(53/100141303)

پرسش:به نام خدا

با عرض سلام ،

مدتي است كه دچار شك بزرگي در وجود خدا شده ام و از اين بابت مشكلات روحي بسيار زيادي پيداكرده ام.

مشكل من با وجود تناقض در برخي آيات قرآن به وجود آمد و در هر مورد از اين تناقضاتي كه بيان خواهم كرد قبلا سوالي جداگانه براي شما فرستاده ام و به جز جوابي غيرمنطقي و دوگم چيزي دريافت نكردم.

مشكل اول من با آياتي از قبيل آيات 16-18 سوره مباركه حجر و 10 سوره صافات و 5 ملك و 8 جن در مورد شهاب هاي آسماني است. در قرآن از اين شهابها به عنوان تيرهاي خدا به سوي شياطين ياد شده و با توجه به اين كه در اين آيات منظور از آسمان ، سماءالدنيا ذكرشده و حتي از مصابيح و كواكب و بروج نيز نام برده شده مي‌توان مطمئن شده كه منظور از شهاب همين شهاب هاي جو زمين است ( در تفسير نمونه هم بيان شده كه منظور از آسمان ، آسمان فيزيكي است و آيت الله مصباح هم در نوشته اي به اين نكته صحه گذاشته اند ) به تناقض برمي‌خوريم زيرا ما مي‌دانيم شهابها چيزي جز سنگ هاي سرگردان در فضا كه وارد جو زمين شده و شعله ور مي‌شوند نيستند. ممكن است جواب هاي بعيد و مضحكي مانند استعاري بودن اين آيات بدهيد درحالي كه هيچ دليلي بر اين وجود ندارد كه آيات متعددي از قرآن يك مفهوم استعاري را ذكركنند و بعد از آن هم هيچ شاهدي بر استعاري بودنش ( مثلاً بيان تلك الامثال ... ) نيست و در ثاني چرا خدا بايد با يك بيان استعاري يك شبهه بزرگ را در قرآني كه بايد محكم باشد و هيچ دانشي نتواند آن را زير سوال ببرد ، مطرح كند؟ بنابراين متاسفانه محتمل ترين ديد اين است كه اين آيات مطابق نظر خرافي گذشتگان در مورد پديده اي بوده كه دليلي براي آن نداشتند و الهي بودن قرآن زير سوال مي‌رود.

شبهه دوم در مورد حقوق بردگان است. هميشه فكر مي‌كردم كه همه ما انسان ها بنده ي خداييم و هيچ برتري جز تقوا بين ما نيست تا اين كه به اين حكم برخوردم كه اگر يك انسان آزاد برده اي را بكشد حق قصاص براي برده وجود ندارد و حتي اگر قيمت برده كمتر از ديه انسان بود ، قاتل بايد قيمت برده را به صاحبش بدهد نه ديه يك انسان را. لطفا در پاسخ اين سوال به بيان حقوق برده در اسلام نپردازيد و نگوييد كه زياده روي در برده كشي حق قصاص ايجاد مي‌كند ، فقط پاسخ محكم به اين شبهه خاص بدهيد.

شبهه بعدي در مورد خلقت آسمان ها و زمين است. در سوره فصلت در مورد نحوه ي خلقت زمين گفته شده زمين در دو يوم آفريده شد بعد از آن كوه ها بوجود آمد و مواد خوراكي(قوت) آن در چهار يوم آفريده شد و پس از آن به آفرينش هفت آسمان در دو يوم پرداخته شد. اين آيه اساسا با يافته هاي علمي تناقض دارد زيرا مي دانيم اولا بوجود آمدن آسمان و مصابيح آن قبل از زمين بوده در ثاني اگر بوجود آمدن آسمان دو يوم باشد بوجود آمدن اقوات زمين بايد خيلي كمتر از دو يوم باشد. ثالثا منظور از هفت آسمان چيست؟ آيا همان اعتقاد خرافي گذشتگان است كه آسمان را پوسته هاي هفت لايه زمين مانند پوسته هاي پياز تصور مي كردند؟ جايي خواندم كه تعبير هفت آسمان همان لايه هاي جوي زمين است در حالي كه به لحاظ علمي تعداد آنها اصلا هفت لايه نيست. پس اين تعبير چه معنايي دارد؟

در نهايت قبول دارم كه كلام قرآن ، ادبيات بسيار قوي دارد و اينكه محمد شاعري چيره دست و سياست مداري باهوش بوده نمي تواند معتبر باشد چون قبل از او پيامبران ديگري هم بوده اند و جريان وجود انبيا در طول تاريخ نمي‌تواند اتفاقي باشد و اين دو نكته باعث شده كه هنوز اميد به برطرف شدن اين شبهات داشته باشم. اميدوارم شما بتوانيد به من در دوباره يافتن ايمانم كمك كنيد.

باتشكر ، من الله توفيق

 

 

پاسخ:

مقدّمه:

فرموده اید: « دچار شك بزرگي در وجود خدا شده ام و از اين بابت مشكلات روحي بسيار زيادي پيداكرده ام.»

آیا مطمئن هستید که اوّلی، موجب دومی است؟ احتمال دوم را هم بررسی کنید! شاید دومی علّت اوّلی باشد.

توضیح:

شکّ بر سه گونه است.

1ـ شکّ منطقی: وقتی عقل، نه راهی برای اثبات یک قضیّه داشته باشد نه راهی برای ابطال آن، در درستی یا نادرستی آن قضیّه، دچار شکّ می شود. راه برون رفت از چنین شکّی، کسب یقین عقلی است، حال یا با تحقیقات بیشتر یا با دقّت در تحقیقات یا با کمک گرفتن از اهل تحقیق.

2ـ شکّ روانشناختی: این نوعی بیماری روانی است که در مراحل اوّلیّه، حالت وسواس گونه دارد ولی در مراحل حادّ، می تواند شخص را به مرز دیوانگی هم برساند. این گونه از شکّ ـ که در زمینه های مختلفی خود را نشان می دهد ـ حتماً باید توسّط روانشناس، و در مواردی روانپزشک، معالجه شود. البته به سختی مداوا می شود ولی با روان درمانی یا دارودرمانی قابل کنترل است.

3ـ شکّ نفسانی: علّت این نوع شکّ ، تمايل پنهاني نفس امّاره به امور دنيوي است كه با اعتقاد به خدا و قيامت و ديگر امور ديني در تضادّ است؛ لذا نفس سعي مي كند با ايجاد شكّ در اين گونه اعتقادات ، راه خود را باز نمايد. امّا از آنجا كه فريب نفس بسيار مخفيانه است ، انسان اكثر اوقات متوجّه ترفندهاي آن نمي شود. گاه اينگونه اميال نفساني ، چنان خود را استتار مي كنند كه شخص ، شك نفساني خود را ناشي از حسّ حقيقت جويي مي پندارد. در چنين شكهايي انسان معمولاً با انواع مغالطات از براهين عقلي فرار مي كند و انتظار دارد كه خدا براي او معجزه يا نشانه اي خاصّ نشان دهد. براي اينكه معلوم شود شك انسان از اين عامل، ريشه گرفته است يا نه ، بايد منصفانه اميال و اعمال و خواستهاي دروني خود را كاويد ؛ اگر در اين كاوش دقيق ، انسان متوجّه شد كه اميالي در او وجود دارند كه خداباوري و دين باوري مانع از بروز آنهاست بايد شك خود را منتسب به نفس امّاره كرده با آن به مبارزه برخيزد.

بايد دانست كه عامل نفساني كما بيش در همه ي انسانها ـ به جز معصوممين(ع) ـ وجود دارد؛ البته با درجات مختلف. لذا اين قسم شكّاكيّت با درجات مختلف در همه هست، كه اگر جلويش سدّ نشود، مي تواد رشد كرده، خانمان ايمان را بسوزاند.

نتیجه:

پیش فرض شما بزرگوار این بوده که شکّ فقط یک نوع است، آن هم شکّ منطقی. البته این پیش فرض را بیان نکرده اید، ولی پشت صحنه ی این سوال شما، چنین پیش فرضی وجود دارد. پس شما بزرگوار، دو احتمال دیگر را نادیده گرفته اید. البته از سوالتان استفاده نمی شود که شکّ روانشناختی داشته باشید؛ امّا شکّ نفسانی، در همگان هست، لذا شما بزرگوار هم منزّه آن نیستید. پس خوب در مورد تمایلات خودتان قضاوت کنید و ببینید که آیا واقعاً شکّ منطقی دارید یا شکّ نفسانی است که خودش را در قالب شکّ منطقی نمودار می سازد؟

بنده مجاز نیستیم در مورد شما پیش داوری کنم، امّا اگر از بنده در مورد نوع شکّتان نظر خواسته بودید، می گفتم: شکّ نفسانی است در قالب شکّ منطقی. یعنی اساسش همان تمایلات نفسانی است، لکن از آنجا که علم منطق را خوب یاد نگرفته اید یا قواعد منطق را در استنباطها مراعات نمی کنید، نفس بر این ضعف منطقی سوار شده و شکّ خود را منطقی جلوه می دهد. لذا شما بزرگوار باید هم از راه تهذیب نفس مشکلتان را حلّ کنید هم از راه تقویت ساختار منطقی ذهنتان. برای این منظور، حدّ اقلّ خواندن یک کتاب اخلاقی و یک کتاب در مورد منطق، لازم است. بنده دو کتاب « شرح چهل حدیث» از امام خمینی(ره) و «منطق صوری» از دکتر محمّد خوانساری را پیشنهاد می کنم. باز از این اظهار نظر عذرخواهی می کنم، و امیداورم که موجب ناراحتی شما بزرگوار نشده باشد.

 

مقدّمه دوم:

1ـ فرموده اید: « قبلا سوالي جداگانه براي شما فرستاده ام و به جز جوابي غيرمنطقي و دوگم چيزي دريافت نكردم.»

دگم، یک فحش است؛ و دگم خواندن طرف مقابل، در بحث و مناظره، از نظر علم منطق، از مصادیق مغالطه ی آلوده کردن چاه است. شایسته ی یک حقیقت جو نیست که فحش بدهد یا از این مغالطه ی ناپسند استفاده کند.

2ـ امّا غیر منطقی؛ شما را به هر که دوست داری، اگر اکنون از شما یک امتحان منطق گرفته شود، آن هم بر اساس ساده ترین کتاب منطق، مثل منطق صوری، چند می گیرید؟ بنده عمری است که کارم تدریس علومی مثل فلسفه و منطق و کلام است؛ آنگاه چطور بنده غیر منطقی حرف می زنم و شما که متخصّص علم منطق و دیگر علوم عقلی نیستید، ادّعای عقلانیّت دارید؟ نمی گویم بنده را برتر از خود بدانید، خیر، لا اقلّ بنده را هم در حدّ خودت منطقی بدان! این چه منطقی است که شما دارید؟!! یعنی چه که هر کس خلاف نظر شما حرف زد، او را متّهم می کنید به دگم بودن و غیر منطقی بودن. در حیرتم از کار امثال شما. کسانی چون ابن سینا و ملاصدرا و شیخ اشراق و خواجه نصیرالدین طوسی و خیّام و شیخ بهایی و دیگر اهل حکمت و دانش را دگم و غیر منطقی معرّفی می کنید و خودتان را منطقی می دانید، در حالی که حتّی از خواندن و فهمیدن یک صفحه از کتب منطقی و فلسفی این بزرگان اندیشه هم عاجزید. عقیده ی ما در باب قرآن، عقیده ی همین بزرگان علم منطق و فلسفه و عرفان و علم است.

 

مقدّمه سوم:

فرموده اید: «ممكن است جواب هاي بعيد و مضحكي مانند استعاري بودن اين آيات بدهيد »

چرا پيش داوري مي كنيد؟ چرا جوابي را كه خودتان نمي پسنديد، مضحك و بعيد نام مي نهيد؟ این هم از مصادیق مغالطه ی آلوده کردن چاه است. عزیزا! مراقب باشید که نفس امّاره با این گونه موضع گیری های غیر منطقی و به دور از روحیّه ی علمی، شما را از مسیر درست خارج نکند. دیگران، را هم مثل خودتان، تابع حقیقت بدانید و در مورد افراد، پیش داوری نکنید!

به تصريح خود قرآن، قرآن كريم داراي دو گونه آيات است. آيات محكم و آيات متشابه. خداوند متعال مي فرمايد: « هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ . ــــــ و او كسى است كه كتاب را بر تو نازل كرد، بعضى از آيات آن، آيات محكم است كه اصل كتابند، و بعضى ديگر آيات متشابهند، اما آن كسانى كه در دلهايشان انحراف است تنها آيات متشابه را پيروى مى‏كنند تا به اين وسيله فتنه به پا كنند و به همين منظور آن آيات را به دلخواه خود تاويل مى‏كنند، در حالى كه تاويل آن را نمى‏دانند مگر خدا و راسخين در علم، مى‏گويند به همه قرآن ايمان داريم كه همه‏اش از ناحيه پروردگار ما است و به جز خردمندان از آن آيات پند نمى‏گيرند» (آل‏عمران:7)

وقتي خود گوينده مي گويد كه آيات من برخي محكم هستند و برخي متشابه، شما چگونه به گردن گوينده مي گذاري كه حتماً بايد آيات تو محكم باشند؟ كي گفته كه خدا قصد هدايت هر كسي را دارد؟ اتّفاقاً بر عكس، خدا همان گونه كه قصد هدايت حقيقت جويان حقيقي را دارد، قصد گمراهتر كردن مدّعيان دروغين حقيقت جويي را هم دارد. لذا فرمود: « وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ــــ و اگر خدا مى‏خواست، همه ي شما را امّت واحدى قرار مى‏داد؛ ولى خدا هر كس را بخواهد گمراه، و هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند؛ و يقيناً شما از آنچه انجام مى‏داديد، بازپرسى خواهيد شد.» (النحل:93) و باز فرمود: « إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيي‏ أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثيراً وَ يَهْدي بِهِ كَثيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقين‏ ـــــ خداوند از اين كه پشه، و حتّى كمتر از آن، مثال بزند شرم نمى‏كند. آنان كه ايمان آورده‏اند، مى‏دانند كه آن، حقيقتى است از طرف پروردگارشان؛ و امّا آنها كه راه كفر را پيموده‏اند، (اين موضوع را بهانه كرده) مى‏گويند: «منظور خداوند از اين مثل چه بوده است؟!» خدا جمع زيادى را با آن گمراه، و گروه بسيارى را هدايت مى‏كند؛ و گمراه نمی کند مگر فاسقان را.» (البقرة:26)

 

پاسخ شبهه ي نخست.

1ـ فرموده ايد: « مشكل من با وجود تناقض در برخي آيات قرآن به وجود آمد.»

آيا واقعاً تناقض وجود دارد يا شما احساس تناقض مي كنيد؟ آیا معني تناقض را مي دانيد يا نه؟ نمي دانم آيا قبلاً كتابي در باب منطق خوانده ايد یا نه؟ اگر نخوانده ايد، حتماً يك كتاب منطق ساده مثل كتاب «منطق صوري» تأليف دكتر محمّد خوانساري را مطالعه بفرماييد، و اگر قبلاً كتابي در منطق خوانده ايد، براي اينكه معني تناقض را بهتر بدانيد بد نيست دوباره به كتب منطق سري بزنيد و بحث تناقض در قضايا را يك بار ديگر و با دقّت تمام، مطالعه اي بفرماييد. چون مواردي كه شما به آنها اشاره نموده ايد، هيچكدام در قالب تناقض مطرح در علم منطق، نمي گنجند. بزرگوارا! در مباحث مهمّ، واژه ها را سرسري استفاده نفرماييد! تناقض، يك اصطلاح منطقي است و معني خاصّ خود را دارد. ابتدا معني دقيق اين كلمه را بدانيم بعد آن را به كار ببريم. بنده رشته ي تحصيلي ام در علوم كلاسيك، فيزيك بوده، و با فیزیک کلاسیک (نیوتنی) و با فیزیک نسبیّتی و تا حدودی مکانیک کوانتوم آشنایی دارم؛ و رشته ي تخصّصي ام در علوم حوزوي، فلسفه ي اسلامي و كلام است. يعني عمرم با علم منطق و فلسفه و فيزيك و كيهان شناسي گذشته است. سالها هم هست كه در حوزه و دانشگاه، منطق و فلسفه و كلام تدريس مي كنم؛ حتّي فيزيك و كيهان شناسي هم مدّتي تدريس كرده ام، امّا در اين آياتی که شما آورده اید، تناقضي كه در علم منطق مطرح است نمي بينم. شاید سواد منطقی و فلسفی و علمی شما بزرگوار بیشتر از سواد بنده است که توانسته اید به تناقضاتی دست پیدا کنید، شاید هم پنداشته اید که تناقضی هست. در تناقض، 9 شرط لازم است، که هر کدام آنها نباشد، تناقض منطقی پیش نمی آید، اگر چه اغلب مردم، توهّم تناقض کنند. آيا شما بزرگوار، اين 9 شرط را مي شناسيد؟ و آيا در قضاوتهايتان به اين 9 شرط، توجّه داريد؟ آيا مي دانيد نقيض قضيّه ي موجبه ي كليّه، چه قضيّه اي است؟ نقيض موجبه ي جزئيّه و سالبه ي كلّيّه و سالبه ي جزئيّه چطور؟ آيا فرق عكس و نقيض را مي دانيد؟ آيا فرق نقيض با عكس نقيض را مي دانيد؟ آيا فرق ضدّين با نقيضين را مي دانيد؟ آيا اصطلاح متدخلان و داخلان تحت التّضاد، به گوشتان خورده است؟ آيا نسبت تعارض با تناقض را مي دانيد؟

بي تعارف، و بدتان نيايد، از سوالتان پيداست كه يا در عمرتان علم منطق را نخوانده ايد يا اگر خوانده اند، خوب نخوانده ايد، و اگر خوب خوانده ايد، دانسته يا ندانسته، قواعدش را مراعات نمي كنيد.

 

2ـ فرموده اید: « در قرآن از اين شهابها به عنوان تيرهاي خدا به سوي شياطين ياد شده»

در قرآن کریم، چنین تعبیری وجود ندارد. این اتّهامی است که شما به قرآن زده اید. این همان مغالطه ی پهلوان پنبه است.

به چند مثال زير توجّه فرماييد!

« شهاب سنگ، براي راندن شياطين است.»

«شهاب سنگها فقط براي راندن شياطين هستند.»

« اگر شياطين نبودند، شهاب سنگي هم نبود، يا شبهاب سنگها هم به سمت زمين نمي آمدند.»

« با شهاب سنگ، شياطين هم رانده مي شوند.»

كداميك از اين جملات، از آيات استفاده مي شود؟ و كداميك با علم روز در تعارض است؟

به چند مثال ديگر توجّه كنيد!

« چاقو براي براي دفع دشمن است.»

« چاقو فقط براي دفع دشمن است.»

«اگردشمن نبود، چاقويي هم ساخته نمي شد.»

« با چاقو، دشمن هم دفع مي شود.»

در اين مثالهاي اخير، سه جمله ي نخست، خلاف واقع هستند، ولی جمله ی چهارم، عين واقع است.

در مثالهاي نخست نيز فقط جمله ي چهارم مي تواند درست باشد و باقي جملات، خلاف واقع مي باشند.

قرآن هم همين ادّعاي چهارم را بيان كرده است. امّا شما يكي از سه ادّعاي ديگر را به قرآن نسبت داده و نقد نموده ايد. كاري كه در اصطلاح علم منطق، آن را مغالطه ي پهلوان پنبه مي گويند. در اين نوع مغالطه، شخص مخالف، ابتدا عقيده اي غلط و سست را به طرف مقابلش نسبت مي دهد ولي كاري مي كند كه اين عقيده ي غلط، شباهتي به عقيده درست طرف مقابل داشته باشد. آنگاه شروع مي كند به كوبيدن همان عقيده ي غلط؛ و مردم خيال مي كنند كه واقعاً عقيده ي طرف مقابل را ابطال كرد. يعني شخص مغالط، ابتدا پهلواني مصنوعي از روي پهلوان حقيقي مي سازد و آن را زمين زده و براي خودش هورا مي كشد.

بنده ادّعا نمي كنم كه شما بزرگوار، عمداً چنين مغالطه اي كرده ايد، بلكه نتيجه ي نخواندن منطق يا مراعات نكردن قواعد منطقي، گرفتار شدن در اين گونه مغالطات است. اگر می خواهید گرفتار مغالطات منطقی نشوید، بعد از خواندن کتاب «منطق صوری» حتماً کتاب «منطق کاربردی» تألیف دکتر علی اصغر خندان را مطالعه بفرمایید؛ و برای تکمیل آن، کتاب «مغالطات» از دکتر علی اصغر خندان را مطالعه بفرمایید. به نظر حقیر، خواندن این سه کتاب، برای جوانان زمان ما، از نان شب هم واجبتر است. چون انس زیاد با علوم تجربی ـ که علوم ظنّی اند ـ از یک سو، و اعتیاد به تلوزیون و اینترنت و روزنامه ـ که رسانه های سطحی اند ـ از سوی دیگر، ذهن جوانان ما را شدیداً دچار مشکل کرده است، تا آنجا که ظنيّات را قطعیّات، و مغالطات را براهین می پندارند.

 

3ـ فرموده ايد: « و با توجه به اين كه در اين آيات منظور از آسمان ، سماءالدنيا ذكرشده و حتي از مصابيح و كواكب و بروج نيز نام برده شده مي‌توان مطمئن شده كه منظور از شهاب همين شهاب هاي جو زمين است ( در تفسير نمونه هم بيان شده كه منظور از آسمان ، آسمان فيزيكي است و آيت الله مصباح هم در نوشته اي به اين نكته صحه گذاشته اند ) به تناقض برمي‌خوريم.»

اینکه دیگران چه گفته اند، به خودشان مربوط است.

امّا سماء الدنيا يعني چه؟

سماء الارض يعني جوّ بالاي سرمان. خدا هم نگفت: سماء الارض بلكه گفت: سماء الدنيا.

دنيا، سه معني دارد، يا به معني نزديك است يا به معنی پست و پایین است یا نام عالم مادّه است.

اگر به معني نزديك باشد، سماء الدنيا يعني «آسمان نزديك» كه بايد ديد منظور از اين تعبير چيست؟ چون معنایی است مبهم و نیازمند تحقیق.

اگر معنی دوم مراد باشد، باز معنایی است مبهم و نیازمند تحقیق.

امّا اگر دنیا، اسم عالم مادّه باشد، باز سماء الدنيا، چيزي ناشناخته براي بشر امروز خواهد بود. چون دنيا يعني تمام سیّارات و كهكشانها و ستارگان و فضاهای بین آنها؛ پس دنیا یعنی کلّ این مجموعه. حالا آسمان اين مجموعه يعني چه؟ بنده معادلي در علم نجوم برايش نمي شناسم، شما چطور؟

بلي در فلسفه، به ملكوت سفلي، سماء الدنيا مي گويند؛ هم از آن جهت كه آسمان كلّ عالم مادّه محسوب مي شود، هم از آن جهت كه در بين آسمانهاي هفت گانه ي ملكوتي، نزديكترین آسمان به جهان مادّي است، هم از آن جهت که در بین آسمانهای هفتگانه ی ملکوتی پستترین آسمان است.

پس مشكل شما و ديگراني كه از آنها نام برده ايد اين است كه بي توجّه به الفاظ قرآن، از خودتان براي تعبير «سماء الدنيا» مصداق تراشيده ايد.

دنيا را به معني زمين گرفته ايد و آسمان بالاي آن را هم سماء الدنيا دانسته ايد، كه هيچ دليلي بر چنين تفسيري نداريد. اگر بخواهید «الدنیا» را به معنی «الارض» بگیرید، باید آن را مَجاز بدانید؛ و اصل بر حقیقت بودن کلام است و مَجاز دانستن کلام، محتاج دلیل است.

امّا کواکب و مصابیح.

فرمود: « إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزينَةٍ الْكَواكِب »

گفتیم که «الدنیا»، «الارض» نیست.

اگر دنیا، یعنی نزدیک یا پست و پایی پس کواکب، زینت هستند برای آسمان نزدیک یا آسمان پست یا آسمان پایین. بنده که معنی این جمله را نمی دانم، شما چطور؟ آسمان نزدیک یا آسمان پست و پایین، خودش یک معمّاست. اوّل این معمّا را حلّ کنید بعد ببینیم، کواکب چگونه زینت آن هستند. اگر مراد از آسمان نزدیک یا پست یا پایین، نزدیکترین مرتبه ی ملکوت به عالم مادّه بوده باشد، یعنی کواکب، زینت هستند برای این آسمان ملکوتی.

اشکال: کواکب که جزء آسمان اوّل ملکوت نیستند تا زینت آن باشند.

جواب: لازم نیست که زینت یک شیء، جزء خود آن باشد. مگر گردبند، جزئی از زن است؟ مگر گل و گلدان، جزئی از ساختمان است؟ مگر لباس، جزئی از انسان است؟ خدای تعالی فرمود: «الْمالُ وَ الْبَنُونَ زينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا » ؛ آیا مال و فرزند، جزئی از زندگی دنیا هستند، یا مال و فرزند برای خود چیزی هستند و زندگی دنیا هم چیزی دیگر است؟ آیا آنکه فرزند ندارد، یعنی زندگی دنیایی ندارد؟ آیا حیوانات که مال ندارند، زندگی دنیایی ندارند؟

فرمود: « وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابيح»

این آیه هم مثل سابق است و همان معمّاها را دارد. البته اگر نفس شما دوست دارد که با سطحی نگری بهانه پیدا کند برای انکار حقّانیّت قرآن، مطلب دیگری است. با نگاه منطقی، این آیات، معمّاهایی سر به مهر هستند که فعلاً چیزی بیش از حدس و گمان در موردشان حرفی نمی توان زد. کسی که در مورد این آیات، ادّعای حرف قطعی دارد، در واقع ادّعا دارد که فلسفه ای مافوق تمام فلسفه های موجود را دارد، و فیزیک و کیهانی شناسی را هم ما فوق فیزیک و کیهان شناسی موجود می داند. چون با فلسفه و فیزیک و کیهان شناسی کنونی، این آیات، هنوز معمّا هستند.

 

4ـ فرموده ايد: « ما مي‌دانيم شهابها چيزي جز سنگ هاي سرگردان در فضا كه وارد جو زمين شده و شعله ور مي‌شوند نيستند.»

شما به چیزی شهاب می گویید، مهمّ نیست؛ باید دید خدا به چیزی شهاب می گوید؟

فرمود: « إِذْ قالَ مُوسى‏ لِأَهْلِهِ إِنِّي آنَسْتُ ناراً سَآتيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ آتيكُمْ بِشِهابٍ قَبَسٍ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُون‏ ــــ هنگامى كه موسى به خانواده ی خود گفت: من آتشى از دور ديدم؛ بزودى خبرى از آن براى شما مى‏آورم، يا شهاب قبسی می آورم تا گرم شويد.» (النمل:7) اهل ادب گفته اند: قبس، بد از شهاب است؛ لذا «شبهاب قبس» یعنی شهابی که آتش فروزان و سیّال است.

در این آیه، واژه ی شهاب، هیچ ربطی به آنچه مردم زمان ما آن را شهاب می نامند، ندارد. در این آیه، مراد از شهاب، آتش است.

وقتی خود قرآن، شهاب را به معنی آتش به کار برده، شما یا هر کس دیگری چگونه به خود اجازه می دهد که در آیات دیگر، معنای مورد نظر خودش را به آیات قرآن تحمیل کند. بلی، سنگهای آسمانی شعله ور در حال سقوط در جوّ زمین هم از مصادیق لفظ شهاب می باشند، امّا این تنها مصداق نیست تا به محض خواندن آیه، فوراً آن را بر آیه بار کنیم. چه بسا مقصود خداوند متعال، چیزی غیر از این باشد. ابتدا باید دید که مقصود از «السماء الدنیا» چیست؟ وقتی حقیقت این تعبیر معلوم شد، آنگاه می توان در مورد حقیقت لفظ شهاب، قضاوت کرد، که آیا مقصود، همان شهاب معروف در زبان عرف است یا مصادیق دیگری از شهاب را بیان می کند.

فرمود: « وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرينَ (16) وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجيمٍ (17) إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبينٌ»

کدام سماء؟ آیا مقصود، جوّ است؟ آیا مقصود، فضای بالاتر از جوّ است؟ آیا مقصود، آسمانهای ملکوتی است؟

بروج یعنی چه؟

بروج، جمع برج است؛ و معنی لغوی برج، آشکار شدن است. لذا بروج، یعنی آشکار شونده ها. ساختمانهای بزرگ را برج می گویند، چون از دور آشکار است. ستارگان معروف به صور فلکی را هم برج می گویند، چون ستارگان آشکاری هستند و در مسیر یابی و دانستن اوقات ماه و سال و امثال آن کاربرد دارند. البته برخی گفته اند که اصل این واژه برای ساختمان بزرگ و مجلل وضع شده و مجازاً در مورد صور فلکی به کار می رود. علّامه طباطبایی در المیزان فرموده اند: « كلمه «بروج» جمع «برج» و به معناى قصر است. و اگر منازلى را كه آفتاب و ماه در آسمان به حسب حس دارند برج ناميده اند از باب تشبيه آن است به قصرهايى كه سلاطين در نقاط مختلف كشور خود مى‏سازند.»

پس واژه ی بروج، وضع نشده است برای صور فلکی، که کسی به محض خواندن این آیات، فوراً ذهنش منصرف به آن بروج اعتباری شود. تنها افراد سطحی اند که با آیات قرآن، این گونه عوامانه برخورد می کنند.

« زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرينَ  ــ ما آن بروج را زینت دادیم برای ناظران.» یا « ما آن آسمان را زینت دادیم برای ناظران.»

هر دو معنا، محتمل است. اگر معنی نخست مراد باشد، زینت دادن ستارگان آسمان، معنی ندارد.

در این آیات، بروج را هم مانع از نفوذ شیاطین به آسمان دانست. در حالی که ستارگان و صور فلکی، کاری با کسی ندارند، برخلاف شهاب سنگها که موقع خروج از جوّ، خطرناک می باشند و در صورت اصابت، کشنده هستند.

همچنین در آیات آمد که شهاب مبین (شهاب آشکار یا آشکار کننده) وقتی شیاطین را تعقیب می کند که بخواهند از آسمان، استراق سمع کنند. در آسمان بالای زمین چه خبری است که شیاطین بخواهند استراق سمع بکنند. اگر خبری هست، در آسمان ملکوت می باشد. همان آسمانی که کتب آسمانی از آن نازل می شود، و بهشت و جهنّم در آن است. فرمود: « يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسى‏ أَكْبَرَ مِنْ ذلِك‏» و باز  فرمود: «إِنَّ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ في‏ سَمِّ الْخِياطِ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمينَ  ـــ كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند، و در برابر آن تكبّر ورزيدند، (هرگز) درهاى آسمان به رويشان گشوده نمى‏شود؛ و(هيچ گاه) داخل بهشت نخواهند شد مگر اينكه شتر از سوراخ سوزن بگذرد! اين گونه، گنهكاران را جزا مى‏دهيم‏.» (الأعراف:40) مگر در زمان رسول خدا(ص) مؤمنان به بالای جوّ می رفتند که کافران هم بروند؟ امّا در همان عصر و در تمام اعصار، مؤمنان حقیقی، واقعاً به آسمانهای ملکوت می رفتند و می روند ولی کافران از آن محروم بودند و هستند.

خلاصه آنکه:

شما بزرگوار، صرفاً بر مبنای یک ترجمه ی عوامانه از آیات، در موردشان قضاوت کرده اید، کما اینکه خیلی از مفسّران نیز در مورد این آیات، دقّتهای لغوی و ادبی لازم را به کار نبرده و خیلی عوامانه آنها را تفسیر کرده اند.

 

5ـ فرموده اید: « ممكن است جواب هاي بعيد و مضحكي مانند استعاري بودن اين آيات بدهيد درحالي كه هيچ دليلي بر اين وجود ندارد كه آيات متعددي از قرآن يك مفهوم استعاري را ذكركنند و بعد از آن هم هيچ شاهدي بر استعاري بودنش ( مثلاً بيان تلك الامثال ... ) نيست »

شما که لالایی بلد هستید، چرا خودتان نمی خوابید؟

آیا معنی لغوی «شهاب»، شعله ی آتش است یا سنگ آسمانی در حال سقوط؟

آیا معنی لغوی « الدنیا»، پست و پایین یا نزدیک یا عالم مادّه است، یا معادل واژه ی «الارض»؟

آیا معنی لغوی «بروج»، آشکارها یا قصرها است یا صور فلکی؟

آیا معنی لغوی « السماء» فضا و جوّ و از این گونه امور است، یا به معنی بلندی و رفعت است؟ اصل واژه ی سماء به معنی رفعت و بلندی است، که مصادیق فراوانی دارد، مثل جوّ، فضای موهوم بالای سرمان، ملکوت، جبروت و ... . وقتی یک لفظ، این همه مصداقهای گوناگون دارد، شما چطور به یکی چسبیده اید و بر مبنای آن طرح شبهه می کنید؟

حالا قضاوت کنید که شما دارید کار مضحک می کنید یا بنده که در مورد هر کلمه ای تمام معانی محتمل آن را در نظر می گیرم؟ شما طبق چه مجوّز زبانی، «الدنیا» را به معنی «الارض» گرفته اید؟ طبق چه مجوّز زبانی، شهاب را فقط به معنی سنگ آسمانی گرفته اید، در حالی که مصادق متعدّدی دارد؟ شما طبق چه مجوّز زبانی، بروج را به معنی ستارگان و صور فلکی گرفته اید در حالی که معنی لغوی آن چیز دیگری است؟

انصاف دهید، که آیا کار شما غیر منطقی است یا کار بنده؟ شما این همه برداشت خود سرانه از واژه ها کرده و آنگاه طبق همین برداشتهای خود سرانه، دست به قضاوت قطعی زده اید. این را می گویند کار مضحک.

عزیزا! چرا فکر کرده اید که دیگران بی سوادند و حرفهای خنده دار می زنند ولی خودتان خیلی باسواد و چیز فهم هستید؟ آیا این است روحیه ی علمی؟ آیا این است انصاف علمی؟ آیا این است روحیّه ی تحقیق؟ یک محقّق حقیقی باید در هر مطلبی، تمام احتمالات را در نظر گرفته و بعد قضاوت کند، نه آنکه مثل عوام الناس، بر اساس برداشتهای ابتدایی و سطحی دست به قضاوت بزند. حقّ مطلب آن است که در این آیات، احتمالات فراوانی مطرح است، که در زمان حاضر، کسی نتوانسته است یکی از آنها را با قطعیّت، ثابت کند. آنچه در باب این آیات، تا کنون بیان شده، از حدّ فرضیّات، فراتر نرفته اند. البته این فرضیّات، برخی قوی و برخی ضعیفند؛ ولی در هر حال، فرضیّه اند نه قطعیّات.

 

6ـ فرموده اید: « چرا خدا بايد با يك بيان استعاري يك شبهه بزرگ را در قرآني كه بايد محكم باشد و هيچ دانشي نتواند آن را زير سوال ببرد ، مطرح كند؟ بنابراين متاسفانه محتمل ترين ديد اين است كه اين آيات مطابق نظر خرافي گذشتگان در مورد پديده اي بوده كه دليلي براي آن نداشتند و الهي بودن قرآن زير سوال مي‌رود.»

اوّلاً خدا می خواهد بیماردلان را گمراه سازد. لذا فرمود: « هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ . ــــــ و او كسى است كه كتاب را بر تو نازل كرد، بعضى از آيات آن، آيات محكم است كه اصل كتابند، و بعضى ديگر آيات متشابهند، اما آن كسانى كه در دلهايشان انحراف است تنها آيات متشابه را پيروى مى‏كنند تا به اين وسيله فتنه به پا كنند و به همين منظور آن آيات را به دلخواه خود تاويل مى‏كنند، در حالى كه تاويل آن را نمى‏دانند مگر خدا و راسخين در علم، مى‏گويند به همه قرآن ايمان داريم كه همه‏اش از ناحيه پروردگار ما است و به جز خردمندان از آن آيات پند نمى‏گيرند» (آل‏عمران:7)

و باز فرمود: « وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ــــ و اگر خدا مى‏خواست، همه ي شما را امّت واحدى قرار مى‏داد؛ ولى خدا هر كس را بخواهد گمراه، و هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند؛ و يقيناً شما از آنچه انجام مى‏داديد، بازپرسى خواهيد شد.» (النحل:93)

و ایضاً فرمود: « إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيي‏ أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثيراً وَ يَهْدي بِهِ كَثيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقين‏ ـــــ خداوند از اين كه پشه، و حتّى كمتر از آن، مثال بزند شرم نمى‏كند. آنان كه ايمان آورده‏اند، مى‏دانند كه آن، حقيقتى است از طرف پروردگارشان؛ و امّا آنها كه راه كفر را پيموده‏اند، (اين موضوع را بهانه كرده) مى‏گويند: «منظور خداوند از اين مثل چه بوده است؟!» خدا جمع زيادى را با آن گمراه، و گروه بسيارى را هدايت مى‏كند؛ و گمراه نمی کند مگر فاسقان را.» (البقرة:26)

شما هم اوّلین کسی نیستید که در مورد قرآن، چنین قضاوتی کرده اید. کفّار زمان نزول نیز در مورد آیاتی که امروز برای ما یقینی شده اند، همین قضاوت را داشتند و می گفتند: « إِنْ هذا إِلاَّ أَساطيرُ الْأَوَّلينَ  ــ این کتاب نیست مگر افسانه های گذشتگان.» آنها جریانات قوم نوح و قوم لوط و جریان موسی و فرعون و امثال آن را افسانه می انگاشتند، در حالی که اینکه ما فسیل کشتی نوح را بر بالای کوههای آرارات ترکیّه یافته ایم، و بقایای قوم لوط را در کشور اردن کشف کرده ایم، و کشفیّات موریس بوکای ثابت نموده که یکی از فراعنه ی مومیایی شده ی مصر، در دریا غرق شده بوده و رونی وایت، آثار یک لشکر غرق شده در دریای احمر را یافته است. لشکری که نه با کشتی بلکه با ارّابه و اسب در دریا غرق شده اند.

ثانیاً خدا بیان استعاری به کا نبرده، بلکه این شما هستید که آیات را خودسرانه معنی کرده و طبق معانی بافته ی خودتان، دست به قضاوتهای قطعی زده اید.

ثالثاً آیا شما ادّعا دارید که از تمام اسرار جهان پرده برداشته اید و دیگری چیزی برای کشف کردن باقی نمانده است؟ گذشتگان هم با همان علم موجود خودشان سعی داشتند برخی آیات را بفهمند، و چون نمی فهمیدند، قرآن را متّهم می کردند به مخالفت با علم. امّا گذر زمان، علم آنها را نقض نمود و دیدیم که علم آنها مشکل داشته نه قرآن. البته در این که خیلی از آموزه های علوم تجربی امروز هم فرضیّات و ظنّیّاتی بیش نیستند، شکّی نیست؛ لکن در نظام آموزش و پرورش و آموزش عالی سکولار حاکم بر کشورمان، جوانان ما را عادت داده اند که فرضیّات و نظریّات علمی را قطعیّات علمی بدانند.

 

7ـ فرموده اید: « و الهي بودن قرآن زير سوال مي‌رود.»

الف: به فرض، قرآن کتاب آسمانی نباشد. کتاب آسمانی قابل دفاع دیگری هم که در جهان نیست. پس به نظر شما، در حال حاضر، هیچ کتاب هدایت کننده از سوی خدا، بر روی زمین نیست. یعنی خدای مورد نظر شما، انسان مختار را بدون هدایت و بدون برنامه ی الهی، در طبیعت رها نموده است. پس خدای مورد نظر شما، یک خدای غیر حکیم است، که کاری این گونه بیهوده انجام می دهد. و خدای غیر حکیم، یعنی خدای ناقص و غیر کامل. و خدای ناقص و غیر کامل، تعبیری است مثل دایره ی غیر گرد. یعنی تعبیری است که در ذات خودش تناقض دارد.

ب: برهان عقلي بر كلام الله بودن قرآن

در اين كه انسان نسبت به حيوانات موجودي است ويژه با راه تكاملي خاصّ شكّي نيست. حيوانات پاسخ نيازهاي ذاتي خود را به صورت غريزه در درون خود دارا هستند لذا نيازي به هدايت بيروني ندارند. امّا انسان ، تنها بخشي از پاسخ به نيازهاي ذاتي خود را به صورت دروني داراست كه عمدتاً نيازهاي اوّليّه هستند. اين پاسخهاي دروني ابتدايي ولي بنيادي را در بُعد مادّي ، غريزه و در بُعد معنوي و فوق مادّي ، فطرت مي نامند. امّا اين مقدار آگاهي دروني كافي براي تمام نيازهاي مادّي و معنوي انسان نيست. از اينرو انسان دائماً در پي آن است كه پاسخ بسياري از نيازهاي خود را از بيرون ذات خود به دست آورد. ضرورت وجود دين و هدايت الهي و نياز انسان به چنين هدايتي از برون ذاتش نيز دقيقاً از همين امر ناشي مي شود. يعني انسان در مي يابد كه با قواي موجود خود ، مثل غريزه ، فطرت ، خيال و عقل قادر به پاسخ دادن به برخي از نيازهاي مادّي و معنوي خود نيست ؛ لذا عقل حكم مي كند كه خداوند متعال بايد پاسخ اين نيازها را با ارسال وحي در اختيار انسان قرار دهد. چرا كه خدا حكيم است و محال است حكيم نيازي بي پاسخ در وجود موجودات قرار دهد. چون لازمه ي چنين امري انجام فعل عبث است كه از ساحت حكيم به دور مي باشد.

تا اينجا معلوم شد كه خداي حكيم، حتماً وحي فرستاده است.

پس يقيناً بايد در بين اين همه اديان و كتبي كه در اين دنيا وجود دارند، يكي از طرف خدا و وحي الهي باشد.

امّا كداميك از كتب موجود، حقيقتاً از طرف خدا آمده است؟ و كدام دين، حقيقتاً دين خداست؟

براي يافتن پاسخ، بايد يك به يك سراغ اديان موجود برويم و اصول اساسي آنها را مورد بررسي عقلاني قرار دهيم. اگر بتوانيم ثابت كنيم كه همه ي اين اديان در اصول اساسي خودشان مشكلات عقلي دارند جر يكي؛ در حقيقت ثابت شده كه همه ي آنها غير الهي اند، جز يكي. پس ثابت مي شود كه همان يك دين، حقيقتاً از طرف خداست؛ و كتاب آن هم قهراً كتاب خداست.

امّا آن اصول اساسي كه بايد بررسي كنيم چيستند؟

اصل نخست: آيا ادّعاي الهي بودن دارند؟ چون ديني كه از طرف خدا آمده، يقنياً ادّعاي الهي بودن هم دارد.

از بين تمام اديان موجود، تنها آيين زرتشت، يهود، آيين صابئي، مسيحيّت، اسلام ، آيين بابيّت و آيين بهائيّت ادّعاي الهي بودن دارند. باقي اديان، يا اصلاً خدا را قبول ندارند يا ادّعاي الهي و وحياني بودن ندارند. پس خودشان قبول دارند كه بشر ساخته اند.

پس با اصل نخست، همه ي اديان و كتابهايشان مردود مي شوند جز اين هفت آيين ياد شده.

اصل دوم: آيا وجود تاريخي پيغمبر اين دين، قابل اثبات با اسناد تاريخي هست؟

از بين اديان هفتگانه ي فوق، تنها بنيانگذار اسلام، آيين بابيّت و آيين بهائيّت، وجودي تاريخي قابل اثبات دارند. در مورد زرتشت نيز اسنادي بسيار ضعيف وجود دارد. امّا در مورد موسي(ع) و عيسي(ع) و حضرت داود(ع) هيچ سند تاريخي قابل اعتماد موجود نيست. ما مسلمانها نيز به خاطر گزارش قرآن و احاديث، وجود آنها را مي پذيريم نه از طريق گزارشات تاريخي.

اصل سوم: به فرض پيامبر يك دين، وجود تاريخي دارد، آيا استناد كتاب مقدّس آن دين، به آن شخص، داراي اسناد تاريخي هست؟

استناد كتاب يهوديان به موسي(ع) و اناجيل چهارگانه به عيسي(ع)، و اوستا به زرتشت، و زبور به داود(ع) فاقد هر گونه مدرك تاريخي معتبر است.

لذا باز سه آيين اسلام و بابيّت و بهائيّت باقي مي مانند.

تا اينجا شكّي نمي ماند كه يكي از اين سه دين، از طرف خدا هستند. دقّت فرماييد! صحبت بر سر اديان موجود است نه اصل تحريف نشده ي اين اديان كه فعلاً وجود خارجي ندارند.

همچنين شكّي باقي نمي ماند كه اسلام از طرف خدا آمده است. چون هم بابيّت هم بهائيّت، اسلام را از طرف خدا مي دانند؛ لكن معتقدند كه اسلام نسخ شده و قرآن هم تحريف شده است.

پس از اين به بعد بايد اثبات كنيم كه بابيّت و بهائيّت باطلند. اگر بطلان اينها اثبات شود، ثابت خواهد شد كه اسلام تنها دين الهي موجود در زمين است.

اصل چهارم: آيا خداي مطرح در اين دين، قابل دفاع عقلاني هست؟

خداي بابيّت و بهائيّت، مشكلات عقلي دارند. چون هم «علي محمّد باب» بنيانگذار بابيّت، هم «عبد البهاء»، باني بهائيّت، ادّعاي خدايي داشتند. خداي اين دو آيين، موجودي است كه مي تواند به صورت انسان در آيد؛ و چنين چيزي عقلاً تناقض است. چون خدا يعني وجود نامحدود؛ و شكّ نيست كه انسان، وجود محدود دارد. پس اگر خدا به صورت انسان در آيد، يعني نامحدود، در عين نامحدود بودن، محدود شده است؛ كه تناقضي است آشكار.

از اينها گذشته، در اينكه بابيّت و بهائيّت را انگليسي ها ساخته اند از نظر شواهد تاريخي هيچ شكّي وجود ندارد.

پس تنها ديني كه مي ماند، اسلام است. پس طبق آنچه پيشتر گفته شد، عقلاً شكّي نمي ماند كه اسلام از طرف خدا آمده؛ و قهراً كتاب آن هم كلام خداست.

ـ آيا ممكن است دين حقّي در جهان نباشد؟

به حكم برهاني كه در سطور قبل بيان داشتيم ، محال است خدا انسان نيازمند به برنامه ي سعادت را بدون برنامه ي درست رها سازد. لذا در هر زماني يقيناً برنامه ي درست و تحريف نشده از سوي خدا وجود دارد. در غير اين صورت لازم مي آيد كه خدا موجودي مكلّف و نيازمند به برنامه ي خودسازي را آفريده باشد ولي برنامه اي درست در اختيارش نگذارد. چنين چيزي نيز محال است ؛ چون چنين آفرينشي لغو و غير حكيمانه است ؛ و از خداي حكيم چنين كار لغو و غيرحكيمانه اي سر نمي زند. پس يقيناً در بين اديان موجود ، يكي از آنها درست مي باشد. و چون غير از اسلام هيچ دين ديگري نيست كه بتواند از عده ي سوالات مطرح در سطور قبل برآيد ، لذا شكّي نمي ماند كه همه ي آنها در عصر كنوني باطلند. پس اگر لازم است كه حتماً ديني درست در ميان مردم باشد ، آن دين نمي تواند باشد مگر اسلام ؛ چون گزينه ي ديگري در كار نيست.

حال بعد از اين استدلال هر شبهه اي نيز در سرشاخه هاي دين اسلام مطرح شود قادر نخواهد بود اصل اسلام و الهي بودن كتاب آن را زير سوال ببرد. بر اين اساس، حتّي اگر كسي نتواند معجزه بودن قرآن را اثبات كند، باز منطقاً نمي تواند كلام الله بودن آن را انكار كند، يا حتّي در كلام الله بودن آن شكّ نمايد. بلي اگر تنها راه اثبات كلام الله بودن قرآن، اثبات اعجاز قرآن بود، در اين صورت، براي كسي كه نمي توانست معجزه بودن قرآن را بفهمد، منطقاً جايز بود كه در كلام الله بودن آن شكّ كند.

ـ مستند قرآني مطالب فوق

خداي تعالي فرمود: « قُلْ فَأْتُوا بِكِتابٍ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ هُوَ أَهْدى‏ مِنْهُما أَتَّبِعْهُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ (49) فَإِنْ لَمْ يَسْتَجيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّما يَتَّبِعُونَ أَهْواءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ ـــــــــــ بگو: اگر راست مى‏گوييد(كه تورات حقيقي و قرآن از سوى خدا نيست)، كتابى هدايت‏بخش‏تر از اين دو از نزد خدا بياوريد، تا من از آن پيروى كنم! (49) اگر اين پيشنهاد تو را نپذيرند، بدان كه آنان تنها از هوسهاى خود پيروى مى‏كنند! و آيا گمراهتر از آن كس كه پيروى هواى نفس خويش كرده و هيچ هدايت الهى را نپذيرفته، كسى پيدا مى‏شود؟! مسلّماً خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى‏كند.» (القصص)

اين آيات چه مي گويند؟

مي گويند:

الف: يقيناً بايد كتاب هدايتي از جانب خدا آمده باشد.

ب: اگر آن كتاب هدايت، تورات حقيقي در عصر خودش و قرآن در عصر كنوني نيست، پس بايد كتاب هدايت ديگري باشد.

ج: آن كتاب هدايت ديگر كه خدا فرستاده كدام است؟

د: اگر راست مي گوييد، بياوريد آن كتاب را. بياوريد تا با همان پروسه ي منطقي كه گفتيم مورد ارزيابي عقلاني قرار گيرد.

هـ: البته كه منكران، چنين كتابي ندارند؛ پس اينها تابع عقل نيستند بلكه از روي هواي نفس، منكر قرآن هستند؛ كما اينكه در عصر موسي(ع) منكر تورات بودند.

 

خداي تعالي فرمود: « فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ (149) أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِكَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُونَ (150) أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ (151) وَلَدَ اللَّهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (152) أَصْطَفَى الْبَناتِ عَلَى الْبَنينَ (153) ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (154) أَ فَلا تَذَكَّرُونَ (155) أَمْ لَكُمْ سُلْطانٌ مُبينٌ (156) فَأْتُوا بِكِتابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين‏ ـــــــــ از آنان بپرس: آيا پروردگارت دخترانى دارد و پسران از آن آنهاست؟! (149) آيا ما فرشتگان را مؤنث آفريديم و آنها ناظر بودند؟! (150) آگاه باشيد آنها با اين تهمت بزرگشان مى‏گويند: (151) «خداوند فرزند آورده» ولى آنها به يقين دروغ مى‏گويند. (152) آيا دختران را بر پسران ترجيح داده است؟! (153) شما را چه شده است؟! چگونه حكم مى‏كنيد؟! (154) آيا متذكّر نمى‏شويد؟! (155) يا شما دليل روشنى در اين باره داريد؟ (156) كتابتان را بياوريد اگر راست مى‏گوييد!»

ـ استدلال به اين آيات

الف: هر كسي كه در مورد صفات خدا حرفي دارد، بايد از طرف خود خدا، بر حرفش سند داشته باشد؛ يعني بايد سخنش مستند به كتاب خدا باشد.

ب: همه ي اديان كنوني كه دعوي الهي بودن دارند، درباره ي خدا، اعتقاداتي دارند كه باهم سازگار نيستند؛ يعني پاره اي از اعتقادات اساسی مسيحيّت، ناسازگار با ديگر اديان است، پاره اي از اعتقادات اساسی يهود هم ناسازگار با ديگر اديان است و ... ؛ يعني همه ي اين اديان، باهم اختلاف عقيده هاي اساسي در صفات خدا دارند.

ب: از كجا بايد دانست كه عقيده ي كداميك از اينها درست است؟

ج: به حكم عقل، خود خدا بايد قضاوت كند؛ يعني بايد كتابي بفرستد كه فصل الخطاب باشد.

د: پس يقيناً بايد در بين كتب اديان كنوني، يكي حقيقتاً كتاب خدا باشد.

هـ: آن كتاب، كدام است؟ راه منطقي براي تشخيصش همان است كه قبلاً گفتيم.

 

خداي تعالي فرمود: «وَ أَنَّ هذا صِراطي‏ مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ــــــ اين راه مستقيم من است، از آن پيروى كنيد! و از راه‏هاى پراكنده(و انحرافى) پيروى نكنيد، كه شما را از طريق حق، دور مى‏سازد! اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى‏كند، شايد پرهيزگارى پيشه كنيد.» (الانعام: 153)

ـ استدلال

الف: به حكم عقل، محال است خداي واحد براي بشري با فطرت واحد، اديان گوناگون ارسال كند. پس تمام انبياء فقط يك دين داشته اند و محال است كه كتب آسماني آنها معارض يكديگر باشند.

ب: شكّ نيست كه تمام كتبي كه اكنون دعوي آسماني بودن دارند، با هم تعارض دارند.

ج: پس فقط و فقط يكي از آنها مي تواند حقيقتاً از سوي خدا باشد.

د: آن يك كتاب كدام است؟ راه تشخيصش را قبلاً گفتيم.

 

خداي تعالي فرمود: « أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ أَنْ عَسى‏ أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَيِّ حَديثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُون‏ ـــــــ آيا در ملكوت آسمانها و زمين، و آنچه خدا آفريده است، نظر نيفكندند؟! شايد پايان زندگى آنها نزديك شده باشد؟! به كدام سخن بعد از آن ايمان خواهند آورد؟!» (الاعراف: 185)

ـ استدلال

الف: شكّ نيست كه خدا بايد كتاب هدايتي فرستاده باشد.

ب: اكنون چند كتاب، ادّعا دارند كه همان كتاب هستند.

ج: از بين اين كتابها، تنها يك كتاب (قرآن) توانست از غربال منطقي سر بلند بيرون آيد.

د: حالا غير از اين كتاب، از چه كتابي مي خواهند تبعيّت كنند؟!!

 

ـ استدلال ديگر

الف: به براهين عقلي اثبات مي شود كه ماوراء طبيعتي(ملكوتي) و معادي وجود دارد؛ و شكّ نيست كه مرگ، سراغ همه ي ما خواهد آمد.

ب: از طرف ديگر، به حكم عقل، شكّ نيست كه خداي حكيم بايد ما را از ملكوت و معاد و آنچه براي ورود به آنجا لازم داريم، آگاه سازد؛ و كتاب راهنمايي براي ورود به ملكوت و معاد در اختيار ما قرار دهد.

ج: اكنون چند كتاب ادّعا دارند كه همان كتاب راهنماي مذكور هستند.

د: از كجا بدانيم كدامشان واقعاً از طرف خداست؟ بايد همان روند منطقي و عقلي را كه حقير بيان نمودم، طيّ كنند و غربال شوند.

 

ـ قرآن كلام امضاء شده ي خدا

قرآن كريم افزون بر اثبات عقلاني خود، ادّعاي اعجاز هم دارد؛ يعني خود قرآن، كه مي گويد « من كلام الله» هستم، خودش براي اثبات كلام الله بودن خود، از طرف خدا، امضاء مي آورد. يعني ادّعا دارد كه من در عين كلام الله بودن، امضاي خدا هم هستم؛ مي گويد: من دست خط غير قابل جعل خدايم؛ اگر باور نداريد، شما هم مشابه قرآن را بسازيد؛ تمام موجودات دست به دست هم بدهند و مشابه آن را بسازند. اگر توانستيد بسازيد، معلوم مي شود كه قرآن، كلام الله نيست؛ امّا اگر نتوانستيد، معجزه بودن قرآن(امضاي خدا بودن قرآن) اثبات مي شود. البته روشن است كه اين تحدّي در اصل براي عالمان است؛ چون دعوت جهّال و بي سوادها به چنين مبارزه اي، منطقي نيست. البته غير عالمان هم مي توانند بستر مبارزه را فراهم كنند، مثلاً پول بدهند تا عالمان بنشينند و مشابه قرآن را بنويسند.

فرمود:

« قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً ـــــ بگو: اگر انسانها و جنّها جمع شوند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد؛ هر چند يكديگر را(در اين كار) كمك كنند.» (الإسراء:88)

« أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ ــــــ آنها مى‏گويند: « او به دروغ اين(قرآن) را(به خدا) نسبت داده است» بگو: اگر راست مى‏گوييد، شما هم ده سوره همانند اين قرآن بياوريد؛ و تمام كسانى را كه مى‏توانيد ، غير از خدا ، (براى اين كار) دعوت كنيد!» (هود:13)

« أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين‏. ــــــــ آيا آنها مى‏گويند:او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟! بگو: اگر راست مى گوييد ، يك سوره همانند آن بياوريد ؛ و غير از خدا ، هر كس را مى‏توانيد(به يارى) طلبيد!» (يونس:38)

« وَ إِنْ كُنْتُمْ في‏ رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ . ــــــ و اگر در باره ي آنچه بر بنده ي خود نازل كرده‏ايم شك و ترديد داريد،( دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد ؛ و گواهان خود را ــ غير از خدا ــ براى اين كار ، فرا خوانيد اگر راست مى‏گوييد.» (البقرة:23)

قرآن كريم مي گويد:

الف ـ همه جمع شويد و دست به دست هم دهيد و كتابي مثل قرآن بنويسيد. بعد تخفيف داده مي فرمايد: ده سوره مثل آن بياوريد و باز تخفيف داده مي فرمايد: سوره اي مثل سور قرآن بياوريد. قرآن كريم فرمود: همگي دست به دست هم دهيد تا نگوييد كه ما مثل پيامبر اديب زبر دستي نبوديم. چون يقيناً اگر صدها اديب ، دست به دست هم دهند بهتر از بهترين اديب دنيا مي توانند يك متن ادبي بسازند. مي گويد حتّي جنّها را هم به كمك بطلبيد.

ب ـ فرمود شاهدان و گواهان بي طرفي را هم گرد آوريد تا بين ساخته ي شما و قرآن قضاوت نمايند. البته روشن است كه شهود بايد متخصّص فنّ هم باشند.

آيا سخن از اين روشنتر و منصفانه تر مي توان گفت؟

دشمنان قرآن چه اقدام به آوردن مثل قرآن بكنند و چه اقدام نكنند در هر دو حال بازنده اند.

اگر ساختن سوره اي مثل سوره هاي قرآن ممكن است ، چرا دشمنان اسلام كه هر ساله ميلياردها دلار صرف مبارزه با اسلام مي كنند و فيلمها و كتابها بر ضدّ اسلام مي سازند و مي نويسند ، دست به چنين كار كوچكي نمي زنند؟! اين همه اديان در دنيا مثل مسيحيّت و يهوديّت وجود دارند كه با اسلام در ستيزند، اگر مرد ميدان هستند چرا مجلسي ترتيب نمي دهند تا در آن مجلس اهل ادب و علم را گرد آورند و مبارزه طلبي قرآن را جواب دهند؟ اين سؤالي است كه هر عاقلي بايد از خودش بپرسد؛ و از آن نتيجه بگيرد.

آيا حقيقتاً دشمنان اسلام از اين راه وارد نشده اند يا نمي خواهند كه از اين راه وارد شوند؟

در اينكه در كشورهايي چون آمريكا و انگليس و فرانسه و آلمان و اسرائيل و ... گروههاي زبده ي زيادي بر ضدّ اسلام كار مي كنند، شكّي نيست. در سازمان سيا، و موساد و سازمانهاي امنيتي اروپايي، شاخه اي اختصاصي براي اسلام ستيزي وجود دارد؛ كه كارشان تخريب اسلام مي باشد. راديوها و تلوزيونها و سايتهاي ضدّ اسلامي نيز بسيار بسيار زياد مي باشند؛ و هر روزه حجم عظيمي از شبهات را متوجّه اسلام مي كنند؛ و ميلياردها دلار هزينه براي چنين مبارزه اي صرف مي نمايند؛ امّا چرا اينها به مبارزه طلبي قرآن جواب نمي دهند؟! چرا از هر راهي وارد مي شوند، جز از همان راهي كه خود قرآن پيشنهاد نموده است؟!! عاقلان قضاوت كنند.

جالبتر اينكه، اينها مي گويند: اين راهي كه قرآن پيشنهاد نموده، عملي نيست. لذا به جاي آنكه مبارزه طلبي قرآن را جواب دهند، القاء مي كنند كه اصل اين مبارزه طلبي، كاري غير منطقي است. اينها با اين رويكرد، در واقع اعتراف نموده اند به عجز خودشان.

امّا چرا دشمنان قرآن پاسخ اين مبارزه طلبي را نمي دهند؟ و چرا نمي توانند با قرآن معارضه كنند؟

گفتيم كه قرآن كريم دو دعوت دارد؛ اوّل اينكه دست به دست هم دهيد؛ دوم اينكه مثل يك سوره را بياوريد. مخالفين اسلام، براي براندازي قرآن، دعوت نخست را جواب داده و دور هم جمع شده اند؛ و صدها مركز تخصّصي و هزاران متخصّص براي مبارزه با اسلام و قرآن تأسيس و تربيت نموده اند؛ و هر ساله ميلياردها دلار خرج اين كار مي كنند. امّا چرا از هر راهي ـ از شبهه افكني گرفته تا سوزاندن قرآن و كشيدن كاريكاتور ـ براي كوبيدن قرآن وارد مي شوند جز از همان راهي كه خود قرآن پيشنهاد كرده است؟!!! آيا اينها حقيقتاً از اين راه وارد نشده اند يا آن را غير قابل ورود يافته اند؟ كدام عاقلي مي پذيرد كه اينها چنين راهي را امتحان نكرده باشند؟!! يقيناً اينها سعي نموده اند يك سوره مثل سوره هاي قرآن بياورند؛ لكن دانسته اند كه نشدني است. اين همه مراكز مبارزه با اسلام، يقيناً اين اندازه احمق نيستند كه نخواسته باشند از اين راه وارد مبارزه با قرآن شوند. پس يقيناً خواسته اند از اين زوايه وارد شوند؛ امّا عملاً يافته اند كه ورود از اين زاويه رسوايشان مي كند.

ـ تلاش نافرجام مخالفان

گفتيم كه مخالفان قرآن، از هر راهي براي مبارزه وارد مي شوند جز از راه آوردن مثل قرآن؛ و همين امر آنها را رسوا نموده است. لذا عدّه اي از آنها خودِ همين مسأله را كوبيده اند. مثلاً برخي گفته اند:

« در آيات تحدّي (مبارزه طلبي) از مخالفان خواسته شده كه متني مثل قرآن بياورند؛ امّا معناي دقيق واژه ي «مثل» در اين تحدّي نامعلوم است. قرآن نگفته است كه منظورش از «مثل» چيست، بنا بر اين دعوت به رقابت و مبارزه‌اي كرده كه معيار و ميزان داوري آن مشخص نيست. مخالفان هرچقدر هم متن‌هاي زيبا و فصيح و بليغ و با مضامين عالي اخلاقي، اجتماعي و … بياورند، پيروان قرآن به‌راحتي مي‌گويند هيچكدام از اين متن‌ها «مثل» قرآن نيستند. امّا اگر از آنها سؤال شود كه به چه دليل و با كدام معيار و ميزاني چنين حكمي صادر مي‌كنيد، خواهيد ديد كه پاسخ دقيق و محكم و واحدي براي اين سؤال وجود ندارد.

شايد توضيح دقيق‌تر اين مطلب ضروري باشد. عموم عالمان اسلام معتقد به اعجاز لفظي و معنوي قرآن هستند. به اعتقاد آنها معناي آيات تحدي اين است كه هيچ بشري نمي‌تواند سوره‌اي بياورد كه به لحاظ زيبايي و فصاحت و بلاغت و عمق معاني مثل قرآن باشد. اما اولاً معلوم نيست چنين تفسيري از آيات تحدي با كدام دليل قطعي و با استناد به كدام شواهد و قرائن محكم بدست آمده است. همانطور كه گفتم خود آيات تحدي در اين مورد سكوت كرده‌اند و در آيات ديگر قرآن نيز هيچ نشانه و اشاره‌اي در اين مورد وجود ندارد. »

 

پاسخ اين شبهه:

معني واژه ي «مثل» كاملاً روشن است. اينكه طرّاح شبهه سواد مراجعه به لغتنامه را ندارد، خدا مقصّر نيست. از نظر اهل لغت، مثل يك شيء آن چيزي است كه ويژگي هاي اصلي آن شيء را داشته باشد. لغتنامه ي التحقيق نوشته: « هو مساواة شي‏ء بشي‏ء في الصفات الممتازة المنظورة ـــــ مثل ، تساوي چيزي است با چيز ديگر در ويژگي هاي ممتاز و شاخص آن».

قرآن كريم مي فرمايد اگر مي توانيد كلامي مثل قرآن بياوريد ؛ يعني كلامي كه مشخّصات اساسي سوره هاي قرآن را داشته باشد. حال بايد ديد مشخّصات اساسي سوره هاي قرآن چيست؟ اين ويژگي ها زيادند ، كه به برخي از آنها اشاره مي كنيم.

ـ ويژگي نخست قرآن.

از نظر كسي كه آشنا به زبان عربي است، شكّ نيست كه قرآن كريم كلامي است فصيح و بليغ ؛ و آنكه اهل ادب عرب باشد داند كه فصاحت و بلاغت قرآن كريم ، نظير ندارد. لذا در طول تاريخ ادب عرب، بسياري از ادبا به صراحت اذعان بر اين معنا نموده اند. امّا خود قرآن كريم، با اينكه فصيح و بليغ است، ولي خود را تنها كلام فصيح و بليغ نمي نامد؛ بلكه خود را فوق فصيح و بليغ مي نامد؛ يعني خود را كلام مبين مي خواند. كلام فصيح و بليغ ، زيبا و رساست ولي لزوماً حقّ و روشن كننده و نوراني نيست؛ بلكه چه بسا كلامي از حيث لفظ، فصيح و بليغ باشد ولي كلام مبين نباشد. قرآن كريم هم از حيث لفظ عربي مبين است ؛ يعني كلامي است فصيح و بليغ، و داراي روشني و درخشش، هم از حيث مفهوم ، متعالي و روشنگر اموري است كه بشر، نمي داند. چنين كلامي، فوق فصيح و بليغ بوده كلام مبين مي باشد. لذا طرّاح شبهه از اين باب سخت دچار گزافه گويي شده است. و البته كه بايد چنين باشد. موش كور را نرسد كه درخشش آفتاب را ادراك نمايد.

شواهد قرآني:

« هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ـــ اين بلاغي است براى مردم (سخن بليغي است براي مردم) ؛ تا همه به وسيله آن انذار شوند، و بدانند كه او معبود يكتاست؛ و تا صاحبان خرد ناب پند گيرند» (إبراهيم:52)

سخن بليغ يعني سخن رسا ، و بلاغ يعني سخني كه مقصود را مي رساند. در آيات متعدّدي قرآن كريم، خود را بلاغ مي نامد.

« شَهْرُ رَمَضانَ الَّذي أُنْزِلَ فيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقان‏ ـــ ماهِ رمضان ؛ ماهى كه قرآن در آن نازل گشت، كه هدايت است مردم را ، و روشنگري هايي است از هدايت، و فرقان است( تفكيك ميان حق) » (البقرة:185)

قرآن بيّنات (سخنان روشن و روشنگر ) و فرقان است. لذا سخني است فوق سخن فصيح و بليغ.

« وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ هذا سِحْرٌ مُبينٌ ـــ هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان خوانده مى‏شود، كافران در برابر حقّى كه براى آنها آمده مى‏گويند: «اين سحرى آشكار است» » (الأحقاف:7)

« وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالُوا ما هذا إِلاَّ رَجُلٌ يُريدُ أَنْ يَصُدَّكُمْ عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُكُمْ وَ قالُوا ما هذا إِلاَّ إِفْكٌ مُفْتَرىً وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبينٌ ـــ و هنگامى كه آيات روشنگر ما بر آنان خوانده مى‏شود، مى‏گويند: «او فقط مردى است كه مى‏خواهد شما را از آنچه پدرانتان مى‏پرستيدند بازدارد!» و مى‏گويند: «اين جز دروغ بزرگى كه(به خدا) بسته شده چيز ديگرى نيست!» و كافران هنگامى كه حق به سراغشان آمد گفتند: «اين، جز سحري آشكار نيست» » (سبأ:43)

قدرت روشنگري آيات الهي ـ چه در قرآن و چه در كتب آسماني تحريف نشده ي گذشته و چه در معجزات ـ چنان قدرتمند و تأثيرگذار بوده كه كفّار آن را سحر مي ناميده اند. اين لقبي كه كفّار مي دادند خود گواه است بر عاجز كننده بودن اين آيات. اينها خواسته اند قرآن را مخدوش جلوه دهند ولي ندانسته اعجاز آن را آشكار نموده اند. چون آنها اعتراف نمودند كه قرآن، خارق عادت است؛ ولي خارق عادتي از قبيل سحر؛ امّا ما امروزه شكّ ندانيم كه قرآن سحر نيست. پس، از سخن آنها مي ماند تنها خارق عادت بودن آن.

« هُوَ الَّذي يُنَزِّلُ عَلى‏ عَبْدِهِ آياتٍ بَيِّناتٍ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ إِنَّ اللَّهَ بِكُمْ لَرَؤُفٌ رَحيمٌ ـــ او كسى است كه آيات روشنى بر بنده‏اش نازل مى‏كند تا شما را از تاريكيها به سوى نور برد؛ و خداوند نسبت به شما مهربان و رحيم است. » (الحديد:9)

قرآن كريم، صرفا كلامي زيبا و رسا نيست، بلكه افزون بر اينها، در كسي كه آن را بي غرض گوش مي كند، ايجاد نورانيّت درون مي كند؛ و حسّي متعالي در وي پديد مي آورد. اين است كه آن را كلام مبين (روشن كننده) مي نامند.

« الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبين‏ » (يوسف:1)

« حم (1) وَ الْكِتابِ الْمُبينِ (2) إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (3) وَ إِنَّهُ في‏ أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ ــ حم. (1) سوگند به كتاب مبين(روشنگر)، (2) كه ما آن را قرآنى عربى قرار داديم، باشد كه تعقّل نماييد. (3) و آن در أمّ الكتاب ، نزد ما بلندپايه و حكيم (استوار)است»

قرآن كريم قبل از آنكه عربي فصيح و بليغ باشد، كتاب مبين مي باشد؛ يعني نوري است فرامادّي كه در قالب كلام جاي گرفته است. لذا اصل و باطن آن در علم خدا، عليّ و حكيم مي باشد؛ يعني بلند مرتبه و در نهايت استحكام وجودي است. هر سخن فصيح و بليغي باطن نوري ندارد، بلكه تنها سخن مبين است كه باطن نوري دارد.

« حم (1) وَ الْكِتابِ الْمُبينِ (2) إِنَّا أَنْزَلْناهُ في‏ لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرينَ (3) فيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكيمٍ ـــ حم(1) سوگند به اين كتاب روشنگر، (2) كه ما آن را در شبى پر بركت نازل كرديم؛ ما همواره انذاركننده بوده‏ايم! (3) در آن شب هر امرى بر اساس حكمت(الهى) تدبير و جدا مى‏گردد. »

قرآن كريم نه تنها مبين و حكيم مي باشد، بلكه دقيقاً مطابق با نظام احسن و عالم خلقت است، كه عالمي است حكيمانه و استوار. لذا فرمود: « ... وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمينَ ـــ و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز، و هدايت و رحمت و بشارت است براى تسليم شوندگان» (النحل:89)

« وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغي‏ لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ ــــ ما هرگز به او (پيامبر) شعر نياموختيم، و شايسته ي او نيست( كه شاعر باشد)؛ اين(كتاب آسمانى) فقط ذكر و قرآن مبين است» (يس:69)

شعر كلام موزون و فصيح است؛ امّا قرآن كريم شعر نيست، كما اينكه با نثر رايج ادبيّات عرب نيز تفاوت جدّي دارد. لذا قرآن در هيچ قالبي از قالبهاي ادبيّات عرب جاي نمي گيرد. نه قبل از قرآن چنين كلامي گفته شده و نه بعد از آن كسي توانسته است در اين قالب، كلامي فصيح و بليغ بگويد. هر اديب عربي خواسته در اين قالب كلام فصيح بگويد، سخنش از ديگر كلمات خودش نيز پايين تر شده است. اين خاصّيّت، از ويژگي هاي اين قالب گفتاري است. لذا بعد از قرآن كريم، با اينكه ادباي عرب اعتراف به فصاحت و بلاغت قرآن داشتند، ولي در ادبيّات، از اين سبك پيروي تامّ نكردند؛ بلكه هر كدام از ادباي عرب و عجم، تنها از برخي ابعاد ادبي قرآن تقليد نمودند. چون هر گاه مي خواستند تمام ابعاد آن را تقليد كنند، كلامشان به شدّت افت مي نمود و از كلمات عادي خودشان نيز پايين تر مي شد.

حاصل سخن آنكه: يكي از ويژگي هاي قرآن كريم، كلام مبين بودن آن است. لذا آنكه مي خواهد مثل قرآن را بياورد بايد كلامش كلام مبين باشد، يعني حدّ اقلّ يك سوره بياورد كه افزون بر فصاحت و بلاغت ، محتواي متعالي نيز داشته باشد. محتوايي در حدّ محتواي قرآن كريم. محتوايي كه به دور از تعصّبات و احساسات و عواطف و رسوبات ذهني بتوان از آن دفاع عقلاني نمود.

خيلي ها تلاش نموده اند كه محتواي قرآن را اموري غير عقلاني جلوه دهند ولي وقتي در فضايي به دور از تعصّبات و احساسات و عواطف و با كنار نهادن رسوبات فرهنگي به محتواي قرآن كريم نظر مي كنيم، آن را خالي از اشكال مي يابيم ؛ و متوجّه مي شويم كه معيوب انگاري محتواي آن، ناشي از دخالت دادن عوامل مزاحمي چون تعصّبات و احساسات و عواطف و رسوبات فرهنگي و ... است. لذا قرآن كريم، مدام ما را هشدار مي دهد كه مواظب عوامل مزاحم در داوري هاي خودتان باشيد. مثلاً قرآن كريم جواز تعدّد زوجات را مي دهد؛ كه حكمي است سراسر حكيمانه و كاملاً قابل دفاع عقلاني. امّا عدّه اي روي پيش داوري ها خيال مي كنند كه قرآن كريم توصيه به تعدّد زوجات نموده است. حال آنكه جايز دانستن امري غير از توصيه به آن است. عدّه اي نيز بر اساس عواطف و احساسات اين مساله را بررسي نموده، داد و بيداد راه انداخته اند. امّا اگر برخي حقايق را بدانيم با محاسباتي عقلاني و واقع بينانه، خواهيم ديد كه اين جواز، لازم و ضروري بوده است. حقايقي مثل اينكه: اوّلاً آمار زنان و مردان در شرائط عادي تقريباً برابر است؛ و عملاً شرائط تعدّد زوجات نمي تواند عموميّت بيابد. ثانياً در مواردي مثل وقوع جنگ و امثال آن، اين تعادل به نفع زيادي زنان به هم مي خورد؛ و زنان افزون آمده نيز حقّ شوهر داشتن و فرزنددار شدن دارند. ثالثاً برخي زنان عقيم مي باشند؛ و شوهرشان حقّ فرزنددار شدن دارد. از طرفي اگر اين گونه زنان طلاق داده شوند، شانس ازدواج نخواهند داشت. رابعاً برخي مردان، وفور شهوت دارند؛ و يك زن از عهده ي شهوت آنها بر نمي آيد. لذا اگر به صورت ضابطه مند همسر دوم نداشته باشد، به زنا روي خواهد آورد. خامساً زنان دوران حيض و نفاس دارند. و برخي مردان داراي وفور شهوت، اين مقدار محروميّت را تاب نمي آورند. و ... . اگر عقلا اين واقعيّات را در نظر بگيرند، خواهند ديد كه بستن راه تعدّد زوجات، كاري است غير حكيمانه. لذا قرآن كريم جواز آن را امضاء نمود امّا به آن توصيه نكرد ؛ و البته شروطي نيز براي آن گذاشت. امّا كساني كه مغرضانه داوري مي كنند، بي آنكه اين واقعيّات را در نظر گرفته با محاسبات عقلايي داوري كنند، با تكيه بر عواطف و احساسات و رسوبات فرهنگي مخاطبين خودشان، اين حكم را به باد انتقاد مي گيرند.

 

ـ ويژگي دوم قرآن:

« أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثيراً ـــ آيا درباره قرآن نمى‏انديشند؟! اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏يافتند.» (النساء:82)

ويژگي ديگر قرآن آن است كه آيات آن با يكديگر در تضادّ و تناقض حقيقي قرار نمي گيرند. تا كنون خيلي ها تلاش نموده اند كه از درون قرآن تناقضاتي را استخراج نمايند؛ امّا هر چه آنها تراشيده اند، با پاسخ قاطع از سوي قرآن شناسان مواجه گشته است.

پس آنكه مي خواهد مثل يك سوره را بياورد، بايد كلامي بياورد كه افزون بر فصاحت و بلاغت و مبين بودن، داراي اختلاف دروني نيز نباشد.

 

ويژگي سوم قرآن:

« المر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ وَ الَّذي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُون‏ ــــ المر، اينها آيات كتاب است؛ و آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، حقّ است؛ ولى بيشتر مردم ايمان نمى‏آورند» (الرعد:1)

ويژگي سوم قرآن آن است كه حقّ مي باشد؛ يعني محال است بتوانيم بر خلاف آن برهان قطعي عقلي اقامه كنيم. لذا يكي از وجوه اعجازي قرآن، وجه منطقي آن مي باشد. چون هيچ گزاره اي در آن يافت نمي شود كه يكي از قوانين منطق عقلي را نقض نمايد. لذا مخالفين قرآن، به جاي اينكه برهاني بر ضدّ قرآن اقامه كنند، از ابزارهاي احساسي يا از مغالطات كمك مي گيرند.

پس آنكه مي خواهد مثل يك سوره را بياورد، بايد كلام او حاوي سخني خلاف قواعد منطق عقلي و خلاف برهان قطعي نباشد. البته توجّه شود كه نظريّات علوم تجربي، برهان نيستند. نظريّات همواره در معرض ابطال و جايگزيني با نظريّات برتر از خود مي باشند.

 

ويژگي چهارم قرآن:

قرآن كريم حدود 14 قرن است كه بين ماست و تا كنون هيچ كشف قطعي علمي با آيات آن در تضادّ قرار نگرفته است. البته توجّه شود كه نظريّات، امور ظنّي اند نه قطعيّات؛ لذا دائماً در معرض جايگزيني با نظريّه برتر مي باشند. قرآن كريم اين همه در مورد آسمان و زمين سخن گفته ؛ و شگفت آنكه آيات آن نه در زمان نزول با باورهاي مردم آن زمان در تضادّ روشن قرار گرفته و نه امروز با يافته هاي قطعي ما در تضادّ روشن قرار مي گيرد. بلكه فراتر از اين، قرآن كريم ، هزار و چهارصد سال قبل، از اموري پرده برداشته كه امروزه علم روز ، تازه آنها را كشف مي كند.

پس كسي كه مي خواهد سوره اي مثل سور قرآن بياورد، بايد چنان سخن بگويد، كه افزون بر ويژگي هاي سابق، كلامش در مدّتي طولاني با كشفيّات قطعي مورد خدشه واقع نشود. حال آنكه مي دانيم، حتّي سخن بزرگترين دانشمندان نيز چند صباحي بيشتر اعتبار نمي يابد، و بخشي از كلام آنها در گذر زمان ، مخدوش مي شود.

 

ويژگي پنجم قرآن:

بسياري از آيات قرآن ذو وجوه مي باشند؛ يعني يك يا چند آيه با توجّه به قواعد زبان عربي معاني ظاهري متعدّدي پيدا مي كنند. گفتن چنين جملاتي كه چند معني داشته باشند، از عهده ي برخي افراد بر مي آيد، لكن اگر بنا شود كه كسي چهار ويژگي سابق را هم مراعات نمايد، گفتن چنين جملاتي بسيار دشوارتر خواهد شد. امّا اگر بنا شود كه كسي افزون بر رعايت ويژگي هاي سابق ، چنان سخن بگويند، كه مثلاً هفت سطر از كلام او، هزاران وجوه معنايي داشته باشد، آنگاه هر منصفي تصديق مي كند كه چنين سخن گفتني از عهده ي افراد عادي خارج مي باشد. طبق ادّعاي علّامه طباطبايي ، آيه ي 102 سوره بقره ـ كه حدود هفت سطر مي باشد ـ طبق قواعد زبان عربي، يك ميليون و دويست و شصت هزار وجه معنايي دارد. همچنين پنج آيه ي نخست سوره بقره ، بيش از يك ميليون وجه معنايي دارد.

 

ويژگي ششم قرآن:

اخيراً در قرآن كريم شگفتي هايي عددي نيز يافت شده است؛ كه برخي آن را عجاز عددي ناميده اند. طبق اين كشفيّات ـ كه هنوز روند آن ادامه دارد ـ بين كلمات مرتبط نوعي تناسب عددي نيز به چشم مي خورد.

پس آنكه مي خواهد مثل قرآن را بياورد، بايد در ضمن گنجاندن ويژگي هاي گذشته در كلام خودش، اين ويژگي را هم در كلامش لحاظ نمايد. البته گنجاندن پنج شش مورد هم قبول است. چون با حفظ ويژگي هاي سابق، گنجاندن چند مورد اينچنيني هم كار را بر نويسنده صدها برابر دشوارتر خواهد ساخت. شايد با مثالي بهتر بتوانم اين معنا را برسانم.

فرض كنيد كسي مي خواهد يك كتاب بنويسد كه فصيح و بليغ باشد. روشن است كه كار دشواري است و تنها نوابغي توانسته اند چنين كتابهايي بنويسند. حال با او شرط مي كنيم كه كلامش بايد بسيار پرمحتوا و ممتعالي نيز باشد. روشن است كه باز هم كار بر او دشوارتر مي شود. با همين دو شرط، تنها كساني همچون سعدي و حافظ و نظامي و امثال اينها هستند كه توانشتن دارند. حتّي كسي مثل مولوي نيز ساقط مي شود؛ چون در عين تعالي محتوا، فصاحت و بلاغت چنداني ندارد. حال شرط سوم را اعمال مي كنيم. در اينجا حتّي امثال سعدي و حافظ و نظامي نيز ساقط خواهند شد. ولي اگر جمعي از نوابغ جمع شوند مي توانند از عهده برآيند. با شرط چهارم، كمر جمع نوابغ نيز مي شكند. چون حتّي جمع نوابغ نيز نمي توانند چنان سخن بگويند كه چند صد سال بعد همچنان معتبر بماند. با شرط پنجم، ستون فقرات هر بشري خواهد شكست؛ و اگر شرط ششم را هم اضافه كنيم، و والا خواهد بود. البته هنوز ويژگي هاي ديگر مانده اند.

 

ويژگي هفتم قرآن:

قالب بيان قرآن كريم، قالبي است منحصر به فرد. اين قالب نه شعر است و نه نثر متداول در ادبيّات عرب. اين سبك بيان، در زبان عربي سابقه نداشته و بعد از قرآن نيز لاحقه ندارد. چنين قالبي در ساير زبانها نيز وجود ندارد. ادباي عرب اذعان دارند كه قرآن كريم، فصيحترين و بليغترين كلام عربي است؛ و مي دانيم كه ادبا معمولاً سعي مي كنند از قالبهاي فصيح و بليغ تقليد نمايند؛ مثلاً ببينيد حافظ و سعدي و فردوسي و ... چقدر مقلّد در سبك دارند. امّا شگفت آنكه قالب قرآن به گونه اي است كه اگر فصحترين و بليغترين افراد نيز بخواهند در آن قالب سخن بگويند، سخنشان از نظر فصاحت و بلاغت مخدوش مي شود. لذا نه تنها قبل از قرآن كسي در اين قالب سخن نگفت، بلكه حتّي بعد از قرآن نيز فصحا و بلاغاي عرب اين قالب را براي بيان سخنانشان انتخاب نكردند. چون به وضوح مي يافتند و مي يابند كه سخنشان در اين قالب، نه تنها فصيح و بليغ نمي شود، بلكه حتّي سخنانشان در اين قالب، از ساير سخنان خودشان نيز كم ارزشتر مي شود. البته توجّه شود كه منظورمان از قالب قرآن، مسجّع بودن نيست. سجع قبل و بعد از قرآن نيز وجود داشته است. منظورمان از سبك چيزي است كه در فنّ سبك شناسي از آن بحث مي شود.

 

اينها شمّه اي از ويژگي هاي قرآن حكيم است كه هماوردي كننده با قرآن، بايد آنها را در كلام ابداعي خود مراعات نمايد. اگر كسي هست كه با اين مشخّصات بتواند يك سوره مثل سور قرآن بياورد، بسم الله؛‌ اين گوي و اين ميدان. قرآن كريم نمي گويد حتماً به زبان عربي مثل قرآن را بياوريد، بلكه به هر زباني كه مي خواهيد بياوريد. حتّي قرآن اين اجازه را مي دهد كه مضمون، از خود قرآن گرفته شود. لذا حتّي ترجمه ي قرآن در سطح خود قرآن نيز محال مي باشد؛ چه به زبان عربي و چه به زباني ديگر. بلكه به جرأت مي گويم كه تا كنون حتّي يك ترجمه ي مطابق با اصل از آيه « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم » ديده نشده است. لذا تمام ترجمه هاي اين آيه مشكل دارند.

 

ـ قرآن كتابي مصون از تناقض

قرآن كريم ادّعا دارد كه كسي جز خدا در فرستادن قرآن، دخالتي ندارد؛ شاهدش آنكه اگر غير خدا هم در آن دخالت داشت، يقيناً تضادّ و تناقض حقيقي در قرآن پيدا مي شد؛ در حالي كه قرآن، منزّه از چنين وصفي است. فرمود: « أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثيراً ـــ آيا درباره قرآن نمى‏انديشند؟! اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏يافتند.» (النساء:82)

تا كنون خيلي ها تلاش نموده اند كه از درون قرآن تناقضاتي را استخراج نمايند؛ امّا هر چه آنها تراشيده اند، با پاسخ قاطع از سوي قرآن شناسان مواجه گشته است.

 

ـ جنبه هاي ديگر از اعجاز قرآن

ـ آدرس قوم لوط

قرآن كريم در باره ي سرزمين قوم لوط (شهر سدوم) يا مجموعه شهرهاي مؤتفكه، قرآن كريم فرموده است: « وَ إِنَّها لَبِسَبيلٍ مُقيمٍ ـــ و ويرانه‏هاى سرزمين آنها، بر سر راه(كاروانها)، همواره ثابت و برقرار است» (الحجر:76) ؛ از اين آيه مي توان استفاده كرد كه سرزمين قوم لوط، در مسير راه كاروانهاي عربهاي اهل حجاز است. پس با اين قرينه مي توان به جستجوي شهر سدوم (شهر قوم لوط) پرداخت. و البته تحقيقات در اين باره تا حدودي به ثمر رسيده و بخشي از تاريخ قوم لوط در كشور اردن ( در مسير مكّه و مدينه به شام) كشف شده است؛ و شواهد آشكاري در اين كشفيّات وجود دارد كه نشان مي دهد، اين آثار مربوط به قوم لوط مي باشند.

« بر اساس نظريّات باستان شناسان ، حضرت لوط (عليه السلام) و همراهانش ، پس از خروج از شهر سدوم ، به غاري در ورالصافي اردن پناه بردند كه امروزه آن غار توسط موزه ي بريتانيا با همكاري وزارت سياحت و باستان شناسي اردن كشف شده است. » (باستان شناسي و جغرافياي تاريخي قصص قرآن، عبدالكريم بي آزار شيرازي، ص ۱۷۲، ۱۷۵)

همچنين به گزارش « مهر نيوز»، وزارت گردشگري اردن اعلام كرد: ساختمان موزه ي حضرت لوط(ع) كه 200 متر از غار لوط(ع) فاصله دارد به منظور ارائه و حفظ ميراث تمدّن و تاريخ زندگي قوم لوط به‌ زودي افتتاح خواهد شد. غار لوط در جنوب اردن در استان كرك واقع شده است كه در سال 1986 كشف شد و عمليات بازسازي و ترميم آن بيش از ده سال طول كشيده است. اين غار به گفته ي محققان به بيش از 5 هزار سال پيش باز مي‌گردد. بر روي ديوارهاي اين غار، نوشته‌ها، تصاوير و عكسهايي از حيوانات، گياهان و درختاني است كه داستان زندگي حضرت لوط، قوم او، نحوه زندگي مردم آن دوران را به تصوير كشيده است. اين بنا از سنگهاي بسيار قديمي ساخته شده است.

اين است كلام خدا درباره ي قوم لوط: « وَ لَقَدْ تَرَكْنا مِنْها آيَةً بَيِّنَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُون‏ ـــــ و از اين آبادى نشانه ي روشنى براى كسانى كه مى‏انديشند باقى گذارديم» (العنكبوت:35). آري نشانه ي روشني براي اهل تعقّل و تحقيق نه عوامي كه در خانه مي نشينند و مي گويند: كجاست آن آثار؟ امّا اهل تحقيق مي گردند و مي يابند و ايمان مي آورند.

اگر قرآن كلام بشر بود، آيا امكان داشت كه بتواند اين گونه از تاريخي مجهول خبر دهد؟

 

ـ گزارشي از تاريخ مجهول و پيش بيني يك كشف

خداوند متعال مي فرمايد:

« وَ جاوَزْنا بِبَني‏ إِسْرائيلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْياً وَ عَدْواً حَتَّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمينَ (90) آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدينَ (91) فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَ إِنَّ كَثيراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ ـــــ و بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم؛ و فرعون و لشكرش از سر ظلم و تجاوز، به دنبال آنها رفتند؛ هنگامى كه غرقاب دامن او را گرفت، گفت: «ايمان آوردم كه هيچ معبودى، جز كسى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده‏اند، وجود ندارد؛ و من از مسلمين هستم» (90) الآن؟!! در حالى كه قبلاً عصيان كردى، و از مفسدان بودى! (91) پس امروز، بدنت را نجات مى‏دهيم، تا نشانه اي باشي براى آيندگان؛ در حالي كه بسيارى از مردم، از آيات ما غافلند » (سوره يونس)

در اين آيات آمده كه:

1ـ يكي از فراعنه، كه ظاهراً قدرتمندترين آنها هم بوده، در آب غرق شده و مرده است.

2ـ خداوند جسد او را از آب نجات داده و حفظ نموده است؛ تا عبرت آيندگان شود.

3ـ با اينكه خدا چنين نموده، ولي اكثر مردم از اين ماجرا غافلند.

پس اين آيات سه امر نهان از جهانيان را بيان داشته است؛ كه در زمان نزول قرآن، هيچ كس از آنها خبر نداشته؛ و در هيچ تاريخي نيز اين امور نوشته نشده اند. اوّل اينكه يكي از فراعنه با غرق شدن مرده، دوم اينكه بدن او هنوز باقي است؛ و سوم اينكه مردم، از اين دو امر غافلند.

تا اينجا شكّ نداريم كه دو مورد از اين سه مورد، درست از آب در آمده اند. يكي اينكه بدن برخي از فراعنه تا به امروز باقي مانده است. چون تا حدوداً 200 سال قبل كسي خبري از موميايي هاي اهرام مصر نداشت. در تاريخ نيز چنين چيزي ثبت نشده است. دوم اينكه، مردم، حدود 1200 سال از اين ماجرا غافل بوده اند. پس تنها مي ماند يك مورد؛ و آن اينكه آيا حقيقتاً يكي از اين موميايي هاي كشف شده از فراعنه، در اثر غرق شدن مرده است؟

پاسخ اين سوال را پروفسور موريس بوكاي فرانسوي پيدا نمود.

هنگامي كه فرانسوا ميتران در سال 1981 ميلادي زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،ازمصر تقاضا شد تا جسد موميايي شده ي فرعون رامسس دوم را براي برخي آزمايشها و تحقيقات از مصر به فرنسه منتقل كنند. جسد اين فرعون ـ كه بزرگترين فرعون مصر بوده است ـ به مكاني با شرايط خاص در مركز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترين دانشمندان باستان شناس به همراه بهترين جرّاحان و كالبد شكافان فرانسه، آزمايشات خود را بر روي اين جسد و كشف اسرار متعلق به آن شروع كنند. رئيس اين گروه تحقيق و ترميم جسد يكي از بزرگترين دانشمندان فرانسه به نام پروفسور موريس بوكاي بود. او بر خلاف سايرين كه قصد ترميم جسد را داشتند، در صدد كشف راز چگونگي مرگ اين فرعون بود. تحقيقات پروفسور بوكاي همچنان ادامه داشت تا اينكه در ساعات پاياني شب نتايج نهايي ظاهر شد؛ او كشف نمود كه در اين جسد، مقدار قابل توجّهي نمك دريا وجود دارد. اين كشف دال بر اين بود كه او در دريا غرق شده و مرده است؛ و پس از خارج كردن جسد او از دريا براي حفظ جسد، آن را موميايي كرده اند. لازم به ذكر است كه طبق نوشته هاي مصري، او در جنگ كشته است؛ امّا هيچ گونه آثار جراحت بر پيكر او ديده نمي شود؛ و در ميان موميايي ها، سالمترين آنهاست. نوشته هاي مصري از او به بزرگي ياد نموده و او را خداي بي همتا خوانده اند؛ ولي نگفته اند كه او در جنگ با چه كسي و چگونه مرده است. لذا به نظر مي رسد كه تاريخ نويسان مصري سعي داشته اند نحوه ي مرگ او را مخفي نگه دارند.

امّا مسأله ي غريب و آنچه باعث تعجب بيش از حدّ پروفسور بوكاي شده بود اين مسأله بود كه چگونه اين جسد سالمتر از ساير اجساد، باقي مانده، در حالي كه اين جسد از دريا بيرون كشيده شده است؛ و قاعدتاً بايد تا زمان موميايي شدن تا حدودي فاسد مي شده است؛ و اين فساد اوّليّه بايد در طول اين مدّت چند هزار ساله، موميايي او را از ديگر مشابه هاي خودش فرسوده تر مي كرده است . حيرت و سر در گمي پروفسور دو چندان شد وقتي ديد نتيجه ي تحقيق او كاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون و نجات يافتن بدن او از آب است؛ و از خود سئوال مي كرد كه چگونه اين امر ممكن است با توجه به اينكه اين موميايي در سال 1898 ميلادي و تقريبا در حدود 200 سال قبل كشف شده است،در حالي كه قرآن مسلمانان حدود 1400 سال پيش نوشته شده است؟! چگونه ممكن است بشري چنين گزارش دقيقي از ماجرا داده باشد در حالي كه نه عرب و نه هيچ انسان ديگري از موميايي شدن فراعنه توسط مصريان قديم آگاهي نداشته و زمان زيادي از كشف اين مسأله نمي گذرد؟! پروفسور موريس بوكاي تورات و انجيل را بررسي كرد امّا آنها فقط به غرق شدن او اشاره داشتند و هيچ ذكري از نجات جسد فرعون به ميان نياورده بودند. پس از اتمام تحقيق و ترميم جسد فرعون، آن را به مصر بازگرداندند؛ ولي موريس بوكاي خاطرش آرام نگرفت تا اينكه تصميم گرفت به كشورهاي اسلامي سفر كند تا از صحت خبر در مورد ذكر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمينان حاصل كند. يكي از مسلمانان قرآن را باز كرد و آيه 92 سوره يونس را براي او تلاوت نمود. اين آيه او را بسيار تحت تاثير قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صداي بلند فرياد زد: من به اسلام داخل شدم و به اين قرآن ايمان آوردم. موريس بوكاي با تغييرات بسياري در فكر و انديشه و آيين به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقايق علمي كشف شده در عصر جديد با آيه‌هاي قرآن تحقيق كرد و حتّي يك مورد از آيات قرآن را نيافت كه با حقايق قطعي علمي ـ نه فرضيّات ـ تناقض داشته باشد.

وي حاصل تحقيقات چندين ساله ي خود را در كتابي به نام « مقايسه اي ميان: تورات، انجيل، قرآن و علم » ثبت نمود. اين كتاب توسّط ذبيح الله دبير به زبان فارسي ترجمه شده است. اين كتاب با عنوان « عهدين، قرآن و علم» نيز معروف است. ترجمه ي ديگري از محمود نورمحمدي نيز براي اين كتاب وجود دارد كه توسّط انتشارات سايه‌گستر، در سال ۱۳۸۶ منتشر شده است. براي تهيه ي كتاب مي توانيد به سايت آدينه بوك « http://www.adinebook.com/gp/search.html » مراجعه نموده با جستجوي واژه ي « بوكاي » در قسمت پديد آورنده به مطلوب خود برسيد.

 

ـ شواهدي ديگر از جريان موسي و فرعون

خداوند متعال مي فرمايد: « وَ اتْرُكِ الْبَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ ــــ (اي موسي! هنگامى كه از دريا گذشتيد) دريا را آرام و گشاده بگذار، كه آنها لشكرى غرق‏شده خواهند بود!» (الدخان:24).

طبق اين آيات، اوّلاً واقعه در دريا رخ داده نه در رودخانه و امثال آن. ثانياً نه تنها فرعون، بلكه لشكر او نيز در دريا غرق شده اند؛ ولي تنها جسد او نجات يافته. پس بايد بتوان آثاري از اين لشكر در درياهاي اطراف مصر يافت.

تا كنون تصور بسياري از موّرخين اين بود كه حضرت موسي(ع) و يارانش از رود نيل عبور كرده اند. امّا خداوند متعال صحبت از دريا كرده نه رود. برخي براي توجيه كلام خداوند كه اشاره به بحر كرده مي گويند اين استعاره است واشاره به بزرگي رود نيل دارد. امّا دانشمندي به نام روني وايت، تحقيقات گسترده اي در اين زمينه انجام داد. او فرضيّه اي بنا نهاد مبني بر اينكه حضرت موسي از درياي سرخ عبور كرده نه از رود نيل. وي در همين راستا تصميم گرفت عمق درياي سرخ را وجب به وجب جستجو كند تا شايد بتواند آثاري از لشكريان فرعون را بيابد. دانشمندان باستان شناس كار او را خيالپردازي و نشدني مي دانستند. او مي گويد بيش از ۳۰۰۰ پرواز به منطقه انجام شد ولي اثري يافت نشد. نهايتاً آنها سراغ نقشه هاي ماهواره اي رفتند. در اين نقشه ها نقطه ي از خليج عقبه وجود داشت كه عمق كمتري نسبت به مناطق ديگر داشت. آنها با خود فكر كردند اگر دريا شكافته شده، در همين منطقه بوده است. در نتيجه شروع به غواصي در همين منطقه نمودند. بعد از گذشت شش ماه اوّلين نشانه ظاهر شد. يكي از غواصان مرجان عجيبي در آب مشاهده كرده بود؛ مرجاني به شكل چرخ. آن مرجان در واقع چرخ ارابه اي بود كه فقط افسران بلند پايه ي مصر اجازه سوار شدن برآن را داشتند. بعد از آن، سپرهاي نظامي و استخوانهايي از ايشان نيز در اين منطقه كشف شد. تصاوير اين كشف را در اينترنت مي توانيد ملاحظه فرماييد.

 

شبهه دوم:

عزیزا! شما که آن همه ادّعای منطقی بودن دارید و امثال بنده ی حقیر را بی منطق و دگم و مضحک گو و ... می نامید، چطور بر مبنای یک توهّم دست به چنین قضاوتهای قطعی می زنید؟ مثل آن است که بنده بگویم: « شیر، زرد مایل به قهوه ای است نه سفید.»  و شما ب ضدّ بنده سخنرانی کنید تا ثابت کنید که بنده سخنی نادرست و مضحک گفته ام. در حالی که به جانم خودم سوگند، که شیر جنگل، سفید نیست بلکه زرد مایل به قهوه ای است. آخه مگر هر شیری، شیر گاو و گوسفند است؟

عزیزا! برده در ذهنیّت عوام الناس، چه ربطی به برده ی اصطلاحی اسلام دارد؟  برده در اصطلاح اسلام، یعنی اسیر جنگی کافری که با تخفیف مجازات، از اعدام رهایی یافته و تحت نظارت مسلمین، آزادی مشروط دارد. آیا شما انتظار دارید که یک اسیر جنگی، حقوق برابر با افراد معمولی داشته باشد؟ کدام عقل سلیمی چنین حکمی می کند که شما می کنید؟!!

ـ هر گردی، گردو نیست.

 عبد و اَمه (غلام و کنیز )، در زمان قبل از اسلام ، انواع و اقسامی داشت. برخی از آنها کسانی بودند که توسّط برده فروشها از کشورهای مختلف دزدیده شده و به فروش می رسیدند ؛ برخی دیگر نیز کودکانی بودند که بابت بدهی والدینشان به بردگی برده می شدند یا در قمار توسّط والدینشان باخته می شدند ؛ برخی نیز اسیران جنگی بودند.

اسلام با تحریم قمار و حرام نمودن خرید و فروش اموال دزدی و وضع قوانین خاصّ در مورد بدهکاران ورشکسته (مُعسِر) تمام این اقسام برده گیری را برانداخت و تنها برده گیری اسیران کافر را در شرائطی خاصّ جایز دانست؛ امّا اسیر جنگی مسلمان را نمی توان به بردگی گرفت، بلکه باید دادگاهی شود؛ لذا اگر اسیر جنگی مسلمان، کسی را کشته است، قصاص می شود یا اگر ولیّ دم، او را بخشید، دیه می دهد. و اگر کسی را مجروح نموده، یا قصاص می شود یا دیه می دهد. امّا با اسیر جنگی کافر، رفتارهای گوناگونی می شود کرد که در ادامه خواهد آمد. 

از آنچه اجمالاً گفتیم معلوم می شود که اسلام راه برده گیری را تا حدّ زیادی مسدود ساخت و تنها یک راه برای آن باقی گذاشت که بستن آن در آن زمان ممکن نبود؛ و منطقاً هم نباید بسته شود. چون طبیعی است که در هر جنگی کسانی از دشمن به اسارت گرفته می شوند. حال سوال این است که با این اسیران جنگی کافر چه باید کرد؟ چند راه می توان برای آن فرض نمود ؛ نخست اینکه کشته شوند ؛ با اینکه این کار، عقلاً جایز است ولی اسلام این راه را نپذیرفت و به اسیران جنگی حقّ حیات داد. امّا چرا عقل، کشتن اسیر جنگی را جایز می داند؟ چون اسیر جنگی، یا افرادی را از ما را کشته است یا به قصد کشتن ما آمده است. لذا جنایتکار است. البته توجّه شود که در اسلام، جنگ فقط دفاعی است. راه دوم اینکه با اسرای مسلمان که در دست کفّار هستند معاوضه گردند ؛ اسلام این راه را به عنوان اوّلین اقدام پذیرفت ؛ امّا هنوز یک مساله باقی است. اگر اسیری مسلمان در دست دشمن نداشتیم تا با اسرای کافر معاوضه نماییم ، آنگاه با اسرای کافر چه کنیم؟ گزینه ی اوّل این است که آنها را آزاد نماییم ؛ امّا اگر بنا بود آنها را آزاد کنیم پس برای چه اسیرشان نمودیم؟! اگر اسلام حکم می کرد که اسیر نگیرید یا بعد از گرفتن، آنها را آزاد نمایید ، در آن صورت دشمنان اسلام خیلی خوش به حالشان می شد. چون بدون ترس از اسیر شدن وارد میدان جنگ می شدند و این یقیناً به ضرر مسلمین بود. گزینه ی دوم این است که آنها را با گرفتن پول یا امتیاز اقتصادی یا سیاسی یا فرهنگی از کفّار، به کفّار تحویل دهیم. این راه را اسلام می پذیرد به شرط آنکه حاکم اسلامی تشخیص دهد که این کار خطری برای مسلمین ندارد. امّا اگر کفّار حاضر به معامله نشدند یا از بین رفته بودند و کسی برای معامله نبود، نوبت به گزینه های بعدی می رسد. گزینه ی سوم  این است که آنها را زندانی نماییم. اسلام این راه را برای کوتاه مدّت می پذیرد ؛ امّا برای بلند مدّت آن را امری غیر انسانی و غیر منطقی می داند. چون با این کار ، از یک طرف عدّه ای انسان در محیطی محبوس شده و امکانات رشد مادّی و معنوی را از دست می دهند ؛ و این کاری است غیر انسانی. از طرف دیگر با این روش باید مسلمانان کار کرده و شکم دشمنان زندانی خودشان را سیر نمایند ؛ که از این ناحیه نیز مسلمین دچار ضرر اقتصادی می شوند. لذا چنین راهی برای مدّت طولانی کاری است غیر انسانی ، زیانبار و غیر منطقی. امّا گزینه ی چهارم آن است که اسیران جنگی به عنوان غنائم جنگی ، بین جهاد کنندگان مسلمان تقسیم شوند ؛ تا از این طریق هم خود اسیران از محدودیّت زندان نجات یافته امکان رشد داشته باشند ؛ هم در مقابل غذا و پوشاک و مسکنی که استفاده می کنند ، کار اقتصادی انجام دهند ؛ هم اینکه از شورش دسته جمعی آنها جلوگیری شود ؛ همچنین این اسیران در تعامل با مسلمین با فرهنگ اسلامی آشنا گردند. و این همان راهی است که اسلام بر گزید. لکن اسلام برای این اسیران برده شده ، حقوقی اجتماعی نیز تعریف نمود و کاری کرد که به مرور زمان آنها نیز در ساختار اجتماعی مسلمین هضم شوند. همچنین با راهکارهای متعدّدی راه آزاد سازی تدریجی این بردگان را نیز فراهم ساخت ؛ به گونه ای که آزادی آنها صدمه ای به ساختار و بافتار اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه ی اسلامی نزند. چون برده ها در زمان قبل از اسلام و در صدر اسلام از ارکان اجتماعی و اقتصادی جامعه به شمار می رفتند و تعداد آنها در جامعه بسیار زیاد بود ؛ لذا اگر به یکباره آزاد می شدند ، اوّلاً اقتصاد جامعه ی آن روز دچار فروپاشی می شد ثانیاً جامعه با تعداد زیادی انسان بی کار و بدون مسکن و گرسنه مواجه می شد و نتیجه ی این عمل بروز یک شورش همه جانبه از سوی بردگان بود.

پس اسلام برای جلوگیری از این فاجعه ی اجتماعی و اقتصادی از یک سو ، و حلّ مساله ی نگه داری اسیران جنگی از سوی دیگر ، اوّلاً برده گیری اسیران جنگی را بعد از راه حلّ معاوضه با اسیر یا با پول و امتیاز ، به عنوان بهترین راه حلّ ممکن مجاز دانست. ثانیاً حقوقی برای برده ها وضع نمود تا آنها مورد ظلم واقع نشوند و امکان ترقّی اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی داشته باشند. لذا در مدّت کوتاهی بعد از آغاز اسلام ، جامعه شاهد ترقّی برده ها بود ؛ و این حقوق چنان برای خود برده ها مطلوب بود که اکثر برده ها قبل از صاحبانشان به اسلام ایمان آوردند. ثالثاً اسلام برای آزادی تدریجی برده ها نیز راههایی را قرار داد. نخست اینکه آزاد نمودن برده ها را امری دارای ثواب اخروی اعلام نمود. دوم اینکه آزادی برده را یکی از کفّاره های شرعی قرار داد. سوم اینکه به برده ها اجازه داد تا با صاحب خویش وارد معامله شده و خود را از صاحبش بخرد ؛ در این قانون ، برده با صاحب خویش سندی را امضا می کنند که طبق آن ، برده افزون بر کار متداولی که دارد ، با اضافه کاری برای خود پول جمع می کند و با پرداخت بهای خود ، خود را از صاحبش می خرد. چهارم اینکه اسلام برده ی زن (کنیز) را برای صاحبش در حکم همسر قرار داد و به این طریق بین او و صاحبش رابطه ای عاطفی و ناموسی قرار داد ، تا احتمال سوء استفاده ی دیگران از او را تا حدّ زیادی ببندد. پنجم اینکه اسلام قانونی وضع نمود که طبق آن اگر کنیزی از صاحبش صاحب فرزند شد ، بعد از مردن صاحبش ، مادر (کنیز) به فرزند خویش به ارث برسد ؛ و چون شرعاً فرزند نمی تواند صاحب مادر خویش باشد ، لذا آن کنیز (امّ ولد) خود به خود آزاد می گردد.

با این راهکارها بود که نه به یکباره ، بلکه به صورت تدریجی برده ها آزاد و به صورت خودکار در جامعه ی مسلمین هضم می شدند و تبدیل به خطری بالقوّه برای جامعه ی اسلامی نمی گشتند. حتّی نه تنها این بردگان آزاد شده زیانی برای جامعه ایجاد نمی کردند بلکه به خاطر مهارتهایی که در زمان بردگی کسب نموده بودند ، به مرور تبدیل به عناصر سازنده ی جامعه می شدند ؛ تا آنجا که به گواهی تاریخ ، از بین همین بردگان آزاد شده ، دانشمندان و عالمانی بزرگ به ظهور رسیدند و در دوره ای از تاریخ همین بردگان آزاد شده ، حکومت ممالیک را به وجود آوردند.

حاصل بحث اینکه:

الف:  اسلام برای برانداختن رسم برده داری ، ابتدا راههای غیر منطقی آن را مسدود ساخت و تنها یک راه برای آن باز گذاشت که چاره ای از آن نبود ؛ چون اسلام با باز گذاشتن این راه ، در حقیقت می خواست مساله ی اسرای جنگی کافر را حلّ نماید ؛ که این راه حلّ یقیناً بهتر از راه حلّ فعلی ، یعنی زندانی نمودن اسرا می باشد. چرا که در روش زندانی نمودن ، شخص از اکثر حقوق انسانی خود محروم می شود ، در حالی که در روش پیشنهادی اسلام ، شخص از حقوق بسیاری برخوردار می گردد. لکن شهروند درجه دوم است نه شهروند درجه یک. امّا در روش زندانی نمودن، او صرفاً موجودی است بی مصرف و انگل که حتّی اسم شهروند درجه دهم نیز روی او نمی توان گذاشت.

ب:  اینکه اسلام حکم به آزادی برده ها (اسرای جنگی کافر) نداد ، برای این بود که اوّلاً آزاد نمودن اسرای جنگی متضادّ با فلسفه ی اسیر گرفتن است. ثانیاً در صدر اسلام ، حجم عظیمی از اقتصاد ممالک بر دوش برده ها بود ؛ لذا آزادی یکباره ی آنها مساوی بود با به هم ریختن اقتصاد ممالک. ثالثاً اگر برده ها به یکباره آزاد می شدند ، تعداد فراوانی انسان بدون مسکن و بدون دارایی در جامعه رها می شدند که خطر بزرگی است برای یک کشور. رابعاً صاحبان برده های سابق بر اسلام، برای خرید برده ها پول داده بودند و با حکم اسلام ، به این راحتی حاضر نمی شدند از مالکیّت خود دست بردارند ؛ لذا بر ضدّ اسلام جبهه می گرفتند و جنگی فراگیر رخ می داد. از اینرو اسلام این مساله را به تدریج و از راه وضع قوانینی خاصّ و نیز از کانال امور شرعی و معنوی حلّ و فصل نمود ؛ به گونه ای که امروزه دیگر خبری از برده داری وجود ندارد.

ـ برخی گفته اند: « آيا اين حکم منافی اختيار و آزادي افراد نيست و نيز آيا با انسانيت و حقوق بشر در تناقض نيست؟ »

یقیناً این حکم، آزادی اسرای جنگی را محدود می کند. امّا مگر بناست که ما به دشمنی که به ما هجوم آورده و قصد کشتن ما را داشته و چه بسا کسانی از ما را کشته، آزادی بدهیم؟! مگر امروزه اسرای جنگی را رها می کنند که هر کاری خواستند بکنند؟ امّا شکّ نیست که در روش اسلام، آزادی اینها بسیار کمتر از روش متداول در زمان ما محدود می شود. در عصر حاضر، اسیر جنگی را زندانی می کنند و چه بلاها که سرش نمی آورند.

حقوق بشر نیز برای فرد معمولی و اسیر جنگی یکسان نیست. آیا به بهانه ی حقوق بشر باید اسیر جنگی را آزاد گذاشت؟! ولی شکّی نیست که در روش اسلام، بیش از هر روش رایج دیگری حقوق اسیران رعایت می شود. اساساً حقوق بردگان در اسلام، جزء دین است؛ و افراد مسلمان، فراتر از قانون، آن را به عنوان تکلیف شرعی مراعات می کنند. در عصر کنونی، اسیر جنگی از هر حقّی محروم است، جز خوردن و خوابیدن و زنده ماندن و در یک اتاق راه رفتن؛ که عملاً همین حقوق نیز از برخی از آنها دریغ می شود. حال آنکه در اسلام، برده ها آزادی بسیار وسیعی دارند و به عنوان شهروند درجه دوم پذیرفته شده اند. و راه برای ترقّی به شهروند درجه اوّل نیز برایشان باز می باشد.

ـ باز پرسیده می شود که: « آيا شخص مالک مي تواند به هر نحوي که بخواهد با مملوک برخورد کند؟ آيا مملوک موظف است کليه دستورات را اجرا نمايد؟ »

ابداً چنین نیست. اسلام برای برده ها حقوقی معیّن نموده که صاحب آن برده حتماً باید آن را مراعات نماید؛ در غیر این صورت، حکومت مؤظف است که با صاحب برده برخورد نماید. همچنین مردم وظیفه دارند که اگر دیدند برده ای مورد ظلم واقع می شود، صاحبش را نهی از منکر نمایند؛ و اگر گوش نکرد، به حاکم اسلامی اطّلاع دهند.

تأمین لباس، خوراک و مسکن برده بر عهده ی صاحبش می باشد؛ و همه ی اینها باید به حدّ کفاف باشد. اگر صاحب برده نتواند این نیازها را برآورده کند، یا باید او را به شخصی که از عهده ی مخارجش بر می آید بفروشد یا باید او را آزاد نماید.

برده حقّ دارد که واجبات خود را به جا آورد و صاحبش حقّ ندارد از او جلوگیری کند.

صاحب برده حقّ ندارد او را به کاری که شرعاً خلاف است امر کند؛ و اگر امر نمود، او نباید اطاعت کند.

صاحب برده حقّ ندارد به برده ی خود کاری فراتر از توانش بسپارد.

صاحب برده حقّ ندارد بی دلیل او را تنبیه نماید؛ و اگر به خاطر تمرّد از فرمان، او را تنبیه نمود، نباید به او آسیب جدّی برساند. تنبیه او می تواند از سنخ غذا ندادن به صورت موقّت یا کم غذا دادن یا زدن باشد؛ ولی اگر او را زد، حقّ ندارد بیش از ده ضربه شلّاق بر او بزند. و اگر بی دلیل او را تنبیه نمود، مستحبّ است او را آزاد کند؛ برخی فقها گفته اند: واجب است آزادش کند.

صاحب برده حقّ اهانت به برده را ندارد.

و ... .

همچنین در برخی موارد اسلام برای بردگان تخفیفهایی قائل شده که برای افراد عادی قائل نشده است.

مثلاً

ـ سرقت

در صورتى که عبد مرتکب سرقت گردد و از اموال مولاى خود سرقت کرده باشد قطع ید نمى‏شود بلکه فقط تأدیب مى‏شود و همچنین اگر از بیت المال سرقت کند همین حکم را خواهد داشت؛ چون قطع ید او موجب ضرر بیشتر به بیت المال است .

ـ زنا

فقها با استناد به آیه شریفه «فعلیهن نصف ما على المحصنات .» معتقدند که کنیز زناکار مجازاتش نصف مجازات زنان آزاد زناکار است؛ یعنى فقط 50 ضربه شلاق . و به صورت کلى مجازات مملوک زناکار 50 ضربه شلاق (نصف مجازات غیر مملوک) است؛ چه مرد باشد چه زن و چه پیر یا جوان، باکره باشد یا غیر باکره . و حتى صاحب جواهر در این مساله، مدعى اجماع شده و علاوه بر آن به آیه مذکور و روایتى نیز استناد کرده است . و نیز قائل است، عبد و امه ی زناکار «جز» و «تغریب‏» هم نمى‏شوند .

ـ تکرار جرم زنا

با وجود آن که شخص زناکار غیر محصن آزاد در صورت ارتکاب سه بار و یا بنا به قولى چهار بار تکرار جرم، کشته مى‏شود، ولى اگر این عمل توسط بردگان (چه زن و چه مرد) تکرار شود در مرتبه ی هشتم و بنا به قولى در مرتبه نهم کشته مى‏شوند .

امّا در سایر جرایم مانند لواط، قوّادى، شرب خمر، قذف، عبد و غیر عبد با هم از نظر مجازات برابرند .

گذشته از حقوق شرعی و قانونی که اسلام برای بردگان معیّن ساخته آنها حقوق اخلاقی نیز دارند؛ یعنی آنچه مسلمانان در برخورد با دیگران غیر اخلاقی می شمارند، در برخورد با بردگان نیز باید غیر اخلاقی بدانند. لذا با نظر به تاریخ می بینیم که اکثر بردگان صالح در میان مسلمین، در نزد صاحبان خود جزء خانواده محسوب می شده اند؛ تا آنجا که صاحبان آنها با آنها همچون یکی از فامیل رفتار می کرده اند. این حقیقتی است که حتّی مورّخین و شرق شناسان غربی نیز بر آن اذعان نموده اند.

گوستاو لوبون‏، شرق شناس معروف، در این باره مى‏گوید:

«آنچه مسلّم است ‏برده نزد مسلمانان بدان صورت که در نزد مسیحیان بوده نیست؛ و وضعى که بردگان مشرق در آن به سر مى‏برند به مراتب بهتر از وضعى است که نوکران و کلفتهاى اروپایى دارند . غلامان زر خرید در مشرق زمین جزء خانواده محسوب هستند و چنانچه پیش از این گفته شد حتى مى‏توانند با دختران آقایان و مالکین خود ازدواج کرده و در زمره ی دامادان او در آیند و همچنین مى‏توانند بزرگترین منصبها را نائل گردند . در مشرق، غلام بودن عار و ننگ نیست و بدان اندازه که در مغرب نوکر از ارباب خود فاصله دارد در آنجا غلام از مالکش دور نیست و ارتباطش زیادتر و با او نزدیکتر است .» (گوستاو لوبون، تمدن اسلام و غرب، ترجمه سید هاشم حسینى، انتشارات اسلامیه، تهران، ص 464 )

همچنین ایشان به نقل از مسیو «آلو» مى‏نویسد:

«مسلمانان هرگز با دیده ی حقارت به بردگان نگاه نمى‏کردند . از این روست که مى‏بینیم مادر پادشاهان عثمانى که پیشواى مسلمانان و مورد احترام آنان بوده‏اند کنیز بوده و در این باره به حیثیت آنها لطمه وارد نیامده است .» (گوستاو لوبون، تمدن اسلام و غرب، ترجمه سید هاشم حسینى، انتشارات اسلامیه، تهران، ص 465 )

رسول خدا(ص) می فرمودند: « لا یقل احدکم: عبدى و امتى . و لیقل: فتاى و فتاتى ــــ نگویید برده و کنیز من، بگویید پسرکم و دخترکم »

و خداوند در قرآن کریم فرمود: « وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكينِ وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى‏ وَ الْجارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبيلِ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُورا ــــ و خدا را بپرستيد! و هيچ چيز را همتاى او قرار ندهيد! و به پدر و مادر، نيكى كنيد؛ همچنين به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان، و همسايه نزديك، و همسايه دور، و دوست و همنشين، و واماندگان در سفر، و بردگانى كه مالك آنها هستيد؛ زيرا خداوند، كسى را كه متكبر و فخر فروش است، (و از اداى حقوق ديگران سرباز مى‏زند،) دوست نمى‏دارد.» ( النساء:36)

بسیاری از مسلمانان زبده ی صدر اسلام نیز بردگان بودند، که از زمره ی آنها می توان به بلال حبشی و صهیب رومی اشاره نمود.

 

شبهه سوم:

1ـ فرموده اید: « اولا بوجود آمدن آسمان و مصابيح آن قبل از زمين بوده، در ثاني اگر بوجود آمدن آسمان دو يوم باشد بوجود آمدن اقوات زمين بايد خيلي كمتر از دو يوم باشد. ثالثا منظور از هفت آسمان چيست؟ آيا همان اعتقاد خرافي گذشتگان است كه آسمان را پوسته هاي هفت لايه زمين مانند پوسته هاي پياز تصور مي كردند؟ جايي خواندم كه تعبير هفت آسمان همان لايه هاي جوي زمين است در حالي كه به لحاظ علمي تعداد آنها اصلا هفت لايه نيست. پس اين تعبير چه معنايي دارد؟»

در کدام علم چنین چیزی ثابت شده است؟

شما بزرگوار باز هم طبق معمول، با تفسیر به رأی، آسمان را به معنی فضا و کهکشانها گرفته و از خودتان داستان بافته اید. حالا اگر مثلاً آسمان را به معنی جوّ زمین بگیریم، آیا باز هم علم ثابت کرده که آسمان قبل از زمین پدید آمده است؟

عزیزا! در واژه ی «سموات»، احتمالات متعدّدی مطرح است. روی چه حسابی شما توهّمات امروزی خودتان را بر قرآن تحمیل می کنید؟ آیا عرب زمان نزول قرآن، از واژه ی سموات، کهکشانها و فضا و این گونه معانی را می فهمید یا وقتی این واژه را می شنید، همین طاق آبی رنگ بالای سرشان را می فهمید؟ این طاق آبی رنگ، همان جوّ است که بعد از خود زمین پدید آمده است.

در قرآن هم نیامده که مصابیح ـ به هر معنا که می گیرید ـ بعد از زمین خلق شده اند؛ بلکه آمده که بعد از خلق سموات سبع، زینت آن شدند. قبلاً هم که گفتیم، لزومی ندارد زینت یک شیء، جزء آن شیء باشد. اگر جوّ نبود، حتّی خورشید نمی توانست فضای اطراف زمین را روشن کند. لذا سیّارات فاقد جوّ، فقط سطحشان روشن می شود و در آنها انتشار نور وجود ندارد. یعنی در جایی مثل ماه، چیزی به نام آفتاب وجود ندارد، آنجا فقط خورشید است بدون آفتابش.

مشکل شما بزرگوار در درک این گونه آیات ناشی از این است که منطق فهم را مراعات نمی کند. مثلاً عالم را با آسمانها و آسمانها را با زمین و زمین به معنای کره ی زمین را با زمین به معنی خشکیهای زمین، خلط می کنید؛ و توجّه به معنی دقیق کلمات ندارید. گویی که شما هم مثل اکثر مترجمان قرآن، قرآن را عوامانه ترجمه می کنید. شاید اعتمادتان به همین ترجمه های موجود قرآن است؛ اگر این گونه است، فاتحه ای از طرف بنده برای خودتان بخوانید. کسی که قرآن را با این ترجمه ها ی پر از اشتباهات فاحش بفهمد، معلوم است که سر از کجا در خواهد آورد.

عزیز ما توجّه کند که برخی از این آیات و روایات، ناظر به خلقت آسمانها می باشند ؛ و مراد از آسمانها یا هفت آسمان نیز در این گونه روایات و آیات، گاه جوّ زمین می باشد، گاه آسمانهای ملکوتی مراد است، گاه ابعاد بالاتر مرادند، گاه نیز ... . در برخی از روایات، بیان شده که جوّ زمین زمانی به شکل دودی غلیظ و یک نواخت بوده است ؛ آنگاه به امر خداوند متعال ، این دود به گازهای مختلفی تجزیه شده و طبقات هفتگانه ی جوّ را پدید آورده است.

در برخی دیگر از این نقلها اشاره به خلقت زمین شده ؛ که از آب آفریده شده است. این گونه نقلها نیز دو گونه اند: برخی ناظر به خلقت اصل زمین می باشند ؛ که از مادّه ای مذاب و روان بوده است ؛ مانند آبی پر از کف. برخی نیز ناظرند به خلقت قارّه های هفتگانه ( زمین های هفتگانه)، برخی نیز ناظر به زمینهای ملکوتی اند، و حتّی در برخی نقلها، اشاراتی شده است به ابعاد بالاتر زمین و آسمان.

در برخی آیات و روایات نیز خلقت کلّ عالم هستی مورد توجّه قرار گرفته ـ اعمّ از عالم مادّه و ملکوت و جبروت ـ که همگی از آب پدید آمده اند ؛ لکن نه از آب متعارف ؛ بلکه از حقیقتی فراخلقی که هیچ صورتی ندارد ولی تمام صور موجودات ، در حقیقت ، ظهورات گوناگون همان حقیقتند. لذا از این حیث شبیه آب می باشد که خودش صورتی خاصّ ندارد ولی صوری چون ، صورت آبشار ، دریا ، باران ، فوّاره ، برف ، یخ ، بخار و ... ، صور گوناگون آب اند.

تفصیل بحث:

خداوند متعال می فرماید: « وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما في‏ سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ  ــــــ ما آسمانها و زمين و آنچه را در ميان آنهاست در شش روز آفريديم، و هيچ گونه رنج و سختى به ما نرسيد.» ( ق:38 )

ایضاً می فرماید: « قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذي خَلَقَ الْأَرْضَ في‏ يَوْمَيْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْداداً ذلِكَ رَبُّ الْعالَمينَ (9) وَ جَعَلَ فيها رَواسِيَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَكَ فيها وَ قَدَّرَ فيها أَقْواتَها في‏ أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلينَ (10) ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ (11) فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ في‏ يَوْمَيْنِ وَ أَوْحى‏ في‏ كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ وَ حِفْظاً ذلِكَ تَقْديرُ الْعَزيزِ الْعَليم‏  ـــــــــ   بگو: آيا شما واقعا به آن كسى كه زمين را در دو روز آفريد، كافر مى‏شويد و براى او همتايانى قرار مى‏دهيد؟ او پروردگار جهانيان است. و در زمين كوه‏هاى ريشه‏دارى بر روى آن قرار داد و در آن خير و بركت نهاد و رزق و روزى آن را در چهار روز درست به اندازه‏ى نياز تقاضا كنندگان تقدير نمود.سپس به آسمان پرداخت در حالى که دودى بود. پس به آن و به زمين گفت: با ميل يا اکراه بياييد. گفتند: فرمانبردارانه آمديم. پس آنها را در دو روز به صورت هفت آسمان كرد و در هر آسمانى كار مربوط به‏ آن را وحى كرد، و آسمان دنیا را به چراغ‏ها آذين كرديم و حفاظت نموديم‏. اين تدبير آن نيرومند داناست.» (فصلت)

1ـ کلمه ی یوم در فرهنگ عرب و در قرآن کریم

اوّلاً به عنوان ظرف ظهور است ؛ و یکی از ظروف ظهور ، زمان می باشد ؛ چرا که اشیاء مادّی در ظرف زمان تحقّق یافته و به ظهور می رسند. لذا این کلمه به عنوان ظرف زمان نیز استعمال می شود . پس یوم، لزوماً به معنی ظرف زمان نیست، بلکه در اصل به معنی ظرف ظهور است، که زمان هم یکی از ظروف ظهور می باشد.

ثانیاً لفظ یوم ، آنجا که در معنی زمان به کار می رود ،  برای مقدار زمان خاصّی وضع نشده؛  بلکه به پاره ای از زمان اطلاق می شود ؛ که آن پاره ی زمان ممکن است یک روز زمینی باشد یا قرنها و هزاره ها طول بکشد. لذا در آیات فوق مراد از شش روز و دو روز و چهار روز ، پاره هایی از زمان می باشد نه روزهای متعارف ما انسانها که عبارت است از یک دور گردش زمین به دور خود. در زبان فارسی نیز واژه ی «روز» گاه به بخشی از شبانه روز می گویند که هوا روشن است، یعنی روز در مقابل شب، و گاه به کلّ 24 ساعت اطلاق می شود و گاه به زمانهای طولانی اطلاق می شود؛ مثلاً می گویند: « دنیا، دو روز» است.  

2ـ از این آیات شریفه استفاده می شود که خلقت آسمانها در دو روز و خلقت زمین نیز در دو روز بوده است ؛ که جمعاً می شود چهار روز. لذا خلقت ما بینهما (آنچه بین زمین و آسمان بوده ) نیز قاعدتاً در دو روز بوده است. امّا تقدیر ارزاق ، که چهار روز بوده ، منافاتی با در شش روز بودن خلقت زمین و آسمان و ما بینهما ندارد ؛ چرا که شش روز ، مربوط به خلقت زمین و آسمان و موجودات بین آنهاست و تقدیر روزی غیر از خلقت می باشد. بنا بر این ، مساله ی تقدیر روزی ها در چهار روز ، بحثی جدا از خلقت آسمانها و زمین می باشد. نظر علّامه طباطبایی این است که مراد از این چهار روز ، همان چهار دوره ی زمانی متناوبی است که اصطلاحاً فصول چهارگانه نامیده می شوند. چون مهمترین علّت مناسب شدن زمین برای پیدایش حیات ، تغییر زاویه ی محور قطبی آن نسبت به مدار انتقالی زمین است که فصول چهارگانه نیز معلول همین تغییر می باشد. لذا اگر آن حرکت زاویه ای و به تبع آن، فصول چهارگانه نبودند، هیچ گیاه و حیوانی نیز در زمین به وجود نمی آمد.

3ـ با توجّه به روایات اهل بیت (ع) استفاده می شود که زمین در بدو پیدایش خود، حالت روان و پر تلاطم داشته و از آن پس حالت جامد به خود گرفته است. نظریّات علمی جدید نیز به همین نتیجه رسیده اند که زمین قبل از این ، حالت مذاب داشته است. لذا احتمالاً مراد از دو مرحله ی پیدایش زمین، همین دو مرحله می باشد؛ یعنی مرحله مایع بودن و مرحله ی جامد شدن. در قسمتی از یک روایت آمده است : « ... فَلَمَّا بَلَغَ الْوَقْتُ الَّذِي أَرَادَ قَالَ لِلزَّبَدِ اجْمُدْ فَجَمَدَ فَقَالَ لِلْمَوْجِ اجْمُدْ فَجَمَدَ فَجَعَلَ الزَّبَدَ أَرْضاً وَ جَعَلَ الْمَوْجَ جِبِالًا رَوَاسِيَ لِلْأَرْضِ ــــــ پس چون زمانی که خداوند اراده کرده بود فرار رسید خداوند متعال به کف (کفی که روی زمین روان بود)  فرمان داد که جامد شو! پس جامد گردید. پس به موج ( که روی زمین روان بوده ) فرمود: جامد شو! پس جامد شد. پس کف را زمین و موج را کوه استوار برای زمین قرار داد.» (بحارالأنوار ، ج54 ، ص71)

از این روایت معلوم می شود که آن بزرگواران ، حالت مذاب زمین را تشبیه به دریا نموده و امواج آن را تشبیه به موج آب و کف موادّ مذاب را تشبیه به کف روی آب دریا کرده اند. لذا منظور از آب در روایات ناظر به این مطلب ، آب متعارف نیست. قدما برای مادّه، چهار حالت قائل بودند: جامد ، مایع ، گاز و پلاسما. مصداق بارز جامد ، خاک است. مصداق بارز مایع ، آب می باشد ؛ مصداق روشن گاز ، هواست ؛ و مصداق پلاسما ، آتش می باشد. لذا در بسیاری از متون قدما، واژه ی آب به معنی مایع استعمال شده است.

آنگاه که خداوند متعال زمین را جامد نمود ، به آسمان پرداخت در حالی که به شکل دود بود. با توجّه به روایاتی که این آیه را توضیح داده اند، منظور از این آسمان ، همان چیزی است که امروزه جوّ خوانده می شود، که در آن هنگام به شکل دود بوده است. این حقیقت از روایات اهل بیت(ع) به وضوح استفاده می شود که موادّ آسمان یا بخشی از موادّ آن، از همان دودها و بخارات متصاعد شده از زمین مذاب پدید آمده است. به تصریح آیات و روایات ، خداوند متعال این مادّه ی دود مانند را فرمان داد تا به صورت طبقه طبقه در آمده هفت طبقه را تشکیل دهند ؛ که ظاهراً این طبقه طبقه شدن در دو مرحله رخ داده است. شاید هم مراد از دو دوره ، مرحله ی دود بودن و دوره ی طبقه طبقه شدن باشد. امروزه نیز در برخی تقسیمات جوّی ، آسمان را هفت طبقه ی اصلی می شمارند؛ که هر کدام، طبقات جزئی تری نیز دارند. هفت طبقه ی اصلی عبارتند از:  1) تروپوسفر 2) استراتوسفر 3) ازونسفر 4)مزوسفر 5) يونوسفر 6)ترموسفر 7)اگزوسفر 

ذیل آیه ی « كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما ــــ آسمان و زمین بسته بودند پس آنها را گشودیم » نیز فرموده اند: « كَانَتِ السَّمَاءُ وَاحِدَةً فَفَتَقَ مِنْهَا سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَ كَانَتِ الْأَرْضُ وَاحِدَةً فَفَتَقَ مِنْهَا سَبْعَ أَرَضِين ــــــ  آسمان یکپارچه بود ؛ که از آن آسمان یکپارچه ، هفت آسمان گشود ؛ و زمین یکپارچه بود که از آن ، هفت زمین گشود.» ( بحار الأنوار ، ج‏55 ، 105) که مراد از هفت زمین یا طبقات و لایه های زمین است یا قارّه های هفتگانه ی زمین که قدما آنها را هفت اقلیم می گفتند ؛ چرا که قارّه ها نیز زمانی به هم چسبیده بوده اند.  علم روز هم به همین مطلب رسیده که زمانی قطعات هفتگانه ی کنونی (هفت قارّه) به هم چسبیده بوده اند. هفت زمین(هفت خشکی اصلی) عبارتند از: آسیا، اروپا، آفریقا، آمریکا، جنوبگان، شمالگان، اقیانوسیّه.

امّا دو دوره ی باقی مانده مربوط می شوند به خلقت موجودات ما بین زمین و آسمان که عبارت باشند از ملائک موکّل هر طبقه ی آسمان و گیاهان و حیوانات و جنّها و انسانها ؛ که احتمالاً خلقت ملائک ساکن طبقات آسمان، یک مرحله و خلقت دیگر موجودات، مرحله ی دیگر لحاظ شده است؛ و الله اعلم.

«  أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَمَّا أَرَادَ خَلْقَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ خَلَقَ جَوْهَراً أَخْضَرَ ثُمَّ ذَوَّبَهُ فَصَارَ مَاءً مُضْطَرِباً ثُمَّ أَخْرَجَ مِنْهُ بُخَاراً كَالدُّخَانِ فَخَلَقَ مِنْهُ السَّمَاءَ كَمَا قَالَ ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ‏ ثُمَّ فَتَقَ تِلْكَ السَّمَاءَ فَجَعَلَهَا سَبْعاً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ زَبَداً فَخَلَقَ مِنْهُ أَرْضَ مَكَّةَ ثُمَّ بَسَطَ الْأَرْضَ كُلَّهَا مِنْ تَحْتِ الْكَعْبَةِ وَ لِذَلِكَ تُسَمَّى مَكَّةُ أُمَّ الْقُرَى لِأَنَّهَا أَصْلُ جَمِيعِ الْأَرْضِ ثُمَّ شَقَّ مِنْ تِلْكَ الْأَرْضِ سَبْعَ أَرَضِينَ.» ( بحار الأنوار ، ج‏54 ،ص 29 )

ترجمه: « چون خدا متعال خواست آسمان و زمين را بیافريند گوهر سبزى آفريد. سپس آن را ذوب كرد و آن گوهر سبز مذاب، مضطرب گشت و به لرزش در آمد ؛ سپس از آن بخارى برآورد چون دود؛ و از آن دود ، آسمان را آفريد، چنانچه فرمود «بر آسمان استوار شد و آن چون دودى بود» و آنگاه آن را شكافت و هفت آسمانش ساخت ؛ سپس از آن آب (مادّه ی مذاب) كفى برآورد و از آن کف، زمين مكّه را آفريد ؛ سپس همه ی زمين را از زير كعبه گسترش داد و از اين رو مكّه را امّ القری (مادر قريه‏ها ) ناميدند ؛ زيرا اصل همه ی زمين است. سپس از آن زمين ، هفت زمين برشكافت.»

در این روایت ، از آن حالت روان زمین ، یکبار تعبیر به آب شده و بار دیگر تعبیر به مادّه ی مذاب و فرموده « ذَوَّبَهُ فَصَارَ مَاءً مُضْطَرِباً  ــ آن را ذوب نمود ؛ پس آبی پرتلاطم گشت» و از حالت گازی جوّ، یکبار تعبیر به بخار شد و بار دیگر تعبیر به دود و فرمود: « أَخْرَجَ مِنْهُ بُخَاراً كَالدُّخَانِ فَخَلَقَ مِنْهُ السَّمَاءَ  ـــ از زمین مذاب بخاری خارج کرد همانند دود ؛ پس خلق نمود از آن آسمان را.»

ارض نیز در این روایت، گاه به معنی کره ی زمین به کار رفته و گاه به معنی خشکی به کار رفته است. همان گونه که در فارسی نیز واژه ی زمین، به هر دو معنی به کار می رود.

ــ سخنی دیگر :

دو احتمال دیگر نیز در باب خلقت آسمان از دود مطرح شده است.

اوّل آنکه مراد ، خلقت کلّ جهان مادّی باشد از گاز هیدروژن ؛ که بعد از انفجار بزرگ پدید آمده بود.

دوم آنکه مراد ، خلقت منظومه ی شمسی باشد از سحابی ها ، که توده های غبار کیهانی هستند و شبیه دود می باشند.

لکن برای این دو احتمال شاهدی نقلی در روایات اهل بیت(ع) نیافتیم.

از این گذشته، گاز هیدروژن، کاملاً بی رنگ است و هیچ شباهتی به دود ندارد. سحابی ها هم به خودی خود بی رنگ و بسیار رقیق می باشند، لذا هیچ شباهتی به دود ندارند. اینکه تصاویر نجومی سحابی ها شباهتی به دود دارد، از آن جهت است که این تصاویر، با فیلترهای مخصوص گرفته می شوند. البته برخی از این تصاویر را هم با رادیو تلسکوپ می گیرند، و رنگهای آنها کامپیوتری است نه حقیقی.

ــ سخن دیگر:

از برخی روایات شاید بتوان استفاده نمود که زمین و جوّ آن روزی چنان به هم پیوسته بوده اند که عملاً نمی شد آن دو را جدا از هم دانست. آنگاه زمین جامد شده و جوّ آن رقیق شده و به صورت امروزی درآمده است.

معصوم (ع) فرمودند: « كَانَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرَضُونَ مُلْتَزِقَتَيْنِ فَلَمَّا رَفَعَ اللَّهُ السَّمَاءَ وَ أَبْعَدَهَا مِنَ الْأَرْضِ فَكَانَ فَتْقَهَا الَّذِي ذَكَرَ اللَّهُ ـــ آسمانها و زمینها به هم چسبیده بودند ؛ پس زمانی که خداوند آسمان را بالا برد و از زمین دور نمود ، آن را از زمین جدا کرد ؛ آنچنان که خدا ذکر نمود.» (بحارالأنوار ،ج55 ،ص105) 

شاید بتوان گفت که آسمان به هنگام دود بودن ، بسیار غلیظ و چگال و کم ارتفاع بوده است. چرا که پر از ذرّات معلّق ناشی از غلیان زمین بوده است. تقریباً شبیه گدازه های آتشفشانی که بسیار غلیظ و سنگین می باشند. آنگاه غبارها ته نشین شده و گازها به حسب چگالی شان طبقه طبقه شده اند.

سخن دیگر:

از برخی روایات نیز استفاده می شود که افزون بر زمین و آسمانهای هفتگانه مادّی ، زمین و آسمانهای هفتگانه معنوی نیز وجود دارند ؛ که در برخی روایات ، حکم این دو باهم بیان شده است. لذا فهم این گونه روایات برای ناآشنایان با مبانی فلسفه و عرفان نظری بسیار دشوار شده است.

نیز گاهی مراد از آسمانها در روایات ، کلّ عالم خلقت است ؛ که همگی از آب آفریده شده اند ؛ لکن نه آب متعارف ؛ بلکه از حقیقتی که آن را وجود منبسط و حقیقت محمّدیّه نیز می گویند.

رسول خدا (ص) درباره ی گفتار خداوند که فرمود: « وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ ــ و هر چیز زنده ای را از آب قرار دادیم » فرمودند: « كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ ـــ خداوند همه چیز را از آب آفرید » (بحارالأنوار ،ج54 ،ص208)

توجّه شود که: « كُلَّ شَيْ‏ءٍ » شامل تمام موجودات عالم می شود ؛ از جمله همین آب متعارف زمینی. لذا این آب نمی تواند باشد مگر همان حقیقتی که عرفا آن را حقیقت محمّدیّه یا حقیقت مائیّه گویند و فلاسفه آن را وجود منبسط  یا صادر اوّل خوانند. قبل از این حقیقت متعالی ، تنها عرش خدا موجود بوده ؛ که علم خداست. لذا فرمود: « وَ هُوَ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في‏ سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماء ـــــ او كسى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد؛ در حالی که عرش او، بر آب بود»(هود:7) ؛ یعنی عرش او برتر از آب بود. این حقیقت گسترده را مرکّب نیز می خوانند. آنگاه اوّلی خلقی که از این آب آفریده شد ، عقلّ اوّل یا قلم اوّل بود. پس آن مرکّب از این قلم سریان یافت و تمام کلمات وجودی از این مرکّب و به واسطه قلم اعلی تحقّق یافتند.

« أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْل‏ ــ اوّل چیزی که خداوند آفرید عقل بود » (بحار الأنوار ،ج‏1 ،ص97) 

« إِنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْقَلَمُ فَقَالَ لَهُ اكْتُبْ فَجَرَى فِي تِلْكَ السَّاعَةِ بِمَا هُوَ كَائِن‏ ـــــ همانا اوّل چیزی که خدا آفرید قلم بود ؛ پس او را فرمود: بنویس ! پس در همان لحظه هر آنچه هست را نگاشت »( بحار الأنوار ، ج‏54 ،ص313)

سخن در باب کیفیّت خلقت عالم ـ اعمّ از دنیا و ملکوت و جبروت ـ فراوان است و در این مجمل نمی گنجد. فهم این معنا به حقیقت بدون آشنایی با حکمت و عرفان نظری و احادیث اهل بیت (ع) و نظریّات علمی روز ، ممکن نیست.