(1/100155475)

پرسش:باتوجه به اينكه همه چيز غير از خدا محتاج است وهيچ كس از خود چيزي ندارد وجر او همه چيز به نحوي كثرت دارندولي در فلسفه گفته ميشود كه آنكه ادراك مي كند نفس است وادراك شونده هم خود نفس است؟ در اينصورت اين جمله به چه معناست؟ وآيا منظور اين است كه از نفس مثالي كمالات نازل مي شود؟

 

پاسخ:

1ـ فرموده ايد: « در فلسفه گفته ميشود كه آنكه ادراك مي كند نفس است وادراك شونده هم خود نفس است.»

اينكه ادراك كننده نفس است، صحيح، امّا اينكه ادراك كننده هم خود نفس است، صحّت ندارد. فلاسفه هم چنين چيزي نگفته اند؛ بلكه مطلب ديگري گفته اند كه براي شما بزرگوار خوب جا نيفتاده است.

حكما فرموده اند: وقتي نفس آدمي مي خواهد چيزي را ادراك كند، در واقع با صورت مثالي آن شيء (صورت ملكوتي آن) اتّحاد وجودي پيدا مي كند؛ و از اين راه، آن را ادراك مي كند. لذا چشم و گوش و ساير ابزارهاي حسّي، صرفاً زمينه ساز ادراكند.

پس نفس در واقع با معلوم خويش اتّحاد وجودي مي يابد. دقّت فرماييد! اتّحاد با وجود معلوم مي يابد نه با ماهيّت آن. مثلاً وقتي ما درختي را ادراك مي كنيم، نفس ما با وجود درخت متّحد مي شود نه با خود درخت كه همان ماهيّت درخت است. حكما از اين امر تعبير مي كنند به اتّحاد عالم و معلوم.

پس منظور از اتّحاد عالم و معلوم، آن نيست كه نفس هم ادراك كننده است هم ادراك شده ي خودش. بلي بعد از آن كه نفس، معلومي را ادراك نمود(با وجود معلوم متّحد گشت) وجود معلوم، از كمالات خود آن نفس مي شود. لذا از اين زاويه به نحو مجاز مي توان گفت كه خود نفس ادراك شده ي خودش است. امّا دقّت شود! مجازاً نه حقيقتاً. چون ادراك شده، در واقع متّحد با نفس است نه عين خود نفس. در اتّحاد، همواره يك نحوه كثرت نيز ملحوظ است. لذا اتّحاد فرق دارد با وحدت. اساساً ادراك يعني اتّحاد؛ لذا وقتي مي گوييم: عالم با معلوم خويش متّحد است؛ منظور اين نيست كه عالم و معلوم يكي هستند؛ بلكه مقصود اين است كه وجود معلوم در وجود عالم حضور دارد؛ كه اين يعني علم و ادراك. لذا علّامه طباطبايي در تعريف علم فرمودند: « العلم حضور المجرّد عند المجرّد.» چون هم وجود مثالي(ملكوتي) و وجود عقلي (جبروتي) اشياء اموري مجرّدند هم خود نفس و عقل اموري مجرّدند.

 

2ـ فرموده ايد: « وآيا منظور اين است كه از نفس مثالي كمالات نازل مي شود؟ »

خير از نفس، كمالات نازل نمي شوند؛ بلكه برعكس، نفس در مراتب وجود ترقّي مي كند و با وجود معلومات متّحد مي شود. نفس خودش حقيقتي داراي مراتب است، كه هر مرتبه از آن با حقايقي متّحد است؛ لذا عالم شدن يعني ترقّي در مراتب نفس و واقف شدن به آنچه كه در آن مرتبه با نفس در اتّحاد است. ما در ابتدا، تنها مراتب پايين نفسمان را بالفعل دارا هستيم؛ و با علم و عمل، در مراتب نفس خويش ترقّي مي كنيم؛ و هر چه بالاتر رويم، به همان اندازه با حقايق بيشتري آشنا خواهيم شد. چرا كه در هم افق با هر مرتبه از مراتب نفس ما، مراتبي از حقايق نيز حضور دارند؛ كه با ما با ترقّي به آن مرتبه از نفسمان، مي توانيم از حقايق موجود در آن سطح نيز مطّلع شويم.

البته اين بحث، مسائل و غوامض فراواني هم دارد كه در چنين فضايي نمي توان واردش شد؛ بلكه بايد در كلاسي مفصّل و طيّ جلسات متعدّد مورد بحث قرار داد.

 

3ـ امّا رابطه ي نفس با خدا

نفس ما يقيناً فاعل است و ادراك نمودن يكي از افعال اوست؛ امّا نه خود نفس، و نه افعال او، هيچكدام واجب الوجود نيستند؛ بلكه ممكن الوجود بوده در اصل هستي خود محتاج خداوند متعال مي باشند؛ و آن به آن از او فيض مي گيرند. لذا اعتقاد به فاعليّت نفس يا پذيرش بحث اتّحاد علم و عالم و معلوم يا بحث اتّحاد عمل و عامل و معمول، هيچ تعارضي با منحصر بودن صمديّت در خداوند متعال ندارد.