(40/100163786)

پرسش: يه جوون تحصيل كرده موفق،خيلي هم مذهبي وخدايي،با وجودعقل به مرجع تقليداعتقادنداره!شماچطوري جوابشوميدين؟؟فقط ازاون دليل هاي تكراري نباشه كه تو دل آدم نميشينه نباشه، فرق داشته باشه!

 

پاسخ:

1ـ آيا به تقليد اعتقاد دارد يا ندارد؟

از دو حال خارج نيست؛ يا تقليد را قبول دارد يا ندارد.

اگر اصل تقليد را قبول ندارد، در واقع بهره اي از عقل ندارد؛ اگر چه فرد باهوشي باشد؛ چون باهوش بودن دليل بر عاقل بودن نيست. حساب عقل از هوش و نبوغ، جداست. چنين كسي صرفاً يك احمق با هوش خواهد بود، كه دليلش را خواهيم گفت. البته نابغه هاي احمق، كم نيستند؛ نمونه اش برخي نابغه هاي غير شيعه كه با وجود اين همه دلائل بر حقّانيّت مذهب اهل البيت، باز هم دست از اعتقادات باطل خودشان نمي كشند. حالا يك نابغه ي احمق، خدا را قبول نمي كند، مثل برتراند راسل يا پروفسور هايزنبرگ يا پروفسور استيون هاوكينگ، يك نابغه ي احمق ديگر، نبوّت رسول خدا(ص) را قبول نمي كند، مثل تمام نابغه هاي مسيحي، يك نابغه ي احمق ديگر، حقّانيّت مذهب اهل البيت(ع) را قبول نمي كند، يك نابغه ي احمق ديگر نيز اصل عقلاني تقليد را نمي پذيرد؛ در حالي كه تقليد معقول، دقيقاً به حكم عقل است.

امّا اگر تقليد جاهل از عالم و تقليد غير متخصّص از متخصّص را قبول دارد، باز دو حالت دارد.

يا به برخي از مراجع تقليد اعتماد ندارد، كه چيز مهمّي نيست، يا به هيچ مرجع تقليدي اعتماد ندارد. در اين صورت، سه حالت دارد.

يا خودش مجتهد (متخصّص در فقه) است، كه در اين صورت نيازي به تقليد ندارد. يا نزديك به اجتهاد است، كه در اين صورت مي تواند عمل به احتياط كند و از شخص خاصّي تقليد نكند. يا هيچكدام از اين دو حالت را ندارد، كه در اين صورت، بي تعارف، هم عقلش معيوب است هم دچار وسواس شيطاني است، هم مرتكب گناه كبيره است؛ چون سوء ظنّ به افراد دارد، آن هم افرادي كه در سطوح بالاي تقوا هستند. بلي ممكن است برخي فقها، قابل اعتماد نباشند، امّا اينكه كسي بگويد حتّي يك فقيه قابل اعتماد هم نيست، يقيناً سوء ظنّ است؛ كه از گناهان كبيره مي باشد.

 

2ـ از سوال شما بزرگوار چنين بر مي آيد كه فرد مفروض، در واقع، اصل تقليد را منكر است. و دليلش هم اين است كه با وجود عقل، تقليد جايز نيست.

عرض مي شود: بي تعارف، كسي كه اصل تقليد را ردّ مي كند يك احمق به تمام معناست كه از عقل بهره اي ندارد. امّا اگر كسي تقليد را قبول دارد ولي در مقام عمل، تقليد نمي كند، از سه حال بيرون نيست، يا خودش مجتهد است كه تقليد بر او حرام مي باشد، يا نزديك به اجتهاد است و عمل به احتياط مي كند، يا در برابر خدا گردن كلفتي مي كند.

 

3ـ امّا چرا منكر اصل تقليد، احمق است؟

چون تقليد درست ـ نه هر تقليدي ـ به حكم عقل است؛ و كسي كه حكم عقل را نمي پذيرد، احمق است. دقّت شود! اگر كسي عقل ندارد، احمق نيست، بلكه مستضعف فكري است؛ احمق، كسي است كه عقل دارد ولي از آن بهره نمي برد. اين تعريف احمق است. بنده هم با اين لفظ قصدم اهانت و توهين نيست؛ بلكه حقيقت را بيان مي كنم.

به تشخيص عقل، تقليد بر دو گونه است: تقليد محقّقانه و عاقلانه و تقليد جاهلانه يا كوركورانه

الف: تقليد محقّقانه و عاقلانه: تقليد محقّقانه و عاقلانه تقليدي است كه به حكم عقل باشد و آن ، تقليد غير متخصّص است از متخصّص. عقل حكم مي كند كه احتمال اشتباه يك متخصّص فنّ ـ در موضوع تخصّصش ـ كمتر از احتمال خطاي يك فرد غير متخصّص مي باشد ؛ لذا عقل فتوا مي دهد كه انسان، در اموري كه متخصّص نيست از افراد متخصّص در آن امور بهره ببرد و البته اگر انسان بتواند از اعلم متخصّصين آن فنّ تقليد نمايد ، يقيناً احتمال خطا باز هم كمتر خواهد بود.

 

ب: تقليد جاهلانه يا كوركورانه: تقليد جاهلانه آن است كه شخص ، از كسي همرديف خود يا كمتر از خود در ميزان تخصّص ، تقليد نمايد و ملاك تقليد او ، برتري علمي و تخصّص نباشد.

 

شكّي نيست كه هر انساني تنها در امور خاصّي متخصّص است و كمتر پيدا مي شوند كساني كه در تمام رشته هاي مورد نيازشان متخصّص باشند ؛ لذا هر انساني در اموري كه متخصّص نيست چاره اي جز تقليد از متخصّصين آن امور ندارد. پس به حكم عقل، اصل تقليد نه تنها بد نيست بلكه امري ضروري و اجتناب ناپذير مي باشد. و تقريباً انساني نيست كه مقلّد نباشد.

اگر كسي ادّعا دارد كه تقليد، مطلقاً بد است، پس نبايد سخن بگويد، چون سخن گفتن را به تقليد از ديگران آموخته است.

چنين كسي نبايد به مدرسه برود، چون در دوره ي ابتدايي، شاگرد، كاري جز تقليد نمي كند؛ بلكه حتّي تا آخر دانشگاه هم تقليد مي كند. حتّي اكثر اساتيد دانشگاه نيز درسي را كه مي دهند، مقلّدانه است. مثلاً اساتيد فيزيك، اكثرشان در عمرشان حتّي يك بار هم شتاب دهنده ي ذرّات را نديده اند كجا رسد كه با آن كار كرده باشند و خودشان به وجود ذرّات بنيادي پي برده باشند؛ ديگران آزمايش نموده و نتايج آزمايشات را اعلام نموده اند و اغلب اساتيد هم به تقليد از آنها پذيرفته اند. اغلب پزشكان هم مطالب طبّي را تقليداً پذيرفته اند؛ درست مثل كسي كه رساله ي عمليّه را مي خواند و ياد مي گيرد. آموختن عين تقليد نمودن است. دقّت شود! آموختن، حسابش از كشف و استنباط جداست.

اگر دقّت كنيم، تقريباً صد در صد زندگي ما بر مدار تقليد مي چرخد، و سهم امور كشف و استنباط شده توسّط خودمان چنان اندك است كه تقريباً نزديك صفر است. البته خيلي ها توهّم مي كنند كه تمام امور زندگي آنها تحقيقي است؛ امّا اين يك توهّم است. اينها تفحّص را تحقيق اشتباه گرفته اند. اينكه كسي مطالعه كند و كند و كاو كند و نظرات گوناگون را ببيند و يكي را انتخاب كند، اسمش تحقيق نيست، بلكه تفحّص است. تحقيق آن است كه خودت مستقيماً حقيقت را از حقّ مطلق (خدا) تحويل بگيري. اين گونه افراد در كلّ دنيا چند نفرند؟ انگشت شمار. لذا حتّي خود مراجع تقليد هم در سطح بالاتري، مقلّدند. لكن تقليد آنها تقليد تفصيلي و تخصّصي است، بر خلاف مردم غير متخصّص در علم فقه كه تقليدشان، تقليد اجمالي است. مثل تقليد بيمار از پزشك و تقليد پزشك از كاشفان عرصه هاي پزشكي. بيمار و پزشك، هر دو تقليد مي كنند، بيمار تقليد اجمالي مي كند از متخصّص در پزشكي، و خود پزشك هم تقليد مي كند از كاشفان امور طبّي.

 

حاصل بحث آنكه:

به حكم عقل، انسان در مقام جهل، بايد از عالم و متخصّص تبعيّت نمايد. حال اگر تبعيّت فرد جاهل، از عالم معصوم باشد، تبعيّت او را تعبّد گويند؛ چون تبعيّت از فرد معصوم، در واقع تبعيّت از خداست؛ و تبعيّت از خدا يعني بندگي نمودن او. امّا اگر تبعيّت فرد جاهل، از عالم غير معصوم ولي مورد اعتماد باشد، تبعيّت او را تقليد معقول گويند؛ و اگر تبعيّت فرد جاهل، از عالم غير معصوم و غير قابل اعتماد باشد، تبعيّت او را تقليد نامعقول گويند. صد البته روشن است كه تبعيّت جاهل از جاهل قبيح است؛ و تبعيّت عالم از جاهل، اقبح است. تبعيّت عالم از عالم ـ اگر عالميّت برابر داشته باشند ـ نيز عملي است لغو. پس منكر مطلق تقليد، سفيه و احمق است. چون حكم عقل را منكر شده است.

بلي ممكن است كسي در علم فيزيك، دانشمند هم باشد امّا در علم پزشكي، جاهل باشد، عقل حكم مي كند كه چنين كسي هنگام بيمار شدن، به پزشك متخصّص مراجعه كند. لذا اگر چنين فيزيكداني به اعتبار اينكه خودش دانشمند است به پزشك مراجعه نكند و سر خود دارو مصرف كند، يقيناً يك فيزيكدان احمق است. چون مجتهد بودن در فيزيك، لازمه اش مجتهد بودن در پزشكي نيست؛ كما اينكه يك مجتهد در احكام فقهي اسلام نيز در امور مهندسي و پزشكي و ... بايد مقلّد متخصّصان اين علوم باشد.

برخي ها را مي بينيم كه اسمشان را گذاشته اند روشنفكر و به صورت مطلق، تقليد را زشت و عملي خلاف عقل توصيف مي كنند. اين گونه افراد يقيناً احمق و سفيه هستند. چون انكار عملي تقليد، تقريباً مساوي است با مرگ. چون ما از بدو تولّدمان دائماً تقليد كرده ايم و چاره اي جز اين هم نداريم؛ به نحوي كه اگر تقليد را رها كنيم، به احتمال قوي حيات ما با خطر مواجه خواهد شد.

ما زبان را چگونه ياد مي گيريم؟ با تقليد از پدر و مادر و اطرافيان. روشن است كه هيچ نوزادي، زباندان متولّد نمي شود، يادگيري عقلاني زبان نيز معني ندارد. تنها راه يادگيري زبان، تقليد و تبعيّت از فردي است كه زبان را مي داند. حال اگر كسي تقليد را مطلقاً بد مي داند، پس بايد حرف نزند؛ يا زباني شخصي براي خودش اختراع كند. نتيجه ي اين كار اين مي شود كه چنين كسي ارتباط خود را با ديگر انسانها از دست مي دهد. اگر كسي چنين كند، آيا از نظر مردم جهان، ديوانه و احمق و سفيه نخواهد بود؟

ما براي رانندگي و ردّ شدن از خيابان آيا كاري غير از تقليد مي كنيم؟ رانندگي را با تقليد از ديگران مي آموزيم. قوانين راهنمايي و رانندگي نيز صرفاً اموري قراردادي اند كه ما به حكم عقل، خودمان را ملزم به مراعات آنها مي دانيم؛ يعني به حكم عقل، از بنيانگذاران اين قرارداد تبعيّت مي كنيم. اگر چنين تقليدي را ترك كنيم چه مي شود؟ معلوم است چه مي شود.

مي رويم مدرسه، معلّم مي داند و ما نمي دانيم؛ پس خواندن و نوشتن را به تقليد از او ياد مي گيريم. آنگاه مطالب كتابها را باور مي كنيم؛ امّا نه تحقيقاً بلكه تقليداً. مي گويند: پاريس پاريتخت فرانسه است؛ ما هم قبول مي كنيم؛ در حالي كه در عمرمان نه فرانسه را ديده ايم نه پاريس را. پس اگر كسي مدّعي است كه تقليد بد است؛ و به نقل، اعتمادي نيست، لطف كند و بگويد كه با كدام استدلال عقلي مي توان ثابت نمود كه كشوري به نام فرانسه وجود دارد و پايتختش هم پاريس مي باشد؟ اين مطلب را سرايت دهيد به كلّ كشورها و شهرها و مشابه هاي آنها. يعني منكر تقليد و نقل، بايد كلّ علم جغرافي و تاريخ و بلكه درصد بسيار بالايي از اطّلاعات خودش و ديگران را مشكوك بداند.

البته قضيّه اينجا تمام نمي شود. مي رويم كلاس راهنمايي، از رياضيّات گرفته تا تاريخ را فقط تقليداً قبول مي كنيم. مي گويند: آب از اكسيژن و هيدروژن درست شده ما هم قبول مي كنيم، در حالي كه ما نه اكسيژن را ديده ايم نه هيدروژن را، نه در آب، چنين تركيبي را مشاهده مي كنيم. با هيچ استدلال عقلي نيز چنين چيزي قابل اثبات نيست. تنها راه اثبات آن اين است كه خودمان شخصاً تجربه كنيم؛ كه در سطوح پايين، امكانش نيست. باقي تركيبات شيميايي نيز همينطور. مي رويم دبيرستان، مقداري از رياضيّات را برايمان استدلالي مي كنند؛ امّا باقي علوم را همچنان به نحو تقليدي مي پذيريم. مي گويند: نيوتن چنين گفته ما هم مي پذيريم. تا كنون چند نفر از شاگردان دبيرستاني يا حتّي دانشجويان يا حتّي اساتيد دانشگاهي را ديده ايد كه خودشان در يك شتاب دهنده ي ذرّات، با الكترون و پروتون و نوترون كار تجربي كرده باشند؟ كداميك از اينها تاكنون خودشان به ماه يا مريخ سفينه فرستاده و حاصل عكسبرداري هاي آنها را ديده اند؟ كداميك از اينها يك عصب را زير ميكروسكوپ ديده اند؟ و ... ؟ آنچه ما در دبيرستان و دانشگاه ياد مي گيريم، صرفاً مشتي گزارشات هستند از كارهاي تجربي ديگران. چند نفري در فلان آزمايشگاه پيشرفته تحقيق مي كنند و به نتيجه اي مي رسند و گزارش كار خودشان را منتشر مي كنند؛ و ما فقط آنها را خوانده و با اعتماد به آنها، گزارشات آنها را مي پذيريم. حتّي اغلب اساتيد دانشگاه نيز چنين هستند؛ يعني آنها نيز مثل ما همينها را خوانده و باور كرده اند؛ و الآن دارند حاصل تقليدهاي خودشان را به ديگران منتقل مي كنند.

اگر افراد منكر تقليد، مقداري از غرور و خودخواهي احمقانه ي خود دست بردارند و كمي باد عاقل انگاري خود را تخليه كنند، آنگاه متوجّه مي شوند كه بيش از نود و نه درصد اطّلاعات اكثريّت قريب به اتّفاق افراد بشر، از راه تقليد به دست مي آيد. امّا صد حيف و صد حيف كه بعضي ها سرشان بد جوري باد دارد؛ به نحوي كه با يك نگاه عاقل اندر سفيه، به ما مي گويند: ما انسانيم و انسان، عاقل است. پس از ما نخواهيد كه مقلّد باشيم. امّا همين انسان مثلاً عاقل، وقتي بيمار مي شود، يك راست مي رود پيش پزشك و تشخيص او را بر خود حجّت مي داند و نسخه ي او را بي چون و چرا مي گيرد و طبق دستورات پزشك مصرف مي كند، و اصلاً متوجّه هم نيست كه در حال تقليد كردن است. پزشك مي گويد اين داروها را بايد بخوري، و او مي گويد چشم. پزشك مي گويد از اين دارو، هر هشت ساعت يك قرص مي خوري و از آن شربت، هر شش ساعت يك قاشق مرباخوري مصرف مي كني؛ و اين آمپول را هر دو روز يكبار مي زني، اين شخص هم مو به مو طبق دستور دكتر عمل مي كند. اسم اين كار تقليد است يا تحقيق؟ اگر اين شخص به پزشك بگويد: آقاي دكتر! چرا اين داروها؟ و چرا با اين تعداد و با اين مقدار؟ پزشك چه مي گويد؟ مي گويد: عزيزم، مي كند دو ميليون تومان. اين طرف مي پرسد: چي؟ پزشك مي گويد: توضيح دادن همين سوالاتي كه كردي. دو ميليون را بريز تو حساب بنده، فيشش را بياور، از فردا تا يك هفته برايت كلاس مي گذارم، تمام پروسه ي بيماري ات را بيان مي كنم؛ ساختار اين داروها و نحوه ي اثر گذاري آنها در بدن را هم توضيح مي دهم. البته اين يك هفته به شرطي است كه قبلاً مقداري زيست شناسي خوانده باشي؛ و الّا چند هفته هم بايد مقدّمات زيست شناسي آن را بگويم.

تازه بعد از اين همه، بازهم اين فرد از تقليد رها نمي شود. چون خود همان پزشك هم مقلّد است. خود آن پزشك، كاشف دارو نيست؛ بلكه گزارشات سازندگان دارو را خوانده و به تقليد از آنها مي گويد كه تركيبات اين دارو چنين است و چنان است. حتّي بخش زيادي از اطّلاعات او در مورد بدن نيز حاصل تقليد است نه حاصل تجربه ي شخصي. عمده اطّلاعات تجربي يك پزشك از بدن، در حدّ كالبد شناسي است نه بيشتر از آن.

نتيجه:

حال، آنها كه باد در سر دارند و خيال مي كنند كه خيلي باشعورند و اهل تقليد نيستند، مرد باشند و پاي حرف خودشان بايستند؛ و دست از هر گونه تقليدي بردارند؛ تا ببينيم چه مي شود؟ حتّي به يك ماه هم نمي كشد و حلوايشان را مي خوريم. با كنار نهادن معلومات تقليدي و منقولات، تك تك ما افراد بشر، حتّي به اندازه ي يك گوسفنذ هم معلومات نخواهيم داشت. چون حتّي برخي از معلومات گوسفند هم تقليدي است. بر همين اساس عقلاني است كه خداوند متعال، منكران وحي و منكران تبعيّت از معصوم را، چهار پا و بدتر از چهار پا مي شمرد. باز بر همين اساس عقلاني است كه خداوند متعال، چنين كساني را كر و كور و لال مي شمرد. چون اگر كسي حقيقتاً پاي اين ادّعاي خود بايستد، با كر و لال و كور فرقي نخواهد داشت.

 

ـ حيطه ي كار عقل

بشر در حيطه ي شناخت، با دو گونه امور مواجه است. گونه ي نخست، هست و نيستها هستند؛ و گونه ي دوم، بايد ها و نبايدها. خود اينها نيز بر دو گونه ي جزئيّات و كلّيّات تقسيم مي شوند.

كار عقل استدلال گر، فقط در حيطه ي كلّيّات است؛ يعني در حدّ كلّيّات ـ نه جزئيّات ـ كشف مي كنند كه چه چيزي هست و چه چيزي نيست؛ همچنين به نحو كلّي ـ نه جزئي ـ مي فهمد كه چه چيزي بايد و چيزي نبايد؛ به عبارت ديگر، چه چيزي خوب است و چه چيزي بد. امّا جزئيّات اين امور از توان فهم عقل بيرون است؛ چون عقل ذاتاً كاري با جزئيّات ندارد. چرا كه طبق قواعد منطقي، جزئي از راه استدلال قابل دست يابي نيست.

در اصول دين اسلام، توحيد، تماماً عقلي است. نبوّت عامّه و امامت عامّه و امكان معاد و ضرورت معاد نيز تماماً عقلي است. امّا نبوّت خاصّه و امامت خاصّه، عقلي نقلي است؛ يعني بعد از اثبات اصل نبوّت و امامت، بايد مصداق آنها را با نقل متكّي بر عقل، شناسايي نمود.

در اخلاقيّات نيز اصول اخلاقي، همگي عقلي اند؛ لكن برخي فروع اخلاقي را بايد از نقل متّكي بر عقل به دست آورد.

در بخش احكام دين، نيز اصولشان عقلي است؛ ولي فروعات فروع دين را بايد از نقل متّكي بر عقل به چنگ آورد.

چون وقتي به جزئيّات افتاديم، عقل قادر به تعقّل نخواهد بود. چرا كه جزئيّات، ذاتاً قابل تعقّل نبوده، برهان پذير نيستند. دقّت شود! اين گفته، اختصاص به دين ندارد؛ بلكه در هيچ زمينه اي، عقل قادر نيست جزئيّات را ادراك كند. پس دقّت شود كه وقتي گفته مي شود، در برخي امور، عقل قادر به تعقّل نيست؛ منظور اين است كه در اين حيطه، امكان تعقّل وجود ندارد نه اينكه امكانش هست ولي تعقّل جايز نيست؛ مثلاً در حيطه ي امور تاريخي تعقّل راه ندارد؛ براي نمونه، اين پرسش كه «آيا نادرشاه وجود داشته است يا نه؟» با هيچ برهان عقلي قابل پاسخ دادن نيست. اگر كسي نابغه ي تمام دورانها باشد و هزاران سال هم تعقّل كند، باز نمي تواند بفهمد كه آيا نادرشاه وجود داشته است يا نه؟ چون اين مطلب، يك امر جزئي است؛ و ذاتاً قابل درك شدن با عقل نيست.

پس آنها كه انتظار دارند امور غير كلّي نيز با عقل برايشان اثبات شود، در واقع فكرشان خراب است و قوّه ي منطقي آنها عيب و ايراد فنّي دارد. مثلاً برخي ها مي گويند: با عقل اثبات كنيد كه پيغمبر(ص) معجزه داشته است. يا مي گويند: با برهان اثبات كنيد كه قرآن از زبان پيغمبر(ص) صادر شده است. در حالي كه اين گونه امور، امور تاريخي اند و با اسناد تاريخي معتبر و قابل اعتماد اثبات مي شوند نه با برهان عقلي.