(7/100139015)

پرسش:در مورد بحث عقل و تعريف آن و جايگاه آن و نتايج عقلي سوالاتي داشتم. اولا عقل چيست؟! چون هر كسي ادعا دارد من عاقلم و حرف من عقلاني است و حرف بقيه غير عقلاني. ممكن است شما بگوئيد هر استدلالي كه تمام قواعد منطقي در آن رعايت شود استدلال عقلي است. حال من مي گويم هر كسي ادعا دارد كه حرف خودش منطقي است و حرف بقيه مغالطي. مثلا ما كه به وجود خدا معتقديم مي گوئيم هر كسي بدون غرض و مرض براهين اثبات وجود خدا را ببيند محال است تصديق نكند؛ منكرين وجود خدا نيز مي گويند اگر متدينين تعصب ديني خويش را كنار بگذارند به اين نكته پي مي برند كه خدائي وجود ندارد. حال ما طبق چه ملاكي مي خواهيم بگوئيم حرف ما درست است حرف آنها غلط؟! ملاكي كه مورد پذيرش همه چه موحدين چه ملحدين باشد. چون ما اگر طبق ملاك خود بگوئيم حرف ما درست است حرف شما غلط. آنها نيز طبق ملاك خود مي گويند حرف ما درست است حرف شما غلط. نكته ي بعد اگر ملاكي براي تشخيص حرف درست از غلط وجود دارد كه همه آن را پذيرفته باشند مانند قواعد منطق خوب چرا همين ملاك را در هر زمينه اختلافي بكار نمي گيريم تا فهميده شود كدام حرف درست است كدام حرف غلط؟! اما اگر چنين ملاكي وجود نداشته باشد چرا مي مي گوئيم ملاك ما درست است و ملاك بقيه غلط؟! يك مثال ديگر در بحث اختلاف بين شيعه و سني ما شيعيان مي گوئيم اگر برادران ما تعصب و غرض و مرض را كنار بگذارند تصديق خواهند نمود كه امام بايد معصوم باشد. آنها نيز مي گويند اگر شيعيان تعصب شيعي خويش را كنار بگذارند مي فهمند كه نيازي نيست امام معصوم باشد. خوب ما طبق چه ملاكي مي گوئيم حرف ما درست است حرف آنها غلط؟! يا مثلا در درون خود شيعه هزاران اختلاف مبنائي و اعتقادي. مثلا فلاسفه مي گويند تفكيكيان نمي فهمند تفكيكيان نيز مي گويند فلاسفه نمي فهمند. فلاسفه مي گويند تفكيكيان حرفهائي مي زنند كه اگر متوجه لوازم حرف خود باشند آن حرفشان مستلزم كفر است. تفكيكيان نيز مي گويند فلاسفه حرفهائي مي زنند كه مستلزم كفر است. خوب طبق چه ملاكي مي خواهيم قضاوت بكنيم؟! سوال بعد آنكه در قرآن بارها بارها آمده كه اكثرهم لايعقلون اكثرهم لايعلمون و تعبيرات مشابه. خوب اين يعني چه؟! چون ظاهرا خيلي از افراد تفكر مي كنند تعقل مي كنند اينهمه دانشمند همه تفكر مي كنند. پس اين چيست كه قرآن مي فرمايد اكثرهم لايعقلون؟! سوال بعد آنكه در فلسفه و حكمت اسلامي گفته مي شود در وجود آدمي بجز عقل دو قوه ديگر نيز وجود دارد كه آن دو قوه ديگر نيز قادر به استدلال كردن مي باشند يكي وهم و ديگري خيال. حال وهم و خيال دقيقا چيستند؟! و تفاوت آنها در چيست؟! و استدلال وهمي كدام است و استدلال خيالي كدام است و استدلال عقلي كدام است؟! از كجا بفهميم استدلالي كه كرده ايم كار عقل است يا كار وهم يا كار خيال؟! در مجموع اين اختلافات چه بين ملحدين و موحدين و چه بين شيعه و سني و چه در درون خود شيعه از چه چيزي ناشي مي شود!؟

سوال بعد آنكه بنده جمله اي از علامه طباطبائي ره شنيده ام(يادم نيست كجا) كه ايشان اواخر عمر شريفشان بعد از عمري سير و سلوك و تفلسف و تفقه در دين فرموده اند من در طول كل عمرم فقط چند بار موفق به تعقل شده ام.!!!! حال اولا اين حرف صحيح است يا خير؟! و اگر صحيح است منبع حرف كجاست؟! و اينكه با توجه به اين حرف با عرض معذرت ماها در زندگي خود داريم شخم مي زنيم و براي يكديگر جوك تعريف مي كنيم نه تعقل. اصولا اين حرف يعني چه؟! اگر تعقل اينقدر سخت است كه شخصي مانند علامه ره در طول كل عمرش چند بار موفق به تعقل مي شود پس نبايد از اكثريت قريب به اتفاق افراد انتظار تعقل و عقلانيت را داشت. لطفا يك جواب كامل و جامع و خيلي قرص و محكم به تمامي سوالات بدهيد.

پاسخ:

1ـ فرموده اید: « هر كسي ادعا دارد كه حرف خودش منطقي است و حرف بقيه مغالطي.»

با ادّعا حقیقت ثابت نمی شود. ما ادّعای شخص را به علم منطق عرضه می کنیم، اگر تأیید شد، منطقی است و الّا غیر منطقی است.

در دار حقّ و باطل، فقط عقل حکمرانی نمی کند، بلکه نفس امّاره هم ادّعای حکمرانی دارد. لذا تا نفس امّاره و شیاطین وجود دارند، دعوای حقّ و باطل وجود خواهد داشت؛ و باطل ادّعای حقّ بودن خواهد نمود. پس با این پدیده مثل افراد عوام برخورد نکنیم. این دعوا در طول تاریخ بوده، هست و خواهد بود. چون نفس امّاره همواره بوده و هست و خواهد بود. حتّی اگر یک طرف بحث خدا باشد، باز هم این دعوا وجود خواهد داشت. مگر ابلیس با خدا بحث نکرد؟! مگر برای خدا دلیل نیاورد؟! مگر اسم مغالطه ی خود را برهان نگذاشت؟!

اصلاً مهمّ انسانها هیچگاه به تفاهم نمی رسند؛ آنچه مهمّ می باشد این است که معیار و میزان برای سنجش درست و نادرست وجود دارد. گرانفروشی یا دغلبازی یا بی عرضگی مغازه دار در استفاده از ترازو، عدالت ترازو را زیر سوال نمی برد.

 

2ـ فرموده اید: « مثلا ما كه به وجود خدا معتقديم مي گوئيم هر كسي بدون غرض و مرض براهين اثبات وجود خدا را ببيند محال است تصديق نكند؛ منكرين وجود خدا نيز مي گويند اگر متدينين تعصب ديني خويش را كنار بگذارند به اين نكته پي مي برند كه خدائي وجود ندارد. حال ما طبق چه ملاكي مي خواهيم بگوئيم حرف ما درست است حرف آنها غلط؟! »

بنده تا جایی که استدلالهای منکرین خدا را دیده ایم، بسیاری از استدلالهایشان کاملاً درست است. لذا بنده شخصاً هیچ ابایی از پذیرش استدلالهای آنها ندارم. از این طرف استدلالهای ما هم کاملاً درستند. لذا دست از اعتقاد به خدا هم بر نمی دارم.

امّا مطلب اساسی اینجاست که منظور آنها از «خدا» چیزی است غیر از آنکه ما او را «خدا» می نامیم. نه استدلال آنها اشکال دارد نه استدلال ما؛ مشکل اینجاست که آنها خیال می کنند منظور ما از خدا، همان است که آنها منکر آنند؛ و ما هم خیال می کنیم که آنها منکر خدای ما هستند. به استدلال زیر توجّه فرمایید!

شیر موجودی است زرد رنگ.

هیچ موجود زرد رنگی، سفید رنگ نیست.

پس شیر موجودی سفید رنگ نیست.

آیا استدلال درست است یا نادرست؟ ممکن است خیلی ها آن را نادرست بدانند؛ ولی بنده که این استدلال را طرّاحی نموده ام یقین دارم که استدلالم صد در صد درست می باشد. چون منظور بنده از «شیر» شیر درنده ی جنگل است نه شیر گاو و گوسفند. امّا اکثر مردم، اوّلین تصویری که از واژه ی شیر در ذهنشان ایجاد می شود، شیر خوردنی است.

لفظ «خدا» نیز مثل لفظ «شیر» واژه ای چند معنایی است؛ که وجود خارجی یکی از معانی آن با برهان عقلی قابل اثبات است؛ امّا وجود خارجی دیگر معانی آن، یا قابل اثبات نیستند یا عدم وجودشان قابل اثبات است.

پس استدلالهای منکرین خدا و استدلالهای مثبتین خدا، در مقابل هم نیستند؛ بلکه در این میان مغالطه ی اشتراک لفظی باعث شده که طرفداران دو عقیده، توهّم تقابل بکنند. مثلاً آقای استیون هاوکینگ ـ فیزیکدان معروف ـ ادّعا نموده که شکل گیری جهان نیازی به خدا ندارد. از این طرف، برخی مسلمین شروع کرده اند به مقابله با سخن او. در حالی که این بی چاره کاملاً راست می گوید. چون آن خدایی که او در ذهن دارد، اساساً ربطی به خدای ما ندارد. منظور او از خدا، همان خدای مسیحیّت است که اعتقاد به او از منظر اسلامی، کفر است. امّا خدای یک حکیم اسلامی، یعنی «الوجود».

 

3ـ فرموده اید: « اگر ملاكي براي تشخيص حرف درست از غلط وجود دارد كه همه آن را پذيرفته باشند مانند قواعد منطق خوب چرا همين ملاك را در هر زمينه اختلافي بكار نمي گيريم تا فهميده شود كدام حرف درست است كدام حرف غلط؟! »

در سرزمین آروزها چنین خیالی، خیال خوبی است؛ امّا در واقعیّت عالم، چنین آرزویی خیالی است خام. چون در عالم واقع، نفس امّاره وجود دارد؛ و عدّه ای اساساً دوست ندارند که خدایی باشد یا معادی باشد. لذا اصلاً دنبال اثبات حقیقت نیستند. بر همین اساس، اصلاً حاضر نمی شوند با طرف مقابل خود به بحث بپردازند؛ و اگر در شرائطی حاضر به بحث شدند، تمام تلاششان این است که حرف خود را به کرسی بنشانند نه آنکه حرف حقّ به کرسی بنشیند.

از خودتان بپرسید چرا در غرب، تحقیق در مورد هولوکاست، جرم است؟ چه اشکالی دارد که تاریخدانها در این زمینه تحقیق کنند؟ هر آدم عاقلی می پذیرد که در این مورد تحقیق شود و واقعیّت امر روشن گردد؛ امّا عدّه ای منافعشان اقتضاء می کند که این حقیقت روشن نشود.

 

4ـ فرموده اید: « يك مثال ديگر در بحث اختلاف بين شيعه و سني ما شيعيان مي گوئيم اگر برادران ما تعصب و غرض و مرض را كنار بگذارند تصديق خواهند نمود كه امام بايد معصوم باشد. آنها نيز مي گويند اگر شيعيان تعصب شيعي خويش را كنار بگذارند مي فهمند كه نيازي نيست امام معصوم باشد. خوب ما طبق چه ملاكي مي گوئيم حرف ما درست است حرف آنها غلط؟! »

ملاک، برهان عقلی است. اگر اهل سنّت حتّی یک برهان دارند اقامه کنند. اصلاً یک برهان هم ندارند. شیعه دهها برهان عقلی و قرآنی و روایی دارد؛ آن هم از روایات خود اهل سنّت. در چنین موقعی هر عاقلی خودش باید دلائل هر دو طرف پیش روی خود گذاشته و عاقلانه و با کنار نهادن نفس امّاره قضاوت کند. این هم که به کدام سو گرایش پیدا کند ربطی به ما ندارد. خودش می داند و خدای خودش. اگر تابع نفس شده، خداوند متعال خود می داند؛ و اگر تابع نفس نشده، باز خدایی که حسابرسی خواهد کرد، خودش می داند.

 

 5ـ فرموده اید: « در درون خود شيعه هزاران اختلاف مبنائي و اعتقادي. مثلا فلاسفه مي گويند تفكيكيان نمي فهمند تفكيكيان نيز مي گويند فلاسفه نمي فهمند. فلاسفه مي گويند تفكيكيان حرفهائي مي زنند كه اگر متوجه لوازم حرف خود باشند آن حرفشان مستلزم كفر است. تفكيكيان نيز مي گويند فلاسفه حرفهائي مي زنند كه مستلزم كفر است. خوب طبق چه ملاكي مي خواهيم قضاوت بكنيم؟!  »

برای کسی که دنبال حقیقت است، ملاک، روشن می باشد. حرف هر دو طرف را پیش روی خود می گذاریم و بینشان قضاوت بی طرفانه می کنیم. مثلاً برخی تفکیکی ها گفته اند: فلاسفه تک تک موجودات را خدا می دانند. یا گفته اند: فلاسفه، جهان را حادث نمی دانند.

ادّعا کاملاً روشن است. حالا بروید و کتابهای فلسفی را ببینید! ببینید آیا حقیقتاً فلاسفه چنین نظری دارند؟! چند مورد را خودتان بی طرفانه ملاحظه کنید متوجّه می شوید که این اتّهامها، کذب محض است.

 

6ـ فرموده اید: « در قرآن بارها بارها آمده كه اكثرهم لايعقلون اكثرهم لايعلمون و تعبيرات مشابه. خوب اين يعني چه؟! چون ظاهرا خيلي از افراد تفكر مي كنند تعقل مي كنند اينهمه دانشمند همه تفكر مي كنند. پس اين چيست كه قرآن مي فرمايد اكثرهم لايعقلون؟! »

یعنی اکثر مردم در امور نظری، دنبال ظنّ و حدس و تخمین هستند؛ و در امور عملی تابع هوای نفس می باشند. آیا شما در واقعیّت عالم، غیر از این می بینید؟ حتّی دانشمندان هم دنبال حقیقت نیستند بلکه دنبال چیزی هستند که خودشان دوست دارند. مهمّترین مسأله ی بشر که بحث خدا و آخرت و روح و ... است را رها نموده و چسبیده اند به اموری که دانستن و نداستنشان دخلی در سعادت و شقاوت حقیقی بشر ندارد. آنهم از چه راهی؟ از راه علم تجربی که علم ظنّی است.

فرمود: « وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُونَ  ــــ اگر از اکثر كسانى كه در روى زمين هستند اطاعت كنى، تو را از راه خدا گمراه مى كنند؛ آنها تبعیّت نمی کنند مگر از ظنّ و گمان؛ و نیستند مگر کسانی که تخمین می زنند (نظریّه پردازی می کنند).» (الأنعام:116)

و فرمود: « وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْني‏ مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ بِما يَفْعَلُون‏ ــــ و تبعیّت نمی کنند اکثرشان جز از ظنّ و گمان. همانا ظنّ و  گمان، هرگز انسان را از حقّ بى‏نياز نمى‏سازد؛  به يقين، خداوند از آنچه انجام مى‏دهند، آگاه است.» (يونس:36)

و فرمود:« ... وَ إِنَّ كَثيراً لَيُضِلُّونَ بِأَهْوائِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدينَ  ـــ و بسيارى از مردم، به خاطر هوى و هوس و بى‏دانشى، (ديگران را) گمراه مى‏سازند؛ و پروردگارت، تجاوزكاران را بهتر مى‏شناسد.» (الأنعام:119)

و فرمود: « إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى‏ ــــــ  اينها فقط نامهايى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته‏ايد(نامهايى بى‏محتوا و اسمهايى بى مسمّى)، و هرگز خداوند دليل و حجّتى بر آن نازل نكرده؛ آنان تبعیّت نمی کنند مگر از ظنّ و گمان و هواى نفس؛ در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است.» (النجم:23)

مطلب آخر آنکه به کار گیری مغز و استدلال را با تعقّل خلط نکنیم. خیال و وهم هم می توانند مغز را به راه اندازند؛ کما اینکه توان استدلال دارند. کلّ علوم تجربی، محصوص قوّه ی واهمه و متخیّله است. بسیاری از فلسفه بافی ها هم حاصل وهم و خیالند. در زندگی روزمرّه ها عقل کمترین کارکرد را دارد. تنها اندک افرادی هستند که واقعاً عاقلانه زندگی کنند.

 

7ـ فرموده اید: « سوال بعد آنكه در فلسفه و حكمت اسلامي گفته مي شود در وجود آدمي بجز عقل دو قوه ديگر نيز وجود دارد كه آن دو قوه ديگر نيز قادر به استدلال كردن مي باشند يكي وهم و ديگري خيال. حال وهم و خيال دقيقا چيستند؟! و تفاوت آنها در چيست؟! و استدلال وهمي كدام است و استدلال خيالي كدام است و استدلال عقلي كدام است؟!»

بحثش مبسوط است. برای پرداختن به این موضوع، حدّ اقلّ چهار واحد درسی معرفت شناسی باید تدریس شود. منطق دو بحث دارد؛ بحث صورت و بحث مادّه؛ در بحث صورت، روشهای استدلال یقین آور و غیر یقین آور بیان می شود. امّا استفاده از قالب یقین آور، کافی برای درستی استدلال نیست؛ بلکه باید مادّه ی استدلال هم یقینی باشد. بحث صناعات خمس، متکفّل بیان مادّه ی استدلال است.

 

8ـ فرموده اید: « از كجا بفهميم استدلالي كه كرده ايم كار عقل است يا كار وهم يا كار خيال؟!  »

ابتدا باید صورت استدلال را بررسی کنیم تا منطبق بر قواعد منطقی باشد. اگر از حیث صورت منطقی بود، می پردازیم به مادّه ی استدلال، اگر آن هم یقینی بود، استدلال می شود برهان؛ در غیر این صورت یا استدلال تمثیل است، یا استقراء ناقص است، یا برهان انّی است ـ که مفید یقین نیست ـ یا قیاس خطابی است، یا قیاس مغالطی است، یا قیاس شعری است، یا قیاس جدلی است.

 

9ـ فرموده اید: « در مجموع اين اختلافات چه بين ملحدين و موحدين و چه بين شيعه و سني و چه در درون خود شيعه از چه چيزي ناشي مي شود!؟ »

اندکی از اختلافات ریشه در مراعات نکردن منطق صورت دارد. بخشی از آن ریشه در مراعات نکردن منطق مادّه دارد. عمده ی اختلافات نیز ریشه در تصوّر غلط موضوع و محمول و هوای نفس دارند. دو مورد نخست را می توان با بحث حلّ کرد. درست نمودن تصوّر غلط، کار آسانی نیست؛ هوای نفس هم که تکلیفش روشن است.

 

10ـ فرموده اید: « بنده جمله اي از علامه طباطبائي ره شنيده ام(يادم نيست كجا) كه ايشان اواخر عمر شريفشان بعد از عمري سير و سلوك و تفلسف و تفقه در دين فرموده اند من در طول كل عمرم فقط چند بار موفق به تعقل شده ام.!!!! حال اولا اين حرف صحيح است يا خير؟! و اگر صحيح است منبع حرف كجاست؟! و اينكه با توجه به اين حرف با عرض معذرت ماها در زندگي خود داريم شخم مي زنيم و براي يكديگر جوك تعريف مي كنيم نه تعقل. اصولا اين حرف يعني چه؟! اگر تعقل اينقدر سخت است كه شخصي مانند علامه ره در طول كل عمرش چند بار موفق به تعقل مي شود پس نبايد از اكثريت قريب به اتفاق افراد انتظار تعقل و عقلانيت را داشت. لطفا يك جواب كامل و جامع و خيلي قرص و محكم به تمامي سوالات بدهيد.»

بنده هم این سخن را از علّامه شنیده ام؛ امّا منبعش را نمی دانم.

منظورشان از تعقّل، اقامه ی برهان عقلی نیست؛ بلکه مقصودشان از تعقّل، شرفیابی به مرحله ی عقل مستفاد است؛ که در این مرحله، شخص با عقل کلّ متّحد می گردد؛ و تا در حال اتّحاد است، کلّ عالم برزخ و دنیا را یکجا ادراک حضوری می کند.

پس تعقّل به این معنی را با تعقّل به معنی متعارف آن خلط نفرمایید.