(18/100118780)- 

پرسش:اينکه عقل يکي از منابع اربعه استنباط حکم در مذهب شيعه است و احاديث بسيار در فضيلت عقل داريم و اينکه در احاديث عقل را عدل انبياء(ع) که حجت بيرونند؛ حجت درون خوانده شده. اما در فقه ما بعضا با مسائلي روبرو مي شويم که ظاهرا خلاف عقل است. يعني اگر فلان مسأله ي خاص را به هر احدالناسي بگوئيم آن فرد بدوتا مي گويد که اين حکم خلاف عقل است. البته ممکن است با کلي فکر کردن بتواند توجيهاتي را در تعليل حکم پيدا بکند اما خوب بدوتا مي گويد حکم مورد نظر خلاف عقل است. مانند ديه ي انگشتان زن که از 3 انگشت به بعد نصف مي شود(که در صحيحه ابان و امثال صحيحه حکم آمده است.) خوب اين ديه را تا 3 انگشت که به ترتيب 20،10 و 30 شتر است. حال اگر کسي اين روايت را نديده باشد حتي اگر مجتهد مسلم نيز باشد. بي سواد باشد يا با سواد خلاصه به هرکسي بگوئيم به توجه به اين 3 ديه، ديه ي چهار انگشت چقدر مي شود او قطعا خواهد گفت 40 شتر و خيلي خيلي بعيد است کسي جواب ديگري بدهد در حالي که در روايت ديه ي 4 انگشت 20 شتر آمده. يا مثلا در روايتي که در کتاب شريف علل الشرايع موجود است(که در آن روايت داستان حضرت موسي(ع) و حضرت خضر(ع) آمده است.) در آنجا امام معصوم(ع)(به گمانم امام باقر(ع)) مي فرمايند که در اين قضيه حضرت موسي(ع) داشت قياس مي کرد. يا در همان صحيحه ي ابان نيز امام صادق(ع) به راوي مي فرمايند تو داري قياس مي کني. يا د کلاس فقه استاد ما خيلي جاها مي گويد براي اين حکم فقهي هيچ دليلي جز روايات نداريم و به قول معروف تعبدي محض است. خوب با توجه به اين توصيفات بهتر نيست بگوئيم عقل هيچکاره است؟ به عبارت ديگر عقل را رها بکنيم بهتر است. چون که مي بينيم بعضي از احکام هستند که اگر به هز کسي بگوئيم مي گويد خلاف عقل است در حالي که اين حکم وجود دارد. حال براي بعضي احکام ممکن است بعد از فکر کردن بتوان يک سري توجيهاتي برايش پيدا کرد اما براي بعضي احکام مانند همين ديه ي انگشت زن احتمالا اگر انسان تا آخر عمر هم بنشيند فکر کند نتواند دليلي برايش بيابد. جالب است که در همان صحيحه ابان نيز راوي به امام صادق(ع) مي گويد ما از اين روايت تبري مي جستيم و مي گفتيم اين حکم از ناحيه ي شيطان است. يعني حتي براي او که شاگرد مستقيم امام(ع) هم بوده است؛ حکم غير قابل قبول بوده.امام خميني(ره) نيز درباره اين روايت بيان جالبي دارند که خلاصه اش چنين است که فقيهي که صحيحه ي ابان را در مقابل خويش دارد، ديگر هيچ حکمي نبايد به نظرش عجيب باشد و بايد متعبد باشد.(خوب با توجه به اينکه امام خميني(ره) به دليل مشرب فلسفي و عقلي خويش براي عقل ارزش و منزلت بسيار بالايي قائل است اما در اين جمله مي خواهد بگويد آقا عقل را بي خيال هر چه در روايات آمده است صحيح است ولو اينکه عقل ما آن را نفهمد که البته مطلب صحيحي است.) در ثاني ممکن است حکمي به نظر يک فقيه خلاف عقل باشد اما به نظر فقيهي ديگر دقيقا عين عقلانيت باشد خوب در اينجا تکليف چيست؟حال اگر حديث صحيح السندي بود(احتمالا همين صحيحه ابان بتواند مصداقي از اين مطلب باشد.) که نه تنها به نظر هر فقيه و مجتهدي بلکه به نظر هر آدم ذوعقلي محتواي اين حديث خلاف عقل است به عبارتي يک حديث صحيح السند حتي متواتر با عقل مجمع عليه مخالف بود آنگاه تکليف چيست؟ آيا در اينجا نيز بايد بگوئيم عقل ما نمي فهمد(که اگر اين را بگوئيم در واقع عملا مي خواهيم بگوئيم آقا عقل را بي خيال) يا نه ديگر در اين وضعيت حديث را هر چند صحيح السند و متواتر طرح مي کنيم؟ ثالثا ملاک ما براين اينکه تشخيص دهيم يک فرايند تصميم گيري يا به عبارت يک کار فکري ما عقلاني است يا خير؟ چون به نظر مي رسيد اعتراض حضرت موسي(ع) به حضرت خضز(ع) کاملا عقلاني بود چون ايشان فقط ظاهر را مي ديد و طبق قاعده ينحن نحکم بالظاهر بايد اعتراض مي کرد. در حالي که امام(ع) مي فرمايند ايشان داشت قياس مي کرد. خوب اگر دايره قياس اينقدر وسيع است شايد کمتر کار عقلاني اي باشد که يکي از مصاديق قياس نباشد. در مجموع جايگاه عقل در استنباط احکام کجاست و اينکه ما يه به عبارت ديگر فقيه در استنباط احکام طبق چه مکانيزمي بايد پيش برود تا مطمئن باشد در ورطه قياس باطل نيفتاده و عقلاني کار کرده؟

پاسخ:

1ـ منظور از عقل در لسان شارع مقدّس، عقل رایج در زبانها نیست. عقل رایج نامش عقل است امّا خودش همان وهم و خیال است. در وجود آدمی سه قوّه اند که هم درک دارند هم قادر به استدلال می باشند؛ که عبارتند از: عقل، وهم و خیال. آنچه اکثر مردم ـ در اغلب موارد ـ به کار می برند همان خیال و وهم می باشد. در فقه نیز عقل به صورت محدودی در مستقلّات عقلیه کاربرد دارد. چرا که اغلب امور فرعی از سنخ امور فراعلی اند؛ یعنی عقل برهانی، نفیاً و اثباتاً درباره ی آن حکمی ندارد. لذا اگر کسی در چنین اموری تعقّل می کند، تعقّل نمی کند بلکه توهّم می کند.

2ـ امّا در باب احکام دیه.

عقل نفیاً و اثباتاً در باب دیه ساکت است. عقل قصاص متقابل را می فهمد که عدل است؛ اصل دیه را هم حَسَن می داند؛ امّا در این که دیه باید چه باشد و چه مقدار، عقل نفیاً و اثباتاً ساکت می باشد. در چنین مواردی خود عقل فتوا می دهد که باید حکم را از معصوم جویا شویم. لذا اطاعت تعبّدی از کلام معصوم، در مقابل عقل نیست؛ بلکه به حکم عقل است. در غیر این صورت، تعبّد مذموم خواهد بود.

3ـ امّا در مورد روایات

الف. روایت ـ اگر چه صحیح السند باشد ـ لزوماً کلام امام نیست. حدیث، صدورش از معصوم، ظنّی است مگر اینکه متواتر باشد. لذا به صرف مخالفت حدیث صحیح السند با عقل، نمی توان اسلام را خلاف عقل دانست. در چنین موردی حدیث کنار گذاشته می شود. چرا که برهان عقلی حجّت ذاتی است. البته توجّه شود که تشخیص اکثریّت یا تشخیص شخصی ما به معنی حکم عقل نیست. عقل در چنین مواردی یعنی برهان عقلی منطبق بر قواعد قطعی منطقی. مثلاً در مثالی که ذکر نموده اید آیا برهانی وجود دارد که دیه باید چگونه باشد؟

ب. روایت ـ اگر چه صحیح السند باشد ـ وقتی حجّت ظنّی است که اوّلاً خلاف عقل برهانی نباشدّ؛ ثانیاً مخالف صریح قرآن نباشد؛ ثالثاً روایت متعارض حاکم نداشته باشد. لذا دقّت فرمایید که گفتند: « ما حکم به الشرع حکم به العقل » و نفرمودند: « ما حکم به الحدیث حکم به العقل». شرع یعنی آنچه که طبق ضوابط مبتنی بر برهان اجتهاد، به اثبات رسیده است. لذا وقتی که مبانی اجتهاد فقهی بر برهان عقلی است؛ محصول آن نیز مورد تأیید عقل خواهد بود. البته به شرطی که شخص مجتهد در به کاربردن ضوابط خطا نکرده باشد.

4ـ قیاس اصولی همان تمثیل منطقی است؛ که ابداً ایجاد علم نمی کند. لذا قیاس منطقی را با قیاس اصولی خلط نکنیم. تازه قیاس منطقی نیز اقسامی دارد که تنها یک مورد آن، یعنی قیاس برهانی ، مفید یقین می باشد؛ تازه آن هم برهان لمّی نه برهان انّی. چرا که برهان انّی ابداً ایجاد یقین نمی کند؛ و از نظر حکما برهان محسوب نمی شود.

عالمان متعارف منزّه از آنند که مرتکب قیاس اصولی (تمثیل منطقی) شوند، کجا رسد که پیغمبر اولوالعزمی آن را مرتکب شود. با نظر به خود جریان نیز قیاسی در آن دیده نمی شود. حضرت موسی(ع) در تمام موارد همان کاری را کرده که بر هر مومنی واجب است چنان کند. لذا اگر حضرت موسی(ع) به خضر(ع) اعتراض نمی کرد، یقیناً از نبوّت خلع می شد. چرا که امر به معروف و نهی از منکر واجب شرعی است.

طبق براهین عقلی، انبیاء معصومند؛ هم در حیطه ی فکر و نظر و هم در حیطه ی فعل و عمل. لذا اگر چنان روایتی موجود باشد ـ که به گمانم نیست ـ  خلاف عقل می باشد؛ و روایتی که خلاف برهان عقلی باشد ـ حتّی اگر صحیح السند باشد ـ کنار گذاشته می شود. قرآن کریم نیز عصمت انبیاء را اثبات می کند؛ لذا چنان روایتی مخالف قرآن نیست هست. پس خلط نکنیم بین حکم مطرح در یک روایت با حکم شرع.

از اینها گذشته، چنان روایاتی ـ به فرض وجودش ـ معارض نیز دارند. در روایاتی بیان شده که حضرت موسی(ع) اعلم از حضرت خضر(ع) بوده است. این جریان در ورای ظاهرش ، درسهایی عرفانی نیز دارد که اینجا جای طرحش نیست. حضرت موسی(ع) جامع ظاهر و باطن بود؛ لذا حکم هر دو را حفظ می نمود، به حکم ظاهر اعتراض و نهی از منکر می نمود و به حکم باطن عذر تقصیر می خواست. حضرت موسی علمی افزون از حضرت خضر(ع) داشت؛ لکن علمی برای خضر(ع) بود که موسی(ع) فاقد آن بود.

شاید روایتی که بدان اشاره نموده اید این روایت باشد.

« ... قال لَهُ الْخَضِرُ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً لِأَنِّي وُكِّلْتُ بِعِلْمٍ لَا تُطِيقُهُ وَ وُكِّلْتَ أَنْتَ بِعِلْمٍ لَا أُطِيقُهُ قَالَ مُوسَى لَهُ بَلْ أَسْتَطِيعُ مَعَكَ صَبْراً فَقَالَ لَهُ الْخَضِرُ إِنَّ الْقِيَاسَ لَا مَجَالَ لَهُ فِي عِلْمِ اللَّهِ وَ أَمْرِهِ وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً  قالَ مُوسَى سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً فَلَمَّا اسْتَثْنَى الْمَشِيَّةَ قَبِلَه‏ »

ـ در این روایت خود حضرت خضر(ع) اشاره نموده که او نیز از علم موسی(ع) خبر ندارد.

ـ حضرت موسی(ع) وقتی گفت: می توانم تحمّل کنم؛ حضرت خضر(ع) چنین برداشت نمود که او قیاس می کند؛ یعنی می گوید: « من اسراری را حمل می کنم ؛ پس این اسرار را هم می توانم حمل نمایم.» لذا فرمود: « در علم خدا راهی برای قیاس نیست». حضرت موسی(ع) فرمود: « اگر خدا بخواهد تحمّل می کنم». با این حرف در حقیقت فهماند که اگر من می گویم می توانم ، از روی قیاس نیست بلکه با اعتماد به فضل الهی است. اینجا بود که حضرت خضر(ع) قانع شد.

اگر مقصود حضرت عالی این روایت است، عرض می شود که در این روایت قیاس کردن برای حضرت موسی(ع) تثبیت نشده، بلکه مطرح و ردّ شده است. اخلاق حضرت موسی(ع) در موارد متعدّد نیز نشان می دهد که او در امید بستن به خدا بسیار دلیر بوده و با اعتماد به خدا خود را در امور دشوار می انداخته است؛ که خود کمالی است. چون لازمه ی این حالت، نظر به قدرت خدا به جای نظر به ضعف خویش می باشد.

خلاصه کلام اینکه اگر شما بزرگوار چنین پنداشته اید که نفی قیاس مساوی است با نفی عقل، سخت در اشتباهید. عقل قیاس می کند، امّا هر قیاسی کار عقل نیست. قیاس، گاه کار خیال و وهم است و گاه کار عقل؛ که قیاس عقلی را برهان گویند؛ و منظور از آن برهان لمّی و برهان از راه ملازمات عامّه است. امّا برهان انّی کار وهم است نه کار عقل.  

5ـ گستره ی کار عقل

فرموده اید عقل به درد نمی خورد. واقعاً جای عجب است.

ـ مدیر عامل در علم عقائد، عقل است. لذا کنار گذاشتن آن مساوی است با کنار گذاشتن تمام عقائد و وارد شدن در ردیف حیوانات.

ـ در علم اخلاق نیز عقل رییس کلّ می باشد.

ـ در فقه نیز عقل جایگاه عظیمی دارد؛ لکن نگرشهای عقل ستیزانه ی برخی فقها و اصولیّون نقش آن را کمرنگ نموده است. اگر عقل را کنار بگذاریم ، علم اصول فقه به کلّی ویران می شود. مبانی اجتهاد و تقلید عقلایی فرو می ریزد. و ... . حجّت ذاتی، عقل است؛ و حجّیّت قرآن و سنّت و اجماع و تواتر و ظنّ معتبر همگی تکیه بر حجّیّت ذاتی عقل دارند. لذا با کنار گذاشتن آن هیچکدام قابل دفاع نخواهند بود.

 جالب است که که شما بزرگوار می گویید: « مي بينيم بعضي از احکام هستند که اگر به هر کسي بگوئيم مي گويد خلاف عقل است در حالي که اين حکم وجود دارد. حال براي بعضي احکام ممکن است بعد از فکر کردن بتوان يک سري توجيهاتي برايش پيدا کرد اما براي بعضي احکام مانند همين ديه ي انگشت زن احتمالا اگر انسان تا آخر عمر هم بنشيند فکر کند نتواند دليلي برايش بيابد. »

مگر بدون فکر کردن، فهم عقلی معنی ندارد. تازه با فکر کردن هم فهم عقلی معلوم نیست حاصل شود. اگر عقل به این ارزانی بود که همه عاقل بودند!!! حال آنکه در هر عصری نسبت عاقلان به عاقل نمایان، مثل نسبت آب دهان است به رودخانه. وقتی خود عقل مبانی اجتهاد را تأسیس می کند؛ علم اصول را سامان می دهد ؛ و از گذر این علوم ما حکمی را بدست می آوریم؛ به فرض اینکه ما راه را درست رفته باشیم، چگونه ممکن است حکم آن خلاف عقل باشد. بلی ممکن است چنین حکمی خلاف فهم اکثر مردم باشد. چرا اکثر مردم اهل تعقّل نیستند؛ بلکه بر اساس وهم و گمان زندگی می کنند و حرف می زنند؛ حتّی اکثر علما هم.

« وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُون‏ ــــ اگر از بيشتر كسانى كه در روى زمين هستند اطاعت كنى، تو را از راه خدا گمراه مى كنند؛ آنها تنها از گمان پيروى مى‏نمايند، و تخمين و حدس مى‏زنند.» (الأنعام:116)

« وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْني‏ مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ بِما يَفْعَلُونَ ـــ و بيشتر آنها، جز از گمان پيروى نمى‏كنند؛ (در حالى كه) گمان، هرگز انسان را از حقّ بى‏نياز نمى‏سازد. به يقين، خداوند از آنچه انجام مى‏دهند، آگاه است» (يونس:36)

« وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْني‏ مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً  ـــ آنها هرگز به اين سخن علمی ندارند، تنها از گمان پيروى مى‏كنند با اينكه گمان، هرگز انسان را از حقّ بى‏نياز نمى‏كند» (النجم:28)

« وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُون‏ ـــ اينها مثالهايى است كه ما براى مردم مى‏زنيم، و جز عالمان آن را درک نمى‏كنند.» (العنكبوت:43)

فرموده اید: « خوب با توجه به اينکه امام خميني(ره) به دليل مشرب فلسفي و عقلي خويش براي عقل ارزش و منزلت بسيار بالايي قائل است اما در اين جمله مي خواهد بگويد آقا عقل را بي خيال هر چه در روايات آمده است صحيح است ولو اينکه عقل ما آن را نفهمد که البته مطلب صحيحي است.»

عجب!!! مگر تعبّد یعنی عقل را بی خیال شو؟!! تعبّد یعنی به حکم عقل ، جایی که عقل توان فهم ندارد، تابع معصوم باش! خود این تعبّد، حکم عقل است. تعبّد جایی است که عقل نه توان اثبات دارد و نه توان نفی. آنجا که عقل بتواند چیزی را با برهان، اثبات یا نفی کند، جای تعبّد نیست. چون هنگام تعارض حدیث با برهان، برهان مقدّم است.

فرموده اید: « ممکن است حکمي به نظر يک فقيه خلاف عقل باشد اما به نظر فقيهي ديگر دقيقا عين عقلانيت باشد خوب در اينجا تکليف چيست؟»

فقیه کاری با عقلی و غیر عقلی بودن حکم شرع ندارد؛ فقیه بر اساس ضوابطی که عقل تأیید نموده، حکم شرع را استنباط می کند. حال اگر او حکمی استخراج نمود و حکم او خلاف برهان عقلی ـ نه خلاف عقل عرفی ـ بود، معلوم می شود که او راه اجتهاد را درست نپیموده است؛ یا در مبانی اجتهادی او مشکل عقلی وجود دارد. اگر مبانی اجتهادی کسی کاملاً مبرهن باشد، و راه استنباط را هم درست طیّ کند، محال است حکم حاصله خلاف برهان عقلی در آید. البته باز دقّت فرمایید، که فهم افراد به معنی حکم عقل نیست. محال است دو فهم مخالف، هر دو عقلی باشند. در چنین حالتی یا هر دو غیر عقلی اند یا تنها یکی عقلی است.

فرموده اید: « حال اگر حديث صحيح السندي بود(احتمالا همين صحيحه ابان بتواند مصداقي از اين مطلب باشد.) که نه تنها به نظر هر فقيه و مجتهدي بلکه به نظر هر آدم ذوعقلي محتواي اين حديث خلاف عقل است به عبارتي يک حديث صحيح السند حتي متواتر با عقل مجمع عليه مخالف بود آنگاه تکليف چيست؟ »

اوّلاً این حدیث خلاف عقل نیست؛ بلکه فراعقلی است؛ چرا که حکم مطرح در آن از حیطه ی کار عقل بیرون است. لذا نه برهانی برای اثبات آن وجود دارد و نه برهانی برای نفی آن.

ثانیاً به فرض اگر حدیثی صحیح السند و حتّی متواتر با برهان قطعی عقل ـ نه توهّماتی که عقل نامیده می شوند ـ تعارض داشت، برهان مقدّم است. چرا حجّیّت عقل ذاتی است؛ و حجّیّت سایر امور با عقل اثبات می شود.

فرموده اید: « ملاک ما براين اينکه تشخيص دهيم يک فرايند تصميم گيري يا به عبارت يک کار فکري ما عقلاني است يا خير؟ چون به نظر مي رسيد اعتراض حضرت موسي(ع) به حضرت خضز(ع) کاملا عقلاني بود چون ايشان فقط ظاهر را مي ديد و طبق قاعده ينحن نحکم بالظاهر بايد اعتراض مي کرد. در حالي که امام(ع) مي فرمايند ايشان داشت قياس مي کرد. خوب اگر دايره قياس اينقدر وسيع است شايد کمتر کار عقلاني اي باشد که يکي از مصاديق قياس نباشد. در مجموع جايگاه عقل در استنباط احکام کجاست و اينکه ما يه به عبارت ديگر فقيه در استنباط احکام طبق چه مکانيزمي بايد پيش برود تا مطمئن باشد در ورطه قياس باطل نيفتاده و عقلاني کار کرده؟»

ـ ملاک عقلی بودن یک نظر، این است که تمام قواعد منطقی برهان در آن مراعات شده باشد.

ـ حضرت موسی(ع) باید اعتراض می نمود. اگر او علم نداشت که حضرت خضر(ع) مأمور تکوینی خداست (مثل عزرائیل(ع) ) ، حتّی باید او را قصاص هم می کرد.

ـ امام نفرمود او قیاس می کرد، بلکه خود حضرت خضر(ع) گفت؛ که پاسخ آن را گفتیم.

ـ گفتیم که قیاس مطرح در روایات، همان تمثیل منطقی است. لذا آن را با قیاس منطقی خلط نکنید. عقل ابداً متمسّک به تمثیل نمی شود. عقل تنها بدیهیّات یقینی و برهان را می شناسد و بس؛ برهان به معنی اعمّ که شامل تمام انواع استدلالهای یقین آور بالمعنی الاخصّ می باشد. عقل برهان انّی را مفید یقین نمی داند کجا رسد تمثیل(قیاس) را.

ـ فقه شیعه تمامش عقلی است. چرا که تمام مبانی آن اعمّ از مبانی کلامی و اصولی، مبانی عقلی است. لذا عقل ـ نه وهمی که عرفاً عقل نامیده می شود ـ ستون فقرات فقه شیعه می باشد.