(19/100118780)

پرسش:چند سوال از پاسخ شما:

1- شما در بخشي از پاسخ نوشته بوديد:عقل قصاص متقابل را مي فهمد که عدل است؛ اصل ديه را هم حَسَن مي داند؛ امّا در اين که ديه بايد چه باشد و چه مقدار، عقل نفياً و اثباتاً ساکت مي باشد حال اولا عقل از کجا مي فهمد که قصاص از مصاديق عدل است؟ يا چطور ديه را حسن مي شمارد؟ اگر عقل بدون استفاده از هيچ روايت به عبارت ديگر عقل و تنها عقل باشد ممکن کسي مثلا استدلال بياورد که قصاص خوب نيست و کسي که جنايتي کرده نبايد او را قصاص کرد بلکه بايد او را تربيت کرد. چون مثلا اگر شخص الف شخص ب را کشته باشد اگر ما بيايم به قصاص شخص الف را بکشيم جامعه از وجود دو شخص محروم مي شود در حالي که الان جامعه از وجود يک شخص محروم شده است و چه بسا بتوان با تربيت شخصالف او بجايي برسد که بتواند منشأ ثمرات و فوايد فراواني براي جامعه شود در حالي که اگر او را به قصاص اعدام بکنيم از همه ي اينها محروم مي شويم.(نمونه ي اين استدلالات الان در جامعه و خصوصا در بين قشر روشنفکر و دانشجوي جامعه فراوان يافت مي شود.) يا مثلا در مورد ديه ممکن کسي استدلال بياورد کسي که زده مثلا پاي کسي را قطع کرده آيا با ديه پاي قطع شده ي او بر مي گردد؟ يا استدلالات ديگري در نفي ديه. پس اگر ما باشيم و فقط عقل کداميک از استدلالات را قبول مي کنيم استدلال کسي که مي گويد اعدام خوب است يا استدلال کسي که مي گويد اعدام بد است؟اصلا بدون استفاده از هيچ آيه و روايتي ما از کجا بفهميم استدلال کسي که مي گويد اعدام خوب است عقلاني است و استدلال کسي که ي گويد اعدام بد است وهمي است يا بالعکس؟ اصلا يک مسأله ي بالاتر الان يکي از مسائل جدي نظري تعريف خود عقل است که عقل چيست و ما چه کار بکنيم يک کار عقلاني کرده ايم؟ قابل توجه شما در غرب تقريبا از نيم قرن پيش به اين طرف اين مسأله تعريف عقل يا تعريف کار عقلاني به يکي از مسائل جدي نظري و انديشه اي تبديل شده است. ممکن است شما بگوئيد ما تعريف عقل را از دين مي گيريم. خوب من يک پله بالاتر مي آيم شما به چه دليل دين را پذيرفته ايد؟ شما خواهيد گفت ما با عقل خود به اين رسيده ايم که بايد ديني داشته باشيم. آنگاه من خواهم پرسيد طبق کدام تعريف از عقل و با استفاده از کدام عقل به اين نتيجه رسيده ايد که بايد ديني داشته باشيم؟ همه اين مسائل مناقشه در اين قسمت از پاسخ شما بود. حال بيائيم فرض کنيم عقل به ضرورت فصاص و حسن بودن ديه حکم داد. خوب احتمالا عقل به اين نيز حکم کند که ديه براي دو جنايت مساوي بايد مساوي باشد. حال چون مرد و زن نيز با هم مساوي هستند و مرد بودن يا زن بودن ملاک برتري نمي باشد پس بايد ديه ي مرد و زن يکي باشد(شبهه اي که اين روزها زياد مطرح مي شود.) در جواب به اين استدلال مي گويند چون با کشتن يک مرد يک خانواده بي سرپرست مي شود اما با کشتن يک زن فقط همان يک زن از بين رفته است لذا ديه ي مرد بيشتر از زن است. خوب در اينجا مي توان اين سوال را مطرح کرد که در حال حاضر زنان زيادي داريم که سرپرست خانوار هستند و با کشته شدن آنها يک خانواده بي سرپرست مي شود پس بايد ديه اينچنين زني نيز مانند مردان باشد و اگر مردي باشد که خانه نيشن است و با کشته شدنش يک خانواده بي سرپرست نمي شود پس بايد ديه اش مانند زنان باشد. پس مي بينيد که با استدلال عقلاني صرف راه بجايي نمي بريم ولي به نظر من بهترين جوابي که مي توان داد اين است که ما بايد متبعد محض باشيم چون ما خيلي از مسائل را نمي فهميم و اين دلايلي که نيز در فلسفه ي احکام ذکر مي شود عموما حکمت هستند يعني دليلي براي تقريب به ذهن وگر نه دليل اصلي بر ما پوشيده است. اصلا اين استدلالاتي که من در مورد ديه زن و مرد کردم عقلاني بود يا وهمي؟ در هر صورت دليل شما چيست؟ يا يک مورد ديگر اگر عقل حکم به حسن بودن ديه کند احتمالا همان عقل نيز به اين قضيه حکم مي کند که در نقص عضو هر چه عضو مهمتر و هر چه ميزان نقص بيشتر باشد ديه نيز بيشتر باشد. حال ممکن است شما بگوئيد ما مثلا نمي دانيم چشم مهمتر است يا گوش که حکم کنيم ديه ي چشم بيشتر باشد يا ديه ي گوش. اما قطعا مي فهميم که قطع 4 انگشت ضرر بيشتري است نسبت به قطع 3 انگشت و کسي که 3 انگشتش قطع شده کارهاي بيشتري مي تواند انجام دهد نسبت به کسي که 4 انگشتش قطع شده پس عقل حکم مي کند به اينکه ديه 4 انگشت بيشتر از 3 انگشت باشد. در حاليه که در روايت ابان ديه 4 انگشت کمتر از 3انگشت است. بله اگر ديه ي 4 انگشت بيشتر از 3 انگشت بود اما 40 شتر نبود(به عبارتي ترتيب 10 شتر 20 شتر 30 شتر 40 شتر رعايت نشده بود)مثلا 33 شتر بود يا 45 شتر بود يا هر عدد ديگري اما بيشتر از 30 يا حد اقل مساوي 30 مي توانستيم بپذيريم با اين استدلال که چرا بايد ترتيب رعايت شود؟ و ما نمي دانيم قطع 4 انگشت چقدر ضرر بيشتري است نسبت به قطع 3 انگشت و اين گونه استدلالات. اما در اينجا ديه کمتر است يعني ضرر و ظلم بيشتر اما ديه ي کمتر و اين را هيچ عقلي نمي پذيرد.

2- در مورد روايت موسي ع و خضر ع روايت من همان است که شما گفتيد اما شما اگر به انتهاي روايت رجوع کنيد مي بينيد که امام ع فرموده است:ثُمَّ قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ع إِنَّ أَمْرَ اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ لَا يُحْمَلُ عَلَى الْمَقَايِيسِ وَ مَنْ حَمَلَ أَمْرَ اللَّهِ عَلَى الْمَقَايِيسِ هَلَكَ وَ أَهْلَكَ خوب در اينجا هر چند امام ع صراحتا نمي فرمانيد موسي ع داشت قياس مي کرد اما از اينکه امام ع دارند در انتهاي حديث در مورد قياس صحبت مي کنند مي توان نتيجه گرفت که موسي ع داشت قياس مي کرد. همچنين شيخ صدوق ره نيز در انتهاي حديث مي نويسد:قال مصنف هذا الكتاب إن موسى ع مع كمال عقله و فضله و محله من الله تعالى ذكره لم يستدرك باستنباطه و استدلاله معنى أفعال الخضر ع حتى اشتبه عليه وجه الأمر فيه و سخط جميع ما كان يشاهده حتى أخبر بتأويله فرضي و لو لم يخبر بتأويله لما أدركه و لو فنى في الكفر عمره فإذا لم يجز لأنبياء الله و رسله ص القياس و الاستنباط و الاستخراج كان من دونهم من الأمم أولى بأن لا يجوز لهم ذلك‌ پس استنباط شيخ صدوق ره نيز اين بوده که موسي ع داشته قياس مي کرده.

3- شما نوشته ايد:مگر بدون فکر کردن، فهم عقلي معني ندارد. تازه با فکر کردن هم فهم عقلي معلوم نيست حاصل شود. اگر عقل به اين ارزاني بود که همه عاقل بودند!!! حال آنکه در هر عصري نسبت عاقلان به عاقل نمايان، مثل نسبت آب دهان است به رودخانه... خوب پس چرا اينهمه بين مراجع و علما از گذشته تا حال سر تمامي مسائل چه اعتقادي چه فقهي اختلاف است؟قابل توجه شما حضرت آيت الله جوادي حفظه الله در کتاب ولايت فقيه ولايت فقاهت و عدالت مي فرمايند:در دين، غير از ضروريات اوليه و برخى از نظريات كه با فاصله اندك، به ضروريات منتهى مى شوند، بسيارى از مسائل نظرى مورد اختلاف است. حتى در مبطلات و مصححات نماز، شرايط و موانع نماز، شرايط و موانع صحت صوم كه امر روشنى در اسلام است، باز مى بينيم كه در ميان صاحب نظران اختلاف وجود دارد و چنين اختلافى بسيار طبيعى است البته اين قطعي است که در هر زمينه اي اختلاف باشد يا همگي اقوال غلط است يا حداکثر يکي از اقوال درست است اما اين باعث نمي شود که صاحبان اقوال را بي خرد و بي عقل بناميم. اين اختلاف در بين افرادي وجود دارد که هر کدام براي خود فحلي هستند و از بزرگان و ارکان دين و مذهب هستند و آدم به خصوص در مسائل اعتقادي که در آن عقل نقش بسيار بيشتري را نسبت به مسائل فقهي-که در آن تعبد و روايات حرف اول را مي زند- ايفا مي کند وقتي به اقوال هر يک از علما در هر مسأله ي اعتقادي و کلامي که نگاه مي کنيد و ادله را که بررسي مي کند مي بيند ادله ي هر دو طرف يا هر چند طرف قابل قبول و عقلاني است. البته باز هم مي گويم اين صحيح است که قطعا يا همه ي اقوال غلط است يا فقط يکي درست است اما نمي توان همه را به بي عقلي متهم کرد.

 

پاسخ:

1. خلط فرموده اید بین حیطه ی اخلاق و حقوق. عقل ادراک می کند که حفظ تعادل در جامعه باید از تعدّی افراد به حقوق یکدیگر جلوگیری شود. لذا هر کسی به حقّ دیگری تجاوز نمود، باید مجازات شود، تا افراد جامعه بدانند که تجاوز به حقّ دیگران، تاوانی مشابه دارد. بلی اگر پای جامعه و حفظ تعادل اجتماعی در بین نبود، تربیت متجاوز بهتر از مجازات او بود. امّا در این صورت خبیثی هوس می کرد که به حقوق دیگران تجاوز کند. چون می دانست که جامعه او را مجازات نخواهد کرد. مؤثّرترین بازدارنده برای افرادی که هوس آدم کشی به سرشان می زند، این است که بدانند، اگر کسی را کشتند، خودشان هم کشته می شوند. لذا خداوند متعال به صورت تعبّدب نفرمود که قصاص کنید، بلکه برهان عقلی آن را هم بیان داشته فرمود: « وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ يا أُولِي الْأَلْبابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُون » (البقرة:179)

یعنی قصاص خوب است، چون موجب حیات اجتماعی می شود. و این را اولوا الالباب (صاحبان خرد) می دانند؛ لذا خداوند ایشان را خطاب قرار داد نه عموم مردم (الناس) را.

دیه نیز در همین راستا قابل ارزیابی است. اوّلاً خداوند نفرمود حتماً قاتل را ببخشید، تا افراد مستعدّ برای قتل، اطمینان به بخشیده شدن نداشته باشند. ثانیاً اگر صاحبان دم فهمیدند که این قاتل قابل اصلاح می باشد، در این صورت با یک درجه تخفیف از او دیه می گیرند. چون اگر قاتل را بی تاوان رها کنند، باز تبعاتی برای جامعه دارد؛ و چه بسا چنین شخصی دوباره هوس قتل به سرش بزند.

از اینها گذشته، چه کسی می خواهد قاتل را تربیت کند؟ خود همین تربیت کنندگان، هر آن ممکن است دچار قتل عمد شوند، پس چگونه می توانند مدّعی تربیت شخصی دیگر باشند. به حکم عقل، باید قاتل را قصاص کرد تا همه و از جمله همین مدّعیان تربیت دیگران نیز حساب دستشان بیاید که متجاوز به حقوق دیگران را قصاص می کنند. به حکم عقل، تنها خدا و انسان معصوم حقّ تربیت دارند. لذا غیر اینها جز بیان احکام تربیتی خدا و معصوم به دیگران، هر کار دیگری بکنند، تخریب انسان است نه تربیت؛ اگر چه خودشان و دیگران، آنها را مربّی بدانند. بدبختی بشر نیز از همین مدّعیان تربیت بشر است. اگر اینها دست از تربیت بردارند یا به جای تربیت، ابلاغ تربیت الهی بکنند، و بگذارند تنها احکام تربیتی خدا و انبیاء و ائمه(ع) به گوش جان انسانها رسد، آنگاه بشریّت به اوج سعادت خویش می رسد. حکم قصاص و دیه و امثال آن نیز خودشان از احکام تربیتی خدا می باشند.

کسانی که استدلال مطرح در سوال حضرت عالی را می آورند، روشنفکر نیستند؛ بلکه افرادی سطحی اند که توجّه به روانشناسی و جامعه شناسی جرم ندارد. اینها خیال کرده اند که قاتل صرفاً شخص است؛ و با تربیت او کار درست می شود. اینها توجّه نکرده اند که اسلام با قصاص قاتل، صرفاً شخص قاتل را حذف نمی کند، بلکه با پدیده ی قتل عمد مبارزه می کند؛ پدیده ای که قائم به شخص خاصّی نیست؛ بلکه از توانهای بالقوّه ی تمام افراد غیر معصوم می باشد. لذا حکم قصاص برای حفظ حیات اجتماعی و جلوگیری از به فعلیّت در آمدن توان قتل در افراد مستعدّ برای این امر است. اگر همین الآن قانون تصویب شود که قاتل را فقط تربیت می کنند و بس، در همین زمان صورت هزاران نفر وجود دارند که اقدام به قتل می کنند.

امّا در باب قطع عضو ، حکم باز قصاص است، تا افراد مستعدّ هوس این کار را نکنند. حال اگر صاحب حقّ، شخص را مستحقّ تخفیف دید، مجاز است که با یک درجه تخفیف از او دیه بگیرد. این دیه نیز برای آن است که اوّلاً شخص مجرم بی تنبیه نماند؛ ثانیاً شخص آسیب دیده دچار مشکلات اقتصادی نشود.

کدام استدلال را قبول کنیم؟

استدلال عقلی ملاک دارد. لذا هر استدلالی عقلی نیست. علم منطق نیز برای همین درست شده که بین استدلال عقلی و مغالطی تشخیص دهیم. اگر راهی برای تشخیص استدلال درست از نادرست وجود ندارد، پس بین استدلال منکران وجود خدا و اثبات کنندگان وجود خدا نیز نباید بتوانیم قضاوت کنیم. آیا به صرف اینکه همیشه در طول تاریخ عدّه ای بر عدم وجود خدا استدلال کرده اند، می توان گفت که وجود خدا با برهان عقلی قابل اثبات نیست؟

فرموده اید: « اصلا يک مسأله ي بالاتر الان يکي از مسائل جدي نظري تعريف خود عقل است که عقل چيست و ما چه کار بکنيم يک کار عقلاني کرده ايم؟ قابل توجه شما در غرب تقريبا از نيم قرن پيش به اين طرف اين مسأله تعريف عقل يا تعريف کار عقلاني به يکي از مسائل جدي نظري و انديشه اي تبديل شده است. ممکن است شما بگوئيد ما تعريف عقل را از دين مي گيريم. خوب من يک پله بالاتر مي آيم شما به چه دليل دين را پذيرفته ايد؟ شما خواهيد گفت ما با عقل خود به اين رسيده ايم که بايد ديني داشته باشيم. آنگاه من خواهم پرسيد طبق کدام تعريف از عقل و با استفاده از کدام عقل به اين نتيجه رسيده ايد که بايد ديني داشته باشيم؟ همه اين مسائل مناقشه در اين قسمت از پاسخ شما بود. »

اینها با چه ابزاری در تعریف عقل مناقشه کرده اند؟ با عقل یا با قوّه ای دیگر؟ عقل، خودش خودش را به علم حضوری ادراک می کند. تعریفی هم برای عقل وجود ندارد. همه چیز را عقل تعریف می کند، حال اگر عقل خودش خودش را تعریف حصولی نماید، دور لازم می آید. لذا تمام تعاریف عقل، شرح واژه اند نه تعریف مفهومی. عقل خودش را به علم حضوری ادراک می کند و معنی ندارد که تعریفی از خود ارائه دهد. چون تعریف از چیزی است که ما توان درک حضوری او را نداریم. حجّیّت ذاتی عقل نیز امری است بدیهی؛ چون از انکار حجّیّت ذاتی عقل، سفسطه لازم می آید.

امّا در مورد زن و مرد. عقل ابداً زن و مرد را برابر نمی داند. از منظر عقل، زن و مرد دو موجود کاملاً جدا از هم هستند و ربطی به هم ندارند. امّا انسان، نه زن است و نه مرد. کسی هم نمی تواند انسان را بکشد. هدف از خلقت انسان، رسیدن به مقام عبودیّت می باشد؛ امّا هدف از خلقت مرد، مشارکت در حفظ نسل انسان، و حفظ امنیّت و معاش زن و فرزندان می باشد. هدف از خلقت زن نیز مشارکت در حفظ نسا انسان، و تأمین لذائذ مرد است تا او تحریک به کاری شود که نتیجه اش بقاء نسل باشد. لذا هدف اساسی از خلقت دو جنس، بقاء نسل است. در ای میان، مرد نقش فاعلی و دهندگی دارد و زن نقش قابلی و گیرندگی. حال چگونه حکم می کنید که این دو برابرند؟ آیا فاعل و قابل برابرند. افراد به اصطلاح روشن فکر بر اساس توهّمات خودشان خلط نموده اند بین حکم انسان و حکم زن و مرد. اگر زن و مرد انسانند؛ پس گاو نر و ماده نیز انسانند. چون این دو نیز صد در صد زن و مرد می باشند. عاقلان دانند که انسان بودن و گاو بودن چیزی است و زن و مرد بودن چیز دیگری است. زن و مرد بودن در اصطلاح منطق، عرض عامّ می باشند، که اگر عارض بر گاو شوند حاصل آن نمودار گشتن گاو نر و ماده می شود؛ و اگر بر انسان عارض شوند، حاصلش نمودار شدن انسان نر و ماده است. وقتی می گوییم عقل، منظورمان عقلی است که بتواند این حیثیّات منطقی و فلسفی را تشخیص دهد؛ نه عقل هر ننه قمری که در حقیقت وهم و خیال است نه عقل. این عقل نیز تشکیکی است؛ یعنی هر کسی مراتبی از آن را دارد؛ و اکمل آن عقل اهل بیت(ع) می باشد که کلّ دین را ادراک می کند. برترین مرتبه ی عقل، حضرت جبرئیل(ع) می باشد که عقل منفصل انبیاء و ائمه(ع) است.

2. در نامه ی قبلی گذشت که:

الف. روایت ـ اگر چه صحیح السند باشد ـ لزوماً کلام امام نیست. حدیث، صدورش از معصوم، ظنّی است مگر اینکه متواتر باشد. لذا به صرف مخالفت حدیث صحیح السند با عقل، نمی توان اسلام را خلاف عقل دانست. در چنین موردی حدیث کنار گذاشته می شود. چرا که برهان عقلی حجّت ذاتی است. البته توجّه شود که تشخیص اکثریّت یا تشخیص شخصی ما به معنی حکم عقل نیست. عقل در چنین مواردی یعنی برهان عقلی منطبق بر قواعد قطعی منطقی. مثلاً در مثالی که ذکر نموده اید آیا برهانی وجود دارد که دیه باید چگونه باشد؟

ب. روایت ـ اگر چه صحیح السند باشد ـ وقتی حجّت ظنّی است که اوّلاً خلاف عقل برهانی نباشدّ؛ ثانیاً مخالف صریح قرآن نباشد؛ ثالثاً روایت متعارض حاکم نداشته باشد. لذا دقّت فرمایید که گفتند: « ما حکم به الشرع حکم به العقل » و نفرمودند: « ما حکم به الحدیث حکم به العقل». شرع یعنی آنچه که طبق ضوابط مبتنی بر برهان اجتهاد، به اثبات رسیده است. لذا وقتی که مبانی اجتهاد فقهی بر برهان عقلی است؛ محصول آن نیز مورد تأیید عقل خواهد بود. البته به شرطی که شخص مجتهد در به کاربردن ضوابط خطا نکرده باشد.

ج. قیاس اصولی همان تمثیل منطقی است؛ که ابداً ایجاد علم نمی کند. لذا قیاس منطقی را با قیاس اصولی خلط نکنیم. تازه قیاس منطقی نیز اقسامی دارد که تنها یک مورد آن، یعنی قیاس برهانی ، مفید یقین می باشد؛ تازه آن هم برهان لمّی نه برهان انّی. چرا که برهان انّی ابداً ایجاد یقین نمی کند؛ و از نظر حکما برهان محسوب نمی شود.

عالمان متعارف منزّه از آنند که مرتکب قیاس اصولی (تمثیل منطقی) شوند، کجا رسد که پیغمبر اولوالعزمی آن را مرتکب شود. با نظر به خود جریان نیز قیاس اصولی در آن دیده نمی شود. حضرت موسی(ع) در تمام موارد همان کاری را کرده که بر هر مؤمنی واجب است چنان کند. لذا اگر حضرت موسی(ع) به خضر(ع) اعتراض نمی کرد، یقیناً از نبوّت خلع می شد. چرا که امر به معروف و نهی از منکر واجب شرعی است. اگر اصرار کند به اینکه موسی(ع) قیاس اصولی مرتکب شده است، در حقیقت نه تنها اصرار دارد بر عدم عصمت انبیای اولوالعزم، بلکه فتوا داده است به سفاهت او. چون غیر سفیه مرتکب قیاس اصولی نمی شود. اوّلین سفیهی که مرتکب این قسم از قیاس شد، ابلیس بود. لذا عقلای جنّ، او را سفیه می گویند: « وَ أَنَّهُ كانَ يَقُولُ سَفيهُنا عَلَى اللَّهِ شَطَطاً ـــ و اينكه سفيه ما(ابليس) درباره ی خداوند سخنان ناروا مى‏گفت » (الجن:4)

طبق براهین عقلی، انبیاء معصومند؛ هم در حیطه ی فکر و نظر و هم در حیطه ی فعل و عمل. لذا اگر روایت مورد بحث حقیقتاً چنان معنایی دارد که شما بزرگوار اخذ نموده اید ـ که بنده چنان معنایی از روایت اخذ نمی کنم ـ پس روایت مذکور یقیناً جعلی است؛ حتّی اگر سند صحیح داشته باشد. چون این معنا خلاف برهان عقلی می باشد؛ و روایتی که خلاف برهان عقلی باشد ـ حتّی اگر صحیح السند باشد ـ کنار گذاشته می شود. پس یا روایت را کنار بگذارید یا در برداشت خودتان از روایست تجدید نظر کنید. قرآن کریم نیز عصمت انبیاء را اثبات می کند؛ لذا چنان روایتی ـ با آن معنا که شما اخذ می کنید ـ مخالف قرآن نیست هست. پس خلط نکنیم بین حکم مطرح در یک روایت با حکم شرع.

د. امّا چرا بنده برداشت شما را از روایت مورد بحث قبول ندارم؟

حضرت موسی(ع) وقتی گفت: می توانم تحمّل کنم؛ حضرت خضر(ع) چنین برداشت نمود که او قیاس می کند؛ یعنی می گوید: « من اسراری را حمل می کنم ؛ پس این اسرار را هم می توانم حمل نمایم.» لذا فرمود: « در علم خدا راهی برای قیاس نیست». حضرت موسی(ع) فرمود: « اگر خدا بخواهد تحمّل می کنم». با این حرف در حقیقت فهماند که اگر من می گویم می توانم ، از روی قیاس نیست بلکه با اعتماد به فضل الهی است. اینجا بود که حضرت خضر(ع) قانع شد. ملاحظه می کنید که با این بیان ابداً آن حضرت در فهم حکم خدا قیاس نکرده است؛ بلکه قیاس او در امری دیگر و با لحاظ قید مشیّت بوده؛ لذا قیاسی منطقی و صد در صد درست بوده است. در این روایت قیاس اصولی ( قیاس باطل) برای حضرت موسی(ع) تثبیت نشده، بلکه مطرح و ردّ شده است. اخلاق حضرت موسی(ع) در موارد متعدّد نیز نشان می دهد که او در امید بستن به خدا بسیار دلیر بوده و با اعتماد به خدا خود را در امور دشوار می انداخته است؛ که خود کمالی است. چون لازمه ی این حالت، نظر به قدرت خدا به جای نظر به ضعف خویش می باشد.

خلاصه کلام اینکه اگر شما بزرگوار چنین پنداشته اید که نفی قیاس مساوی است با نفی عقل، سخت در اشتباهید. عقل قیاس می کند، امّا هر قیاسی کار عقل نیست. قیاس، گاه کار خیال و وهم است و گاه کار عقل؛ که قیاس عقلی را برهان گویند؛ و منظور از آن برهان لمّی و برهان از راه ملازمات عامّه است. امّا برهان انّی کار وهم است نه کار عقل.

امّا اینکه امام(ع) در انتهای حدیث، قیاس در احکام را مردود دانسته ابداً اثبات نمی کند که موسی(ع) حقیقتاً قیاس کرده اند. حضرتش قصّه ی خضر و موسی را بیان می کند و می فهماند که موسی اهل قیاس نبود، و آنگاه به مناسبت اینکه سخن از قیاس رفته، بطلان قیاس در احکام را هم بیان می کند. و گفته شد که مراد از قیاس در احکام، قیاس فلسفی نیست بلکه قیاسی اصولی است که همان تمثیل منطقی می باشد.

امّا برداشت شیخ صدوق (رحمه الله) برای کسی حجّیّت ندارد؛ بخصوص در این مورد که او مشکل کلامی نیز دارد. مستحضرید که آن بزرگوار، قائل به سهو النبی بوده اند. کسی که برای رسول الله(ص) سهو و خطا را قائل باشد، برای حضرت موسی(ع) به نحو اولی قائل می شود. شکّ نیست که پذیرفتن سهو الصدوق، معقولتر است از پذیرفتن سهو النّبی.

 

3. اینکه همه یا اکثر فقها و متکلّمین، عاقل به آن معنا هستند که در نامه ی قبلی و فعلی گفتیم، برای شخص حقیر تردید جدّی وجود دارد. بلکه ـ با ابراز احترام به این بزرگواران و اظهار ارادت به خدمتشان ـ یقین دارم که اکثرهم لایعقلون. اگر بنا شود بین تعظیم عقل و تعظیم علما یکی را برگزینم، اوّلی اولی است؛ و نزد اهل منطق باکی از گفتن این سخن ندارد. همچنین گفتنی است که اساساً علم فقه جای عقل و استدلال عقلی نیست؛ کما اینکه در علم کلام (علم عقائد) جدلی متعارف نیز نقش وهم بسی پررنگتر از عقل برهانی است.

به شما بزرگوار نیز از جانب اهل بیت(ع) عرض می کنم که: اسلام اجازه ی شخصیّت زدگی نداده و عقل هم این طریقه را نمی پذیرد. شیعه هیچ ترسی ندارد که بگوید: « بعد از رحلت رسول الله(ص) اکثر اصحاب آن حضرت سفاهت نمودند». امّا برادران سنّی ما همه ی آنها را عاقل و مجتهد و عادل می دانند. به تعبیر مولایم امیرمومنان(ع) « ... إِنَّ دِينَ اللَّهِ لَا يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآيَةِ الْحَقِّ وَ اعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَه ـــ همانا دین خدا با شخصیّتها شناخته نمی شود؛ بلکه با نشانه های حقّ شناخته می شود. پس حقّ را بشناس، آنگاه اهل حقّ را هم خواهی شناخت». هندوانه زیر بغل دیگران گذاشتن و القاب خیرات نمودن و این و آن را « خاتم الفقها » و « قدوة العرفا » و « آیة الله العظمی» و ... گفتن عادت ثانوی ماها شده؛ لذا زیاد این القاب را باور نکنیم. عظمت و بزرگی علمای دین به جای خود، امّا ذهن خودمان را نباید با بت سازی آلوده کنیم. باید حدّ و حدود اشخاص را نگه داشت. امام معصوم جای خود دارد، عالم ربّانی جای خود دارد، حکیم جای خود دارد، متکلّم جای خود دارد، فقیه هم جای خود. فقیه فقیه است نه امام معصوم. یادمان نرفته که بسیاری از همین به قول شما فحول، در فتنه ی سال گذشته چه لغزشهای بهت آوری داشتند؛ و متأسفانه برخی از آنها هنوز هم بر اشتباه خود مصرّ می باشند. و شگفتتر آنکه بسیاری از عوام مردم دچار این لغزشها نشدند. از تاریخ عبرت بگیریم ؛ از جمل و سقیفه و نهروان و... عبرت بگیریم و روی طناب اسمها و عنوانها هیزم نگذاریم و با طناب القاب و عناوین دهن پر کن دیگران در چاه نرویم. تقلید غیر متخصّص از متخصّص در حیطه ی تخصّصش آری امّا دلباخته و شیفته ی متخصّص شدن هرگز.

عقل متاعی است کمیاب که جز اندکی از مردمان، باقی از بالفعل آن محروم می باشند؛ اگر چه بالقوّه عاقلند. عالم و فقیه و متکلّم و فیلسوف و اهل سلوک زیادند، امّا عاقل را اگر یافتید دست از دامنش مکشید که حبیب الله را یافته اید. علّامه طباطبایی (رحمه الله) بعد از آن همه تفقّه و تفکّر و تفلسف و سیر و سلوک علمی و نظری، در اواخر عمرشان فرموده بودند که من چند بار موفّق به تعقّل شدم؛ از همینجا معلوم می شود حساب ماها. تعقّل به معنی حقیقی کلمه، یعنی اتّصال به عالم عقول، که اقلّ مراتب آن، اتّصال به عقل فعّال می باشد. اگر کتاب اوّل اصول کافی ( کتاب العقل و الجهل) را مطالعه فرمایید، به این راحتی هر عالمی را عاقل خطاب نمی کنید. جهل در قابل عقل است، لذا چه بسیار علّامه ها که جاهلند. شیطان علّامه است ولی سفیه و جاهل هم هست. یکی از مراجع موجود می فرمودند: در زمان طلبگی ما شخصی دیوانه بود که قبلاً طلبه بوده است. وی چنان در فقه و اصول تبحّر داشت که ما مشکلات درسی خود را از او سوال می کردیم. این مرجع فرمودند: آن دیوانه نماز نمی خواند؛ ما به او گفتیم چرا نماز نمی خوانی؟ گفت: بر دیوانه ها تکلیف نیست. آری می شود که کسی دیوانه باشد و اجتهاد در برخی علوم هم داشته باشد. اینکه فقها در کنار اعلمیّت و سایر شرائط مرجع تقلید، عاقل بودن ـ به معنی متعارفش ـ را هم قید نموده اند، برای همین است؛ چون بسا کسی دیوانه ولی مجتهد هم باشد. شخص فاقد علم را دیوانه نمی گویند، بلکه فاقدالعقل را دیوانه می گویند. ابلیس با آن همه علمش دیوانه است. بلعم باعور با آن همه دانشش دیوانه بود. سامری ـ که اهل مکاشفه بود ـ دیوانه بود.