(12/100139388)

پرسش:چگونه ميشود به فلسفه اعتماد کرد در حاليکه با امدن فلسفه اي ديگر برخي از گزاره هاي فلسفه رد و برخي تکميل ميشوند که حتي سره خود فلسفه اخر مناقشاتي است؟ -فلاسفه که مي گويند راه رسيدن به حکم عقلي

استفاده از منطق است که مانع کج روي است پس چگونه خود فلاسفه نظر يکديگر را رد مي کنند مگر کسي مي تواند بگويد که ابن سينا منطق نمي دانست؟

-دليل اين همه خطا رفتن فلاسفه غربي چيه؟يکي ايده اليست يکي پوزيتيويست يکي............يعني هيچ کدام منطق نمي دانستند؟ آيا همه اينها بخاطر اتکا به خرد خود بنياد نيست؟

پاسخ:

1. آنچه امروزه با عناوینی چون فلسفه کانت یا پوزیتیویسم و امثال آن شناخته می شوند، فلسفه نیستند بلکه سفسطه اند. این فلسفه ها اعتقادی به منطق و عقل هم ندارند. کانت، عقل نظری را عاجز از کشف واقع دانسته و آموزه های عقلی را فاقد ارزش می شناسد. در فلسفه پوزیتیویسم نیز برهان عقلی فحش و ناسزا محسوب می شود. لذا فیلسوفان منطق گرا را با سوفیستهای ضدّ منطق و ضدّ عقل خلط نکنیم. اسم مهمّ نیست، محتوا را باید دید.

2. در اینکه بوعلی و ملاصدرا و شیخ اشراق و امثالهم منطق را بلد بودند شکّی نیست. امّا بلد بودن منطق کسی را مصون از خطا نمی کند. حتّی یک ریاضی دادن ماهر نیز در حلّ یک مسأله ممکن است دچار خطا شود. آیا به صرف خطای او می توان ریاضیّات را متّهم به غیر یقینی بودن نمود؟! چه بسا گاه یک ریاضی دان ماهر نیز یک علامت منفی را یادش می رود، و حتّی با چندین بار مرور مسأله نیز متوجّه اشتباهش نمی شود. باید توجّه داشت که: ریاضیّات، معصوم از خطاست، امّا ریاضی دان معصوم از خطا نیست. منطق اشتباه نمی کند، امّا منطق دان اشتباه می کند. برهان عقلی محال است خطا باشد؛ امّا به شرط آنکه حقیقتاً برهان باشد؛ نه اینکه کسی استدلال غیر برهانی را برهان فرض کند.

مشکل عمده در فلسفه، تصوّر موضوع و محمول می باشد نه تصدیق. تصدیق را با توجّه و دقّت در قواعد منطقی می توان مصون از خطا ساخت؛ امّا تصوّر موضوع و محمول را نمی توان با چنین روندی مصون از خطا نمود. برای مثال، گاه دو نفر در مورد وجود یا مادّه یا حرکت یا زمان یا تشکیک وجود یا وحدت حرف می زنند؛ امّا حقیقت آن است که تصوّر آن دو از وجود و مادّه و حرکت و زمان و تشکیک وجود و وحدت، یکسان نیست. لذا طبیعی است که بین آنها مناقشاتی وجود خواهد داشت.

همچنین گاهی یک فیلسوف از قضایایی استفاده می کند که به گمان خودش یقینی است؛ حال آنکه فیلسوف دیگری آن را یقینی نمی داند. لذا از در مخالفت با او در می آید. مثلاً بوعلی بر اساس نظریّه ی افلاک که در علوم طبیعی آن زمان از مسلّمات محسوب می شد، براهینی را اقامه نموده است؛ که امروزه برای ما قابل قبول نیستند؛ چون بطلان مقدّمات آن برای ما معلوم گشته است. کما اینکه امروز کسی ممکن است با فرض اینکه زمین به گرد خورشید می چرخد، برهانی تنظیم کند، و بعدها معلوم شود که فرض او غلط بوده است. چون اینکه زمین بر گرد خورشید می چرخد، برهانی نیست؛ بلکه فرضیّه ای است تجربی که اکثریّت قریب به اتّفاق مردم آن را باور دارند. امّا حقیر با دلائلی که دارم، شخصاً آن را باطل می دانم.

آری همه دنبال حقیقتند؛ امّا جز حجج الهی کسی معصوم از خطا نیست. امّا به صرف اینکه فلاسفه خطا می کنند، نمی توان فلسفه را بی ارزش جلوه داد؛ و مثل برخی ظاهر گرایان فوراً نتیجه گرفت که پس علوم بشری را باید کنار گذاشت. چون حکم علوم دینی نیز همین است. مگر فقها اختلاف نظر ندارند؟ مگر مفسّرین اختلاف نظر ندارند؟ مگر متکلّمین و محدّثین و صاحبان سایر علوم، اختلاف نظر ندارند؟

از اینها گذشته، این که خدایی وجود دارد، و واحد است، با براهین فلسفی اثبات می شود. نبوّت عامّه و خاصّه با برهان اثبات می شود. حجّیّت قرآن کریم با برهان اثبات می شود. اگر براهین به کار رفته در فلسفه بی ارزشند پس دین هم قابل اثبات نخواهد بود.

حتّی علوم طبیعی و هندسه نیز پر هستند از اختلاف نظرها. در علوم طبیعی دائماً فرضیّاتی ابطال می شوند و فرضیّاتی جدید جای آنها را می گیرند. برای مثال زمانی فرضیّه جاذبه ی عمومی نیوتن جزء یقینیّات فیزیک محسوب می شد؛ حال آنکه نزدیک صد سال است که توسّط نسبیّت عامّ اینشتین ابطال شده است. کما اینکه خود نسبیّت نیز اکنون در معرض ابطال می باشد. هندسه ی اقلیدسی قرنهاست که استوار ایستاده است؛ امّا طرفداران هندسه های نا اقلیدسی همچون هندسه ریمان و هندسه لوباچفسکی، صحّت آن را قبول ندارند.

برخی ساده اندیشها پیدا شده اند که می گویند: چون فلسفه و فلاسفه خطا می کنند، پس باید آن را دور انداخت و تنها از قرآن و احادیث بهره برد.

به اینها باید گفت:

اوّلاً خود همین قرآن و احادیث، ما را دعوت به تعقّل می کنند؛ و نتیجه ی تعقّل فلسفه است. مهمّ نیست که شما نتیجه ی تعقّل را چه می نامید؛ چه شما آن را فلسفه بنامید و چه فلسفه ننامید، آن فلسفه است. بی فلسفه زندگی نمودن ذاتاً محال می باشد. اگر کسی می گوید: فلسفه بد است، خود همین نیز یک فلسفه است. لذا گفتند: اگر نباید فلسفه داشت، پس باید فلسفه داشت.

ثانیاً مگر آنها که محور بحثشان قرآن و حدیث می باشد، اختلاف نظر ندارند؟ آیا فقها و متکلّمین قرآن و حدیث محور اختلافاتشان زیادتر است یا فلاسفه؟ از این گذشته، با اختلافات فلسفی تاکنون هیچ فرقه ی مذهبی درست نشده است، امّا ریشه ی اکثر فرقه های مذهبی، یا اختلافات متکلّمین بوده یا اختلافات فقها. امّا هیچکدام اینها نمی توان بر پای کلام و فقه نوشت.

بلی ما هم قبول داریم که قرآن و حدیث را باید محور کار قرار داد؛ و فلسفه و کلام و فقه و علوم طبیعی و روانشناسی و جامعه شناسی و سیاست و اقتصاد و ... را از متن و بطن آن بیرون کشید؛ البته هر کدام را با روش مخصوص خودش. امّا این بدان معنا نیست که این گونه علوم بر آمده از دین، خالی از خطا خواهند بود. بشر معصوم نیست؛ اگر چه منبع مورد استفاده ی او معصوم باشد. البته عقل، معصوم از خطاست. امّا استدلال و استدلال کننده معصوم نیست. چون هر استدلالی کار عقل نیست؛ بلکه قوّه ی وهم و خیال نیز قادر بر استدلال هستند. لذا از خطای در استدلال، نمی توان خطاکار بودن پیغمبر درون و حجّت باطنی خدا را نتیجه گرفت.

بشر خطا می کند؛ امّا چنین نیست که نتواند خطای خود را بفهمد. رشد علمی بشر با همین خطا کردنها و در پی آن کشف خطاهای خود است. البته عالماً و عامداً راه خطا را پیمودن حسابش جداست.