(10/100130013)

پرسش:چرا قران هيچ معجزه قانع كنندهاي براي بشر امروزي ندارد.چرا از يوسف ونوح ولوط...ميگويد اما از اينده هيچ.چرا پيامبر هيچ معجزهاي براي كفار ندارد.چرا در قران اين همه كلمات فارسي رومي و حبشي وجود دارد. چرا قصه هاي اديان اين همه به هم شبيهند.ادم و حوا وپل صراط و دنياي پس از مرگ...همه در زرتشت يهود و اسلام هستند .در تورات اين مار است كه ادم و حوا را گول ميزند و در اسلام شيطان.در همه اين اديان عرش خدا بر دوش فرشتگان است فقط اسم فرشتگان فرق ميكند.ايا واقعا نوح كشتي ساخت و دنيا پر اب شدو...از هر موجودي يك جفت ...نظريه تكامل را با وجود ادم و حوا چگونه تفسير ميكنيد. چرا جريان مهدويت تماما بر پايه مشتي رويائ ساخته شده.چرا 7يا8 امام تشيع كنيز زاده هستند.ايا ممكن است تشيع مثل بقيه فرقه ها ساختگي باشد. ايا ممكن است قران نوشته ذهن بشر باشد.و .....در دو راهي سختي گير كرده ام كه مرا زجر ميدهد.

 

پاسخ:

1ـ معجزات رسول خدا(ص)

رسول خدا(ص) معجزات بسیاری زیادی داشته اند که در کتب مربوطه ذکر شده اند. لذا اصل صدور معجزه از آن حضرت از متواترات تاریخ می باشد و قابل انکار نیست. برخی معجزات آن حضرت به تنهایی نیز با خبر متواتر نقل شده اند؛ و خبر متواتر، بهترین سند تاریخی است. یکی از مشهورترین معجزات آن حضرت که با خبر متواتر نیز نقل شده، شقّ القمر می باشد، که در ادامه مطالبی در باره ی آن خواهیم  گفت.

تولّد رسول الله(ص) شگفتي هايي به همراه داشته. قبل از تولّدش بارها از تولّدش خبر داده شده بود. در شکم مادر، با مادر سخن مي گفت. هنگام تولّدش آسمان شهاب باران عظيمي را به نمايش گذاشت، به نحوي که مردم خيال کردند قيامت مي شود. در همان روز در سراسر دنيا اتّفاقاتي عجيب واقع شد؛ تمام بتهاي جهان سرنگون شدند. تخت تمام پادشان واژگون شد. درياچه ساوه ـ که مورد پرستش بود ـ در عرض يک روز خشک شد. آتش آتشکده ی فارس که هزار سال روشن بود، خاموش گشت. طاق کسري از چهارده قسمت شکاف برداشت. تمام پادشان جهان در آن روز لال بودند. در آن روز تمام سحرها باطل گشتند و هيچ ساحري تا روز بعدش قدرت سحر نداشت. کساني که از خارج مکّه به سمت مکّه مي آمدند مشاهده مي کردند که ستوني از نور مکّه را به آسمان متّصل نموده است. آمنه (س) فرموده اند: چون پيامبر(ص) متولّد گشت، دستها را بر زمين نهاد و سر به سوي آسمان بلند نمود و به اطراف نظر کرد؛ آنگاه نوري از او ساطع شد که من در پرتو آن قصرهاي شام را ديدم. در ميان آن نور صدایی مي گفت: زاييدي بهترين مردم را؛ پس نام او را محمّد بگذار. اميرمومنان(ع) نقل نموده اند که: صبح آن روز که حضرتش متولّد گشت، بتهاي کعبه واژگون شدند و شب آن روز ندایی از آسمان بلند شد که مي گفت: « جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً ـــ حق آمد، و باطل نابود شد؛ يقيناً باطل نابود شدنى است.»

در دوران نوزادي و کودکي نيز شگفتي هايي از آن بزرگوار مشاهده مي شد. ابوطالب دنبال دايه اي براي او بود و نمي يافت، و اين گشتن سه روز به طول انجاميد. در اين هنگام ابوطالب براي آرام نمودن نوزاد او را بر سينه ي خويش اندخت و از سينه ي او شير ترواش نمود. حليمه ( دايه ی حضرت) نقل نموده که آن حضرت هر جا قدم مي نهاد پر برکت مي شد و در حضور او حيوانات پر شير مي گشتند. حليمه گفته است: روزي حضرتش را بر درازگوش بیمار خودمان سوار کردم، دراز گوش سوي کعبه رفت و سه مرتبه به حالت سجده افتاد و زبان باز نمود و گفت: به برکت سيدّ مرسلان و خاتم پيامبران از بيماري شفا يافتم. از آن پس آن حيوان ناتوان چنان رهوار شد که هيچ حيوان سواري به پاي آن نمي رسيد. حليمه گفته است: آن کودک را به هر وادي که مي برديم، حيوانات و ديگر موجودات بر او سلام مي کردند و به زبان عربي به ما تبريک مي گفتند. نيز گفته است: من هيچگاه جاي او را عوض نکردم، چون بر جاي خويش موادّ زائدي دفع نمي کرد. ديگران هم گفته اند که هيچگاه از آن حضرت مدفوعي نديده اند. عايشه گفته است: بارها بعد از آن حضرت وارد مستراح شدم و جز بويي خوش در آنجا چيزي نيافتم. به حضرتش گفتم که چرا از شما اثري نمي ماند. فرمودند: از انبياء چيزي دفع نمي شود مگر اينکه زمين آن را فرو مي برد. نيز حلیمه گفته است: هيچگاه پيامبر نگذاشت لباس از پايين تنه ي او برگيريم؛ و همواره جواني را با او مي ديدم که مراقب لباس او بود تا پايين تنه اش ديده نشود. از اميرمومنان(ع) نيز نقل شده که جبرئيل(ع) از نوزادي با آن حضرت بود و مراقبتش مي کرد. از کلام حليمه فهميده مي شود که او چشم بصيرت داشته است؛ و الّا ديگران جبرئيل را در کنار حضرتش نمي ديده اند. ابن عبّاس گفته که چون حضرتش در کودکي از خواب بيدار مي شد، صورتش شسته بود و آثار خواب آلودگي در او نمايان نبود؛ و رفتارش شباهت به رفتار ديگر کودکان نداشت. در کودکي ديدند که دست سوي بوته ي خار دراز مي کرد و از آن خرما مي چيد.

تولّد اميرمومنان(ع) نيز شگفتي هايي داشت؛ از جمله آنکه چون مادرش درد زايمان گرفت، در کنار کعبه بود، در جلوي ديدگان مردم، ديوار کعبه شکافت و او وارد کعبه شد؛ و کسي را توان گشودن در کعبه نبود؛ تا اينکه بعد از سه روز در کعبه باز شد. وقتي نوزاد را دست پيامبر(ص) دادند براي اوّلين بار چشم بر رخسار ايشان گشود و مطالبي به عربي فصيح بيان نمود که بعد از نزول قرآن معلوم گشت که آيات قرآني را خوانده است.

مرده زنده کردن را بسياري از انبياء داشته اند. حضرت ابراهيم(ع) چهار پرنده را به امر خدا ذبح نمود و گوشت آنها را در هم آميخت و در فواصل دوري پراکنده ساخت؛ آنگاه به اذن خدا آن پرندگان را فرا خواند و آنها زنده گشتند. حضرت موسي(ع) نيز چندين بار مردگان را زنده نموده. حضرت داود(ع) نيز مرده زنده کرده است؛ زنده نمودن مردگان از عیسی(ع) نیز مشهور است. رسول خدا(ص) هم مرده زنده کرده اند. از اميرمومنان(ع) نيز زنده کردن مرده نقل شده است.

رسول خدا(ص) پرنده ي برياني را در برابر ديدگان ابوجهل زنده نمود ولي او ايمان نياورد.

رسول خدا(ص) آهويي را که گوشتش خورده شده بود و استخوانش مانده بود، زنده ساختند. همچنين مردي انصاري بزغاله اي ذبح نمود و آن حضرت را مهمان نمود. حضرتش بعد از تناول گوشت بزغاله، بزغاله را دوباره زنده نمودند. پيرزني کور فرزند جوان خويش را از دست داد، و رسول خدا(ص) به اعجاز خويش آن جوان را زنده کرد. حضرتش اعضاي مرده ي بدن را هم احياء مي نمودند. براي مثال، زخم سلمة بن الاکوع و دست بريده ي معاذ بن عفرا و پاي بريده ي محمّد بن مسلمه و عبدالله بن عتيک و چشم از حدقه در آمده ي قتاده را به اعجاز سالم نمود. مشابه اين معجزات از اميرمومنان(ع) نيز مشاهده شده است.

براي تک تک اعضاي آن حضرت نيز معجزه اي بوده است. آب دهانش را بر هر چاه خشکي مي اندخت پر آب مي گشت. اگر آب دهانش را بر زخمي مي زد، فوراً بهبودي مي يافت. دست بريده ي کسي را با آب دهان چسباند و دستش سالم شد. بدن شريفش در مقابل چراغ سايه نداشت. از کودکي همواره ابري بر سر ايشان بود و هيچگاه آفتاب بر ايشان نمي تابيد. عرق حضرتش بوي گلاب مي داد. اگر پاي خويش را در چشمه و نهري مي شست خشک نمي گشت و پر آب مي شد. آب وضويش شفا مي داد؛ و اگر آن را بر سنگ می ریختند، سنگ را مثل خاک نرم می نمود.

سنگ و چوب به فرمان حضرتش سخن مي گفتند. درخت به فرمانش از جاي برآمده و حرکت مي کرد. با اشاره ي انگشت، ماه را دو نيم کرد. خورشيد غروب کرده را دوباره برگرداند (حرکت وضعي زمين را وارونه ساخت). شمشير را در دست عکاشه چوب کرد. ابودجانه شمشير نداشت، برگ نخلي را به اعجاز خويش برای او شمشير نمود. حيوانات و نوزادان با حضرتش تکلّم مي نمودند و بر نبوّتش شهادت مي دادند.

با چند خرما، هزاران نفر را سير نمودند؛ و آبي از بين انگشتان حضرتش جريان يافت که هزاران نفر و شتران و اسبان آنها را سيراب ساخت. دست بر سر کچل کودکي کشيدند در حال موي بر سرش روييد.  نابغه ي جعدي شعري نيکو سرود، حضرتش در مدح او فرمودند: نيکو گفتي، خدا دهانت را نشکند. راوي گويد من نابغه ي جعدي را در صد و سي سالگي ديدم که تمام بدنش فرتوت و فرسوده شده بود، امّا دهان و دندانهايش در غايت سلامت بودند؛ و هر دندانش که مي افتاد، دنداني جديد درمي آورد.

آب دهان بر درخت خرماي خشکي افکندند، درخت در حال سبز گشت و در همان حال خرماي رسيده داد. و ... .

از دیگر معجزات حضرت است؛ به سخن در آوردن سنگ، به سخن در آوردن درخت خشکیده. دست بر پستان بزی لاغر و بدون شیر کشیدند آنگاه هر چه از آن بز می دوشیدند شیرش تمام نمی شد.

 

2ـ چرا در قران کریم کلمات غیر عربی وجود دارد؟

اوّلاً کدام زبان است که کلماتی از زبانهای دیگر در آن کاربرد نداشته باشد. در همه ی زبانها کلماتی از زبان دیگر وام گرفته شده و آنقدر استفاده شده، که جزئی از کلمات آن زبان گشته است. لذا فصحا و بلغای یک زبان به کاربردن چنان کلمه ای را خلاف فصاحت و بلاغت نمی دانند. مثلاً در زبان فارسی از کلماتی چون قاشق، قابلمه، بشقاب، قره قورت، قرق، قاچاقچی، قرمز و ... استفاده می شود؛ و چنان هم جا افتاده هستند کسی اصلاً گمان هم نمی کند که این کلمات در اصل فارسی نیستند. همه ی این کلمات ترکی هستند جز واژه ی «قرمز» که عربی است؛ و معادل فارسی آن سرخ می باشد. در زبان عربی نیز کلمات متعدّدی از عبری و حبشی و فارسی و ... وارد شده و بومی آن زبان شده اند.

ثانیاً بسیاری از کلمات بیگانه که در قرآن استعمال شده اند، اسم خاصّ می باشند؛ و اسم خاصّ را زبان مقصد، ترجمه نمی کنند. مثلاً موسی و عیسی و لوط و جبرئیل و اسرافیل و امثال این اسمها، عبری اند؛ لذا قرآن کریم ترجمه ی آنها را به کار نبرده است. چون ترجمه ی اسمهای خاصّ درست نیست. اگر اسم کسی «حسن» باشد، آیا فارسی زبانها او را «زیبا» صدا می کنند؟ یا اگر اسم دختری انگلیسی، کتی باشد، آیا شما او گربه صدا می کنید؟ یا اگر فامیلی کسی «بهشتی» است، آیا عربها او را «جنّتی» صدا می کنند؟

ضمناً توجّه شود که زبان عبری و عربی، همخانواده اند، کلمات مشترک فراوانی دارند. کما اینکه برخی زبانهای رایج در اطراف عربستان نیز همخانواده های زبان عربی می باشند؛ و مشترک بودن برخی کلمات آنها ناشی از همین مسأله است؛ و در واقع هیچ انتقالی رخ نداده است؛ مثل اشتراک زبان فارسی و هندی در برخی کلمات که ناشی از ریشه ی مشترک داشتن این دو زبان است؛ و چنین نیست که این کلمات از یکی از اینها به دیگری منتقل شده است. حتّی بین فارسی و انگلیسی نیز این اشتراک کلمات دیده می شوند بی آنکه انتقالی رخ داده باشد؛ مثلاً مقایسه کنید کلمات « برادر و بْرادر» و «مادَر و مادْر» و «پدر و فادر» و «دختر و دوتر» و «گاو و کاو» و « سگ و داگ» را.

ثالثاً برخی کلمات را که افراد غیر متخصّص آنها را غیر عربی دانسته اند، در واقع عربی اند. مثلاً گفته اند «فردوس» معرّب واژه ی «پردیس» فارسی است؛ در حالی که وقتی به لغتنامه های عربی مراجعه می کنیم، نمی بینیم که کسی آن را معرّب پردیس گفته باشد. بلکه چه بسا واژه ی پردیس، فارسی شده ی واژه ی فردوس باشد. در لغتنامه ی مصباح المنیر گفته است: « قَالَ الْفَرّاءُ هُوَ عَرَبِيٌّ وَ اشْتِقَاقُهُ مِنَ (الفَرْدَسَةِ) وَ هِي السَّعَةُ وَ قِيلَ مَنْقُولٌ إِلَى الْعَرَبِيَّةِ وَ أَصْلُهُ رُومِيٌّ.  ــــ فرّاء (از لغویّون عرب) گفته است: فردوس لفظ عربی است؛ و از واژه ی «الفردسة» گرفته شده است که به معنی وسعت است. و گفته شده که اصل آن رومی است و به عربی منتقل شده است.» دقّت فرمایید! گفت: « گفته شده » یعنی قائل این سخن، معلوم نیست؛ و یک قول رایج بین مردم است. درباره ی خیلی از کلمات دیگر هم که گفته اند از زبانهای دیگر آمده اند، وضع به همین قرار است؛ یعنی اغلب آنها ادّعاهای بدون دلیل و بلکه در موارد صد در صد غلط می باشند.

 

3ـ چرا قصه هاي اديان اين همه به هم شبيه هستند؟

اگر شبیه نبودند جای سوال داشت. مگر می شود که دو پیغمبر خدا، یک واقعه را متفاوت نقل کنند؟! بین قصّه های قرآن و انجیل و تورات و ... شباهتهایی است و تفاوتهایی. شباهتها باید وجود داشته باشند؛ چون همه از یک واقع خبر داده اند. امّا تفاوتها، آنجا که با هم ناسازگار هستند، ناشی از تحریف کتب ادیان قبلی است.

واقعاً عجیب نیست که کسی بپرسد: چرا موسی و عیسی و زرتشت و دیگر پیامبران، همه از معاد و جهنّم و بهشت سخن گفته اند؟ وقتی همه ی این انبیاء از طرف خدا آمده اند، چگونه ممکن است، سخنان متضادّ بگویند؟ پس یقیناً باید گفته های آنها با هم هماهنگ باشد. لذا اگر جایی هماهنگ بودند یقیناً تحریفی رخ داده است.

 

4ـ فرموده اید: «در تورات اين مار است كه ادم و حوا را گول ميزند و در اسلام شيطان.»

ابداً چنین نیست. آنچه در آیین یهود آمده این است که شیطان به صورت ماری در آمد و وارد بهشت آدم و حوّا شد. پس آنها نیز عامل فریب آدم و حوّا را شیطان می دانند.

 

5ـ فرموده اید: « چرا جريان مهدويت تماما بر پايه مشتي رويائ ساخته شده.»

جریان مهدویّت بر اساس مشتی رؤیا نیست؛ بلکه شما چنین توهّم نموده اید. در مورد مهدی موعود، احادیث فراوانی هم در کتب شیعه وجود دارد هم در کتب اهل سنّت. اهل سنّت، احادیث مهدی موعود را از رسول خدا(ص) نقل نموده اند و شیعه از رسول خدا(ص) و اهل بیتش. بلی آنها که برای شما حرف زده اند، از خواب و رؤیا گفته اند. چون شما خوتان نرفته اید کتابهای معتبر بخوانید و بلد نبوده اید پای صحبت علمای درست و حسابی بنشینید. وقتی شما خودتان را زده اید به عوامی و مثل عوام، بدون سند حرف می زنید، روزی علمی شما هم می شود همین خواب و خیالها؛ و کتابهایی هم که گیرتان می افتند می شوند همان کتابهای عوام پسند. شما قاطی اهل اندیشه شوید، و مستند فکر کنید و مستند سوال بپرسید و مستند حرف گوش کنید، آنگاه روزی علمی شما هم عوض می شود. مثلاً همین مطلب مار و شیطان که گفته اید؛ نشان می دهد که حتّی یک جو تحقیق هم در این مورد نکرده اید. چیزی به گوشتان خورده و شما بدون تحقیق آن را پتکی کرده و بر سر اسلام کوبیده اید؛ غافل از اینکه اصل مطلب کذب است.

ـــ اشاره به پاره ای از احادیث مهدی موعود در کتب حدیثی اهل سنّت.

ـ قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: « لو لم يبق من الدنيا إلا يوم لطوله اللّه عز و جل حتى يملك رجل من أهل بيتى يملك جبل الديلم و القسطنطينية. ـــــ اگر از دنیا نمانده باشد مگر یک روز ، خدای عزّ و جلّ آن را روز را طولانی می کند تا مردی از اهل بیت من ملک و سلطنت یابد. او بر کوه دیلم (البرز) و قسطنطينيه سلطه پیدا می کند.» (سنن ابن ماجة ، ج2 ، ص929 ــ کنزل العمال ، متّقی هندی ، ج14 ، ص267)

این روایت ، صراحت دارد که موعود آخر الزمان از نسل پیامبر (ص) است.

ـ قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: « المهدى منا أهل البيت يصلحه اللّه فى ليلة ــــ  مهدی از ما اهل بیت است ، که خدا کار او را در یک شب درست می کند. » (مسند امام احمد حنبل ، ج1 ،ص84 ـــ صحیح بخاری ، ج1 ، ص318 (فقط قسمت اول حدیث))

در این حدیث که رئیس حنبلی ها نقل نموده و در معتبرترین کتب اهل سنّت ؛ یعنی صحیح بخاری نیز آمده ، مهدی جزء اهل بیت شمرده شده است.

ـ  « عن عبد اللّه قال: بينما نحن عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم إذا أقبل فتية من بنى هاشم فلما رآهم النبى صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم اغرورقت عيناه و تغير لونه قال: فقلت: ما نزال نرى فى وجهك شيئا نكرهه، فقال:إنا أهل بيت اختار اللّه لنا الآخرة على الدنيا، و إن أهل بيتى سيلقون بعدى بلاء و تشريدا و تطريدا حتى يأتى قوم من قبل المشرق معهم رايات سود فيسألون الخير فلا يعطونه فيقاتلون فينصرون فيعطون ما سألوا فلا يقبلونه حتى يدفعوها إلى رجل من أهل بيتى فيملأها قسطا كما ملأوها جورا، فمن أدرك ذلك منهم فليأتهم و لو حبوا على الثلج‏ ــــــــــ «عبد الله» روايت مى‏كند، هنگامى كه حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شرفياب بوديم، گروهى از جوانان بنى هاشم از آنجا عبور مى‏كردند، همين كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آنها را ديد، ديدگانش اشک آلود شد و رنگ چهره ی مباركش تغيير كرد. عرض كرديم: يا رسول الله! آرزو مى‏كنيم كه هرگز چهره ی شما را غمناک و متأثر نبينيم! فرمود: ما خاندانى هستيم كه خداى تعالى آخرت را به جاى دنيا براى ما برگزيده است ؛ و من يقين دارم پس از درگذشت من، اهل بيتم گرفتار شكنجه ی امّتم قرار مى‏گيرند ، طوری كه آنها را از پاى درمى‏آورند و از شهرى به شهرى و از مكانى به مكان ديگر، آواره‏ مى‏سازند. و اين رفتار را همواره ادامه مى‏دهند تا هنگامى كه مردمى از جانب مشرق با پرچمهاى سياه ظهور مى‏كنند، اينان از مردم درخواست خير مى‏كنند. مردم به آنها پاسخ درستى نمى‏دهند در نتيجه با آنها نبرد مى‏كنند و پيروز مى‏شوند. و آنچه را خواسته‏اند به آنها مى‏دهند ليكن آنها نمى‏پذيرند و بدين حال به سر مى‏برند تا اختيارات كامل را در دست مردى از اهل بيت من قرار دهند. او هم به حسب وظيفه‏اى كه دارد با مخالفان نبرد مى‏كند تا دنيا را همانطور كه بى‏عدالتى فراگرفته است، از عدل و داد لبريز سازد.اينك كسى كه آنها را دريابد دست از دامن آنها برندارد هر چند هم در شدت سرما و ناراحتى باشد. » (سنن ابن ماجه ، ج2، ص1366 ــ کنزل العمال ، متّقی هندی ، ج14 ، ص268)

در این روایت ، که به خاطر اشاره به مظلومیّت اهل بیت (ع) ، نقل آن از سوی برادران اهل سنّت بسیار عجیب می باشد ، به صراحت بیان شده که موعود نهایی از اهل بیت (ع) می باشد. ضمناً منظور از « جانب مشرق » در این روایات ، طبق آنچه در دیگر روایات وارد شده ، منطقه ی خراسان می باشد ؛ که قیام آنها پیش در آمد قیام امام زمان (ع) خواهد بود.

ـ « عن النبى صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم قال: لو لم يبق من الدهر إلا يوم لبعث اللّه رجلا من أهل بيتى يملأها عدلا كما ملئت جورا. ــــــ اگر از روزگار، جز يك روز باقى نمانده باشد، خداى تعالى مردى از اهل بيت مرا برمى‏گمارد تا دنيا را پر از عدل و داد نمايد، همانطور كه پر از ظلم و جور شده است. » (مسند احمد حنبل ، ج1 ،ص99 ــ سنن ابی داود ،ج2 ، ص310 ــ  کنزل العمال ، متّقی هندی ، ج14 ، ص267 ــ الجامع الصغیر ، سیوطی ، ج2 ،ص438)

در این روایت نیز موعود بشریّت جزء اهل بیت معرّفی شده است.

ـ « عن أبى سعيد الخدرى قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: لا تقوم الساعة حتى تملأ الأرض ظلما و جورا و عدوانا ثم يخرج من أهل بيتى من يملأها قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و عدوانا، قال: هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ــــــــ «ابو سعيد خدرى» از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت مى‏كند كه قيامت برپا نمى‏شود مگر زمانيكه روى زمين لبريز از ظلم و جور و عداوت و دشمنى شود، آنگاه شخصى از خاندان من قيام مى‏كند كه روى زمين را لبريز از عدل و داد مى‏سازد، در حاليكه پر از ظلم و عداوت شده است. » «حاكم نیشابوری» گويد: اين حديث طبق نظر «مسلم» و «بخارى» صحيح است. » (مستدرک الصحیحین ، حاکم نیشابوری ، ج4 ،ص 557 ـــ مسند أحمد بن حنبل ، ج 3 ، ص 36)

ـ قال رسول الله (ص) : « كيف أنت يا عوف إذا افترقت الأمة على ثلاث و سبعين فرقة واحدة منها فى الجنة و سائرهن فى النار ؟ قلت متی ذلک یا رسول الله ؟ قال اذا کثرت الشرط و ملکت الاماء و قعدت الجُمَلا علی المنابر و اتخذ القرآن مزامیراً و زخرفت المساجد و رفعت المنابر و اتخد الفیء دولا و الزکاة مغرماً و الامانة مغنماً و تفقه فی الدین لغیر الله و اطاع الرّجل امرأته و عق امّه و اقصی ابه و لعن آخر هذه الامّة اولها و ساد القبیلة فاسقهم و کان زعیم القوم ارذلهم و اکرم الرّجل اتقاء شره ، فیومئذ یکون ذاک فیه. یفزع الناس یومئذ الی الشام و الی مدینة یقال له دمشق ، من خیر مدن الشام ؛ فتحصنهم من عدوهم ، قیل: و هل تفتح الشام؟ قال بلی وشیکاً ، تقع الفتن بعد فتحها ثم تجئ فتنة غبراء مظلمة ثم تتبع الفتن بعضها بعضا حتى يخرج رجل من أهل بيتى يقال له المهدى فان أدركته فاتبعه و كن من المهتدين‏. ــــــــــ  رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خطاب به «عوف»، فرمود: اى عوف! چگونه خواهى بود زمانی که امّتم به هفتاد و سه فرقه تقسيم شوند ؛ که فقط يک فرقه از آنها بر حق‏ و اهل بهشتند و مابقى ـ هفتاد و دو فرقه ی ديگر ـ بر باطل و اهل دوزخ‏اند؟ گفتم: کی چنین خواهد شد ای رسول خدا؟ فرمود: آنگاه که شرط بندی رایج شود ؛ و بردگان حاکم شوند ؛ و گردن کلفتها بر منبر (مسند قضاوت ) می نشینند ؛ و قرآن را تبدیل به موسیقی می کنند ؛ و مساجد طلاکاری می شوند ؛ و منبرها بلند ساخته می شوند ؛ و اموال عمومی را مال شخصی خود می کنند ؛ و زکات دادن را غرامت (پل زور) می شمارند ؛ و امانت را غنیمت بر می دارند ؛ و در دین ژرف نگری می شود ، امّا به خاطر خدا ؛ و مرد از زن خود اطاعت می کند ، عاقّ مادر خود می شود و پدر خود را می راند ؛ و آخر این امّت ، پیشگامان آن را لعن می کنند ؛ و فاسق قبیله بزرگ آن می گردد ؛ و پستترین قوم ، حاکم آنها می شود ؛ و بزرگوارترین مردان اهل طمع و حرص دانسته می شوند ؛ در چنین موقعی آن اتّفاق خواهد افتاد. در چنان روزی مردم به سوی شام و شهری به نام دمشق پناه می برند ، که از بهترین شهرهای شام است ؛ پس آن شهر آنها را از دشمنانشان پناه می دهد. گفته شد:آیا شام فتح می شود؟ فرمودند: بلی به زودی. بعد از فتح آن فتنه ها بلا می گیرد ؛ سپس فتنه ای سخت و تاریک می آید ؛ سپس فتنه ها پشت سر هم ظاهر می شوند تا اینکه مردی از اهل بیت من قیام می کند که او را مهدی گویند. پس اگر او را درک نمودی پیرویش کن تا از هدایت یافتگان باشی. » (مجمع الزوائد ، الهیثمی ،  ج7 ، ص324 ــ كنز العمال ج 11 ص 183)

در این حدیث منقول از اهل سنّت ، افزون بر اینکه نام موعود آخر الزمان با عنوان مهدی برده شده ، و تصریح گردیده که او از اهل بیت (ع) می باشد ، بیان شده که مسلمین به هفتاد و سه فرقه تقسیم خواهند شد و تنها یک فرقه از آنها بر حقّ است ؛ که آنها در ارتباط با مهدی موعود هستند. افزون بر این مطالب ، اوضاع جهان در زمان ظهور مهدی موعود نیز بیان شده است. البته دقّت شود که این اوصاف ، اوّلاً مربوط به کلّ جهان آن روز می شود نه یک منطقه ی خاصّ. ثانیاً این اوصاف، عمومیّت دارند نه کلّیّت ؛ یعنی اکثراً چنین خواهد بود نه همه جا و در مورد همه کس. عملاً نیز مشاهده می فرمایید که بسیاری از این علائم ، در دنیای امروز تحقّق یافته اند. مثلاً اکثر حاکمان دنیا ، جزء بدترین مردمان عصر می باشند ؛ یا اطاعت از زن در اکثر مردان دیده می شود ؛ یا اکثر قضات دنیا ، اهل عدالت نیستند ؛ یا قرآن کریم ، بیشتر به عنوان زینت مجالس و برای فخر فروشی خوانده می شود نه برای درس گرفتن از آن ؛ یا برخی به اصطلاح روشنفکران مسلمان امروزی ، پیشگامان اسلام و حتّی اهل بیت (ع) را متّهم به جهل و بی تمدّنی و امثال می کنند.   

ـ « عن أبى أيوب الأنصارى قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم لفاطمة سلام اللّه عليها: نبينا خير الأنبياء و هو أبوك، و شهيدنا خير الشهداء و هو عم أبيك حمزة، و منا من له جناحان يطير بهما فى الجنة حيث شاء و هو ابن عم أبيك جعفر، و منا سبطا هذه الأمة الحسن و الحسين و هما ابناك، و منا المهدى‏ ــــــــــ «ابو ايوب انصارى» روايت كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خطاب به فاطمه زهرا عليها السّلام، فرمود: پيغمبر ما، بهترين پيغمبران است و او پدر تو است و شهيد ما، بهترين شهيدان است و او «حمزه»، عموى پدر تو است. و از ما خانواده بزرگوارى است كه خداى تعالى دو بال به او مرحمت فرموده است تا در بهشت به هر كجا كه بخواهد پرواز نمايد و او «جعفر»، پسر عموى تو است. و از خاندان ما دو سبط اين امت حسن و حسين عليهما السّلام هستند كه دو فرزند تو باشند و مهدى از خاندان ماست.» (مجمع الزوائد ، الیهثمی ، ج9 ، ص166 ــ المعجم الصغیر ، الطبرانی ، ج1،ص37)

ـ « عن أم سلمة قالت: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم يقول: المهدى من عترتى من ولد فاطمة ــــــ ام سلمه ـ همسر پیامبر ـ  روايت مى‏كند كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه مى‏فرمود: مهدى ، از عترت من و از فرزندان فاطمه است. »( میزان الاعتدال ، الذهبی ، ج2 ،ص87 ــ کنزل العمال ، متّقی هندی ، ج14 ، ص264)

ـ باز فرمود: « إبشرى يا فاطمة فان المهدى منك ـــــــ مژده باد تو را، اى فاطمه! كه مهدى، از وجود تو است. » (كنز العمال ، ج 12 ، ص 105)

ـ « عن حذيفة إن النبى صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم قال: لو لم يبق من الدنيا إلا يوم واحد لطول اللّه ذلك اليوم حتى يبعث رجلا من ولدى اسمه كاسمى، فقال سلمان: من أى ولدك يا رسول اللّه؟ قال: من ولدى هذا و ضرب بيده على الحسين عليه السلام. ـــــــ «حذيفه» روايت مى‏كند كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله که فرمودند: اگر از عمر دنيا ، جز يك روز باقى نمانده باشد، خداى‏ تعالى همان يک روز را آنقدر طولانى مى‏فرمايد، تا مردى از فرزندانم را كه هم اسم من است برانگيزد. «سلمان» پرسيد: مهدى از كداميک از فرزندان شماست؟ فرمود: از اين فرزندم و دست مبارک را به شانه ی حسين عليه السلام نواخت.» (ذخائر العقبى ، احمد بن عبدالله الطبری ، ص 137)

ـ  « عن على بن الهلالى عن أبيه قال: دخلت على رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم فى الحالة التى قبض فيها فاذا فاطمة سلام اللّه عليها عند رأسه فبكت حتى ارتفع صوتها فرفع صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم طرفه اليها (إلى أن قال) يا فاطمة و الذى بعثنى بالحق إن منهما يعنى من الحسن و الحسين عليهما السلام مهدى هذه الأمة إذا صارت الدنيا هرجا و مرجا و تظاهرت الفتن و تقطعت السبل و أغار بعضهم على بعض فلا كبير يرحم صغيرا و لا صغير يوقر كبيرا فيبعث اللّه عز و جل عند ذلك من يفتح حصون الضلالة و قلوبا غلفا يقوم بالدين فى آخر الزمان كما قمت به فى أول الزمان و يملأ الأرض عدلا كما ملئت جورا، قال: خرجه الحافظ أبو العلاء الهمذانى. ــــــــــ  «على بن هلالى» از پدرش روايت مى‏كند، هنگامى كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله آخرين روزهاى آخر عمر خود را سپرى مى‏كرد و سرانجام هم درگذشت ، حضور مباركش شرفياب شدم و اين در حالى بود كه فاطمه عليها السّلام در بالاى سر مبارک نشسته بود ، و از اينكه پدر ارجمندش در حال جان دادن بود بلند مى‏گريست، چنانكه صداى گريه‏اش به گوش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رسيد. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سر برداشت و نگاهى به فاطمه عليها السّلام كرد (تا آنجا كه فرمود) اى فاطمه! به خدايى كه مرا به راستى فرستاده است، مهدى اين امّت ، از نسل حسن و حسين عليهما السّلام است. و فرمود: زمانی که در دنيا هرج و مرج به وجود بيايد و آتشهاى فتنه‏گرى از هر سو زبانه بكشند و راهها بسته شوند و مردم عليه يكديگر دست چپاول دراز كنند ، چندان كه كوچک به بزرگ احترام نگذارد و بزرگ به كوچک رحم ننمايد، در آن هنگام است كه خداى عزّ و جلّ كسى را برمى‏گمارد كه حصارهاى گمراهى را ويران كند و دلهاى تاريک از دشمنى خدا و رسول و اولياى او را از آلودگى پاک كرده و روشن گرداند. آرى، او در آخر الزّمان پيكره ی دين را استوار مى‏دارد، همانطور كه من در اوّل بعثت به پايدارى آن همّت گماشتم ؛ و زمين را پر از عدل و داد مى‏كند، همانگونه كه پر از ظلم و جور شده است.» (ذخائر العقبى ، احمد بن عبدالله الطبری ، ص 137)

ـ رسول خدا فرمود: « يلتفت المهدى عليه السلام و قد نزل عيسى بن مريم عليه السلام كأنما يقطر من شعره الماء فيقول المهدى عليه السلام: تقدم فصلّ بالناس، فيقول: إنما أقيمت الصلاة لک ، فيصلّى خلف رجل من ولدى‏ ـــــــ هنگام ظهور حضرت مهدى (عج)، حضرت عيسى بن مريم عليهما السّلام، از آسمان فرود مى‏آيد در حاليكه به نظر مى‏رسد از موهايش قطرات آب مى‏ريزد، سپس حضرت مهدی (عج) پيشنهاد مى‏كند که جلو بايستيد تا مردم نماز خود را با اقتداى به شما به جاى آورند. حضرت عيسى عليه السلام مى‏فرمايد: همانا نماز فقط برای تو برپا شده است. پس عيسى عليه السلام پشت سر مردى از فرزندان من نماز مى‏گزارد. » (الصواعق المحرقة  ، ابن حجر عسقلانی ، ص 98)

ـ رسول خدا فرمودند: « منا الذى يصلّى عيسى بن مريم خلفه‏ ـــــــ از ماست كسى كه عيسى بن مريم عليهما السّلام پشت‏سراو نماز مى‏خواند و به وى اقتدا مى‏كند. (كنز العمال ، ج14 ، ص 266)

ـ « عن جابر بن عبد اللّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: يخرج الدجال فى خفقة من الدين و إدبار من العلم (إلى أن قال) فاذا هم بعيسى بن مريم فتقام الصلاة فيقال له: تقدم يا روح اللّه فيقول: ليتقدم إمامكم فليصل بكم  ــــــــ «جابر بن عبد الله» روايت مى‏كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: زمانيكه دين اسلام به حالت خفقان درآيد و علم و دانش الهى بر مردم پشت كند، «دجّال» خروج مى‏كند (تا آنجا كه مى‏گويد) عيسى عليه السلام نازل مى‏شود، در حاليكه صفهاى جماعت منعقد شده و مردم آماده ی برپایى نماز هستند، به آن حضرت مى‏گويند: يا روح الله! جلو بايستيد تا در نماز به شما اقتدا كنيم. مى‏فرمايد: امام شما بايد جلو قرار بگيرد تا شما به او اقتدا كنيد. » (مسند الإمام أحمد بن حنبل ، ج 3 ، ص 367)

اینها اندکی از فراوان احادیث اهل سنّت در باب مهدی موعود است که از رسول خدا نقل نموده اند ؛ که همگی ثابت می کنند: اوّلاً موعود آخر الزّمان مهدی است. ثانیاً مهدی از اولاد رسول خداست و عیسی مسیح نیست. ثالثاً عیسی مسیح نیز در زمان ظهور در رکاب آن حضرت و تابع ایشان خواهد بود.

غیر از این احادیث ، احادیث فراوانی نیز از اهل سنّت نقل شده که رسول خدا (ص) فرموده اند: تعداد جانشینان من دوازده نفر می باشند ؛ و تا کنون جز شیعه ی دوازده امامی نتوانسته است دوازده خلیفه برای رسول خدا بشمارد.

« عن جابر بن سمرة قال: سمعت النبى صلى اللّه عليه (و آله) و سلم يقول: يكون اثنا عشر أميرا فقال كلمة لم أسمعها، فقال أبى: إنه قال: كلهم من قريش ـــــــ «جابر بن سمره» روايت كرده است كه از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله شنيدم مى‏فرمود: دوازده تن امير خواهند بود. به دنبال آن كلمه‏اى فرمود كه آن را نشنيدم پدرم گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: همگى آنان از قريش‏اند. » (صحیح بخاری ، ج8 ،ص127 )

این حدیث را دیگر بزرگان اهل سنّت همچون مسلم و ترمذی و احمد حنبل نیز با اندک تفاوتی در تعبیر آورده اند.

مسلم نقل کرده: « عن جابر بن سمرة قال: دخلت مع أبى على النبى صلى اللّه عليه (و آله) و سلم فسمعته يقول: إن هذا الأمر لا ينقضى حتى يمضى فيهم إثنا عشر خليفة (قال) ثم تكلم بكلام خفى عليّ (قال) فقلت لأبى: ما قال؟ فقال: قال: كلهم من قريش. ـــــــ «جابر بن سمره» روايت كرده است كه به اتفاق پدرم به حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شرفياب شدم و از آن حضرت شنيدم كه مى‏فرمود: این امر به پايان نمى‏رسد تا اينكه دوازده تن خلافت بیایند. پس از آن، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سخنى فرمود كه من آن را نشنيدم و از پدرم پرسيدم كه پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله چه‏ سخنى فرمود؟ در پاسخ گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود كه همگى اين دوازده خليفه از قريش‏اند.» (صحیح مسلم ، ج6 ،ص3)

حال سوال ما از تمام فرقه های مسلمین این است که کدامتان توانسته اید دوازده خلیفه ی رسول خدا را بشمارید؟ بخصوص که طبق روایات رسول خدا ، آخرین خلیفه ی او مهدی موعود است. پس ای مسلمین ! مگر طبق روایات مورد قبول خودتان ، رسول خدا نفرمود که امّت من هفتاد و سه فرقه می شوند و تنها یکی از آنها بر حقّ است؟ حال آن یک فرقه کدام است؟ آیا همانی نیست که تابع دوازده خلیفه ی رسول خدا شده است؟!! پس شما ای اهل سنّت و ای شیعیان چهار امامی و هفت امامی و ... ، اگر حقیقتاً تابع رسول خدا هستید ، پس بشمارید خلفای دوازده گانه ی او را ، آن گونه که خود فرموده است ؛ و بخصوص چنان بشمارید که آخرینش مهدی موعود باشد.  آیا فرقه ای جز شیعه ی دوازده امامی هست که توان چنین کاری را داشته باشد؟!! حال خود قضاوت کنید که فرقه ی برحقّ کدام است؟

 

6ـ فرموده اید: « چرا چند تن ائمه(ع) کنیز زاده بوده اند؟»

ابداً چنین نیست. تمام ائمه(ع) بی استثناء از زنان آزاد متولّد شده اند. کنیز زنی را گویند که قبلاً کافر بوده و در جنگ با پیغمبر یا امام معصوم یا نائب بر حقّ امام معصوم، اسیر شده و در حال اسارت مسلمان گشته است. چنین زنی وقتی در تملّک یک مرد مسلمان قرار گرفت، آن مسلمان می تواند مثل همسر شرعی خودش با او رابطه ی زناشویی داشته باشد، بدون آنکه عقدی برایش خوانده شود. چنین کسی را می گویند کنیز. امّا مادران ائمه(ع) هیچکدام چنین نبوده اند؛ بلکه همگی با عقد شرعی به ازدواج امامی در آمده و از آن امام صاحب فرزند شده اند. امّا چون آن زنان بزرگوار، قبلاً خارجی بوده اند، یا به ظاهر خریداری شده اند، عوام توهّم نموده اند که آنها کنیز بوده اند.

مثلاً گفته اند که مادر امام سجّاد(ع) شهربانویه نام داشته و کنیز بوده است. برخی نیز گفته اند، نامش جهان شاه بوده است.

اوّلاً از نظر مورّخین در اینکه مادر آن بزرگوار چه کسی بوده اختلاف نظر وجود دارد. ثانیاً به فرض که مادرشان همان شهربانویه بوده، عرض می شود که آن بانو کنیز نبود. چون در حکومت عمر بن خطّاب اسیر شد و به مدینه آورده شد. و اسیرانی که عمر دستگیر می نمود، عبد و امه (غلام و کنیز) نمی شدند. چون عمر، نه پیغمبر بود نه امام بر حقّ بود نه نائب بر حقّ امام. او یک غاصب بود؛ و تمام جنگهایی که به راه انداخته خلاف اسلام بوده است. او نه حقّ حکومت داشته و نه حقّ جنگ داشته و نه حقّ اسیر گرفتن؛ کجا رسد که اسیران دست او غلام و کنیز شوند. برای همین هم بود که علی(ع) شهربانویه را زن آزاد اعلام و بلکه تمام ایرانیانی را که اسیر شده بودند، آزاد اعلام نمود و بیان داشتع که کسی حقّ خرید و فروش ایرانیان را ندارد. وقتی هم شهربانویه، امام حسین(ع) را به همسری انتخاب نمود، علی(ع) به  فرمود که برایش عقد ازدواج بخواند؛ در حالی که برای کنیز، عقد نمی خوانند.

علامه مجلسى رحمه اللّه در جلاء العیون فرموده: « قطب رواندى به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت كرده است  كـه چـون دخـتـر یـزدجـرد بـن شهریار آخرین پادشاهان عجم را براى عمر آوردنـد و داخـل مـدیـنـه كـردنـد جـمـیـع دخـتـران مـدیـنـه بـه تـمـاشـاى جـمـال او بـیـرون آمـدند و مسجد مدینه از شعاع روى او روشن شد. و چون عمر اراده كرد كه روى او بـبـیـنـد مـانـع شد و ( به فارسی) گفت : سیاه باد روز هرمز كه تو دست به فرزند او دراز مى كـنـى . عـمـر گـفت : این گبرزاده مرا دشنام مى دهد و خواست كه او را آزار كند، حضرت امیر عـلیـه السـلام فـرمـود: تو سخنى را كه نفهمیدى چگونه دانستى كه دشنام است؟ پس عمر امر كرد كه ندا كنند در میان مردم و او را بفروشند. حضرت فرمود: جایز نیست فروختن دخـتـران پـادشـاهـان هر چند كافر باشند، و لیكن بر او عرض كن كه یكى از مسلمانان را خـود اخـتـیـار كـنـد و وی را بـه او تـزویـج كـنـى و مـهـر او را از عـطـاى بـیـت المال او حساب كنى . عـمـر قـبـول كـرد و گـفت : یكى از اهل مجلس را اختیار كن ! آن سعادتمند آمد و دست بر دوش مـبـارک حـضرت امام حسین علیه السلام گذارد، پس حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام از او پرسید به زبان فارسى كه چه نام دارى اى كنیزک ؟ عـرض كـرد: جهانشاه . حضرت فرمودند: بلكه تو را شهربانو نام كرده اند، عرض كرد: ایـن نـام خـواهـر مـن است . حضرت باز به فارسى فرمودند: راست گفتى. پس رو كرد به حـضرت امام حسین علیه السلام و فرمود كه این باسعادت را نیكو محافظت نما و احسان كن بـه سـوى او كـه فـرزنـدى از تـو بـه هـم خـواهـد رسـانـیـد كـه بـهـتـریـن اهـل زمـیـن بـاشـد بـعـد از تـو، ایـن مـادر اوصـیاء ذریّه ی طیبه ی من است ؛ پس حضرت امام زین العابدین علیه السلام از او به هم رسید.»

و روایـت كـرده اسـت كـه: «پیش از آنكه لشكر مسلمانان بر سر ایشان بروند شهربانو در خـواب دیـد كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم داخـل خـانـه او شـد با حضرت امام حسین علیه السلام و او را براى آن حضرت خواستگارى نـمـود و بـه او تزویج كرد. شهربانو گفت كه چون صبح شد محبّت آن خورشید فلک امامت در دل مـن جـا كـرد و پـیـوسـتـه در خـیـال آن حضرت بودم . چون شب دیگر به خواب رفتم حـضـرت فـاطـمـه عـلیـهـمـا السـلام را در خـواب دیدم كه به نزد من آمده و اسلام را بر من عـرضـه داشـت و مـن به دست مبارک آن حضرت در خواب مسلمان شدم ، پس فرمود كه در این زودى لشكر مسلمانان بر پدر تو غالب خواهند شد و تو را اسیر خواهند كرد و به زودى بـه فـرزند من حسین علیه السلام خواهى رسید و خدا نخواهد گذارد كه كسى دست به تو بـرسـانـد تـا آن كـه بـه فرزند من برسى و حق تعالى مرا حفظ كرد كه هیچ كس به من دسـتـى نـرسـانید تا آن كه مرا به مدینه آوردند و چون حضرت امام حسین علیه السلام را دیـدم دانـسـتـم كـه هـمـان اسـت كـه در خـواب بـا حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم بـه نـزد مـن آمـده بـود و حـضـرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم مرا به عقد او در آورده بود و به این سبب او را اختیار كردم . »

امّا نکات روایات:

الف ـ روایت نخست نشان می دهد که امیر مومنان(ع) دختران یزدگرد را به عنوان اسیران جنگی قبول نکرده بود. چون اسیر جنگی نیاز به صیغه ی عقد و مهریّه ندارد. اسیر جنگی به هر کس تعلّق گیرد برای او محرم خواهد بود. بلکه بنا به روایات دیگر ، ایشان حتّی سایر اسرای ایرانی را هم قابل تملّک ندانست ؛ لکن به صراحت نفرمود که اسیران ایرانی قابل خرید و فروش نیستند. چون خفقان زمان خلفای غاصب چنین اجازه ای نمی داد. عرب نیز چنین سخنی را برنمی تافت. شاهد روایی این اعتقاد حضرت را در ادامه خواهیم آورد.

ب ـ در حدیث دوم ، از رفتار امیرمومنان (ع) با دختر یزدگرد و نیز رفتار دختر یزدگرد با عمر و دیگران و امام حسین(ع) معلوم می شود که جریانی عادی در کار نیست. به نظر می رسد که امیرمومنان(ع) برنامه ای خاصّ برای این دختر دارند ؛ و خود او نیز از این جریان آگاه است. روایت فاش می سازند که مادر آن حضرت، از قبل و در خواب خواستگاری شده و با میل باطنی به اسارت آمده تا به مقصود خویش برسد. امّا هر دو طرف جریان ، واقعه را جوری پیش می برند که از نظر عمر بن خطّاب و دیگران ، عادی جلوه کند.

ج ـ در قسمتی از روایت دوم امیرمومنان(ع) به دختر یزدگرد می فرماید: « چه نام دارى اى كنيزک ». شاید از این تعبیر استفاده شود که حضرتش او را کنیز به معنی برده ی زن می دانسته. امّا گفتیم که اگر چنین بود ، حضرت او را تزویج نمی کرد و در انتخاب زوج آزاد نمی گذاشت. چون زنان کفّار اسیر شده را تزویج نمی کنند و برایش مهریّه قرار نمی دهند. از این گذشته ، واژه ی کنیز در زبان فارسی به غلط درباره ی زنان اسیر شده به کار می رود. کنیز، لغتی پهلوی است که به مطلق خدمتکار گفته می شود ؛ چه خدمتکار قابل خرید و فروش باشد یا خدمتکاری که استخدام می شود یا خدمتکاری که افتخاری به کسی خدمت می کند. کما اینکه بنده نیز همین معانی را دارد. در زبان فارسی، زن مومن را کنیز خدا و مرد مومن را بنده ی خدا می گویند. البته امروزه هر دو را بنده ی خدا می نامند. کاف کنیزک نیز ظاهراً برای تحبیب است مثل دخترکم نه برای تصغیر مثل مردک. البته روای حدیث ، کنیزک را دخترک معنی نموده و گفته: « فَقَالَ چه نام دارى اى كنيزك ؛ يَعْنِي مَا اسْمُكِ يَا صَبِيَّة؟»

ـ جریان شهربانو در مناقب ابن شهرآشوب

« وقتى اسراى ايران وارد مدينه شدند، عمر بن خطاب خواست خانم‏ها را به كنيزى بفروشد و مردان را به بردگى در آورد و چنين قصد داشت كه اسراى ايرانى، انسانهاى ناتوان و عليل و پيرمردان را در طواف اطراف بيت، در پشت خود حمل كنند. امير مؤمنان عليه السّلام فرمود: پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله گفتند: عزيز يک ملّت را گرامى بداريد گر چه با شما مخالف باشند و اين ايرانيان، دانشمند و كريم هستند و به اطاعت ما در آمده‏اند، و مايل هستند دين اسلام را بپذيرند. من حق خودم، و حق بنى هاشم را در راه خدا آزاد كردم، مهاجر و انصار گفتند: اى برادر رسول خدا، ما سهم خود را به شما داديم، حضرت عرض كرد: خدايا گواه باش ايشان بخشيدند، و من پذيرفتم و آزاد كردم. خليفه گفت: على بن ابى طالب در رابطه با اسراء بر من پيشى گرفت و قصد مرا در خصوص عجم در هم شكست ؛ عدّه‏اى از مردم تمايل دارند با دختران پادشاهان ايران ازدواج كنند. امير مؤمنان عليه السّلام به او فرمود: دختران را در اين خصوص مختار كن، و آنها را به ازدواج با افراد مورد نظرت مجبور نكن! يكى از بزرگان اشاره كرد كه شهربانو دختر يزدگرد را به زنى بر مى‏گزيند، شهربانو شرمگين شد و از ازدواج با او امتناع ورزيد. به او گفتند: اى كريمه ازدواج با چه كسى را مى‏پسندى؟ آيا راضى هستى شوهر كنى؟ او ساكت شد و چيزى نگفت: حضرت على عليه السّلام فرمود: به ازدواج راضى شد و حال اختيار براى او باقى است، سكوتش اقرار است. بار ديگر گزينش شوهر را به او پيشنهاد كردند، گفت: من كسى نيستم كه از نور درخشان و ستاره فروزان حسين بن على عليه السّلام روی گردان شوم اگر اختيار با من است. حضرت فرمود: چه كسى را به عنوان سرپرست (قیّم) خود مى‏پذيرى؟ جواب داد شما را ولىّ امر خود قرار مى‏دهم. امير مؤمنان به حذيفه بن يمان فرمود: خطبه ی ازدواج بخواند، او خطبه خواند و شهربانو به ازدواج حضرت حسين بن على عليه السّلام درآمد» (المناقب، ج4 ،ص48)

این نقل گواه است که امیرمومنان (ع) اسرای ایرانی را به بردگی و کنیزی قبول نداشته ؛ امّا در آن شرائط خفقان خلفا و جهل عرب ، جرأت ابراز این عقیده را نداشته است. لذا حضرت با سیاستی ویژه سبب آزادی اسرای ایرانی را فراهم ساختند. یکی از علل علاقه مندی ایرانیان به علی(ع) و اهل بیت ایشان نیز همین بود که می دانستند، آن حضرت، ایرانیان را برده و کنیز نمی داند؛ و حمله ی عمر به ایران را تقبیح می کند.

با توجّه به آنچه گفتیم، معلوم می شود که مادران دیگر ائمه(ع) نیز هیچکدام کنیز نبوده اند. چون برخی از آنها که اسیر شده بودند، در جنگی اسیر شده بودند که جهاد اسلامی نبوده است. چون آنها جنگها به دستور کسانی به راه افتاده بود که نه پیغمبر بودند نه امام و نه نائب بر حقّ امام. لذا خود آن جنگها باطل و غیر اسلامی بودند؛ و اسرای آنها نیز مظلوم بوده اند نه اسیر جنگی. این خلفای غاصب و ستمگر، بدون مراعات ملاکهای دینی به کشورهای دیگر حمله می کردند و آنها را تصرّف می نمودند و مردمشان را اسیر می کردند و به عنوان برده می فروختند. مادران برخی ائمه(ع) نیز از این اسیران مظلوم بودند؛ که ائمه(ع) در ظاهر آنها را می خریدند؛ ولی با عقد شرعی آنها را به همسری خود در می آوردند. چون کنیز واقعی نبودند. حتّی برخی از ائمه(ع) تعداد زیادی از این اسرا را می خریدند ولی نه برای کار کشیدن از آنها، بلکه برای آنکه تعلیمشان دهند. چون حکومتهای جور مانع از فعّالیّت علمی آن بزرگواران می شدند و هر کس که به خانه های آن بزرگواران رفت و آمد می نمود مورد آزار قرار می گرفت. لذا آن بزرگواران، به بهانه ی خرید برده، افراد مستعدّ را در خانه ی خود گرد می آوردند و تعلیم می دادند.

 

7ـ آيا ممكن است هيچ دين حقّي در جهان نباشد؟

برخي ها مي گويند: من خدا را قبول دارم؛ آخرت را هم قبول دارم؛ امّا اديان را قبول ندارم. لذا خودم با خدا حرف مي زنم و درد دل مي كنم و نيازي به دين ندارم. خودم مي فهمم كه چه چيزي خوب است و چه چيزي بد.

با اينها اين گونه استدلال مي كنيم.

در اين كه انسان نسبت به حيوانات، موجودي است ويژه با راه تكاملي خاصّ، شكّي نيست. حيوانات پاسخ نيازهاي ذاتي خود را به صورت غريزه در درون خود دارا هستند؛ لذا نيازي به هدايت بيروني ندارند. امّا انسان، تنها بخشي از پاسخ به نيازهاي ذاتي خود را به صورت دروني داراست كه عمدتاً نيازهاي اوّليّه هستند. اين پاسخهاي درونيِ ابتدايي ولي بنيادي را در بُعد مادّي ، غريزه و در بُعد معنوي و فوق مادّي ، فطرت مي نامند. امّا اين مقدار آگاهي دروني كافي براي تمام نيازهاي مادّي و معنوي انسان نيست. از اينرو انسان دائماً در پي آن است كه پاسخ بسياري از نيازهاي خود را از بيرون ذات خود به دست آورد. ضرورت وجود دين و هدايت الهي و نياز انسان به چنين هدايتي از برون ذاتش نيز دقيقاً از همين امر ناشي مي شود؛ يعني انسان در مي يابد كه با قواي موجود خود ، مثل غريزه ، فطرت ، خيال و عقل قادر به پاسخ دادن به برخي از نيازهاي مادّي و معنوي خود نيست؛ لذا عقل حكم مي كند كه خداوند حكيم بايد پاسخ اين نيازها را با ارسال وحي در اختيار انسان قرار دهد. چرا كه خدا حكيم است و محال است حكيم نيازي بي پاسخ در وجود موجودات قرار دهد. چون لازمه ي چنين امري انجام فعل عبث است كه از ساحت حكيم به دور مي باشد. بنا بر اين ، دين چيزي نيست جز پاسخ برخي از نيازهاي مادّي و معنوي انسان كه پاسخ آنها به طور طبيعي در وجود انسان نيست. بر اين اساس ، تا استناد ديني به خدا اثبات نشده تبعيّت از آن ، عقلاً جايز نخواهد بود . از اينرو انبياء(ع) براي اثبات اينكه دينشان از سوي خداست يا برهان عقلي مي آوردند يا معجزه نشان مي دادند كه البته خود معجزه نيز مقدّمه ي يك برهان عقلي است. انبياء (ع) با اين براهين در پي آن بودند كه اثبات كنند با خدا در ارتباطند و متّصل به قدرت خدا هستند كه بدون رقيب است ؛ به عبارت ديگر معجزه ، امضاي خدا بر پاي دين حقّ و نبي صادق است ؛ امضايي كه هيچكس قادر به جعل آن نيست.

پس ما انسانها دين مي خواهيم چون قادر نيستيم پاسخ تمام نيازهاي خود را از قواي موجود خود استخراج كنيم. بنا بر اين ، نمي دانيم پاسخ نيازهاي ما چه چيزهايي هستند ؛ و مي دانيم كه تنها خدا مي داند كه اين پاسخها چيستند. پس ما نمي توانيم براي خدا تكليف تعيين كنيم كه چه احكامي بفرستد يا نفرستد ؛ بلكه چون به حكم عقل ، حكمت او براي ما ثابت است ، يقين داريم كه هر چه او حكم كند يقيناً تأمين كننده ي سعادت حقيقي ماست. پس وظيفه ي ما انسانها اين نيست كه از راه شكل احكام و دستورات دين ، درباره ي درستي يا نادرستي آن قضاوت كنيم ؛ بلكه وظيفه ي ما اين است كه ابتدا درستي دين را اثبات كنيم بعد به احكام آن عمل كنيم. خيلي ها در طول تاريخ به نام خدا حرفها زده و بسياري از احكام خدا را تبديل نموده اند ، كه خيلي از اين سخنان جعلي يا تحريف شده ممكن است خوشايند و باب ميل نفس ما باشد ، امّا آيا به صرف مورد پسند بودن مي توان آنها را از جانب خدا و ضامن سعادت بشر دانست؟ حتّي ممكن است برخي از اين حرفها في حدّ نفسه درست باشند ولي تمام حقيقت و تمام فرمول سعادت نباشند ؛ بلكه امكان دارد بخشي از نقشه ي راه سعادت باشند. و روشن است كه انسان با يك نقشه ي ناقص به هيچ جا نمي رسد.

حال بايد پرسيد كه: در ميان اديان موجود ، كداميك قادر به اثبات حقّانيّت خود هستند؛ يعني كدام دين قادر است با اسناد و شواهد قطعي ، استناد خود به خدا را اثبات كند. آيا دين زرتشت يا يهود يا مسيحيّت کنونی، قادر هستند اثبات كنند كه كتاب فعلي آنها عيناً همان كتاب آسماني نازل شده از طرف خداست؟ ثانیاً به فرض اثبات اين مطلب آيا قادر هستند اثبات كنند كه اين كتاب كلّ آن كتاب است و نه قسمتي از آن؟ چون نقشه ي ناقص به درد نمي خورد. ثالثاً آيا اين اديان قادرند اثبات كنند كه بعد از پيامبران آنها پيامبري نيامده و دين آنها را نسخ ننموده است؟

براي اينكه ما اين اديان را به عنوان فرمول سعادت و پاسخ تمام نيازهاي بشر امروز بدانيم بايد تمام اين سوالات ـ كه ملاك و معيار درستي يك دين هستند ـ جواب مثبت داشته باشند. در حالي كه حتّي يكي از اين سوالات هم توسّط پيروان اين اديان قابل اثبات نيستند ، كجا رسد همه ي آنها.

بوديسم كه اساساً خودش ادّعاي الهي بودن ندارد ؛ و بودا را هم پيامبر نمي دانند. استناد كتاب اوستا به زرتشت و تورات به موسي نيز از حيث تاريخي مخدوش است. انجيل را هم كه خود مسيحيان كتاب عيسي نمي دانند. خود زرتشتيان معترفند كه اوستا سالها سينه به سينه منتقل مي شده است و صدها سال بعد از زرتشت مكتوب شده است. بنا بر اين ، خدا مي داند در اين مدّت كه اوستا مكتوب نبوده چه بر سر اين مطالب آمده است. خود زرتشتيان و پژوهشگران معتقدند كه اوستا در اصل بسيار بزرگ بوده و بر روي دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بوده است. اوستاي كنوني هشتاد و سه هزار كلمه است ؛ امّا احتمالاً اصل آن سيصد و چهل و پنج هزار و هفتصد كلمه بوده است ؛ يعني چهار برابر اوستاي كنوني. بنا بر اين بر فرض اينكه اين كتاب ، كتاب آسماني باشد حجّيّت نخواهد داشت ؛ چون نقشه اي ناقص است كه نمي توان به آن عمل نمود. چه بسا در بخش حذف شده مطالبي بوده كه تفسير كننده يا تخصيص و تقييد كننده ي مطالب موجود بوده است. پس با حذف آنها مطالب موجود نيز فاقد اعتبار مي شوند. تورات نيز بعد از موسي (ع) حدود پانصد سال گم شد و در اين پانصد سال هيچ توراتي در دست نبود. بعد از آن كسي ادّعا نمود كه يك نسخه از تورات را پيدا كرده است؛ و همان تورات پيدا شد به عنوان تورات اصلي پذيرفته شد. حال از كجا بايد دانست كه اين تورات فعلي قطعاً همان تورات موسي(ع) است؟ از كجا بدانيم كه آن را خود همان شخص ننوشته است؟ قرآن کریم مدّعی است که تورات فعلی را خود یهودیان نوشته و به خدا نسبت داده اند.

همچنين هيچكدام از اين اديان قادر نيستند ثابت كنند كه بعد از پيامبر آنها پيامبري نيامده است. چون هيچكدامشان در متن دينشان نيست كه دين آنها دين خاتم است. پس اين اديان موجود ، در عصر حاضر تنها توده اي از ادّعاهاي غير قابل اثباتند؛ لذا عقلاً كسي نمي تواند تابع آنها باشد؛ و اگر تابع آنها شد، نزد خدا حجّتي نخواهد داشت.

پس جز اسلام هيچ ديني وجود ندارد كه بتواند از عهده ي اثبات سوالات فوق برآيد. حال بگذريم كه پاره اي از آموزه هاي بنيادي اين اديان نيز خلاف براهين عقلي مي باشند. تنها قرآن كريم است كه با سند متواتر به رسول خدا(ص) مي رسد و افزون بر آن، نسخه هاي قديمي فراواني از اين كتاب به خطّ كوفي موجود است كه گواهي مي دهند بر عدم تحريف آن. و البته بر عدم تحريف آن براهين عقلي و نقلي نيز اقامه شده است.

حاصل آنكه:

از راه عقل ثابت مي شود كه انسان، محتاج دين است. و از راه مقايسه ي بنيانهاي اديان كنوني، شكّي نمي ماند كه تنها دين قابل تبعيّت، اسلام است؛ به نحوي كه اگر اسلام را هم قابل تبعيّت ندانيم، در آن صورت بايد قائل شويم به اين كه هيچ دين حقّي در جهان وجود ندارد؛ و لازمه ي اين حرف آن است كه خدا هم حكيم نباشد؛ و لازمه ي منطقي حكيم نبودن خدا، ناقص بودن خداست؛ و موجود ناقص، ممكن الوجود است نه واجب الوجود.

پس به حكم برهاني كه در سطور قبل بيان داشتيم ، محال است خدا انسان نيازمند به برنامه ي سعادت را بدون برنامه ي درست رها سازد؛ چون حكيم است. لذا در هر زماني يقيناً برنامه ي درست و تحريف نشده از سوي خدا وجود دارد. در غير اين صورت لازم مي آيد كه خدا موجودي مكلّف و نيازمند به برنامه ي خودسازي را آفريده باشد ولي برنامه اي درست در اختيارش نگذارد. چنين چيزي نيز محال است ؛ چون چنين آفرينشي لغو و غير حكيمانه است ؛ و از خداي حكيم چنين كار لغو و غيرحكيمانه اي سر نمي زند. پس يقيناً در بين اديان موجود ، يكي از آنها درست مي باشد. و چون غير از اسلام هيچ دين ديگري نيست كه بتواند از عهده ي سوالات مطرح در سطور قبل برآيد ، لذا شكّي نمي ماند كه همه ي آنها در عصر كنوني باطلند و از اصل خود جدا افتاده اند. و البته اين از حكمت خداست كه سنديّت اديان موجود را باطل نموده تا مردم به راحتي بتوانند حقّانيّت اسلام را بفهمند. پس اگر لازم است كه حتماً ديني درست در ميان مردم باشد ، آن دين نمي تواند باشد مگر اسلام ؛ چون گزينه ي ديگري در كار نيست.

حال بعد از اين استدلال هر شبهه اي نيز در سرشاخه هاي دين اسلام مطرح شود قادر نخواهد بود اصل اسلام را زير سوال ببرد. چون اساس يك دين به اصول آن است. وقتي كسي ثابت نمود كه اصول يك دين درست مي باشد و اصول ديگر اديان باطل مي باشند، ديگر منطقاً هيچ بهانه اي براي توقّف ندارد ؛ و منطقاً بايد وارد آن دين شود. بلي ممكن است در مسائل متأخر از اصول آن دين باز دچار شبهاتي شود ؛ امّا اين شبهات منطقاً دليل نمي شوند كه او عقبگرد نمايد. در اين حالت، عقل حكم مي كند كه مشكل از فهم شخص است نه از دين خدا.

از همينجا، كلام خدا بودن قرآن نيز اثبات مي شود. چون اگر قرآن كلام خدا نباشد، يعني در حقيقت خدا ديني نفرستاده و بشر محتاج به دين را به حال خود رها نموده است. كه گفتيم، چنين چيزي خلاف عقل است. همچنين اگر قرآن كريم از طرف خدا باشد ولي تحريف در آن راه پيدا كرده باشد، باز لازم مي آيد كه خدا ديني نفرستاده باشد. چون كتاب تحريف شده، نه تنها سودي ندارد بلكه ضررهاي فراواني نيز دارد. كتاب آسماني تحريف شده، مثل آدرس تحريف شده است كه نه تنها ما را به مقصد نمي رساند بلكه چه بسا از مقصد نيز دور مي كند. پس طبق حكم عقل، حتماً قرآن كريم از طرف خداست و تحريفي در آن رخ نداده است.

 

8ـ آفتاب آمد دليل آفتاب

قرآن كريم خودش هم كلام خداست هم امضاي غير قابل جعل خدا. لذا خودش گواه است بر كلام الله بودن خودش.

قرآن كريم مي فرمايد: « أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثيراً ــــ آيا درباره ي قرآن نمى‏انديشند؟! اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏يافتند.» (النساء:82)

اين آيه اوّلاً بيان مي كند كه اهل انديشه مي توانند عدم اختلاف در قرآن را بفهمند نه هر كسي. ثانياً بيان مي دارد كه هيچ بشري بدون كمك خداوند متعال ، قادر نيست كتابي بنويسد كه هيچ خطايي در آن نباشد ؛ چنانكه حتّي بعد از هزار و چهار صد سال نيز كسي نتواند در آن اشكالي منطقي پيدا كند. لذا تا كنون هيچ اشكالي بر قرآن كريم نشده مگر اينكه علما پاسخش را از خود قرآن كريم داده اند.

دقّت كنيد! گفتيم: علما، نه خطبا و اهل منبر. در وادي دين شناسي، دو گونه روحاني داريم؛ روحانيان متخصّص در يكي از رشته هاي اسلامي، و روحانيان مبلّغ كه متخصّص در هيچ رشته ي اسلامي نيستند؛ بلكه افرادي هستند با اطّلاعاتي مذهبي در حدّ بيش از مردم عادي، كه به سوالات متداول جواب مي دهند و سخنراني مي كنند و عقد مي خوانند و ... . مثل اين دو گروه مثل بهداشتيار و پزشك است. در خانه هاي بهداشت، افرادي هستند كه پزشك نيستند؛ ولي اطّلاعاتي عمومي از پزشكي دارند؛ لذا مي توانند كمكهاي اوّليّه را به بيماران برسانند يا بيماران را به متخصّص مربوطه راهنمايي كنند؛ يا توصيه هاي عمومي بهداشتي را به افراد بدهند و از اين گونه كارها؛ امّا توانايي طبابت ندارد. امّا پزشك، نه تنها اين كارها را بلد است، در تشخيص بيماري و تجويز دارو نيز تبحّر دارد. البته خود پزشكان نيز به عمومي و متخصّص تقسيم مي شوند. كه هر پزشك متخصّص حتماً اطّلاعات پزشك عمومي را دارد. در وادي دين و مذهب نيز، علماي متخصّصي وجود دارند؛ كه بين خود آنها نيز سطوحي موجود است. مثلاً يك روحاني عادي، از فلسفه فقط اطّلاعات ابتدايي دارد؛ امّا يك استاد فلسفه در حوزه ي علميّه، اطّلاعات تخصّصي از فلسفه دارد. امّا افرادي هم هستند كه استاد استادان فلسفه اند. پس توجّه شود كه قصور روحانيون مرتبط با مردم از پاسخ به برخي سوالات، را نبايد به حساب تمام روحانيان گذاشت.

همچنين قرآن كريم با نداي بلند فرياد مي كند كه اگر باور نداريد كه اين كتاب از سوي خداست ؛ پس شما هم دست به دست هم بدهيد و كتابي همانند آن بياوريد. چون اگر يك نفر بشر بي سواد توانسته چنين كتابي بياورد ، پس همه ي دانشمندان و ادباي جهان بايد بتوانند صدها برابر بهتر از آن را بياورند. پس اگر نتوانند بياورند ، منطقاً بايد اعتراف نمايند كه اين كتاب كار دست بشر نيست. روشن است كه خطاب اين گونه آيات نيز در درجه ي نخست به اهل علم و فنّ مي باشد. و البته عوام نيز از عجز اهل علم مي توانند پي ببرند به حقّانيّت ادّعاي قرآن.

قرآن كريم مي گويد:

« أَمْ يقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين‏. ـــــ آيا آنها مى‏گويند:او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟! بگو: اگر راست مى گوييد ، يك سوره همانند آن بياوريد ؛ و غير از خدا ، هر كس را مى‏توانيد(به يارى) طلبيد!» (يونس:38)

« وَ إِنْ كُنْتُمْ في‏ رَيبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ . ـــــ و اگر در باره آنچه بر بنده خود نازل كرده‏ايم شك و ترديد داريد،( دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد ؛ و گواهان خود را ــ غير از خدا ــ براى اين كار ، فرا خوانيد اگر راست مى‏گوييد.» (البقرة:23)

قرآن كريم مي گويد:

1 ـ همه جمع شويد و دست به دست هم دهيد و سوره اي مثل سور قرآن بياوريد؛ تا نگوييد كه ما مثل پيامبر اديب زبر دستي نبوديم. چون يقيناً اگر صدها اديب دست به دست هم دهند بهتر از بهترين اديب دنيا مي توانند يك متن ادبي سه آيه اي بسازند.

2ـ فرمود شاهدان و گواهان بي طرفي را هم گرد آوريد تا بين ساخته ي شما و قرآن قضاوت نمايند. البته روشن است كه شهود بايد متخصّص فنّ هم باشند.

آيا سخن از اين روشنتر و منصفانه تر مي توان گفت؟ يك انسان عاقل بينديشد كه: اگر ساختن سه آيه مثل سوره ي كوثر ممكن است چرا آنان كه هر ساله ميلياردها دلار صرف مبارزه با اسلام مي كنند و فيلمها و كتابها بر ضدّ اسلام مي سازند و مي نويسند ، دست به چنين كار كوچكي نمي زنند؟ اين همه اديان در دنيا مثل مسيحيّت وجود دارند كه با اسلام در ستيزند ، اگر مرد ميدان هستند چرا مجلسي ترتيب نمي دهند تا در آن مجلس اهل ادب را گرد آورند و مبارزه طلبي قرآن را جواب دهند؟

خطاب قرآن به اهل تخصّص است كه اگر مي توانيد دست به دست هم دهيد و يك سوره مثل سوره هاي قرآن بياوريد؛ حتّي قرآن اين اجازه را مي دهد كه مضمون را از خود قرآن بگيرند؛ و حتّي اجازه مي دهد كه مطالب يك سوره را با بياني ديگر ولي قابل رقابت با قرآن بيان كنند.

امّا چرا دشمنان قرآن پاسخ اين مبارزه طلبي را نمي دهند؟ البته اينها براي براندازي قرآن، دور هم جمع شده اند؛ و صدها مركز تخصّصي و هزاران متخصّص براي مبارزه با اسلام و قرآن تأسيس نموده اند؛ و هر ساله ميلياردها دلار خرج اين كار مي كنند. امّا چرا از هر راهي ـ از شبهه افكني گرفته تا سوزاندن قرآن و كشيدن كاريكاتور ـ براي كوبيدن قرآن وارد مي شوند جز از همان راهي كه خود قرآن پيشنهاد كرده است؟!!! آيا اينها حقيقتاً از اين راه وارد نشده اند يا آن را غير قابل ورود يافته اند؟ يقيناً اينها سعي نموده اند يك سوره مثل سوره هاي قرآن بياورند؛ لكن دانسته اند كه نشدني است.

ـ وجود اعجازي قرآن

الف ـ اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت

اين جنبه از اعجاز قرآن ، در درجه اوّل براي كساني حجّت است كه بر زبان عربي تسلّط داشته و سخن فصيح و بليغ را هم مي شناسند ؛ امّا براي ديگران با واسطه مي تواند حجّت باشد ؛ قرآن كريم با صراحت تمام در آيات (هود:13) ، (اسراء:88) و (يونس: 38) مبارزه طلبي مي كند و از منكرين پيامبر مي خواهد كه اگر قبول نداريد كه قرآن كلام خداست پس مشابه آن يا مشابه ده سوره يا مشابه يك سوره ي آن ــ مثلا مشابه سوره ي كوثر ــ را بياوريد . امّا تا كنون هيچ كس نتوانسته است حتي يك سوره ي كوچك نظير سوره كوثر يا سوره عصر را هم بياورد. در طول تاريخ خيلي از عرب زبانان غير مسلمان به اين كار اقدام كرده اند ولي آنچه ساخته بودند در برابر فصاحت و بلاغت قرآن كريم به بازيچه شباهت داشت. بزرگترين اديبان عرب در طول تاريخ اعتراف نموده اند كه فصاحت و بلاغت قرآن كريم فراتر از قدرت انسان عادي است ؛ بلكه تمام اديبان عرب در مقابل فصاحت و بلاغت نهج البلاغه ، كه كلام امير المومنين (ع) است ، سر فرود آورده و آن را معجزه دانسته اند ؛ در حالي كه فصاحت و بلاغت نهج البلاغه در مقابل فصاحت و بلاغت قرآن ، بسيار پايين است تا آنجا كه حتّي يك فارسي زبان هم از مقايسه ي قرآن با نهج البلاغه به راحتي مي تواند تفاوت را احساس كند. لذا غير عربها گرچه خودشان فصاحت و بلاغت قرآن را مستقيماً ادراك نمي كنند ، ولي از راه اعتراف متخصّصان و اديبان عرب و بخصوص از اعتراف اديبان عرب غير مسلمان، مي توانند يقين پيدا كنند كه اين كتاب داراي اعجاز ادبي است.

عقل سليم مي گويد كه اگر واقعا آوردن يك سوره مثل سور قرآن ممكن بود ، حتما دشمنان اسلام در طول اين هزار و چهار صد سال ، مشابه آن را مي آوردند. امروزه آمريكا و اسرائيل و ديگر كشورهاي ضد اسلام ، ساليانه ميلياردها دلار خرج مبارزه با اسلام مي كنند ؛ اگر واقعا امكان آوردن يك سوره مثل سوره هاي قرآن وجود داشت ، اين كشورها با دادن پول به اديبان و جمع نمودن آنها در يكجا ، مشابه يك سوره را مي آوردند و اسلام را شكست مي دادند ؛ ولي چنين نكرده اند. بارها شده كه دشمنان اسلام به افرادي چون سلمان رشدي كمك مالي كرده اند تا رمانهاي اهانت آميزي نسبت به مقدّسات اسلام بنويسند ؛ سوال اينجاست كه چرا اينها اين پولها را خرج ساختن يك سوره نمي كنند تا پاسخ قرآن را بدهند؟!! حتي قرآن نمي گويد كه شما حتما مشابه يك سوره را به زبان عربي بياوريد ؛ بلكه اين مبارزه طلبي عامّ است؛ يعني اگر مي توانيد سخني به زبان ديگر بياوريد كه فصاحت و بلاغتش در حدّ قرآن باشد. حتّي قرآن كريم نمي گويد مضمون را از خودتان بياوريد ، بلكه اين اجازه را مي دهد كه مضمون را از خود قرآن گرفته با كلمات ديگري آن را بيان كنيم به شرط آنكه استحكام آن در حدّ قرآن باشد. بر همين اساس ، در مدّت اين حدود هزار و چهار صد سال ، نه تنها كسي نتوانسته سوره اي مثل سور قرآن بسازد بلكه حتّي كسي نتوانسته است ترجمه ي بي عيب و نقصي از قرآن نيز ارائه دهد. چرا كه ترجمه ي تمام عيار قرآن كريم نيز محال است. تمام مترجمين قرآن كريم نيز معترفند كه ترجمه ي آيات به معناي حقيقي كلمه غير ممكن است. جالب است بدانيم كه تا به امروز هيچ كس نتوانسته است حتّي آيه ي « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم» را هم به درستي ترجمه كند. چون تمام ترجمه هاي اين آيه نادرست مي باشند و هيچكدام آنها معني دقيق اين آيه را نمي رسانند. بهترين ترجمه هايي كه بنده براي اين آيه سراغ دارم اين دو ترجمه اند: « به نام الله ، گسترده مهر مهر پيشه» و « به نام الله گسترده نوازشگر خوب نواز ». امّا اين دو نيز فاصله ي زيادي دارند با معني حقيقي آيه. البته توجّه شود كه قرآن كريم، حدّ اقلّ يك سوره خواسته و نه يك آيه، اگر چه ساختن مشابه برخي آيات نيز از محالات است. چرا كه برخي آيات، وجوه معنايي ميليوني دارند.

پس راه فهم اعجاز ادبي قرآن براي غير عربها هم از راه اعتراف همه ي اديبان عرب ممكن است . اين يك روش عقلائي است ،كه ما در هر زمينه اي كه خودمان تخصّص نداريم به متخصّصين آن امر مراجعه مي كنيم ؛ و درك آنها را براي خود حجّت مي دانيم ؛ بخصوص زماني كه اكثر يا همه ي متخصصين يك امر در موردي اتفاق نظر دارند ؛ مثلا اگر همه ي پزشكان بگويند كه كشيدن سيگار موجب سرطان مي شود ، ما يقين پيدا مي كنيم كه كشيدن سيگار موجب سرطان است. همچنين از ناتواني دشمنان اسلام بر آوردن يك سوره مثل سور قرآن ، يقين پيدا مي كنيم كه آوردن مثل قرآن ــ به هر زباني ــ محال است . مثل اينكه كسي ادعا كند كه قويترين مرد جهان است ؛ و بگويد اگر در اين امر شك داريد پهلوانان خود را آماده كنيد تا من خودم شهر به شهر بيايم و همه را بر زمين بزنم ؛ اگر اين شخص شهر به شهر گشت و هيچ كس نتوانست او را بر زمين بزند معلوم مي شود كه در ادعاي خود صادق است ؛ قرآن كريم هزار و چهارصد سال است كه شهر به شهر مي گردد و مبارز مي طلبد ؛ و كسان زيادي هستند كه آرزو مي كنند قرآن را شكست دهند ؛ ولي در اين مدت همه ناكام مانده اند. همچنين اعتراف مترجمين قرآن بر عجر خودشان در امر ترجمه ي قرآن ، گواه است كه آوردن مثل قرآن محال مي باشد. حتّي مترجمين غير مسلمان قرآن هم اعتراف نموده اند كه ترجمه ي برابر با اصل يا بهتر از اصل قرآن، محال است.

از فصاحت و بلاغت گذشته ، آيات قرآن كريم داراي وجوه معنايي نيز مي باشند كه ترجمه ي آنها و آوردن مشابهشان را غير ممكن مي كند. علاّمه طباطبايي در مورد پنج آيه ي اوّل سوره بقره فرموده است كه اين پنج آيه با توجّه به قواعد دستور زبان عربي و شأن نزول و امور ديگر، بيش از يك ميليون وجوه معنايي دارند. حال چگونه كسي غير از خدا ، مي تواند در نيم صفحه ، اين همه معني را جا دهد. همچنين طبق ادّعاي علّامه ي طباطبايي در تفسير الميزان انجام داده اند ، در آيه ي 102 سوره ي بقره ، كه حدود هفت سطر است ، يك مليون و دويست و شصت هزار وجه معنا محتمل است. حال چگونه كسي مي تواند همه ي اين معاني را در هفت سطر بگنجاند؟ و تازه اين آيه است نه سوره.

 

ب ـ نقض ناپذيري قرآن با علم روز

ما ادعا مي كنيم كه هيچ كتابي در طول تاريخ نوشته نشده است ، كه بعد از گذشت مدت زماني با كشفيات جديد تعارض پيدا نكند ؛ كتابها ي نويسندگان و دانشمندان بزرگي چون ارسطو ، افلاطون ، ابوعلي سينا ، ابوريحان بيروني ، خواجه نصيرالدين طوسي ، گاليله ، نيوتن ، اينشتين ، ماكس پلانگ و... تنها مدت كوتاهي معتبر بوده اند ؛ و بعد از گذشت مدت زماني برخي از حرفهاي آنها نقض شده است ؛ اما قرآن چهارده قرن است كه نازل شده ولي هيچ كس نتوانسته است سخني باطل و نادرست در آن پيدا كند و هيچ كشف علمي قطعي وجود ندارد كه يك آيه ي قرآن را زير سوال ببرد. براي مثال دانشمندان زيادي در طول تاريخ درباره ي خورشيد و زمين سخن گفته اند؛ ولي بعد از مدتي سخنان آنها با مشكل مواجه شده و بطلان آن معلوم شده است ؛ قرآن كريم نيز با صراحت از حركت زمين و خورشيد سخن گفته است؛ امّا به گونه اي اين مطلب را بيان كرده است كه در هيچ زماني خلاف باور عمومي مردم نمي شود. اين از اعجاز قرآن است كه خدا نه زمين را مركز عالم ناميده است نه خورشيد را ؛ زماني مردم خيال مي كردند كه زمين مركز عالم است؛ ابوسعيد سجزي دانشمند ايراني هم عصر ابوريحان بيروني با ردّ اين عقيده گفت خورشيد مركز عالم است؛ سالها بعد همين مطلب از سوي كپرنيك دوباره مطرح شد؛ و در پي او، گاليله گفت خورشيد تنها مركز منظومه شمسي است نه مركز عالم ؛ ولي امروز ما با نگاه دقيق علمي مي دانيم كه خورشيد حتي مركز منظومه شمسي هم نيست؛ خورشيد و سيارات آن ،همگي دور يك نقطه ي فرضي مي گردند كه نزديك به مركز خورشيد است؛ و تازه اگر در نظر بگيريم كه خود خورشيد با منظومه شمسي با سرعت زيادي به دور مركز كهكشان راه شيري مي گردند متوجه مي شويم كه سيارات عملاً هيچگاه با يك مدار بسته دور آن نقطه ي فرضي هم گردش نمي كنند ؛ چون خود آن نقطه ي فرضي دائماً در حال جابجايي است. ( توجّه: تصوّر اين معنا براي اكثر افراد دشوار است؛ براي تصوّر بهتر خود را خارج از كهكشان راه شيري فرض كنيد.) لذا الآن معلوم مي شود كه چرا خدا از همان اوّل نگفت كه زمين گرد خورشيد مي گردد ؛ چون اگر اين را مي گفت الآن غلط از آب در مي آمد. از اين گونه ريزه كاري ها در قرآن كريم بسيار زياد يافت مي شود.

 

ج ـ اخبار از غيب

در قرآن كريم آمده است : « الم - غُلِبَتِ الرُّومُ - في‏ أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ - في‏ بِضْعِ سِنينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ــــــ الم ؛ روميان مغلوب شدند ؛ (و اين شكست) در سرزمين نزديكى رخ داد؛ امّا آنان پس از(اين) مغلوبيّت به زودى غلبه خواهند كرد ؛ در عرض چند سال ؛ همه كارها از آنِ خداست؛ چه قبل و چه بعد و در آن روز، مؤمنان(به خاطر پيروزى ديگرى) خوشحال خواهند شد» (الروم:1-4)

در اين آيه نه با حدس و گمان بلكه با قطعيّت تمام خبر داده شده كه به زودي امپراطوري ايران از امپراتوري روم شكست خواهد خورد. كتابها و افرادي زيادي هستند كه ادّعاي غيب گويي دارند ؛ امّا هيچكدام آنها به صورت عيني و با قطعيّت دست به پيش گويي نزده اند. بلكه در لفّافه و با الفاظ مبهم سخن گفته اند تا قابل تأويل و توجيه باشد. امّا قرآن كريم با صراحت تمام و با قطعيّت محض خبر مي دهد كه چنين واقعه اي رخ خواهد داد ؛ و چنان نيز مي شود. اخبار غيبي ديگري نيز در قرآن كريم وجود دارند كه در كتب مربوطه آورده شده اند.

در اين آيه يك پيش گويي علمي نيز وجود دارد. أَدْنَى در لغت عرب به معني پست و پايين نيز به كار مي رود؛ بلكه معني اصلي آن همين است؛ و «نزديك» معناي فرعي آن مي باشد. پس طبق اين آيه، جنگ مذكور در پايين ترين نقطه ي زمين خواهد بود. تا عصر ما كسي اين معنا را متوجّه نشده، چرا كه نمي دانستند محلّ اين جنگ ، يعني كنار درياچه ي بحرالميّت ، پايين ترين منطقه ي زمين است نسبت به سطح اقيانوسها. امّا بشر امروز از طريق اندازه گيري هاي علمي متوجّه شده كه اين منطقه پستترين منطقه ي خشك زمين مي باشد.

 

دـ گزارش از گذشته ي مجهول و کشفی که در آینده خواهد بود.

خداوند متعال مي فرمايد:

« وَ جاوَزْنا بِبَني‏ إِسْرائيلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْياً وَ عَدْواً حَتَّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمينَ (90) آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدينَ (91) فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَ إِنَّ كَثيراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ ـــــ و بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم؛ و فرعون و لشكرش از سر ظلم و تجاوز، به دنبال آنها رفتند؛ هنگامى كه غرقاب دامن او را گرفت، گفت: «ايمان آوردم كه هيچ معبودى، جز كسى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده‏اند، وجود ندارد؛ و من از مسلمين هستم» (90) الآن؟!! در حالى كه قبلاً عصيان كردى، و از مفسدان بودى! (91) پس امروز، بدنت را نجات مى‏دهيم، تا نشانه اي باشي براى آيندگان؛ در حالي كه بسيارى از مردم، از آيات ما غافلند » (سوره يونس)

در اين آيات آمده كه:

1ـ يكي از فراعنه، كه ظاهراً قدرتمندترين آنها هم بوده، در آب غرق شده و مرده است.

2ـ خداوند جسد او را از آب نجات داده و حفظ نموده است؛ تا عبرت آيندگان شود.

3ـ با اينكه خدا چنين نموده، ولي اكثر مردم از اين ماجرا غافلند.

پس اين آيات سه امر نهان از جهانيان را بيان داشته است؛ كه در زمان نزول قرآن، هيچ كس از آنها خبر نداشته؛ و در هيچ تاريخي نيز اين امور نوشته نشده اند. اوّل اينكه يكي از فراعنه با غرق شدن مرده، دوم اينكه بدن او هنوز باقي است؛ و سوم اينكه مردم، از اين دو امر غافلند.

تا اينجا شكّ نداريم كه دو مورد از اين سه مورد، درست از آب در آمده اند. يكي اينكه بدن برخي از فراعنه تا به امروز باقي مانده است. چون تا حدوداً 200 سال قبل كسي خبري از موميايي هاي اهرام مصر نداشت. در تاريخ نيز چنين چيزي ثبت نشده است. دوم اينكه، مردم، حدود 1200 سال از اين ماجرا غافل بوده اند. پس تنها مي ماند يك مورد؛ و آن اينكه آيا حقيقتاً يكي از اين موميايي هاي كشف شده از فراعنه، در اثر غرق شدن مرده است؟

پاسخ اين سوال را پروفسور موريس بوكاي فرانسوي پيدا نمود.

هنگامي كه فرانسوا ميتران در سال 1981 ميلادي زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،ازمصر تقاضا شد تا جسد موميايي شده ي فرعون رامسس دوم را براي برخي آزمايشها و تحقيقات از مصر به فرنسه منتقل كنند. جسد اين فرعون ـ كه بزرگترين فرعون مصر بوده است ـ به مكاني با شرايط خاص در مركز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترين دانشمندان باستان شناس به همراه بهترين جرّاحان و كالبد شكافان فرانسه، آزمايشات خود را بر روي اين جسد و كشف اسرار متعلق به آن شروع كنند. رئيس اين گروه تحقيق و ترميم جسد يكي از بزرگترين دانشمندان فرانسه به نام پروفسور موريس بوكاي بود. او بر خلاف سايرين كه قصد ترميم جسد را داشتند، در صدد كشف راز چگونگي مرگ اين فرعون بود. تحقيقات پروفسور بوكاي همچنان ادامه داشت تا اينكه در ساعات پاياني شب نتايج نهايي ظاهر شد؛ او كشف نمود كه در اين جسد، مقدار قابل توجّهي نمك دريا وجود دارد. اين كشف دال بر اين بود كه او در دريا غرق شده و مرده است؛ و پس از خارج كردن جسد او از دريا براي حفظ جسد، آن را موميايي كرده اند. لازم به ذكر است كه طبق نوشته هاي مصري، او در جنگ كشته است؛ امّا هيچ گونه آثار جراحت بر پيكر او ديده نمي شود؛ و در ميان موميايي ها، سالمترين آنهاست. نوشته هاي مصري از او به بزرگي ياد نموده و او را خداي بي همتا خوانده اند؛ ولي نگفته اند كه او در جنگ با چه كسي و چگونه مرده است. لذا به نظر مي رسد كه تاريخ نويسان مصري سعي داشته اند نحوه ي مرگ او را مخفي نگه دارند.

امّا مسأله ي غريب و آنچه باعث تعجب بيش از حدّ پروفسور بوكاي شده بود اين مسأله بود كه چگونه اين جسد سالمتر از ساير اجساد، باقي مانده، در حالي كه اين جسد از دريا بيرون كشيده شده است؛ و قاعدتاً بايد تا زمان موميايي شدن تا حدودي فاسد مي شده است؛ و اين فساد اوّليّه بايد در طول اين مدّت چند هزار ساله، موميايي او را از ديگر مشابه هاي خودش فرسوده تر مي كرده است . حيرت و سر در گمي پروفسور دو چندان شد وقتي ديد نتيجه ي تحقيق او كاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون و نجات يافتن بدن او از آب است؛ و از خود سئوال مي كرد كه چگونه اين امر ممكن است با توجه به اينكه اين موميايي در سال 1898 ميلادي و تقريبا در حدود 200 سال قبل كشف شده است،در حالي كه قرآن مسلمانان حدود 1400 سال پيش نوشته شده است؟! چگونه ممكن است بشري چنين گزارش دقيقي از ماجرا داده باشد در حالي كه نه عرب و نه هيچ انسان ديگري از موميايي شدن فراعنه توسط مصريان قديم آگاهي نداشته و زمان زيادي از كشف اين مسأله نمي گذرد؟! پروفسور موريس بوكاي تورات و انجيل را بررسي كرد امّا آنها فقط به غرق شدن او اشاره داشتند و هيچ ذكري از نجات جسد فرعون به ميان نياورده بودند. پس از اتمام تحقيق و ترميم جسد فرعون، آن را به مصر بازگرداندند؛ ولي موريس بوكاي خاطرش آرام نگرفت تا اينكه تصميم گرفت به كشورهاي اسلامي سفر كند تا از صحت خبر در مورد ذكر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمينان حاصل كند. يكي از مسلمانان قرآن را باز كرد و آيه 92 سوره يونس را براي او تلاوت نمود. اين آيه او را بسيار تحت تاثير قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صداي بلند فرياد زد: من به اسلام داخل شدم و به اين قرآن ايمان آوردم. موريس بوكاي با تغييرات بسياري در فكر و انديشه و آيين به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقايق علمي كشف شده در عصر جديد با آيه‌هاي قرآن تحقيق كرد و حتّي يك مورد از آيات قرآن را نيافت كه با حقايق قطعي علمي ـ نه فرضيّات ـ تناقض داشته باشد.

وي حاصل تحقيقات چندين ساله ي خود را در كتابي به نام « مقايسه اي ميان: تورات، انجيل، قرآن و علم » ثبت نمود. اين كتاب توسّط ذبيح الله دبير به زبان فارسي ترجمه شده است. اين كتاب با عنوان « عهدين، قرآن و علم» نيز معروف است. ترجمه ي ديگري از محمود نورمحمدي نيز براي اين كتاب وجود دارد كه توسّط انتشارات سايه‌گستر، در سال ۱۳۸۶ منتشر شده است. براي تهيه ي كتاب مي توانيد به سايت آدينه بوك « http://www.adinebook.com/gp/search.html » مراجعه نموده با جستجوي واژه ي « بوكاي » در قسمت پديد آورنده به مطلوب خود برسيد.

 

ـ شواهدي ديگر از جريان موسي و فرعون

خداوند متعال مي فرمايد: « وَ اتْرُكِ الْبَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ ــــ (اي موسي! هنگامى كه از دريا گذشتيد) دريا را آرام و گشاده بگذار، كه آنها لشكرى غرق‏شده خواهند بود!» (الدخان:24).

طبق اين آيات، اوّلاً واقعه در دريا رخ داده نه در رودخانه و امثال آن. ثانياً نه تنها فرعون، بلكه لشكر او نيز در دريا غرق شده اند؛ ولي تنها جسد او نجات يافته. پس بايد بتوان آثاري از اين لشكر در درياهاي اطراف مصر يافت.

تا كنون تصور بسياري از موّرخين اين بود كه حضرت موسي(ع) و يارانش از رود نيل عبور كرده اند. امّا خداوند متعال صحبت از دريا كرده نه رود. برخي براي توجيه كلام خداوند كه اشاره به بحر كرده مي گويند اين استعاره است واشاره به بزرگي رود نيل دارد. امّا دانشمندي به نام روني وايت، تحقيقات گسترده اي در اين زمينه انجام داد. او فرضيّه اي بنا نهاد مبني بر اينكه حضرت موسي از درياي سرخ عبور كرده نه از رود نيل. وي در همين راستا تصميم گرفت عمق درياي سرخ را وجب به وجب جستجو كند تا شايد بتواند آثاري از لشكريان فرعون را بيابد. دانشمندان باستان شناس كار او را خيالپردازي و نشدني مي دانستند. او مي گويد بيش از ۳۰۰۰ پرواز به منطقه انجام شد ولي اثري يافت نشد. نهايتاً آنها سراغ نقشه هاي ماهواره اي رفتند. در اين نقشه ها نقطه ي از خليج عقبه وجود داشت كه عمق كمتري نسبت به مناطق ديگر داشت. آنها با خود فكر كردند اگر دريا شكافته شده، در همين منطقه بوده است. در نتيجه شروع به غواصي در همين منطقه نمودند. بعد از گذشت شش ماه اوّلين نشانه ظاهر شد. يكي از غواصان مرجان عجيبي در آب مشاهده كرده بود؛ مرجاني به شكل چرخ. آن مرجان در واقع چرخ ارابه اي بود كه فقط افسران بلند پايه ي مصر اجازه سوار شدن برآن را داشتند. بعد از آن، سپرهاي نظامي و استخوانهايي از ايشان نيز در اين منطقه كشف شد. تصاوير اين كشف را در اينترنت مي توانيد ملاحظه فرماييد.

 

9ـ چرا آوردن مثل قرآن محال است؟

قرآن کریم می فرماید اگر می توانید کلامی مثل قرآن بیاورید ؛ یعنی کلامی که مشخّصات اساسی سوره های قرآن را داشته باشد. حال باید دید مشخّصات اساسی سوره های قرآن چیست؟ این ویژگی ها زیادند ، که به برخی از آنها اشاره می کنیم.

 

ـ ویژگی نخست قرآن.

از نظر کسی که آشنا به زبان عربی است، شکّ نیست که قرآن کریم کلامی است فصیح و بلیغ ؛ و آنکه اهل ادب عرب باشد داند که فصاحت و بلاغت قرآن کریم ، نظیر ندارد. لذا در طول تاریخ ادب عرب، بسیاری از ادبا به صراحت اذعان بر این معنا نموده اند. امّا خود قرآن کریم، با اینکه فصیح و بلیغ است، ولی خود را تنها کلام فصیح و بلیغ نمی نامد؛ بلکه خود را فوق فصیح و بلیغ می نامد؛ یعنی خود را کلام مبین می خواند. کلام فصیح و بلیغ ، زیبا و رساست ولی لزوماً حقّ و روشن کننده و نورانی نیست؛ بلکه چه بسا کلامی از حیث لفظ، فصیح و بلیغ باشد ولی کلام مبین نباشد. قرآن کریم هم از حیث لفظ عربی مبین است ؛ یعنی کلامی است فصیح و بلیغ، و دارای روشنی و درخشش، هم از حیث مفهوم ، متعالی و روشنگر اموری است که بشر، نمی داند. چنین کلامی، فوق فصیح و بلیغ بوده کلام مبین می باشد. لذا طرّاح شبهه از این باب سخت دچار گزافه گویی شده است. و البته که باید چنین باشد. موش کور را نرسد که درخشش آفتاب را ادراک نماید.

شواهد قرآنی:

« هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ  ـــ اين بلاغی است براى مردم (سخن بلیغی است برای مردم) ؛ تا همه به وسيله آن انذار شوند، و بدانند که او معبود يكتاست؛ و تا صاحبان خرد ناب پند گيرند» (إبراهيم:52)

سخن بلیغ یعنی سخن رسا ، و بلاغ یعنی سخنی که مقصود را می رساند. در آیات متعدّدی قرآن کریم، خود را بلاغ می نامد.

 

« شَهْرُ رَمَضانَ الَّذي أُنْزِلَ فيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقان‏ ـــ ماهِ رمضان ؛ ماهى كه قرآن در آن نازل گشت، که هدایت است مردم را ، و روشنگری هایی است از هدايت، و فرقان است( تفکیک ميان حق) » (البقرة:185)

قرآن بیّنات (سخنان روشن و روشنگر ) و فرقان است. لذا سخنی است فوق سخن فصیح و بلیغ.

 

« وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ هذا سِحْرٌ مُبينٌ  ـــ هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان خوانده مى‏شود، كافران در برابر حقّى كه براى آنها آمده مى‏گويند: «اين سحرى آشكار است» » (الأحقاف:7)

« وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالُوا ما هذا إِلاَّ رَجُلٌ يُريدُ أَنْ يَصُدَّكُمْ عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُكُمْ وَ قالُوا ما هذا إِلاَّ إِفْكٌ مُفْتَرىً وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبينٌ  ـــ و هنگامى كه آيات روشنگر ما بر آنان خوانده مى‏شود، مى‏گويند: «او فقط مردى است كه مى‏خواهد شما را از آنچه پدرانتان مى‏پرستيدند بازدارد!» و مى‏گويند: «اين جز دروغ بزرگى كه(به خدا) بسته شده چيز ديگرى نيست!» و كافران هنگامى كه حق به سراغشان آمد گفتند: «اين، جز سحری آشكار نيست» » (سبأ:43)

قدرت روشنگری آیات الهی ـ چه در قرآن و چه در کتب آسمانی تحریف نشده ی گذشته و چه در معجزات ـ چنان قدرتمند و تأثیرگذار بوده که کفّار آن را سحر می نامیده اند. این لقبی که کفّار می دادند خود گواه است بر عاجز کننده بودن این آیات. اینها خواسته اند قرآن را مخدوش جلوه دهند ولی ندانسته اعجاز آن را آشکار نموده اند. چون آنها اعتراف نمودند که قرآن، خارق عادت است؛ ولی خارق عادتی از قبیل سحر؛ امّا ما امروزه شکّ ندانیم که قرآن سحر نیست. پس، از سخن آنها می ماند تنها خارق عادت بودن آن.

 

« هُوَ الَّذي يُنَزِّلُ عَلى‏ عَبْدِهِ آياتٍ بَيِّناتٍ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ إِنَّ اللَّهَ بِكُمْ لَرَؤُفٌ رَحيمٌ  ـــ او كسى است كه آيات روشنى بر بنده‏اش نازل مى‏كند تا شما را از تاريكيها به سوى نور برد؛ و خداوند نسبت به شما مهربان و رحيم است. » (الحديد:9)

قرآن کریم، صرفا کلامی زیبا و رسا نیست، بلکه افزون بر اینها، در کسی که آن را بی غرض گوش می کند، ایجاد نورانیّت درون می کند؛ و حسّی متعالی در وی پدید می آورد. این است که آن را کلام مبین (روشن کننده) می نامند.

 

« الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبين‏ » (يوسف:1)

 

« حم (1) وَ الْكِتابِ الْمُبينِ (2) إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (3) وَ إِنَّهُ في‏ أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ ــ حم. (1)  سوگند به كتاب مبين(روشنگر)، (2) كه ما آن را قرآنى عربى قرار داديم، باشد که تعقّل نمایید. (3)  و آن در أمّ الكتاب ، نزد ما بلندپايه و حکیم (استوار)است»

قرآن کریم قبل از آنکه عربی فصیح و بلیغ باشد، کتاب مبین می باشد؛ یعنی نوری است فرامادّی که در قالب کلام جای گرفته است. لذا اصل و باطن آن در علم خدا، علیّ و حکیم می باشد؛ یعنی بلند مرتبه و در نهایت استحکام وجودی است. هر سخن فصیح و بلیغی باطن نوری ندارد، بلکه تنها سخن مبین است که باطن نوری دارد.

 

« حم (1) وَ الْكِتابِ الْمُبينِ (2) إِنَّا أَنْزَلْناهُ في‏ لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرينَ (3) فيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكيمٍ  ـــ حم(1) سوگند به اين كتاب روشنگر، (2) كه ما آن را در شبى پر بركت نازل كرديم؛ ما همواره انذاركننده بوده‏ايم! (3) در آن شب هر امرى بر اساس حكمت(الهى) تدبير و جدا مى‏گردد. »

قرآن کریم نه تنها مبین و حکیم می باشد، بلکه دقیقاً مطابق با نظام احسن و عالم خلقت است، که عالمی است حکیمانه و استوار. لذا فرمود: « ... وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمينَ  ـــ و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز، و هدايت و رحمت و بشارت است براى تسلیم شوندگان» (النحل:89)

 

« وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغي‏ لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ  ــــ ما هرگز به او (پیامبر) شعر نياموختيم، و شايسته ی او نيست( که شاعر باشد)؛ اين(كتاب آسمانى) فقط ذكر و قرآن مبين است» (يس:69)

شعر کلام موزون و فصیح است؛ امّا قرآن کریم شعر نیست، کما اینکه با نثر رایج ادبیّات عرب نیز تفاوت جدّی دارد. لذا قرآن در هیچ قالبی از قالبهای ادبیّات عرب جای نمی گیرد. نه قبل از قرآن چنین کلامی گفته شده و نه بعد از آن کسی توانسته است در این قالب، کلامی فصیح و بلیغ بگوید. هر ادیب عربی خواسته در این قالب کلام فصیح بگوید، سخنش از دیگر کلمات خودش نیز پایین تر شده است. این خاصّیّت، از ویژگی های این قالب گفتاری است. لذا بعد از قرآن کریم، با اینکه ادبای عرب اعتراف به فصاحت و بلاغت قرآن داشتند، ولی در ادبیّات، از این سبک پیروی تامّ نکردند؛ بلکه هر کدام از ادبای عرب و عجم، تنها از برخی ابعاد ادبی قرآن تقلید نمودند. چون هر گاه می خواستند تمام ابعاد آن را تقلید کنند، کلامشان به شدّت افت می نمود و از کلمات عادی خودشان نیز پایین تر می شد.

حاصل سخن آنکه: یکی از ویژگی های قرآن کریم، کلام مبین بودن آن است. لذا آنکه می خواهد مثل قرآن را بیاورد باید کلامش کلام مبین باشد، یعنی حدّ اقلّ یک سوره بیاورد که افزون بر فصاحت و بلاغت ، محتوای متعالی نیز داشته باشد. محتوایی در حدّ محتوای قرآن کریم. محتوایی که به دور از تعصّبات و احساسات و عواطف و رسوبات ذهنی بتوان از آن دفاع عقلانی نمود.

خیلی ها تلاش نموده اند که محتوای قرآن را اموری غیر عقلانی جلوه دهند ولی وقتی در فضایی به دور از تعصّبات و احساسات و عواطف و با کنار نهادن رسوبات فرهنگی به محتوای قرآن کریم نظر می کنیم، آن را خالی از اشکال می یابیم ؛ و متوجّه می شویم که معیوب انگاری محتوای آن، ناشی از دخالت دادن عوامل مزاحمی چون تعصّبات و احساسات و عواطف و رسوبات فرهنگی و ... است. لذا قرآن کریم، مدام ما را هشدار می دهد که مواظب عوامل مزاحم در داوری های خودتان باشید. مثلاً قرآن کریم جواز تعدّد زوجات را می دهد؛ که حکمی است سراسر حکیمانه و کاملاً قابل دفاع عقلانی. امّا عدّه ای روی پیش داوری ها خیال می کنند که قرآن کریم توصیه به تعدّد زوجات نموده است. حال آنکه جایز دانستن امری غیر از توصیه به آن است. عدّه ای نیز بر اساس عواطف و احساسات این مساله را بررسی نموده، داد و بیداد راه انداخته اند. امّا اگر برخی حقایق را بدانیم با محاسباتی عقلانی و واقع بینانه، خواهیم دید که این جواز، لازم و ضروری بوده است. حقایقی مثل اینکه: اوّلاً آمار زنان و مردان در شرائط عادی تقریباً برابر است؛ و عملاً شرائط تعدّد زوجات نمی تواند عمومیّت بیابد. ثانیاً در مواردی مثل وقوع جنگ و امثال آن، این تعادل به نفع زیادی زنان به هم می خورد؛ و زنان افزون آمده نیز حقّ شوهر داشتن و فرزنددار شدن دارند. ثالثاً برخی زنان عقیم می باشند؛ و شوهرشان حقّ فرزنددار شدن دارد. از طرفی اگر این گونه زنان طلاق داده شوند، شانس ازدواج نخواهند داشت. رابعاً برخی مردان، وفور شهوت دارند؛ و یک زن از عهده ی شهوت آنها بر نمی آید. لذا اگر به صورت ضابطه مند همسر دوم نداشته باشد، به زنا روی خواهد آورد. خامساً زنان دوران حیض و نفاس دارند. و برخی مردان دارای وفور شهوت، این مقدار محرومیّت را تاب نمی آورند. و ... . اگر عقلا این واقعیّات را در نظر بگیرند، خواهند دید که بستن راه تعدّد زوجات، کاری است غیر حکیمانه. لذا قرآن کریم جواز آن را امضاء نمود امّا به آن توصیه نکرد ؛ و البته شروطی نیز برای آن گذاشت. امّا کسانی که مغرضانه داوری می کنند، بی آنکه این واقعیّات را در نظر گرفته با محاسبات عقلایی داوری کنند، با تکیه بر عواطف و احساسات و رسوبات فرهنگی مخاطبین خودشان، این حکم را به باد انتقاد می گیرند. 

 

ـ ویژگی دوم قرآن:

« أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثيراً ـــ آيا درباره قرآن نمى‏انديشند؟! اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏يافتند.» (النساء:82)

ویژگی دیگر قرآن آن است که آیات آن با یکدیگر در تضادّ و تناقض حقیقی قرار نمی گیرند. تا کنون خیلی ها تلاش نموده اند که از درون قرآن تناقضاتی را استخراج نمایند؛ امّا هر چه آنها تراشیده اند، با پاسخ قاطع از سوی قرآن شناسان مواجه گشته است.

پس آنکه می خواهد مثل یک سوره را بیاورد، باید کلامی بیاورد که افزون بر فصاحت و بلاغت و مبین بودن، دارای اختلاف درونی نیز نباشد.

 

ویژگی سوم قرآن:

«  المر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ وَ الَّذي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُون‏ ــــ المر، اينها آيات كتاب است؛ و آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، حقّ است؛ ولى بيشتر مردم ايمان نمى‏آورند» (الرعد:1)

ویژگی سوم قرآن آن است که حقّ می باشد؛ یعنی محال است بتوانیم بر خلاف آن برهان قطعی عقلی اقامه کنیم. لذا یکی از وجوه اعجازی قرآن، وجه منطقی آن می باشد. چون هیچ گزاره ای در آن یافت نمی شود که یکی از قوانین منطق عقلی را نقض نماید. لذا مخالفین قرآن، به جای اینکه برهانی بر ضدّ قرآن اقامه کنند، از ابزارهای احساسی یا از مغالطات کمک می گیرند.

پس آنکه می خواهد مثل یک سوره را بیاورد، باید کلام او حاوی سخنی خلاف قواعد منطق عقلی و خلاف برهان قطعی نباشد. البته توجّه شود که نظریّات علوم تجربی، برهان نیستند. نظریّات همواره در معرض ابطال و جایگزینی با نظریّات برتر از خود می باشند.

 

ویژگی چهارم قرآن:

قرآن کریم حدود 14 قرن است که بین ماست و تا کنون هیچ کشف قطعی علمی با آیات آن در تضادّ قرار نگرفته است. البته توجّه شود که نظریّات، امور ظنّی اند نه قطعیّات؛ لذا دائماً در معرض جایگزینی با نظریّه برتر می باشند. قرآن کریم این همه در مورد آسمان و زمین سخن گفته ؛ و شگفت آنکه آیات آن نه در زمان نزول با باورهای مردم آن زمان در تضادّ روشن قرار گرفته و نه امروز با یافته های قطعی ما در تضادّ روشن قرار می گیرد. بلکه فراتر از این، قرآن کریم ، هزار و چهارصد سال قبل، از اموری پرده برداشته که امروزه علم روز ، تازه آنها را کشف می کند.

پس کسی که می خواهد سوره ای مثل سور قرآن بیاورد، باید چنان سخن بگوید، که افزون بر ویژگی های سابق، کلامش در مدّتی طولانی با کشفیّات قطعی مورد خدشه واقع نشود. حال آنکه می دانیم، حتّی سخن بزرگترین دانشمندان نیز چند صباحی بیشتر اعتبار نمی یابد، و بخشی از کلام آنها در گذر زمان ، مخدوش می شود.

 

ویژگی پنجم قرآن:

بسیاری از آیات قرآن ذو وجوه می باشند؛ یعنی یک یا چند آیه با توجّه به قواعد زبان عربی معانی ظاهری متعدّدی پیدا می کنند. گفتن چنین جملاتی که چند معنی داشته باشند، از عهده ی برخی افراد بر می آید، لکن اگر بنا شود که کسی چهار ویژگی سابق را هم مراعات نماید، گفتن چنین جملاتی بسیار دشوارتر خواهد شد. امّا اگر بنا شود که کسی افزون بر رعایت ویژگی های سابق ، چنان سخن بگویند، که مثلاً هفت سطر از کلام او، هزاران وجوه معنایی داشته باشد، آنگاه هر منصفی تصدیق می کند که چنین سخن گفتنی از عهده ی افراد عادی خارج می باشد. طبق ادّعای علّامه طباطبایی ، آیه ی 102 سوره بقره ـ که حدود هفت سطر می باشد ـ طبق قواعد زبان عربی، یک میلیون و دویست و شصت هزار وجه معنایی دارد. همچنین پنج آیه ی نخست سوره بقره ، بیش از یک میلیون وجه معنایی دارد.

 

ویژگی ششم قرآن:

اخیراً در قرآن کریم شگفتی هایی عددی نیز یافت شده است؛ که برخی آن را عجاز عددی نامیده اند. طبق این کشفیّات ـ که هنوز روند آن ادامه دارد ـ بین کلمات مرتبط نوعی تناسب عددی نیز به چشم می خورد.

پس آنکه می خواهد مثل قرآن را بیاورد، باید در ضمن گنجاندن ویژگی های گذشته در کلام خودش، این ویژگی را هم در کلامش لحاظ نماید. البته گنجاندن پنج شش مورد هم قبول است. چون با حفظ ویژگی های سابق، گنجاندن چند مورد اینچنینی هم کار را بر نویسنده صدها برابر دشوارتر خواهد ساخت. شاید با مثالی بهتر بتوانم این معنا را برسانم.

فرض کنید کسی می خواهد یک کتاب بنویسد که فصیح و بلیغ باشد. روشن است که کار دشواری است و تنها نوابغی توانسته اند چنین کتابهایی بنویسند. حال با او شرط می کنیم که کلامش باید بسیار پرمحتوا و متعالی نیز باشد. روشن است که باز هم کار بر او دشوارتر می شود. با همین دو شرط، تنها کسانی همچون سعدی و حافظ و نظامی و امثال اینها هستند که توانشتن دارند. حتّی کسی مثل مولوی نیز ساقط می شود؛ چون در عین تعالی محتوا، فصاحت و بلاغت چندانی ندارد. حال شرط سوم را اعمال می کنیم. در اینجا حتّی امثال سعدی و حافظ و نظامی نیز ساقط خواهند شد. ولی اگر جمعی از نوابغ جمع شوند می توانند از عهده برآیند. با شرط چهارم، کمر جمع نوابغ نیز می شکند. چون حتّی جمع نوابغ نیز نمی توانند چنان سخن بگویند که چند صد سال بعد همچنان معتبر بماند. با شرط پنجم، ستون فقرات هر بشری خواهد شکست؛ و اگر شرط ششم را هم اضافه کنیم، و والا خواهد بود. البته هنوز ویژگی های دیگر مانده اند.

 

ویژگی هفتم قرآن:

قالب بیان قرآن کریم، قالبی است منحصر به فرد. این قالب نه شعر است و نه نثر متداول در ادبیّات عرب. این سبک بیان، در زبان عربی سابقه نداشته و بعد از قرآن نیز لاحقه ندارد. چنین قالبی در سایر زبانها نیز وجود ندارد. ادبای عرب اذعان دارند که قرآن کریم، فصیحترین و بلیغترین کلام عربی است؛ و می دانیم که ادبا معمولاً سعی می کنند از قالبهای فصیح و بلیغ تقلید نمایند؛ مثلاً ببینید حافظ و سعدی و فردوسی و ... چقدر مقلّد در سبک دارند. امّا شگفت آنکه قالب قرآن به گونه ای است که اگر فصحترین و بلیغترین افراد نیز بخواهند در آن  قالب سخن بگویند، سخنشان از نظر فصاحت و بلاغت مخدوش می شود. لذا نه تنها قبل از قرآن کسی در این قالب سخن نگفت، بلکه حتّی بعد از قرآن نیز فصحا و بلاغای عرب این قالب را برای بیان سخنانشان انتخاب نکردند. چون به وضوح می یافتند و می یابند که سخنشان در این قالب، نه تنها فصیح و بلیغ نمی شود، بلکه حتّی سخنانشان در این قالب، از سایر سخنان خودشان نیز کم ارزشتر می شود. البته توجّه شود که منظورمان از قالب قرآن، مسجّع بودن نیست. سجع قبل و بعد از قرآن نیز وجود داشته است. منظورمان از سبک چیزی است که در فنّ سبک شناسی از آن بحث می شود.

 

اینها شمّه ای از ویژگی های قرآن حکیم است که هماوردی کننده با قرآن، باید آنها را در کلام ابداعی خود مراعات نماید. اگر کسی هست که با این مشخّصات بتواند یک سوره مثل سور قرآن بیاورد، بسم الله؛‌ این گوی و این میدان. قرآن کریم نمی گوید حتماً به زبان عربی مثل قرآن را بیاورید، بلکه به هر زبانی که می خواهید بیاورید. حتّی قرآن این اجازه را می دهد که مضمون، از خود قرآن گرفته شود. لذا حتّی ترجمه ی قرآن در سطح خود قرآن نیز محال می باشد؛ چه به زبان عربی و چه به زبانی دیگر. بلکه به جرأت می گویم که تا کنون حتّی یک ترجمه ی مطابق با اصل از آیه « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم » دیده نشده است. لذا تمام ترجمه های این آیه مشکل دارند.

 

7ـ اگر مردند چرا از پشت خنجر می زنند؟

قرآن کریم  تنها کتابی است که ادّعای اعجاز دارد؛ یعنی خود قرآن، که می گوید: « من کلام الله» هستم، خودش برای اثبات کلام الله بودن خود، از طرف خدا، امضاء می آورد. یعنی ادّعا دارد که من در عین کلام الله بودن، امضای خدا هم هستم؛ می گوید: من دست خط غیر قابل جعل خدایم؛ اگر باور ندارید، شما هم مشابه قرآن را بسازید؛ تمام موجودات دست به دست هم بدهند و مشابه آن را بسازند. اگر توانستید بسازید، معلوم می شود که قرآن، کلام الله نیست؛ امّا اگر نتوانستید، معجزه بودن قرآن(امضای خدا بودن قرآن) اثبات می شود.

فرمود:

« قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً  ـــــ بگو: اگر انسانها و جنّها جمع شوند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد؛ هر چند يكديگر را(در اين كار) كمك كنند.» (الإسراء:88)

« أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ ــــــ آنها مى‏گويند: « او به دروغ اين(قرآن) را(به خدا) نسبت داده است» بگو: اگر راست مى‏گوييد، شما هم ده سوره همانند اين قرآن بياوريد؛ و تمام كسانى را كه مى‏توانيد ، غير از خدا ، (براى اين كار) دعوت كنيد!» (هود:13)

« أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين‏. ــــــــ آيا آنها مى‏گويند:او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟!  بگو: اگر راست مى گوييد ، يك سوره همانند آن بياوريد ؛ و غير از خدا ، هر كس را مى‏توانيد(به يارى) طلبيد!» (يونس:38)

« وَ إِنْ كُنْتُمْ في‏ رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ . ــــــ و اگر در باره ی آنچه بر بنده ی خود نازل كرده‏ايم شك و ترديد داريد،( دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد ؛ و گواهان خود را ــ غير از خدا ــ براى اين كار ، فرا خوانيد اگر راست مى‏گوييد.» (البقرة:23)

قرآن کریم می گوید:

الف ـ همه جمع شوید و دست به دست هم دهید و کتابی مثل قرآن بنویسید. بعد تخفیف داده می فرماید: ده سوره مثل آن بیاورید و باز تخفیف داده می فرماید: سوره ای مثل سور قرآن بیاورید. قرآن کریم فرمود: همگی دست به دست هم دهید تا نگویید که ما مثل پیامبر ادیب زبر دستی نبودیم. چون یقیناً اگر صدها ادیب ، دست به دست هم دهند بهتر از بهترین ادیب دنیا می توانند یک متن ادبی سه آیه ای بسازند. می گوید حتّی جنّها را هم به کمک بطلبید.

ب ـ فرمود شاهدان و گواهان بی طرفی را هم گرد آورید تا بین ساخته ی شما و قرآن قضاوت نمایند. البته روشن است که شهود باید متخصّص فنّ هم باشند.

آیا سخن از این روشنتر و منصفانه تر می توان گفت؟ اگر ساختن سه آیه مثل سوره ی کوثر ممکن است ، چرا دشمنان اسلام که هر ساله میلیاردها دلار صرف مبارزه با اسلام می کنند و فیلمها و کتابها بر ضدّ اسلام می سازند و می نویسند ، دست به چنین کار کوچکی نمی زنند؟! این همه ادیان در دنیا مثل مسیحیّت و یهودیّت وجود دارند که با اسلام در ستیزند ، اگر مرد میدان هستند چرا مجلسی ترتیب نمی دهند تا در آن مجلس اهل ادب را گرد آورند و مبارزه طلبی قرآن را جواب دهند؟  چرا نامردانه از پشت خنجر می زنند؟ مرد باشند و مردانه بگویند حاضریم در حضور متخصّصان جهانی، با فلان سوره معارضه کنیم. علمای اسلام، هزار و چهارصد سال است که برای این کار اعلام آمادگی کرده اند؛ امّا چرا دشمنان اسلام به آشکارا به میدان نمی آیند؟! آیا حقیقتاً دشمنان اسلام از این راه وارد نشده اند یا نمی خواهند که از این راه وارد شوند؟ در اینکه در کشورهایی چون آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان و اسرائیل و ... گروههای زبده ی زیادی بر ضدّ اسلام کار می کنند، شکّی نیست. در سازمان سیا، و موساد و سازمانهای امنیتی اروپایی، شاخه ای اختصاصی برای اسلام ستیزی وجود دارد؛ که کارشان تخریب اسلام می باشد. رادیوها و تلوزیونها و سایتهای ضدّ اسلامی نیز بسیار بسیار زیاد می باشند؛ و هر روزه حجم عظیمی از شبهات را متوجّه اسلام می کنند؛ و میلیاردها دلار هزینه برای چنین مبارزه ای صرف می نمایند؛ امّا چرا اینها به مبارزه طلبی قرآن جواب نمی دهند؟! چرا از هر راهی وارد می شوند، جز از همان راه که خود قرآن پیشنهاد نموده است؟! جالبتر اینکه، اینها می گویند: این راهی که قرآن پیشنهاد نموده، عملی نیست. لذا به جای آنکه مبارزه طلبی قرآن را جواب دهند، القاء می کنند که اصل این مبارزه طلبی، کاری غیر منطقی است. اینها با این رویکرد، در واقع اعتراف نموده اند به عجز خودشان.

امّا چرا دشمنان قرآن پاسخ این مبارزه طلبی را نمی دهند؟ و چرا نمی توانند با قرآن معارضه کنند؟

گفتیم که قرآن کریم دو دعوت دارد؛ اوّل اینکه دست به دست هم دهید؛ دوم اینکه مثل یک سوره را بیاورید. مخالفین اسلام، برای براندازی قرآن، دعوت نخست را جواب داده و دور هم جمع شده اند؛ و صدها مرکز تخصّصی و هزاران متخصّص برای مبارزه با اسلام و قرآن تأسیس و تربیت نموده اند؛ و هر ساله میلیاردها دلار خرج این کار می کنند. امّا چرا از هر راهی ـ از شبهه افکنی گرفته تا سوزاندن قرآن و کشیدن کاریکاتور ـ برای کوبیدن قرآن وارد می شوند جز از همان راهی که خود قرآن پیشنهاد کرده است؟!!! آیا اینها حقیقتاً از این راه وارد نشده اند یا آن را غیر قابل ورود یافته اند؟ یقیناً اینها سعی نموده اند یک سوره مثل سوره های قرآن بیاورند؛ لکن دانسته اند که نشدنی است. این همه مراکز مبارزه با اسلام، یقیناً این اندازه احمق نیستند که نخواسته باشند از این راه وارد مبارزه با قرآن شوند. پس یقیناً خواسته اند از این زوایه وارد شوند؛ امّا عملاً یافته اند که ورود از این زاویه رسوایشان می کند.

ـ  تلاش نافرجام مخالفان

گفتیم که مخالفان قرآن، از هر راهی برای مبارزه وارد می شوند جز از راه آوردن مثل قرآن؛ و همین امر آنها را رسوا نموده است. لذا عدّه ای از آنها خود همین مسأله را کوبیده اند. مثلاً برخی گفته اند:

« در آیات تحدّی (مبارزه طلبی) از مخالفان خواسته شده که متنی مثل قرآن بياورند؛ امّا معناي دقيق واژه ی «مثل» در اين تحدّي نامعلوم است. قرآن نگفته است که منظورش از «مثل» چيست، بنا بر اين دعوت به رقابت و مبارزه‌اي کرده که معيار و ميزان داوري آن مشخص نيست. مخالفان هرچقدر هم متن‌هاي زيبا و فصيح و بليغ و با مضامين عالي اخلاقي، اجتماعي و … بياورند، پيروان قرآن به‌راحتي مي‌گويند هيچکدام از اين متن‌ها «مثل» قرآن نيستند. امّا اگر از آنها سؤال شود که به چه دليل و با کدام معيار و ميزاني چنين حکمي صادر مي‌کنيد، خواهيد ديد که پاسخ دقيق و محکم و واحدي براي اين سؤال وجود ندارد.

شايد توضيح دقيق‌تر اين مطلب ضروري باشد. عموم عالمان اسلام معتقد به اعجاز لفظي و معنوي قرآن هستند. به اعتقاد آنها معناي آيات تحدي اين است که هيچ بشري نمي‌تواند سوره‌اي بياورد که به لحاظ زيبايي و فصاحت و بلاغت و عمق معاني مثل قرآن باشد. اما اولاً معلوم نيست چنين تفسيري از آيات تحدي با کدام دليل قطعي و با استناد به کدام شواهد و قرائن محکم بدست آمده است. همانطور که گفتم خود آيات تحدي در اين مورد سکوت کرده‌اند و در آيات ديگر قرآن نيز هيچ نشانه و اشاره‌اي در اين مورد وجود ندارد. »

پاسخ این شبهه:

معنی واژه ی «مثل» کاملاً روشن است. اینکه طرّاح شبهه سواد مراجعه به لغتنامه را ندارد، خدا مقصّر نیست. از نظر اهل لغت، مثل یک شیء آن چیزی است که ویژگی های اصلی آن شیء را داشته باشد. لغتنامه ی التحقیق نوشته: « هو مساواة شي‏ء بشي‏ء في الصفات الممتازة المنظورة ــ مثل ، تساوی چیزی است با چیز دیگر در ویژگی های ممتاز و شاخص آن».

قرآن کریم می فرماید اگر می توانید کلامی مثل قرآن بیاورید ؛ یعنی کلامی که مشخّصات اساسی سوره های قرآن را داشته باشد. حال باید دید مشخّصات اساسی سوره های قرآن چیست؟ این ویژگی ها زیادند ، که ما در سطور سابق، به هفت مورد از آنها اشاره کردیم؛ و گفتیم اگر کسی مرد میدان است با مراعات این هفت ویژگی پا به میدان بگذارد. قواعد فصاحت و بلاغت نیز نزد ادبای عرب کاملاً معلوم می باشد؛ بلکه در ادبیّات عرب، شاخه ای با نام فنّ معانی و بیان وجود دارد؛ و در این باب کتابهایی مثل المطوّل و مختصر المعانی و ... نوشته شده اند.

 

10ـ جریان طوفان نوح

گز نکرده پاره نمودن که می گویند همین است. خودتان پاره می کنید خودتان هم می دوزید. ادّعا نموده اید که در طوفان نوح، کلّ زمین را آب فرا گرفت، کجای قرآن چنین چیزی گفته شده است؟ اینها توهّمات امثال شماهاست که از قرآن خبر ندارید. ادّعا نموده اید که حضرت نوح، از هر حیوانی یک جفت سوار کشتی نمود. کجای قرآن چنین چیزی آمده است؟ این هم ادّعای امثال شماهاست. ما که عمری است سر و کارمان با قرآن است چنین چیزی را در قرآن ندیده ایم.

ـ حضرت نوح(ع) چند حیوان در کشتی سوار کرد؟

خداوند متعال می فرماید: « فَأَوْحَيْنا إِلَيْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا فَإِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ فَاسْلُكْ فيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ وَ لا تُخاطِبْني‏ فِي الَّذينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ  ـــــــ ما به نوح وحى كرديم كه: «كشتى را در حضور ما، و مطابق وحى ما بساز. و هنگامى كه فرمان ما فرا رسد، و آب از تنور بجوشد، در كشتى سوار كن از هر جفتی دو تا ؛ و همچنين خانواده‏ات را، مگر آنهایی كه قبلاً وعده هلاكشان داده شده‏؛ و ديگر درباره ی ستمگران با من سخن مگو، كه آنان همگى هلاک خواهند شد» (المؤمنون:27)

آیا شما در این آیه سخنی از حیوان می بینید؟ کجای این آیه آمده که از هر حیوانی یک جفت سوار کشتی کن؟!

این آیه می فرماید: از هر جفتی، دو تا.

هر جفت چی؟ معلوم نیست. هر جفت حیوان؟ هر جفت جوراب؟ هر جفت کفش؟ هر جفت حیوان اهلی؟ هر جفت حیوان وحشی؟ هر جفت ... ؟

اصلاً از «هر جفت دو تا» یعنی چه؟

اگر خدا می خواست بگوید از حیوانی یک جفت نر و ماده، می گفت: « مِنْ كُلٍّ نوع زَوْجَيْنِ ــ از هر نوعی یک جفت» یا « مِنْ كُلٍّ نوع اثْنَيْنِ ــ از هر نوعی دو تا» و امثال اینها. امّا فرمود: «از هر جفتی دو تا»؛ که می شود چهار تا. ظاهراً یکی از این «دو تا» منظور، نر و ماده است. امّا « دو تا» ی دیگر اشاره به چیست؟

حیوانات بر دو گونه اند: وحشی و اهلی. خود اهلی ها هم دو گونه اند: آنها که معادل وحشی دارند و آنها که معادل وحشی ندارند. مثلاً بز، هم وحشی دارد هم اهلی؛ گاو، هم وحشی دارد هم اهلی؛ اسب، هم وحشی دارد هم اهلی و ... .

پس برخی حیوانات، زوجند؛ یعنی نوع اهلی و وحشی دارند. مراد از «زَوْجَيْنِ» در آیه ی مورد بحث، این گونه حیواناتند. پس خداوند متعال امر نموده نوح را که از این گونه حیوانات، دو تا (یک نر و یک ماده) را سوار کشتی کند. مثلاً یک جفت بز اهلی و یک جفت بز وحشی.

روشن است که تعداد چنین حیواناتی بسیار اندک است؛ به نحوی که جا دادن آنها در یک کشتی، کار آسانی است.

امّا یک مطلب دیگر هم هست. می دانیم که فاصله ی نوح(ع) با آدم(ع) چندان نبوده است؛ به نحوی که در آن زمان، تنها مناطق مسکون زمین، منطقه ی بین النحرین بوده است؛ یعنی مناطقی از عراق و ترکیه ی امرروزی. پس در آن هنگام، بشر هنوز چندان متمدّن نبوده است. حال سوال این است که: آیا در آن زمان، تمام حیوانات اهلی شده ی امروزی، اهلی شده بودند یا نه؟ مثلاً آیا در آن هنگام، مردم توانسته بودند مرغ و بوقلمون و اردک و غاز و گربه و سگ و ... را هم اهلی کنند یا نه؟ اگر بپذیریم که در آن زمان، هنوز برخی حیوانات اهلی امروزی، اهلی نشده بودند، در آن صورت، تعداد این حیوانات، باز هم کمتر می شوند. امّا دانستن این که آن زمان چه تعداد از حیوانات را توانسته بودند اهلی کنند، کار آسانی نیست؛ و در شرائط فعلی ما جز سخنان افراد معصوم، راه دیگری برای حلّ این معمّا نداریم. حال به احادیث اهل بیت(ع) مراجعه کنیم تا ببینیم آن بزرگواران ـ به عنوان تبیین کنندگان قرآن ـ در این باره چه فرموده اند.

 طبق آنچه در روایات آمده، منظور از « مِن كُلٍ‏ّ زَوْجَينْ‏ِ اثْنَين‏ »، تمام حیوانات نبوده اند؛ بلکه منظور همان ازواج هشتگانه ای هستند که در آیات 143 و 144 انعام نام برده شده اند که عبارتند از: گوسفند، بز ، شتر و گاو ، که از هر کدام معادل وحشی اش را هم لحاظ کنیم، می شوند هشت جفت. همچنین فرمود: « خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ  ــــ او شما را از نفس واحده آفريد، و زوج او  را از او (جنس او ) خلق نمود ؛ و براى شما هشت زوج از چهارپايان نازل نمود» (الزمر:6). این چهار گونه حیوان ، اشرف چهارپایان می باشند؛ که انسانها بدان نیاز دارند. آن حضرت، این حیوانات را به علاوه ی برخی پرندگان اهلی و مشابهشان از وحشی ها، سوار کشتی نمودند. و عاقلان دانند که بسیاری از حیوانات اساساً نیازی نداشتند که سوار کشتی شوند؛ چرا که اکثر حیوانات قادر به شنا در آب می باشند. از این گذشته، در قرآن کریم نداریم که تمام زمین را آب فرا گرفته است؛ بلکه احتمالاً یک آب گرفتگی عظیم در مناطق مسکونی آن روز بوده است. لذا حیوانات در مناطق دیگر می توانستند زنده بمانند؛ و نیازی نبود که برای بقاء نسل، سوار کشتی شوند.

حاصل کلام آنکه:

برخلاف تصوّر عمومی ـ که ناشی از عدم دقّت در آیه است ـ آن حضرت برای جلوگیری از انقراض حیوانات آنها را سوار کشتی نکردند، بلکه قصد اصلی آن حضرت این بوده که انسانهای نجات یافته، در منطقه ی خود دچار کمبود نسل این حیوانات ـ که منبع غذایی می باشند ـ نشوند. در قرآن کریم نیز نداریم که غرض آن حضرت، جلوگیری از انقراض نسل بوده باشد. از روایات نیز استفاده می شود که غرض حضرتش حفظ منابع غذایی انسانها بوده نه نسل حیوانات.

امام صادق(ع) فرمودند: « حَمَلَ نُوحٌ ع فِي السَّفِينَةِ الْأَزْوَاجَ الثَّمَانِيَةَ الَّتِي قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ‏ ... وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ فَكَانَ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ زَوْجٌ دَاجِنَةٌ يُرَبِّيهَا النَّاسُ وَ الزَّوْجُ الْآخَرُ الضَّأْنُ الَّتِي تَكُونُ فِي الْجِبَالِ الْوَحْشِيَّةُ أُحِلَّ لَهُمْ صَيْدُهَا وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ زَوْجٌ دَاجِنَةٌ يُرَبِّيهَا النَّاسُ وَ الزَّوْجُ الْآخَرُ الظَّبْيُ الَّتِي تَكُونُ فِي الْمَفَاوِزِ وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ الْبَخَاتِيُّ وَ الْعِرَابُ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ زَوْجٌ دَاجِنَةٌ لِلنَّاسِ وَ الزَّوْجُ الْآخَرُ الْبَقَرُ الْوَحْشِيَّةُ وَ كُلُّ طَيْرٍ طَيِّبٍ وَحْشِيٍّ أَوْ إِنْسِيٍّ ثُمَّ غَرِقَتِ الْأَرْض‏ ــــ نوح در اين كشتى هشت جفت از جانورانى را حمل كرد كه خداوند عزّ و جلّ فرموده بود: « ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ ... وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ » بنا بر این، از ميش (گوسفند) يک جفت يكى ميش اهلى كه مردم تربيت مى‏كنند و ديگری ميش كوهى كه شكار آن براى مردم رواست، و از بز هم دو تا، يكى اهلى كه مردم تربيت مى‏كنند و يكى بزى كه در دشت و بيابان است، و از شتر هم دو تا، يكى شتر بخاتى [كه در خراسان پرورش مى‏يافت‏] و ديگر شتر عربى، و از گاو هم دو تا، يكى گاو اهلى و ديگر گاو وحشى، و از هر پرنده يكى اهلى و ديگر وحشى را برگزيد و آنگاه زمين غرق شد.» (الكافي،ج‏8 ،ص283)

این حدیث شریف، به وضوح حکایت می کند، که آن حضرت، حیوانات اهلی ـ اعمّ از چهارپا و پرنده ـ را که منبع غذایی اند، همراه با مشابه وحشی آنها ـ که برای غذا شکار می شوند ـ  سوار کشتی نموده است.

اگر برخی شبهه افکنان به جای اینکه شهوت شبهه افکنی خود را به کار گیرند، حسّ تحقیقشان را به کار می گرفتند، متوجّه می شدند که باور عمومی مردم یک چیز است و مفادّ کلام خدا و معصومین(ع) چیز دیگری است. اینکه کسی باور عوامانه ی مردم را طرح کرده و آن را به دین خدا و قرآن کریم نسبت داده و بر اساس آن، دین را مورد حمله قرار دهد، نهایت درجه ی بی انصافی علمی است.

 

11ـ آیا نوح(ع) حقیقتاً کشتی ساخته بود؟

در سال 1959، یک خلبان کشور ترکیه، چندین عکس هوایی برای مؤسسه ژئودتیک ترکیه برداشت. هنگامی‌ که مأموریت به پایان رسید، در میان عکس‌های او تصویری جلب نظر می‌کرد؛ تصویری از یک کشتی بزرگ که بر سینه ی تپه ای، در فاصله ی بیست کیلومتری کوه‌های آرارات آرمیده بود.
تصویر هوایی از فسیل یک کشتی که محل آسیب دیدگی ناشی از برخورد به یک صخره در آن مشخص است. بلافاصله پس از مشاهده ی این تصویر، تعدادی از متخصصان، علاقه‌مند به پیگیری شدند. دکتر براندنبرگ از دانشگاه ایالتی اوهایو در آمریکا یکی از این علاقه‌مندان بود. او کسی بود که قبلاً در زمینه ی کشف تأسیسات روی زمین از طریق هوا، مطالعات دانشگاهی داشت و پایگاههای موشکی کوبا را در دوران کِنِدی کشف کرده بود. دکتر واندنبرگ با دقت عکس‌ها را مورد مطالعه قرار داد و اظهار کرد: «من هیچ شکی ندارم که شیء موجود در عکس‌های هوایی یک کشتی است.» ۱۷ سال از آخرین تحقیقات در منطقه گذشت تا در سال ۱۹۷۶ یک باستان شناس آمریکایی به نام «ران ویت» تحقیقات جدید خود را در منطقه آغاز کرد. او به زودی با انجام محاسبات دقیق دریافت که طول این شیء عظیم الجثه بلندتر از طول یک زمین بازی فوتبال و اندازه آن به بزرگی یک ناو جنگی است که کاملاً در زمین دفن شده است. اما کشتی کشف شده، در زیر گل و لای قطوری دفن شده بود و به سختی و تنها از ارتفاع قابل رؤیت بود. «ران وایت» و گروه همراهش که مشتاقانه کار را پیگیری می‌کردند، به این نتیجه رسیدند که تنها وقوع یک حادثه عجیب و نادر می‌توانست راهگشای کار آنها باشد.
از تحقیقات ران ویت مدت زیادی نگذشته بود که در 25 نوامبر سال 1978، وقوع زمین لرزه ای در محل، باعث شد تا کشتی مزبور به طور شگفت آوری از دل کوه بیرون بزند و سطح زمین اطرافش را به بیرون براند. بدین ترتیب دیواره‌های این شیء، شش متر از محوطه اطرافش بالاتر قرار گرفت و برجسته تر شد. بدنبال این زمین لرزه، ران وایت ادعا کرد که شیء مذکور می‌تواند باقیمانده ی کشتی نوح باشد. سپس بدبینی‌ها به خوش بینی مبدل و این سؤال‌ها مطرح شد: «اگر این جسم عظیم قایقی شکل به طول یک زمین فوتبال، در ارتفاع 1890 متری کوههای آرارات، کشتی نوح نیست، پس چه چیز می‌تواند باشد؟ و اگر جسم، کشتی نوح است، آیا طوفان نوح واقعاً به وقوع پیوسته است؟

تکنولوژی پیچیده در ساخت کشتی
اینجا صحبت بر سر تکنولوژی پیچیده ای است که مهارت ذوب فلزات، ابزار پیشرفته و نیروی انسانی حاذق می‌طلبیده است. از آنجا که یاران حضرت نوح تعداد بسیار کمی ‌بوده اند، این سؤال پیش می‌آید که نوح به راستی چگونه این کشتی را ساخته است؟ کشتی‌ای که تاکنون از عجایب کتب مقدس به شمار می‌رفت و اکنون یک واقعیت علمی ‌لمس شدنی است. آیا نوح به تنهایی توانسته است کشتی ناوگونه ی خود را به طول یک زمین فوتبال و به وزن تقریبی ۳۲۰۰۰ تن بسازد؟ آیا ساخت یک کشتی با دست خالی با امکانات آن زمان، به گنجایش ۴۹۴ اتوبوس دو طبقه مسافربری با تصورات ما درباره قدما، همخوانی دارد؟ علاقمندان به کاوش در مورد کشتی نوح بارها سعی کرده اند به درون کشتی فسیل شده راه یابند ولی همیشه با توده‌های عظیم سنگ و خاک نیمه ویران مواجه شده اند. در آخرین تلاشها، کاوشگران سعی کردند لایه‌های گل و لای خشک شده ی اطراف کشتی را در هم بشکنند و از میان بردارند تا شاید راهی برای ورود به اتاقکهای زیرین کشتی پیدا کنند، اما خیلی موفق نبودند. در سال ۱۹۹۱، «گرگ برور» باستان شناس، بخشی از شاخ فسیل شده ی جانوری را کشف کرد که از قسمت تخریب شده ی کشتی که فضولات حیوانی بیرون ریخته بودند، به بیرون افتاده بود. به تشخیص محققان، این شاخ که مربوط به یک پستاندار بوده است، مقارن با شاخ اندازی سالانه جانور به هنگام خروج از کشتی در آنجا رها شده است.

کشتی نوح: اسکلت فلزی، بدنه چوبی
آزمایشات دانشمندان وجود قطعات آهن را در فواصل منظم و معین در ساختار کشتی تأیید کرده است. باستان شناسان با کشف رگه‌ها و تیرهای باریک آهنی، الگویی ترسیم کرده اند که حاصل کار به صورت نوارهای زرد و صورتی بر روی کشتی علامتگذاری شد. آنها همچنین گره‌ها و اتصالات آهنی محکم و برجسته ای را یافته اند که در ۵۴۰۰ نقطه کشتی بکار رفته اند.تصویر برداری‌های راداری نشان داده که در محل تصادم کشتی با صخره به هنگام فرود آمدن یا به عبارت دیگر به گل نشستن، نوارهای آهنی یا تیرهای فلزی کج شده اند. آنها می‌گویند که استفاده ی وسیع و همه جانبه از فلزات در ساخت کشتی خارج از حد تصور ماست.
و اصنع الفلک باعیننا و وحینا (سوره هود، آیه37)و کشتی را بساز زیر نظر ما و مطابق وحی ما.
به نظر می‌رسد که تکنولوژی پیشرفته و رشدیافته ای در آن دوران وجود داشته که به هر حال حضرت نوح (ع) توانسته از آن بهره‌مند شود. تکنولوژی و تمدنی که ذهن ما را از تمرکز بر روی بناها و اماکن منحصر به فرد در نقاط مختلف دنیا به این نقطه از جهان معطوف می‌کند. اکتشافات زمانی جالبتر شد که باستان شناسان توانستند طرح مشبکی حاصل از تقاطع تیرهای فلزی افقی و عمودی بکار رفته در بدنه کشتی بدست بیاورند. تصاویری که نشان می‌دهند ۷۲ تیر فلزی اصلی در هر طرف کشتی به کاررفته است. به نظر می‌رسد که برای هر چیزی طرح و الگویی وجود داشته است. وجود اتاقها و فضاهای کوچک و بزرگ در طبقات مختلف، نظریه ی وجود طرح مهندسی پیشرفته را تأیید می‌کند. در طول تحقیقات، بررسیهایی در مورد تعیین طول، عرض و قطر کشتی انجام گرفته است که متخصصان را قادر ساخته تا از جزیئیات کف کشتی، ساختمان و الگوی اولیه و مواد تشکیل دهنده آن اطلاعاتی بدست آورند. دستیابی به چنین کشفیاتی مبهوت کننده بود، چرا که در بسیاری از مواقع، درک واقعیت کشف شده از حد تصور خارج بود.
کشف یک لایه ی غلافی و کپسولی شکل در داخل کشتی از آن جمله بود که در واقع کشتی را به دو لایه یا پوسته اصلی مجهز می‌کرد. این آزمایشات، وجود دیوارهای داخلی کشتی، حفره‌ها، اتاقها و دهلیزها و همچنین وجود دو مخزن بزرگ استوانه ای را تأیید کرد. در این آزمایشها که به «اسکن‌های راداری» معروفند، معلوم شد که دو مخزن استوانه ای بزرگ که هر کدام چهار متر و ۲۰ سانتی متر بلندی و هفت متر و بیست سانتی متر عرض داشته اند و به دور هر یک از آنها کمربندی فلزی نصب شده بود، در نزدیکی تنها در ورودی کشتی وجود داشته اند. در یکی از آزمایشات رادار اسکن که به درخواست استاندار استان آگری ترکیه انجام شد، معلوم شد که جنس بدنه ی کشتی از سه لایه چوب به هم چسبیده تشکیل شده است. این سه لایه با مواد محکم چسبنده، بهم چسبیده بودند. در سال ۱۹۹۱، یک عدد میخ پرچ فسیل شده با حضور ۲۶ نفر محقق در بقایای کشتی کشف شد. تجزیه و تحلیل ترکیبات این میخ وجود آلیاژهای آلومینیوم، تیتانیوم و برخی از دیگر فلزات را تأیید کرد. این در حالی است که گمان می‌رفت در زمان حضرت نوح، آهن و آلومینیوم هنوز به مرحله ی کشف و استخراج نرسیده باشند. آیا ما نیازمند بازنگری در تاریخ استفاده و استخراج بشر از فلزات هستیم؟
لنگرهای کشتی هم کشف شدند!
بر بلندیهای تپه‌های اطراف محل کشتی، باستان شناسان چند جسم بزرگ حجیم سنگی یافتند که در بالای هر کدام سوراخی بزرگ تعبیه شده بود. اینها در واقع ابزاری بودند که به علت وزن زیاد به جای وزنه یا لنگر به هنگام پهلو گرفتن کشتی به آب پرتاب می‌شدند. چگونه و با چه نیرویی؟ دقیقاً نمی‌دانیم.
کتیبه ای که ادعای دانشمندان را اثبات کرد.
روایت است که حضرت نوح(ع) قبل از به زمین نشستن کشتی و فروکش کردن آب، پرنده ای را که باید مانند کبوتر یا کلاغ بوده باشد به بیرون فرستاد تا مطمئن شود خشکی نزدیک است یا نه. بار اول پرنده با خستگی به کشتی بازگشت و این بدان معنی بود که خشکی در آن نزدیکیها وجود ندارد. بار دوم پرنده به کشتی باز نگشت و این آزمایش نشان داد که عمل لنگر انداختن نزدیک است. [در کتاب مقدس که گویا این روایت از آن نقل شده، آمده است حضرت نوح(ع) ابتدا یک کلاغ را می‌فرستد که از فرستادن کلاغ نتیجه ای نمی‌گیرد و بعد از آن کبوتری را می‌فرستد.] درست در دو کیلومتری شرق محلی که کشتی هم اکنون قرار دارد، دهکده ای وجود دارد که «کارگاکونماز» یا « گارگا گونماز» نامیده شده است؛ که واژه ای ترکی است به معنی « جایی که کلاغ در آن نمی نشیند». محل کنونی کشتی در دل کوههای آرارات از گذشته‌های دور، به منطقه ی هشت معروف شده و دره پایین منطقه، محله هشت نام گرفته است. چرا؟ در کتاب «کشتی گمشده نوح» آمده: نام این منطقه به «تمانین»  (Temanin) معروف است که به معنی «هشت» است؛ و با واژه ی ثمانین عربی، به معنی هشتاد، نزدیک می باشد. شیخ صدوق در کتاب عیون الاخبار از امام رضا(ع) نقل کرده است که : « نوح در همان محلی که کشتی به زمین نشست قریه ای بنا کرد و نام آن را قریه «ثمانین» (هشتاد) گذاشت.» همانطور که می‌بینیم بین کلمات «ثمانین» (هشتاد) و «تمانین» (هشت) از نظر شکل و معنی شباهت زیادی وجود دارد.
در نزدیکی محل فرود کشتی در بالای تپه، لوحه ای کشف شد که ادعاهای باستان شناسان را به طرز زیبایی اثبات کرد. کتیبه ای که حداقل ۴۰۰۰ سال قدمت دارد. بر روی این تابلوی سنگ آهکی، در سمت چپ، تصویر رشته کوههایی دیده می‌شود که در کنار یک تپه و سپس یک کوه آتشفشان قرار دارد. در سمت راست، یک تصویر قایقی شکل با هشت نفر انسان کنده کاری شده است... در بالای سنگ کتیبه، دو پرنده در حال پروازند. کشف این کتیبه همگان را به شگفتی واداشت. کتاب مقدس، سرنشینان کشتی نوح را هشت نفر ذکر کرده است. در احادیث اهل بیت(ع) نیز به صراحت گفته شده که تعداد ساکنان انسانی آن کشتی، تنها هشت نفر بوده اند. « عن ابى عبد الله عليه السلام قال: آمن مع نوح من قومه ثمانية نفر. ــ امام صادق(ع) فرمودند: ایمان آوردند همراه نوح(ع) از قومش، هشت نفر» (تفسير نور الثقلين، ج‏2، ص: 357) و « عن ابى جعفر عليه السلام في قول الله عز و جل: «وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ» قال: كانوا ثمانية. ـــ امام باقر(ع) در تفسیر «وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ» فرمودند: آنها هشت نفر بودند.» (تفسير نور الثقلين، ج‏2، ص: 357).

 

12ـ نظریّه ی علمی یا داستان علمی تخیّلی

حضرت آدم و حوّا (ع) از منظر قرآن کریم و روایات ، موجودات انسان نما نبوده اند ؛ بلکه صد در صد انسان بوده اند ؛ و به هیچ وجه نیز در اثر تکامل تدریجی حاصل نشده اند. لذا نظر دین اسلام در این باره صد در صد مخالف با فرضیّه تکامل انواع داروین می باشد. امّا متأسفانه برخی مفسّرین، به خیال اینکه فرضیّه ی داروین اثبات شده، در بیان این تعارض آشکار ، احتیاط می کنند. حال آنکه فرضیّه ی داروین فرضیّه ای است اثبات نشده که غربی ها با صرف مخارج هنگفت سعی دارند آن را علمی جلوه دهند. چرا که فروپاشی این فرضیّه مساوی است با فروپاشی فرهنگ سکولار غرب. فرهنگ غربی روی چهار پایه ایستاده است. فرضیّه ی تکامل انواع داروین، روانشناسی فروید و جامعه شناسی امیل دورکیم و معرفت شناسی کانت. لذا غربی ها هر ساله مبالغ هنگفتی خرج می کنند تا این چهار مقوله را علمی جلوه دهند؛ به نحوی که اگر کسی در دانشگاههای غرب در مورد فرضیّه ی تکامل تردید نماید، از دانشگاه اخراج می شود یا تحت فشار قرار می گیرد. همان گونه که بحث هلوکاست، پایه ی مشروعیّت اسرائیل می باشد؛ لذا به هیچ تاریخدان غربی اجازه ی تحقیق در این مورد را نمی دهند.  متأسفانه دانشگاهیان ما نیز مقلّد غرب شده اند؛ و فرضیّات پا در هوای آنها را ترویج می کنند؛ و کمتر به خودشان اجازه ی نواندیشی را می دهند.

ـ آیات نافی فرضیّه ی تکامل در مورد انسان

تمام آياتي كه با صراحت تمام خلقت آدم(ع) را از خاك و گل معرّفي مي كنند و نسل بشر را از آن حضرت بيان مي كنند.
برخي گفته اند: چون حيات از لجنهاي موجود در درياها يا مردابها و امثال آن آغاز شده، لذا خداوند متعال آن را منشاء انسان معرّفي مي كند.
گوييم: اين سخن در نهايت درجه ي سستي است. چون پيدايش مثلاً تك سلولي از لجن، ربطي به پيدايش انسان از لجن ندارد. آيات با صراحت تمام بيان مي كنند كه آدمي از خاك پديد آمده است؛ ابتدا لجن بوده، سپس خشك شده مثل سفال گشته و آنگاه زنده شده است. در حالي كه هيچ داروينيستي اينچنين نمي گويد. هيچ تكامل گرايي پيدايش موجودات زنده ي تك سلولي را لجن سفت شده مثل سفال نمي داند كجا رسد خلقت انسان را. لذا برخي ها مي خواهند به زور فرضيّه ي تكامل را بر قرآن كريم تحميل نمايند.
خداي تعالي مي فرمايد: « وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ ـــ ما انسان را از گِل خشكيده‏اى(همچون سفال) كه از گِل بد بوى(تيره رنگى) گرفته شده بود آفريديم» (الحجر:26).
«
وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ ـــ وهنگامى كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل خشكيده‏اى كه از گل بدبويى گرفته شده، مى‏آفرينم» ‏(الحجر:28)
«
خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخَّارِ ــــ انسان را از گِل خشكيده‏اى همچون سفال آفريد» (الرحمن:14)
كسي كه بخواهد چنين آياتي را بر فرضيّه ي تكامل انواع داروين منطبق نمايد، يا از فرضيّه ي داروين و فرضيّات مربوط بع پيدايش موجودات زنده خبر ندارد، يا اين آيات را نديده است، يا از لغت عرب بي خبر است، يا شديداً فرضيّه زده است، يا غرض و مرضي دارد.
در روايات هم كه الي ما شاء الله بيان شده كه آدم(ع) را خاك آفريدند؛ بي آنكه پدر و مادري داشته باشد. حتّي در برخي روايات تصريح شده كه خاكهايي از مناطق مختلف توسّط ملائك آماده شد و خداوند متعال امر نمود تا آن خاكها را به هم آميختند و آب زدند و گل ساختند و پيكر آدم را از آن برساختند. آنگاه گذاشتند تا خشك شود همچون سفال. آنگاه به اذن خدا آن مجسمه زنده گشت.

ـ انسانهای ما قبل تاریخ، پدران ما نیستند.

طبق احادیث اهل بیت (ع) در همین کره ی زمین ، هفت موجود شبه انسان قبل از آدم (ع) زیست می کرده اند ؛ که هیچ ربطی به انسان امروزی نداشته اند. طبق احادیث ، جدّ نخست تک تک این هفت نسل نیز مستقیماً از خاک آفریده شده بوده اند ؛ و نتیجه ی روند تکاملی نبوده اند.

امام صادق (ع) فرمودند: « لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَرْضِ مُنْذُ خَلَقَهَا سَبْعَةَ عَالَمِينَ لَيْسَ هُمْ مِنْ وُلْدِ آدَمَ خَلَقَهُمْ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَأَسْكَنَهُمْ فِيهَا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ مَعَ عَالَمِهِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ أَبَا الْبَشَرِ وَ خَلَقَ ذُرِّيَّتَهُ مِنْهُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا خَلَتِ الْجَنَّةُ مِنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ مُنْذُ خَلَقَهَا وَ لَا خَلَتِ النَّارُ مِنْ أَرْوَاحِ الْكُفَّارِ وَ الْعُصَاةِ مُنْذُ خَلَقَهَا عَزَّ وَ جَلَّ لَعَلَّكُمْ تَرَوْنَ أَنَّهُ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ وَ صَيَّرَ اللَّهُ أَبْدَانَ أَهْلِ الْجَنَّةِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي الْجَنَّةِ وَ صَيَّرَ أَبْدَانَ أَهْلِ النَّارِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي النَّارِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يُعْبَدُ فِي بِلَادِهِ وَ لَا يَخْلُقُ خَلْقاً يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ بَلَى وَ اللَّهِ لَيَخْلُقَنَّ اللَّهُ خَلْقاً مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ يُعَظِّمُونَهُ وَ يَخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً تُظِلُّهُمْ أَ لَيْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ ـــــــــ  البته كه خدای عزّ و جلّ از آنگاه كه زمين را آفريده هفت عالمیان آفريده كه از فرزندان آدم نيستند، آنان را از خاک روى زمين آفريده و در آن يكى را پس از ديگرى در جهان خود جای داده ؛ سپس خدای عز و جل آدم ابو البشر را آفريد و فرزندانش را از او آفريد. سوگند به خدا از روزى كه خدا بهشت را آفريده از ارواح مؤمنان تهى نبوده ، و دوزخ از  آن زمان که آفریده شده از ارواح كفّار و گنهكاران خالی نبوده است .  شايد شما در نظر آريد كه چون روز رستاخيز شود، و خدا بدنهاى بهشتيان را با ارواح آنها در بهشت درآورد، و بدنهاى كافران را با ارواحشان در دوزخ ، خدا تبارك و تعالى در بلادش پرستيده نشود ، و خلقى نيافريند كه او را بپرستند و يگانه اش دانند، و بزرگش شمارند؟ آرى سوگند  به خدا كه البته خلقى آفريند بى ‏نر و ماده كه او را بپرستند و يگانه شناسند و بزرگ دارند، و بيافريند برایشان زمينى در زير پا و آسمانى بالاى سر.آيا نيست كه خدا عز و جل می فرمايد: «روزى كه به جاى زمين زمين ديگر آيد و به جاى آسمانها آسمانهاى ديگر» (آیه 48 ابراهيم) و خدای عزّ و جلّ فرموده: «آيا درمانديم در آفرينش نخست بلكه آنها هر روزه در پوششى از آفرينشى تازه‏اند»( آیه15ق). »( بحار الانوار ، ج 54، ص 319 و 320  )

این حدیث شریف زمانی بیان شده که هنوز خبری از فسیلها نبوده و کسی فسیل این انسانها را کشف نکرده بوده. لذا این حدیث را می توان از معجزات علمی امام صادق (ع) محسوب نمود.

پس با توجّه به این حدیث شریف، فسیلهای انسان نماها که امروزه زیست دیرینشناسان در لایه های زمین پیدا می کنند ، و خیال کرده اند آنها اجداد تکاملی ما هستند ، در حقیقت اجداد تکاملی ما نیستند ؛ بلکه خود آنها نیز جدّ نخستی داشته اند که مستقیماً از خاک خلق شده بوده است. لذا به صرف اینکه آن موجودات شباهتی به انسان امروزی داشته اند ، دلیل نمی شود که ما تکامل یافته ی آنها باشیم. بخصوص اینکه تحقیقات دانشمندان ژنتیک در آلمان نشان داده که بین انسان نمای نئاندرتال و انسان امروزی هیچ ارتباط ژنتیکی وجود ندارد.

ـ حال اینجا این پرسش مطرح می شود که: بالاخره دین راست می گوید یا فرضیّه ی تکامل؟ چون محال است هر دوی اینها درست باشند.

برخی خیال کرده اند که فرضیّه تکامل فرضیّه ای قطعی و یقینی است ، لذا اینها به این باور رسیده اند که پس نظریّه ی دین اشتباه می باشد. امّا در مقابل ، فیلسوفان علم بر این باورند که اوّلاً نظریّات علوم تجربی ماهیّتاً نظریّاتی ظنّ آور می باشند و هیچگاه نمی توانند ایجاد یقین منطقی کنند. ثانیاً فرضیّه ی تکامل حتّی ظنّ آور هم نیست کجا رسد که یقین آور باشد. چون این فرضیّه حتّی یک فرضیّه ی تجربی هم نیست. بلکه فرضیّه ای غیر تجربی است که به خاطر اغراض سیاسی و فرهنگی ، سعی می شود فرضیّه ای علمی جا انداخته شود. چرا که فرهنگ امروز غرب تمام سنگینی خود را بر همین فرضیّه انداخته است. لذا فروریختن آن مساوی است با فروریختن فرهنگ فعلی غرب سکولار. پس طبیعی است که آنها سعی کنند این فرضیّه را به عنوان یک فرضیّه ی علمی به خورد جهانیان بدهند. در همین راستا تا کنون هزاران فیلم شبه مستند و  داستانی در خصوص این فرضیّه ساخته اند و پول هنگفتی را هر ساله خرج می کنند تا این فرضیّه را سرپا نگه دارند.

بر همین مبنا دو بحث را تقدیم حضور حضرت عالی خواهیم نمود. ابتدا به میزان یقین آوری علوم تجربی خواهیم پرداخت ؛ در ادامه فرضیّه ی تکامل را از منظر فلسفه ی علم مورد ارزیابی قرار خواهیم داد.

ــ میزان یقین آوری علوم تجربی از نگاه فلسفه ی علم.

الف ـ نسبت علوم تجربی انسانی با ریاضیّات و علوم تجربی طبیعی.

علوم تجربی بر دو گونه اند: علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک ، شیمی و زیست شناسی ؛ و علوم تجربی انسانی مثل اقتصاد ، جامعه شناسی و  روانشناسی. امّا شاخه های ریاضیّات جزء علوم تجربی نیستند ، بلکه از علوم عقلی و برهانی بوده ، روش تحقیق آن از سنخ روشن تحقیق فلسفه ی عقلی می باشد.

باید توجّه داشت که قوانین ریاضی مبتنی بر براهین قطعی عقلی بوده ، ضروری ، ذاتی و زوال ناپذیرند و تا ابد نیز قابل نقض نمی باشند. امّا علوم تجربی مبتنی بر فرضیّه ها ی غیر برهانی هستند که اگر از طریق شواهد تجربی مورد تأیید واقع شوند ، به مقام نظریّه ی تجربی ارتقاء می یابند. امّا هیچگاه حقیقتاً به مقام قانون قطعی و زوال ناپذیر نائل نمی شوند ؛ چون هر لحظه این احتمال وجود دارد که شاهدی تجربی آن را نقض نماید. در این صورت است که نظریّه ی تجربی سست شده و جای خود را به نظریّه ی بهتر از خود می دهد.

این حکایتِ تمام شاخه های علوم تجربی است ؛ لکن باز تفاوت فاحشی است بین علوم تجربی طبیعی و علوم تجربی انسانی. در علوم طبیعی اغلب ـ نه همیشه ـ یک نظریّه به عنوان نظریّه ی برتر حاکمیّت دارد و دیگر نظریّات در بایگانی این علوم به سر می برند. البته گاهی نیز برخی از همین نظریّات بایگانی شده به ناگاه قوّت گرفته و جای نظریّه ی حاکم را می گیرند. در علوم طبیعی ، نظریّه ی حاکم ، مادامی که بیشترین تأییدات تجربی را دارد بر روی کار می ماند تا اینکه شواهد نقض کننده ی آن پیدا شوند ؛ که در این صورت نظریّه ی دیگری که بتواند آن شاهد نقض را توجیه نماید ، جای نظریّه ی قبلی را می گیرد. امّا در علوم تجربی انسانی وضع به گونه ی دیگری است و همواره چندین نظریّه در عرض هم در جامعه ی علمی حضور دارند و چه بسا برخی از این نظریّات در تضادّ با نظریّه ی دیگر نیز می باشند. مثلاً برخی از مکاتب روانشناسی وجود روح را انکار نموده تمام رفتارها و حالات انسان را ناشی از خواصّ مغز و بدن می دانند ؛ در حالی که برخی مکاتب دیگر وجود روح را قبول دارند. همچنین برخی مکاتب روانشناسی انسان را موجودی مختار می دانند ولی مکاتب دیگری هم هستند که وجود اختیار را از ریشه انکار کرده ، انسان را ماشینی زنده فرض می کنند. لذا چیزی به نام علم روانشناسی نداریم ، بلکه مکاتب گوناگون روانشناسی وجود دارند که گاه متضادّ با یکدیگر نیز می باشند. این وضع در مورد علم اقتصاد و جامعه شناسی نیز بر قرار می باشد.

پس فرمولهای علوم تجربی انسانی ، نه تنها در حدّ فرمولهای ریاضی نیستند ، بلکه حتّی به پای فرمولهای علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک و شیمی نیز نمی رسند. در حالی که خود فرمولهای علوم تجربی طبیعی نیز یقین آور نبوده هر لحظه در معرض ابطال می باشند.

ب ـ ارزش یقین آوری علوم تجربی طبیعی از دیدگاه فلسفه علوم تجربی.

بر خلاف نظر اکثر مردم ، که علوم تجربی را علومی قطعی و تغییرناپذیر می انگارند ، از نظر فیلسوفان علم ، که کارشان ارزیابی روش تحقیق علوم می باشد ، اساساً در علوم تجربی چیزی به نام قانون قطعی و یقینی وجود ندارد ؛ و هر چه در علوم تجربی است همگی نظریّه اند و قوانین آنها صرفاً ارزش کاربردی دارند و ارزش هستی شناسانه ی آنها کمتر از آن چیزی است که معمولاً گمان می شود. البته دقّت شود که علوم حسّی غیر از علوم تجربی می باشند. علوم حسّی ، اطّلاعاتی جزئی هستند که مستقیماً از راه حواسّ به دست می آیند و هیچ گونه استدلالی در آنها وجود ندارد ، تا سخن از درستی یا نادرستی آنها باشد. بر این اساس ، اینکه کره ی ماه گرد است یا سطح آن پوشیده از گودالهایی می باشد یا اینکه فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند یا اینکه نور سفید بعد از گذر از منشور ، به هفت رنگ تجزیه می شود و ... ، هیچکدام جزء مسائل علوم تجربی محسوب نمی شوند ؛ بلکه همگی علوم حسّی می باشند. امّا اینکه چرا کره ی ماه گرد است؟ یا اینکه علّت پیدایش چاله های آن چیست؟ یا چرا فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند و در جای دیگر یافت نمی شود؟ یا اینکه علّت تجزیه شدن نور سفید به طیف هفت رنگ چیست؟ مسائلی هستند که علوم تجربی باید به آنها پاسخ دهند ، و اینجاست که پای فرضیّه ها و مدلهای ذهنی به میان می آیند و همینجاست که استدلال مطرح می شود ؛ و همینجاست که علوم تجربی از استدلال غیر یقینی استفاده می کنند.

برای روشن شدن مقصود به اجمال ، چند مثال ذکر می شود.

مثال نخست:

اوّلین کسی که نظریّه ی اتم (ذرّه ی بنیادی و نشکن ) را مطرح ساخت دموکریتوس ، فیلسوف یونانی بود. این نظریّه در قرون اخیر دوباره مطرح شد تا بوسیله ی آن برخی مشاهدات ما در عالم فیزیک و شیمی توجیه شوند. لذا اعتراف به وجود اتم نه از راه مشاهده ی حسّی بود  و نه از راه برهان عقلی وجودش اثبات شده است. فرض وجود اتم صرفاً برای این بود که می توانست برخی از سوالات ما را پاسخ دهد. بعد از مدّتی دانشمندان متوجّه شدند که فرضیّه ی اتم به تنهایی نمی تواند همه ی سوالات را جواب دهد ، لذا این نظریّه مطرح شده که شاید اتم هم اجزایی دارد. باز این مساله نیز نه حسّی است نه عقلی ؛ و فقط فرضی مفید است که در یافتن پاسخ برخی سوالات ما ، کار آیی دارد. در این زمان تامسون مدل کیک کشمشی را ارائه داد که در آن اجزائی به نام الکترون مثل کشمش هایی در کیک کشمشی پراکنده اند. این مدل بسیاری از سوالات را جواب داد ولی در برابر برخی سوالات تازه تر نارسایی اش آشکار شد. لذا مدل اتم هسته دار رادرفورد مطرح شد که آن نیز مشکلات باز هم بیشتری را حلّ نمود ؛ ولی باز ناتوانی اش در حلّ مسائل نوظهور روشن شد. لاجرم مدل سیّاره ای بور پیشنهاد شد که سالها از پس سوالات بر آمد ولی بالاخره آن نیز در برابر سوالات جدیدتر به زانو در آمد ؛ و مدل کوانتومی شرودینگر جای آن را گرفت که امروزه بر اذهان اساتید و دانشجویان فیزیک حکومت می کند. امّا این آخر ماجرا نیست. چون بر خلاف دانشجویان و اساتید مقلّدی که به غلط خود را مجتهد فیزیک می پندارند ، دانشمندان محقّق ، این مدل را هم به چالش کشیده اند. امروزه حتّی خود اتم زیر سوال است کجا رسد اجزاء آن. امروز نظریّه نوظهور ابَرریسمان است که با مکانیک کوانتوم دست و پنجه نرم می کند.

حاصل مطلب این که امروزه اگر ما وجود اتم ، الکترون ، پروتون ، پوزیترون ، نوترون ، فتون و امثال آنها را می پذیریم صرفاً از این جهت است که کارکرد داشته تجارب و مشاهدات ما را توجیه می کنند. و کارکرد داشتن یک نظریّه منطقاً دلیل بر درستی آن نیست. در همین روندی که گفته شد ملاحظه فرمودید که مدلهای گوناگون اتم هر کدام کارکردهایی داشتند. پس آیا همه ی آنها درستند. روشن است که همه درست نیستند. اساساً کار علوم تجربی همین است که دنبال مدلهایی با کارکردهای هر چه بیشتر است. و هر گاه مدلی قویتر ارائه شد مدل قبلی بازنشسته می شود.

مثال دوم:

 شاهد دیگر در علم نجوم است. هیئت زمین مرکزی بطلمیوس که نتیجه ی سالها رصد ستارگان و محاسبات ریاضی بود ، سالیان درازی درست می نمود ، تا آنجا که با این نظریّه حرکت تمام سیّارات قابل توجیه بود و بر اساس آن می شد خسوف و کسوف را به دقّت پیش بینی نمود. لذا عدّه ی به خاطر کارکرد داشتن آن و پیش بینیهای درستش گمان می کردند که این نظریّه کاملاً درست است ، تا اینکه ابوسعید سجزی در قرن چهارم هجری در درستی این نظریّه تردید ایجاد نمود و گفت خورشید مرکز عالم است و زمین به گرد خورشید می گردد . ابوریحان بیرونی این نظریّه را از ابوسعید سجزی در کتاب خود نقل نموده و گفته است من نیز شک دارم که آیا خورشید مرکز عالم است یا زمین ؛ ولی درستی هیچکدام قابل اثبات نیست چون محاسبات نجومی طبق هر دو نظریّه به یک جواب منتهی می شوند. امّا کپرنیک بعد از حدود چهار صد سال از او ، باز نظریّه ی وی را مطرح ساخت ؛ گالیله آن را تئوریزه نمود و شواهدی تجربی بر درستی آن ارائه نمود. کپلر مدارهای دایره ای سیّارات را بیضوی کرد و نیوتن با قانون جاذبه اش این هیئت را محکم ساخت ؛ چنان که بعضی ادّعا کردند فیزیک به آخر خود رسیده است . و در حالی که این نگرش به عالم هستی ، حقیقتی و قطعی تلقّی می شد و بر اساس آن صدها مساله ی بشر حلّ می شد ، و به راحتی می شد با این نظریّه بر روی کره ی ماه فرود آمد ، ناگهان آلبرت اینشتین با نظریّه ی نسبیّت عامّ و ادوین هابل با نظریّه ی انبساط عالم از راه رسیدند و بساط  هیئت نیوتنی را در هم فرو ریختند ، و تبیینی متفاوت از عالم و گرانش ارائه دادند. نظریّه ی نسبیّت و انبساط جهان نیز تنها نظریّه ی مطرح در جهان امروز  نیست بلکه اینها نیز رقیبهایی در عالم علم دارند که ممکن است روزی جای اینها را بگیرند. پس چگونه می توان این نظریّات را قطعی دانست. خود دانشمندان طراز اوّل علوم تجربی ــ برخلاف رده های پایین و مقلّد این علوم ــ هیچگاه به علوم تجربی به عنوان علم قطعی نظر نمی کنند و الّا در پی کشف جدید نمی بودند. این افراد کم اطلاع از ماهیّت علوم تجربی هستند که این علوم را یقینی می انگارند. مفاهیمی چون الکترون ، پرتون ، نوترون ، کوارک ، پوزیترون ، انحنای فضا ، نیرو ، فتون و ... همگی فرضیّه هایی هستند برای توجیه مشاهدات حسّی انسان ، که خودشان هیچگاه محسوس نیستند. لذا امروزه در نظریّه ی ابر ریسمان ، تمام این امور به چالش کشیده شده اند. اگر کسی با تاریخ علوم تجربی ، بخصوص فیزیک نظری ، آشنا باشد آنگاه متوجّه می شود که این مفاهیم چگونه زاده شده اند.

در اینجا ذکر چند اعتراف از فیزیکدانان بزرگ نیز خالی از فایده نیست.

هایزنبرگ: « فرمولهای ریاضی جدید دیگر خود طبیعت را توصیف نمی کنند ، بلکه بیانگر دانش ما از طبیعت هستند. ما مجبور شده ایم که توصیف طبیعت را که قرنها هدف واضح علوم دقیقه به حساب می آمد کنار بگذاریم. تنها چیزی که فعلاً می توانیم بگوییم این است که در حوزه ی فیزیک اتمی جدید ، این وضعیّت را قبول کرده ایم ؛ زیرا آن به حدّ کافی تجارب ما را توضیح می دهد. » (دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، ص34)

کمبل: « حوزه ی کار فیزیک مطالعه ی یک جهان خارجی نیست ؛ بلکه مطالعه ی بخشی از جهان داخلی تجارب است. و دلیلی وجود ندارد که ساختارهایی نظیر ... که ما وارد می کنیم تناظری با واقعیّت خارجی داشته باشند.» (همان)

هایزنبرگ: « هستی شناسی ماتریالیسم مبنی بر این توهّم است که ... واقعیّت مستقیم دنیای اطراف ما را می توان به حوزه ی اتمی تعمیم داد. امّا این تعمیم غیر ممکن است. اتمها شیء نیستند. » (همان ، ص 42)

آلبرت اینشتین گفته است: « این فرض که موج و ذرّه ، تنها اشکال ممکن مادّه هستند اختیاری است و چیزی تضمین نمی کند که در آینده صورتهای دیگر مادّه کشف نشوند. حدّ اکثر می توان گفت که تا این زمان نتوانسته ایم به بیش از این دست یابیم.» (تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص73)

آلبرت اینشتین حتّی در مواردی به زبان علوم تجربی نیز انتقاد نموده ، و زبان ریاضی را برای بیان علوم طبیعی ، زبانی ناکارآمد دانسته و گفته است: « احکام ریاضی تا حدی که مربوط به حقیقت است ، محقّق نیستند ؛ و تا حدّی که محقّق اند ، با حقیقت سر و کار ندارند. به نظر من وضوح کامل تنها در آن قسمت از ریاضیّات است که مبتنی بر روش اصل موضوعی می باشد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص38 ، 39)

آلبرت اینشتین در مقایسه ی ریاضیّات و علوم تجربی نیز گفته است: « جهان علم برای ریاضیّات ارزشی خاصّ قائل بوده و آن را بالاتر از سایر رشته های دانش تلقّی کرده است. یکی از علل و موجبات این امر آن است که در ریاضیّات صحبت از احکامی است مسلّم و قطعی و محقّق ، حال آنکه در مورد رشته های دیگر علوم ، اینطور نبوده و احکام آنها کما بیش قابل بحث و انتقاد است ؛ و چه بسا آنچه امروز مورد تأیید و توجّه است فردا با کشف واقعیّتهایی تازه بی اعتبار می گردد و جای خود را به نظریّه هایی نوین می سپارد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص37)

باز آلبرت انيشتين در نقد مکانیک کوانتوم گفته است: « من فکر نمی کنم که چنين نظريه ای ماندنی باشد. من نمی توانم قبول کنم که خداوند با جهان تاس می اندازد.»

نیلس بور ، نظریّه پرداز یکی از مدلهای اتم ، گفته: « این اشتباه است که فکر کنیم وظیفه ی فیزیک کشف ماهیّت طبیعت است. فیزیک مربوط است به آنچه که ما می توانیم درباره ی طبیعت بگوییم. »(تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص81)

برتراند راسل ، ریاضی دان مشهور ، حتّی پا فراتر نهاده در یقین آوری ریاضیّات نیز تردید نموده است. وی گفته : « ریاضیات موضوعی است که در آن نه می دانیم از چه سخن می گوییم و نه می دانیم آنچه که می گوییم درست است. » ( کتاب فیزیک از آغاز تا امروز ، فصل 18 : آزاد اندیشی در ریاضیات)

البته این نظر راسل ، ناظر به مفاهیم ریاضی است ، نه روش آن که برهان است ؛ بخصوص مفاهیم نوظهوری مثل اعداد موهومی یا مختلط  یا ابعاد اعشاری یا ابعاد بالای سه بُعد و ... .

گذشته از اعترافات دانشمندان بزرگ علوم طبیعی ، تاریخ علوم تجربی نیز گواه صادقی است که نشان می دهد نظریّات علوم تجربی دائماً در حال تحوّل و ابطال می باشند. مثلاً روزگاری قانون جاذبه ی نیوتن جزء یقینیّات فیزیک شمرده می شود و حتّی کسی گمان نمی کرد که روزی ابطال گردد ولی ملاحظه فرمودید که نظریّه ی نسبیّت عامّ اینشتین ، نظریّه ی نیوتن را از اساس باطل و طرحی دیگر در انداخت. باز قانون ترکیب سرعتها در فیزیک نیوتنی از قطعیّات فیزیک شمرده می شد و تمام شواهد تجربی نیز آن را تأیید می کردند ، ولی نسبیّت خاصّ اینشتین ، نشان داد که این قانون نادرست بوده ولی نادرستی آن در سرعتهای معمولی روشن نمی شود. خود نسبیّت عامّ و خاصّ نیز هم اکنون در معرض نقد جدّی دانشمندان قرار دارند و ایرادات فراوانی بر آنها وارد نموده اند ؛ ولی هنوز نظریّه ای جای آن را نگرفته است. فیزیکدانها حتّی نام نظریّه جایگزین را هم تعیین نموده ، نظریّه وحدت نامیده اند ؛ چرا که قرار است آن نظریّه فرضی نسبیّت و مکانیک کوانتوم را با هم متّحد نماید و نارسایی هر دو را برطرف سازد.

همچنین وضع موجود برخی علوم تجربی مثل روانشناسی و جامعه شناسی ، خود گواه است که این روش ، یقین آور نیست. در عصر کنونی دهها مکتب روانشناسی و جامعه شناسی وجود دارند که برخی از آنها در تضادّ کامل با یکدیگر  قرار دارند. همه ی این مکاتب ، از روش علوم تجربی استفاده می کنند ؛ حال اگر این روش یقین آور است ، پس همه ی این مکاتب باید درست باشند. امّا چگونه ممکن است این مکاتب متضادّ همه باهم درست باشند؟!!

ــ فرضیّه ی تکامل ، علم یا توهّم علمی؟!

ــ خلاصه ی فرضيه تكامل انواع.
فرضيه تكامل انواع داروين ، مدعي است كه همه موجودات زنده در يك روند تكاملي از موجودات قبل از خود منشعب شده اند. مثلا مدعی است که جدّ انسان و میمونی به نام شامپانزه ، يك نوع حيوان شبه انسان يا شبه ميمون بوده كه در دو شرايط متفاوت به دو صورت انسان و ميمون ، تكامل يافته است. در این فرضيه، اصلي وجود دارد به نام اصل انتخاب اصلح ؛ که می گوید : موجود زنده ای در طبیعت بقا خواهد داشت که نسبت به دیگر رقبای خود در زندگی ، سازگاري بهتري با  محیط داشته باشد ؛ يعني در تنازع براي بقا آن موجود زنده ای  كه سازگاري بيشتري با شرائط محيطي دارد باقي مي ماند و بقيه ی موجودات از بين مي روند ؛ مثلا گروهي از موجودات كه از برگ درختان تغذيه مي كردند وقتي با خشك سالي مواجه شدند بر سر تصاحب غذا با هم به رقابت پرداختند و در اين ميان آنهايي كه گردنشان كمي بلندتر از ديگران بود به خاطر دسترسي آنها به غذاي بيشتر ،باقي ماندند و نسل آنها در زمين گسترش يافت. باز در خشك سالي هاي بعدي از بين همين گروه گردن دراز آنها كه باز گردنشان درازتر از بقيه بود باقي ماندند ؛ و به همين ترتيب در عرض ميليونها سال و هزاران خشك سالي ، نسلي گردن دراز به نام زرّافه پديد آمد .بر اساس اصل انتخاب اصلح ، ادعاي فرضيه تكامل انواع  این است که موجودات زنده ی كاملتر در طي ساليان دراز ، از موجودات زنده ی پست تر و ناقص تر به وجود مي آيند. لذا هر چه در زمان به عقب برگرديم با موجودات زنده ی ساده تر و ابتدايي تري مواجه خواهيم شد ؛ و قاعدتاً اوّلين موجودات زنده ، موجوداتی تك سلولي خواهند بود . پس طبق اين فرضيه، موجودات زنده از تك سلولي شروع شده و در اثر تكامل ، رفته رفته پيشرفته تر و كاملتر شده اند؛ تا در آخرين مرحله ی اين سلسله، انسان به وجود آمده است.

 

ــ ارزش علمي فرضيه تكامل از دیدگاه فلسفه علم .

دانشمندان فلسفه ی علم ، كه ارزش نظريّات علمي را بررسي مي كنند ، معتقدند كه فرضيه تكاملِ انواع داروين ، به طور كلّي فاقد خصوصيّات يك فرضيّه ی علمي ـ تجربي است. چون از نظر فلسفه ی علم ، يك فرضيه ی علمي ـ تجربی ، بايد دارای سه ويژگي زیر باشد:

1ـ ويژگي آزمايش پذيری 

2ـ ويژگي پيش بيني كنندگی 

3ـ ويژگي ابطال پذيری .

خاصيت آزمايش پذيري يعني اينكه بايد بتوان با ترتيب دادن آزمايش و تكرار آن آزمایش به دفعات متعدد ، ‌صحّت فرضیّه را تأييد كرد ؛ مثلا می توان آب را بارها و بارها جوشاند و درجه جوش آن را اندازه گرفت ، و ملاحظه نمود که آیا آب خالص همیشه در صد درجه به جوش می آید یا نه؟ در حالي كه ادعای فرضيه ی تكامل انواع داروین ، كه می گوید موجودات زنده از همدیگر منشعب می شوند، قابل آزمايش نيست ؛ و ما هيچ گاه نمي توانيم پديده ی تكامل را در طبیعت یا در آزمایشگاه با حواسّمان ـ چه بدون وسائل و چه با وسائل ـ مشاهده كنيم. آنچه در دست دانشمندان دیرینه شناس است تنها يك سري فسيل است ؛ كه آن هم يقينا فسيل تمام موجودات گذشته نيست. چون اوّلا هر استخواني تبديل به فسيل نشده است ؛ چرا كه تبدیل استخوان به فسیل در شرایط خاصّی رخ می دهد. ثانيا دانشمندان نمي توانند تمام زمين را براي يافتن فسيلها كاوش كنند.

در فرضيه تكامل داروين ، از تشابه فسيلها به اين نتيجه مي رسند كه صاحبان اين فسيلها ، تكامل يافته از يكديگرند. در حالي كه اين كافي براي اثبات يك فرضيه نيست؛ و در واقع نوعی فرضیه سازی علمی تخیلی است. آنچه براي ما يقيني است اين است كه در گذشته موجوداتي زندگي مي كرده اند ؛ و برخي از آنها شبيه هم بوده اند ؛ ولي ما از هيچ راه علمي و تجربي نمي توانيم به دست آوريم كه حتما بعضي از اين موجودات مشابه ، از بعض ديگر مشتق شده اند. چون ما تنها خود فسيلها و تشابه آنها را مي بينيم نه تبديل شدن آنها به همديگر را ؛ و لازمه ی تشابه بين دو موجود ؛ ارتباط آنها باهم نيست. اگر لازمه ی تشابه دو موجود زنده ، ارتباط تکاملی آنها با همدیگر بود ، در آن صورت می توانستیم با یقین حکم کنیم که هر دو انسان شبیه به هم ، فرزندان دوقلوی یک پدر و مادرند. امّا روشن است که چنین حکمی عقلانی نیست. آيا با ديدن دو انسان بسيار شبيه به هم مي توان به طور قطع و يقين گفت كه آن دو ، فرزندان دوقلوي يك پدر و مادرند؟ بلي از نظر روانشناختي ما يقين مي كنيم كه اين دو نفر فرزندان دوقلو ي يك پدر و مادرند ؛ ولي از نظر منطقي چنين يقيني حاصل نمي شود. چون دو نفر كه شباهت بسيار زيادي به هم دارند ، ممكن است  در عالم واقع ، هيچ رابطه ی فاميلي باهم نداشته باشند. لذا از شباهت فسيلها تنها مي توان حدس زد كه اين موجودات از همديگر مشتق شده اند ؛ و علم به دنبال یقین منطقي است نه حدس و گمان كه يقين روانشناختي است.

برخی افراد کم دقّت در مقابل این سخن فیلسوفان علم جبهه گیری کرده و گفته اند: فرضیّه تکامل آزمایش پذیر است. مگر نمی بینید که فسیل شناسها فسیل موجودات مشابه را با روش علمی پیدا کرده اند؟

به اینها باید گفت: ادّعای فرضیّه تکامل ، وجود موجوداتی در گذشته یا وجود شباهت بین آنها نیست ، تا یافته شدن این موجودات شبیه به هم ادّعای آنها را اثبات کند. ادّعای فرضیّه تکامل این است که موجودات پستتر به مرور زمان تبدیل به موجودات کاملتر می شوند. پس باید این تبدیل را با آزمایش ثابت کنند. چون صرف شباهت ، تبدیل را ثابت نمی کند. از کجا معلوم ؛ شاید موجودات به صورت دفعی به وجود آمده اند ، ولی به وجود آورنده ی آن موجودات ، آنها را شبیه به هم آفریده است. 
خصوصي
ّت دوم يك فرضيه ی تجربی ، خاصيّت پيش بيني كنندگي آن است ؛ يعني يك فرضيه ی علمي بايد بتواند با فرمولهاي خود و با در دست داشتن پارامترهای موجود در زمان حال ،اتفاقات بعدي را پيش بيني كند. مثلا بر اساس قانون جاذبه عمومي نيوتن ، مي توان از مطالعه ی وضع فعلي خورشيد و زمين و ماه ، پيش بيني كرد كه در چه روزي و چه ساعتی و چه دقیقه و ثانیه ای كسوف رخ خواهد داد . ولي با فرضيه ی تكامل داروين نمي توان پيش بيني كرد كه مثلا صدميليون سال بعد موجودات زنده ی فعلي به چه صورتي درخواهند آمد. مثلا این فرضيه نمی تواند به طور قطع پیش بینی کند که آيا گردن زرّافه در صد میلیون سال دیگر باز درازتر خواهد شد یا نه ؟ اگر فرضيه ی تكامل انواع ، يك قانون علمي بود بايد با بررسی وضع فعلی موجودات زنده مي توانست آینده ی آنها را پيش بيني كند ؛ همانطور که نظریه جاذبه عمومی نیوتن با بررسی وضع فعلی سیارات می تواند موقعیّت آنها را در زمان آینده پیش بینی نمايد.
خاصيت سوم يك فرضيه ی علمي ، خاصيت ابطال پذيری است ؛ يعني يك فرضيه ی علمي بايد بگويد كه در چه شریطي ابطال مي شود. مثلا نظريه ی جاذبه عمومي نيوتن مي گويد كه اگر ماده اي پيدا شود كه جذب مواد ديگر نشود و عدم جذب آن نيز ناشي از يك نيروي مزاحم نباشد در آن صورت قانون جاذبه عمومي از عموميت افتاده و نقض می شود. يا نظریه نسبيّت خاصّ اینشتين مدّعي است كه اگر ذره اي مادّي يافت شود كه سرعت آن بالاتر از سرعت نور باشد در آن صورت ، نظریه نسبيّت خاصّ باطل مي شود. يعني از خصوصيّات نظريه ی علمي يكي هم اين است كه بتواند موارد نقض خود را بيان كند. اگر نظریّه ای چنين نباشد آن نظريه توتولوژيك خواهد بود ؛ و فرضيه تكامل انواع داروین ، يك فرضيه توتولوژيك است ؛ يعني با هر فرضي سازگار است ؛ و نمی گوید که در چه شرایطی ابطال می شود . مثلا زرّافه الآن گردن دراز است ؛ فرضيه تكامل مدّعي است كه شرايط ويژه اي باعث گردن دراز شدن زرّافه شده است. اگر گردن زرّافه كوتاه بود باز فرضيه تكامل مي گفت كه شرايط ويژه اي باعث كوتاهي گردن آن شده است. لذا اين فرضيه نمي گويد كه چرا موجودات ، چنين هستند كه مي بينيم ؛ بلكه مي گويد چون موجودات چنين هستند پس در گذشته چنان بوده اند ؛ آن هم با حدس و گمان مبتني بر يافته هاي فسيل شناسان ، نه بر اساس مشاهده ی واقعي و تجربه.

البته از خود داروین منقول است که نقطه ی ابطال فرضیّه خود را بیان داشته است. وی گفته: اگر موجودی زنده یافت شود که پیچیدگی ساختار آن از طریق انتخاب اصلح قابل توجیه نباشد آن موقع فرضیّه تکامل انواع مردود خواهد بود.

بر همین اساس عدّه ای از دانشمندان به دعوت دانشمندی به نام پروفسور مایکل بهه در منطقه ای به نام پهارادونز گرد آمدند تا ببینند آیا می توانند چنین موجودی بیابند یا نه؟

وی طیّ تحقیقاتی به نوعی باکتری برخورد نمود که با چرخاندن تاژک انتهایی خود حرکت می کند. او از خود پرسید که آیا این ماشین چرخنده امکان پیدایش تکاملی را دارد یا نه؟ او این موتور باکتری را دقیقاً مورد بررسی قرار داد و به این نتیجه رسید که این موتور از راه تکامل محال است نمودار شود. دانشمندانی هم که با وی همفکری نموده بودند همین نظر را تأیید کردند. آنگاه وی تحقیقات خود و همکارانش را در کتابی به نام جعبه ی سیاه داروین منتشر ساخت. امّا انتشار این کتاب باعث شد که موقعیّت شغلی او نیز به خطر بیفتد. چون این فرضیّه در کشورهای غربی صرفاً یک فرضیّه علمی نیست بلکه نوعی جهان بینی مکتبی است که فلسفه های سیاسی غرب بر آن مبتنی گشته اند. لذا نظام حاکم بر غرب ، ویرانی این نظریّه را ویرانی خود می داند. آنها قاعده ی انتخاب اصلح داروین را حتّی به نظام سیاسی و اقتصادی خود نیز سرایت داده و می گویند: کشوری حقّ بقا دارد که از حیث سیاسی و نظامی و اقتصادی قویتر باشد. لذا شعارشان این است: « حقّ با کسی است که تواناتر است ».

بر اساس کتاب جعبه سیاه داروین (Darwins Black Box) فیلمی مستند با عنوان « کشف راز حیات » نیز تهیّه شده. این فیلم مستند ، که توسّط موسسه آموزشی امام خمینی(ره) به فارسی دوبله گردیده ، بیانگر نظرات دانشمندانی است که فرضیّه تکامل داروین را به چالشی سخت و علمی کشیده اند.
بنابر اين فرضيه تكامل انواع ، هنوز قطعيت علمي كه سهل است ،به حدّ يك نظريه علمي ـ تجربی هم نرسيده است. لذا اين فرضيه در بين دانشمندان غربي هم منتقدين زيادي دارد؛ لكن فرهنگ و سياست سكولار غربي بر آن است كه اين فرضيه را به عنوان يك نظريه علمي به خورد بشريت دهد. چرا كه اين فرضيه مي تواند پايه ی مناسبي براي چنان فرهنگ و سياستي باشد ؛ چون بنا به اصل انتخاب اصلح که در این فرضیه وجود دارد ؛پيام آن در نظام سياسي این است كه : « حق با قويتر است ؛ و بقا با آن كسي است كه قويتر باشد» یعنی هر که اقتصاد قویتری دارد باقی می ماند ؛ هر که بمب اتمی دارد باقی می ماند و .... که اینها همان شعار كشورهاي غربي است. در حالی که دیدیم شوروی سابق همه ی اینها را داشت ولی سرنگون شد ؛ امّا کشورهای بسیار ضعیفتر از آن باقی ماندند. همچنین این فرضیّه در حقیقت مدرک علمی اومانیسم می باشد که ریشه ی مکتبهای فرهنگی ، اجتماعی و روانشناسی غربی است. انسان در این مکاتب ، انسانی است بریده از خدا و بریده از قداست و بریده از ملکوت ؛ و فرضیّه تکامل بهترین وسیله است برای ترسیم چنین انسانی. لذا غربی ها در حقیقت با این فرضیّه می خواهند اباء و اجداد مکاتب خودشان را اثبات نمایند.
ــ اشکالات نقضي فرضيه تکامل داروین:
1- گفته شد که مدعای فرضيه تکامل در مورد موجودات بزرگ و پرسلولی مثل حشرات و پرندگان و... قابل آزمایش نیست ؛ چرا که اوّلاً به ادعای این فرضیه ، این روند ، میلیونها سال طول کشیده است ؛ و ثانیا میلیونها عامل بر آن تاثیر داشته اند که عملاً نمی توان همه را مشخص نمود . اما ادعای این فرضیه در دو مورد قابل آزمایش است ؛ 1) در مورد چگونگی تبدیل مواد شیمیایی ــ مثلا اسیدهای آمینه ــ به موجودات زنده. 2) در مورد چگونگی تبدیل تک سلولی ها به موجودات پر سلولی .
ما در جهان امروز هم مواد شیمیایی تشکیل دهنده ی موجودات زنده را در اختیار داریم ، هم تک سلولی ها را . همچنین می دانیم که شرایط تبدیل این ترکیبات شیمیایی به تک سلولی ها و شرایط تبدیل تک سلولی ها به پر سلولی ها محدود و قابل مشابه سازی در آزمایشگاهند. بنابراین ، اگر فرضيه ی تکامل داروین درست است ، پس باید بتوان در این دو مورد آن را در آزمایشگاه به اثبات رساند ؛ در حالی که هیچ دانشمندی تا به حال نتوانسته است یک تک سلولی كامل را از ترکیبات شیمیایی بدست آورد ؛ یا نشان دهد که از ترکیب طبیعی چند تک سلولی یک چند سلولی درست می شود. البته دقّت شود که برخی توانسته اند با ترکیب تک سلولی ها ، تک سلولی جدیدی به وجود آورند ؛ لکن اینها با مهندسی ژنتیک است و هزاران فرسخ فاصله دارد با آنچه گفته شد.
2- هم اکنون موجودات زنده ای در روی زمین زندگی می کنند که در زمان دایناسورها و بلکه قبل از آنها نیز به همین شکل کنونی وجود داشته اند ؛ و فسیلهای آنها که از زمان دایناسور ها به دست آمده است ، نشان می دهد که در طی این میلیونها سال هیچ تغییری نکرده اند. از جمله ی این موجودات می توان اشاره نمود به : ماهی خاویاری ، خرچنگ نعل اسبی ، نوعی از سرپایان به نام ناتیلوس ، پلاتیپوس ، اوپاسوم ، کروکودیل ، تواتارا ، اوکاپی ، لامپری ، کوالاکانت ، گینگو ، قلاب ماهی خون آشام ، کوسه ی مزی و ... .

فرضيه تکامل از توجیه این امر که چرا این موجودات در طی میلیونها سال تغییر نکرده اند عاجز است ؛ در حالی که در این مدت شرائط زندگی این موجودات تغییرات بسیاری کرده است. برخی از این موجودات حتّی قبل از دایانوسورها نیز بر پهنه ی زمین بوده اند ولی استخوانهای امروزی آنها عین فسلیهای اجداد خودشان است.
3- فرضيه تکامل انواع، مدعی است که بنا به اصل تنازع بقا یا انتخاب اصلح ، همواره آن موجودی به حیات خود ادامه خواهد داد که از دیگر رقبای خود در حیات قویتر و با طبیعت سازگارتر است . یافته های فسیل شناسان ، نشان داده است که قبل از نسل انسان و میمون (شامپانزه) نسلی می زیسته است که از نظر مغزی کاملتر از میمون ولی ناقصتر از انسان بوده است ؛ فرضيه تکامل مدعی است که برخی از این موجودات در شرایط خاصی تبدیل به میمون شده اند و برخی دیگر در شرایط خاص دیگری تبدیل به انسان شده اند؛ حال سوال این است که چرا این موجود انسان نما ، مغز متکامل خود را از دست داده و تبدیل به میمون شده است ؛ چگونه است که این موجود با آن مغز کاملتر از مغز میمون ،نتوانسته است به حیات خود ادامه دهد ولی میمونی که ناقصتر از او بوده توانسته است به حیات خود ادامه دهد. طبق اصل انتخاب اصلح همواره عامل مثبت می ماند و عامل منفی از بین می رود . آیا باهوش بودن برای حفظ حیات عامل منفی بود ؟ شکی نیست که هوش ، قویترین عامل بقا است .بنابر این ، اصل تنازع بقا یا اصل انتخاب اصلح نمی تواند اصلی کلّی باشد.مشابه این مثال در طبیعت به اندازه ای زیاد است که خارج از حدّ شمارش است. برای مثال چگونه سگ پاکوتا یا سگ پشمالوی فانتزی ، که نه سرعت زیادی دارند ، نه قدرت زیادی و نه دیگر خصوصیّات یک حیوان شکارچی را ، باقی مانده اند ولی بسیاری از فامیلهای آنها که شکارچیان قابلی بوده اند منقرض شده اند. فرضیه ی تکامل در جواب این سوال می گوید: حتماً این موجوداتِ باقی مانده خصوصیّات ویژه ای داشته اند که باعث بقاء آنها شده است. امّا قادر نیست بگوید که این خصوصیّات ویژه چیستند.       
4- بین موجودات زنده تفاوت مغزی و هوشی چندانی ملاحظه نمی شود ؛ مثلا شامپانزه که بعد از دلفینها کاملترین مغز را بین حیوانات دارد ، تنها اندکی از یک نوع میمون دیگر به نام اورانگوتان ، باهوشتر است ؛ اورانگوتان نیز تنها کمی از باهوشترین حیوان قبل از خود ــ در رتبه هوشی ــ باهوشتر است و ... . امّا بین انسان و شامپانزه ، فاصله هوشی ، به شدت زیاد است ؛ میمون اعداد کوچک(اعداد یک رقمی) را می شناسد ؛ اما انسان ، دم از بی نهایتها می زند . میمونها برای ارتباط باهمدیگر تنها چند علامت محدود دارند ؛ و زبان به معنی واقعی کلمه در آنها وجود ندارد ؛ در حالی که انسانها با میلیونها واژه و با هزاران زبان و لهجه با همديگر سخن می گویند. قدرت کشف و اختراع میمونها نیز با انسان قابل مقایسه نیست . همچنین هنر و اخلاق و عقیده و آرمان و ... همگی اموری مختص انسانند. حال سوال این است که این فاصله عمیق بین انسان و حیوان چگونه به وجود آمده است؟ فرضيه تکامل انواع داروین ، قادر به جواب گویی به این سوال نیست. لذا برخی از اندیشمندان ، انسان را از پدیده ی تکامل استثناء کرده و گفته اند : فرضیه تکامل فقط شامل حیوانات می شود ؛ و خلقت انسان از خلقت دیگر موجودات جداست. برخی نیز گفته اند مغز انسانهای بدوی ناقصتر از انسان فعلی بوده است ؛ و به مغز میمونها نزدیکتر بوده است ؛ امّا یافته های فسیل شناسان نشان داده است که اندازه ی مغز انسانهای غارنشین هفت هزار سال قبل با مغز انسانهای فعلی تفاوتی نداشته است. همچنین جدیدترین یافته ها نشان می دهد که بین انسان فعلی و انسان نماهای قبل از ما (انسان نئاندرتال) هیچ رابطه ژنتیکی وجود ندارد.

5. در زمان اجداد زرّافه ها حيوانات زيادي بودند كه از برگ درختان تغذيه مي كردند پس چرا آنها در رقابت با زرّافه ها از بين نرفتند ؛ يا چرا آنها نیز گردن دراز نشدند؟

6. برخی از حیوانات ، باکره زا هستند ؛ یعنی خودشان ، هم نر هستند هم ماده ؛ ولی اکثر حیوانات نر و ماده ی جدا از هم دارند ؛ چرا طبیعت که می توانست روش باکره زایی را برگزیند آن را در اکثر حیوانها برنگزید ؛ و چرا فقط در برخی برگزید. در حالی که حیوانات باکره زا شانس بقاء بیشتری دارند.

و ...

 

13ـ معجزه شقّ القمر، بر تارک آسمان

ــ میزان اعتبار خبر شقّ القمر
الف. این خبر در آیه ی اوّل سوره ی قمر ذکر شده است. لذا اگر دروغ بود حتماً مشرکین اعراب بر قرآن کریم خدشه می کردند ؛ حال آنکه کسی از اعراب آن روز ، ایرادی به این آیه نکرده است. پس معلوم می شود که وقوع شقّ القمر از نظر آنان مسلّم بوده است.
ب. تاریخ نویس بزرگ ابوجعفر طبری ، در تفسیرش خبر شقّ القمر را با سی و پنج سند نقل نموده است ؛ یعنی از بین کسانی که مستقیماً آن حادثه را مشاهده نموده اند، سی و پنج نفرشان مستقلّ از یکدیگر آن واقعه را نقل نموده اند. در حالی که هیچ خبر نجومی در تاریخ گذشته ی بشر نیست که با این تعداد ناقل ، به نسلهای بعدی منتقل شده باشد. لذا اگر کسی بخواهد منکر این واقعه شود پس باید تمام گزارشات تاریخ نجوم را منکر شود. وجود و تحقّق خارجی افرادی چون ارسطو ، بطلمیوس ، فیثاغورس ، ارشمیدس و ... با این تعداد سند به مردم زمان ما نرسیده است تا چه رسد به سخنان و گزارشات آنها. در حالی که دانشمندان، هم به وجود افرادی چون ارسطو و... یقین دارند هم به گزارشات نقل شده از آنها اعتماد می کنند.
اشکال و جواب:

برخی شبهه کرده اند که اگر حقیقتاً ماه از وسط دو نیم شده و دو نیمه ی آن از همدیگر تا اندازه ای فاصله گرفته باشند که از زمین قابل رؤیت باشد ، در آن صورت نظم منظومه شمسی به هم می ریزد.
این شبهه اگرچه برای برخی جدّی تلقّی شده ولی از نظر آشنایان به علم نجوم و فیزیک ارزش مطرح شدن هم ندارد ؛ چون با دو نیمه شدن ماه جاذبه ی آن از بین نمی رود. بلکه مجموع گرانش دو نیمه ی ماه باز برابر با جاذبه ی کلّ ماه خواهد بود. لذا با دو نیم شدن ماه نظم منظومه شمسی خدشه دار نمی شود. البته این حادثه ممکن است اثراتی بر وضعیّت آب و هوا در زمین داشته باشد ولی هیچ دلیلی اثبات نمی کند که این اثرات حتماً تخریب کننده بوده اند. همان‌گونه که می‌دانید اموری چون کسوف و خسوف و توفانهای خورشیدی و عبور شهاب سنگ‌ها از نزدیکی زمین نیز اثراتی بر زمین می گذارند ولی این اثرات لزوماً مخرّب نیستند. در گذشته حتّی شهاب سنگهای عظیمی با زمین برخورد نموده و آب و هوای آن را دگرگون کرده اند ولی شرائط حیات از بین نرفته است.

برخی دیگر گفته اند: اگر ماه در گذشته به دو نیم شده و دوباره به هم چسبیده باشد پس محلّ آن شکاف بعد از به هم چسبیدن همچنان باید باقی مانده باشد.
در جواب این مطلب، نخست باید گفت که اگر شکافته شدن و به هم چسبیدن ماه از راه عادی بود جای شکاف آن یقیناً باید باقی می ماند. البته به شرط آنکه برخوردهای پیاپی شهاب سنگها در مدّت چهارده قرن آن اثر را محو نکنند. امّا باید توجّه داشت که شقّ القمر، معجزه بوده نه یک حادثه ی طبیعی. لذا آنکه می تواند ماه را به دو نیم کند ، این توان را هم خواهد داشت که بتواند آن را چنان دقیق به هم بچسباند که جای شکاف آن باقی نماند. پس اگر جای آن شکاف را در جستجوهای علمی نیافتیم باز نمی توانیم به صورت قطعی حکم به عدم وقوع شقّ القمر بکنیم. البته برخی خبرها حاکی از آن هستند که فضانوردان ناسا (سازمان فضانوردی آمریکا) موفّق شده اند از داخل سفینه ی آپولو و از نزدیکی ماه ، وجود شکافی عظیم و کمربند گونه را بر روی ماه شناسایی کنند. امّا اینکه این خبر تا چه اندازه صحّت دارد نیازمند تحقیقات وسیع و میدانی است که طبعاً دشوار نیز خواهد بود ؛ چون اگر چنین خبری حقیقت داشته باشد بعید نیست که دولت آمریکا از انتشار مستندات آن جلوگیری نماید.
در سطور زیر گزارشی تقدیم می شود که می تواند منشاء یک تحقیق باشد.
در نشستی با عنوان « شق‌القمر معجزه پيامبر اعظم » که به همت معاونت فرهنگی دانشگاه آزاد اسلامی (مركز پژوهش‌ها و فعاليت‌های قرآن و عترت) ، 12 مهرماه در پانزدهمين نمايشگاه بين‌المللی قرآن كريم برگزار شد آیةالله دكتر عبدالكريم بی‌آزار شيرازی با قرائت آيه«اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ» گفت: همان‌طور كه ‌می‌دانيد در قرآن سوره‌ای به‌نام «قمر» آمده است. ابتدای اين سوره در مورد معجزه بزرگی است كه توسط ‌پيامبر (ص) برای مردم مكه ارائه شده است و آن مسأله اين است كه مردم مكه مانند ساير امم پيشين وقتی با معجزات طبيعی مواجه می‌شدند آن را حمل بر سحر و جادو می‌كردند تا اين كه مطرح كردند كه چگونه متوجه شويم كه او پيامبر است؛ زيرا هر كاری كه او انجام می‌دهد می‌گويند سحر است.
وی گفت: در اين رابطه سران قريش گفتند كه سحر و جادو در آسمان كارگر نيست بياييد يك معجزه ی آسمانی از پیامبر بخواهيم، نزد حضرت رسول (ص) رسيدند و گفتند: اگر تو واقعاً پيامبر خدا هستی و كارهايت سحر و جادو نيست، ماه را دو نيم كن. حضرت فرمودند: اگر من از خدا بخواهم و خداوند اين كار را انجام دهد آيا واقعا مسلمان می‌شويد؟ پاسخ دادند: بله.
وی افزود: ماه در حالت بدر بود كه پيامبر (ص) با سران قريش به طبيعت رفتند و پيامبر آن‌جا از خداوند متعال درخواست كردند كه ماه شكافته شود و اين معجزه را مردم مشاهده كنند.
با اين دعا ماه شكافته شد به طوری كه از ميان دو نيمه ی ماه كوه حرا را مشاهده می‌كردند زمانی كه اين منظره را مشاهده كردند ابوجهل كه عناد نسبت به پيامبر (ص) می‌ورزيد گفت: ما مطمئن نيستيم كه اين سحر نباشد، ما صبر می‌كنيم تا مردمانی كه از صحرا باز می‌گردند بيايند و از آن‌ها بپرسيم كه آيا اين صحنه را ديده‌اند يا نه؟ و اگر گفتند كه ديديم پس جادو نيست پس از مدتی افرادی از صحرا بازگشتند و مورد سئوال قرار گرفتند و در پاسخ گفتند آری ما ديديم كه ماه دو نيم شده است در عين حال برخی دست از عناد برنداشتند.
وی در ادمه ی سخنانش گفت: در اين زمينه آيات اوليه سوره قمر نازل شده است آن‌چه كه اين آيات بيان می‌كنند اين است كه ماه در گذشته شكاف عظيمی برداشته و دو نيم شده است و صريحا می‌فرمايد: «وَانشَقَّ الْقَمَرُ» دوم اينكه شكاف ، آنقدر بزرگ است كه به عنوان آيت خدا يا معجزه الهی ياد شده است. سوم برخی شكافته شدن ماه را مشاهده كردند؛ اما اين را باز به حساب سحر و جادو گذاشتند و «وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ» برخی اين معجزه را تكذيب كردند «وَ كَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا»
وی گفت: اما اين معجزه مانند معجزه قرآن يك معجزه باقيه شده؛ زيرا بزرگ‌ترين امتياز دين اسلام اين است كه معجزه دارد، شما اگر از يك يهودی يا يك مسيحی بپرسيد كه آيا شما معجزه‌ای در دست داريد كه نشان دهد دينتان بر حق است می‌گويند ما عصای موسی (ع) را نداريم كه به شما نشان دهيم چگونه اژدها می‌شود. مسيحيان نيز می‌گويند ما حضرت عيسی (ع) را نداريم كه برای شما مرده را زنده و يا مريض را شفا دهد تا اين كه شما متوجه شويد.
وی افزود: اما اگر از يك مسلمان بپرسند شما دليلی بر حقانيت دينتان داريد پاسخ می‌دهند ما معجزه‌‌ای داريم كه معجزه باقيه است و مطالب بسيار مختلفی را در زمينه‌های متفاوت بيان كرده است كه امروزه دانشمندان می‌توانند آن را مشاهده كنند يكی ديگر از معجزات پيامبر (ص) و آثارش را فضانوردانی كه با آپولو به كره ی ماه رفتند مشاهده كردند و سال‌ها در رابطه با آن مطالعه و تحقيق كرده‌اند كه بحث امشب ما در اين باره است.
وی گفت: در اين زمينه شخصيتی به‌نام دكتر «ديويد پيت كوك» كه هم اكنون رئيس كرسی حزب اسلامی بريتانيا است می‌گويد: من به وسيله آيه «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ» مسلمان شدم.
وی می‌گويد: من علاقه‌مند به مطالعه اديان تطبيقی بودم. درباره ی همه اديان مطالعه كردم تا به دين اسلام رسيدم. دوستی مسلمان داشتم به او گفتم من می‌خواهم در رابطه با اسلام تحقيق كنم، قرآنی با ترجمه ی انگليسی به من داد و من خوشحال شدم. شب هنگام همين كه قرآن را ورق می‌زدم نظرم جلب سوره قمر شد آن را باز كردم ببنيم قرآن درباره ماه، چه گفته است ديدم قرآن بيان كرده «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ» آن قدر به فكر فرو رفتم و از خدا پرسيدم، بر فرض ماه شكافته شد چگونه دو مرتبه به حالت اولی بازگشت هرچه به فكرم مراجعه كردم برايم قابل هضم نبود به طوری كه از قرآن منزجر شدم و آن را كنار گذاشتم و اين آيه مرا از مطالعه ی قرآن منصرف كرد.
وی ادامه می‌دهد: از آن‌جايی كه كارم خالصانه بود ، چند شب بعد از تلويزيون برنامه‌ای را ديدم كه سه فضانورد را نشان می‌داد كه مطالعات خود را در روی كره ماه ارائه می‌كنند. مجری برنامه اين سوال را از فضانوران می‌پرسيد كه شما بودجه ی بسيار سنگينی را به كره ماه برديد در صورتی كه در كره زمين اين همه مردم نيازمند هستند آيا بهتر نبود اين پول‌ها را خرج مردم كره زمين می‌كرديد؟ فضانوردان در پاسخ گفتند: پول‌هايی كه ما خرج اين سفرها كرديم به بی‌راهه نرفته است بلكه ما به حقايقی دست يافتيم كه اگر چندين برابر اين ‌پول را خرج می‌كرديم باز هم ارزشمند بود. مجری می‌گويد اين حقيقت چه بود که اين همه ارزش داشت؟، آن‌ها گفتند: ما از قبل با رصد كردن ماه شكاف‌هايی را بر روی اين كره مشاهده كرده بوديم؛ اما به هيچ وجه نمی‌توانستيم در رابطه با آن‌ها اظهارنظر كنيم تا اين كه به كره ماه رفتيم و توسط آپولوی 10 ،عكس‌برداری كرديم . ما از فاصله ی 14 كيلومتری تصاويری را مشاهده كرديم كه به خوبی نشان می‌داد كه ماه در گذشته شكاف عظيمی برداشته است و زمانی كه با آپولوی 11 بر سطح كره ماه فرود آمديم از نزديك ، اين شكاف‌ها را مشاهده كرديم. آن‌ها ادامه دادند: ما اگر می‌خواستيم اين مسائل را برای مردم بيان كنيم كسی حرف ما را نمی‌پذيرفت تا اين كه اين سفرهای مكرر باعث شد كه ما چنين كشف مهمّی را انجام دهيم.
فضانوردان گفتند: موسسه ناسا سال‌ها در اين رابطه مطالعه و تحقيق انجام داده است و مقالات فراوانی در اين رابطه ارائه داده‌اند. در اين رابطه شكاف‌های فراوانی را می‌توان توسط عكس‌ها بر روی كره ماه ديد اين شكاف‌ها بر سه گونه اند ؛ اول شكاف‌های مارپيچی هستند دوم شكاف‌های دايره‌ای كه گاهی قطرشان به هزار كيلومتر می‌رسد و آخر شكاف‌های مستقيمی كه به طور كمربندی دور ماه را گرفته اند. دانشمندان احتمال می‌دهند كه شكاف‌های دايره‌ای در اثر سقوط سنگ‌های آسمانی است؛ اما شكاف‌ كمربندی كه دور ماه را گرفته است نمی‌تواند با سقوط سنگ آسمانی پديد آمده باشد. آن‌ها ادامه دادند: طبق تصاويری كه توسط فضانوردان ارائه شده است كاملا مشخص می‌شد كه اين دو نيم كره چگونه پس از جدا شده از هم به يكديگر جوش خورده و متصل شده‌اند.
وی ادامه داد: دكتر «ديويد پيت كوك» افزود كه مسئله شكاف و جوش خوردن در كره زمين هم اتفاق می‌افتد، در زير اقيانوس‌ها شكاف‌های عظيمی ايجاد می‌شود و سپس با مواد مذاب به هم جوش می‌خورد كه گاهی سبب به وجود آمدن كوه‌های عظيمی در زير اقيانوس‌ها می‌شود. اين موضوع را يك دانشمند آلمانی كشف كرده است كه قاره‌های كره زمين ابتدا يكی بودند يعنی تمام اين خشكی‌ها روزی يكی بوده و لذا اگر اين قطعات قاره‌ها را به هم نزديك كنيم همه مثل پازل به هم متصل شده و يك قاره را تشكيل می‌دهند و اين در اثر شكافی است كه در زير اقيانوس به وجود آمده است و روز به روز به اين امتداد قاره‌ها افزوده می‌شود و فاصله ی آنها بيشتر می‌شود به طوری‌كه سالی چند صدم سانتی‌متر اين فاصله‌ها افزايش می‌يابد و اين همان معجزه قرآن كريم است كه فرموده: «وَالأَرْضَ مَدَدْنَاهَا» يعنی ما زمین را كشش داده و گسترش داديم. و هم می‌تواند يكی از نكات جالبی باشد كه در قرآن كريم آمده است و علم روز و دانشمندان آن را كشف كرده‌اند.
دکتر بی‌آزار شيرازی در ادامه سئوالی مطرح كرد و گفت:بحثی كه اين جا مطرح است آن است كه اگر شق القمر در زمان پيامبر (ص) صورت گرفته است چگونه مكان‌های ديگر آن را نديده‌اند و فقط در عربستان مشاهده كرده‌اند.
وی در پاسخ به سئوالش گفت: در اين باره آثاری است كه نشان‌گر اين موضوع است كه اين معجزه را تنها در عربستان نديده‌اند بلكه در كشورهای ديگر هم ديده شده است در يكی از نسخ خطی هندی كه در موزه بريتانيا در شهر لندن قرار دارد درباره مشاهده شق‌القمر در 14 قرن پيش سخن گفته شده است و يكی از دانشمندان اسلامی به‌نام دكتر «محمد حميدا» در كتابش كه درباره زندگی پيامبر اكرم (ص) است آن را نقل كرده است.
دکتر بی‌آزار شيرازی ادامه داد: او می‌گويد: يكی از پادشاهان منطقه جنوب غربی هند اين انشقاق را در زمان خود مشاهده كرده و مردم اين مشاهده را نقل كردند و بعد كه عدّه‌ای از تجّار مسلمان به هندوستان سفر می‌كنند زمانی كه به اين شهر می‌رسند خبر شق‌القمر را می‌شنوند و می‌گويند ما در هندوستان اين واقعه را مشاهده كرديم اين تجّار صحت حرف آنها را تأييد می‌كنند و می‌گويند اين معجزه ی پیامبر اسلام است و پادشاه هند فرزند خود را به عربستان می‌فرستند تا تحقيق كند و زمانی كه متوجه می‌شود اين معجزه پيامبر (ص) بوده است مسلمان می‌شود.
متن کامل گزارش اخیر و تصویر شکاف کمربندی کره ی ماه را در اینترنت می توانید ملاحظه فرمایید. البته این سوال مطرح است
که آیا این عکس حقیقتاً از طرف ناسا منتشر شده یا نه؟ آدرس زیر نشان می دهد که این عکس حقیقتاً در سایت ناسا وجود دارد.

 http://antwrp.gsfc.nasa.gov/apod/image/0210/rille_apollo10_big.jpg

در این آدرس، واژه ی nasa به وضوح دیده می شود. همینطور واژه ی apollo10 نشان دهنده ی این است که این عکس توسّط این فضاپیما گرفته شده است.

اگر قسمتهای انتهایی این آدرس را حذف کنید، و فقط قسمت http://antwrp.gsfc.nasa.gov  را جستجو کنید، به صفحه ای از صفحات سایت رسمی ناسا (سازمان فضایی آمریکا) وصل می شوید که تصاویر روز نجومی را نمایش می دهد. در زیر عکس معمولاً عبارت NASA  را می بینید که اگر روی آن کلیک کنید، به صفحه ی اوّل سایت ناسا وارد می شوید. البته از طریق آدرس  http://www.nasa.gov/  نیز می توانید وارد صفحه اصلی شوید. امّا گفتم از آن راه وارد شوید تا اطمینان پیدا کنید که این عکس در سایت رسمی ناسا است. البته اگر از راه اصلی هم وارد شوید باز می توانید به این اطمینان برسید.

وقتی وارد صفحه ی اصلی سایت ناسا شدید، تعبیر « rille_apollo10» را قسمت جستجوی آن جستجو فرمایید؛ (قسمت جستجو معمولاً در بالای صفحه است). با جستجوی این تعبیر به صحفه ای وارد می شوید با آدرسhttp://search.nasa.gov/search/search.jsp?nasaInclude=rille_apollo10_big.jpg در این صفحه روی عبارت Index of /apod/fap/image/0210   یا عبارت  http://apod.nasa.gov/apod/fap/image/0210/  کلیک کنید. صفحه ای باز می شود که حاوی آدرس مجموعه ای از تصاویر سازمان ناسا می باشد. در بین این آدرسها دنبال این عبارت rille_apollo10_big.jpg    یا  تعبیر rille_apollo10.jpg  بگردید. با کلیک بر روی آن، عکس مورد نظر را خواهید یافت با همان آدرسی که ذکر نمودیم.

با این شیوه شکّی نخواهد ماند که این عکس کره ی ماه، در سایت رسمی ناسا وجود دارد؛ و ساخته ی دست کسی نیست.

برخی افراد با فرض درستی این گزارش ، در انکار ربط آن با شقّ القمر، عکسهایی از گسلهای زمین ارائه داده و گفته اند: آیا با دیدن این گسلها می توان ادّعا نمود که روزی شقّ الارض نیز رخ داده است؟

در پاسخ این شبهه می گوییم:

اوّلاً در زمین هیچ گسلی نیست که مانند کمربندی محیط زمین را فراگرفته باشد. لذا چنین قیاسی درست نیست.

ثانیاً زمین سیّاره ای است با هسته ی مذاب که دائماً گرفتار زلزله های بزرگ می شود. لذا منشاء گسلهای آن ، رانش پوسته ی زمین می باشد؛ امّا ماه ، کره ای است مرده و فاقد هسته ی مذاب که هیچ گونه فعالیّت لرزشی قابل توجّه ندارد. پس شکاف عظیم روی آن نمی تواند یک گسل طبیعی و ناشی از زلزله باشد. بلی اگر روی ماه امکان وقوع زلزله وجود داشت، آنگاه این اشکال وارد بود.