(31/100118780)

پرسش:اينكه در فلسفه مي گويند فلسفه عقلي محض است و هيچ استفاده از آيه و حديث در آن نمي شود. اين يعني چه؟! يعني مثلا يك عده نشسته اند بدون هيچ پيش زمينه اي و خالي الذهن مطلق نشسته اند فكر كرده اند تعقل كرده اند و مثلا به وحدت وجود و اصالت وجود و تشكيك وجود رسيده اند؟! يا مثلا نشسته اند فكر كرده اند و مثلا به قاعده «الواحد» رسيده اند؟! يا مثلا فكر كرده اند و به «عقول عشره» رسيده اند؟! و ساير مباحث پيچيده فلسفي. يا نه مثلا اين مباحث در آيات و روايات نيز بوده است و فلاسفه نشسته اند اينها را نظام مند كرده اند؟! چون به نظر مي رسد مثلا بشر يك ميليون سال هم فكر بكند نتواند به برخي مطالب برسد. مثلا آيا خالي الذهن مي شود به بحث «عقول عشره» رسيد؟! يا مثلا خالي الذهن مي شود به بحث اصالت وجود و تشكيك وجود رسيد؟! سوال بعد آنكه مثلا اگر ملاصدرا كه شايد بتوان از او به عنوان بزرگترين فيلسوف اسلامي ياد كرد را از بدو تولد در جنگل آمازون كه هيچ فردي در آن زندگي نمي كند رها مي كردند اين فرد كه بزرگ مي شد مثلا بازهم به وجود خدا، ضرورت نبوت، معاد، عصمت انبياء ع، و ساير مباحث مي رسيد يا خير؟! و اگر به اين مباحث مي رسيد آيا او كه در جنگل آمازون است از خود سوال نمي كرد پس اين پيامبري كه من ضرورتش را اثبات كرده ام كجاست؟! يا نه چون او از اول در جائي بوده كه همه مي گفتند خدا وجود دارد، انبياء ع معصومند، قيامت وجود دارد، اسلام حق است و ... با اين تفكر او رشد كرده و از اول درستي اين مطالب در پس زمينه ذهنش نقش گرفته و با اين ديد مثلا رفته سراغ فلسفه و سعي كرده مطالبي را كه از اول به او گفته اند مستدل كنند. در حالي كه مثلا اگر همين ملاصدرا از اول در يك جامعه الحادي متولد شده بود آنوقت مثلا كتاب مي نوشت و استدلال مي آورد كه خدا وجود ندارد يا مثلا كتاب مي نوشت و استدلال مي آورد كه معادي وجود ندارد؟! كلا اين بحث اجتماع چقدر در مباحث علمي موثر است؟! در مجموع از شما يك پاسخ كامل و جامع مي خواهم.

پاسخ:

1ـ منظور از اینکه فلسفه علم عقلی است و از آیه و حدیث استفاده نمی کند، این نیست که آیات و احادیث در پیدایش اصول و مبانی و مسائل فلسفه تأثیر نداشته اند. نه تنها دین در پیدایش اصول و مبانی و مسائل فلسفه ی اسلامی تأثیر داشته بلکه اساساً فراتر از تأثیر، بنیانگذار آن بوده است. همچنین منظور از اینکه فلسفه علم عقلی است و از آیه و حدیث استفاده نمی کند، این نیست که در کتب فلسفی از آیات و احادیث استفاده نمی شود. اگر شما به کتب فلسفی حکیم ملاصدرا و پیروان مکتب فلسفی او مراجعه فرمایید می بینید که انباشته از آیات و روایات می باشند. برای مثال، در کتاب شواهد الربوبیه، تإلیف حکیم ملاصدرا، بیش از 300 آیه مورد استناد قرار گرفته است. کل حجم این کتاب، 440 صفحه است.

پس منظور از اینکه فلسفه علم عقلی است و از آیه و حدیث استفاده نمی کند، چیست؟

مقصود این است که حکما در اثبات یک مدعا ـ فارغ از اینکه از کجا نشأت گرفته است ـ هیچگاه به آیه و روایت استناد نمی کنند؛ بلکه از برهان عقلی استفاده نمی نمایند. لذا اگر حکیمی مدعای برآمده از یک آیه و روایت را خواست اثبات کند، به خود آیه و روایت استناد نمی کند، بلکه از برهان عقلی استفاده می نماید. البته بسیار دیده می شود که حکما بعد از اثبات عقلی یک مدعا، به آیات و روایاتی هم استناد می کنند؛ اما این استنادات، برای اثبات نقلی نیست؛ بلکه بیشتر برای آن است که تطابق وحی و عقل را نشان دهند.

خود حکما، شدیداً بر منشاء دینی داشتن حکمت تأکید داشته آن را افتخار حکمت می دانند؛ و مذمّت نموده اند فلسفه ای را که در مقابل دین قرار گیرد. بلکه برخی حکما و حتّی برخی فقها و محدّثین ادّعا نموده اند حکمای آغازین، یا خودشان پیامبر و وصیّ پیغمبر بوده اند، یا شاگر پیامبر یا وصیّ پیغمبر بوده اند. مثلاً ایران که زایشگاه فلسفه مبتنی بر اصالت وجود و تشکیک وجود بوده است، یکی از پایگاههای انبیاء نیز بوده است؛ تا آنجا که امروز حدود یازده قبر پیغمبر در کشور عزیزمان مورد زیارت خاصّ و عامّ است؛ و صد البته تعداد انبیای موجود در ایران، بیش از اینها بوده است. لذا به احتمال قریب به یقین، حکمای ایرانی که مشهور بوده اند به پهلویّون و امروزه با عنوان فهلویّون شناخته می شوند، حکمتشان را از انبیاء گرفته اند. انبیای مدفون در ایران زمین عبارتند از:

ـ دانیال نبی در شوش ـ حَیَقوق در تویسرکان ـ اشموئيل نبی در ساوه ـ «سلام» و «سلوم» و «سهولی» و «القیا» در قزوین ـ یوشع پیامبر در اصفهان ـ حَجَی در همدان ـ قیدار نبی در زنجان ـ حزقيل در دزفول.

مصر نیز از زایشگاههای حکمت بوده؛ که در آنجا ردّ پای حضرت یوسف(ع) را می بینیم. در هند، بودا را داریم که، در اصل شخصیّتی الهی بوده، لکن در گذر زمان هم شخصیّت خودش هم تعالیمش تحریف شده اند. در برخی متون اسلامی از کسی به نام بوذاسف یاد شده که برخی آن را همان بودا دانسته اند

امّا معروفترین زایشگاه حکمت، یونان بوده، که ارسطوی حکمت گستر و افلاطون الهی و سقراط حکیم و فیثاغورث و تالس و ... را در خود داشته است.

در روایتی از رسول خدا (ص) از فیلسوف شهیر یونان جناب ارسطو با عنوان پیامبر یاد شده در حالی که نه از خود او چنین ادّعایی نقل شده نه کسی به نبوّت وی قائل شده است. علّامه حسن زاده آملی در تعلیقات شرح المنظومة ، ج‏4 ،ص364 ، نقل نموده از کتاب محبوب القلوب دیلمی ، ص14 که :«یروى فی بعض الرافدات أن عمرو بن العاص قدم من الإسكندریة على رسول (ص) فسأله عمّا رأى فی الإسكندریة، فقال: یا رسول الله رأیت أقواما یتطیلسون و یجتمعون حلقا و یذكرون رجلا یقال له أرسطاطالیس- لعنه اللّه تعالى-، فقال علیه السلام: مه یا عمرو إن أرسطاطالیس كان نبیا فجهله قومه ـــــــ روایت كرده‏اند در برخی کتب كه چون عمرو بن العاص از سفر اسكندریه پیش حضرت رسول(ص) آمد ، حضرت از او پرسیدند كه در اسكندریه چه دیدى ؟ عمرو گفت: یا رسول اللّه قومى را دیدم كه طیلسان (شِنِل) بر دوش می اندازند و حلقه حلقه جمع مى‏شوند ، و از مردى نام مى‏بردند كه نامش ارسطاطالیس است ؛ خداى لعنتش كناد! پس آن حضرت فرمودند: ساکت شو اى عمرو ! همانا ارسطاطالیس پیامبر بود امّا قومش او را نشناختند»

علّامه حسن زاده آملی همچنین در همان آدرس فرموده اند: « نقل السید الطاهر ذو المناقب و المفاخر رضی الدین على بن طاوس فی فرج المهموم قولا بأن أبرخس و بطلیموس كانا من الأنبیاء، و أن أكثر الحكماء كانوا كذلك، و إنما التبس على الناس أمرهم لأجل أسمائهم الیونانیة. ــــــ نقل نموده سیّد پاک و صاحب مناقب و مفاخر جناب علی بن طاوس در کتاب فرج المهموم قولی مبنی بر این که ابرخس و بطلمیوس هر دو از انبیاء بوده اند و اکثر حکما همین گونه بوده اند ؛ امّا امر آنها بر مردم مشتبه گشت فقط به خاطر اسمهای یونانی آنها.» و سید ابن طاوس از کبار علمای شیعه و صاحب نفس قدسیّه بود ؛ که سخنش حقیقتاً جای تأمّل دارد.

باز در همان منبع فرموده اند: « و قال صائن الدین علی بن تركة فی مقدمة تمهید القواعد: «إن المختار عند الصدر الأوّل من الحكماء الذین هم من جملة الأصفیاء (الأنبیاء- خ ل) أو الأولیاء على ما أخبر عنه المؤرّخون كاغاثاذیمون المدعو بلسان الشرع بلقمان، و هرمس الهرامسة المدعوّ بإدریس، و فیثاغورث المدعوّ بشیث، و أفلاطن الإلهى ... ـــــــ صائن الدین علی بن تركة در مقدمه ی تمهید القواعد گفته است: « همانا قول مختار در نزد حکمای صدر اوّل ، که آنها از جمله ی اصفیاء یا انبیاء یا اولیاء بوده اند بنا بر آنچه که مورّخان از آنها خبر داده اند ، مانند اغاثاذیمون که در زبان شرع او را لقمان گویند و هرمس که در زبان شرع او را ادریس نامند و فیثاغورس که در زبان شرع او را شیث گویند و افلاطون الهی ... »

همچنین گفته شده که جناب ذوالقرنین ـ که فردی دین گستر و حکمت گستر بوده ـ همان کورش هخامنشی بوده ؛ که نامش در قرآن کریم به بزرگی برده شده و گستراننده حکم خدا در زمین بوده است. تاریخ نویسان غرب نیز آن هنگام که از حمله ی کورش به غرب یاد نموده اند به عدل و داد او اعتراف نموده اند. کتیبه هایی هم که از زمان او باز مانده مملوّ از تعابیر قدسی است. سلمان فارسی نیز از اکابر حکمت بوده تا آنجا که امیرمؤمنان(ع) او را لقمان امّت اسلام نامیده اند. در شرح حال سلمان فارسی نیز سخنانی از زبان خودش و معصومین (ع) وارد شده که نشان می دهد وی در زمان فترت و جاهلیّت از هادیان الهی و مؤیّد به تأییدات غیبی بوده است. لذا وی آنگاه که رسول خدا را ملاقات نمود ، بی هیچ معرّفی حضرتش را شناخت و بی هیچ معجزه ای به آن حضرت ایمان آورد. شیخ صدوق(ره) سلمان فارسی را از اوصیای معصوم حضرت عیسی(ع) می داند؛ و معتقد است که اسم پیغمبری او بردة یا اَبَی بوده است. اسم فارسی او روزبه بود؛ و اسم سلمان را رسول خدا(ص) بر وی نهاد. بنا به قولی او حدود 400 عمر نموده و بنا به قولی دیگر، بیش از 300 سال عمر کرده است. کمترین عمری که برایش گفته اند، 250 سال است. لذا او یقیناً بسیاری از اوصیای عیسی(ع) را دیده است. بلکه طبق برخی روایات، او نزد سه وصیّ عیسی(ع) شاگردی نموده است.

امیر مومنان در خطبه ی نهج البلاغة 222فرموده اند: «... وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلَاؤُهُ فِی الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةوَ فِی أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِی فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِی ذَاتِ عُقُولِهِمْ فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ یقَظَة ... ــــــ خداوند كه نعمت‏هاى او گرانقدر است، در دوران‏هاى مختلف روزگار، و در دوران جدایى از رسالت «تا آمدن پیامبرى پس از پیامبرى دیگر» بندگانى داشته كه با آنان در گوش جانشان زمزمه مى‏كرد، و در درون عقلشان با آنان سخن مى‏گفت. آنان چراغ هدایت را با نور بیدارى در گوش‏ها و دیده‏ها و دل‏ها بر مى‏افروختند، روزهاى خدایى را به یاد مى‏آورند و مردم را از جلال و بزرگى خدا مى‏ترساندند. آنان نشانه‏هاى روشن خدا در بیابان‏هایند، آن را كه راه میانه در پیش گرفت مى‏ستودند، و به رستگارى بشارت مى‏دادند، و روش آن را كه به جانب چپ یا راست كشانده مى‏شد، زشت مى‏شمردند، و از نابودى هشدار مى‏دادند، همچنان چراغ تاریكى‏ها، و راهنماى پرتگاه‏ها بودند. »

خلاصه آنکه:

ریشه حکمت در تعالیم انبیاست؛ و در این باره حکما به حضرت ادریس(ع) ارادتی ویژه دارند؛ و آن حضرت را نخستین مدرّس حکمت می شناسند. در احادیث نیز از آن حضرت با همین عنوان یاد شده است. گویند واژه ی «درس» و «تدریس» از نام آن بزرگوار اقتباس شده است. چرا که حضرتش بنیانگذار خطّ و نوشتار بوده است. بنیانگذار علم نجوم را هم آن جناب می دانند.

خود جناب ملاصدرا نیز در چندین کتابش تصریح نموده که ابتدا اصالت الماهوی بوده است؛ آنگاه که به تبعید می شود و در روستای کهک ـ که امروز از شهرهای استان قم است ـ ساکن می شود، حدود پانزده سال مشغول ریاضات شرعیّه می شود و هفت بار با پای پیاده به حجّ می رود؛ و در اثر این ریاضات شرعیّه دروازه های ملکوت به رویش گشوده می گردد؛ و حکمت متعالیه را تأسیس می نماید. شیخ اشراق نیز مشابه همین تعابیر را در مورد حکمة الاشراق دارد. گویند وی هرگاه در حلّ مسأله ای فرو می مانده، مخفیانه وارد قم می شده و به حضرت معصومه(س) متوسّل می گشت و مسائل برایش حلّ می گشت. در مورد ابن سینا نیز آمده که وی هر گاه در مسأله ای فرو می ماند، دو رکعت نماز می گزارد و مسأله اش حلّ می شد.

 

2ـ آیا اگر ملاصدرا در کشوری الحادی یا در منطقه ای دور از تمدّن بود، باز هم به وجود خدا و دین پی می برد؟

مشابه های ملاصدرا حقیقتاً در چنین فضاهایی بوده اند، و به حقیقت راه یافته اند. سقراط و افلاطون و ارسطو در سرزمین شرک بوده اند؛ و میان خدایان یونانی زندگی کرده اند؛ امّا باز هم به حقایق رسیده و موحّد گشته اند. خود ملاصدرا اصالت الماهوی بود؛ وقتی از تمدّن دور شد، تازه به حقایق جدیدی دست یافت.

واقع مطلب آن است که عقل، قادر است اصول دین را دریابد؛ امّا در فروعش فرو می ماند. لذا اگر عاقلی دور از دستبرد تعالیم غلط قرار  گیرد، به وجود خدا و ضرورت وجود دین پی می برد و در پی یافتن دین حقّ بر می آید. در غرب نیز بوده اند کسانی که خودشان به توحید رسیده اند. برخی تازه مسلمانهای غربی، ابتدا کاملاً بی دین شده اند و آنگاه مسلمان گشته اند. برخی از اینها گفته اند که آیین مسیحیّت و تثلیث را خلاف عقل یافته اند، لذا به کلّی دین را کنار نهاده اند؛ آنگاه با عقل دریافته اند که خدایی وجود دارد؛ و یافته اند که او باید دین حقّی روی زمین داشته باشد. لذا دنبال یافتن آن دین گشته و به اسلام رسیده اند.

در روایات آمده که در زمان حضرت ادریس(ع) مردم شدیداً در مورد خدا به شکّ افتادند؛ لذا عدّه ای از حقیقت جویان گرد هم آمده و دریافتند که باید خدایی باشد؛ و ادریس(ع) نیز از این دسته بود. آنگاه در صدد برآمدند که در برابر آن خدا سر بر زمین گذارند و از او بخواهند که هدایتشان کند. پس چنین نمودند و از آن میان بر ادریس(ع) وحی نازل شد؛ و به نبوّت برگزیده گشت. سایر انبیاء نیز اغلب در بطن و متن شرک بزرگ شده اند؛ امّا از همان کودکی یافته اند که شرک عقیده ی باطلی است. لذا قبل از نبوّتشان و برخلاف تمام تعالیم زمانشان منتقد شرک شده اند.