنى قسمت و بهره. خداى تعالى گويد: فَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحابِهِمْ‏. ـــ ستمكاران را همچون پيروانشان بهره و نصيبى از عذاب است. » الذَّنْب: در اصل به دست گرفتن دنباله و دم چيزى است. ذنبته: يعني به دمش زدم و آنرا گرفتم. ذَنْب: به طور استعاره در هر كارى كه عاقبتش ناروا و ناگوار است نيز به كار رفته است ؛ از اين روى واژه ي «ذنب» به اعتبار نتيجه‏اى كه از گناه حاصل مى‏شود، بد فرجامى و تنبيه و سياست ناميده شده، جمع ذنب ، ذنوب است.»(ر.ک: مفردات، راغب ، کلمه ي ذنب)
با توجّه به کلام اهل لغت که معناي اصلي ذنب را گناه شرعي ندانسته ، استعمال آن ، در گناه شرعي را مجازي و استعاري مي دانند ، نمي توان همه ي استعمالات کلمه ي ذنب در قرآن کريم و روايات را به معني گناه گرفت ؛ بخصوص در مورد انبياء(ع) که دليل عقلي دلالت بر عصمت آنها دارد.

ظلم نیز به معنی تجاوز از حدّ است. و تجاوز از حدّ ، همواره مساوی با گناه شرعی نیست. تجاوز از حدّ زمانی گناه شرعی محسوب می شود که شخص مکلّف از سوی خدا باشد و از تکلیف شرعی خود تجاوز نماید. پس اگر کسی نه در تکلیف شرعی بلکه در امر دیگری از حدّ خود تجاوز نماید ، ظالم است ؛ لکن نه به معنی ظلم شرعی. فرق بین ظلم شرعی و ظلم غیر شرعی نیز آن است که در ظلم شرعی ، گفته می شود: بنده به خدا ظلم نموده است ؛ یعنی از فرمان او تجاوز نموده است. امّا در ظلم غیر شرعی ، شخص می گوید: خودم به خودم ظلم نمودم. لذا اگر کسی درس نخواند و در امتحان مردود شد ، ظالم است ولی گناهکار نیست. لذا هر گاه یاد مردودی خود می افتد می گوید: خودم به خودم ظلم کردم. یا اگر ولیّ خدایی ، یک روز دیر خوابید و نتوانست نماز شب بخواند ، می گوید: خودم به خودم ظلم کردم ؛ در حالی که ترک عمدی نماز شب ، گناه نیست کجا رسد که کسی خواب بماند و نتواند نماز شب بخواند. در جریان حضرت آدم (ع) نیز آن حضرت نفرمود: من به خدا ظلم کردم ، بلکه فرمود: خودم به خودم ظلم کردم ؛ یعنی کاری کردم که موجب زحمت خودم شد. در ادامه باز به بحث حضرت آدم (ع) باز خواهیم گشت.
4ـ امر ديگري که موجب انکار عصمت تمام عيار انبياء شده ، استغفار و توبه ي آن بزرگوران است ؛ غافل از اينکه واژه هاي استغفار و توبه نیز هيچ دلالت حقيقي بر گناه ندارند. مشتقات لفظ « غفر » مثل کلمه ي « استغفار » در اصل به معني بخشيدن و آمرزيدن و امثال آنها نيست. لذا اگر در اين معاني به کار مي رود از باب مجاز و استعاره يا از باب ترجمه ي غلط است. « غفر » در لغت عرب به معني پوشاندن و مستور كردن است. التحقيق به نقل از التهذيب گفته است:« أصل الغفر: الستر و التغطية. ـــ اصل معناي غفر پوشاندن و پرده انداختن است.» کلاه را هم مِغْفَر گفته اند چون سر را مي پوشاند. بر اين اساس ، استغفار يعني طلب پوشاندن و طلب مخفي کردن.
واژه ي « توبه » نيز به معني بازگشت و توجّه و التفات است نه به معني بازگشت از گناه. لذا کلمه ي توبه در مورد خدا نيز به کار مي رود. خداوند متعال مي فرمايد: « ... وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحيمٌ ــــ تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند بازگشت کننده و رحيم است‏ » (الحجرات:12). برخي مترجمين قرآن اين کلمه را به غلط « توبه پذير » معني نموده اند ، در حالي که توبه يعني بازگشت و توبه پذير يعني بازگشت پذير ، که در مورد خدا معناي درستي ندارد. توبه ي خدا يعني توجّه نمودن خدا به بنده و توبه ي بنده يعني توجّه نمودن بنده به خدا.
تتمه:
اينکه ذهن مردم امروزي از شنيدن کلمه ي ذنب و استغفار و توبه و امثال آنها فوراً متوجّه گناه شرعي و بازگشت از گناه شرعي مي شود ناشي از رسوب فرهنگ اسلامي در اذهان آنهاست ؛ و الّا اعراب زمان نبي اکرم (ص) از اين کلمات چنين مفاهيمي را استفاده نمي کرده اند ؛ چون در فرهنگ عرب آن روز که هيچ اعتقادي به معاد نداشتند ، کلماتي چون ذنب و سيئه نيز معاني شرعي نداشتند. کما اينکه کلمه ي غفران و توبه نيز معناي شرعي آن را افاده نمي کرد. قرآن کريم نيز با همان ادبيّات هزار و چهارصد سال قبل نازل شده و تا قرينه ي در کار نباشد نمي توان اين کلمات را از معاني لغوي آنها به معاني شرعي منتقل نمود.
کلمات فراواني در قرآن کريم وجود دارند که در حقيقت از الفاظ منقول مي باشند. ظهور اسلام و اعتقادات اسلامي ، باعث پيدايش مفاهيم ارزشي فراواني در اذهان مسلمين شده بود که در ذهن اعراب جاهلي سابقه نداشتند. لذا بايد براي اين مفاهيم نوظهور ، کلماتي انتخاب يا ساخته مي شد ؛ منطقي ترين و بهترين راهي که خداوند متعال براي بيان اين مفاهيم برگزيد نقل کلمات از معناي اصلي آنها به معاني شرعي بود. مشابه اين قضيّه در ادبيات عرفاني زبان فارسي نيز رخ داده است. عرفايي چون سنايي ، حافظ و اتباع آنها از راه مکاشفه و شهود عرفاني به حقايقي دست مي يافتند که در زبان فارسي کلمه اي براي بيان آن حقايق وجود نداشت ؛ لذا با رعايت مناسبتهايي کلمات متداول در زبان فارسي همچون مي ، شراب ، مطرب ، شاهد ، بت ، ميخانه ، بتخانه ، زلف ، گيسو ... را در معاني عرفاني به کار مي بستند تا بتوانند از آن حقايق عرفاني و ملکوتي سخن گويند. البته عرفا در اين کار ، هزاران فرسنگ از خداوند متعال عقبتر مانده اند ؛ چون استخدام کلمات از سوي خداوند متعال چنان نبود که عربِ زمان پيامبر از فهم مناسبت آنها با معناي اصلي عاجز باشند ؛ امّا يافتن مناسبت ميان معاني عرفاني و معاني ظاهري در تعابير شاعران عارف براي اهل فنّ دشوار است کجا رسد افراد عادي.
پس شکّي نيست که برخي از کلمات قرآن کريم منقول مي باشند ؛ امّا تا دليل و قرينه اي در کار نباشد نمي توان کلمه را منقول دانست بلکه بايد به اصل ، که همان معني مختصّ کلمه باشد ، چنگ زد. براي مثال کلمه زکات در قرآن به فراواني به کار رفته ، ولي همه ي مفسّرين و فقها اتّفاق نظر دارند که اين کلمه به معني مطلق صدقه بوده با معني اصطلاحي زکات در فرهنگ اسلامي يکي نيست. کلمه ي ذنب و غفر و توبه و امثال آنها نيز همچنان بر معاني لغوي خود باقي هستند و تا قرينه اي نباشد نمي توان آنها را بر معاني مجازيشان حمل نمود. لذا اين کلمات در قرآن کريم ، گاه معناي لغوي دارند و گاه معناي مجازي و اصطلاحي. پس نمي توان از ظاهر آنها گناهکار بودن کسي را اثبات نمود مگر اينکه قرينه اي لفظيّه يا حاليّه يا عقليّه در کار باشد.
در باب استغفار و توبه ي معصومين نکات ديگري نيز قابل ذکر است که در سطور زير به برخي از آنها اشاره مي شود.
1ـ توبه و استغفار هميشه به معناى بازگشت از گناه نيست بلكه هر گونه بازگشت و توجّه به خدا را كه همراه با اعتراف به ناتواني خود از به جا آوردن حقّ بندگي است ، شامل مى‏شود. از اين رو توبه و استغفار به خودى خود، يكى از عبادت‏هاى بزرگ و از مصاديق بارز تعظيم خداست و هيچ دلالتي بر گناهكار بودن استغفار كننده ندارد. بلكه دائم الاستغفار بودن از علائم اهل تقوا و ايمان و شرط بندگي است و آنكه مداومت براستغفار نداشته باشد در منطق قرآن كريم و اهل بيت (ع) نه تنها نمي تواند امام يا نبي باشد بلكه حتّي مومن حقيقي هم نيست. امام صادق (ع) فرمودند: «الاستغفار، و قول « لا إله إلّا اللّه» خير العبادة ـــ استغفار و قول لا إله إلّا اللّه بهترين عبادت است» و رسول اللّه (ص) فرمودند:«خير الدّعاء الاستغفار ـــ بهترين دعاها استغفار است». خداوند متعال نيز در قرآن كريم ، مؤمنان راستين را چنين توصيف مى‏كند:«الصَّابِرِينَ وَ الصَّادِقِينَ وَ الْقانِتِينَ وَ الْمُنْفِقِينَ وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ ـــ آنان شكيبايان ، راستگو ، فرمانبرداران ، انفاق كنندگان و استغفار كنندگان در سحرگاهان هستند.» ( آل عمران:17) .و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «كانُوا قَلِيلاً مِنَ اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ وَ بِالْأَسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ ــــ شبانگاه اندكى مى‏آرَمَند و سحرگاهان به استغفار مى‏پردازند» (ذاريات:17). اگر استغفار اينان از گناه بود نبايد آن را به سحرگاهان مي انداختند بلكه از پس گناه بايد استغفار مي نمودند ؛ لكن استغفار شبانه ي اينها جزء عبادتهاي دائمي آنهاست.
2ـ استغفار و توبه ، داراى مراتب و درجاتى متناسب با عاملان آن است. توبه ي گنهكاران، از گناه و توبه اهل اُنس با عبادت ، از ترك مستحبّ و توبه ي اهل انس با معبود ، از غفلت آني از ياد خداست. امّا توبه و استغفار اولياى الهى و معصومان، نه از گناه شرعي است و نه از غفلت آني از خدا ، بلكه از اين است كه بي اذن خاصّ خدا توجّه به وسائط فيض داشته باشند ؛ لذا حضرت يوسف (ع) وقتي بدون فرمان خاصّ خدا ، كسي را واسطه قرار داد تا بي گناهي خود را به گوش حاكم مصر برساند خود را گناهكار محسوب داشت و با تضرّع دست به توبه برداشت ؛ در حالي كه اين كار گناه شرعي نيست و چه بسا براي افراد عادي واجب باشد ؛ امّا با شأن حضرت يوسف سازگار نبود. امّا براي چهارده معصوم توبه و استغفار از هيچكدام اين امور معني ندارد ؛ شأن اين بزرگواران برتر از آن است كه بي اذن خاصّ خدا دست به كاري زنند. استغفار اين خلفاي تامّ الهي از توجّه به كثرت خلقي در مقام انجام وظيفه ي تبليغ دين است. امام صادق (ع) فرمودند:« إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ يَتُوبُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- كُلَّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً مِنْ غَيْرِ ذَنْبٍ. ــــ همانا رسول خدا هر روز هفتاد بار توبه مي نمود بدون هيچ گناهي.»( بحار الأنوار ، ج‏44 ،ص275) رسول خدا نيز فرمودند:« إِنَّهُ لَيُغَانُ عَلَى قَلْبِي وَ إِنِّي لَأَسْتَغْفِرُ بِالنَّهَارِ سَبْعِينَ مَرَّة . ـــــ همانا ابري بر قلبم مي نشيند و من هر روز هفتاد بار استغفار مي کنم.»(بحار الأنوار ، ج‏25،ص 204 ) باز امام صادق (ع) فرمودند: «إن رسول اللّه صلى اللّه عليه و اله كان لا يقوم من مجلس و إن خفّ حتّى يستغفر اللّه عزّ و جلّ خمسا و عشرين مرّة ـــــ رسول خدا (ص) همواره چنين بود كه هيچ گاه از مجلسي بر نمي خواست ـ اگر چه مجلسي كوتاه ـ مگر اينكه بيست و پنج بار استغفار مي نمود » (تفسير المحيط الأعظم و البحر الخضم، ج‏4، ص: 60)
يعني حضرت خاتم الانبياء (ص) دائماً نور وجه حضرت احديّت را بي واسطه مشاهده مي نمودند ؛ لکن گاه به هنگام مجالست با مردم و تبليغ دين ، خلق يا وجود خود آن حضرت ، حجاب آن نور مي شد و همانگونه که نور خورشيد از پشت ابر ديده مي شود آن حضرت نيز نور خدا را در حجاب خلق مي ديدند ؛ لذا هفتاد بار استغفار مي نمودند تا آن حالت برطرف شود. امام خمينى‏ ـ قُدّس سرّه ـ در شرح اين گونه احاديث مى‏نويسد: «اولياى خدا همواره انقطاع به سوى خدا دارند؛ ولى به جهت مأموريت الهى خود، گاه به ناچار در مرآت عالم كثرات، توجه به حضرت حق مى‏كنند و همين، نزد آنان كدورت محسوب شده و براى زدودنش استغفار مى‏كنند. » (صحيفه نور، ج 20، ص 268 - 269 ؛ نيز همان، ج 19، ص 120)
3ـ توبه و استغفار و استغاثه ي دائمى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امامان‏ ـ عليهم السلام ـ در پيشگاه خدا ، نقش عملى را در تربيت امّت نيز دارد و به ديگران مى‏آموزد كه چگونه در پيشگاه خدا به توبه، تضرّع و انابه بپردازند و به جهت پاره‏اى از اعمال نيك ، مغرور نگشته و به خاطر اعمالي كه هيچ در خور خداوندي خدا نيست خود را از خدا طلبكار ندانند و همواره خود را در به جا آوردن حقّ بندگي خدا قاصر و مقصّر بدانند كه اين عالي ترين اعتراف به عظمت بي منتهاي حضرت پروردگار است. آيا كسى كه ناله‏ها و گريه‏هاى اطاعت و بندگى (اميرمؤمنان‏(عليه
السلام)) را ببيند و بشنود، با خود نمى‏گويد: او كه يك لحظه عمرش برتر از عبادت ثقلين است، اين چنين توبه مى‏كند؛ پس من حقير چگونه به خود ببالم و از خدا عذرخواهى نكنم!؟

4ـ گناه حضرت آدم (ع)
شکّي نيست که شرط تحقّق گناه مکلّف بودن و لازمه ی مکلّف بودن امکان تکامل داشتن مي باشد ؛ چرا که تکليف براي رشد و تکامل وجودي است ؛ و لازمه تکامل داشتن مادّيّت است ؛ چون موجود غير مادّي (مجرّد ) بنا به دلائل فلسفي امکان تکامل وجودي ندارد. پس کساني که مدّعي اند خوردن آدم (ع) از درخت منهيّه گناه شرعي بود ، نخست بايد ثابت کنند که آن حضرت هنگام خوردن از آن درخت ، در عالم مادّه بوده و بهشت او نيز بهشت برزخي نبوده بلکه بهشت مادّي بوده است. امّا تا به حال هيچ کس نتوانسته است با دلائل متقن ثابت کند که بهشت حضرت آدم (ع) بهشت مادّي بوده است. اگر جايگاه آن حضرت قبل از هبوط به دنيا در عالم ملکوت بوده باشد ، در آن صورت ، تمرّد وي از حکم الهي ، نظير تمرّد اوّليّه ي ملائک در مقابل امر به سجده بر آدم بوده است. و شکّي نيست که اعتراض اوّليّه ي ملائک در امر به سجده بر آدم ، گناه شرعي نبوده است ؛ چون اوّلاً ملائک مکلّف نيستند تا گناه شرعي در مورد آنها معني داشته باشد ؛ ثانياً خداوند متعال در حقّ ملائک فرمود: «عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُون‏ ـــــ فرشتگانى بر آن گمارده شده اند كه خشن و سختگيرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمى‏كنند و آنچه را فرمان داده شده‏اند(به طور كامل) اجرا مى‏نمايند » (التحريم:6). اگر حقيقتاً اعتراض ملائک در جريان سجده بر آدم ، مخالفت با خدا بوده ، پس چگونه خداوند متعال در اين آيه از عدم مخالفت آنان سخن گفته است.
اساساً چگونه کاري که آدم و حوّا (ع) کردند ، مي تواند گناه شرعي باشد ، در حالي که هنوز پيامبري بر آنها مبعوث نشده بود و ديني به آنها ابلاغ نشده بود. خود آدم نيز بعد از هبوط بر زمين بود که به نبوّت برگزيده شد. هنگام اخراج نمودن آنان از بهشت نيز خداوند متعال گوشزد کرد که بعد از هبوط به زمين هدايت و تکليف الهي به سراغشان خواهد آمد و بعد از آن هر که خلاف امر خدا عمل نمايد مجازات مي شود. « فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيمُ (37) قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (38) وَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ ــــــ سپس آدم از پروردگارش كلماتى دريافت داشت؛ (و با آنها توبه كرد.) و خداوند توبه او را پذيرفت؛ چرا كه خداوند توبه‏پذير و مهربان است. گفتيم: «همگى از آن، فرود آييد! هر گاه هدايتى از طرف من براى شما آمد، كسانى كه از آن پيروى كنند، نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين شوند.» ؛ و كسانى كه كافر شدند، و آيات ما را دروغ پنداشتند اهل دوزخند؛ و هميشه در آن خواهند بود. » (سوره بقره). در اين آيات به وضوح ديده مي شود که هم کار آدم(ع) در بهشت بوده ، هم توبه ي او ؛ و از آن به بعد از بهشت خارج مي شود تا با تکليف الهي مواجه گردد.

از شواهدی که ارائه شد ، معلوم می شود که خطای حضرت آدم گناه شرعی نبود بلکه دردسری بود که خودش برای خودش فراهم ساخت ؛ لذا ظالم به خویشتن خواند ؛ همانگونه که ما هرگاه خود را به دردسر بیندازیم ، می گوییم: خودم به خودم بد کردم. آن حضرت نیز معصیتی مرتکب نشده بود ، بلکه کاری را کرده بود که اثر وضعی آن هبوط به دنیا و به زحمت افتادن او بود. خداوند متعال آنها را از خوردن درخت منهیّه منع کرده بود چون خوردن از این درخت موجب می شد که تناسب وجودی خود را با بهشت برزخی از دست بدهند. لذا وقتی از آن درخت خوردند عوراتشان برای آنها آشکار شد.« فَدَلاَّهُما بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبين.  ــــ و به اين ترتيب، آنها را با فريب(از مقامشان) فرودآورد. و هنگامى كه از آن درخت چشيدند، اندامشان‏[ عورتشان‏] بر آنها آشكار شد؛ و شروع كردند به قرار دادن برگهاى(درختان) بهشتى بر خود، تا آن را بپوشانند. و پروردگارشان آنها را نداد داد كه: «آيا شما را از آن درخت نهى نكردم؟! و نگفتم كه شيطان براى شما دشمن آشكارى است‏.»( الأعراف :  22)

در قرآن کریم علّت اصلی خروج آدم و حوا از بهشت را نه خوردن از درخت منهیّه بلکه آشکار شدن عورات آنها معرّفی نموده است ، که خود همین امر معلول خوردن از درخت منهیّه بوده است. امّا اینکه چرا ظهور عورات آنها باعث خروج آنها از بهشت شد؟ در آیات و روایات توضیح چندانی درباره ی آن داده نشده است. مفسرین نیز احتمالات گوناگونی درباره آن داده اند ، از جمله این که گفته اند آن دو بزرگوار تا آن زمان از اعضاء و قوای جنسی خود بی خبر بودند ؛ لذا شیطان آنها را با فریب تشویق به خوردن از درخت منهیّه کرد تا به این سبب لباس بهشتی آنها فرو ریزد و اعضاء جنسی آنها آشکار شود. و شاید خوردن از این درخت باعث شده که آن دو ، از مرتبه ی وجودی خویش تنزّل کرده و به مرز عالم مادّه نزدیکتر شوند ؛ و همین امر باعث شده است که آنها به اعضاء دنیایی خود واقف شوند. چون موجودات هر چه به مراتب پایین تر وجود تنزّل می کنند کثرت در آنها قویتر شده و اجزاء و اعضاء بیشتری پیدا می کنند. این احتمال را با آیه ی فوق الذکر (اعراف/22) می توان تقویت نمود. در آیه ی شریفه از تعبیر « وَ ناداهُما رَبُّهُما » فهمیده می شود که آن دو ، در اثر خوردن از درخت منهیّه از مرتبه ی قرب الهی دور شده اند. و حقیقت دور شدن از خدا ، تنزّل رتبه ی وجودی است. لذا طبق تعبیر فوق خداوند متعال آنها را ندا داد ؛ و ندا در جایی است که مخاطب دور باشد ؛ این در حالی است که هنگام امر به ورود  حضرت آدم (ع) در بهشت سخنی از ندا نیست. همچنین در هنگام ورود آنها در بهشت خداوند متعال از تعبیر « وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَة » استفاده نمود ؛ در حالی که در آیه ی فوق الذکر ، از تعبیر « تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ » استفاده کرد. لذا به نظر می رسد که آنها بعد از خوردن از آن درخت از آن درخت دور افتاده بودند. یعنی از مراتب بالای بهشت برزخی به مراتب مادون آن تنزّل یافته بودند. البته این دلایل برای اثبات این احتمال کافی نیستند ؛ ولی این احتمال را در مقابل سایر احتمالات تقویت می کنند.

حاصل مطلب این که حضرت آدم با خوردن از آن درخت ، گناه شرعی نکرد چون آن عالم ، عالم تشریع نبود. لکن اثر وضعی و تکوینی خوردن از آن درخت سقوط از رتبه ی برزخی به عالم مادّه بود. 

برخی برای توجیه کار حضرت آدم ، آن را ترک اولی یا ترک امر ارشادی دانسته اند. اینها در حقیقت باورشان این بوده که آنان هنگام خوردن از درخت منهیّه در دنیا بوده اند ؛ که دار تکلیف می باشد. امّا طبق نظر فوق ، اساساً در آن هنگام تکلیف برای حضرت آدم معنی نداشت. چون تکلیف در جایی است که تکامل اختیاری امکان پذیر باشد ؛ و تکامل اختیاری وقتی ممکن است که حرکت ممکن باشد. چون تکامل یعنی حرکت جوهری شیء به سمت کمال خود ؛ و حرکت یعنی خروج شیء از حالت بالقوّه برای رسیدن به حالت بالفعل. پس لازمه ی حرکت داشتن حالت بالقوّه داشتن است ؛ و طبق براهین فلسفی ، قوّه از آثار مادّه است و موجود غیر مادّی نمی تواند حالت بالقوّه داشته باشد. پس در عالم برزخ که جسمانی ولی غیر مادّی است ، اساساً تکامل و حرکت اصطلاحی معنا ندارد تا ساکن آن مکلّف باشد. ـــ توجّه: جسم بر دو گونه است: جسم مادّی و جسم مثالی ، مثل اجسامی که در خواب می بینیم که جسم هستند ولی مادّی نیستند ـــ

5ـ اگر خطای آدم (ع) گناه شرعی نبود ، چرا خدا او را مورد عتاب قرار داد؟ و چرا او عفو نکرد ؛  به این معنی که اثر وضعی خوردن درخت منهیّه را بردارد؟

جواب این است که خداوند متعال عالم را بر اساس نظام علّی و معلولی آفریده است. لذا هر علّتی معلول خاصّ خود را دارد ؛ معلول خوردن درخت منهیّه نیز هبوط در دنیا بود. اگر بنا شود که خداوند متعال قوانین علّی و معلولی را که خود آفریده است ، با حکومت علّت برتری به هم  بزند حتماً باید مصلحت عظیمتری در کار باشد ؛ و الّا این کار خدا خلاف حکمت می شود. و اگر در این کار مصلحتی بود حتماً خدا این کار را می کرد ؛ چون طبق براهین فلسفی هر چه  برای خدا ممکن باشد و قابلیّت قابل هم تامّ باشد ، صدور آن امر از خدا حتمی است. پس اگر خدا اثر وضعی کار حضرت آدم را برطرف نکرده است ، معلوم می شود که این کار فاقد مصلحت لازم بوده است. بلکه بر عکس اگر خدا چنین کاری را انجام می داد مصالح عظیمی از بین می رفت. چون اگر حضرت آدم و حوّا (ع) به دنیا هبوط نمی کردند ، اوّلاً فرزندان آنها هیچگاه پا به عالم وجود نمی گذاشتند ؛ چون در عالم برزخ زاد و ولد وجود ندارد. تولید مثل به معنای دنیایی آن ، از احکام خاصّ عالم  مادّه است. لذا تا این دو بزرگوار در بهشت بودند ، فرزندی نداشتند. ثانیاً از بهشت ابدی آخرت که بسیار عظیمتر از بهشت برزخی است محروم می ماندند. چون بهشت وعده داده شده در قرآن کریم (بهشت آخرت )، بهشت اعتقادات و اعمال است ؛ لذا این بهشت در سایه ایمان اختیاری و عمل به تکلیف به دست می آید. اگر حضرت آدم (ع) در بهشت برزخی می ماند ، هیچگاه به آن بهشت ابدی راه نمی یافت ؛ چون عالم برزخ عالم تکلیف و تشریع نیست ؛ لذا نهی خدا از خوردن درخت منهیّه نیز نهی شرعی نبود. کما اینکه خطای حضرت آدم نیز خطا و گناه شرعی نبود. اوّلین احکام دینی و شرعی برای بشر بعد از هبوط به زمین نازل شد ؛ لذا خداوند متعال فرمود:« قالَ اهْبِطا مِنْها جَميعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى‏. ـــ (خداوند) فرمود: هر دو از آن(بهشت) فرود آييد، در حالى كه دشمن يكديگر خواهيد بود. ولى هر گاه هدايت من به سراغ شما آيد ، هر كس از هدايت من پيروى كند، نه گمراه مى‏شود، و نه در رنج خواهد بود.»( طه/123)

رشد استعدادهای خاصّ انسانی منوط به تحمّل سختیها و خوشیهای دنیاست. خدای تعالی می فرماید:«هر انسانى طعم مرگ را مى‏چشد! و شما را با بديها و خوبيها آزمايش مى‏كنيم ؛ و سرانجام بسوى ما بازگردانده مى‏شويد »( الأنبياء :  35 )وجود شیطان نیز در روند رشد استعدادهای انسانی مؤثّر است. لذا خداوند متعال با اینکه می توانست او را هلاک کند چنین نکرد ؛ چون دشمنی او برای رشد انسان مفید بود. شیطان حریف قدری است که انسانهای طالب مقام قهرمانی ، که مقامی فوق مقام ملائک است ، از کشتی گرفتن با او ابایی ندارند. چون می دانند که تا با این حریف قدر کشتی نگیرند استعدادهای الهی آنها رشد نمی کند. سختیهای دنیا نیز به منزله ی تمرینهای ورزشی هستند که استعدادهای بشر را رشد می دهند ؛ در این میان ، انبیاء و ائمه (ع) قهرمانهایی بلا منازعند که نقش مربیگری بشر را بر عهده دارند.

6ـ شاید در اینجا این سوال پیش آید که چرا خداوند متعال حضرت آدم را  از راه خوردن درخت منهیّه به زمین آورد؟ خداوند متعال قبل از آنکه  که حضرت آدم را بیافریند خود خبر داده بود که می خواهد خلیفه ای برای خود در زمین قرار دهد. اگر خدا می خواست آدم در زمین باشد پس چرا او را در بهشت برزخی قرار داد و از بهشت وارد دنیا کرد؟

در این کار خداوند متعال حکمتهای فراوانی وجود دارد که به چند مورد آن اشاره می شود.

الف ـ خداوند متعال آدم را در بهشت قرار داد تا مزّه ی بهشت را به او بچشاند ، تا بعد از هبوط به زمین ، همچنان مشتاق بهشت باشد ؛ و مشغول دنیا نگردد ؛ لذا حضرت آدم بعد از هبوط هیچگاه فریفته ی دنیا نشد. خداوند متعال این کار را با تمام انبیاء و ائمه (ع) می کند ؛ یعنی نبی و امامی نیست که از طفولیّت دید برزخی او باز نباشد ؛ لذا انبیاء و ائمه(ع) هیچگاه فریفته ی دنیا نمی شوند. چون حقایقی از عالم مافوق دنیا دیده اند که دنیا در مقابل آنها بی ارزش است. لذا با این که اختیار دارند و می توانند دنبال امیال دنیایی خود بروند ولی هیچگاه میل به این امور نمی کنند.

ب ـ چون حضرت آدم (ع) اوّلین انسان بود لذا اطلاعی از تکلیف و عداوت و فریب و دروغ و امثال این نداشت نداشت. از اینرو خداوند متعال او را خارج از محدوده ی تکلیف تشریعی قرار داده و تکلیفی ارشادی به معنی تکلیف آموزشی به او نمود ، تا از این طریق معنی تکلیف ، وسوسه ، دروغ  ، فریب ، محرومیّت در اثر ترک طاعت و امثال آنها را عملاً به او آموزش دهد. به تعبیر دیگر ، خداوند متعال کنکوری آزمایشی از آدم (ع) گرفت تا برای کنکور حقیقی آمادگی لازم را داشته باشد. لذا در روایات اهل بیت(ع) آمده است که حضرت آدم(ع) فریب شیطان را خورد چون نمی دانست که ممکن است کسی سوگند دروغ یاد کند. لذا شیطان به دروغ قسم خورد که خیر خواه اوست ؛ و او چون دروغ را تجربه نکرده بود سخن او را باور نمود.

امّا چرا این آموزش در زمین واقع نشد؟

دلیلش این بود که حضرت آدم (ع) به محض اینکه پایش به زمین می رسید مکلّف می شد .چون تکلیف علل و شرائطی دارد ؛ و با وجود علل و شرائط ، وجود معلول و مشروط الزامی است. و آدم و حوّا بالفعل تمام شرایط تکلیف را داشتند جز یک شرط که عبارت بود از حضور مادّی داشتن. بنا بر این ، اگر آن دو در زمین حضور می یافتند ، علّت ، کامل و تامّ می شد ؛ در نتیجه معلول آن ، که تکلیف است ، محقق می گردید. و اگر آدم (ع) آن خطا را در زمین می نمود خطایش گناه شرعی محسوب می شد ؛ در حالی که انبیا باید معصوم از گناه باشند تا گفتار و کردار و امضائشان حجّت شرعی و الهی تلقّی گردد. پس او کنکور آزمایشی را باید در محیطی می گذراند که عصمتش را مخدوش نسازد.

با این بیان معلوم شده که  امتحان آن حضرت در بهشت ، ارشادی به معنای آزمایشی و برای راه نشان دادن بود ، امّا توبه ی آدم (ع) که در بهشت آغاز شد ، در زمین نیز ادامه یافت ؛ لذا توبه ی حقیقی بود نه توبه ی آزمایشی. چون او با آن امتحان ، پی برده بود که درسش را خوب بلد نیست و ضعف دارد ؛ لذا به سوی خدا توبه می نمود ؛ یعنی به سوی خدا ، که کمال محض است ، بازگشت می کرد تا نقص خود را برطرف سازد. مثل کسی که می داند کنکور آزمایشی اثر حقیقی ندارد ؛ ولی هنگامی که در آن مردود می شود ، حقیقتاً ناراحت می شود نه مجازاً ؛ چون یقین می کند که اگر کنکور حقیقی می داد باز هم مردود می شد. لذا چنین کسی به سوی درس خواندن و تست زدن توبه می کند (باز می گردد). پس باید دانست که توبه یعنی بازگشت به سمت کمال نه یعنی عذر خواهی کردن. این که توبه را عذرخواهی کردن معنی می کنند ، معنایی است عوامانه و امان از دست این فهمهای عوامانه. همینطور اگر والدین یا معلّم دانش آموزی او را به خاطر مردود شدن در کنکور آزمایشی مورد ملامت قرار دهند ، جا دارد ؛ چون ملامت آنها در حقیقت متوجّه ضعف شخص است. ملامت خدا نیز به بشر هشدار می دهد که متوجّه ضعفهای خود باش و آنها را برطرف ساز.

ج ـ غرض دیگر از هبوط آدم و حوّا  به زمین و ماندن آنها در زمین ، همانگونه که قبلاً نیز اشاره شد ،  آن بود که آنها صاحب فرزندان شوند و نسل بشر را بگسترانند. اگر آدم و حوّا در بهشت می ماندند ، یقیناً ما فرزندان آنها نیز زاده نمی شدیم. چون بهشت آن دو بزرگوار در عالم مثال (ملکوت) بود ؛ و عالم مثال عالمی غیر مادّی است و زاد و ولد در آنجا ممکن نیست. لذا یکی از تبعات خوردن از درخت منهیّه این بود که آنها را از مرتبه ی ملکوتیشان ساقط نمود و در این هنگام بود که متوجّه اعضای جنسی خود شدند و شروع کردند به پوشاندن خودشان به وسیله ی برگ درختان. « فَدَلاَّهُما بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا یخْصِفانِ عَلَیهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّیطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبینٌ ـــــــــ و به این ترتیب ، (شیطان) آنها را با فریب(از مقامشان) فرودآورد. و هنگامى كه از آن درخت چشیدند، اندامشان‏ ( عورتشان‏) بر آنها آشكار شد؛ و شروع كردند به قرار دادن برگهاى(درختان) بهشتى بر خود ، تا آن را بپوشانند. و پروردگارشان آنها را نداد داد كه: «آیا شما را از آن درخت نهى نكردم؟! و نگفتم كه شیطان براى شما دشمن آشكارى است؟! » (الأعراف:22).

پس اگر آنها از آن درخت نمی خوردند و به زمین هبوط نمی کردند ، متوجّه هویّت جنسی خودشان نمی شدند و زاد و ولدی هم نمی داشتند. زاد و ولد ، اختصاص به موجود مادّی دارد که موجودی است مرکّب از اجراء خارجی ؛ لذا می تواند اجرائی را به صورت جنین از خود جدا سازد. امّا موجودات ملکوتی و برزخی ، به لحاظ فلسفی ، ترکیب حقیقی نداشته و بدنهایی بسیط می باشند. لذا جدا شدن جزئی از آنها نیز معنی ندارد.

البته توجّه شود که حضرت آدم و حوّا (ع) در همان حال که با ابدان برزخی خود در بهشت بودند ، بدن مادّی نیز داشتند ؛ لکن ابداً توجّهی به بدن مادّی خود نداشتند. لذا هبوط در حقیقت محدود شدن چشم برزخی آنها بود که باعث شد آنها تا مرز عالم مادّه تنزّل کنند و وجود مادّی خودشان را ملاحظه نمایند. در این هنگام بود که خود را برهنه دیدند و پس از آن خود را موجوداتی زمین یافتند. مشابه این امر برای عرفا نیز رخ می دهد ؛ یعنی گاه چنان غرق در عالم مثال (ملکوت) می شوند که به کلّی از عالم مادّه غافل می گردند. مشایخ عرفا نیز تصریح دارند که در چنین حالی ، انسان از دار تکلیف خارج می شود ؛ لکن اگر در عالم ملکوت نیز کاری خلاف ادب بندگی از عارف صادر شود ، هنگام بازگشت به دنیا باز ناراحت می شوند و بنای توبه می گذارند ؛ یعنی سعی می کنند نقص خود را جبران نمایند. کما اینکه ما نیز اگر عالم خواب ، امری ناگوار را مشاهده کنیم ، بعد از بیداری شکر می کنیم که واقعیّت نداشته است ؛ یا برخی که در عالم خواب خود را در حال انجام کاری خلاف شرع می بینند ، بعد از بیدار شدن ، حقیقتاً ناراحت شده و چه بسا دچار عذاب وجدان می شوند. چرا که احساس می کنند نقصی در وجود آنهاست که به این صورت خود را نمایان ساخته است.

نکته ی آخر: شاهد دیگری که نشان می دهد خوردن از درخت منهیّه گناه شرعی نبوده ، این است که بعد از هبوط به دنیا ، تنها حضرت آدم (ع) است که توبه می کند و قرآن کریم هیچ گزارشی از توبه ی حضرت حوّا نمی دهد. در حالی که اگر کار آنها گناه شرعی بود ، هر دو باید توبه می نمودند. امّا گویی حوّا متوجّه امری که واقع شده ، نشده است ؛ یعنی امتحان کنکور آزمایشی را جدّی نگرفته است ؛ چون بنا نیست که او معصومانه زندگی کند. امّا حضرت آدم (ع) می داند که باید در کنکور حقیقی نیز شرکت کند و حتماً باید قبول شود. لذا او توبه می کند ؛ یعنی شروع می کند به کسب کمالات هر چه بیشتر ؛ و این کاری است که همه ی انبیاء کرده اند. لذا پیامبر یا امامی را نمی بینیم که توبه و استغفار را شغل خود نکرده باشد ؛ تا آنجا که فرمودند: رسول خدا حدّ اقلّ روزی هفتاد بار توبه و استغفار می نمود و از مجلسی برنمی خاست مگر اینکه بیست و پنج بار استغفار می کرد.