(3/100148887)

پرسش: آيا ما بايد عقايدمان را از ارسطو بگيريم يا از خود دين اگر از خود دين پس چرا علم كلام آمد؟

 

پاسخ:

1ـ ارسطو چه ربطي به علم كلام دارد؟ ارسطو فيلسوف بود نه متكلّم. علم كلام، علم بومي خود مسلمين است؛ و هر مذهبي هم براي خودش علم كلامي منحصر به خود دارد؛ مثل كلام اشاعره، كلام شيعه، كلام معتزله، كلام ماتريديّه و ... .

2ـ بنيانگذار اساسي علم كلام در اسلام خود قرآن كريم و رسول الله(ص) مي باشند؛و اوج كلام شيعه، با امام باقر و امام صادق و امام رضا(ع) بوده است. بارزترين متكلّمين شيعه در صدر اسلام، شاگردان اين سه امام بزرگوار مي باشند، كه در بين آنها هشام بن حكم و مؤمن طاق، شهرتي ويژه دارند. در عصر غيبت صغري نيز شيخ متكلّمين جناب محمّد بن نعمان را داريم كه مشهور است به شيخ مفيد.

3ـ متكلّمين اسلامي و بخصوص متكلمين اهل سنّت، نه تنها تحت تأثير افكار ارسطو و ديگر حكماي يونان نبودند، بلكه اتّفاقاً مخالفت شديدي نيز با اين حكما داشتند؛ و پيروان مسلمان آنها نظير ابن سينا و ابن رشد و شيخ اشراق و ملاصدرا و ... را هم كافر مي خواندند. اين متكلّمين، كه علم خود را برآمده از قرآن و سنشت مي دانستند، بر اين گمان بودند كه نظريّات حكماي يوناني مثل ارسطو بر خلاف اسلام مي باشد. امّا كساني چون ابن سينا و شيخ اشراق و ملاصدرا و اتباع آنها، مي گفتند: سخنان امثال ارسطو و افلاطون، مخالف فهم شما از قرآن و سنّت است نه مخالف قرآن و سنّت.

4ـ آيا تبعيّت از عقل و منطق، خلاف دين اسلام است؟

علم منطق را ارسطو ابداع نموده است. و بسياري از متكلّمين متقدّم، با علم منطق مخالف بودند؛ صرفاً به خاطر يوناني بودن آن. از اينها مي پرسيم: آيا از يونان آمدن يك علم، دليل است بر نادرستي آن؟ مگر رياضيّات را قرآن و حديث آورده است؟ پس به صِرف اينكه رياضيّات هم در يونان و هند و ايران ابداع شده بايد آن را دور بيندازيم؟ علم منطق، مگر اعتقاد است؟ علم منطق، صِرفاً علم درست انديشيدن و درست استدلال نمودن است.

نظريّات فلسفي ارسطو را هم حكماي اسلامي عيناً قبول نكردند، بلكه آن مقدار كه قابل اثبات با برهان عقلي بودن پذيرفتند و باقي را كنار نهادند. مگر خود قرآن كريم نمي گويد: « فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْباب‏ ــــ پس بشارت ده ‏بندگان مرا! همان كسانى كه سخنان را مى‏شنوند و از نيكوترين آنها پيروى مى‏كنند؛ آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنها خردمندانند » (الزمر:18) و مگر رسول الله(ص) نفرمودند: « اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّين ــ علم را طلب نماييد اگر چه در چين باشد» (بحار الأنوار، ج‏1،ص177)؛ چطور علمي كه از چين ياد گرفته مي شود مشروع است ولي وقتي از يونان مي آيد نجس مي شود؟! و مگر امير مومنان(ع) نفرمودند: « الْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ فَاطْلُبُوهَا وَ لَوْ عِنْدَ الْمُشْرِكِ تَكُونُوا أَحَقَّ بِهَا وَ أَهْلَهَا ــــ حكمت گمشده ي مؤمن است؛ پس آن را طلب نماييد اگر چه در نزد مشرك باشد؛ كه مؤمن شايسته تر است به داشتن حكمت و اهليّت آن را دارد.» (بحار الأنوار، ج‏2،ص97). چطور طبق كلام امير مومنان(ع) ياد گرفتن حكمت از مشركان جايز است؛ امّا برخي ها ياد گرفتن حكمت از ارسطو و افلاطون موحّد و الهي را جايز نمي دانند؟!

5ـ برخي از حكماي سابق گفته اند كه اكثر حكماي يونان در واقع شاگردان انبياي سلف بوده اند. برخي از آنها شاگردي حضرت داود را نموده اند مثل جناب لقمان كه در يونان او را آغاثاذيمون گويند؛ و برخي ديگر شاگردان حضرت سليمان بوده اند و برخي نيز در مصر از حضرت يوسف(ع) يا شاگردان مصري او دانش آموخته اند. امّا برخي از علما حتّي ادّعا نموده اند كه برخي از حكماي يونان در واقع خودشان نبوّت نيز داشته اند؛ لكن مأمور بوده اند به ترويج حكمت.

ما امروز مي دانيم كه در شرق دور كساني چون بودا و كنفسيوس بوده اند ؛ كه تعاليمي شبيه تعاليم انبياء داشته اند ــ البته به احتمال زياد تعاليم آنها نيز در طول زمان تحريف شده است ــ امّا در هيچ منبعي نام اين افراد به عنوان نبي نيامده ؛ و پيروان آنها نيز به نبوّت آنها قائل نيستند ــ البته در برخي متون اسلامي هزار سال قبل مثل كتاب « كمال الدين» تأليف شيخ صدوق، از كسي به نام بوذاسف ياد شده كه برخي او را همان بودا دانسته اند ــ . همچنين در روايتي از رسول خدا (ص) از فيلسوف شهير يونان جناب ارسطو با عنوان نبي ياد شده در حالي كه نه از خود او چنين ادّعايي نقل شده نه كسي به نبوّت وي قائل شده است. علّامه حسن زاده آملي در تعليقات شرح المنظومة ، ج‏4 ،ص364 ، نقل نموده از كتاب محبوب القلوب ديلمي ، ص14 كه :«يروى في بعض الرافدات أن عمرو بن العاص قدم من الإسكندرية على رسول (ص) فسأله عمّا رأى في الإسكندرية، فقال: يا رسول الله رأيت أقواما يتطيلسون و يجتمعون حلقا و يذكرون رجلا يقال له أرسطاطاليس- لعنه اللّه تعالى-، فقال عليه السلام: مه يا عمرو إن أرسطاطاليس كان نبيا فجهله قومه ـــــــ روايت كرده‏اند در برخي كتب كه چون عمرو بن العاص از سفر اسكندريه پيش حضرت رسول(ص) آمد ، حضرت از او پرسيدند كه در اسكندريه چه ديدى ؟ عمرو گفت: يا رسول اللّه قومى را ديدم كه طيلسان (شِنِل) بر دوش مي اندازند و حلقه حلقه جمع مى‏شوند ، و از مردى نام مى‏بردند كه نامش ارسطاطاليس است ؛ خداى لعنتش كناد! پس آن حضرت فرمودند: ساكت شو اى عمرو ! همانا ارسطاطاليس پيامبر بود امّا قومش او را نشناختند»

علّامه حسن زاده آملي همچنين در همان آدرس فرموده اند: « نقل السيد الطاهر ذو المناقب و المفاخر رضي الدين على بن طاوس في فرج المهموم قولا بأن أبرخس و بطليموس كانا من الأنبياء، و أن أكثر الحكماء كانوا كذلك، و إنما التبس على الناس أمرهم لأجل أسمائهم اليونانية. ــــــ نقل نموده سيّد پاك و صاحب مناقب و مفاخر جناب علي بن طاوس در كتاب فرج المهموم قولي مبني بر اين كه ابرخس و بطلميوس هر دو از انبياء بوده اند و اكثر حكما همين گونه بوده اند ؛ امّا امر آنها بر مردم مشتبه گشت فقط به خاطر اسمهاي يوناني آنها.»

اگر حكمي چنان ادّعايي مي نمود اهل ظاهر آن را به شدّت بمباران مي نمودند؛ امّا اين سيد ابن طاوس است؛ از كبار فقها و علماي شيعه و صاحب نفس قدسيّه؛ كه سخنش حقيقتاً جاي تأمّل دارد.

باز در همان منبع فرموده اند: « و قال صائن الدين علي بن تركة في مقدمة تمهيد القواعد: «إن المختار عند الصدر الأوّل من الحكماء الذين هم من جملة الأصفياء (الأنبياء- خ ل) أو الأولياء على ما أخبر عنه المؤرّخون كاغاثاذيمون المدعو بلسان الشرع بلقمان، و هرمس الهرامسة المدعوّ بإدريس، و فيثاغورث المدعوّ بشيث، و أفلاطن الإلهى ... ـــــــ صائن الدين علي بن تركة در مقدمه ي تمهيد القواعد گفته است: « همانا قول مختار در نزد حكماي صدر اوّل ، كه آنها از جمله ي اصفياء يا انبياء يا اولياء بوده اند بنا بر آنچه كه مورّخان از آنها خبر داده اند ، مانند اغاثاذيمون كه در زبان شرع او را لقمان گويند و هرمس كه در زبان شرع او را ادريس نامند و فيثاغورس كه در زبان شرع او را شيث گويند و افلاطون الهي ... »

همچنين گفته شده كه جناب ذوالقرنين همان كورش كبير بوده ؛ كه نامش در قرآن كريم به بزرگي برده شده و گستراننده حكم خدا در زمين بوده است. تاريخ نويسان غرب نيز آن هنگام كه از حمله ي كورش به غرب ياد نموده اند به عدل و داد او اعتراف نموده اند. كتيبه هايي هم كه از زمان او باز مانده مملوّ از تعابير قدسي است. حمايت او از انبياي زمان خود نيز محرز است تا آنجا كه وقتي بني اسرائيل را از چنگ بابليان نجات داد، برخي از انبياي بني اسرائيل با او به ايران آمده و در اين سرزمين به تبليغ دين پرداختند؛ امروز بيش از يازده پيغمبر در ايران زمين مدفن دارند. در شرح حال سلمان فارسي نيز سخناني از زبان خودش و معصومين (ع) وارد شده كه نشان مي دهد وي در زمان فترت و جاهليّت از هاديان الهي و مؤيّد به تأييدات غيبي بوده است. لذا وي آنگاه كه رسول خدا را ملاقات نمود ، بي هيچ معرّفي حضرتش را شناخت و بي هيچ معجزه اي به آن حضرت ايمان آورد. شيخ صدوق(ره) بر اين باور است كه سلمان فارسي آخرين وصيّ حضرت عيسي(ع) است؛ نام فارسي او روزبه و نام پيغمبري او بَرَدة يا اَبَي بوده است. نام سلمان را هم رسول خدا(ص) به او دادند.

همچنين در روايات معصومين (ع) از كساني نام برده شده كه بين حضرت عيسي (ع) و رسول خدا (ص) هاديان امم بودند امّا تاريخ نامي از آنها به ياد ندارد؛ و چه بسا برخي از آنها منطبق مي شوند بر حكماي الهي بعد از عيسي(ع).

در روايات اهل بيت(ع) نيز از ارسطو به بزرگي ياده شده و از زبان او نقل برهان شده است.

امام صادق(ع) در سخني از ارسطو افلاطون چنين ياد نموده است.

« ... أَرَسْطَاطَالِيسُ مُعَلِّمُ الْأَطِبَّاءِ وَ أَفْلَاطوُنُ رَئِيسُ الْحُكَمَاءِ ... » (الإحتجاج على أهل اللجاج، طبرسي، ج‏2 ،ص342 و بحار الأنوار ، ج‏10،ص172)

در توحيد مفضّل نيز امام صادق(ع) برهاني را از زبان ارسطو نقل مي فرمايند در ردّ دهريّون، كه گواه است بر الهي بودن ارسطو، كه بر ضدّ دهريّون استدلال نموده است. جالب اينجاست كه امام صادق(ع) در اين نقل، از اصطلاحات فلسفي خود ارسطو بهره مي برد. متن كلام، ان گونه كه كتاب توحيد مفضّل آمده چنين است:

« أصحاب الطبائع و مناقشة أقوالهم‏

فَأَمَّا أَصْحَابُ الطَّبَائِعِ فَقَالُوا إِنَّ الطَّبِيعَةَ لَا تَفْعَلُ شَيْئاً لِغَيْرِ مَعْنًى وَ لَا تَتَجَاوَزُ عَمَّا فِيهِ تَمَامُ الشَّيْ‏ءِ فِي طَبِيعَتِهِ وَ زَعَمُوا أَنَّ الْحِكْمَةَ تَشْهَدُ بِذَلِكَ فَقِيلَ لَهُمْ فَمَنْ أَعْطَى الطَّبِيعَةَ هَذِهِ الْحِكْمَةَ وَ الْوُقُوفَ عَلَى حُدُودِ الْأَشْيَاءِ بِلَا مُجَاوَزَةٍ لَهَا وَ هَذَا قَدْ تَعْجِزُ عَنْهُ الْعُقُولُ بَعْدَ طُولِ التَّجَارِبِ فَإِنْ أَوْجَبُوا لِلطَّبِيعَةِ الْحِكْمَةَ وَ الْقُدْرَةَ عَلَى مِثْلِ هَذِهِ الْأَفْعَالِ فَقَدْ أَقَرُّوا بِمَا أَنْكَرُوا لِأَنَّ هَذِهِ فِي صِفَاتِ الْخَالِقِ وَ إِنْ أَنْكَرُوا أَنْ يَكُونَ هَذَا لِلطَّبِيعَةِ فَهَذَا وَجْهُ الْخَلْقِ يَهْتِفُ بِأَنَّ الْفِعْلَ لِلْخَالِقِ الْحَكِيمِ وَ قَدْ كَانَ مِنَ الْقُدَمَاءِ طَائِفَةٌ أَنْكَرُوا الْعَمْدَ وَ التَّدْبِيرَ فِي الْأَشْيَاءِ وَ زَعَمُوا أَنَّ كَوْنَهَا بِالْعَرَضِ وَ الِاتِّفَاقِ وَ كَانَ مِمَّا احْتَجُّوا بِهِ هَذِهِ الْآيَاتِ الَّتِي تَكُونُ عَلَى غَيْرِ مَجْرَى الْعُرْفِ وَ الْعَادَةِ كَإِنْسَانٍ يُولَدُ نَاقِصاً أَوْ زَائِداً إِصْبَعاً أَوْ يَكُونُ الْمَوْلُودُ مُشَوَّهاً مُبَدَّلَ الْخَلْقِ فَجَعَلُوا هَذَا دَلِيلًا عَلَى أَنَّ كَوْنَ الْأَشْيَاءِ لَيْسَ بِعَمْدٍ وَ تَقْدِيرٍ بَلْ بِالْعَرَضِ كَيْفَ مَا اتَّفَقَ أَنْ يَكُونَ وَ قَدْ كَانَ أَرَسْطَاطَالِيسُ رَدَّ عَلَيْهِمْ فَقَالَ إِنَّ الَّذِي يَكُونُ بِالْعَرَضِ وَ الِاتِّفَاقِ إِنَّمَا هُوَ شَيْ‏ءٌ يَأْتِي فِي الْفَرْطِ مَرَّةً لِأَعْرَاضٍ تَعْرِضُ لِلطَّبِيعَةِ فَتُزِيلُهَا عَنْ سَبِيلِهَا وَ لَيْسَ بِمَنْزِلَةِ الْأُمُورِ الطَّبِيعِيَّةِ الْجَارِيَةِ عَلَى شَكْلٍ وَاحِدٍ جَرْياً دَائِماً مُتَتَابِعاً

ترجمه:

اصحاب طبايع و مناقشه سخن آنان

اهل طبيعت مى‏گويند: طبيعت كار بى‏فايده‏اى نمى‏كند و همه چيز در آن تام و كامل است. آنان حكمت را دليل اين عقيده مى‏دانند. اگر به آنان گفته شود:

چه كسى اين حكمت را به طبيعت داده كه هيچ چيز از حدّش خارج نگردد. چيزى كه عقلها نيز با اين همه تجربه باز از آن عاجزند؟

اگر بگويند: خود طبيعت حكمت و قدرت اين اعمال را دارد، در واقع اقرار كرده‏اند به آنچه انكار كرده‏اند؛ زيرا اينها همه صفات آفرينشگر است. [در اين صورت اختلاف در نام اين قادر و حكيم است‏] امّا اگر اين صفات را از طبيعت ندانند مى‏رساند كه فعل از ان خالقى حكيم است.

گروهى از گذشتگان، هدفمندى و تدبير و حكمت را در اشيا انكار كردند و پنداشتند كه همه چيز اتفاقى و تصادفى پديد آمده است. اينان بر اين عقيده ناصواب خود به امورى چند استناد كردند كه در ظاهر، خلاف قاعده است؛ مانند:

تولد انسانى ناقص و يا كسى كه انگشتى زايد دارد يا ناقص الخلقه و در هم آميخته است. اين گروه با اين دلايل مى‏گويند كه جهان و اشيا تصادفى و اتفاقى پديد آمده‏اند.

«ارسطاطاليس» به آنان چنين پاسخ داده است:

اينكه گاه بالعرض و اتفاق چيزى به خاطر دليلهاى چندى پديد مى‏آيد و از راه طبيعى خود خارج مى‏شود به منزله بيرون رفتن امور از حالت طبيعى نيست و اين اتفاقات نادر هميشه و به طور دائم جارى نيستند، [تا دليل نبود حكمت گردند و آفرينش را به خاطر اين امور اتفاقى، مهمل بشماريم.]