(6/100113500)

پرسش:قبلا سوالي را از خدمتتان پرسيدم به اين مضمون: بنده چندي پيش از شخصي که درباره فلسفه سخنراني مي کرد اين مطالب را شنيدم که عينا اين گونه بود: فلسفه به هيچ دردي نمي خورد. چون فلسفه قادر به حل هيچ مسأله عيني(objective) نيست و نمي تواند به حل آن کمک کند. چون هر مشکلي راه حل خود را دارد و بايد از همان راه حل خاص خود مشکلش را رفع کند. در ادامه گفتند: فلسفه تنها درد تأمل و شناخت را درمان مي کند، لذا از شما عزيزان مي خواهم که در اين مورد توضيح بفرماييد که آيا واقعا فلسفه کاربردش در همين معناست و نظر ايشان صحيح است يا نه؟

و شما زحمت کشيده و پاسخي داديد. پاسخ شما براي بنده بسيار مقبول و قابل درک بود و عقيده بنده هم بر اين بود که ايشان راه را اشتباه رفته اند. لکن اين پاسخ شما را نمي توانم به اين شخص براي رد ادعايش عنوان کنم. دوست داشتم شما در مقابل اين ادعا پاسخي را اعلام فرماييد که بتوانم با تکيه بر آن جوابي دندان شکن به ايشان بدهم. لذا در صورت امکان از اين طريق به من کمک نماييد تا پاسخ مطلوبي داشته باشم براي اين ادعا. مجددا از لطف شما سپاسگزاري مي کنم و عذر خواهي مرا به خاطر پافشاري براي پاسخ مجدد بپذيريد.

پاسخ:

با عرض پوزش از تأخیر در پاسخ.

1ـ آیا طبّ می تواند مسائل ریاضی را حلّ کند؟ آیا ریاضیّات می تواند مسائل جامعه شناختی را حلّ کند؟ آیا روانشناسی می تواند مسائل فیزیک را حلّ کند؟

روشن است که جواب این سوالات منفی است. هر کدام از این علوم، موضوع خاصّ خود را دارند؛ و در صدد حلّ مسائلی هستند که از آن موضوع خاصّ بحث می کند. لذا حماقت است که کسی انتظار داشته باشد، با فیزیک بتوان مسأله جامعه شناختی را حلّ نمود یا با ریاضیّات بتوان بیماری را درمان کرد.

فلسفه نیز علمی است با موضوع مخصوص خودش که هیچ علم دیگری از آن موضوع بحث نمی کند. این چه انتظاری است که فلسفه، مسائل پزشکی و جامعه شناختی و روانشناسی و اقتصاد و ... را حلّ کند؟! فلسفه نیز مسائلی را حلّ می کند که علوم دیگر قادر به حلّش نیستند.

برای مثال، فلسفه است که وجود خدا را اثبات می کند. برهان امکان و وجود و برهان صدّیقین را فلسفه بیان کرده است؛ که برترین براهین اثبات وجود خدا هستند. البته علم کلام نیز از وجود خدا بحث می کند، لکن علم کلام، علمی است که در صدد دفاع از عقائد موجود می باشد نه در صدد اثبات حقایق. لذا کلام سنّی از عقائد اهل سنّت دفاع می کند و کلام شیعه از عقائد شیعه و کلام مسیحی از عقائد مسیحی و ... . امّا فلسفه با شیوه ی برهانی در پی کشف حقیقت است نه توجیه عقائد موجود. البته دقّت شود که منظور ما از فلسفه، برهان عقلی است نه هر اراجیفی که فلسفه نامیده می شود؛ چون امروزه حتّی مکاتب ضدّ فلسفی همچون مکتب کانت یا پوزیتیویسم و امثال آن را هم فلسفه می گویند. حال آنکه این گونه مکاتب، روش عقلی و برهانی را نفی می کنند.

بحثهایی چون اسماء و صفات خدا، جبر و اختیار، عدل الهی، نظام احسن، حقیقت معجزه، حقیقت عصمت، حقیقت عوالم غیبی، حقیقت ملائک، حقیقت برزخ و آخرت، حقیقت وحی، روح مجرّد، قوای ادراکی، اقسام علم، ارزش ادراکات و ... که از مسائل اساسی ادیان و علوم می باشند، هم در علم کلام مطرح می باشند، هم در فلسفه؛ لکن علم کلام صرفاً در مقام دفاع از باورهای رایج بین پیروان ادیان است؛ امّا فلسفه از همین امور، به صورت برون دینی بحث می کند؛ و دنبال کشف حقیقت است نه توجیه باورهای موجود. البته برخی از این امور، فقط در فلسفه بحث می شوند و در کلام به عنوان امور مسلّم از آنها استفاده می شود.

حال اگر فلسفه علمی بی خود است،  پس تکلیف این مباحث چه می شود؟ از کجا بدانیم متکلّمین کدام دین و مذهب راست می گویند؟ روشن است که متکلّمین هر دین و مذهبی سعی می کنند باورهای همان دین و مذهب را توجیه کنند؛ لذا عملاً مباحثات آنها نتیجه ی چندانی ندارد. حال آنکه فلسفه، وارد این مجادلات نمی شود، بلکه فارغ از این مجادلات کلامی، در صدد کشف حقیقت است.

پس منکر روش فلسفی در حقیقت ما را دعوت می کند که دست حقیقت جویی خالص برداشته در دام تعصّبات متکلّمین ادیان و مذاهب بیافتیم.

2ـ بسیاری از علوم موجود، از جهات گوناگونی مدیون فلسفه اند.

اوّلین کسانی که بحث اتم را مطرح نموده اند، فلاسفه بوده اند. دموکریتوس، بانی بحث اتم، یک فیلسوف می باشد. در فلسفه ی اسلامی نیز همواره بحث از جوهر فرد، مطرح بوده است؛ که بحثی است عمیقتر از بحث اتم. چون منظور از جوهر فرد، اتم یا الکترون و پروتون و امثال آن نیست؛ بلکه مقصود، بنیادی ترین ذرّه ی عالم هستی که هنوز فیزیک به آن نرسیده است.

بحث خلاء را اوّلین بار فلاسفه مطرح نموده اند. حکما براهینی اقامه نموده اند بر این خلاء، ممکن نیست. لذا تمام عالم باید پر از موجود مادّی باشد؛ که فیزیک نوین نیز مؤیّد همین معناست.

بحث حرکت که از مباحث اساسی فیزیک می باشد، اوّلین بار توسّط فلاسفه مورد بحث واقع شد است.

بحث بعد چهارم موجودات مادّی، نخستین بار توسّط ملاصدرا اثبات شد. وی بعد از اثبات حرکت جوهری ـ که هنوز فیزیک غافل از این بحث است ـ ثابت می کند، که هر موجود مادّی، دارای بُعدی جوهری به نام زمان جوهری نیز می باشد. لذا تعریف جسم در فلسفه ی صدرایی این است: « جسم، جوهری است که قابلیّت ابعاد چهارگانه ی طول، عرض، عمق و زمان را دارد».

بعد چهارمی که ملاصدرا بیان نموده، بسیار دقیقتر و عمیقتر از بعد چهارمی است که آلبرت آینشتین در نسبیّت عامّ مطرح ساخته است؛ لکن بی عرضگی ما باعث شده که این کشف به نام غربی ها ثبت شود. کما اینکه صدها کشف علمی دیگر  نیز وجود دارند که کاشفان آنها مسلمین بوده اند امّا به نام غربی ها ثبت شده اند.

قانون بقاء مادّه را فلاسفه مطرح ساخته اند. چرا که فلاسفه، مادّه ی عالم را حادث ذاتی ولی قدیم زمانی می دانند؛ و قیامت را به معنی برچیده شدن صورت عالم می دانند نه به معنی برچیده شدن مادّه ی آن.

نظریّه عوالم پی در پی که امروزه در فیزیک مطرح می باشد، در حقیقت نظریّه فلاسفه است.

بنیانگذاران علوم اجتماعی و ریاضیّات و هندسه و موسیقی علمی و نجوم و ... همگی حکما بوده اند. فیثاغورث و تالس و اقلیدس و خیّام و خواجه نصیر الدین طوسی و ... امثال این بزرگواران، همگی فیلسوف بوده اند. بلکه اساساً خود ریاضیّات و هندسه و علوم طبیعی، جزء فلسفه بوده اند؛ که ریاضیّات را حکمت وسطی و علوم طبیعی را حکمت سفلی می نامیدند.

فلسفه دو بخش داشت؛ که بخش اوّل را حکمت نظری و بخش دوم را حکمت علمی می گفتند؛ که حکمت عملی خود بر سه قسم بود: اخلاق، تدبیر منزل (اخلاق و سیاست خانوادگی) و سیاست مُدُن. لذا اوّلین کسانی که از بنیانهای اخلاق سخن گفته اند، حکما بوده اند. اوّلین کتابها در زمینه ی سیاست را هم فیلسوفانی چون افلاطون و فارابی نوشته اند. اطبّای بزرگ و منجّمین بزرگ و ریاضی دانها و طبیعی دانهای بزرگ نیز اغلب فیلسوف بوده اند.

 

3ـ تمام علوم تجربی موجود ـ اعمّ از علوم تجربی انسانی و طبیعی ـ دارای پیش فرضهای فلسفی اند. مثلاً همگی از اصل علّیّت استفاده می کنند که اصلی فلسفی است. همگی از شیوه های استدلال استفاده می کنند که در علم منطق بیان می شود؛ و منطق را فلاسفه تأسیس نموده اند. اکثر علوم، بر اصل امکان شناخت استوار می باشند، که اصلی فلسفی و این فلاسفه بوده اند که در طول تاریخ، همواره از رئالیسم دفاع نموده و سفسطه و نسبی گرایی را پس زده اند.

البته برخی پیش فرضها نیز پیش فرضهای فلسفه های خاصّ می باشند. مثلاً برخی از پیش فرضهای علوم تجربی موجود، پیش فرضهای پوزیتیویتی می باشند، که فلسفه ای است مخالف عقل. در مکانیک کوانتوم از پیش فرضهای کانتی به وفور استفاده شده است. همینطور در اثبات فرضیّات تجربی، تکیه ی اساس بر روش کارکردگرایی است که از فلسفه پراگماتیسم گرفته است. اصلی نیز در بین فرضیّه سازان وجود دارد به نام « تیغ اوکام» که اصلی است کاملاً غیر عقلی و غیر منطقی و مبتنی بر فلسفه پراگماتیسم؛ که لازمه ی منطقی آن، نفی ماوراء طبیعت می باشد. بر همین اساس است که برخی از اندیشمندان حوزه و دانشگاه، همچون مقام معظّم رهبری، دکتر مهدی گلشنی (فیزیکدان)، خسرو باقری، عبدالحسین خسرو پناه و ... ـ که ماهیّت این علوم را شناخته اند ـ به این باور رسیده اند که این علوم تجربی رایج، علوم سکولار و ضدّ دینی می باشند. چرا که پیش فرضهای جهان شناسانه و انسان شناسانه ی آنها مبتنی بر فلسفه های الحادی و ضدّ عقلی همچون فلسفه پراگماتیسم و فلسفه کانت (فنومنولوژی) و پوزیتیویسم می باشند. بر این اساس است که این بزرگواران، پرچم علم تجربی دینی را  بلند کرده اند؛ و بر همین اساس بود که مقام معظّم رهبری در سخنرانی های متعدّد، اندیشمندان را دعوت نمودند به بازاندیشی در حوزه ی این علوم، تا معادلهای اسلامی آنها را تأسیس کنند. معادلهایی که باید بر اساس کلام و فلسفه ی اسلامی تأسیس شوند. البته برخی ها که کاری جز خراب نمودن هر چه خودی است ندارند، چه بسا با این پرچم مخالفت خواهند نمود؛ و خواهند گفت: علم، علم است؛ و اسلامی و غیر اسلامی ندارد. بگذار بگویند. این چرخ به حرکت درآمده و زودا که صدای شکوه انگیز آن، این غفلت زدگان را از مستی حاصل از جهل و ساده لوحی برهاند.

شگفتا که این گونه افراد وقتی حرف می زنند دائماً از اصطلاحات فلسفه های غربی استفاده می کنند؛ که واژه ی « objective » نمونه ای از آن است؛ امّا کنگ برداشته اند که کاخ پرشکوه فلسفه ی اسلامی را براندازند.

 

سخن آخر:

اگر نباید فلسفه داشت، پس باید فلسفه داشت. چون خود همین مخالفت با فلسفه نیز خودش فلسفه ی برخی از افراد است. پوزیتیویسم که امروزه یکی از نحله های فلسفه ی الحادی است، در حقیقت شورشی بود بر ضدّ فلسفه ی عقلی. کانت نیز با شورش بر ضدّ فلسفه ی عقلی بود که به پدیدار شناسی رسید.

آنکه می گوید: فلسفه بد است، یا فلسفه به درد نمی خورد، از او می پرسیم: چرا؟

اگر بخواهد جواب بدهد، جواب او نوعی فلسفیدن خواهد شد؛ و اگر جواب ندهد، خودش محکوم می شود. لذا اگر نباید فلسفه داشت، پس باید فلسفه داشت.