(1/100205903)

پرسش:لطفا جناب حجت الاسلام ايماني پاسخ گويند

سلام عليكم و رحمة الله و بركاته

سوالي كه از خدمتتان داشتم اين است كه كانت فيلسوف غربي؛ بحث نومن و فنومن را مطرح مي كند. يعني مي گويد ما يك حقيقتي در بيرون داريم كه قابل دست يافتن نيست و ما هر چه داريم برداشت هاي ما از واقعيت بيروني است. كه حقيقت واقع را نومن و برداشت ها را فنومن نامگذاري مي كند.

حال اولاً ما چه استدلال هائي مي توانيم بر رد اين نظريه بياوريم؟! منظورم استدلال هاي عقلي است نه نقلي.

ثانياً اينكه به نظر مي رسد دين نيز اينگونه باشد. يعني ما هيچكدام به اسلام نفس الامري كه دسترسي نداريم. هر چه هست برداشت هاي ما از اسلام است. به همين خاطر شيعه مخطئه است و در فقه مي گويد «للمصيب أجران و للمخطيء أجر واحد» حال اينجا نيز اينطور است. ما يك اسلام واقعي و نفس الامري داريم و يك چيزي داريم بنام برداشت هاي ما يعني برداشت من برداشت شما و برداشت ديگري از اسلام كه ممكن است صحيح باشد و ممكن است غلط باشد.

به همين خاطر ملاحظه مي كنيم كه چه در فقه كه علمي است نقلي كه عقل چندان كاربردي در آن ندارد چه در اعتقادات كه علمي است عقلي؛ بين علما و انديشمندان اختلاف نظر بسياري مشاهده مي شود. تا آنجائيكه ممكن است مخصوصاً در اعتقادات دو تا عالم باشند كه نظر هر كدام از اين دو عالم از نظر عالم ديگر كفر باشد. اما هيچكدام نيز ادعا ندارند كه قولشان كفر است. هر دو ادعا مي كنند اسلام همين است كه من فهميده ام و فهم تو اشتباه است. يعني طرف مي گويد من خدا را اينطور شناخته ام. آن ديگري مي گويد نه خدا اين نيست؛ بلكه خدا اين است كه من مي گويم. و همينطور ساير مباحث.

حال اين اختلاف هم همان بحث نومن و فنومن كانت است يا چيز ديگري است؟! اگر چيز ديگري است چيست؟! اما اگر همان نومن و فنومن است يعني حرف كانت درست است؟!!!

ثالثاً يك سوال ديگري هم داشتم كه شايد چندان بي ارتباط به بحث نباشد و آن هم اين است كه حواس پنجگانه ما برخي اوقات چيزهائي را حس مي كنند كه خلاف واقع است. مثلاً يك چوب در آب شكسته ديده مي شود و چشم ما مي گويد كه «من اين چوب را شكسته مي بينم.» و اين حرف درستي هم هست چون واقعاً دارد شكسته مي بيند. اما نكته اي كه اينجا وجود دارد اين است كه ممكن است اينجا ذهن اشتباه بكند و بخاطر همين ديدن حكم كند كه «اين چوب شكسته است.» حال اينجا ما مي دانيم ذهن ما دارد اشتباه حكم مي كند. اما سوالي كه اينجا مطرح مي شود اين است كه فرضاً الان ما فلان درخت را داريم سبز مي بينيم و چشم ما مي گويد «من اين درخت را سبز مي بينم.» حال اينجا بخاطر همين ديدن ذهن ما حكم مي كند كه «اين درخت سبز است.» حال ما از كجا بفهميم اين حكم ذهن ما درست است يا خير؟! چه بسا اين درخت واقعاً قرمز باشد و چون چشم ما دارد اين را سبز مي بيند ذهن ما دارد حكم مي كند اين درخت سبز است. يا مثلاً گوش ما صداي يك سگ را مي شنود و حكم مي كند «من صداي سگ مي شنوم.» حال ذهن ما نيز حكم مي كند كه «پس اين صدا از يك سگ خارج شده است.» حال از كجا معلوم اين درست باشد؟!!! شايد واقعاً صداي يك گربه بوده كه به شكل صداي يك سگ به گوش ما رسيده و ذهن ما حكم اشتباه داده. و ساير مثالها در اين زمينه.

كلاً به اين سوال چگونه بايد پاسخ داد؟!

 

پاسخ:

1ـ اگر ما هيچ راهي براي كشف واقع، به آن صورت كه هست، نداريم، پس كانت از كجا فهميده كه ادراكش از واقع، عين واقع نيست. وقتي هيچ راهي به درك خود واقع ندارد، يعني امكان اين را هم ندارد كه بفهمد آيا فهم او عين واقع است يا نه؟ بنا بر اين، ادّعاي كانت، خودش ناقض خودش است.

2ـ آيا اينكه امكان درك واقع وجود ندارد، خودش يك نومن است يا فنومن؟ اگر نومن است، پس خودش خودش را نقض مي كند؛ و اگر فنومن است، واقعيّت ندارد بلكه ساخته ي ذهن خود كانت است.

3ـ وقتي كانت هيچ دركي از عين واقع ندارد، پس چگونه فهميده است كه واقعي وجود دارد؟ از كجا كه خود همين قضيّه ي « واقعي وجود دارد ولي غير قابل درك است» ساخته ي ذهن كانت نباشد؟

4ـ كانت مي گويد: نومني وجود و فنومني. مي پرسيم: آيا خود همين ادّعايي كه كرده اي، عين واقع است، يا واقعيّت ندارد؟ اگر عين واقع است، پس ناقض نظريّه ي خودت است. چون پذيرفته اي كه واقعيّتي را عيناً كشف كرده اي، و اگر واقعيّت ندارد، توهّم است.

5ـ بنده ادّعا مي كنم كه اصلاً شخصي به نام كانت با مشخّصات كه شما مي شناسيد وجود ندارد. اگر مي گوييد وجود دارد، ثابت كنيد. اگر شما، نظر كانت را پذيرفتيد، بايد خود كانت را هم فنومن بدانيد؛ يعني بايد بپذيريد كه شما هيچ راهي براي درك موجودي به نام كانت نداريد. باز بنده ادّعا مي كنم كه نظريّه ي كانت هم قابل فهم نيست. نظر كانت براي شما، يا نومن است يا فنومن. اگر نومن است، پس شما واقعيّتي را عيناً فهميده فهميده ايد؛ و اين يعني نقض شدن نظر كانت؛ امّا اگر فنومن است، پس شما هيچگاه نخواهيد فهميد كه نظريّه ي كانت چه بوده است؛ آنچه شما از نظريّه ي او فهميده ايد توهّمي است كه خودتان براي خودتان ساخته ايد.

خلاصه آنكه:

از پذيرش نظريّه كانت، نقض خود اين نظريّه لازم مي آيد. يعني اين نظريّه، يك نظريّه پارادوكسيكال و خودكش است. به عبارت ديگر، نظريّه ي كانت، سوفيسم مدرن است.

 

6ـ اسلام را فقط خلط نفرماييد. اسلام، مساوي فقه نيست. آيا مسلماني هست كه از قرآن، چند خدايي را بفهمد؟ همه ي مسلمين، از قرآن كريم، توحيد را مي فهمند. آيا مسلماني هست كه از قرآن، عدم وجوب نماز را بفهمد؟ همه ي مسلمين، وجوب نماز را از قرآن مي فهمند.

بلي در مواردي، اختلاف نظر هم هست؛ و اختلاف نظر در برخي موارد، و اشتراك نظر در مواردي ديگر، خود گواه است كه ما اجمالاً اسلام را آن گونه كه هست مي فهميم. بلي كسي جز معصوم نمي تواند ادّعا كند كه فهم او از قرآن، صد در صد همان است كه خدا گفته است.

امّا فقه؛

در فقه دو گونه گزاره مطرح است؛ گزاره هاي قطعي و مسلّم مثل وجوب نماز، دو ركعتي بودن نماز صبح، حركت شرب خمر، وجوب زكات، وجوب حجاب، حرمت ربا و ... كه همه ي فقها در آنها اشتراك فهم دارند. اين گزاره ها قطعاً عين اسلامند و انكار يكي از آنها، موجب كفر مي شود. در اين وادي، اجتهاد راه ندارد و تقليد هم در اين وادي جايز نيست. اگر هم فقها اين امور را در كتب خود مي آورند براي تعليم است نه از باب فتوا دادن. دوم گزاره هاي غير مسلّم مثل اينكه سه بار گفتن تسبيحات اربعه واجب است يا مستحبّ؟ اجتهاد در اين موارد غير مسلّم راه دارد؛ و تقليد نيز منحصر است به همين حيطه. در اينجاست كه مصيب دو اجر دارد و مخطي يك اجر.

 

7ـ اختلاف سطح فهم غير از اختلاف حقّ و باطل است.

يكي مي گويد: « خدا، واحد است؛ يعني هر خدايي فرض كنيد، مي توان ثابت نمود كه آن خدا وجود ندارد.» دومي مي گويد: « خدا واحد است به اين معني كه اساساً خداي دومي قابل فرض نيست.»

اين دو نظر، ظاهراً با هم اختلاف دارند امّا حقيقتاً اختلافي با هم ندارند، بلكه اوّلي درست ولي سطح پايين است و دومي درست و سطح بالاتر است. اين دو گزاره، دو سطح از يك حقيقت هستند نه دو چيز ذاتاً متعارض.

بلي اگر در جايي دو گزاره ي حقيقتاً متعارض وجود داشت، قطعاً يكي نادرست است؛ و راه فهم درست و نادرست نيز منطق است.

مثلاً كسي ادّعا دارد كه خدا، وجود است و ديگري ادّعا دارد كه خدا ماهيّت است. روشن است كه اين دو گزاره باهم نمي سازند؛ و قطعاً نظر دوم باطل است؛ چون سر از تناقض در مي آورد.

 

8ـ حسّ ما معصوم از خطاست و هيچگاه خطا نمي كند.

عصمت حسّ از خطا

حواسّ ما آنچه را كه ادراك مي كنند عين واقع است و خطايي در آنها نيست. لذا آنچه به نام خطاي باصره يا خطاي سامعه و امثال مشهور گشته اند ، اتّهاماتي هستند ناروا به اين ابزارهاي ادراكي. وقتي چوبي مستقيم را به صورت اريب (مايل) در يك ليوان آب قرار دهيم ، چوب مستقيم شكسته ديده مي شود. پس حسّ مي گويد: « اين چوب مستقيم كه به صورت اريب در يك ليوان آب قرار گرفته به صورت شكسته ديده مي شود ». آيا به نظر آنها كه مي گويند: «، حسّ خطا مي كند » حقيقت چيزي غير از اين است؟ شكّي نيست كه اين قضيّه درست مي باشد. امّا قوّه ي وهم آدمي با الهام از اين قضيّه ي حسّي، قضيّه ي ديگري درست مي كند به اين صورت: « اين چوب مستقيم كه در يك ليوان آب قرار گرفته شكسته است ». روشن است كه اين قضيّه نادرست مي باشد ؛ امّا اين قضيّه چه ربطي به چشم دارد؟!! مگر چشم چنين چيزي را ديده است كه بگوييم خطا نموده؟!! چشم نگفت چوب مستقيم شكسته است؛ بلكه گفت: من اين چوب مستقيم را در اين شرائط، شكسته مي بينم. و اين عين واقعيّت است.

چشم هواپيمايي را كه ده كيلومتر از زمين فاصله دارد ، نظاره نموده و مي گويد: « اين هواپيما از فاصله ي ده كيلومتر از زمين به اندازه ي يك كلاغ ديده مي شود » ؛ آيا اين قضيّه خطاست؟ يقيناً خطا نيست. حال قوّه ي وهم آدمي با الهام از اين قضيّه ي حسّي، قضيّه ي ديگري درست مي كند به اين صورت: « اين هواپيما به اندازه ي يك كلاغ است ». روشن است كه اين قضيّه نيز نادرست مي باشد ؛ امّا باز اين آن چيزي نيست كه چشم به آن فتوا داده باشد.

چشم كسي كه كور رنگي دارد ، وقتي به تعدادي نقاط سبز و زرد مخلوط با هم نگاه مي كند ، مي گويد: « من همه ي اين نقاط را سبز مي بينم » ؛ و شكّ نيست كه اين چشم راست مي گويد. حال وهم اين شخص با الهام از اين قضيّه ي چشم خودش ، قضيّه ي ديگري درست مي كند به اين صورت: « همه ي اين نقاط سبز هستند ». باز بديهي است كه اين جمله نادرست است ؛ ولي باز اين جمله را چشم اين شخص نگفته تا متّهم به خطاكاري شود ؛ بلكه وهم اوست كه گفته ي چشم او را تحريف نموده است. اين نكات كه گفته شدند بسيار ظريف مي باشند؛ لذا دقّت كافي را مي طلبند.

پس تمام آنچه كه به خطاي حواسّ مشهور شده اند در حقيقت خطاي حواسّ نيستند بلكه خطاي قوّه وهم مي باشند؛ كه به پاي حسّ نوشته مي شوند.

توجّه: برخي ها نظريّات علوم تجربي را نيز با علوم حسّي خلط نموده اند ؛ حال آنكه علوم تجربي ، علوم حسّي نيستند بلكه تنها از حسّ استفاده مي كنند. برخي نيز علوم تجربي را علوم عقلي پنداشته اند كه اين نيز باطل است. علوم تجربي اگرچه در يكي از مقدّماتش اتّكا به حسّ دارد ولي استدلالهاي آن كار قوّه خيال و وهم مي باشد. لذا نظريّات تجربي صرفاً مدلهايي هستند براي توجيه مشاهدات حواسّ ما ؛ كه كاركردهاي عظيمي نيز دارند ؛ ولي كاركرد داشتن دليل بر درستي نيست. لذا ملاحظه مي فرماييد كه گاه يك نظريّه ي تجربي بعد از سالها كاركرد مفيد، ناگهان با نظريّه ي ديگري ابطال مي گردد. پس توجّه شود كه خطاي علوم تجربي را به پاي حسّ ننويسيم.

آيا راهي وجود دارد كه خطاي ذهن را بازشناسي كنيم؟

بلي وجود دارد، لكن نه هميشه. ما با بررسي جوانب يك قضيّه مي توانيم احتمال خطا را پايي بياوريم ولي نمي توانيم آن را به صفر برسانيم. لذا ما همواره در ميان انبوهي از قضاياي درست و نادرست هستيم. اينجاست كه عقل ما حكم مي كند كه تابع برهان و وحي باشيم. چون تنها جايي كه مي توان با قطع و يقين حقيقت را از غير حقيقت شناخت، جايي است كه برهان پذير باشد؛ و نيز جايي است كه در آن مورد، وحي قطعي الصدور و قطعي الدلاله وجود داشته باشد. البته حجّيّت خود وحي نيز به برهان عقلي است. و حجّيّت عقل، ذاتي آن است. چون از انكار حجّيّت ذاتي عقل، اثبات حجّيّت آن لازم مي آيد.

دلائل عصمت عقل از خطا

دليل اوّل:

اين ادّعا كه عقل خطاپذير است ، يا ادّعايي بي دليل است يا با دليل ؛ اگر بي دليل است كه جهل بوده ارزشي ندارد. و اگر با دليل است ، يا دليل آن عقلي است يا غير عقلي. اگر دليلش عقلي است طبق خود ادّعا احتمال خطا در آن راه دارد. و دليلي كه احتمال خطا در آن راه دارد يقين آور نبوده علم نيست. و دليلي كه يقين آور و علم نيست ارزش نداشته حجّت نيست. و اگر دليلش غير عقلي است ، بايد ابتدا حجيّت ذاتي آن دليل غير عقلي را اثبات نمود. در حالي كه نه تنها هيچ دليلي براي اثبات حجّيّت ذاتي غير عقل وجود ندارد بلكه دلائل فراواني براي حجّيّت ذاتي نداشتن آنها نيز موجود است. بنا بر اين ، فرض خطاپذيري عقل فرضي است بي دليل و غير قابل اثبات.

دليل دوم:

اين ادّعا كه «عقل خطاپذير است » ، يا درست است يا نادرست. اگر نادرست باشد عصمت عقل ثابت است. و اگر درست باشد دليل آن يا عقل است يا غير عقل. حجّيّت تمام دلائل غير عقلي متّكي به دليل عقل است لذا اگر دليل درستي آن ، دليل غير عقلي باشد دور لازم مي آيد كه باطل است. و اگر دليل درستي آن عقلي است ، طبق ادّعا ، احتمال خطا در آن دليل نيز راه دارد. پس فرض ادّعا از حدّ احتمال فراتر نرفته به اثبات نمي رسد.

دليل سوم:

كسي كه مدّعي است:«عقل خطاپذير است » اين قضيّه را يقيني مي داند. حال اين قضيّه يا حكم عقل است يا حكم غير عقل. حجّيّت حكم غير عقل متّكي بر حكم عقل است. لذا از فرض دوم دور باطل لازم مي آيد. پس اين ادّعا كه «عقل خطاپذير است » حكم عقل مي باشد. در اين صورت طبق خود ادّعا ، احتمال خطا بودن اين ادّعا نيز وجود دارد. و اين خلاف فرض بوده تناقض است. چون احتمال خطا داشتن ، يعني غير يقيني بودن. و «غيريقيني بودن » نقيض «يقيني بودن » است.

دليل چهارم:

اگر عقل ، خطاپذير است پس هيچ دليل عقلي قابل اعتماد نيست. از طرفي ادراكات غير عقلي نيز حجّيّت ذاتي ندارند مگر علم حضوري انسان به ذات و آثار ذات خود. بنا بر اين ، تنها چيزي كه انسان به آن يقين دارد خود و آثار دروني خود است. و اين يعني جهل به وجود عالم خارج از خود كه مساوي است با سفسطه.

نتيجه آنكه:

ما در جايي كه برهان راه دارد و در جايي كه وحي قطعي الصدور و قطعي الدّلاله راه دارد، ابزار سنجش مطمئن داريم؛ و در باقي موارد، ابزارهاي ما فقط مي توانند احتمال خطا را پايين بياورند. البته در آن مواردي كه امكان يقين صد در صدي وجود ندارد، به حكم عقل، مكلّف به علم يقيني نيستيم، بلكه در اين گونه موارد اگر كسي طبق ظنّ معتبر عمل كند، عقل فتوا مي دهد كه چنين كسي محال است انحرافات ويرانگر داشته باشد. اگر كسي اين رويه را داشته باشد، مثل كسي خواهد بود كه در يك جادّه، گاه به حاشيه ي خاكي جادّه مي افتد ولي هيچگاه از جادّه خارج نمي شود؛ يا اگر جايي از جادّه خارج شد، در جايي خارجي مي شود كه خارج جادّه با خود جادّه همسطح است؛ لذا فاجعه اي براي شخص رخ نمي دهد. امّا اگر كسي طبق تشخيص عقل و طبق نصّ وحي عمل نكرد چنين كسي هر آن احتمالش هست كه از پرتگاهها سقوط كند.

مثلاً حالا اگر كسي رنگ درخت را غلط تشخيص داد، صدمه اي به ابديّت او نمي خورد؛ يا اگر در فهم فروعات فقهي خطايي كرد، صدمه اي به ابديّت او نمي خورد. حتّي اگر خطايي كه منجر به مرگش شد، باز صدمه اي به ابديّت او نخورده است.

نكته اي براي زندگي:

فرموده ايد: « كلاً به اين سوال چگونه بايد پاسخ داد؟! »

گاه عقل سليم ما را منع مي كند از ورود در برخي امور. مثلاً برخي ها به جاي پرداختن به خودسازي فكر و ذكرشان اين است كه با اين و آن بحث كنند و به خيال خودشان رفع شبهه كنند و ... . بلي اصل اين كار خوب است، امّا براي چه كسي و تا كجا و در چه حدّي و به چه قيمتي؟ چه بسا سالها چيزي را خوب مي دانيم و عمرمان را پايش مي گذاريم و در نهايت مي فهميم كه در تمام اين مدّت، بر خلاف فتواي صريح عقل برهاني رفتار مي كرده ايم. در احاديث، ميزان سنجش خوبي براي اين گونه امور مي يابيم. اينكه قبل از هر كاري از خود بپرسيم: اگر من الآن يقين داشتم كه امروز خواهم مرد، آيا باز اين كار را مي كردم؟ اگر جواب مثبت است، انجام مي دهيم و الّا تركش مي كنيم.

شكّي در اين نيست كه: « كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ » و شكّي هم نيست كه هر لحظه احتمال مردن وجود دارد. از آن سو عقل هم فتواي قطعي مي دهد كه انسان هر كاري مي كند بايد كاري باشد كه اگر قطع به وقوع مرگ در آن بعدي داشت آن كار را ترك نكند.

حال خودتان قضاوت كنيد كه چند درصد مردم با اين منطق زندگي مي كنند؟ اگر در زندگي خود كاوش كنيم مي يابيم كه ما اكثر اوقات خلاف بديهي ترين ادراكات خود و بر اساس ظنّي ترين ادراكات خود زندگي مي كنيم. و جالب اين كه با اين حال، خودمان را جزء حقيقت جويان و حقيقت پويان هم مي دانيم. اگر كسي اين منطق قويم را سر لوحه ي زندگي خود كند، دنبال خيلي از امور نمي رود و دنبال خيلي ديگر از امور مي رود. حرّ بن يزيد رياحي و زهير بن قين و ديگر اصحاب ابي عبد الله(ع) در كربلا، به چنين منطقي رسيدند كه چنان تصميم شگفت انگيزي را گرفتند. آن منطقي كه حسين فهميده را زير تانك مي برد، اين منطق است. آن منطقي كه باعث مي شود امام خميني ـ قدّس سرّه ـ بگويند: « اگر من خداي نخواسته يك وقتي ديدم كه مصلحت اقتضا مي كند كه يك حرفي بزنم مي زنم و دنبالش راه مي افتم و از هيچ چيز نمي ترسم بحمدالله تعالي ، والله تا حالا از نترسيده ام . آن روزي هم كه مي بردندم ان روز هم آنها مي ترسيدن من آنها را تسليت مي دادم كه نترسيد !»

اينها كساني هستند كه زندگي خود را بر قطعي ترين قطعيّات، پايه گذاري كرده اند؛ يعني بر اين منطق كه مرگ، حتمي است. فرمود: « وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقينُ » مفسّرين به الهام از احاديث، يقين را به مرگ تفسير نموده اند. يعني جوري بندگي كن كه گويي در حال مرگ هستي.