(26/100145758)

 پرسش:با سلام و عرض ادب و احترام.

تعريف استقرا و تجربه چيست؟ و اين دو چه تفاوتهايي با هم دارند؟ آيا هيچكدام از اينها اعتبار يقيني دارند؟

 

پاسخ:

1ـ استقراء يعني از مشاهده ي موارد متعدّد به يك حكم كلّي رسيدن. اگر شخص نتيجه گيرنده تمام موارد آن حكم كلّي را مشاهده نموده و آن حكم كلّي را به دست آورده باشد، آن را استقراء تامّ گويند؛ و اگر برخي موارد را مشاهده نموده و حكم كلّي را به دست آورده باشد، آن را استقراء ناقص گويند. مثلاً كسي بين حيوانات جستجو كرده و متوجّه مي شود كه تمام حيوانات اطرافش هنگام غذا خوردن، فكّ پايين را حركت مي دهند نه فكّ بالا را؛ لذا نتيجه مي گيرد كه تمام حيوانات اين گونه اند. اين گونه استقراء را استقراء ناقص گويند كه يقين آور نيست. مثلاً در همين مورد، اگر كسي زياد جستجو مي كند برخورد مي كنند به مارها كه هر دو فكّشان حركت مي كند.

امّا مثال براي استقراء تامّ مثل آنكه كسي تمام كتابهاي يك كتابخانه را تك تك مشاهده كند و متوجّه شود كه در بين آن كتابها هيچ كتاب غير فارسي وجود ندارد، آنگاه حكم كند كه تمام كتابهاي اين كتابخانه به زبان فارسي نوشته شده اند.

استقراء تامّ، يقين آور است، امّا حكم كلّي حاصل از آن، ارزش علمي چنداني ندارد. چون حكم كلّي از اين جهت ارزشمند است كه لازم نيست ما تمام مصاديق آن را تك تك مشاهده كنيم، در حالي كه در استقراء تامّ خود اين حكم كلّي از راه مشاهده ي تك تك مصاديقش حاصل شده است. البته اين قسم علم، بي ارزش هم نيست؛ چون مي تواند به عنوان مقدّمه در يك استدلال قرار بگيرد.

 

2ـ برخلاف تصوّر، تجربه همان استقراء نيست؛ بلكه استقراء در تجربه به كار گرفته مي شود. فرايند تجربه چنين است.

ابتدا شخص مواردي را مشاهده مي كند(استقراء)، سپس بر اساس آن مشاهدات، فرضيّه اي مي سازد (حكمي كلّي يا مدلي ذهني را مي ساازد) تا بتواند آن موارد را با آن فرضيّه قابل توجيه كند. آنگاه بر اساس آن فرضيّه پيش بيني هايي علمي انجام مي دهد. آنگاه با آزمايش آن پيش بيني ها را بررسي مي كنند تا معلوم شود كه پيش بيني ها درست بوده يا نه؟ اگر درست نبود، فرضيّه مردود است، و اگر پيش بيني ها درست بودند، آن فرضيّه تأييد شده به درجه ي نظريّه ارتقاء مي يابد؛ و تا نظريّه ي بهتري جاي آن را نگرفته معتبر خواهد بود.

براي مثال، شخص مشاهده مي كند كه نور سفيد خورشيد هنگام عبور از منشور، به هفت رنگ تجريه مي شود. او اين كار با چند منشور شيشيه اي و پلاستيكي و ... امتحان مي كند و متوجّه مي شود كه اين تجزيه ربطي به يك منشور خاصّ ندارد؛ لذا سعي مي كند علّت اين تجزيه را پيدا كند. براي اين منظور فرض مي كند كه نور از ذرّاتي درست شده، و با اين فرض و با توجّه به شكل منشور، موفّق مي شود پيدايش هفت رنگ از نوز سفيد را توجيه نمايد. آنگاه بر اساس فرضيّه ي ذرّه اي بودن نور پيش بيني مي كند كه رنگ نور مربوط مي شود ذرّات آن. لذا مي گويد: اگر منبع نور با سرعت زياد به سمت ما حركت، يا با سرعت زياد از ما دور شود، در رنگ نور تغييري حاصل نخواهد شد، و شدّت نور زياد يا كم خواهد شد. امّا وقتي در عالم واقع آزمايش مي كنيم متوجّه مي شويم كه اگر منبع نور با سرعت به ما نزديك شود، رنگ نور به متمايل به آبي مي شود و اگر با سرعت از ما دور شود، رنگش به قرمز متمايل مي شود، بي آنكه شدّت نور تغيير كند. لذا فرضيّه ي ذرّه اي بودن نور ردّ مي شود. آنگاه كسي ديگر بر اساس همين آزمايش اخير فرض مي كند نور خاصيّت موجي دارد. امّا با اين فرض نيز تجزيه ي نور سفيد به هفت رنگ قابل توجيه نيست. لذا اين فرضيّه هم ردّ مي شود. آنگاه كسي ديگر فرض مي كند كه نور از ذرّاتي تشكيل شده كه خود آن ذرّات، بسته هايي از امواجند. البته اين مدل نيز مشكلاتي ديگر دارد.

اين داستان علم تجربي است؛ البته بسيار فشرده و مجمل. لذا اگر توجّه فرماييد، علم تجربي هم در واقع يقين آور نيست؛ بلكه نظريّات علوم تجربي اغلب مدلهايي هستند كه به سبب داشتن كاركردهايي مورد پذيرش قرار مي گيرند. لذا وقتي نظريّه اي با كاركردهاي بيشتر مطرح مي شود، نظريّه ي قبلي به بايگاني علم سپرده مي شود.