(1/100151437)

پرسش:چطور مي شود وجودي بودن حقيقت علم از نظر ملاصدرا و حصول صورت ادراكي حين علم به غير را در ذهن، كه البته كيفيت نفساني است، جمع كرد؟ بالاخره علم وجود است يا كيف نفساني؟

 

پاسخ:

1ـ سخن متوسّط

اينكه مي گويند: علم كيف نفساني است، سخني سطح پايين است. امّا در سطح متوّسط گوييم: در اينكه علم امر مادّي نيست، شكّ نداريم. در اين هم كه نفس و ذهن، اموري مادّي نيستند، شكّي نيست. پس علم نمي تواند كيف باشد. چون كيف عرض است؛ و عرض قابل مي خواهد؛ حيثيّت قبول نيز همان حيثيّت مادّه است. لذا عرض در امور مجرّد راه ندارد؛ يعني جواهر مجرّد، نمي توانند قابل براي عروض يك عرض باشند. لذا صور ذهني، اعراض نفس يا ذهن نيستند؛ بلكه حقايقي جوهري اند.

قول به كيف نفساني بودن علم، قولي مشائي است؛ و مي دانيم كه مشاء، ذهن و خيال را اموري مادّي مي دانستند. لذا طبيعي بود كه صور ذهنيّه را از سنخ كفيّات بدانند. امّا با نگرش صدرايي، علم نمي تواند كيف باشد مگر از باب مجاز و تسامح و مدارا با مبتدي.

در كتب فلسفي حكيم ملاصدرا و بعد از ايشان، مباحث، در سه سطح مطرح مي شوند. سطح پايين كه همان سطح مشائي است؛ در كتابهايي چون بداية الحكمة و نهاية الحكمة، غلبه با اين نگرش است؛ اگر چه علّامه معمولاً لبّ نظر حكمت متعاليه را هم در چند سطري بيان مي كند. سطح متوسّط كه واسطه بين حكمت مشاء و حكمت متعاليه است. و سطح عالي، كه خالص حكمت متعاليه مي باشد. چينش مباحث به اين سبك ناشي از آن است كه جويندگان حكمت، خودشان داراي اين سه سطح از فهم مي باشند. عدّه ي مشائي مي فهمند؛ عدّه اي متعالي مي فهمند و عدّه اي واسط بين اين دو. لذا اهل حكمت با تأسي بر انبياء(ع) و از باب « إِنَّا أُمِرْنَا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ بِقَدْرِ عُقُولِهِم‏»، با هر كسي به قدر عقل او سخن مي كنند؛ با مبتدي در حدّ ابتدايي؛ با سالك به قدر عقل سالكان طريق حكمت و با واصل به قدر عقل واصلان به حكمت متعاليه.

 

2ـ سخن سطح عالي

مستحضريد كه مشاء، جواهر را پنج قسم گفته اند. عقل، نفس، صورت، جسم و مادّه.

امّا در سطوح بالا، حكما فرموده اند: صورت، از سنخ وجود است. نفس هم صورت انسان است؛ لذا ماهيّت نيست. پس عقل، به نحو اولي ماهيّت نخواهد بود. اين معنا را علّامه ي طباطبايي در بداية الحكمة و نهاية الحكمة به نحو مجمل بيان نموده و گذشتند.

با اين حساب، معني ندارد كه علم را ماهيّت بدانيم كجا رسد كيف. چون صورت ذهني يقيناً صورت است؛ پس وجود است نه ماهيّت. نفس هم كه جوهر نيست تا عرض داشته باشد.

جناب ملاصدار ، تأييداً از شيخ اشراق نقل كرد كه : « النفس و ما فوقها من المفارقات إنيّات صِرفة و وجودات محضة ــــ نفس و مافوق آن از مجرّدات ، هويّتهاي صرف و وجودات محض مي باشند» (اسفار ،ج‏1،ص43) و حكيم ملاهادي سبزواري همين معنا را بيان داشته و فرمود: « أنّ النفس و ما فوقها ، كما حقّق وجودات بحتة بلا ماهية، و أنوار بسيطة بلا ظلمة ـــــ همانا نفس و مافوق آن ، آنچنان كه تحقيق شد ، وجودات محضي هستند كه ماهيّت ندارند ؛ و انوار بسيطي هستند بدون ظلمت » (شرح المنظومة ، ج‏5 ،ص150)

منظورشان از مافوق نفس، عقل است.