(8/100205026)

پرسش: با توجه به اينكه محمد شافعي، احمد حنبل،مالك و حنفي شاگردان امام صادق (ع)بودند، چرا امام صادق براي آنها حقانيت تشيع را اثبات نكرد؟علاوه بر اين چهار نفر اشخاص زيادي را نيز داريم كه شاگردان امام صادق بودند اما سني بودند.

 

پاسخ:

 

در بين اينها تنها كسي كه مسلّماً شاگرد امام(ع) بوده، ابو حنيفه بوده است.

 

البته نه شاگرد به آن معنايي كه در ذهن شماست. امام صادق(ع) جلسه ي درس نداشتند بلكه جلسه ي پرسش و پاسخ داشتند؛ يعني ساعات خاصّي مي نشستند و جمعي حاضر شده و سوال مي كردند و حضرت هم جواب مي دادند. ابوحنيفه نيز طبق گفته ي خودش، دو سال در اين جلسات شركت داشته است.

 

در روايات متعدّدي امام صادق(ع) عقائد ابوحنيفه را در حضور خود او و به با خطاب به خود به نقد كشيده اند، امّا او لجوجتر از آن بود كه زير بار برود.

 

به روايتي در اين باب بسنده مي كنيم.

 

« دَخَلَ أَبُو حَنِيفَةَ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ يَا أَبَا حَنِيفَةَ قَدْ بَلَغَنِي أَنَّكَ تَقِيسُ فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ لَا تَقِسْ فَإِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِيسُ لَعَنَهُ اللَّهُ حِينَ قَالَ- خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ فَقَاسَ بَيْنَ النَّارِ وَ الطِّينِ وَ لَوْ قَاسَ نُورِيَّةَ آدَمَ بِنُورِيَّةِ النَّارِ عَرَفَ مَا بَيْنَ النُّورَيْنِ وَ صَفَاءَ أَحَدِهِمَا عَلَى الْآخَر ــــــ روزى أبو حنيفه بر امام صادق عليه السّلام وارد شد، حضرت بدو فرمود: به من گفته‏اند كه تو قياس مى‏كنى. گفت: آرى. فرمود: قياس مكن زيرا نخستين كسي كه قياس كرد ابليس ملعون بود وقتى كه گفت: «مرا از آتش آفريدى و او (آدم) را از خاك»  او ميان آتش و خاك قياس كرد، و اگر نورانيّت آدم را با نورانيّت آتش قياس مى‏كرد امتياز ميان دو نور و پاكيزگى يكى را بر ديگرى در مى‏يافت.»

 

 

 

« عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا أَنَّهُ قَالَ لِأَبِي حَنِيفَةَ وَ قَدْ دَخَلَ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهُ يَا نُعْمَانُ مَا الَّذِي تَعْتَمِدُ عَلَيْهِ فِيمَا لَمْ تَجِدْ فِيهِ نَصّاً فِي كِتَابِ اللَّهِ وَ لَا خَبَراً عَنِ الرَّسُولِ ص قَالَ أَقِيسُهُ عَلَى مَا وَجَدْتُ مِنْ ذَلِكَ قَالَ لَهُ أَوَّلُ مَنْ قَاسَ إِبْلِيسُ فَأَخْطَأَ إِذْ أَمَرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِالسُّجُودِ لآِدَمَ ع فَقَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ فَرَأَى أَنَّ النَّارَ أَشْرَفُ عُنْصُراً مِنَ الطِّينِ فَخَلَّدَهُ ذَلِكَ فِي الْعَذَابِ الْمُهِينِ يَا نُعْمَانُ أَيُّهُمَا أَطْهَرُ الْمَنِيُّ أَوِ الْبَوْلُ قَالَ الْمَنِيُّ قَالَ فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْبَوْلِ الْوُضُوءَ وَ فِي الْمَنِيِّ الْغُسْلَ وَ لَوْ كَانَ يُحْمَلُ عَلَى الْقِيَاسِ لَكَانَ الْغُسْلُ فِي الْبَوْلِ وَ أَيُّهُمَا أَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ الزِّنَا أَمْ قَتْلُ النَّفْسِ قَالَ قَتْلُ النَّفْسِ قَالَ فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي قَتْلِ النَّفْسِ الشَّاهِدَيْنِ وَ فِي الزِّنَا أَرْبَعَةً وَ لَوْ كَانَ عَلَى الْقِيَاسِ لَكَانَ الْأَرْبَعَةُ الشُّهَدَاءُ فِي الْقَتْلِ لِأَنَّهُ أَعْظَمُ وَ أَيُّهُمَا أَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ الصَّلَاةُ أَمِ الصَّوْمُ قَالَ الصَّلَاةُ قَالَ فَقَدْ أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْحَائِضَ بِأَنْ تَقْضِيَ الصَّوْمَ وَ لَا تَقْضِيَ الصَّلَاةَ وَ لَوْ كَانَ عَلَى الْقِيَاسِ لَكَانَ الْوَاجِبُ أَنْ تَقْضِيَ الصَّلَاةَ فَاتَّقِ اللَّهَ يَا نُعْمَانُ وَ لَا تَقِسْ فَإِنَّا نَقِفُ غَداً نَحْنُ وَ أَنْتَ وَ مَنْ خَالَفَنَا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَيَسْأَلُنَا عَنْ قَوْلِنَا وَ يَسْأَلُهُمْ عَنْ قَوْلِهِمْ فَنَقُولُ قُلْنَا قَالَ اللَّهُ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ تَقُولُ أَنْتَ وَ أَصْحَابُكَ رَأَيْنَا وَ قِسْنَا فَيَفْعَلُ اللَّهُ بِنَا وَ بِكُمْ مَا يَشَاء

ترحمه:

 

 ابو حنيفه خدمت امام صادق عليه السلام رسيد. موقعى كه آقا تكيه به عصايي كرده بودند. ابو حنيفه گفت آقا اين عصا چيست هنوز شما به سنى نرسيده‏اى كه محتاج عصا باشى؟ فرمود صحيح است.

اما اين عصاى پيغمبر صلى الله عليه و آله است. مى‏خواهم تبرك به آن بجويم.

ابو حنيفه گفت اگر من مى‏دانستم عصاى پيغمبر صلى الله عليه و آله است از جاى مى‏جستم و آن را مى‏بوسيدم. حضرت صادق عليه السلام در حالى كه آستين بالا مى‏زد فرمود: سبحان الله يا نعمان و الله تو مى‏دانى اين موى پيامبر صلى الله عليه و آله و از پوست اوست آن را نمى‏بوسى. ابو حنيفه جلو آمد تا دستش را ببوسد. آستين پائين زد و دست كشيد و وارد منزل خود شد.

 

امام صادق(ع) در اين ملاقات، با استناد به آيات قرآن، به ابوحنيفه فهماند كه قياس، كار شيطان است؛ و اگر قياس در دين درست بود، خدا شيطان را به سبب قياس، از درگاهش اخراج نمي كرد. امّا آيا ابوحنيفه دست از قياس برداشت؟ ابداً دست برنداشت. او تا آخر عمرش همچنان احكام دين را از طريق قياس استنباط مي كرد.

 

 

 

حديثي ديگر در اين باب:

 

« ابو زهير بن شبيب بن انس، از يكي از اصحاب نقل كرده كه د: محضر امام صادق عليه السّلام بودم كه جوانى از كنده آمد و بر آن حضرت وارد شد و مسأله‏اى از امام عليه السّلام پرسيد و حضرت جوابش را دادند، من جوان را شناخته و مسأله‏اش را نيز دانستم. پس به كوفه رفته و بر ابو حنيفه داخل شدم جوان را در آنجا ديدم كه عيناً همان مسأله را از وى مى‏پرسيد ابو حنيفه جوابى بر خلاف امام عليه السّلام به وى داد، ايستادم و گفتم: واى بر تو اى ابو حنيفه امسال براى مراسم حج به مكّه رفته بودم محضر امام صادق عليه السّلام رسيدم به آن جناب سلام كردم، اين جوان را در مجلس حضرت ديدم كه همين مسأله را از حضرتش پرسيد و امام عليه السّلام بر خلاف جوابى كه تو دادى به وى دادند. ابو حنيفه گفت: به آنچه جعفر بن محمّد دانا است من داناتر هستم، من با رجال و اساتيد بسيار ملاقات كرده و از زبانشان شنيده و بهره‏ها برده‏ام ولى جعفر بن محمّد صحفى است يعنى علمش را از كتب اخذ نموده و علمى كه از زبان رجال گرفته شده باشد به مراتب والاتر و بهتر است از علمى كه از كتب اخذ شده. راوى مى‏گويد: با خود گفتم به خدا سوگند به حج خواهم رفت اگر چه هزينه ي آن را نداشته و ديگران به من ببخشند. وى مى‏گويد: پيوسته در صدد حج و طلب آن بودم، ايّام حج فرا رسيد و من به حج رفتم. محضر امام صادق عليه السّلام رسيده سخنان ابو حنيفه را براى حضرت بازگو كردم.

امام عليه السّلام خنديده و سپس فرمودند: اين كه ابو حنيفه گفت من مرد صحفى بوده و علم را از كتب اخذ كرده‏ام، راست گفته من صحف پدران خود، ابراهيم و موسى را قرائت كرده‏ام.

عرضه داشتم: چه كسى مثل اين صحف را دارد؟

سپس راوى مى‏گويد: طولى نكشيد و از توقّفم نزد حضرت زمانى نگذشته بود كه شخصى درب منزل حضرت را كوبيد و همراهش جماعتى بودند، حضرت به غلام فرمود: بنگر، كيست، غلام رفت و برگشت، عرض كرد: ابو حنيفه است.

حضرت فرمودند: داخلش كن، پس ابو حنيفه داخل شد و سلام نمود، امام عليه السّلام جواب سلامش را دادند، ابو حنيفه عرض كرد: خدا حالتان را نيكو گرداند، اجازه مى‏فرماييد بنشينم؟

حضرت رو به اصحاب ابو حنيفه كرده و با آنها به صحبت پرداخته و توجّهى به ابو حنيفه نفرمود. سپس ابو حنيفه براى بار دوّم و سوّم كلامش را تكرار كرد ولى حضرت به او عنايت و توجّهى نفرموده. ابو حنيفه اين بار بدون اذن امام عليه السّلام نشست. حضرت وقتى ديدند او نشست به وى توجّه نموده و فرمودند: ابو حنيفه كجاست؟

خدمتش عرض شد: خدا حالتان را نيكو گرداند او ابو حنيفه است.

حضرت فرمودند: تو فقيه اهل عراق هستى؟

عرض كرد: بلى حضرت فرمودند: براى ايشان با چه مدركى فتوى مى‏دهى؟

عرض كرد: با كتاب خدا و سنّت پيامبرش صلّى اللَّه عليه و آله.

حضرت فرمودند: اى ابو حنيفه، به كتاب خدا آگاه و عالم هستى و آن طور كه بايد آگاه باشى آيا آگاه و واقف مى‏باشى، آيا ناسخ و منسوخش را مى‏دانى؟

عرض كرد: بلى

 

حضرت فرمودند: اى ابو حنيفه ادّعاى علم نمودى، واى بر تو خداوند متعال اين علم را فقط در بين اهل قرآن كه آن را برايشان نازل كرده قرار داده، واى بر تو اين علم صرفا نزد افراد خاص از ذريّه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله بوده و از آن يك حرف هم خدا به تو تعليم نفرموده و اگر آن طور كه ادّعاء مى‏كنى هستى كه نيستى خبر ده مرا از فرموده ي حقّ عزّ و جلّ: « سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ» اين ده‏ها و شهرها در كدام نقطه ي زمين بودند؟

ابو حنيفه گفت: تصوّر مى‏كنم بين مكّه و مدينه بودند.

امام عليه السّلام به اصحابش نگريست و فرمود: شما مى‏دانيد كه در بين مدينه و مكّه راه امن نبوده و قطّاع الطّريق در اين جا راه را بر مسافرين مى‏بستند و اموالشان را به يغما مى‏بردند و آنها هيچ بر نفوس خود اطمينانى نداشته و بسا بود كه كشته مى‏شدند، پس مقصود حقّ عزّ و جلّ اين ده و شهرها نمى‏باشد.

اصحاب عرض كردند: بلى همين طور است كه شما مى‏فرماييد.

راوى مى‏گويد: ابو حنيفه ساكت شد.

پس از آن حضرت فرمودند: اى ابو حنيفه خبر ده مرا از فرموده ي حقّ عزّ و جلّ: « وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً»  اين مكان كدام نقطه ي زمين مى‏باشد؟

ابو حنيفه گفت: مراد كعبه است.

امام عليه السّلام فرمودند: آيا مى‏دانى حجّاج بن يوسف در كعبه منجنيق قرار داد و ابن زبير را كشت پس چطور ابن زبير در امان قرار نگرفت؟

راوى گفت: ابو حنيفه ساكت شد.

 

سپس امام عليه السّلام به وى فرمود: اى ابو حنيفه وقتى به موضوعى برخورد كردى كه در كتاب خدا حكمش نبوده و اخبار و سنن نبوى نيز مبيّن آن نباشند چه خواهى كرد؟

ابو حنيفه عرض كرد: خدا حال شما را نيكو گرداند قياس كرده و در آن به رأى خود عمل مى‏نمايم.

حضرت فرمودند: اى ابو حنيفه اوّلين كسى كه قياس نمود ابليس ملعون بود، وى در مقابل پروردگار متعال قياس كرده و گفت: من از آدم بهترم زيرا مرا از آتش و او را از گل آفريده‏اى.

ابو حنيفه ساكت شد.

 

 سپس حضرت فرمود: اى ابو حنيفه آيا ادرار نجس‏تر است يا منى؟

ابو حنيفه گفت: ادرار.

امام عليه السّلام فرمودند: پس چرا مردم براى منى غسل مي كنند و براى ادرار چنين‏ نمى‏كنند؟

 

ابو حنيفه ساكت شد و خاموش شد.

امام عليه السّلام فرمودند: اى ابو حنيفه نماز افضل است يا روزه؟

عرض كرد: نماز.

حضرت فرمودند: پس چرا حائض موظّف است روزه را قضاء كند ولى قضاء نماز بر او نيست؟

ابو حنيفه ساكت و خاموش شد.

حضرت فرمودند: اى ابو حنيفه جواب اين سؤال را بگو:

مردى كنيزى امّ ولد داشته كه از او دخترى دارد و نيز همسر آزادى برايش بوده كه نازا مى‏باشد كه حال در يك سحرى دختر اين مرد كه از ام ولد مى‏باشد به زيارت پدر آمده و مرد بعد از خواندن نماز صبح با همسر آزادش نزديكى كرده و سپس به حمام مى‏رود، زن آزاد در مقام كيد و حيله با ام ولد و دخترش بر آمده و در همان گرمى كه شوهر به حمّام رفته برخاسته و به سراغ دختر شوهرش كه از ام ولد هست رفته و در حالى كه وى خواب مى‏باشد خودش را روى او انداخته و به همان نحو كه شوهر با او مواقعه نموده و آب در رحمش ريخته وى نيز همان آب را در رحم دختر مى‏ريزد و دختر از همان آب حامله مي شود. حكم اين حمل از نظر تو چيست؟

ابو حنيفه عرضه داشت: به خدا سوگند در باره ي آن هيچ نمى‏دانم.

حضرت فرمودند: اى ابو حنيفه جواب اين سؤال را بگو: مردى كنيزى دارد كه وى را به تزويج مملوكش در مى‏آورد و مملوك از او غائب مى‏شود سپس از همسر مرد فرزندى متولّد شده و از كنيز امّ ولدى كه دارد و مملوك مزبور او را حامل نموده مولودى به دنيا مى‏آيد و پس از آن خانه فرو مى‏ريزد و مرد كه مولى بوده و دو كنيز كه يكى ام ولد بوده و ديگرى كنيزى كه مولى او را تزويج عبد كرده هر سه مى‏ميرند حال شما بگو كه وارث كيست؟

ابو حنيفه عرض نمود: فدايت شوم، به خدا سوگند در باره ي آن هيچ نمى‏دانم.

ابو حنيفه گفت: خدا حالتان را نيكو نمايد، در كوفه نزد ما جماعتى هستند كه معتقدند شما ايشان را فرمان داده‏ايد كه از فلان و فلان و فلان برائت و بيزارى‏ جويند، آيا اين صحيح است؟

 

امام فرمودند: واى بر تو اى ابو حنيفه، اين صحيح نيست، پناه به خدا مى‏برم!! ابو حنيفه: عرضه داشت: خدا حالتان را نيكو نمايد اين جماعت امر را در اين سه نفر خيلى بزرگ شمرده و مسأله تبرّى و بيزارى از ايشان را سخت پى‏گير مى‏باشند.

حضرت فرمودند: از من چه مى‏خواهى؟

ابو حنيفه عرض كرد: نامه‏اى به ايشان مرقوم فرماييد.

حضرت فرمودند: به چه مضمون؟

ابو حنيفه عرضه داشت: از ايشان بخواهيد خود را از تبرّى جستن نسبت به اين سه نفر باز دارند.

حضرت فرمودند: از من اطاعت نمى‏كنند.

ابو حنيفه عرض كرد: چرا، خدا حالتان را نيكو نمايد در صورتى كه شما نامه را نوشته و من رسول و فرستاده شما باشم البته مرا اطاعت خواهند نمود.

حضرت فرمودند: اى ابو حنيفه، اين اصرار تو نيست مگر از روى نادانى، بين من و كوفه چند فرسخ فاصله مى‏باشد؟

ابو حنيفه گفت: بسيار بسيار زياد به حدّى كه به شمار نمى‏آيد؟

حضرت فرمودند: بين من و تو چقدر فاصله است؟

ابو حنيفه عرضه داشت: هيچ فاصله‏اى نيست.

حضرت فرمودند: تو در منزل من بر من وارد شدى و سه مرتبه اذن در نشستن گرفتى، پس به تو اذن ندادم، با اين حال بدون اذن من نشستى و مخالفت مرا نمودى، چگونه آن جماعت در حالى كه آن همه با من فاصله دارند و من اين جا مى‏باشم اطاعتم را كنند؟

راوى مى‏گويد: ابو حنيفه سر مبارك امام را بوسيد و از نزد آن جناب خارج شد در حالى كه مى‏گفت: او داناترين مردمان است و حال آن كه نزد هيچ عالمى وى را نديده‏ايم.

ابو بكر حضرمى مى‏گويد: فدايت شوم جواب دو مسأله اوّل و دوّم چيست؟

حضرت فرمودند: اى ابو بكر مقصود از «سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ» اين است كه: با قائم ما اهل بيت سير و مسافرت كنيد كه در ايمنى كامل مى‏باشيد. و مراد از «وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً» اين است كه هر كس با قائم ما بيعت كرده و در حزب آن حضرت باشد و دست آن بزرگوار را مسح كند و در گروه اصحابش باشد البته از هر گزندى در امان مى‏باشد.»

 

 

 

نتيجه:

 

اگر در اين حديث شريف خوب نظر كنيد، حقيقت حال ابوحنيفه برايتان معلوم مي شود.

 

او خوش در افضل از امام صادق(ع) مي دانست در حالي كه چنين نبود.

 

او بعد از آن همه احتجات امام(ع) باز هم دست از روش خود برنداشت.

 

و در آخر مي بينيد كه آمدن او به محضر امام صادق(ع) نيز براي مباحث علمي نبوده بلكه قصدش آن بوده كه امام(ع) را وادار كند كه حضرت نامه اي بنويسد تا افراطي هاي شيعه، علني خلفاي سه گانه را لعن نكنند.

 

روايات ديگري نيز در باب ابوحنيه موجود است كه مي توانيد در كتب روايي جستجو فرماييد.

 

 

 

سخن آخر:

 

آيا فرعون در اينكه موسي(ع) ساحر نيست، شكّ داشت؟ موسي(ع) در خانه ي خود فرعون بزرگ شده بود و او بهتر از هر كسي موسي(ع) و سوابق او را مي دانست. امّا با تمام اين احوال، نه تنها به او ايمان نياورد، بلكه به او تهمت ساحر بودن مي زد.

 

خداي متعال فرمود: « وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدين‏ ـــــ (فرعون و پيروانش) از روى ظلم و سركشي، معجزات او را انكار نمودند در حالى كه در دل به آن يقين داشتند؛ پس بنگر كه سرانجام تبهكاران چگونه بود.» (النمل:14)

 

بسياري از مخالفين اهل بيت(ع) حقيقت را در باب آن بزرگواران مي دانستند، امّا حاضر به پذيرش آن نبودند. مثلاً همين ابوحنيفه اگر امام صادق(ع) با امامت مي پذيرفت، ديگر خودش نمي توانست امام حنفي ها باشد. بلكه در حدّ يك صحابي امام صادق(ع) مي شد؛ در حالي كه او حريص بود بر اين عنوان.