(3/100154681)

پرسش: چگونه اثبات مي شود كه اين دنيا يك خواب نيست؟

 

پاسخ:

1ـ كدام دنيا؟ اگر دنيا در خواب شماست؛ من از كجا بدانم كه شما در مورد چه چيزي سوال مي كنيد؟! اصلاً در اين صورت، خود من هم جزئي از خواب شما هستم. در اين صورت، خود همين سوال شما هم خواب ديدن است؛ يعني خواب مي بيني كه سوال مي كني. اگر من اثبات نمودم كه دنيا، خواب شما نيست؛ اين اثبات را هم در خواب مي بينيد. اگر با اثبات من قانع شديد، خواب مي بينيد كه قانع شده ايد؛ و اگر قانع نشديد، خواب مي بينيد كه قانع نشديد. پس اگر دنيا همه اش خواب است، حرف زدن و بحث نمودن و اثبات و ابطال نمودن و ... همه كشك است. اصلاً اگر دنيا خواب است؛ خود همين هم كه مي گويي دنيا خواب است، خودش خواب است. خود همين هم كه گفتم خواب است. دوباره همين جمله ي قبلي هم خواب است. همين هم كه گفتم « جمله ي قبلي هم خواب است» خودش هم خواب است. و ... . بنا بر اين، از فرض اينكه دنيا خواب شماست، لازم مي آيد كه شما در خوابي بي نهايت لايه باشيد. البته خود بي نهايت لايه بودن خواب شما هم خواب است.

ادامه دادن و جدّي گرفتن اين افكار، آخرش چيست؟ ديوانگي و سر در آوردن از تيمارستان.

2ـ افرادي وجود داشته و دارند كه وجود عالم خارج از خود را انكار كرده و مي گويند: هر چه ما خارج از خود مي يابيم در حقيقت ساخته ي ذهن خودمان هستند؛ يا موجوداتي هستند كه ما آنها را در خواب مي بينيم. پس تنها چيزي كه وجود دارد ذهن است و ديگر هيچ. گروه ديگري نيز وجود داشته و دارند كه مي گويند: من وجود دارم ؛ خارج از من نيز چيزهايي وجود دارند ؛ امّا من هيچ راهي براي فهم و درك درست آن موجودات خارج از خود ندارم ؛ بلكه من همواره حالت تغيير يافته اي از آن موجودات را درك مي كنم. اينها معتقد به وجود واقع ولي منكر علم به واقع مي باشند. گونه اي از اين پندار مي گويد: واقعيّت ثابت است ولي فهم ما از واقعيّت ثابت نيست؛ بلكه هر كسي واقع را متناسب با ادوات ادراكي خود مي فهمد يا تفاوت شرائط اشخاص، موجب تفاوت فهم آنها مي شود. پس ما هيچگاه نمي توانيم به يك فهم واحد جهان شمول از يك مطلب برسيم. اين گروه اخير در زمان ما بسيارند و با اشكال گوناگون ظهور نموده اند.

حكما از اين دو گونه طرز تفكّر با عنوان سفسطه ياد مي كنند و قائل آن را سفسطه گر يا سوفيست يا سوفسطايي مي نامند. البته برخي از اين طيفها براي گريز از اين اسم، خود را نسبي گرا مي خوانند.

مشكل مشترك تمام اشكال نظريّات سوفيستي آن است از پذيرش آنها ابطال خود آن نظريّات لازم مي آيد. مثلاً آنكه مي گويد: « ما راهي براي كشف واقع نداريم » از او مي پرسيم كه خود همين گزاره ي « ما راهي براي كشف واقع نداريم » واقعيّت است يا توهّم مي باشد؟ اگر واقعيّت دارد پس ما واقعيّتي را صد در صد كشف نموده ايم ؛ و اگر واقعيّت ندارد پس چرا بايد آن را بپذيريم؟ يا اگر كسي گفت: « تمام عالم در واقع ساخته ي پندار خود ماست يا خواب ما هستند» ، به او مي گوييم: خود همين هم كه مي گويي: « تمام عالم در واقع ساخته ي پندار خود ماست يا خواب ما هستند» ، خودش پندار و خواب توست و واقعيّت ندارد. و اگر اين واقعيّت ندارد پس مقابل اين معنا واقعيّت خواهد داشت.

همچنين، پندار و توهّم وقتي معني دارد كه واقع، و درك واقعي هم باشد؛ نيز، خواب ديدن وقتي معني دارد كه بيداري هم باشد. پس اگر ما همواره خوابيم، همين معني خواب و بيداري هم در خواب ماست؛ و چيزي به نام خواب و بيداري وجود ندارد. يعني از فرض اينكه ما همواره خواب مي بينيم، لازم مي آيد كه خواب ديدن، خودش واقعيّت نداشته باشد. پس اگر خواب ديدن واقعيّت ندارد؛ پس اين هم كه فرض نموديم ما همواره در حال خواب ديدن هستيم، باطل است.

اثباتي ديگر:

فرض كنيم آنچه ما با ديدن و شنيدن مي يابيم توهّم يا خوابند باشند ؛ در اين صورت از كجا مي فهميم كه توهّمهاي ما و خوابهاي ما، توهّم يا خواب هستند. اگر ما همواره در حال توهّم يا خواب ديدن هستيم پس تقسيم يافته هاي حسّي به حقيقي و توهّمي چه معنايي دارد؟ توهّم وقتي معنا دارد كه حقيقتي وجود داشته باشد ، همانگونه كه « بالا » با وجود « پايين » و « گرما » با وجود « سرما » معني پيدا مي كند.

اثباتي ديگر:

فرض كنيم آنچه مي بينيم و مي شنويم توهّمند. حال سوال اين است كه توهّمند يعني چه؟ آيا توهّم بودن يك چيز به معني عدم بودن آن است يا توهّم هم امري وجودي است؟ اگر امر وجودي است پس خود توهّم هم واقعيّت دارد ، همان گونه كه خوابهاي ما حقيقت دارند ؛ لكن ظرف تحقّق موجودات وهمي در ذهن مي باشد نه در عالم خارج. بلي شخص گرفتار توهّم خطايي كه مي كند اين است كه موجود ذهني را خارجي مي پندارد. امّا ما از كجا مي دانيم كه او دچار خطا و توهّم است؟ از آنجا كه واقعيّت خارجي را مي شناسيم. اگر ما قادر به درك واقعيّت نبوديم چگونه ممكن بود معني توهّم را ادراك نماييم؟ ما تا زماني كه در خوابيم و خواب مي بينيم ، تمام ديده هاي خود را واقعيّت مي يابيم ولي زماني كه بيدار مي شويم ، مي فهميم كه خواب بوده اند ؛ از كجا مي فهميم كه آن ديده ها توهّم بوده اند؟ از آنجا كه واقع را مي شناسيم. حال اگر كسي بگويد اين واقعيّت نيز چيزي چون توهّم و خواب است ، او چاره اي جز اين ندارد كه يا توهّم و خواب را واقعيّت بداند يا امر سومي را به عنوان واقعيّت معرّفي نمايد. چون بدون واقعيّت ، توهّم نيز معني ندارد.

اثباتي ديگر:

ما مفهوم وجود را داريم. حال فرض كنيم كه وجود، توهّم است. پس نتيجه مي گيريم كه وجود، وجود ندارد. امّا اين تناقض است. چون هر چيزي خودش، خودش است. توهّم، توهّم است. خواب، خواب است؛ وجود هم وجود است. پس « وجود، وجود ندارد»، يعني « وجود، عدم است». پس لازمه ي قبول سفسطه، اين است كه تناقض را جايز بدانيم. حال اگر تناقض جايز است، پس اگر « جهان توهّم است» درست است، هيچ اشكالي ندارد كه نقيض آن، يعني « جهان توهّم نيست» هم درست باشد.

 

در كنار اين دو گروه كلّي كه گفته شد، از گروه سومي نيز با عنوان سوفسطايي ياد مي شود كه مي گويند: هيچ حقيقتي وجود ندارد؛ حتّي خود من هم و فهم من هم وجود ندارم. اينها رسماً ديوانه اند و اسم سوفسطايي نيز براي اينها زيادي است.