تاريخ صدر اسلام: از جاهليت تا هجرت به مدينه فاضله از ديدگاه قرآن و حديث

مشخصات كتاب

‏سرشناسه : امين، سيدمهدي، ‏‌۱۳۱۶ -‏، گردآورنده
‏عنوان و نام پديدآور : تاريخ صدر اسلام: از جاهليت تا هجرت به مدينه فاضله از ديدگاه قرآن و حديث(تفسير موضوعي الميزان)/ به اهتمام سيدمهدي امين؛ با نظارت محمد بيستوني.
‏مشخصات نشر : قم: بيان جوان‏ ۱۳۹۰.
‏مشخصات ظاهري : ‏‌۲۱۲ ص.‏ ۱۱ × ۵/۱۶ س‌م.
‏فروست : تفسير علامه‏ [ج.] ۳۰.
‏شابك : ‏‌978-600-228-123-4
‏وضعيت فهرست نويسي : فيپا
‏يادداشت : كتاب حاضر بر اساس كتاب "الميزان في تفسير‌القرآن" تاليف سيدمحمدحسين طباطبايي است.
‏يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
‏عنوان ديگر : الميزان في تفسير‌القرآن.
‏موضوع : محمد (ص)، پيامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق.
‏موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴
‏موضوع : اسلام -- تاريخ -- از آغاز تا ۴۱ق.
‏شناسه افزوده : بيستوني محمد، ‏‌۱۳۳۷ -‏
‏شناسه افزوده : ‏‌طباطبائي محمدحسين ۱۲۸۱ - ۱۳۶۰ ‏. الميزان في تفسير‌القرآن
‏شناسه افزوده : تفسير علامه‏ [ج.] ۳۰.
‏رده بندي كنگره : ‏‌BP۹۸‏/الف۸۳ت۷ ۳۰.ج ۱۳۹۰
‏رده بندي ديويي : ‏‌۲۹۷/۹۱۲
‏شماره كتابشناسي ملي : ۲۷۱۶۲۳۷

فهــرسـت مطـالـب

موضـوع صفحـه
تأييديــه آية‌اللّه محمــد يـــزدي رئيس شورايعالي مديريت حوزه علميه ••• 5
تأييديــه آية‌اللّه مــرتضــي مقتــدائـي مـديــريت حـوزه علميـــه قــم ••• 6
تأييـديه آية اللّه سيد علـي اصغــر دستغيـب نماينده خبرگان رهبـــري••• 7
مقــــــدمــه نــاشـــر••• 8
مقـدمـــــه مـؤلـــــف••• 12
فصــل اول
بستـر ظهــور اسـلام (دوره جـاهـليـت عـــرب)••• 17
دوره جاهليــت عــرب و مشخصه‌هـــاي آن••• 17
جامعه‌عرب جاهلي، و نفوذ رسوم همسايگان••• 18
زنــدگــي خانـوادگــي در ايــام جـاهليــت••• 20
حكومت در جاهليت••• 22
(204)
فهــرسـت مطـالـب
موضـوع صفحـه
اوضاع‌اجتماعي و عقيدتي عرب قبل‌از اسلام••• 24
اختـلافــات طبقاتي قبــل از ظهــور اســلام••• 27
آداب و احــكـام و مـعـتـقــــدات جـاهــلـي••• 31
زنده به گور كردن دختران در ايــام جاهليت••• 35
زن در عقايـد جـاهـليـت••• 37
علــــم در جـاهليــــت••• 40
ماه‌هاي حرام در جاهليت••• 42
تقـويــم دوره جـاهـليت••• 43
(205)
چـهــار مــــاه حــــرام••• 46
جـابجائــي مـاه‌هـــاي حــرام در جاهليــت••• 47
(206)
فهــرسـت مطـالـب
موضـوع صفحـه
منشــأ تغيير ماه‌هــاي حرام در جاهليـت••• 49
زيـــادتـــــــي در كـفـــــــر••• 51
بنيانگذار رسوم جاهلي در مكه••• 52
قـرباني‌هـاي دوره جـاهـليت••• 54
بــت‌هــاي عــصـر جـاهلـيـت••• 57
فصــل دوم
شـــــروع دعـــــــوت اســـــلام••• 61
دعوت عشيره رسـول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ••• 61
(207)
صحنه اولين دعوت و رويارويي با قريش••• 64
اظـهار علني برائت از مشركين••• 66
(208)
فهــرسـت مطـالـب
موضـوع صفحـه
شــرايـط لازم بــراي دعــوت دينــي••• 69
دستور دعوت بدون مسامحه و مداهنه••• 71
دستـور دعـوت از طـريـق تـرسـاندن••• 74
دعـوت عـــام و جـهـانـــي اســــلام••• 76
نـامــه پيامبــر اســلام بـه شـاهـدان••• 77
فصــل سوم
قريــش، و معتقـــدات و گمراهي آن‌ها••• 81
بررسي انواع كفر••• 81
(209)
1 ـ جحود و انكار ربوبيت خدا ••• 82
2 ـ جحــود بــر معــــرفـــت••• 82
(210)
فهــرسـت مطـالـب
موضـوع صفحـه
3 ـ كفران نعمت••• 83
4 ـ كفــر تــرك دستــورات الهــي••• 84
5 ـ كفــر برائت••• 85
كفـار صــدر اســلام••• 86
رســول‌خــدا در بــرابــر كفار قــريــش••• 88
وضــع روحــي و عنـاد كفــار قــريــش••• 95
قـــريــش در خـــانــه ابــوطــالـــــب••• 101
پيكــــار اســــلام بــا بـت پــرستــــي••• 102
(211)
روش تـوحيــــــدي••• 107
حجــاب حايل بين رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و كفار••• 110
(212)
فهــرسـت مطـالـب
موضـوع صفحـه
مصايب موعود كفار مكه••• 113
عجــز قــريــش در مبــارزه بــا قــــرآن••• 115
دليل هلاك نكردن قريش••• 119
مقابله‌تاريخي اقوام كافر در برابر پيامبران••• 120
ابـراهيـم و رسول اللّه، دو مبارز عليه كفار••• 123
ارثيــه يكتـاپرستـــي در نسـل ابـراهـيم••• 125
دليـل عدم نزول قرآن بر اشــراف قريـــش••• 126
فصــل چهارم
(213)
مسلمــــانـــان اوليـــــــه
دوران شكنجــــه، مبــارزه و مهاجــــرت••• 129
(214)
فهــرسـت مطـالـب
موضـوع صفحـه
آغــاز دعـــوت علنــــي اســــلام••• 129
شكنجــــه مسلمـانــــان اوليــــه••• 133
ماجراي شكنجه و قتل سميه و ياسر••• 135
شكنجـــه بـــه خـاطـــر ايمــــان••• 138
فشـار مشركين براي برگشت مسلمانان بـه كفر••• 143
پـاره‌كننـدگان قرآن در صـدر اسلام••• 147
بــريــده بــاد دو دسـت ابـي‌لـهـب••• 148
مرا با آن كس كه خلقش كردم واگذار!••• 151
(215)
دستـور اغمـاض نسبت به كفـار اصـلاح‌ناپذير••• 156
توطئه اخراج رسول‌اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله از مكه••• 158
(216)
فهــرسـت مطـالـب
موضـوع صفحـه
مهـــاجـرت مـسلـمـانـان بـه حـبشــــه••• 160
ماجراي شب هجرت••• 169
مقـدمات هجـرت، و پيمان با اوس و خزرج••• 171
دوازده نقيــــــــب اوس و خــــــــزرج••• 173
توطئه در دارالندوه••• 176
شبي كه علـي در بستـر پيـامبـر خـوابيد!••• 181
در تـعـقـيـب مـحـمـد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله تـا غـار ثــور••• 183
مـهـاجـرات يـثـرب••• 185
(217)
علـي بـه يـاد آن شـب شعـر مـي‌سـرايـد!••• 188
(218)
فهــرسـت مطـالـب
موضـوع صفحـه
فصــل پنجم
هجرت رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ••• 191
آغــاز هجرت به ســوي مدينـــه••• 191
جزئياتي از هجرت رسول‌اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ••• 194
خــروج از محاصــره قـــريـــش••• 195
همراهــي ابوبكــر••• 196
تـعقيــــب تا غـار••• 196
اقـامت در غـار تا حـركت به مدينه••• 198
(219)
پيام رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بـه علي عليه‌السلام ••• 199
حـــوادث بيـــــن راه مـديـنــــه••• 201
استقبال مدينه از رسـول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ••• 203
(220)

تقديم به

اِلي سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُـولِ اللّـهِ وَ خاتَـمِ النَّبِيّينَ وَ اِلي مَوْلانا
وَ مَوْلَي الْمُوَحِّدينَ عَلِيٍّ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَ اِلي بِضْعَةِ
الْمُصْطَفي وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ وَ اِلي سَيِّدَيْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَي الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومينَ الْمُكَرَّمينَ مِنْ‌وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّـــةِ‌اللّهِ فِي‌الاَْرَضينَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَْنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِ‌بْنِ‌الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالي فَرَجَهُ الشَّريفَ فَيا مُعِزَّ
الاَْوْلِياءِوَيامُذِلَ‌الاَْعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ‌الْمُتَّصِلُ‌بَيْنَ‌الاَْرْضِ‌وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّـــرَّ في غَيْبَتِـــكَ وَ فِراقِـــكَ وَ جِئْنـا بِبِضاعَـةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَريكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ
(4)

متن تأئيديه حضرت آية‌اللّه محمد يزدي

رييس دبيرخانه مجلس خبرگان رهبري و رييس شورايعالي مديريت حوزه علميه
بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
قرآن كريم اين بزرگ‌ترين هديه آسماني و عالي‌ترين چراغ هدايت كه خداوند عالم به وسيله آخرين پيامبرش براي بشريت فروفرستاده است؛ همواره انسان‌ها را دستگيري و راهنمايي نموده و مي‌نمايد. اين انسان‌ها هستند كه به هر مقدار بيشتر با اين نور و رحمت ارتباط برقرار كنند بيشتر بهره مي‌گيرند. ارتباط انسان‌ها با قرآن كريم با خواندن، انديشيدن، فهميدن، شناختن اهداف آن شكل مي‌گيرد. تلاوت، تفكر، دريافت و عمل انسان‌ها به دستورالعمل‌هاي آن، سطوح مختلف دارد. كارهايي كه براي تسهيل و روان و آسان كردن اين ارتباط انجام مي‌گيرد هركدام به نوبه خود ارزشمند است. كارهاي گوناگوني كه دانشمند محترم جناب آقاي دكتر بيستوني براي نسل جوان در جهت اين خدمت بزرگ و امكان ارتباط بهتر نسل‌جوان باقرآن انجام‌داده‌اند؛ همگي قابل‌تقدير و تشكر و احترام‌است. به علاقه‌مندان بخصوص جوانان توصيه مي‌كنم كه از اين آثار بهره‌مند شوند.
توفيقات بيش از پيش ايشان را از خداوند متعال خواهانم.
محمد يزدي
رييس دبيرخانه مجلس خبرگان رهبري 1/2/1388
(5)

متن تائيديه حضرت آية‌اللّه مرتضي مقتدايي

بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
توفيق نصيب گرديد از مؤسسه قــرآني تفسير جوان بازديد داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به‌طور يقين از معجزات قرآن است كه اين ابتكارات و روش‌هاي نو و جالب را به ذهن يك نفر كه بايد مورد عنايت ويژه قرار گرفته باشد القاء نمايد تا بتواند در سطح گسترده كودكان و جوانان و نوجوانان و غيرهم را با قرآن‌مجيد مأنوس به‌طوري‌كه مفاهيم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهي و قرآني نمايد و آن برادر بزرگوار جناب آقاي دكتر محمد بيستوني است كه اين توفيق نصيب ايشان گرديده و ذخيره عظيم و باقيات الصالحات جاري براي آخرت ايشان هست. به اميد اين كه همه اقدامات با خلوص قرين و مورد توجه ويژه حضرت بقيت‌اللّه‌الاعظم ارواحنافداه باشد.
مرتضي مقتدايي
به تاريخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان‌المبارك 1427
(6)

متن‌تأييديه حضرت آية‌اللّه‌سيدعلي‌اصغردستغيب نماينده محترم‌خبرگان‌رهبري‌دراستان‌فارس

بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
«وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْيانا لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ» (89 / نحل)
تفسير الميزان گنجينه گرانبهائي است كه به مقتضاي اين كريمه قرآني حاوي جميع موضوعات و عناوين مطرح در زندگي انسان‌ها مي‌باشد. تنظيم موضوعي اين مجموعه نفيس اولاً موجب آن است كه هركس عنوان و موضوع مدّنظر خويش را به سادگي پيدا كند و ثانيا زمينه مناسبي در راستاي تحقيقات موضوعي براي پژوهشگران و انديشمندان جوان حوزه و دانشگاه خواهد بود.
اين توفيق نيز در ادامه برنامه‌هاي مؤسسه قرآني تفسير جوان در تنظيم و نشر آثار قرآني مفسّرين بزرگ و نامي در طول تاريخ اسلام، نصيب برادر ارزشمندم جناب آقاي دكتر محمد بيستوني و گروهي از همكاران قرآن‌پژوه ايشان گرديده است. اميدوارم همچنــان از توفيقــات و تأييــدات الهـي برخــوردار باشند.
سيدعلي اصغر دستغيب
28/9/86
(7)

مقدمه ناشر

براساس پژوهشي كه در مؤسسه قرآني تفسير جوان انجام شده، از صدر اسلام تاكنون حدود 000/10 نوع تفسير قرآن كريم منتشر گرديده است كه بيش از 90% آن‌ها به دليل پرحجم بودن صفحات، عدم اعرابگذاري كامل آيات و روايات و كلمات عربي، نثر و نگارش تخصصي و پيچيده، قطع بزرگ كتاب و... صرفا براي «متخصصين و علاقمندان حرفه‌اي» كاربرد داشته و افراد عادي جامعه به ويژه «جوانان عزيز» آنچنان كه شــايستــه است نمي‌تـوانند از اين قبيل تفاسير به راحتي استفاده كنند.
مؤسسه قرآني تفسير جوان 15 سال براي ساده‌سازي و ارائه تفسير موضوعي و كاربردي در كنار تفسيرترتيبي تلاش‌هاي گسترده‌اي را آغاز نموده است كه چاپ و انتشار تفسير جوان (خلاصه 30 جلدي تفسير نمونه، قطع جيبي) و تفسير نوجوان (30 جلدي، قطع جيبي كوچك) و بيش از يكصد تفسير موضوعي ديگر نظير باستان‌شناسي قرآن كريم، رنگ‌شناسي، شيطان‌شناسي، هنرهاي دستي، حقوق زن، موسيقي، تفاسير گرافيكي و...
(8)
بخشي از خروجي‌هاي منتشر شده در همين راستا مي‌باشد.
كتابي كه ما و شما اكنون در محـضر نـوراني آن هستيـم حـاصـل تــلاش 30 ســاله «استادارجمند جناب آقاي‌سيدمهدي‌امين» مي‌باشد.ايشان تمامي مجلدات تفسيرالميزان را به دقــت مطــالعه كــرده و پس از فيش برداري، مطالب را «بدون هيچ گونه دخل و تصرف در متن تفسير» در هفتاد عنوان موضوعي تفكيك و براي نخستين بار «مجموعه 70 جلدي تفسير موضوعي الميزان» را تــدويــن نمــوده كــه هـم به صورت تك موضوعي و هم به شكل دوره‌اي براي جـوانـان عزيز قـابــل استفاده كاربردي‌است.
«تفسير الميزان» به گفته شهيد آية اللّه مطهري (ره) «بهترين تفسيري است كه در ميان شيعه و سني از صدر اسلام تا امروز نوشته شده است». «الميزان» يكي از بزرگ‌ترين آثار علمي علامه طباطبائي، و از مهم‌ترين تفاسير جهان اسلام و به حق در نوع خود كم‌نظير و مايه مباهات و افتخار شيعه است. پس از تفسير تبيان شيخ طوسي (م 460 ه) و مجمع‌البيان طبرسي (م 548 ه) بزرگ‌ترين و جامع‌ترين تفسير شيعي و از نظر قوت علمي و مطلوبيت
مقدمه ناشر (9)
روش تفسيري، بي‌نظير است. ويژگي مهم اين تفسير بكارگيري تفسير قرآن به قرآن و روش عقلــي و استــدلالي اســت. ايــن روش در كــار مفســر تنها در كنار هم‌گذاشتن آيات براي درك معناي واژه خلاصه نمي‌شود، بلكه موضوعات مشابه و مشتــرك در ســوره‌هاي مختلف را كنار يكديگر قرار مي‌دهــد، تحليــل و مقايســه مي‌كنــد و بــراي درك پيــام آيه به شيــوه تـدبّـري و اجتهـادي تـوسل مي‌جويد.
يكي از ابعاد چشمگير الميزان، جامعه‌گرايي تفسير است. بي‌گمان اين خصيصه از انديشه و گرايش‌هاي اجتماعي طباطبائي برخاسته است و لذا به مباحثي چون حكومت، آزادي، عدالت اجتماعي، نظم اجتماعي، مشكلات امت اسلامي، علل عقب ماندگي مسلمانان، حقوق زن و پاسخ به شبهات ماركسيسم و ده‌ها موضوع روز روي آورده و به‌طورعميـق مورد بحث و بررسي قرارداده است.
شيوه‌علامه به‌اين شرح‌است‌كه درآغاز چندآيه از يك سوره‌رامي‌آورد و آيه‌آيه، نكات لغوي و بياني‌آن‌را شرح‌مي‌دهد و پس‌ازآن، تحت‌عنوان‌بيان‌آيات‌كه شامل‌مباحث موضوعي‌است مي‌پردازد.
(10) تاريخ صدر اسلام
ولــي متــأسفــانه قــدر و ارزش اين تفسير در ميان نسل جوان ناشناخته مانده است و بنده در جلسات فــراوانــي كه با دانشجـويان يا دانش‌آموزان داشته‌ام همواره نياز فراوان آن‌ها را به اين تفسير دريــافتــه‌ام و به همين دليل نسبت به همكاري با جنــاب آقــاي اميــن اقـدام نمـــوده‌ام.
اميــدوارم ايـــن قبيــل تــلاش‌هــاي قــرآنــي مــا و شمــا بــراي روزي ذخيــره شــود كــه بــه جــز اعمــال و نيــات خـالصـانه هيـچ چيـز ديگـري كـارسـاز نخواهد بود.
دكتر محمد بيستوني
رئيس مؤسسه قرآني تفسير جوان
تهران ـ بهار 1388
مقدمه ناشر (11)

مقـدمـه مـؤلـف

اِنَّـــهُ لَقُـــــرْآنٌ كَـــريــمٌ
فـــي كِتــــابٍ مَكْنُـــــونٍ
لا يَمَسُّـــهُ اِلاَّ الْمُطَهَّـــروُنَ
اين قـرآنـي اســت كــريــم
در كتـــــابـــي مكنــــــون
كه جز دست پــاكــان و فهـم خاصان بدان نرسد!
(77 ـ 79/ واقعه)
اين كتاب به منزله يك «كتاب مرجع» يافرهنگ معارف قرآن است كه از «تفسير الميزان» انتخـاب و تلخيـص، و بر حسب موضوع طبقه‌بندي شده است.
در تقسيم‌بندي به عمل آمده از موضوعات قرآن كريم قريب 70 عنوان مستقل به دست آمد. هر يك از اين موضوعات اصلي، عنوان مستقلي براي تهيه يك كتاب در نظر گرفته شد. هر كتاب در داخل خود به چندين فصل يا عنوان فرعي تقسيم گرديد. هر
(12)
فصل نيز به سرفصل‌هايي تقسيم شد. در اين سرفصل‌ها آيات و مفاهيم قرآني از متن تفسيـر الميــزان انتخــاب و پس از تلخيص، به روال منطقي طبقه‌بندي و درج گرديد، به طوري كه خواننده جوان و محقق ما با مطالعه اين مطالب كوتاه وارد جهان شگفت‌انگيز آيات و معارف قرآن عظيم گردد. در پايان كار، مجموع اين معارف به قريب 5 هزار عنوان يا سرفصل بالغ گرديد.
از لحــاظ زمــاني: كار انتخاب مطالب و فيش‌برداري و تلخيص و نگارش، از اواخــر ســال 1357 شــروع و حــدود 30 ســال دوام داشتــه، و با توفيق الهي در ليالي مبــاركه قدر سال 1385پايان پذيرفتــه و آمــاده چــاپ و نشــر گـرديـده است.
هدف از تهيه اين مجموعه و نوع طبقه‌بندي مطالب در آن، تسهيل مراجعه به شرح و تفسير آيات و معارف قرآن شريف، از جانب علاقمندان علوم قرآني، مخصوصا محققين‌جوان است‌كه بتوانند اطلاعات خود را از طريق بيان مفسري بزرگ چون علامه فقيد طباطبايي دريافت كنند، و براي هر سؤال پاسخي مشخص و روشن داشته باشند.
سال‌هاي طولاني، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهيم قرآن شريف مي‌آموختيم
مقدمه مؤلف (13)
اما وقتي در مقابل يك سؤال درباره معارف و شرايع دين‌مان قرار مي‌گرفتيم، يك جواب مدون و مشخص نداشتيم بلكه به اندازه مطالب متعدد و متنوعي كه شنيده بوديم بايد جواب مي‌داديم. زماني كه تفسير الميزان علامه طباطبايي، قدس‌اللّه سرّه الشريف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ايراني قرار گرفت، اين مشكل حل شد و جوابي را كه لازم بود مي‌توانستيم از متن خود قرآن با تفسير روشن و قابل اعتماد فردي كه به اسرار مكنون دست يافته بود، بدهيم. اما آن‌چه مشكل مي‌نمود گشتن و پيدا كردن آن جواب از لابلاي چهل (يا بيست) جلد ترجمه فارسي اين تفسير گرانمايه بود. لذا اين ضرورت احساس شد كه مطالب به صورت موضوعي طبقه‌بندي و خلاصه شود و در قالب يك دائرة‌المعــارف در دستــرس همه دين‌دوستان قرارگيرد. اين همان انگيزه‌اي بـود كـه مـوجب تهيه اين مجلــدات گــرديد.
بديهي است اين مجلدات شامل تمامي جزئيات سوره‌ها و آيات الهي قرآن نمي‌شود، بلكه سعي شده مطالبي انتخاب شود كه در تفسير آيات و مفاهيم قرآني، علامه بزرگوار به شرح و بسط و تفهيم مطلب پرداخته است.
(14) تاريخ صدر اسلام
اصول اين مطالب باتوضيح و تفصيل در «تفسير الميزان» موجود است كه خواننده مي‌تواند براي پي‌گيري آن‌ها به خود الميزان مراجعه نمايد. براي اين منظور مستند هر مطلب با ذكر شماره مجلد و شماره صفحه مربوطه و آيه مورد استناد در هر مطلب قيد گرديده است.
ذكراين‌نكته لازم‌است كه چون‌ترجمه‌تفسيرالميزان به‌صورت دومجموعه 20 جلدي و 40جلدي منتشرشده بهتراست درصورت نيازبه‌مراجعه به‌ترجمه الميزان، بر اساس ترتيب عددي آيات قرآن به سراغ جلد مورد نظر خود، صرفنظر از تعداد مجلدات برويد.
و مقدر بود كه كار نشر چنين مجموعه آسماني در مؤسسه‌اي انجام گيرد كه با هــدف نشــر معــارف قــرآن شــريـف، به صورت تفسير، مختص نسل جوان، تأسيس شده باشد، و استاد مسلّم، جنــاب آقـاي دكتـر محمــد بيستوني، اصلاح و تنقيــح و نظــارت همــه‌جــانبـه بر اين مجمــوعه قـرآني شريف را به عهــده گيــرد.
مؤسسه قرآني تفسير جوان با ابتكار و سليقه نوين، و به منظور تسهيل در رساندن پيام آسماني قرآن مجيد به نسل جوان، مطالب قرآني را به صورت كتاب‌هايي در قطع
مقدمه مؤلف (15)
جيبــي منتشــر مي‌كنــد. ايــن ابتكــار در نشــر هميــن مجلــدات نيــز به كار رفته، تــا مطــالعــه آن در هــر شــرايــط زمــانــي و مكــاني، براي جــوانان مشتاق فرهنگ الهي قرآن شريف، ساده و آسان گردد...
و ما همه بندگاني هستيم هر يك حامل وظيفه تعيين شده از جانب دوست، و آن‌چه انجــام شــده و مي‌شـود، همه از جانب اوست !
و صلوات خدا بر محمد مصطفي و خاندان جليلش باد كه نخستين حاملان اين وظيفه الهي بودند، و بر علامه فقيد آية‌اللّه طباطبايي و اجداد او، و بر همه وظيفه‌داران اين مجموعه شريف و آباء و اجدادشان باد، كه مسلمان شايسته‌اي بودند و ما را نيز در مسيــر شنــاخت اسـلام واقعي پرورش دادنـد!
ليله قدر سال 1385
سيد مهدي حبيبي امين
(16) تاريخ صدر اسلام

فصل اول :بستر ظهور اسلام (دوره جاهليت عرب)

دوره جاهليت عرب و مشخصه‌هاي آن

قرآن مجيد، روزگاري از جمعيت عرب را كه به طور اتصال قبل از اسلام واقع شده بود، دوره «جاهليت» نام داده است. اين از آن جهت است كه در آن روزگار به جاي علم، جهــل و به جاي حــق، يك سلسله آراء سفيهانـه و باطل بر آنان حكومت مي‌كرده است.
قرآن شريف خصوصيـات آن را چنين بيان مي‌كند:
ـ «يَظُنُّونَ بِاللّهِ غَيْرَالْحَقِّ ظَنَ‌الْجاهِلِيَّةِ ـ درباره خدا گمان‌ناحق كه ازسنخ افكار دوره جاهليت بود، مي‌برند!» (154/آل‌عمران)
(17)
ـ «اَفَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُـونَ ـ آيا حكم زمان جاهليت را مي‌خواهيد؟» (5/مائده)
ـ «آن دم كه كفــار تعصبي همانند تعصبات دوره جاهليت به قلب خود راه دادند...» (26/فتح)
ـ «خــود را ماننــد دوره جــاهليــت اولــي نيــاراييـــد!» (33 / احــــزاب) (1)
جامعه عرب جاهلي، و نفوذ رسوم همسايگان
جامعه عرب در آن روزگار از طرف جنوب همجوار حبشه بود و مردم حبشه مسيحي بودند، و از طرف مغرب به امپراطوري روم، كه آنان نيز مسيحي بودند، منتهي مي‌شد. و از طرف شمال به ايران، كه دين مجوس داشتند، محدود مي‌شد. در نواحي ديگر، هند و مصر، كه بت‌پرست بودند. در ميان خود عرب‌ها نيز طوايفي از يهود زندگي مي‌كردند. خود عرب‌ها داراي آيين بت‌پرستي بودند، و اغلب با زندگي قبيله‌اي سر مي‌كردند.
1- الـميـــــــزان ج: 7، ص: 253.
(18) تاريخ صدر اسلام
اين اوضاع و شرايط، براي آنان يك جامعه بدوي و بي‌اساس، مخلوطي از آداب و رسوم يهود ونصاري و مجوس، به وجود آورده بود. مردم نيز در مستي و ناداني و بي‌خبــري كاملــي به ســر مي‌بردنــد.
خداوند متعال در قرآن شريف از آنان چنين ياد كرده است:
ـ «... آنان جز از گمان پيروي نكنند، و جز انديشه باطل سرمايه‌اي ندارند!» (36 / يونس)
اين قبايل بيابان گرد زندگي پستي داشتند و پيوسته گرفتار جنگ و غارت و چپاول اموال و تجاوز به ناموس يكديگر بودند. هيچ‌گونه امنيت و امانت‌داري و يا صلح و صفايي در بين آنان نبود... آنان كه چنگالي تيزتر داشتند پيش مي‌افتادند... رياست از آن كسـي بود كه مـي‌توانست با زور نـاحيه‌اي را تـسخير كـند!
جامعه عرب جاهلي، و نفوذ رسوم همسايگان (19)

زندگي خانوادگي در ايام جاهليت

در بين «مردان» فضيلت اين بود كه بهتر خونريزي كنند، و تعصب جاهلي داشته باشند و متكبر و مغرور باشند؛ از ستمكاران پيروي نموده و حقوق ستمديدگان را پايمال سازند؛ ظلم و تجاوز كنند و قماربازي و شرابخواري و زنا بكنند، مردار و خـون و هستـه خرما بخورند...!
«زنان» از مزاياي انساني محروم بودند، و به هيچ وجه مالك اراده و اعمال خود نبودند. ميراث به آن‌ها نمي‌رسيد. مردها بي‌حساب زن مي‌گرفتند؛ و همان‌طور كه يهودي‌ها و بعضي بت‌پرست‌ها عادت داشتند، در عين حال زن‌ها عادت داشتند خود را آرايش كنند و هر كه را دوست دارند، به خود بخوانند.
زنا و بي‌ناموسي در بين آنان رايج بود، و حتي زن‌هاي شوهردار هم آلوده بودند، و بسا كه در مراسم حج هم با بدن برهنه شركت مي‌كردند.
(20) تاريخ صدر اسلام
«فرزندان» منتسب به پدران مي‌شدند، ولي هنگام كودكي از ارث محروم بـودنـد، و تنهـا فـرزنـدان كـبير ميـراث را تصـاحب مـي‌كـردنـد.
از جمله چيزهايي كه به ارث مي‌بردند زن شخص متوفي بود.
به طور كلي دختران چه صغير و چه كبير، مانند پسران صغير از ارث حقي نداشتند، الا اين كه اگر كسي مي‌مرد و فرزندان صغيري از خود باقي مي‌گذاشت، اشخاص زورمندي سرپرستي اموال يتيم را به عهده مي‌گرفتند و اموال وي را مي‌خوردند، و اگر اين فرزند يتيم دختر مي‌بود، با او ازدواج كرده و اموالش را تصاحب مي‌كردند، و سپس او را طلاق گفته و رهايش مي‌كردند. در اين وضع آن دختر نه ثروتي داشت كه سد جوع كند و نه كسي رغبت به ازدواج با او مي‌كرد تا او را گرفته و خرجش را هم متحمل شود.
مسئله غصب حقوق ايتام از بزرگ‌ترين حوادث شايع بين آنان بود، چه آن‌كه دائما دست به گريبان جنگ‌ها و غارت‌ها و چپاول بودند، و طبعا قتل و كشتار زياد و ماجراي يتيمان بي‌سرپرست تكرار مي‌شده است.
زندگي خانوادگي در ايام جاهليت (21)
ازبدبختي‌هاي‌بزرگ فرزندان يكي هم اين‌بودكه سرزمين‌هاي‌خراب و اراضي بي‌آب و علف به سرعت گرفتار قحطي مي‌شد و كار به جايي مي‌رسيد كه مردم از ترس فقر و تنگدستــي فرزندان خود را مي‌كشتند.
در قرآن مجيد ذكر اين مورد در آيه 151 سوره انعام رفته، و در آيه 8 سوره تكوير خبر داده كه آن‌ها دختران را زنده به گور مي‌كردند، و در آيه 17 سوره زخرف مي‌فرمايد كه بزرگ‌ترين خبر ناگوار براي عرب جاهلي اين بود كه به او خـبـر دهـند زنـش دختـر زائيـده است!

حكومت در جاهليت

از نظر «حكومت» در اطراف شبيه جزيره عربستان، گرچه شاهاني حكومت مي‌كردند كه تحت‌الحمايه همسايگان زورمند و نزديك خود بودند، مثل ايران براي نواحي شمال، و روم براي نواحي مغرب، و حبشه براي نواحي مشرق، الا اين‌كه
(22) تاريخ صدر اسلام
قسمت‌هاي مركزي مانند مكه و يثرب و طائف و غيره در وضعيتي به سر مي‌بردند كه شبيه جمهوري بوده ولي جمهوري هم نبوده است، و قبايل در بيابان‌ها و حتي گاهي هم در شهرها توسط رؤساي قبيله اداره مي‌شدند، و گاهي هم اين وضع تبديل بـه حكـومت پـادشاهـي مـي‌شده است.
اين هرج و مرج عجيبي بوده است كه در بين هر جمعي از آنان به صورتي جلوه مي‌كرده، و در هر ناحيه‌اي از سرزمين شبه جزيره عربستان يا آداب و رسوم عجيب و عقايد خرافي آنان به وضعي در مي‌آمد.
گذشته از اين، همه آن‌ها گرفتار بلاي بزرگ بي‌سوادي بودند. تعليم و تعلم حتي در شهرهاي آنان وجود نداشته است، تا چه رسد به عشاير و قبايل! تمام اين احوال و اعمال و عادات و رسوم كه براي آنان ذكر كرديم از اموري هستند كه از آيات قرآن و خطاب‌هايي كه متوجه آن‌ها شده، به خوبي استفاده مي‌شود. عبارتي
حكومت در جاهليت (23)
كه همه اين امور را مي‌رساند، همان عبارت «جاهليت» است كه قرآن مجيد اين دوره را بدان نام‌گذاري كرده است.(1)

اوضـاع اجتماعي و عـقيدتي عـرب قـبل از اسلام

عرب از همان قديم‌الايام در شبه جزيره عربستان زندگي مي‌كرد، سرزميني بي آب و علف و خشك و سوزان، و بيشتر سكنه اين سرزمين قبايل صحرانشين و دور از تمدن بودند، و زندگي‌شان با غارت و شبيخون اداره مي‌شد.
عرب از يك سو، يعني از طرف شمال شرقي به ايران، و از طرف شمال به روم، و از ناحيه جنوب به بلاد حبشه، و از طرف غرب به مصر و سودان متصل بود؛ و به همين
1- الميــــزان ج: 7، ص: 253.
(24) تاريخ صدر اسلام
جهت عمده رسومش رسوم توحش بود. در بين آن رسوم بعضا اثري از آداب روم و ايـران و هنـد و مـصر قـديم نيـز ديده مي‌شد.
مسئله پرستش در عرب اين چنين بود كه همه اقوام عرب، چه مردشان و چه زنشان، بت مي‌پرستيدند، و عقايدي كه درباره بت داشتند شبيه عقايدي بود كه «صابئين» درباره ستاره و ارباب انواع داشتند. چيزي كه هست، اصنام عرب بر حسب اختلافي كه قبايل در هواها و خواسته‌ها داشتند، مختلف مي‌شد.
ستارگان و ملائكه را به خيال اين‌كه دختران خدايند، مي‌پرستيدند. از ملائكه و ستاره، صورت‌هايي در ذهن ترسيم كرده و بر طبق آن صورت‌ها، مجسـمه‌هايي مـي‌ساختنـد كه از سنگ يا چوب بود.
هواها و افكار مختلفشان بدان‌جا رسيد كه «بني حنيفه» به طوري كه از ايشان نقل شده، بتي از خرما و كشك و روغن و آرد درست كرده و سال‌ها آن را پرستيدند، و
اوضاع اجتماعي و عقيدتي عرب قبل از اسلام (25)
آن‌گاه كه دچار قحطسالي‌شدند خدايشان را خوردند. شاعري در اين‌باره چنين سروده: - قبيله بني حنيفه در قحطي، از گرسنگي پروردگار خود را خوردند، و نه از پروردگار خود حذر كردند، و نه از سوء عاقبت اين كار پروا نمودند! بسا مي‌شد كه مدتي سنگي را مي‌پرستيدند، ولي همين كه به سنگي زيباتر مي‌رسيدند سنگ اول را دور انداخته و سنگ دومي را خداي خود مي‌ساختند. و اگر چيزي پيدا نمي‌كردند براي پرستش مقداري خاك جمع كرده و گوسفند شيردهي را مي‌آوردند و شيرش را روي خاك مي‌دوشيدند، و از آن گل بتي مي‌ساختند و بلافاصله اطراف همان بت طواف مي‌كردند! (1)
1- الميـــزان ج: 4، ص: 94. بحث تاريخي
(26) تاريخ صدر اسلام

اختلافات طبقاتي قبل از ظهور اسلام

كشورهاي مجاور عرب جاهلي را روم و ايران و حبشه و هند و ديگران تشكيل مي‌دادند، كه قرآن به طور اختصار درباره آنان صحبت كرده است. از بين آنان كساني كه اهل كتاب بودند، يعني يهود و نصاري، و آن‌ها كه در حكم اهل كتاب بودند، اجتماعشان در سايه ديكتاتوري و قلدري‌هاي فردي پادشاهان و رؤسا و امرا و كارگزاران آن‌ها، اداره مي‌شد، و طبعا جامعه آنان به دو طبقه تقسيم مي‌گرديد: يك طبقه فرمانرواي خودمختار كه با جان و مال و عرض مردم بازي مي‌كردند، و يك طبقه ديگر محكوم و برده و ذليل بودند، و جان و مال و آبرويشان در امان نبود. آن‌ها از خود آزادي اراده نداشتنــد، مگر آن‌كه اراده آن‌هــا با اراده فرمانروايشـان منطبق مي‌گشت.
«طبقه حاكم» احيانا نيز جلب نظر علماي دين و كارگزاران شريعت را هم كرده و با آنان مي‌ساختند، و پايگاه دل و فكر مردم را هم تصرف مي‌كردند، و بدين ترتيب در
اختلافات طبقاتي قبل از ظهور اسلام (27)
حقيقت بر دين و دنياي مردم حكومت مي‌كردند، و هر طور كه مي‌خواستند در امر دين توسط زبان و قلــم دانشمندان، و در امر دنيــا با شمشير و تازيانه حكمراني مي‌كردند.
«طبقه محكوم» هم بين خود از نظر قدرت و ثروت بر دو دسته تقسيم مي‌شدند ـ در عين حالي كه بر طبق مثل معروف «النّاسِ عَلي دِينَ مُلُوكُهُمْ،» اصولاً روش‌هاي يك ملت همان روش‌ها و سنت‌هايي است كه پادشاهان اجرا مي‌كنند، و آيين خود مي‌دانند - يك دسته ثروتمندان عياش، و دسته ديگر ناتوان و بردگان، و همين طور يك دسته خداي منزل و دسته ديگر يعني زن و فرزند بندگان آنان؛ يك دسته مردان، كه در تمام شئون زندگي آزادي عمل و اراده داشتند، و دسته ديگر بانوان، كه از همه چيز محـروم و پيـرو حرف مردان و خدمتگزاران بي‌اراده آنان بودند.
اين واقعيت‌هاي تاريخي از آيات قرآني زير استفاده مي‌شود:
- «اي اهل كتاب! رو آوريد به سوي كلمه‌اي كه بين ما و شما يكسان باشد، و آن
(28) تاريخ صدر اسلام
اين است كه جز خدا را عبادت نكنيم، و چيزي را شريك وي قرار ندهيم، و بعضي از ما ديگــري را به جاي خدا به ربـوبيت نگيريـد...!» (64 / آل‌عمران)
(همين آيه را پيغمبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله در نامه‌اي كه به هرقل امپراطور روم فرستاد، ذكر كرد، و گويا به پادشاهان مصر و حبشه و ايران و نجران هم آن را نوشته است.)
- «اي مردم، شما را از زن و مردي آفريديم، دسته دسته و قبيله قبيله قرارتان داديم، تا يكديگر را بشناسيد، گرامي‌ترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست.» (13 / حجرات)
آيه زير در سفــارش به ازدواج با دوشيزگــان و كنيـزان چنين مي‌فرمايـد:
ـ «بعضـي از شما از بعضــي ديگر هستيد (يعنــي همه از يك جنــس هستيد،) پس آنـان را با اذن اهلشــان به نكــاح خــود در آوريد!» (25 / نساء)
- «من عمل هيچ عمل‌كننده‌اي از شما را، زن يا مرد، ضايع نمي‌گذارم، بعض شما
اختلافات طبقاتي قبل از ظهور اسلام (29)
از بعض ديگر (و از يك جنسيد!)» (195 / آل‌عمران)
ايــن‌هــا و سايــر آياتــي در قــرآن هســت كــه واقعيــت‌هــاي تــاريخــي گفتــه‌شده را به طوركلي نشان مي‌دهند.
اما «غير اهل كتاب» يعني بت‌پرستان و كساني كه در حكم آنان بودند، وضعيتي بدتر از اهل كتاب داشتند، و آياتي كه مشتمل استدلالاتي عليه آنان مي‌باشد، از هرزگي و زيان‌كاري آنان در تمام شئون زندگي پرده‌برداري نموده است. در آيـه 109 سوره انبياء مي‌فرمايد:
- «در زبور بعداز ذكر نوشتيم: وارث زمين‌بندگان صالح من خواهند بود! همانا در اين قرآن تبليغي براي عبادت‌كنندگان هست! نفرستاديم تو را مگر آن‌كه براي اهل‌عالم رحـمت بـاشي! بـگو:
- به من وحي شــده كه خداي شما خداي يگانه است! آيا تسليم او خواهيد شد؟
(30) تاريخ صدر اسلام
اگر روي گـــردانيـدنـد، بگــو كـه مـن شمـا را بــه راه راســت آگـــاه كــــردم!»
و در آيه 19 سوره انعام مي‌فرمايد:
- «ايــن قــرآن به مــن وحــي شــد، تا شمــا و هــر كــه را كه اين قــرآن بــه او برســد، انــذار كنــم!» (1)

آداب و احكام و معتقدات جاهلي

«ما جَعَلَ اللّهُ مِـنْ بَحيـرَةٍ وَ لا سائِبَةٍ وَ لا وَصيلَةٍ وَ لا حامٍ... .» (103 / مائده)
قرآن شريف از آداب و احكام زمان جاهليت اعراب نمونه‌هايي نقل مي‌كند كه برخي از سـردمداران آن‌ها از طـرف خـود جعل كـرده و آن را به اديان الهي نسبت داده بودند.
1- الـميـزان ج: 7، ص: 257.
آداب و احكام و معتقدات جاهلي (31)
از اين رسوم كه در جامعه آن روز متداول بود و مردم آن را رعايت مي‌كردند، يكي مورد زير است كه در مورد چارپايان به كار مي‌بردند:
آيه شريفه مي‌فرمايد:
- «خداوند درباره بَحيره و سائِبَه و وَصيلَه و حامي احكامي مقرر نكرده است، لكن آن‌هايي كه كافر شدند بر خدا به افتراء دروغ مي‌بندند، و بيشتر آن‌ها درنمي‌يابند!» (103 / مائده)
اصناف چهارگانه چارپاياني هستند كه مردمان عصر جاهليت براي آن‌ها احتراماتــي قائل بوده‌انــد، و به همين منظور احكامي براي آن‌ها جعل كــرده بودند. در ايــن آيــه شـريفـه، خـداي‌تعـالــي مي‌فـرمايــد: «ايـن احكــام از ناحيــه من نيست!»
اين نفي، در حقيقت، نفي خود آن چارپايان نيست، بلكه نفي احكام و مشروعيت آن احكـام است كـه در جـاهليت تشريـع كـرده بودند.
(32) تاريخ صدر اسلام
اين احكــام به خاطــر اين جعــل شــده بود كه يك نحــوه احتــرام براي آن‌هــا قائــل شونــد و رعايـت حـال آن‌هـا را بكننــد و نــوعــي آزادي بــه آن‌هــا بــدهنــد.
از اين چهار صنف، سه تاي آن از جنس شتر (بحيره و سائبه و حامي) و يكي گوسفند (وصيله) مي‌باشد.
بَحيره: ماده شتري بود كه پنج شكم زائيده و شكم پنجم آن نر بود. رسم اين بود كه گوش‌هاي اين بچه شتر پنجمي را پاره كرده و شكاف فراخي مي‌دادند. رسمشان اين بود كه بر پشت آن سوار نمي‌شدند و آن را نمي‌كشتند، و از باب احترام از هيچ آب و علفــي منع نمي‌كردند. پيادگان هر چه هم خسته مي‌شدند، بر پشت آن سوار نمي‌شدند.
سائِبَه: شتري بود كه به دست خود نذر مي‌كردند و از خدمت معاف مي‌كردند، سائبه را اغلب براي جلب رضايت بت‌ها آزاد مي‌كردند، و هر چيزي كه براي بت نذر مي‌كردند آن را به خدام بتكده مي‌دادند و آن‌ها نيز شتران و ساير منافع و نذورات را به‌مصرف ابن سبيل‌ها (مسافران درمانده) و ساير فقرا مي‌رساندند.
آداب و احكام و معتقدات جاهلي (33)
وَصيلَه: وصيله از جنس گوسفند است. رسم مردم جاهليت چنان بود كه هرگاه گوسفندي بره ماده مي‌زائيد آن را نگه مي‌داشتند و اگر نر مي‌زائيد آن را وقف براي بت‌هاي خود مي‌كردند. هرگاه دوقلو مي‌زائيد و يكي نر و ديگري ماده بود هر دو را وقف مي‌كردند، و بره نر را به اين اعتبار كه در احترام با توأم خود وصل شده «وَصـيلَه» مي‌ناميدند و ذبحش نمي‌كردند.
حامي: شتر نر را مي‌گفتند، و عرب را رسم چنين بوده كه اگر ماده شتري از صلب و نطفه شتر نري ده شكم بچه مي‌آورد آن شتر را مبارك مي‌شمردند، بر آن سوار نمي‌شدند، از هيچ آب و علفي منعش نمي‌كردند.
اختلافي در اين آداب و رسوم به نسبت سليقه‌هاي اقوام و قبايل مختلف وجود داشت، ولي به هر تقدير آيه شريفه در اين مقام است كه خداي تعالي را منزه
(34) تاريخ صدر اسلام
از جعـل چنيـن احكامي كـرده باشد، و اين‌گـونه احـكام را كـه مردم خرافـي از پيش خود براي اين چهار صنف از چارپايان تراشيده و به خدا نسبت مي‌دادند، از خداي سبحان سلب نمايد! (1)

زنده به گور كردن دختران در ايام جاهليت

«وَ اِذا بُشِّــرَ اَحَـدُهُـمْ بِـالاُْنْثـي ظَـلَّ وَجْـهُــهُ مُسْـوَدّا... .» (58 و 59 / نحل)
قرآن كريم نقل مي‌كند كه در عصر جاهليت وقتي به مرد خانه مژده مي‌آوردند كـه همسرت دختـر آورده، رويـش از خشـم سيـاه مي‌شـد، و خشم خود را فرو مي‌برد.
يعني از بدي مژده‌اي كه آورده شده، و از فشار افكار عمومي كه آن را بد
1- الميــزان ج: 11، ص: 265.
زنده به گور كردن دختران در ايام جاهليت (35)
مي‌پنداشتند، پنهان گشته و به فكر فرو مي‌رفتند، كه آيا نگهش دارند و ذلت و خواري دخترداري را تحمل كنند و يا زنده زنده در خاك پنهانش سازند، هم‌چنان‌كه عادت همه‌شان درباره دختران متولد شده اين بود!
به طوري كه گفته‌اند: قبل از اين‌كه همسرشان بزايد، چاله‌اي مي‌كندند و آماده مي‌ساختند، و همين كه مي‌فهميدند فرزندشان دختر است، در آن چاله انداخته و رويش را خاك مي‌ريختند، تا زير خاك جان بدهد. اين عمل را از ترس فقر دختران مرتكب مي‌شدند كه مبادا در اثر نداري مجبور شوند به كسـي كه هـم‌شأن آنـان نيست، شـوهر كند.
اولين باري كه اين رسم غلط عملي شد، در واقعه جنگ بني تميم با كسراي ايران بود، كه در آن جنگ عده‌اي از زنان قبيله اسير لشكر كسري شدند، و به اسيري به دربار كسري بردند، و در آن‌جا دختران را به عنوان كنيز نگه داشتند و پس از مدتي كه ميان دو طرف صلح برقرار شد، بني تميم اسيران خود را مطالبه كردند، و دربار كسري آنان
(36) تاريخ صدر اسلام
را مخير كرد كه مي‌خواهند به قبيله خود بروند و يا در دربار بمانند. عده‌اي از دختران از برگشتن به قبيله خودداري نمودند و مردان قبيله غضبناك شدند و تصميم گرفتند از اين پس اگر دختردار شدند زنده زنده دفنشان كنند، و همين كار را كردند، و قبايل ديگر نيز از آن‌ها يادگرفتند، و كم‌كم جريان در همه‌جا منتشر شد و دختركشي باب گرديد! (1)

زن در عقايـد جاهليت

«وَ يَجْعَلُونَ لِلّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ...!» (57 تا 60 / نحل)
مشركين پاره‌اي از آلهه خود را زن مي‌پنداشتند، و مي‌گفتند: اين‌ها دختران خدايند، هم‌چنان‌كه گفته شده قبيله خزاعه و كنانه عقيده داشتند كه ملائكه دختران خدايند. وثني‌هاي برهمني و بودائي و صابئي الهه بسياري از ملائكه و جن را مي‌پرستيدند كه
1- الميزان ج: 24، ص: 153.
زن در عقايد جاهليت (37)
به اعتقاد آنان همه ماده بودند، و معتقد بودند كه دختران خدايند. خداي سبحان هم در قرآن كريم فرموده:
«مــلائكـه را كـه بندگــان خداي رحمان بودنــد، زن مــي‌پنــداشتنــد!؟» (19 / زخرف)
همچنين قرآن شريف نقل فرموده كه آن‌ها ميان خدا و جن‌ها خويشاوندي قرار دادنـد!؟ (158 / صافـات)
اصل اين اعتقاد قديمي است كه در آراء قدماي وثنيت هند و مصر و بابل و روم وجـود داشتـه است.
اگر در اصول آراء بت‌پرستان دقت كنيم خواهيم ديد كه اين فرقه ملائكه را كه به زعم آنان منشأ وجوه خير عالمند، و اجنه را كه باز به زعم آن‌ها مرجع شرور عالمند، الهه خود مي‌پنداشتند و مي‌پرستيدند، ملائكه را به اميد خيرشان و اجنه را از ترس شرشان!
ايــن مبــادي عالي كه به ظاهــر قــواي كلي‌انــد به زعم مشركيــن دو قسم بوده‌اند: يكي فاعـل و ديگري منفعـل.
(38) تاريخ صدر اسلام
آن‌گاه مشركين اجتماع اين دو فريق را نكاح و ازدواج مي‌ناميدند. قسم فاعل را پـدر، و قســم منفعــل را مـادر، و حاصــل اجتمــاع آن دو را فرزند مي‌خواندند.
فرزند را هم دو قسم مي‌دانستند: يك دسته پسر، و دسته‌اي ديگر دختر.
بعضــي از الهــه خود را مــادران و دختــران، و يا پـدران و پسـران نام مي‌نهادند.
پس اگر بعضي از وثني‌هاي عرب مي‌گفتند: ملائكه همه‌شان دختران خدايند، در اين حرف از قدماي وثنيت تقليد مي‌كردند، و آن هم تقليدي جاهلانه كه به آراء آنان آشنايي نداشتند. و اين‌كه خداي‌تعالي فرمود:
- «بــراي خودشــان هر چه هــوس دارند، قــرار مي‌دهنـد!» (57 / نحـل)
منظور اين است كه دختران را براي خدا قرار مي‌دادند و براي خودشان هرچه مي‌خواستند، قرار مي‌دادند، يعني پسران را براي خود قرار مي‌دادند و به همين جهت
زن در عقايد جاهليت (39)
دختران را زنده به گور مي‌كردند. حاصل آن‌كه هر چه براي خود نمي‌پسنديدند براي خــدا مي‌پسنديــدنـــد. (1)

علم در جاهليت

«... فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ‌الْعِلْمِ... .» (83/مؤمن)
خداي تعالي مي‌فرمايد: «آن‌ها نيز هر وقت رسولانشان معجزات روشن مي‌آوردند، گـوششـان بـدهـكـار نبود، و سـرگـرم دانـش خـود بـودنـد!»
مراد از دانش جاهليت و كفار قبل از اسلام و كفار امت‌هاي پيشين، اطلاعاتي است كه از زينت زندگــي دنيا، و فنون و دوز و كلكــي است كه براي به دست آوردن آن داشتند.
1- الميزان ج: 24، ص: 150.
(40) تاريخ صدر اسلام
در جـاي ديگـر مي‌فـرمايـد:
ـ «تنها ظاهــري از زندگــي دنيا مي‌داننــد، و اما از آخــرت غافلنـد!» (7 / روم)
ـ «پس، ديگر به اينان مپرداز، كه از ذكر ما روي گردانده‌اند، و به جز زندگي دنيا نمي‌خواهند، چون علـم‌شان هـمين مـقـدار اسـت!» (29 و 30 / نجم)
مراد به فــرح و خوشحالــي آنان از علمــي كه دارند، غــرور و خودپسنـدي ناشي از زرنگي و علم ظاهري است، كه در اداره زندگــي خود دارنــد، و خودباختگي در مقابل اين اطلاعــات و زرنگي‌ها باعــث شد كه از معــارف حقيقي كه به وسيلــه رسولان خــدا عرضه مي‌شود، اعراض كننـد و آن را چيزي نشمارند و مسخره كنند.(1)
1- الـميـــــــزان ج: 34، ص: 249.
علم در جاهليت (41)

ماه‌هاي حرام در جاهليت

«اِنَّ عِـدَّةَ الشُّهُـورِ عِنْـدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْرا في كِتبِ اللّهِ!» (36 و 37 / توبه)
در زمان جاهليت ماه‌هاي ذي‌القعده و ذي‌الحجه و محرم و رجب داراي حرمت بودند و آن‌ها را ماه‌هاي حرام مي‌ناميدند، ولي هر موقع كه مسئله‌اي خاص پيش مي‌آمد حرمت يك از آن‌ها را به ماه بعد منتقل مي‌كردند، و كارهايي كه در آن ماه بخصوص حــرام بـود، انجــام مي‌دادنــد.
قرآن مجيد در آيه فوق حرمت ماه‌هاي حرام چهارگانه فوق‌الذكر را تثبيت فرمود و قانــون تأخير حرمت يكي از اين ماه‌هــا كه از قوانيـن دوره جاهليت بود، لغو اعلام كرد.
خــداي تعالــي مي‌فرمايـد:
- «به‌درستي‌كه عدد ماه‌ها نزد خدا دوازده ماه است، در همان روزي كه آسمان‌ها و زمين‌را آفريد در كتاب‌او چنين بوده‌است، از اين‌دوازده‌ماه، چهار ماه حرام است، و اين است دين قويم!»
(42) تاريخ صدر اسلام
- «پس در آن چهــار ماه به يكديگر ظلــم نكنيد! و با مشركيـن همگي‌شان كارزار كنيــد، همان‌طــور كه ايشان با همه شمــا سر جنگ دارنــد! و بدانيد كه خــدا با پرهيزكـاران است!
قانون‌ساختگي نسي‌ء گناهي‌است، علاوه بر كفر، و كساني‌كه كافرشدند به‌وسيله آن گمراه‌مي‌شوند،يك‌سال آن ماه‌هاراحرام‌مي‌كنند، و يك‌سال‌حلال، تا باعده ماه‌هايي كه‌خدا حرام كرده مطابق شود! پس اين عمل باعث مي‌شود كه حلال كنند چيزي را كه خدا حرام كرده است، آري! اعمال بدشان در نظرشان جلوه كرده، و خداوند قوم كافران را هدايت نمي‌كند!»

تقويم دوره جاهليت

كلمه «ماه و سال و هفته» از لغاتي است كه عموم مردم از قديمي‌ترين اعصار آن‌ها را مي‌شناختند. و چنين به نظر مي‌رسد كه بعضي از اين اسامي باعث پيدايش بعض ديگر شده‌است. به‌طورمسلم، اول‌انسان‌به‌فصول چهارگانه سال توجه‌كرده، و سپس به تقسيمـات اين فصــول پي بــرده است.
تقويم دوره جاهليت (43)
چهار فصلي كه محسوس انسان است، همان سال شمسي است، ولي مردم سال قمري را كه محسوس‌تر است و عالم و جاهل مي‌تواند با نگاه به ماه زمان را تعيين كند، بهتر مي‌شناسند.
اين‌كه فرمود:
- «عـدد مـاه‌هـا نـزد خـدا دوازده اسـت،»
ناظر است به ماه‌هاي قمري كه داراي منشأ حسي است، و اسلام چهار ماه از مـاه‌هـاي قمـري را حـرام دانستـه اسـت.
منظور از اين كه فرمود: «في كِتابِ اللّهِ»
دليــل اســت بر اين‌كــه عــده نامبــرده در آيــه عــده‌اي اســت كه هيــچ تغييــر و اختــلافــي در آن راه نــــدارد، چـــون نـــزد خــدا و در كتـاب خــدا دوازده اســت.
(44) تاريخ صدر اسلام
دوازده گانه بودن ماه حكمي است نوشته شده در كتاب تكوين!
واضح است كه ماه‌هاي شمسي از قراردادهاي بشري است، گو اين كه فصول چهارگانه و سال شمسي خود تكويني است، ولي ماه‌هاي آن صرف اصطلاح است، به خلاف ماه‌هاي قمري كه يك واقعيت تكويني است، و به همين جهت آن دوازده ماهي كه داراي اصــل ثابت اســت، همان دوازده ماه قمري است نه شمسي.
بنابراين، آيه‌را مي‌توان چنين معناكردكه:
- شماره ماه‌هاي سال دوازده ماه است، كه سال از آن تركيب مي‌يابد، و اين شماره‌اي است در علم خداي سبحان، و شماره‌اي است كه كتاب تكوين و نظام آفرينش از آن روزي كه آسمان‌ها و زمين خلق شده، و اجرام فلكي به راه افتاده، و پاره‌اي از آن‌ها به دوركره زمين به‌گردش درآمده‌اند، آن را تثبيت كرده است.
بــه هميــن جهـــت مـي‌تـــوان گفــــت:
تقويم دوره جاهليت (45)
- مـاه‌هـاي قـمـري و دوازده گــانـه بـودن آن اصـل ثـابتـي از عـالم خـلـقـت دارد!

چهار ماه حرام

كلمه «حرام» به معناي هر چيز ممنوع است. مقصود از آن چهار ماهي كه حرام است به دليل نقلي قطعي ماه ذي‌القعده، ذي‌الحجه، محرم و رجب است (كه جنگ در آن‌ها مـمنـوع شـده اسـت.)
اين تحريم، تحريم تشريعي است، و منظور از اين تحريم اين است كه مردم در اين ماه‌ها از جنگيدن با يكديگر دست بكشند، و امنيت عمومي همه جا حكمفرما شود، تا به زندگي خود و فراهم آوردن وسايل آسايش و سعادت خويش برسند و به عبادت و طاعات خود بپردازند.
اين حرمت از شرايعي است كه ابراهيم عليه‌السلام تشريع فرموده بود، و عرب آن را حتي در دوران جاهليـت كه از دين توحيد بيرون بوده، و بت مي‌پرستيدند، محترم مي‌داشتند.
(46) تاريخ صدر اسلام

جابجائي ماه‌هاي حرام در جاهليت

در جاهليت قانوني داشتند به نام «نَسي‌ء»، و آن اين بود كه هر وقت مي‌خواستند اين چهار ماه و يا يكي از آن‌ها را با ماه ديگري تعويض مي‌كردند، مثلاً به جاي محرم، صفر را حرام مي‌كردند، و در محرم كه ماه حرام بود به جنگ و خونريزي مي‌پرداختند، و اين قـانون را آيـه دوم فـوق‌الذكر بيان مي‌كند.
تحريم چهار ماه از ماه‌هاي قمري، خود دين و قانوني است كه مصالح بندگان را تأمين و تضمين مي‌كند و خداوند فرموده:
ـ «ذلِــكَ ديــنُ الْقَيِّـــمَ!» (36 / توبــه)
مفهوم آيه اين است كه به خاطر حرام شدن اين چهار ماه از طرف خدا، حرمتش را نگه داريد، و در آن‌ها به خود ستم نكنيد! پس نهي از ظلم كردن در اين چند ماه دليل بر عظمت و مؤكد بـودن احترام آن‌هاست.
جابجائي ماه‌هاي حرام در جاهليت (47)
اين نهي با اين‌كه از نظر لفظي نهي از همه انواع ظلم و معصيت‌هاست، ولي سياق آيه قـرينه اســت بـر اين‌كه مقصـود اهـم از آن - نهـي از قتـال و جنگ در اين چند ماه است!
در زمان جاهليت، نزد عرب به «ماه محرم» مي‌گفتند «صفر اول» و به خود «ماه صفر» مي‌گفتند: «صفر ثاني» و جنگ را در ماه صفر اول حرام مي‌دانستند. هر گاه پيش آمدي مي‌كرد و مي‌خواستند در آن ماه جنگ كنند. حرمت آن را به «صفر ثاني» به تأخير مي‌انداختند، و در «صفر اول» جنگ را انجام مي‌دادند، و به اين عمـل «نَسي‌ء» مي‌گفتند.
وقتي اسلام آن عمل را حرام كرد و از «نَسي‌ء» جلوگيـري فرمود، «صفر اول» معــروف بـه «شهراللّه الحــرام» شـد كه بعدهــا فقط به نام «محرم» مشهور گشت. (1)
1- الميـــزان ج: 6، ص: 73.
(48) تاريخ صدر اسلام

منشأ تغيير ماه‌هاي حرام در جاهليت

از روايات اسلامي بر مي‌آيد كه عرب نسبت به حرمت ماه‌هاي حرام يعني رجب و ذي‌القعده و ذي‌الحجه و محرم معتقد بودند، و چون پاره‌اي از اوقات از نجنگيدن چند ماه پشت سر هم به زحمت مي‌افتادند، لذا به بعضي از بزرگان قوم «كنانه» مراجعه كردند تا او ماه سوم را برايشان حلال كند، او در يكي از ايام حج در منا در ميان ايشان خطبه مي‌ايستاد و اعلام مي‌كرد كه من ماه محرم را براي شما حلال نموده و حرمتش را تا رسيدن صفر تأخير مي‌اندازم. مردم پس از اين اعلام مي‌رفتند و به كار قتال با دشمنان مي‌پرداختند، و آن‌گاه در سال ديگر باز حرمت محرم را بر مي‌گرداندند و دست از جنگ مي‌كشيدند، و اين عمل را «نَسي‌ء» مي‌ناميدند.
منشأ تغيير ماه‌هاي حرام در جاهليت (49)
قبل از اسلام، عرب محرم را «صفر اول» و صفر را «صفر دوم» مي‌ناميدند، و مي‌گفتند: «صفرين»، هم‌چنان‌كه به دو ربيع مي‌گفتند: «ربيعين»، و جمادي‌ها را مي‌گفتند: «جمـادين». كلمـه «نسـي‌ء» تنها شامـل «صفر اول» مي‌شد، و از صفر دوم نمي‌گذشت.
پس از آن‌كه اسلام حرمت «صفر اول» را امضاء نمود، از آن به بعد آن را «شهر اللّه محرم» ناميدند، چون استعمال اين اسم زياد بود لذا آن را تخفيف داده و گفتند: «محرم» و از آن به بعد اسم صفــر مختص به صفر دوم گرديــد. پس در حقيقــت كلمه «محرم» از اسم‌هايــي است كه در اسلام پيــدا شده اســت. در روايــات اسلامــي آمـده اســت:
مردي از قبيله بني كنانه به نام «جُنادة بن عُوْف» و به كنيه «اَبي اَمامه» كارش اين بود كه ماه‌ها را حلال و حرام مي‌كرد، و چون بر عرب دشوار بود كه سه ماه پشت سر هم دست از جنگ بكشند و به يكديگر غارت نبرند، لذا هر وقت مي‌خواستند به قومي حمله برند او بر مي‌خاست و در همان جا مردم را مخاطب قرار داده و مي‌گفت: من محرم را حلال و به جاي آن صفر را حرام كردم! پس از اين اعلام به قتال و كارزار
(50) تاريخ صدر اسلام
مي‌پرداختند، و چون محرم تمام مي‌شد و صفر مي‌رسيد، نيزه‌ها را بر زمين گذاشته و دست از جنگ مي‌كشيدند. سال ديگر باز جناده بر مي‌خاست و اعلام مي‌كرد كه من صفر را حلال و محرم را حرام كردم، و بدين وسيله عدد ماه‌هاي حرام را تكميل مي‌كرد. (نقـل از در منثور)

زيـادتي در كـفر

آيــه «يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ كَفَرُوا...،» (37 / توبه) يعني ديگــران ايشان را گمــراه نمودنــد، دلالت و يا حداقــل اشعار دارد بر اين كه - يك شخــص معين عرب جاهليــت را گمراه نمــوده، و اين رسم غلــط را در ميان آنــان باب كـرده است. كتــب تاريخ هم اين شخص را يك نفــر از قبيلــه «كنانه» ذكــر كرده كه متصــدي اين امــر بـوده است.
آيه «اِنَّمَا النَّسيآءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ...،» (37 / توبه) نشان مي‌دهد، اين عمل از آن‌جايي كه يك نوع تصــرف در احكام الهي است، و از آن‌جايــي كه مردمان جاهليــت مشرك و
زيادتي در كفر (51)
به خاطــر پرستــش بــت، كافــر بودنــد، لذا خداي تعالــي اين عمل آن‌هــا را زيادتي در كفر ناميــده اسـت.
ضمنا عرب‌ها اگر حرمت يكي از ماه‌هاي حرام را به تأخير مي‌انداختند فقط منظورشــان اين بوده كه دستشــان در قتال با يكديگــر باز باشد، نه اين‌كه حج و زيارت خانـه خـدا را كه مخصوص به بعضي از آن ماه‌هاست به ماه ديگري بيندازند.(1)

بنيانگذار رسوم جاهلي در مكه

روايات اسلامي فردي را كه در دين ابراهيم و اسماعيل انحراف ايجاد كرده و رسوم و احكــام جاهليت و بت‌پرستي را از جانب خــود تشريع و جعل نموده، «عمروبن لحي» مـعـرفي كــرده اسـت.
1- الميزان ج:18، ص:119.
(52) تاريخ صدر اسلام
در مجمع البيان از ابن عباس، از قول رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله روايت شده كه فرمود: - اولين كسي كه بر مكه مسلط شد و در دين اسماعيل دست انداخت، و بت‌ها و صنم‌ها نصب كرد، همانا «عمروبن لحي بن قمعه بن خندف» بود. و اين همان كسي است كه شكافتن گوش بحيره و نذر كردن سائبه و وصل كردن وصيله و حمايت از حامي‌را داير كرد... .
در روايت ديگر است كه فرمود:
- اين مرد (عَمْروبن لَحي) از طائفه «بني كعب» بوده است، و داير كننده رسم «بَحيرَه» مردي از «بَني مُدلَج» بود.
رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله درباره كيفر اين بنيانگذار بت‌پرستي و رسوم جاهلي در مكـه فـرموده است:
- ... من او را در آتش دوزخ ديده‌ام، و ديدم كه قَصْب (حلقوم) او را در آتش
بنيانگذار رسوم جاهلي در مكه (53)
مي‌كشيدنــد و بويــي از حلقـوم او برمي‌خواسـت كه اهــل دوزخ را اذيــت مي‌كــرد!(1)

قـرباني‌هـاي دوره جـاهـليت

«وَ كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثيرٍ مِنَ الْمُشْرِكينَ قَتْلَ أَوْلدِهِمْ شُرَكآؤُهُمْ!» (136 تا 145 / انعام)
آيات قرآن مجيد در حكايت از اعتقادات مشركين و بت‌پرستان، پرده از تاريخ عصر تاريكي و جهالت بشر بـرمي‌دارد، و آن را چنين به آيندگان نشان مي‌دهد:
- «براي خدا از مخلوقات وي، از كشت و چارپايان، نصيبي نهادند، و به خيال خود گفتند: اين سهم خداست، و اين سهم شركاي عبادت ماست! آن‌چه كه سهم
1- الميـزان ج: 11، ص: 272.مستنــد: روايـات اسلامــي تحت آيــه 103 سـوره مائده
(54) تاريخ صدر اسلام
شركــاي ايشــان است به خدا نمي‌رســد، اما آن‌چــه از خداســت به شركاي آن‌ها مي‌رســد! چه بد حكمـي است كه مي‌كنند؟!
ـ بدين‌سان شركاي ايشان كشتن فرزندان را به نظر بسياري از آنان زينت دادند، تا هلاكشــان كنند و دين‌شان را برايشــان مشوش سازند، و اگر خدا مي‌خواست اين كــار را نمي‌كردنـد، پس تو ايشــان را با دروغ‌هايــي كه مي‌سازنــد واگـذار!
- گويند اين حيوانات و اين كشتزار قرق است، و هيچكس جز آن‌كه ما خواهيم از آن نخورد، و اين حيواناتي است كه سواري بر آن‌ها حرام شده، و اين حيواناتي است كه هنگام سواري نام خدا را بر آن ياد نمي‌كنند، به خدا افترا مي‌زنند، و خدا براي آن افتراها كه مي‌زده‌اند سزايشان خواهد داد،
- و گويند آن‌چه در شكم اين حيوانات است، خاص مردان ماست، و بر همسران ما حــرام است! و اگر مــردار باشد همه در آن شريكند! به زودي، خدا سزاي
قرباني‌هاي دوره جاهليت (55)
وصف‌كردن ناحق ايشان‌را مي‌دهد، كه‌او فرزانه و داناست!
- به راستي، كساني كه فرزندان خويش را از كم‌خردي و بي‌دانشي كشتند، زيانبار شدنــد، و آن‌چــه را خــدا روزي‌شان كــرده با افتــرا زدن به خدا حرام شمردند، به راستي، كه گمــراه شدند، و هدايت يافتگـان نبودند...!»
علاوه بر اين‌كه مشركين خدايان خود را شريك در اموال خود مي‌دانستند، و مقداري از اموال خود را در راه آن‌ها خرج مي‌كردند، اين بت‌ها با محبوبيتي و واقعيتي كه در دل‌هاي مشركين داشتند، فرزندكشي را در نظر بسياري از آنان زينت داده و تا آن‌جا نفوذ پيدا كرده بودند كه فرزندان خود را به منظور تقرب به آن‌ها براي آن‌ها قرباني مي‌كردند!!
اين مطلـب را تاريـخ درباره بت‌پرستان و ستاره‌پرستان قديم نيز ضبط كرده است.
البته بايد دانست كه اين قرباني غير از «مؤودة»هايي است كه در «بني تميم»
(56) تاريخ صدر اسلام
معمـول بوده است، زيـرا «مؤودة» عبـارت از دختـراني بوده كه زنـده به گور مي‌شدند.
اين آيات دلالت بر كشتن اولاد، اعم از پسر و دختر، دارند. (1)

بت‌هاي عصـر جاهليت

«اَفَـرَأَيْتُـمُ الّـلاتَ وَ الْـعُـزّي وَ...؟» (19 تا 23 / نجم)
كلمات «لات و عُزّي و مَنات» نام سه بت است كه معبود عرب جاهلي بودند. قرآن مجيد بعد از آن‌كه در آيات همين سوره راستگويي رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را مسجل مي‌كند، و ثابت مي‌كند كه سخنان او حقايقي است آسماني، كه به وي وحي مي‌شود، و از آن حقانيت نبوتش را نتيجه مي‌گيرد، نبوتي كه بر اساس توحيد و نفي شركاء پي‌ريزي
1- الميزان ج: 11، ص: 272.
بت‌هاي عصر جاهليت (57)
شـده است. به عنوان نتيجه‌گيري به مسئلـه بت‌هـا مـي‌پردازد.
«لات و عُزّي و مَنات» كه بت‌هاي مشركين بودند، و مشركين آن‌ها را تمثالي از ملائكه مي‌پنداشتند، و ادعا مي‌كردند كه ملائكه به طور كلي از جنس زنانند، و بعضي از مشركين بعضي‌از بت‌ها را تمثال‌ملائكه و بعضي ديگر راتمثالي‌از انسان‌ها مي‌دانستند، چون بت‌پرستان قائل به الوهيت و ربوبيت خود بت‌ها نبودند، بلكه ارباب آن‌ها كـه همان ملائكــه باشند، مستقـل در الوهيــت و ربـوبيــت و انـوثيــت و شفاعــت مي‌دانستنـد:
- «و با اين‌كه دعوت او حق و نبوتش صدق است، آيا هنوز هم معتقديد كه لات و عزي، و سومي، يعني منات، اصنام ملائكه، كه به گمان شما دختران خدايند، رب شما هستند؟! آيا پسران مال شما و براي خدا دختران است؟ چه تقسيم جائرانه و غير عادلانه!؟ اين بت‌ها هيچ حقيقتي به جز اين ندارند كه نام‌هايي از طرف شما و پدرانتان بر آن‌ها نهاده شده، و خداي تعالي هيچ‌مدركي بر الوهيت آن‌ها
(58) تاريخ صدر اسلام
نازل‌نكرده است! اي پيامبر! اينان جز خيال و پنداري دلخواه پيروي نمي‌كنند، با اين‌كه از ناحيـه پروردگارشان هدايت بر ايشان آمده است... .» (19 تا 23 / نجم)
در اين‌كه اين سه بت چه شكل‌هايي داشتند، و در كجا منصوب بودند، و هر يك معبود كدام طايفه از عرب بودند، و در اين‌كه چه چيز باعث شد كه آن بت مورد پرستش قرار گيرد؟ قول علما مختلف و متناقض است، به طوري كه به هيچ يك از آن‌ها نمي‌تـوان اعتمـاد كرد.(1)
1- الـميــــــــزان ج: 37، ص: 74.
بت‌هاي عصر جاهليت (59)
(60)

فصل دوم:شروع دعوت اسلام

دعوت عشيره رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله

«وَ اَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقْرَبينَ...!» (214 / شعرا)
ـ «... و خويشــان نزديكت را انــذار كن!» خداي متعــال در آيه بالا رســول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را فرمــان مي‌دهد كه دعوت خود را از خويشــان و خانواده خود شروع كند. اگر «عشيره اقربين» يعني خويشاوندان نزديك‌تر را اختصاص به ذكر داد، براي افاده و اشاره به اين نكته بود كه در دعوت ديني، خاصه خرجي راه ندارد، و اين دعوت قوم و خويش نمي‌شناسد، و فرقي ميان نزديكان و بيگانگان نمي‌گذارد، و مداهنه و
(61)
سهل‌انگاري در آن راه ندارد، و چون سنن و قوانين بشري نيست كه تنها در بيگانگان و ضعيفان اجرا شود، بلكه در اين دعوت حتي خود رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله نيز با امتش فرقي نــدارد، تا چه رسد به اين‌كه ميان خويشاوندان پيغمبر با بيگانگان فرق بگذارد، بلكه همه را بندگان خدا، و خدا را مولاي همـه مـي‌داند.
در ادامـه مي‌فرمايد:
- «اگر به تو ايمان آوردند و پيرويت كردند، آنان را دور خود جمع كن، و پر و بال رأفت بر ايشان‌بگستران، و به‌تربيتشان بپرداز، و اگر نافرمانيت كردند، از عملشان بيزاري جوي!» (214 تا 216 / شعراء)
در روايات اسلامي آمده است كه وقتي اين آيه نازل شد رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بني‌عبدالمطلب را كه در آن روز چهل نفر بودند، دعوت كرد... و پس از صرف غذا انذارشان كرد و فرمود:
(62) تاريخ صدر اسلام
- اي بني عبدالمطلب!
من خودم از ناحيه خداي عزوجل به عنوان نذير به سوي شما فرستاده شده‌ام، اسـلام بيـاوريد و مـرا اطـاعت كنيـد تـا هدايت شويد!
آن‌گاه فـرمـــــود:
- هر كس با من برادري كند و مرا ياري دهد، وليّ من و وصي من بعد از من، و جانشينم در اهلم خواهدبود! و همو قرض مرا مي‌دهد.
مردم سكوت كردند، و آن جناب سه بار اين سخن خود را تكرار كرد، و در هر سه نوبـت احدي سخــن نگفت به جز علــي، كه در هر نوبـت برخاسـت و گفت: من حاضرم!
و رسول‌اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بعد از بار سوم به آن جناب فرمود: توئي! پس مردم برخاستنـد كه
دعوت عشيره رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله (63)
بروند... . (نقل‌ازمجمع‌البيان‌از براء بن‌عازب) (1)

صحنه اولين دعوت و رويارويي با قريش

در مجمع البيان در ذيل آيه: «وَ اَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقْرَبينَ،» از اين عباس روايت آورده كه گفت: وقتي اين آيه نازل شد، رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بر بالاي صفا رفت و با بلندترين صوتـش فرياد زد: يك خبر مهم!!
1- الـميــزان ج: 30، ص: 225.
(64) تاريخ صدر اسلام
قريش بي درنگ دورش جمع شدند و پرسيدند چه شده است؟ فرمود: - به نظر شما اگر خبري بدهم كه فردا صبح و يا امروز عصر دشمني بر سر شما مي‌تازد، از مــن مي‌پذيريد يا نه؟ همه گفتنــد: بلي! براي اين‌كه ما از تو دروغي نشنيده‌ايـم! فرمود:
- هم اكنون شما را انذار و هشدار مي‌دهم از عذابي سخت كه در انتظار شماست! ابـولهب گفت: تَبـا لَكَ (مرگت باد) براي اين همه ما را صدا زدي و اين‌جا جمع كردي؟
خـداي عزوجـل در پاسـخ وي سـوره «تَبَّـتْ يَـدا اَبـي لَـهَبٍ وَ تَـبَّ!» را نـازل فرمود.
(از سعيد بن جبير، از ابن عباس نيز روايت فوق رسيده الا اين‌كه در آن اشاره به محــل دعوت در بالاي صفــا نشــده است.) در مجمع‌البيــان از طــارق محاربــي روايت‌شده كه گفت:
روزي در حينــي كه من در بازار ذي‌المجــاز بودم، ناگهــان به جوانــي برخوردم كـــه صــدا مـي‌زد:
هان اي مردم بگوييد: «لا اِلهَ اِلاّ اللّه» تا رستگار شويد!
در اين بين ناگهان به مردي برخوردم كه در عقب سر او مي‌آمد و به طرف او
صحنه اولين دعوت و رويارويي با قريش (65)
سنگ مي‌انداخت، و ديدم كه ساق پا و پشت پاشنــه او را خون انداخته بود، و صدا مـي‌زد: هـان اي مـردم او كـذاب اســت و گـوش بــه سخنـش ندهيــد!
مـن از اشخـاصي پـرسيدم اين مرد كيست؟ گفتند: محمد است، كه مدعي نبوت است، و آن ابولهب عمـوي اوست كه معتقـد است او دروغ مـي‌گويد.(1)

اظهار علني برائت از مشركين

«قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُنَ لااَعْبُدُ ما تَعْبُدوُنَ...!» (1 و 2/كافرون)
در اين سوره رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله دستور مي‌يابد به اين‌كه برائت خود از كيش وثنيت كافران را علنا اظهار بدارد و خبر دهد كه آن‌ها نيز پذيراي دين اسلام نيستند، پس
1- الـميــــــزان ج: 4، ص: 443.
(66) تاريخ صدر اسلام
نه دين او مورد استفاده ايشان قرار مي‌گيرد، و نه دين آنان آن جناب را مجذوب خود مي‌كند، پــس نه كفار مي‌پرستند آن‌چــه را كه آن جنــاب مي‌پرستد، و نه تا ابد آن جناب مي‌پرستد آن‌چه را كه ايشــان مي‌پرستند، پس كفــار بايد تا ابــد از سازشكاري و مداهنــه آن جنـاب مـأيـوس بـاشنـــد!
در آيه «قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُنَ،» ظاهرا خطاب به يك طبقه معهود و معين از كفار است، نه تمامي كفار، به دليل اين‌كه رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را مأمور كرده از دين آنان بيزاري جويد، و خطابشان كند كه شما هم از پذيرفتن دين من امتناع مي‌ورزيد. با اين‌كه مي‌بينيم در چهارده‌قرن گذشته ميليون‌ها كافر به‌دين‌اسلام درآمدند مي‌فهميم كه خطاب در آيه به طبقه معيني‌از كفار است.
مراد به «آن‌چه كفار مي‌پرستيدند» بت‌هايي است كه كفار مكه مي‌پرستيدند، و آيه ايــن معنــي را مي‌دهــد كه: من ابــدا نمي‌پرستم آن‌چه را كه شمــا بت‌پرستــان
اظهار علني برائت از مشركين (67)
امـــروز مي‌پرستيـد!
عبارت «و شما نخواهيد پرستيد آن‌چه را كه من مي‌پرستم!» يك خبر غيبي از اين معناست كه كفار مورد نظر در آينده نيز به دين توحيد در نمي‌آيند. ايــن دو آيــه، به انضمــام امر «قُلْ - بگو!» در آغاز سوره اين معني را دست مي‌دهــد كـه گويا رســول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به كفار فرموده است:
ـ پروردگار من مرا دستور داده به اين‌كه به طور دائم او را بپرستم، و اين‌كه به شما خبر دهم كه شما هرگز و تا ابد او را نمي‌پرستيد، پس تا ابد اشتراكي بين من و شما در دين واقع نخواهد شد!
آيات زيادي در قرآن هست كه ايمان نياوردن ابدي برخي از كفار را پيش‌گويي فـرمـوده است، مانند:
- «لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلي اَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ،»
(68) تاريخ صدر اسلام
«عذاب خدا بر آنان حتمي شده و در نتيجه ديگر ايمان نخواهند آورد.» (7 / يس)
ـ «اِنَّ الَّذيــنَ كَفَرُوا سَــواءٌ عَلَيْهِمْ ءَاَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ،» «كساني كه كافر شدند چه انذارشان كني و چه نكني برايشان يكسان است، چون ايمان نخواهند آورد!» (6 / بقره) (1)

شرايط لازم براي دعوت ديني

«قَـدْ نَعْلَـمُ اِنَّــهُ لَيَحْــزُنُــكَ الَّــذي يَقُــولُــــونَ... .» (33 تــا 36 / انعـــام)
خداي تعالي به رسول گرامي خود مي‌فرمايد:
- «ما مي‌دانيم كه گفته‌هاي آنان تو را اندوهگين مي‌سازد، و اين حرف‌ها در حقيقت تكذيب تو نيست، و لكن ستمكاران آيات خدا را انكار مي‌كنند. ما كه
1- الـميــــــزان ج: 4، ص: 416.
شرايط لازم براي دعوت ديني (69)
سرگذشت انبياء سلف را در قرآن براي تو شرح داده‌ايم، و تو مي‌داني كه آنان نيز به مثل تو تكذيب شدند. و در برابر تكذيب قوم خود آن قدر صبر كردند تا آن‌كه نصرت ما شامل حالشان شد، و درباره تو نيز رفتار ما همين خواهد بود، و كسي نمي‌تواند سنت ما را تغيير دهد!
گرچه اعراض آنان بر تو خيلي گران مي‌آيد، و لكن تو چه مي‌داني آيا مي‌تواني زمين را سوراخ كني و يا نردبامي بر آسمان بگذاري و از آسمان يا از بطن زمين آيه‌اي برايشان بياوري؟ حاشا! خداست كه اگر بخواهد همه آنان را بر هدايت مجتمع مي‌سازد! پس زنهار كه از جاهلان باشي! تنها كساني دعوت تو را مي‌پذيرنــد كه داراي گوش شنــوا باشند، و امــا مردگــان (هم‌چنان مـرده هستنـد تا آن‌كه) خدايشــان محشــور كند و همــه به سـوي او بازگشـت كننـد!»
اين آيات رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را در لغزش‌هايي كه مشركين درباره امر دعوت وي داشتند، تسليت داده و با وعده حتمي نصرتش دلخوش مي‌سازد، و بيان مي‌كند كه
(70) تاريخ صدر اسلام
دعوت ديني دعوتي است كه بايد در محيط آزاد و با حفظ اختيار اشخاص صورت گيرد، تا هر كه مي‌خواهد ايمان آورد، و هر كه مي‌خواهد كفر ورزد!؟
چون دعوت ديني، اساسش بر اختيار است، قدرت و مشيت حتمي الهي در آن دخالت نمي‌كند، و اشخاص را مقيد و مجبور به قبول نمي‌سازد، و گرنه خداوند مي‌تـوانست تمـامي افراد بشر را بر هدايت مجتمـع سـازد! (1)

دستور دعوت بدون مسامحه و مداهنه

«وَ اِنْ كادُوا لَيَسْتَفِــزُّونَكَ عَــنِ الَّذينَ اَوْحَيْنــآ اِلَيْـكَ...!» (73 تا 76 / اسري)
اين آيات گوشه‌اي از تاريخ دعوت و ايستادگي و شيوه برخورد و رفتار رسول گرامي اسلام را در قبال دشمنان اسلام نشان مي‌دهد، و همچنين پاره‌اي از نيرنگ‌هاي
1- الميزان ج: 13، ص: 95.
دستور دعوت بدون مسامحه و مداهنه (71)
مشركين را كه در مقابل قرآن و پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مي‌زدند، و پافشاري كه در انكار توحيد و معاد داشتند، يادآور مي‌شود.
دشمنان اسلام خواسته بودند كه رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله نسبت به پاره‌اي از دستورات با آنان مداهنه كند، و نيز خواستند او را از مكه بيرون كنند. به همين جهت در اين آيات با شديدترين بيان آن جناب را تهديد مي‌كند كه مبادا به طرف مشركين ولو هر قدر هم اندك باشد، ركون كند، و ايشان را زنهار داده كه اگر آن جناب را از مكه بيرون كنند، هلاكشان فرمايد!
در روايات اسلامي آمده كه مشركين از رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله درخواست كردند كه دست از بدگويي خدايان ايشان بردارد، و غلامان و كنيزان تهي‌دست ايشان را كه مسلمان شــده و به وي گرويده‌اند، از خود دور سازد، چون عارشان مي‌شد با بردگان خود يكجا بنشينند، و آيات خدا را بشنوند، و در چنين مناسبتي آيات فوق نازل شد، و رسول
(72) تاريخ صدر اسلام
خــدا را چنيــن تذكــر فرمـود:
- «مشركين نزديك شد تو را بلغزانند، از آن‌چه به تو وحي نموديم منحرفت كنند، تا سيره‌اي مخالف آن پيش‌گيري، و اعمالي برخلاف آن انجام دهي، و بدين وسيله افترائــي به ما ببنــدي، و روش اختــلاف طبقاتــي را روشــي خــداپسندانــه جلــوه دهي! گفتنــد:
- اگر چنين كني، و يك مشت گدا و ژنده‌پوش را از خود براني، با تو رفاقت كنيم!» (73 / اسراء)
عبارت «لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ،» و اين‌كه «ركون» به معناي كمترين ميل است، دلالت مي‌كند بــر ايـن‌كه رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله نه تنهـا ركون بـه كفـار نكرد، بلكه نزديك به ركون هم نشد!
- «اگر ما با عصمت‌خود تو را پايداري‌نمي‌داديم، نزديك‌مي‌شدي‌به اين‌كه به سوي آنان اندكي ميلي كني، لكن ما تو را استوار ساختيم، و در نتيجه به آنان
دستور دعوت بدون مسامحه و مداهنه (73)
كمترين ميلي نكردي، تا چه رسد به اين‌كه اجابتشان كني! پس رسول خدا ايشان را اجابت نكرد، و ذره‌اي ميل به ايشان ننمود، و نه نزديك بود كه ميل‌كند!»(74/اسراء) (1)

دستـور دعوت از طريق ترساندن

«وَ اُوحِــيَ اِلَـيَّ هــذَا الْقُــرْءَانُ لاُِنْــذِرَكُـمْ بِـه وَ مَــنْ بَلَــغَ!» (19 / انعــام)
در آيه فوق مسئله انذار و هشدار، غايت و نتيجه نزول قرآن كريم قرار گرفته و دعــوت نبوت از طريق ترساندن آغاز گشته است، و اين خود در فهم عامه مردم كارگرتر از تطميع است!
1- الميزان ج: 25، ص: 292.
(74) تاريخ صدر اسلام
در آيه فوق خداي تعالي بين پيغمبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و قوم او كه دو طرف دعوا هستند، واسطه قرار گرفته است.
مي‌دانيم كه خصومت و طرفيت آن جناب با قومش تنها بر سر مسئله نبوت و رسالت و ادعاي نزول قرآن است. خداي تعالي در اين آيه رسول گرامي خود را دستور مي‌دهد كه از مشركين بپرسد چه چيزي در مسئله شهادت از همــه‌چيـز بزرگ‌تر است؟
بدون ترديد بايد گفت: خداي تعالي در تحمل شهادت و خبر يافتن از وقايع جهان و افعـال بندگـان از هـر خبرداري خبردارتر است!
خداي تعالي، سپس حكايت قسمتي از بياناتي را مي‌فرمايد كه بايد رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله آن را به مشركين ايراد فرمايد: «... و اين قرآن به من وحي شده كه شما و هر كه را كه اين قرآن به گوشش بخورد انذار كنم و هشدار دهم...!»
دستور دعوت از طريق ترساندن (75)

دعـوت عـام و جهاني اسلام

عبارت «... انذار دهم شما و هر كه را كه اين قرآن به گوشش مي‌خورد،» در آيه فوق به ظاهر نشان مي‌دهد كه خطابش با مشركين مكه و يا عموم قريش و يا جميع عرب بـاشــد، لكــن دلالــت بــر ايــن هـم دارد كـه رسـالت آن حضـرت عمــومــي و قرآنــش ابدي و جهاني است.
از نظر دعوت اسلام هيچ فرقي بين كساني كه قرآن را از خود پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مي‌شنوند و يا كساني كه از غير او مي‌شنوند نيست!
قرآن بر هر كسي كه الفاظ آن را بشنود و معنايش را بفهمد، و به مقاصدش پي ببرد، و يا كسي كه برايش ترجمه و تفسير كنند - خلاصه بر هر كسي كه مضامين آن به گوشش بخورد - حجت است!
لازم نيست كتاب يا نامه‌اي كه به سوي قومي ارسال مي‌شود حتما به زبان آن قوم باشد، بلكه شرط آن اين است كه اولاً مضامينش شامل آنان بشود، و ثانيا حجت
(76) تاريخ صدر اسلام
خـود را بر آن قـوم اقامـه كنــد!
رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به مردم حبشه و مصر و روم و ايران نامه‌ها نوشت، و حال آن‌كه زبان آنان غير از زبان قرآن بود.
همچنين عده‌اي از قبيل سلمان فارسي و بلال حبشي و صهيب رومي به آن جناب ايمـان آوردنـد، و بسيــاري از يهود كه زبانشان عبري بود به آن حضـرت گرويدند. (1)

نامه پيامبر اسلام به شاهان

در روايات اسلامي، تاريخ و متن نامه‌هايي كه پيامبر اكرم اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به پادشاهان و ملــوك عصر خود نوشتــه، نقل گرديــده است، كه قسمتــي از آن مطالب را از «صحيح بخاري» نقــل مي‌كنيـم:
1- الـميـــــــــزان ج: 13، ص: 57.
نامه پيامبر اسلام به شاهدان (77)
1 - نامه رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به هرقل قيصر روم
«... پــس هــرقـل نــامــه رســول اللّــه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را خواســت و آن را قرائــت كــرد، ديـــد كـه در آن نــوشـتـه شــده:
- بسم‌اللّه الرحمن الرحيم
- اين نامه‌اي است از محمد رسول اللّه، به هرقل، بزرگ روم! درود بر كسي كه پيرو هدايت باشد! اما بعد، من تو را به اسلام دعوت مي‌كنم! اسلام آور تا سالم بماني! اگر اسلام آوردي خدا اجر تو را دوبار عطا كند، و اگر روي گردان شوي، گناه تمام كشاورزان مملكتت بر گردن تو خواهد بود! اي اهل كتاب! بياييد تا از كلمه‌اي كه ميان ما و شما يكسان است، پيـروي كنيم: كه به جـز خداي يكتا را نپرستيم! ... گواه‌باشيد كه ما تسليم فرمان اوئيم...!»
2 - نامه رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به مقوقس بزرگ قبطيان
گفته شده كه نامه پيامبر به مقوقس بزرگ قبطيان نيز مشتمل بر آيه «يا اَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا اِلي كَلِمَةٍ‌سَواءٍبَيْنَناوَبَيْنَكُمْ!»(64/آل‌عمران)بوده‌است.
(78) تاريخ صدر اسلام
اخيرا نامه‌اي كه به خط كوفي نوشته شده و منسوب به پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله است، پيدا شده، كه شبيه به نامه آن حضرت به هرقل مي‌باشد، و به وسيله عكس‌برداري از آن نسخه‌هايي چاپ شده كه پيش خيلي‌ها يافت مي‌شود.
آن‌چه مورخين درباره نامه‌هاي پيغمبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به سلاطين عالم (از قيصر و كسري و نجاشي) نوشته‌اند، تاريخ نگارش و ارسال آن را سال ششم هجري ضبط كرده‌انــد، كه لازمه‌اش آن است كه آيه فوق در سنه شش يا قبل از آن نازل شده باشد.(1)
1- الميـــزان ج: 6، ص: 128. آل عمـــران و تحليــل روايتي.
نامه پيامبر اسلام به شاهدان (79)
(80)

فصل سوم:قريش، و معتقدات و گمراهي آن‌ها

بررسي انواع كفر

بررسي انواع كفر

كفر در كتاب خدا بر پنج نوع تقسيم شده است:
1 - كفــر ناشــي از انكــار ربوبيــت خدا،
2 - كفر نـاشي از جحــود بـر معــرفـــت،
3 - كفر نعمت،
4 - كـفـــر تــرك دستــــورات الـهـــــي،
5 - كفر برائت،
(81)

1 - جـحود و انـكار ربوبيت خدا

ايـن اعتقـاد كسـي اسـت كـه مـي‌گـويـد:
- نه ربي هست، نه بهشتي، و نه دوزخي!
صاحبان اين عقيده دو صنف از «زنادقه» هستند كه به ايشان «دهري» هم مي‌گويند، همان‌هايي هستند كه قرآن كلامشان را حكايت كرده كه گفته‌اند: ـ «جز روزگار كسي ما را نمي‌كشد!» (24 / جاثيه)
اين ديني است كه دلبخواه براي خود درست كرده‌اند و گفتارشان خالي از حـقيـقـت و تـحـقـيـق است!

2 - جحود بر معرفت

جحود بر معرفت اين است كه كسي با اين‌كه حق را شناخته و برايش ثابت شده، انكــار كند، كه خـداي عزوجـل درباره‌شــان فرموده:
(82) تاريخ صدر اسلام
- «دين خدا را انكار كردند، با اين‌كه در دل به حقانيت آن يقين داشتند، ولي چون ظالم و مغرور بودند، زير بار آن نرفتند!»(14/نمل)
و نيـــز فــرمـــوده:
- «قبل از آمدن اسلام، يهوديان به كفار مي‌گفتند: به زودي پيامبر آخرالزمان مي‌آيد، و ما را بر شما پيروزي مي‌بخشد، ولي همين كه اسلام آمد، بدان كافر شدند، پس لعنــت خدا بر كافـران باد!» (89 / بقره)

3 - كـفـران نـعـمـت

خـداي سبحان دربـاره كفـران نعمت از قـول سليمان نبي عليه‌السلام حكايت كرده كه گفت:
- «اين از فضل پروردگارم است تا مرا بيازمايد، كه آيا شكر مي‌گزارم يا كفران مي‌كنم؟» (40 / نمل)
بررسي انواع كفر (83)

4 - كفر ترك دستورات الهي

در اين‌باره خداي سبحان مي‌فرمايد:
- «و چون پيمان از شما گرفتيم، كه خون يكديگر مريزيد! و يكديگر را از ديارتان بيرون مكنيد! شما هم بر اين پيمان اقرار كرديد و شهادت داديد، آن‌گاه همين شما يكديگر را كشتيد و از وطن بيرونشان كرديد، و بر دشمني آنان و جنايتكاري پشت به پشت هم داديد. و چون اسيرانتان مي‌شدند فديه مي‌گرفتيد، با اين‌كه فديه گرفتن و بيرون راندن بر شما حرام بود، آيا به بعضي احكام كتاب ايمان مي‌آوريد، و به بعــض ديگر كفــر مي‌ورزيــد؟ (يعنـي عمل نمي‌كنيد).» (84 و 85 / بقره)
در اين آيه منظور از كفر، ترك دستورات خداي عزوجل است، چون نسبت ايمان هم به ايشان داده، هر چند كه اين ايمان را از ايشان قبول نفرموده، و سودمند به حالشان ندانسته است:
(84) تاريخ صدر اسلام
- «پس چيست جزاي هر كه از شما چنين كرده؟ به جز خواري در زندگي دنيا، و روز قيامـت به سوي شديدتريـن عذاب برمي‌گردند! و خدا از آن‌چه مي‌كنيد غافل نيســت!» (85 / بقره)

5 - كفر برائت

خداي عزوجل درباره كفر برائت از ابراهيم عليه‌السلام حكايت كرده كه گفت:
- «وَ كَفَرْنا بِكُـمْ ... از شما بيزارم! و ميان ما و شما دشمني و خشم آغاز شده، و دست از دشمنــي بر نمي‌داريم، تا آن‌كه به خداي يگانه ايمان بياوريد!» (4 / ممتحنه)
كـه در ايــن آيـــه كفــــر بـه معنـــاي بيــــزاري آمـــده اســــت...
(روايت از امام صادق عليه‌السلام به نقل از زبيري در كافي) (1)
1- الميزان ج: 1، ص: 100. بحث روايتي.
بررسي انواع كفر (85)

كفار صدر اسلام

«اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ ءَاَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ!» (6 / بقره)
در هر جاي قرآن مجيد كه عبارت «الَّذينَ كَفَرُوا» آمده، مراد كفار مكه‌اند كه در اوايل بعثت با دعوت ديني مخالفت مي‌كردند، مگر آن‌كه قرينه‌اي در كلام باشد كه خلاف آن را برساند. در آيه بالا مي‌فرمايد:
- اينان كساني هستند كه كفر در دل‌هايشان ريشه كرده، و انكار كردن حق در قلـوبشان جـايگيـر گـشته است.
بـه دليـل اين‌كه در وصـف حـال آن‌ها مي‌فرمايد:
(86) تاريخ صدر اسلام
- «انذار كردن و يا نكردنت برايشان يكسان است!»
معلوم است كسي كه كفر و جحودش سطحي است در اثر انذار و اندرز دست از كفر و جحودش بر مي‌دارد، ولي كسي كه انذار و عدم انذار براي حالش يكسان است، معلوم است كه كفر و جحودش در دلش ريشه‌دار گشته است.
منـظـور از ايـن كـفـار كـدام دسـتـه از كـفـارنـد؟
احتمال مي‌رود منظور بزرگان و سردمداران مشركين قريش و بزرگان مكه باشند، آن‌هايي كه در امر دين عناد و لجاجت به خرج دادند و در دشمني با دين خدا از هيچ كوشش و كارشكني كوتاهي نكردند، تا آن‌جا كه خداي تعالي در جنگ بدر و ساير غزوات تا آخرين نفرشان را هلاك كرد! (1)
1- الـميـــزان ج: 1، ص: 100.
كفار صدر اسلام (87)

رسول خدا در برابر كفار قريش

«وَ قـالُـوا قُـلُـوبُنـا فـي اَكِنَّـةٍ... .» (4 تـا 8 / فصلت)
كفار عصر رسول‌اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله در قرآن چنين تعريف شده‌اند كه:
«بيشتــــرشــان از آن روي گــردانيــده و آن را نمــي‌شنــونــد، مــي‌گــوينـــد:
- دل‌هــاي ما از پذيرفتــن آن‌چه ما را به سويش مي‌خوانيد، در غلاف‌هاي تو درهم است، و در گـوش‌هـايمـان سنگينـي اسـت، و بين مـا و تو حجابي است...!»
در تعريف دل‌هاي كفار كه از قول خودشان گفت: «دل‌هاي ما در غلاف است،» كنايه‌اي است از اين كه دل‌هاي ما وضعي به خود گرفته كه به هيچ‌وجه دعوتت به دين توحيد را نمي‌فهمد، مثل اين‌كه با روپوش‌هايي پوشيده شده است كه هيچ منفذي براي راه‌يافتن و رخنه كـردن چيـزي از خارج در آن نمانده است!
منظــور از «سنگينــي گوش‌ها» اين اســت كه در گوش‌هــاي ما سنگيني و كري
(88) تاريخ صدر اسلام
پيـدا شــده است و ديگر گـوش مـا از دعوت تـو چـيزي نمي‌شنود!
«بين ما و تو حجابي است،» يعني بين ما و تو پرده‌اي است كه نمي‌گذارد ما به سوي تو آئيم، پس ما در هيچ يك از خواسته‌هاي تو با تو جمع نمي‌شويم.
كفار با اين اعلام خود آن جناب را از قبول دعوتش به كلي مأيوس كردند. در بار اول گفتند: دل‌هاي ما در ظرفي پنهان شده و ديگر هيچ دعوتي در آن رخنه نمي‌كند، تا ما آن را بفهميــم. و بار دوم گفتنــد: راه‌هاي ورود دعوت تو به دل‌هاي ما كه دو گوش ما باشد، بسته شده است، و هيچ انذاري و بشارتــي در آن نفوذ نمي‌نمايد. و نوبت سوم گفتنــد: بين ما و تو حجـاب و حائلـي زده شـده كــه نمي‌گــذارد ما و تــو يكجا و بر سر يك مسئلــه جمع شويم. و اين خود مأيوس كردن به تمام معناست!
اين نتيجه‌گيري بوي تهديد مي‌دهد، كه وقتي هيچ راهي براي تفاهم بين ما و تو نمانده است، لاجرم تو هر چه مي‌تواني بكن، و اعتقادات ما را باطل ساز، ما هم هر
رسول خدا در برابر كفار قريش (89)
تلاشي‌كه داريم براي ابطال‌دعوت تو مي‌كنيم.
در مقام پاسخگويي اين تعليمات به رسول‌خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله داده‌مي‌شود:
- «اي پيــامبــر بــه ايشــان بگـو:
- من بشري هستم مانند شما، و در بين شما معاشرت مي‌كنم، آن طور كه خود شما با يكديگر معاشرت مي‌كنيد، و با شما سخن مي‌گويم، آن طور كه خود شما با يكديگر گفتگو مي‌كنيد، پس من جنس ديگري مخالف جنس شما از قبيل فرشته نيستم، تا بين من و شما حائلي و حجابي باشد، و يا سخنم به گوش شما نرسد، و يا كلامم به دل‌هاي شما وارد نشود، تنها تفاوت من با شما اين است كه به من وحي مي‌شود، و آن‌چه من به شما مي‌گويم و شما را به سوي آن دعوت مي‌نمايم، وحيي است كه به من مي‌شود، و آن اين است كه معبود شما، آن معبودي كه سزاوار پرستــش باشد، يكي است، نه خدايــان متفـرق و گوناگون!
(90) تاريخ صدر اسلام
حال كه به جز يك اله بي‌شريك وجود ندارد، پس به توحيد او قيام كنيد، و شركاء را از او نفي نماييد، و از او نسبت به شرك و گناهاني كه تاكنون مرتكب شده‌ايد، طلب مغفرت نماييد!
- واي به حال آنان كه شرك مي‌ورزند، همان‌هايي كه زكات نمي‌دهند، و نسبت به آخرت كافرند، در مقابل آن‌ها كساني هستند كه ايمان آورده و اعمال صالح مي‌كنند، اجري دارند كه هرگز قطع نمي‌شود!
- بگو راستي شما به خدايــي كفر مي‌ورزيد كه زمين را در دو روز خلق كرد، و براي او شريك‌ها قائل مي‌شويد، بااين‌كه اين خدا رب تمامي عوالم است! و....» (6 تا 9 / فصلــت)
در روايـات اســلامــي از جــابــربــن عبـداللّــه روايــت آورده‌انــد كــه گفــــت:
روزي قـريــش دور هم جمــع شــده و گفتنــــد:
رسول خدا در برابر كفار قريش (91)
- تحقيق كنيد ببينيد از همه شما داناتر به سحر و كهانت و شعر كيست تا برود نزد ايــن مــرد، كه بيــن ما تفرقــه افكنده، و نظــام مــا را درهــم و برهــم كــرده اســت، و به ديــن مــا بدگويــي مي‌كند، تا با او حــرف بزنــد و ببينــد چه جــواب مي‌شنــود.
همگــي گفتند: ما به جز عتبــه بن ربيعه كســي را داناتــر از خود ســراغ نداريــم. رو بــه عتبــه كردنــد و گفتنـــد:
- اي ابوليد، برخيز و نزد اين مرد برو! عتبه نزد رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله آمد و گفت: - اي محمد! آيا تو بهتري يا پدرت عبداللّه؟ تو بهتري يا جدت عبدالمطلب؟ رسول‌خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله هيــچ نگفت. عتبـــه دوبـاره گفت:
- اگر پنداري كه نامبردگان از تو بهتر بودند، بايد قبول كني كه بت‌پرستي آنان نيز درست بوده است، و تو به ناحق بت‌ها را عيب مي‌گويي، و اگر پنداري كه تو بهتر از آنان، پس حرف بزن تا بشنويم!
(92) تاريخ صدر اسلام
- ... اگر احتياجاتت فزوني گرفته برايت پول جمع كنيم آن قدر كه از تمام قريش توانگرتر شوي، و مرد يگانه قريش گردي، و اگر شهوتت گل كرده، بگو تا هر زني مي‌خواهي هر چند ده زن برايت بگيريم! رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود:
- حرف‌هـايت تمام شد؟ گفت بلي، ديگر حرف ندارم! فرمود:
ـ «به نام خداي رحمان و رحيم. اين كتاب نازل شده از ناحيه رحمان و رحيم است، كتابي است كه آياتش از يكديگر جداست، كتابي است خواندني عربي، براي مردمي كه علم داشته باشند...!»(1 تا 3 / فصلت)
(هم‌چنان آيات اين سوره را خواند تا رسيد به آيه - اگر اعراض كنند بگو شما را انذارمي‌كنم‌از صاعقه‌اي مثل صاعقه‌عادوثمود... .)(13/فصلت)
عتبــه گفت: ديگر بس اســت! آيا غيــر از اين‌ها سخنــي نداري؟ فرمــود نه! عتبه نــزد قـريـش شـد، پـرسـيـدنـد: چـه خبــر آورده‌اي؟ گـفـــت:
- من آن‌چه را احتمال مي‌دادم شما بخواهيد به او بگوييد همه را گفتم، ديگر چيزي
رسول خدا در برابر كفار قريش (93)
فروگذار نكردم. پرسيدند جوابت را داد؟ گفت:
- به آن بتي كه بچه‌هاي قبيله ما آن را نصب كردند، من از گفتار او چيزي نفهميدم، جز اين جمله را كه گفت: «شما را از صاعقه‌اي مثل صاعقه عاد و ثمود انذار مي‌كنم!» گفتند: واي بر تو مگر او به غير عربي حرف مي‌زد كه تو نفهميدي؟ گفت: نه به خدا سوگند عربي حرف مي‌زد، اما من به جز قضيه عاد و ثمود چيزي از او نفهميدم. (در بعضي از روايات آمده كه او گفت: به خدا سوگند كلامي از او شنيدم كه تاكنون مثل آن را نشنيده بودم، به خدا سوگند، نه شعر بود نه سحر و نه كهانت، و باز به خدا سوگند مي‌خورم اين كلامي كه من از او شنيدم به زودي موجي در دنبال خواهد داشت!)
درباره اين‌كه رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله در پاسخ وليدبن مغيره نيز آيات اول اين سوره را خوانــد، روايات ديگــري نيز وجود دارد. (1)
1- الميزان ج: 34، ص: 256.
(94) تاريخ صدر اسلام

وضع روحي و عناد كفار قريش

«بَلِ الَّذينَ كَفَروُا في عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ...!» (2 تا 11 / ص)
در سوره «ص» گفتار پيرامون رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و اين مطلب دور مي‌زند كه آن جناب با ذكري كه از جانب خداي تعالي برايش نازل شده مردم را انذار مي‌كند، و به سوي توحيد و اخلاص در بندگي خداوند سبحان دعوت مي‌كند، ولي كفار به عزت خيالي خود مي‌بالند، و به همين جهت دست از دشمني با آن جناب بر نمي‌دارند، و از پيروي و ايمان به او استكبار مي‌ورزند، و مردم را هم از اين‌كه به او ايمان بياورند جلوگيري مي‌كنند، و به اين منظور سخناني باطل مي‌گويند.
وضع روحي و عناد كفار قريش (95)
اين مـطلب در آيات قرآني چنين نقل مي‌شود:
- «سوگند به قرآن، كه متضمن ذكر و يادآوري است، تو به طور قطع و يقين از انذاركنندگاني! بلكه آن‌ها كه كافر شدند از قبول اين معنا و پيروي تو امتناع ورزيدند و مخالفت كردند. ما قبل از اين كفار، چه بسا قرن‌ها و امت‌ها كه به كيفر تكذيب پيامبران مرسل و منذر، هلاك كرديم! و در هنگام نزول عذاب ديگر مجال فرار برايشان نماند، و گفتن واويلا به دردشان نخورد، و هرچه فرياد زدند سودي به حالشان نبخشيد، و هرچه به خداي سبحان استغاثه كردند، فايده‌اي نديدند، چون هنگام، هنگام‌تأخيرعذاب و مؤاخذه‌نبود، و هنگام فرار!»(1تا3/ص)
از آن‌جايي كه مسلك وثنيت منكر رسالت بشر است، كفار از آمدن منذري از جنس خودشان تعجب كردند، و او را متهم به سحر نمودند، و گمان كردند كه وي به دروغ قرآن و معارف حقه آن را به خدا نسبت مي‌دهد.
آن‌ها گـفتند: آيا محمد خدايان را يك خدا كرده است؟
يعني، پيامبر اسلام الوهيت الهه را باطل كرده و آن را منحصر در يك خدا كرده و مي‌گويد: لا اِلهَ اِلاّ اللّه!
(96) تاريخ صدر اسلام
لذا اشراف كفار قريش نزد رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله جمع شدند و خواستند درباره مشكلي كه آن جناب با دعوت خود به سوي توحيد و ترك خدايان پيش آورده بود، با آن جناب گفتگو كنند، و به نوعي از آن جناب دلجويي نمايند. آن جناب حاضر نشدند به هيچ يك از سخنان آنان تن در دهند، و در نتيجه اشراف به راه افتادند و با يكديگر و با پيروان خود گفتند: برويد و در پايداري و حمايت از خدايان خود پافشاري و شكيبايي به خرج دهيد!
مشركان خيال مي‌كردند كه محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله منظور از دعوت به توحيد قصد دارد به مردم آقايي و رياست كند، و دعوت خود را وسيله رسيدن به اين هدف قرار داده اسـت. گـفتند:
ـ ما چنين چيــزي از ديگر ملت‌هــا نشنيده‌ايــم، و اين يك امــر خـود ساختـه است!
منظورشان از ملت ديگر، مذهبي است كه ساير ملل و امت‌هاي معاصر و يا قريب به عصر آن روز عرب به آن مذاهب متدين بودند، در مقابل ملل اولي كه امم گذشته متدين
وضع روحي و عناد كفار قريش (97)
به آن بوده‌اند.
كفار مي‌گفتند: هيچ امتيازي نزد محمد نيست كه به وسيله آن از ما برتري و امتيازي داشته باشد، و به خاطر آن قرآن بر او نازل بشود، و بر ما نازل نگردد. خداوند تعـالي مي‌فرمايــــد:
ايشان آن‌چه را كه گفتند از روي ايمان و اعتقاد نبود بلكه هنوز درباره ذكر من يعني قرآن در شك هستند، و احتمال مي‌دهند كه حق باشد. و اگر به حقانيت آن معتقد نشده‌اند نه بدان جهت است كه قرآن در دلالت كردن بر حقانيت نبوت و آيت بودنش براي آن خفايي داشته و از افاده اين معنا قاصر است، و نمي‌تواند براي مردم يقين و اعتقاد بياورد، بلكه تعلق دل‌هاي آنان به عقايد باطل و پافشاري‌شان بر تقليد كورانه است، كه ايشان را از نظر و تفكر در دلالت آيت الهي و معجزه او بر نبوت بازمي‌دارد، و در نتيجــه درباره ايــن آيت يعني قــرآن كريــم در ترديدند، در حالي كه قـــرآن آيتــي معجـــزه اســــــت!
(98) تاريخ صدر اسلام
اين سركشي را هم‌چنان ادامه مي‌دهند تا وقتي كه عذاب را بچشند، آن وقت به حكم اضطرار ناگزير مي‌شوند اعتراف كنند، هم‌چنان‌كه اقوام ديگري كه مثل ايشان بودند بعد از چشيدن عذاب اعتراف كردند.
خـداونـد تعـالــي مي‌فرمايـــد:
ـ خزينه‌هاي‌رحمت پروردگارت منحصرا در اختيار خود اوست، و او بهتر مي‌داند كه رسالت‌خودرا در چه دودماني و چه‌شخصي قراردهد، و چه‌كسي را مورد رحمت خاصــه خــود قـرار دهد!
ـ آيا ملك آسمان‌ها و زمين از آن مشركان است، و آن‌ها مي‌توانند در اين آسمان‌ها و زمين تصرف كنند و جلو نزول وحي آسماني را بگيرند؟ اگر راستي چنيــن هستند، پس به آسمان‌هــا عروج كنند، و وسيلــه‌هاي خود را بــه كار زننــد، و جلو وحــي آسماني را بگيرند!؟
وضع روحي و عناد كفار قريش (99)
- آنان لشكري شكست‌خورده هستند، ناچيز و اندك و بي‌مقدار! و از آن احزابي هستند كه همواره عليه فرستادگان خدا حزب تشكيل مي‌دادند، و ايشان را تكذيب مي‌كردند، و عذاب من بر آنان حتمي شد!
- پيش از آن‌ها نيز قوم نوح و عاد و فرعون جلاد بودند، با قوم ثمود و قوم لوط و اهل «ايكه» كه آن‌ها دسته‌ها بودند، كه همگي تكذيب پيامبران كردند، و مجازات من بر آنان محقق گشت! اينان جز يك صيحه را كه بازگشت ندارد انتظار نمي‌برنـد! گوينـد: پروردگـارا قبـل از روز رستاخيـز سهم ما را از عذاب بياور! (1)
1- الميزان ج: 33، ص: 290.
(100) تاريخ صدر اسلام

قريش در خانه ابوطالب

در تفسير قمي آمده كه وقتي رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله دعوت خود را ظاهر ساخت، قريش نزد ابوطالب جمع‌شدند و گفتند:
- اي ابوطالب برادرزاده‌ات عقايد ما را سفيهانه خواند، و خدايان ما را ناسزا گفت و جوانان ما را فاسد نمود و جمعيت ما را متفرق كرد، اگر داعي او بر اين كار اين است كه مي‌خواهد از ناداري نجات يابد ما براي او اين قدر مال جمع مي‌كنيم كـه از همـه مـا ثـروتمندتر شـود، حتي او را پـادشاه خـود مي‌كنيم!
ابوطالب جريان را به رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله خبر داد و حضرت فرمود:
- اگر خورشيد را به دست راست من بگذارند و ماه را به دست چپم بسپارند، نمي‌پذيرم، و لكن يك كلمه به من بدهند تا هم مرا راضي كرده باشند و هم به وسيله آن سالار و سرور عرب گردند، و غير عرب هم به دين ايشان بگروند، و نيز خود آنان پادشاهانــي در بهشـت باشند!
قريش در خانه ابوطالب (101)
ابــوطالــب پاســخ آن جنــاب را بــه اطــلاع كفــار رســانيـد، و ايشـــان گفتنــد:
- يك كلمــه كه چيزي نيست بلكه ده كلمه از ما بخواهد!
رسـول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود:
- شهادت دهند به اين‌كه لا اِلهَ اِلاّ اللّه وَ اِنّي رَسُولُ اللّه!
مشركين گفتند: شگفتا، آيا سيصد و شصت خدارا رها كنيم و يك خدا را بگيريم!؟ (1)

پيكـار اسلام با بـت‌پرستي

دعوت‌هاي الهي همواره با بت‌پرستي جنگيده و با آن به مقاومت پرداخته و نداي توحيد در داده‌اند، به طوري كه خداي سبحان در داستان‌هاي دعوت انبياء و رسل مانند نوح و هود و صالح و ابراهيم و شعيب و موسي عليهم‌السلام اين مسئله را ذكر كرده است، و در
1- الميــــزان ج: 33، ص: 290.
(102) تاريخ صدر اسلام
قصه‌هاي عيسي و لوط و يونس عليهم‌السلام نيز بدان اشاره كرده و اجمال سخن در اين آيه آمــده است:
ـ «پيش از تو رسولي نفرستاديم مگر به او وحي كرديم، كه خدايي جز من نيست، پس مرا بپرستيـد!» (25 / انـبياء)
حضرت محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله در دعوت خود با حكمت و موعظه و گفتگو و مجادله به طريق احسن، قوم بت‌پرست خود را به توحيد فرا خواند. مردم پاسخي جز استهزاء و اذيت به او ندادند، و نسبت به كساني كه بدو ايمان آورده بودند به تفتين پرداختند، و به بدترين شكــل شكنجه‌شان كردند، تا مسلمين مجبور شدند مكه را ترك گويند و به حبشه هجرت كنند.
بعدا براي كشتن پيغمبر توطئه كردند، و وي به مدينه هجرت كرد، و بعد از او نيز عده‌اي از مؤمنين به مهاجرت پرداختند. ديري نپاييد كه مشركين با او درگير شدند و به
پيكار اسلام با بت‌پرستي (103)
جنگ پرداختند و در «بدر» و «احد» و «خندق» و غزوه‌هاي فراوان ديگر با وي جنگيدند، تا سرانجام خداي تعالي با فتح مكه او را برايشان پيروز گردانيد.
پيغمبر بعد از فتح مكه، خانه كعبه و حرم را از بت‌ها پاك كرد، و بت‌هايي را كه اطراف كعبه نصب‌شده‌بود،شكست. «هُبَل» كه‌بالاي بام‌كعبه‌نصب‌شده‌بود،پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله علي عليه‌السلام را به طرف بام بالا برد، و او بت را بر زمين افكند. اين بت به طوري كه گفته‌اند بزرگ‌ترين بت آن‌ها بود كه بنا بر آن‌چه گفته‌اند آن را در آستانه در مسجد دفن كردند.
اسلام به شدت عنايت داشت كه ماده بت‌پرستي را بر كند و دل‌ها را از خواطري كه مردم را بدان مي‌كشاند، خالي سازد، و جان‌ها را حتي از آن كه بر گرد آن بگردند و بدان توجه كنند، باز دارد. همه اين‌ها در معارف اصولي و اخلاق كريمه و احكام شرعيه‌اي كه اسلام مردم را بدان فراخوانده است، ديده مي‌شوند، و شما مي‌بينيد كه اسلام اعتقاد حقه را عبارت مي‌داند از آن‌كه - جز خدا، خداي ديگري وجود ندارد، خدا داراي اسماء
(104) تاريخ صدر اسلام
حسني، و مالك همه چيز است، و وجود او اصيل و مستقل بالذات و از همه جهانيان بي‌نياز است، و هرچه غير از اوست از او آغاز مي‌شود و بدو باز مي‌گردد، و در همه شئون ذاتي خود، چه در پيدايش و چه در ادامه وجود، به او محتاجند.
ـ اگـر كسي ذات يا صفات يا اعمال يك موجود را به طور مستقل از خدا - نه از ديگــران ـ منتسب به خود آن موجود بداند، از اين بابت مشرك است!
و نيـز اسـلام بـه مـردم دستـور مي‌دهد:
- توكل بر خدا كنند، به خدا اطمينان داشته باشند، تحت ولايت الهي در آيند، دوستي و دشمني و اعمالشان خالص براي خدا باشد!
و نيز:
- مردم را از اعتماد به غير خدا، تمايل به ديگران، اطمينان به اسباب ظاهري و اميــد به غير خدا و عجــب و كبر و چيزهــاي ديگــري كه موجب استقلال دادن به
پيكار اسلام با بت‌پرستي (105)
ديگــران و شـرك به خــدا مي‌گردد، نهــي مي‌فرمايــد. و نيــز ملاحظــه مي‌كنيــد كه:
- اسلام از سجده براي غير خدا، درست كردن مجسمه سايه‌دار، تصوير موجودات ذي‌روح (با اختلاف فتاوي در مورد حرمت يا جواز مجسمه‌سازي و تصوير) و پيروي و گوش دادن به امر و نهي غير خدا، نهي كرده، مگر در صورتي كه پيروي از ديگران به پيــروي از خدا برگــردد، مانند پيــروي از پيغمبــران و پيشوايان ديني، و نيز از بدعت و پيــروي از آن، و همچنيــن گــام گذاشتن در جاي گام شيطان، نهي فرمــوده اســت.
اخبار فراواني از پيغمبر و ائمه اهل بيت عليهم‌السلام رسيده كه شرك را بر دو قسم دانسته‌اند: «شرك پنهان و شرك آشكار،» و آن داراي مراتب زيادي است كه كسي جز مخلَصان از همگي اين مراتب سالم نمي‌مانند، و از صداي پاي مورچه بر سنگ صاف در شب تاريك پنهان‌تر است!
در روايات اسلامي، در كافي، از حضرت صادق عليه‌السلام در مورد «قلب سليم» روايــت كــرده كــه: «قلب سليــم، آن قلبــي است كه در حالــي با خــدا روبــه‌رو شــود،
(106) تاريخ صدر اسلام
كــه كســـي جــز خـــدا در آن نبــاشـــد.» فــرمـــود:
- «هر قلبي كه در آن شرك يا شك وجودداشته باشد، سقوط كرده است!»
- «و اينان كه قلب سليم دارند، در دنيا زهد پيشه مي‌كنند تا دل‌هايشان براي آخـرت فـراغت يـابد!» و نيـز در روايت آمـده است كه:
- «عبادت خدا به طمع بهشت، عبادت اجيران است، عبادت او از ترس آتش عبادت بندگان است، و حق عبادت اين است كه خدا را به خاطر محبت او بپرستند، كه عبادت بـزرگـواران است، و اين مقامي است دست نيافتني كه جز پاكان بدان نرسند!»

روش توحيدي

خداي سبحان به پيامبر گرامي خود دستور مي‌دهد كه براي خود رويه و سيره‌اي اتخاذ كند، و در اجتماع بشري با آن رويه رفتار نمايد:
- «بگو اي اهل كتاب! به سوي كلمه‌اي كه بين ما و شما يكنواخت است، بياييد:
روش توحيدي (107)
كه جز خدا را نپرستيم، و چيزي را شريك او نسازيم، و يكديگر را به جز خدا اربــاب خود نگيريم. پس اگر روگــردان شدند، بگو: شاهد باشيد كه ما مسلمانيم!» (64 / آل‌عمران)
و باز به عقايد بت‌پرستـي كه داخل در ديـن اهـل كتـاب شده، اشاره كرده مي‌فرمايد:
- «اي اهل كتاب! در دين خود غلو مكنيد! و از هواهاي قومي كه از پيش گمراه شـده‌انــد، و بسيــاري را گمــراه كرده‌اند، و از راه راســت منحرف شده‌انــد، پيروي مكنيد!» (77 / مائده)
و نيز در مذمت اهل‌كتاب مي‌فرمايد:
ـ «اينــان هم راهبــان خود را به غير خــدا اربــاب گرفتند، و هم مسيح‌بن مريم را، در حالي كه جز به پرستــش خــداي واحــدي مأمــور نشده بودنــد، زيرا جز او خدايــي نيســت، و از آن‌چــه شريــك مي‌آورنــد، منـزه اسـت!» (31 / توبه)
پيغمبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله در اجراي احكام و حدود، بين مردم مساوات برقرار كرد، و
(108) تاريخ صدر اسلام
طبقات اجتماع، مانند: حاكم و محكوم، رئيس و مرئوس، خادم و مخدوم، غني و فقير، مرد و زن، شريف و وضيع را به يكديگر نزديك ساخت، كه هيچ كس نسبت به‌ديگري حق‌بزرگي و فخرفروشي و حكومت‌نداشته‌باشد، كه‌كرامت‌تنها به تقوي است، و حساب و حكـم مربوط به خدا.
پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله دارايي را بالسويه تقسيم مي‌كرد، و نهي مي‌فرمود كه قوي آنگونه تظاهر به نيروي خود كند كه قلب مردم ضعيف و فروافتاده بشكند و متأثر شوند، و مثلاً ثروتمندان و زمامداران و رؤسا نبايد در برابر فقرا و بيچارگان و رعيت به زيب و زيور و شوكت خود تظاهر كنند.
پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مانند يكي از افراد مردم مي‌زيست، و در خوردني و آشاميدني و پوشــاك و نشســت و برخاســت و راه رفتــن هيچ‌گونـه امتيازي با ديگران نداشت.(1)
1- الـميــــــــزان ج: 20، ص: 142.
روش توحيدي (109)

حجـاب حايل بين رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و كفار

«وَ اِذا قَرَأْتَ الْقُرْانَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ حِجابا مَسْتُورا!»(45/اسري)
خداوند متعال در قرآن كريم واقعيتي را بيان فرموده كه وقتي پيامبر گرامي اسلام قرآن مي‌خواند، ميان او و مشركيني كه به آخرت ايمان نداشتند، حجابي معنوي مي‌افكند كه از فهم آن محجوب مي‌شدند، و ديگر نمي‌توانستند اسم خداي يگانه را بشنوند، و رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را به رسالت حق بشناسند، و نمي‌توانستند به معاد ايمـان بياورند و به حقيقت آن پي ببرند!
(110) تاريخ صدر اسلام
آنان نمي‌توانستند حقيقت آن‌چه را كه از معارف قرآن نزد رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بود بفهمند، و بدان ايمان بياورند و يا اذعان كنند كه او به راستي فرستاده خداست، كه به حق به سوي ايشان فرستاده شده است!
به همين جهت بود كه وقتي اسم خداي يگانه را مي‌آورد از او اعراض مي‌كردند، و در انكـار معـاد پـافشاري مي‌نمودند و او را مردي جادوشده مي‌خواندند.
انكار به آخرت جايي براي ايمان به خداي يگانه و رسالت پيغمبران باقي نمي‌گذارد. كفـر بـه معـاد مستلـزم كفـر بـه همـه اصـول ديـن است. مـي‌فـرمايـد:
ـ «وقتي تو قرآن مي‌خواني، ما دل‌هاي ايشان را با پرده‌هايي مي‌پوشانيم، تا قرآن را نفهمند! و گوش‌هايشان را كر و سنگين مي‌كنيم تا قرآن را به گوش قبول نشنـوند، و با فهم ايمان صـدق آن را درك نكنند.
ـ البته همه اين‌هـا كيفر كفر و فسوق ايشان است!
ـ وقتي در قرآن پروردگار خود را با وصف يكتايي ذكر مي‌كني و شريك را از او نفي مي‌كني، از شنيدن و فهم آن، در حالي كه پشت مي‌كنند، اعراض مي‌نمايند.
ـ ما بهتر مي‌دانيم كه غرض ايشان از اين‌كه مي‌آيند تا قرآن خواندن تو را بشوند،
حجاب حايل بين رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و كفار (111)
چيست؟
و نيز بهتر مي‌دانيم كه پس از شنيدن آهسته با هم چه مي‌گويند؟ ستمكاران مي‌گوينــد: جز مردي جادوشــده را پيروي نمي‌كنيــد! ببين چگونــه برايت مثل‌ها مي‌زنند؟ چه كنند بدبخت‌ها، گمراه شده‌اند، و ديگر راهي پيدا نمي‌كنند!» (45 تا 48 / اسراء)
اين آيه اشعار دارد بر اين‌كه مشركين نزد وي نمي‌آمدند تا قرآن به گوششان نخورد، چون از ملامت هم مسلكان خود مي‌ترسيدند، و اگر نزد آن جناب مي‌آمدند، پنهاني بوده، و حتي يكي از ايشان فرد ديگر را در حال استماع قرآن مي‌ديد، آهسته ملامت مي‌كرد، زيرا مي‌ترسيد رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و مؤمنين پي ببرند و بفهمند كه ايـن افـراد دشمننــد. بعضي به بعــض ديگــر مـي‌گفتنـــد:
ـ «پيروي نمي‌كنيد مگر مردي جادوشده را...!» (47/اسراء)
(112) تاريخ صدر اسلام
زدن اين مثل، اين نكته را مي‌رساند كه مشركين كارشان به جايي رسيده بود كه اميدي به ايمان آوردنشان نبود! (1)

مصايب موعود كفار مكه

«وَ لا يَــزالُ الَّذيــنَ كَفَــرُوا تُصيبُهُـمْ بِما صَنَعُـوا قارِعَةٌ اَوْ...!» (31 / رعد)
دقت در اين‌كه سوره رعد يك سوره مكي است، و به شهادت مضامين آثارش، و همچنين دقت در حوادثي كه بعد از بعثت و قبل از هجرت رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله رخ داده، و بررسي حوادثي كه بعد از هجرت تا قبل از فتح اتفاق افتاده، اين معني را روشن مي‌سازد كه مراد از عبارت «الَّذينَ كَفَرُوا» همان كفار عرب از اهل مكه و غير ايشان است كه در
1- الميــــــــزان ج: 25، ص: 195.
مصايب موعود كفار مكه (113)
ابتداي دعوت اسلام آن را رد نموده، و انكار و عناد را به نهايت رسانده بودند، و در برانگيختن فتنه و فساد پافشاري مي‌نمودند.
خـداي تعـالي در ايـن‌بـاره مـي‌فرمـايـد:
- «لايزال مصيبت‌هاي كوبنده بر سر اين‌ها، كه به دعوت حق تو كفر مي‌ورزند، به خاطر آن‌چه كردند، و كفري كه به رحمان ورزيدند، مي‌رسد، يا در نزديكي‌هاي خانه‌شان فرود مي‌آيد، و همواره بدين حال هستند، تا آن‌كه آن عذابي كه وعـده‌شـان داده، برسد، چه خدا خلف وعده نمي‌كند، و گفتارش تغيير نمي‌پذيرد!»
مقصود از آنان كه مصيبت‌ها بر سرشان آمد، كفار اطراف مكه است، كه جنگ‌ها و قتل و غارت‌ها از پايشان در آورد. و مقصود از آن‌ها كه مصايب در نزديكي خانه‌هايشان فرود آمد، اهل مكه‌اند، كه حوادث ناگوار در پيرامون شهرشان اتفاق مي‌افتاد، و دودش به چشم آن‌ها مي‌رفت، و وحشت و اندوه و ساير آثار سوء آن، خواب
(114) تاريخ صدر اسلام
و آسايش را از ايشان سلب مي‌نمود. و مقصود از عذابي كه وعده‌شان داده، عذاب شمشير است، كه در روزهاي بدر و احد و ساير غزوات با آن روبه‌رو شدند! (1)

عجز قريش در مبارزه با قرآن

«وَ قــالَ الَّذينَ كَفَــرُوا لا تَسْمَعُـوا لِهذَا الْقُرْآنِ... .» (26 / فصلت)
اين آيه دلالت مي‌كند بر نهايت عجز كفار در مبارزه عليه قرآن، بعد از آن‌كه كفار نتوانستند كلامي مثل آن را بياورند، و يا اقامه برهاني عليه آن بكنند، كارشان در بيچارگي به اين‌جا كشيد كه به يكديگر سفارش كنند كه به قرآن گوش ندهند، و هر جا قرآن خوانده مي‌شود سر و صداهاي بي‌معني در آورند تا صداي قرآن و شخصي كه
1- الميــــــزان ج: 22، ص: 275.
عجز قريش در مبارزه با قرآن (115)
آن را مي‌خـوانــد بـه گوش ديگـران نرسد، و در نتيجــه اثرش لغو گردد.
قرآن مجيد سپس پاره‌اي از عواقب ضلالت آنان، و نتيجه استقامت مسلمانان و پــاداش آخرتي آنان را ذكــر مي‌كند و مي‌فرمايد:
- «ما هم به طور يقين كساني را كه كفر ورزيدند عذاب سختي مي‌چشانيم، و به بدتر از آن‌چه مي‌كردند، كيفر مي‌دهيم! اين چنين است كه كيفر دشمنان خدا آتش است، و در بطن آتش خانه‌اي جاودانه دارند، به كيفر اين‌كه همواره آيات ما را انكار مي‌كردند...!» (27 و 28 / فصلت)
سپس بعداز ذكر پاداش استقامت مسلمانان در برابر كفار مي‌فرمايد:
- «كيست خوش گفتارتر از كسي كه بشر را به سوي خدا دعوت مي‌كند، و عمل صـالـح انجـام مي‌دهد، و مي‌گويد: من به يقين از تسليم شدگانم!» (33 / فصلت)
در اين آيه، خداي تعالي پيامبر گرامي خود را تأييد مي‌فرمايد به
(116) تاريخ صدر اسلام
اين كه سخن تو، يعني دعوت تو، بهترين سخن است. هرچند كه لفظ آيه عموميت دارد ولي منظور در اين آيه رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله است، و شامل همه كساني هم مي‌شـود كـه بـه سـوي خدا دعوت مي‌كنند.
چيزي كه هست، چون در بين ايمان داعيان به سوي خدا، ممكن است كسي يافت شود كه به خاطر رسيدن به غرض فاسد به سوي خدا دعوت كند، و معلوم است كه چنين دعوتــي احسن‌القول نمي‌تواند باشد، لذا دنباله جمله اين شرط را اضافه كرد كه «وَ عَمِلَ صالِحا،» به شرطي كه خودش هم عمل صالح كند، چون عمل صالح كشف مي‌كند از اين‌كه صـاحبش نيتي صالح دارد.
و نيز از آن‌جايي كه عمل صالح دلالت بر اعتقاد حق، و التزام به آن ندارد، و اين نيز معلوم است كه سخن آن كسي كه دعوت به سوي خدا مي‌كند، و عمل صالحي هم دارد، ولي ايماني به حق نداشته، و التزامي به آن ندارد، احسن‌القول نيست! به همين جهت دو
عجز قريش در مبارزه با قرآن (117)
جمله گذشته را مقيد به شرطي ديگر كرد، و آن اين است كه «وَ قالَ اِنَّني مِنَ الْمُسْلِمينَ!» (33 / فصلت) يعني اعتقاد به اسلام داشته باشد!
پس اگر كسي اعتقاد به اسلام و عمل صالح داشت، و آن‌گاه به سوي خدا دعوت كرد، سخنش احسن‌القول خواهد بود!
- «و چون معلوم است كه خوبي و بدي يكسان نيست، لاجرم تو بدي‌هاي مردم را با بهترين عكس‌العمل دفع كن، تا كسي كه بين تو و او دشمني هست، چنان از دشمني دست بردارد كه گويي دوستي مهربان است، اما اين نصيحت را نمي‌پذيرند مگر كساني‌كه خويشتندارند، و نيز نمي‌پذيرد مگر كسي كه بهره عظيمي از سعادت داشته باشد!» (34 و 35 / فصلت) (1)
1- الميـــــــــزان ج: 34، ص: 301.
(118) تاريخ صدر اسلام

دليل هلاك نكردن قريش

«وَ مـا مَنَعَنــا اَنْ نُرْسِــلَ بِالاْيــاتِ اِلاّ اَنْ كَــذَّبَ بِهَـا الاَْوَّلُونَ!» (59 / اسري)
قرآن مجيد در مورد عدم تعذيب و هلاك دنيوي كفار صدر اسلام در آيه فوق خبر مي‌دهد كه چون مردم - كه آخرينشان مثل اولينشان هستند - به خاطر آن غريزه فسق و فساد كه در ايشان است مستحق آمدن هلاكت و انواع ديگر عذاب‌هاي شديـد هستند، و خداي تعالــي هم درباره قراء اين قضا را رانده كه همه هلاك و يا معذب به عــذاب شديــد شونـد.
همين معنا باعث شد كه خداي تعالي آياتي را كه كفار قريش پيشنهاد مي‌كنند،
دليل هلاك نكردن قريش (119)
نفرستد، چون با در نظر گرفتن اين‌كه آخرين بشر با اولين او يكسان است، و هرچه اولين را وادار به عصيان كرد، آخرين را هم وادار مي‌كند، و نيز با در نظر گرفتن اين‌كه اولين با آمدن آيات پيشنهادي‌شان باز كفر ورزيدند، هم اين هست كه اين‌ها بعد از ديدن معجزه و آيات پيشنهادي خود ايمان نياورند، و در نتيجه به عذاب شديد ديگري مبتلا شوند، هم‌چنان‌كه پيشينيان ايشان شدند، و چون خدا نمي‌خواهد اين امت را به عذاب عاجل مؤاخذه كند، لذا آيات پيشنهادي كفار را نمي‌فرستد!
اين خصوصيت امت اسلام از مواردي از كلام خداي تعالي استفاده مي‌شود و تنها آيه مورد بحث نيست، و خداوند تعالي بر اين قضا رانده كه اين امت را عذاب نكند، مگر بعد از مدتي مهلت! (1)

مقابله تاريخي اقوام كافر در برابر پيامبران

«مـا يُجـادِلُ في آياتِ اللّهِ اِلاَّ الَّذينَ كَفَرُوا... .» (4 / مؤمن)
قرآن مجيد در سوره مؤمن از آغاز، مطلب را پيرامون بلندپروازي‌هاي كفار، و جدال باطلشان به منظور از بين بردن حقي كه بر آنان نازل شده، مي‌كشاند، و با
1- الـميــــــــــزان ج: 25، ص: 231.
(120) تاريخ صدر اسلام
تكرار آيات مربوط به خوار و ذليل بودن كفار، و گرفتار شدن آن‌ها به عذاب الهـي، در امت‌هـاي گذشته، سورت استكبار و جدال آنان را مي‌شكند.
عذاب‌هاي خواركننده‌اي را كه خدا به ايشان وعده داده بود در اين سوره با ذكر نمونه‌اي از آن‌چه در آخرت بر سرشان مي‌آيد، خاطرنشان مي‌سازد:
ـ «در آيات خدا جدال نمي‌كنند مگر كساني كه كافر شدند، پس غوطه‌ور شدنشان در ناز و نعمت تو را مغرور نسازد. قبل از ايشان هم قوم نوح و احزابي كه بعد از ايشان بودند، آيات خدا را تكذيب كردند، و هر امتي قصد جان پيامبر خود كرد، تا او را بگيرند، و با حربه باطل عليه حق مجادله كردند، تا حق را از بين ببرند، و من ايشان را گرفتم، و چه عجيب است عذاب!! و همچنين كلمه عذاب پروردگارت بر آنــان كه كافر شدنــد، حتمي شد، كه بايد اهــل آتـش باشنــد.» (4 تا 6 / مؤمن)
در اين آيات، در مقام جواب دادن از شبهه‌اي است كه ممكن بود به ذهن كسي وارد
مقابله تاريخي اقوام كافر در برابر پيامبران (121)
شود و آن شبهه اين است كه ما مي‌بينيم هميشه برد با همين كفار است، كه از پذيرفتن حــق استكبار مي‌ورزند، و در آيــات خدا جدال مي‌كنند، و هيچ گرفتاري هم پيدا نمي‌كنند، و باطل خود را هم پيش مي‌برند؟!
حاصل جواب اين است كه امت‌هاي گذشته چون قوم نوح و احزاب بعد از ايشان مانند عاد و ثمود و قوم لوط و غيره، از كفار امروز در تكذيب و جدال به باطل قوي‌تر بودنــد، آن‌ها تا اين‌جا پيشــروي كردند كه مي‌خواستند رسول خود را بگيرند و بكشند، ولي عذاب الهي مهلتشان نداد، و اين قضــا در حق همــه كفار رانــده شده است.
پس توهّم اين‌كه كفار معاصر از خدا پيشي گرفته‌اند و اراده خود را عليه اراده خداي سبحان به‌كار زدند، توهّمي است باطل!! (1)
1- الميزان ج: 34، ص: 161.
(122) تاريخ صدر اسلام

ابراهيم و رسول اللّه، دو مبارز عليه كفار

«وَ اِذْ قالَ اِبْراهيمُ لاَِبيهِ وَ قَوْمِهِ اِنَّني بَراءٌ مِمّا تَعْبُدوُنَ!» (27 تا 30 / زخرف)
آيات سوره زخرف درباره كفر مشركين به رسالت رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و تشبث آنان در شرك به ذيل تقليد از پدران بدون هيچ دليل ديگر، صحبت مي‌كند، و در اين آيات داستان ابراهيم عليه‌السلام را ذكر مي‌كند كه تقليد كردن پدر و قومش را دور انداخت و از آن‌چه آنان به جاي خداي سبحان مي‌پرستيدند، بيزاري جست، و از پروردگارش طلب هدايتي كرد كه از فطـرتش سرچشمـــه داشتــه اسـت.
بعد از نقل داستان ابراهيم عليه‌السلام اين مسائل را خاطرنشان مي‌سازد كه قوم او را
ابراهيم و رسول اللّه، دو مبارز عليه كفار (123)
از چه نعمت‌هايي برخوردارشان كرد، و چگونه به آن نعمت‌ها كفران كردند، و به كتاب خدا كافر شدند و در آن خورده‌گيري‌ها نمودند و به فرستاده خدا طعنه‌ها زدند، طعنه‌هايي كه به خودشان برمي‌گردد. سپس آثار اعراض از ياد خدا را ذكر مي‌كند، و عاقبت اين كار را كه همان شقاوت و خسران است تذكر مي‌دهد، و آن‌گاه عطف مي‌كند به اين كه پيامبر بايد براي هميشه از ايمان آوردن ايشان مأيوس باشد، و سپس تهديدشان مي‌كند به عذاب، و به پيامبر عزيزش تأكيد مي‌كند كه به قرآن تمسك جويد، چــون قرآن ذكر او و ذكر قــوم اوست، و به زودي از آن بازخواســت مي‌شوند، و آن‌چــه در قــرآن اسـت دين توحيـد است، كه همــه انبيـاء گذشتــه بر آن ديــن بودند:
- اي پيامبر! به ياد ايشان بياور آن زمان را كه، ابراهيم از آلهه پدر و قومش بيزاري جست، چون ايشان آلهه خود را تنها به استناد تقليد پدران مي‌پرستيدند، و هيچ حجت و دليلـي بر آن نـداشتنـد، و ابراهيـم تنهـا به اعتقـاد و نظر خود اتكاء نمود! ابراهيـم گفت:
- من از آن‌چه مي‌پرستيد بيزارم! به جز آن معبودي كه مرا آفريده، كه به زودي هدايتــم خواهد كرد! (1)
1- الميزان ج: 35، ص: 154.
(124) تاريخ صدر اسلام

ارثيه يكتاپرستي در نسل ابراهيم

- «خدا اين يكتاپرستي را در نسل او باقي گذاشت، شايد برگردند! بلكه، من اين كفار و پدران ايشان را بهره‌هاي مادي دادم، تا آن‌كه دين حق و رسولي روشنگر به سويشان آمد، و همين كه با حق روبه‌رو شدند گفتند: اين نوعي سحر است، و ما بدان كافريم!؟» (28 تا 30 / زخرف)
منظــور از نسلي كــه يكتــاپرستــي در آن باقــي گذاشتــه شــده ذريــه و فرزندان ابراهيم عليه‌السلام است.
مراد از بقاي كلمه در عقب و ذريه ابراهيم عليه‌السلام اين است كه ذريه آن جناب چنان نباشــد كه به كلــي و حتي يك نفر موحــد در آنان باقــي نماند، بلكــه همواره و مادام
ارثيه يكتاپرستي در نسل ابراهيم (125)
كه نسل آن جنـاب در روي زميـن باقـي است، افرادي موحد در بين آنان يافت بشود. (1)

دليل عدم نزول قرآن بر اشراف قريش

«كفـار گفتنـد:
- چرا قرآن به يكي از دو مرد بزرگ (مكه و طائف) نازل نشد؟ مگر اينان مقسم رحمت پروردگار تواند؟ اين ماييم كه معيشت انسان‌ها در زندگي دنيا را تقسيم مي‌كنيم!» (31و32/زخرف)
منظور از بزرگي آن دو مرد به طوري كه از سياق آيه بر مي‌آيد، بزرگي از حيث مال و جــاه اســت، چــون در نظــر افــراد مادي و دنياپرســت ملاك عظمــت و شرافــت و علــو مقـــام هميــن چيزهــاســت!
در مجمع‌البيــان گفته: منظــور از دو مرد عظيــم در يكي از دو شهر، وليدبن مغيره
1- الميـــزان ج: 35، ص: 154.
(126) تاريخ صدر اسلام
از مكه، و ابامسعود عُرْوَة‌بن مسعود ثقفي از طائف بوده است.
و بعــض ديگــر گفته‌انــد: منظور عتبــه بن ابي ربيعــه، از مكــه و ابن عبدياليــل، از طائـــف بـوده است.
لكن حق مطلب اين است كه اين تطبيق‌ها از خود نامبردگان است، وگرنه مشركين شخص معيني را در نظر نداشتند، و به طور مبهم گفته‌اند كه جا داشت يكي از بزرگان مكه و طائف پيامبر بشوند. و اين معني از ظاهر آيه به خوبي استفاده مي‌شود.
خداوند متعال جواب داده كه اين مشركين در امر معيشت دنيايي كه در آن زندگي مي‌كنند، و از رزقش ارتزاق مي‌نمايند، و خود قطره‌اي از درياي بيكران رحمت ماست، هيچ مداخله‌اي ندارند، و آن وقت چگونه به خود اجازه مي‌دهند به تقسيم چيزي مداخله كنند كه هزاران بار از زندگي دنيا مهم‌تر است، و آن مسئله نبوت است، كه رحمت كبـريايي مـا و كليد سعـادت دائمي بشر و رستگاري جاودانه ايشان است؟ (1)
1- الميزان ج: 35، ص: 154.
دليل عدم نزول قرآن بر اشراف قريش (127)
(128)

فصل چهارم :مسلمانان اوليه دوران شكنجه، مبارزه و مهاجرت

آغاز دعوت علني اسلام

«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ‌الْمُشْرِكينَ...!» (94/حجر)
غــرض ســوره حجــر، در حقيقــت، بيــان مــوضــوع تبليــــغ آشكــار، و امــر به علنـي كردن رسـالت است، و وقتــي به اين آيه مي‌رسد مي‌فرمايد:
ـ «حال كه تو مأمور به "صفح جميل" شدي، و خود را به عنوان نذير از عذاب ما،
(129)
آن عذابي كه بر مقتسمين (پاره‌پاره كنندگان قرآن) نازل شد، معرفي نمودي، ديگر مترس، كلمه حق را اظهار، و دعوت خود را علني كن!»
در ادامه آيه مي‌فرمايد:
- «ما شر استهزاكنندگان را از تو دور مي‌كنيم!» (95 / حجر)
ايــن «مستهزئين» همــان «مقتسمين» هستند كه قبلاً اسمشان در اول آيه برده شد.
خداي تعالــي وقتي دستور مي‌دهــد كه درنگ مكــن و دعوت به حق را علني ساز، و از مشركيــن روي برتــاب، بلافاصله مي‌فرمايد: براي اين‌كــه ما شــر مستهزئيــن را از تو كفايــت كرديم، و ايشــان را به عــذاب خود هلاك مي‌سازيم.
و اين مستهزئيــن همان‌هاينــد كه (با خدا، خدايانــي ديگر اتخــاذ مي‌كننــد، پس به زودي خواهنــد فهميـد!)
در اين جملــه براي بار دوم اندوه و تنگ حوصلگي رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را از استهزاء
(130) تاريخ صدر اسلام
آنان پيش مي‌كشد، تا مزيد عنايـت خود را نسبـت به تسليــت و دلخوش كردن آن جناب و تقويت روحــش برساند.
خداي تعالي در كلام كريم خود، مخصوصا در سوره‌هاي مكي، بسيار آن جناب را تسليت و دلداري داده است، و اين به خاطر آن صدمات زيادي است كه آن جناب در مكه بـا آن مواجه مي‌شده است.
در ادامه آيه مي‌فرمايد:
ـ «ما مي‌دانيــم سينه تو از آن‌چه مي‌گويند، تنگ مي‌شود، پس به ستايش پروردگارت تسبيح گوي، و از سجده‌كنان باش! عبادت پروردگار خويش كن تا حادثه محقق به تو برسد!» (97 تا 99 / حجر)
خداي سبحان به پيامبر گرامي خود سفارش مي‌فرمايد كه او را تسبيح و حمد گويد، و سجده و عبادت به جاي آورد، و اين مراسم را ادامه بدهد. خداي تعالي اين سفارش را
آغاز دعوت علني اسلام (131)
متفرع بر تنگي حوصله از زخم زبان‌هاي كفار نموده است، معلوم مي‌شود كه تسبيح و حمد خدا و سجده و عبادت در برطـرف كردن انـدوه و سبــك كردن مصيبــت اثر دارد.
در روايات اسلامي آمده است كه رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بعد از آن‌كه وحي الهي شروع شد سيزده سال در مكه بماند، و در سه سال اولش مخفيانه دعوت مي‌كرد، و از ترس اظهار علني نمي‌نمود، تا آن‌كه خداي عزوجل با فرستادن (آيه فوق مأمورش فرمود تا دعوت خود را علني كند، و از آن روز دعوت علني شد.
(نقـل از امـام صـادق عليه‌السلام در معاني الاخبار)
همچنيــن امـــام صــادق عليه‌السلام فـرمـــوده:
- رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله در مكه سال‌ها پنهاني دعوت مي‌كرد، و تنها علي عليه‌السلام و حضرت خديجه كبري سلام اللّه عليها به او ايمان آورده بودند. آن‌گاه خداي سبحان مأمورش كرد تا دعوت خود را علني سازد. دعوت رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله آشكارا شد و او دعوت خود را
(132) تاريخ صدر اسلام
در قبايل عرب عرضه مي‌كرد، و به هر قبيله كه مي‌رفت مي‌گفتند: دروغگو از نزد مـا بيـرون شـو! (و در مـا طـمــع مبنـــد!)
(نقل‌از امام‌صادق عليه‌السلام در تفسير عياشي) (1)

شكنجه مسلمانان اوليه

«مَــنْ كَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْـدِ ايمانِـه اِلاّ مَــنْ اُكْــرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِــنٌّ بِالاْيمانِ... .»
(106 تا 110 / نحل)
تاريخ روزهاي اوليه ظهور اسلام آكنده از شكنجه‌هاي زيادي است كه مؤمنين صدر اسلام در مكه از قريش مي‌ديدند. چون قريش مكه مؤمنين را آزار مي‌دادند تا شايد از دين‌شان برگردند.
1- الميزان ج: 24، ص: 21.
شكنجه مسلمانان اوليه (133)
آيه فوق ناظر به چنين وقايعي است. چنان انواع شكنجه‌ها را در حق مؤمنين روا مي‌داشتند كه حتي اتفاق مي‌افتاد يك فرد مسلمان در زير شكنجه كفار جان مي‌داد. هم‌چنان‌كه عمار و پدر و مادرش را شكنجه كردند و پدر و مادرش در زير شكنجه آن‌ها جان دادند، و عمار به ظاهر از دين اسلام بيزاري جست، و بدين وسيله جـان ســـالــم بـه در بــرد.
در ادامه آيه مي‌فرمايــد:
- «بعــد از همه اين‌ها خدا نسبت به‌كساني‌كه ازآن شكنجه‌ها هجرت‌نموده و پس از هجـرت جهـاد و صبـر نمودنــد، آمرزگــار و مهربــان اســت!» (110 / نحل)
اين وعده جميلــي است كه خداي سبحــان به مهاجريــن مي‌دهد كه پس از شكنجه‌هــا مهاجــرت كردند. و در قبــال تهديــدي كــه به كفــار كرده و خســران
(134) تاريخ صدر اسلام
تمــام را نويدشــان داده، مؤمنيــن را به مغفــرت و رحمــت در قيامــت نويـد مي‌دهد.
آخر آيه مي‌رساند كه خدا از آن مسلمانان كه به ظاهر ارتداد جستند، راضي نمي‌شود، مگر اين‌كه مهاجرت كنند، و نيز از هجرتشان راضي نمي‌شود، مگر اين‌كه بعد از آن جهـاد و صبـر كننـد.

ماجراي شكنجه و قتل سميه و ياسر

چــون رسول خــدا خواســت به مدينــه مهاجــرت كنــد بــه اصحــابـش فرمود:
- از من متفرق شويد، و هر كس توانايي دارد بماند و آخر شب حركت كند و هر كس ندارد همين اول شب به راه افتد، هر جا كه به اطلاعتان رسيد كه من در آن‌جا منزل كرده‌ام به من ملحق شويد.
بلال مؤذن و خباب و عمار، و زني از قريش كه مسلمان شده بود، ماندند تا صبح شد. مشركين و ابوجهل ايشان را دستگير كردند. به بلال پيشنهاد كردند
ماجراي شكنجه و قتل سميه و ياسر (135)
كه از دين اسلام برگردد، او قبول نكرد، لاجرم زرهي از آهن در آفتاب داغ كردند و بر تن او پوشاندند، و او هم‌چنان مي‌گفـت: «احـد! احـد!».
خباب را در ميان خارهاي زمين مي‌كشيدند. عمار از در تقيه حرفي زد كه همه مشركين خوشحال شدند و او را رها كردند. سميه را ابوجهل به چارميخ كشيده بود و... او را كشت، ولي بلال و خباب و عمار را رها كردند.
آن‌ها خود را به رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله رساندند و جريان را براي آن جناب تعريف كردند. عمار از آن حرفي كه زده بود سخت ناراحت بود. حضرت فرمـود:
- دلت در آن موقعي كه اين حرف را زدي چگونه بود؟ آيا به آن‌چه گفتي راضي بود، يا نه؟ عرض كرد: - نه! فرمود:
- خداي تعالــي اين آيه را نازل فرموده كه «اِلاّ مَنْ اُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْيمانِ!» (106 / نحل) پــدر و مــادر عمــار اولين شهيد در اسلام بودند.
(136) تاريخ صدر اسلام
صحنه ملاقات شكنجه‌شدگان با رسول‌اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را روايات بسياري بيان كرده‌اند. در مجمع‌البيان مي‌نويسد:
اين آيه درباره جماعتي نازل شد كه به اكراه مجبور شده بودند، و آن جماعت عمار و پدرش ياسر و مادرش سميه، و صهيب و بلال و خباب بودند كه شكنجه شدند، و در آن شكنجــه پــدر و مادر عمــار كشته شدنــد، و عمــار با زبانــش چيــزي بــه آن‌هــا داد كه راضي شدنــد، و خداي سبحــان جريـان را به رسول گرامي‌اش خبر داد.
پس وقتي كه جماعتــي به آن جنـاب خبر آوردند كه عمار كافر شد، حضرت فرمود:
- نه! حاشا! عمار از سر تا قدمش مملو از ايمان است، و ايمان با گوشت و خونش آمـيختـــه گـشتـه اسـت.
وقتي عمار شرفياب شد، در حالي كه گريه مي‌كرد، حضرت فرمود: - چه حال و چـه خبـر؟ عــرض كـرد:
ماجراي شكنجه و قتل سميه و ياسر (137)
ـ خبــر بسيار بد آوردم، يا رســول اللّه! زيرا رهايم نكردند تا دست به ساحت تو دراز نمودم و خدايان ايشان را به خير ياد كردم.
رسـول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله شـروع كـرد اشك‌هاي عـمار را پاك كردن، در حالي كه مي‌فرمود:
ـ اگر بار ديگر به تو چنين كردند تو هم همان كار را تكرار كن! پس آيــه فــوق نـازل شـد.(1)

شكنجـه به خاطـر ايمان

«وَ السَّمــاءِ ذاتِ الْبُــــروُجِ... قُتِـلَ اَصْحـــابُ الاُْخْـــدوُدِ...!» (8 / بـــروج)
سوره بروج به سختي كساني را انذار كرده كه مردان و زنان مسلمان را به جرم اين‌كه به خدا ايمان آورده‌اند، شكنجه مي‌كنند، نظير مشركين مكه كه با گروندگان به
1- الـميـزان ج: 24، ص: 285.
(138) تاريخ صدر اسلام
رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله چنين مي‌كردند، و آنان را شكنجه مي‌كردند تا از دين اسلام به شرك سابق خود برگردند. بعضي از اين مسلمانان صبر مي‌كردند، و بر نمي‌گشتند، ولو شكنجــه بـه هر جا كه خواست برسد. ولي بعضي بر مي‌گشتند و مرتد مي‌شدند، و اين‌ها افرادي بودنـد كه ايمانــي ضعيــف داشتنــد و خداي تعالي درباره آنان فرموده:
ـ «بعضــي از مردم كساني‌انــد كه مي‌گويند به خــدا ايمان آورده‌ايم، ولي همين كه در راه خــدا شكنجه مي‌شدنــد، فتنه مــردم را نظيــر عــذاب الهــي مي‌پنــداشتنــد.» (10 / عنكبـــوت)
ـ «بعضي از مردم كساني‌اند كه خدا را با شرايطي مي‌پرستند، اگر خيري به ايشان برسد، دل به آنان مي‌بندند، و اگر دچار فتنه‌اي شوند، با صد و هشتاد درجه عقب‌گرد، بر مي‌گردند!» (11 / حج)
شكنجه به خاطر ايمان (139)
خداي تعالي در اين آيات اشاره‌اي به «اصحاب اخدود» مي‌كند، و با اين مؤمنين را به صبر در راه خدا تشويق مي‌كند. دنبال داستان اشاره‌اي هم به سرگذشت لشكريان فرعون و ثمود دارد، و اين مايه دلخوشي رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و وعده نصرت به آن جناب و تهـديـد مشركين است:
- «سوگند به آسمان، موضع ستارگان، و به روز موعود و داوري، و به شاهد و به مشهود، كه آزاردهندگان مؤمنين عذابي در جهنم دارند! خداوند مؤمنين صالح را، اگر خلوص به خرج دهند، موفق به صبر مي‌كند، و درحفظ ايمانشان از كيد دشمنان ياري‌شان‌مي‌فرمايد، همان‌طوركه در داستان‌اخدود كرد!»(1تا11/بروج)
مراد از «شاهد» در اين آيات رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله است، براي اين‌كه آن جناب امـروز شـاهـد اعمال امـت اســت و فــرداي قيـــامت بـدان‌چـــه ديـــده شهـــادت مـي‌دهــد.
كلمه «مشهود» هم قابل انطباق است با شكنجه‌اي كه كفار به اين مؤمنين مي‌دادند،
(140) تاريخ صدر اسلام
و وضعي كه در آخرت به خود مي‌گيرند، و آن‌چه در روز قيامت براي اين ظالمان و مـظلـومـان رخ مي‌دهـد، چـه ثـواب و چـه عقـاب.
در اين آيات مي‌فرمايد: «قُتِلَ اَصْحابُ الاُْخْدوُدِ!»
با اشاره به داستان اخدود، زمينه را براي آيات بعدي كه مي‌فرمايد: «كـسانـي كـه فتـنـه كـردنـد...،» فـراهـم مي‌سـازد.
كلمه «اخدود» به معناي شكاف بزرگ زمين است، و اصحاب اخدود جباراني ستمگر بودند كه زمين را مي‌كندند و آن را پر از آتش مي‌كردند، و مؤمنين را به جرم اين‌كــه ايمان دارند در آن آتش مي‌انداختند و تا آخرين نفرشان را مي‌سوزاندند. خداوند متعال در اين آيه اصحــاب اخــدود را لعن مي‌كند، و از درگاه خود طرد مي‌نمايد، و اعمال شنيع آنان را چنين شرح مي‌دهد:
ـ «اَلنّــارِ ذاتِ الْــوَقُــودِ، اِذْ هُــمْ عَلَيْهــا قُعُــودٌ، وَ هُــمْ عَلــي مــا
شكنجه به خاطر ايمان (141)
يَفْعَلُـونَ بِالْمُؤْمِنيـنَ شُهُـودٌ
ـ آتشي كه براي گيراندنش وسيله‌اي درست كرده بودند، در حالي كه خودشان براي تماشاي ناله و جان كندن و سوختن مؤمنان بر لبه آن آتش مي‌نشستند، و خود نظاره‌گر جنايتي بودند كه بر مؤمنين روا مي‌داشتند، هيچ تقصيري از مؤمني ســراغ نداشتنـد، جـز اين‌كــه بـه خـدا ايـمـان آورده بـودنـد!» (1 تا 7 / بــروج)
قرآن‌مجيد مطلب‌را چنين ختم‌مي‌كند:
- «خداي مقتدر و حميدي كه ملك آسمان‌ها و زمين از آن اوست، بر همه چيز شاهد و نظاره‌گر است! محققا اين ستمگران، و همه ستمگران روزگاران، كه مؤمنين و مؤمنات را گرفتار مي‌كنند، و بعدا از كرده خود پشيمان هم نمي‌شوند،
(142) تاريخ صدر اسلام
عــذاب جهنــم در پيـش دارنـد، و عـذابـي سـوزانـنـده!» (9 و 10 / بــروج) (1)

فشـار مشركين براي برگشت مسلمانان بـه كفر

«اَحَسِبَ‌النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا امَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ؟» (2تا13/عنكبوت)
بعضي از كساني كه در مكه و قبل از هجرت به رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ايمان آورده بودند،
1- الميزان ج: 40، ص: 151.
فشار مشركين براي برگشت مسلمانان به كفر (143)
از ترس فتنه‌اي كه از ناحيه مشركين تهديدشان مي‌كرد، از ايمان خود برگشته بودند، چون مشركين دست از سر مسلمانان بر نمي‌داشتند، و مرتب آنان را دعوت مي‌كردند به اين‌كه از ايمان به آن جناب برگردند، و ضمانت مي‌دادند كه اگر برگرديد هر ضرري از اين بابت ديديد ما جبران مي‌كنيم، هم‌چنان‌كه اگر بر نگرديد بلا به سرتان مي‌آوريم و آن قدر شكنجه‌تان مي‌كنيم تا به كيش ما بر گرديد.
گويا از اين عده كه از ايمان خود رجوع كرده‌اند كساني بوده‌اند كه از ناحيه پدر و مادرشان تهديد و تشويق مي‌شدند، مانند بعضي از فرزندان مشركين كه آيـات شـريفه سـوره عنكبوت بــدان اشـاره دارد.
در سوره عنكبوت، به طوري كه از اول تا آخرش، و از سياق جاري در سراسرش، استفاده مي‌شود، غرض خداي تعالي از ايمان مردم تنها اين نيست كه به زبان بگويند ايمان آورديم، بلكه غرض حقيقت ايمان است، كه تندبادهاي فتنه‌ها آن را تكان نمي‌دهد، و دگرگوني حوادث دگرگونش نمي‌سازد، بلكه هر چه فتنه‌ها بيشتر فشار بياورد، پابرجا و ريشه‌دارتر مي‌گردد.
خداي تعالــي مي‌فرمـايد:
- «مردم خيال نكنند به صرف اين‌كه بگويند ايمان آورديم، دست از سرشان
(144) تاريخ صدر اسلام
برمي‌دارند، و در بوته آزمايش قرار نمي‌گيرند،! نه بلكه حتما امتحان مي‌شوند، تا آن‌چــه در دل نهـان دارند، بيــرون ريزد، و معلــوم شود ايمــان اســت يا كفـر!»
پس فتنه و محنت يكي از سنت‌هاي الهي است كه به هيچ‌وجه و درباره هيچ كس شكسته نمي‌شود، همان طور كه در امت‌هاي گذشته از قبيل قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و لوط و شعيب و موسي جريان يافت، و جمعي استقامت ورزيدند و جمعي ديگر هلاك شدند، و در امت‌هاي حاضــر و آينده نيز جريــان خواهد يافــت و خدا به كسي ظلــم نكـرده و نمي‌كند، و اين خــود امت‌هــا و اشخاصنــد كه به خــود ظلــم مي‌كنند.
پس كسي كه مي‌گويد: من به خدا ايمان آوردم بايد در برابر ايمانش صبر كند و خداي يگانه را بپرستد و چون قيام به وظايف ديني برايش دشوار و يا غير ممكن شد بايد به دياري ديگر مهاجرت كند، دياري و سرزميني كه در آن‌جا بتواند به وظيفه‌هاي خود عمل كند، چه زمين خدا وسيع است!
و هرگز نبايد به خاطر ترس از گرسنگي و ساير امور زندگي از مهاجرت چشم بپـوشد، بـراي اين‌كه رزق بندگان به عهده خداست!
فشار مشركين براي برگشت مسلمانان به كفر (145)
و اما مشركين، كه مؤمنيـن را آزار مي‌كردند، با اين‌كه مؤمنين به غير اين‌كه مي‌گفتند: ـ «پروردگار ما اللّه است!» و هيچ جرمي مرتكب نشده بودند، آن‌ها هم بايد بدانند كه با اين رفتار خود خدا را عاجز نمي‌كنند و به ستوه نمي‌آورند، و نمي‌توانند خواست خود را عليه خواست خدا به كرسي بنشانند، بلكه خود اين آزارشان هم كه گفتيم فتنه و آزمايش مؤمنين است، و فتنه و آزمايش خودشان هم هست، و چنان نيست كه از علم و تقدير الهي خارج باشد، بلكه اين خداست كه آنان را در چنين بوته‌اي از آزمايش قرار داده و دارد هلاكشان مي‌كند تا اگر خواست در همين دنيا به وبال آن گرفتارشان كند، و اگر خواست اين عذاب را به تأخير انداخته و در روزي كه به سوي او برمي‌گردند، و ديگر راه‌گريزي ندارند، عذاب كند!(1)
1- الميزان ج: 31، ص: 156.
(146) تاريخ صدر اسلام

پاره‌كنندگان قرآن در صدر اسلام

«... الْمُقْتَسِميــنَ، اَلَّـذيــنَ جَعَلُــوا الْقُــرانَ عِضيــنَ.» (90 و 91 / حجـــر)
ظاهر آيه قومي را يادآوري مي‌كند كه در اوايل بعثت عليه بعثت و براي خاموشي نور قرآن قيام كرده بودند، و آن را پاره پاره مي‌كردند تا بدين وسيله مردم را از راه خدا بازدارند، و خداوند متعـال عــذاب بر ايشــان نازل كــرده و آن‌ها را هلاك نموده است.
«مُقْتَسِمين» كه در آغاز بعثت پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله اقدام به چنين كاري مي‌كردند طايفه‌اي از قريش بودند. آن‌ها قرآن را پاره پاره كردند، و عده‌اي گفتند كه آن سحر است، و عده‌اي ديگر گفتند كه افسانه‌هاي گذشتگان است، و جمعي
پاره‌كنندگان قرآن در صدر اسلام (147)
ديگـر آن را سـاختگـي خـوانـدند.
اين‌ها راه ورودي مكه را قسمت قسمت كردند و در موسم حج هر چند نفري سر راهي را گرفتند تا نگذارند مردم نزد رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بروند.(1)

بريده باد دو دست ابي‌لهب

«تَـبَّتْ يَـدا اَبـي لَـهَـبٍ وَ تَـبَّ!» (1 تا 5 / لهب)
«بريده باد دو دست ابي‌لهب، كه توطئه‌هايش باطل خواهد شد، مال و آن‌چه كسب
1- الميـــــزان ج 24، ص: 19.
(148) تاريخ صدر اسلام
كرده، دردي از او دوا نخواهد كرد، به زودي وارد آتشي شعله‌ور شود، با زنش، كه باركش هيزم است، و طنابي تابيده به گردن دارد!»
اين ابولهب، كه مورد نفرين و يا قضاء حق تعالي قرار گرفته است، فرزند عبدالمطلب و عموي رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله است، كه سخت با رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله دشمني مي‌ورزيد، ودر تكذيب گفته‌ها و دعوت او و نبوتش، و همچنين در آزار و اذيتش اصرار به خرج مي‌داد، و در ايـن راه از هيـچ گـفتــه‌اي و عمـلي فروگـذار نمي‌كرد.
او همان كسي بود كه وقتي رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله او و عشيره اقربين خود را براي اولين بار دعوت كرد، با كمال وقاحت و بي‌شرمي گفت: تَبا لَكَ!
ســوره لهب گفتار او را به خـودش رد مي‌كند و مي‌فرمايد: تباب و خسران بر او باد!
بعضي‌ها گفته‌اند كه نام او همين ابولهب بوده است، هر چند كه به شكل كنيه است، ولي بعض ديگر گفته‌اند كه كلمه ابولهب كنيه او بوده و نامش عبدالعزي بوده است. بعـض ديگـر گفتـه‌اند نـام او عبد مناف بوده است.
جالب‌تر از همه اقوالي كه در پاسخ اين سؤال كه چرا قرآن اسم او را نياورده؟ اين گفتــه است كه: قرآن خواستــه است او را به آتش نسبــت دهد، چون ابولهب اشعاري به انتســاب به آتــش دارد، ماننــد آن‌كه بگويند ابوالخير، كه رابطــه‌اي با خيــر دارد. در آيات بعدي هم كه مي‌فرمايد: «به زودي در آتش زبانه‌دار مي‌سوزد،» از آن فهميده مي‌شود كه معناي «تَبَّتْ يَدا اَبي لَهَبٍ،» هم اين است كه از كار افتاده باد دو دست مرد جهنمي، كه هميشــه ملازم با شعلـــه و زبانـه آن است.
بعضي ديگر گفته‌اند كه نام او عبدالعزي بوده است، و اگر قرآن كريم نامش را
بريده باد دو دست ابي‌لهب (149)
نبرده، بدين جهت بوده كه كلمه «عبدالعزي» به معناي بنده «عزي» است، و «عزي» نام يكي از بت‌هاي آن زمان بوده است. خداي تعالي كراهت داشته كه بر حسب لفظ نام عبدي را ببرد كه عبد او نباشد، بلكه عبد غير او باشد، و خلاصه با اين‌كه در حقيقت عبداللّه است، او را عبدالعزي بخواند، گو اين‌كه در اسم اشخاص معنا موردنظر نيست، ولي همان طور كه گفتيم قرآن كريم خواست از چنين نسبتي حتي بر حسب لـفـظ خــودداري كرده باشد.
در مورد زن بولهب مي‌فرمايد كه به زودي در آتش دوزخ در روز قيامت به همان هيئتــي ممثــل مي‌گردد كه در دنيــا به خود گرفتــه بود. در دنيــا شاخه‌هــاي خاربن و بوته‌هاي ديگر را با طنــاب مي‌پيچيد و حمل مي‌كرد، و شبانه آن‌ها را بر سر راه رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مي‌ريخت، تا بدين وسيله آن جنــاب را آزار دهــد. در آتــش هم با هميــن حال يعنــي طناب به گــردن و هيــزم به پشـت ممثـل گشته و عذاب مي‌شود!(1)
1- الميزان ج: 40، ص: 438.
(150) تاريخ صدر اسلام

مرا با آن كس كه خلقش كردم واگذار!

«... ذَرْني وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحيدا!» (11تا31/مدثر)
ايــن آيــات تهديدي اســت كه خداونــد قــادر در مورد كسانــي كه در روزهاي اول اسلام دســت به استهــزاء و آزار رســول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مي‌زدنــد، به كــار بــرده اســت. روايــات بسيار زيــادي وارد شــده كه ايــن جملــه تا بيســت آيــه بعدش همه دربــاره «وليــدبــن مغيــــره» نــازل شـده اســـت:
- «مرا با آن كس كه خلقش كردم، واگذار! با آن كس كه در حالي خلقش كردم، كه احدي با من در خلقت او شركت نداشت، و بعد از خلقت به بهترين وجهي
مرا با آن كس كه خلقش كردم واگذار! (151)
تدبيرش كردم، مرا با او واگذار! و بين من و او حايل مشو، كه من او را بس هستم! من براي او مالي ممدود و گسترده قرار دادم، برايش پسراني قرار دادم حاضر، كه آن‌ها را پيش روي خود مي‌بيند كه مي‌خرامند، و از آنان در رسيدن به هدف‌هاي خود كمك مي‌گيرد، و همه وسايل را برايش فراهم و منظم كردم، سپس طمع كرد كه مال و فرزندانش را زيادتر كنم، ولي نه! بيشتر كه نمي‌دهم هيچ، بلكه به زودي از هر سو دچارش به گرفتاري‌ها مي‌كنم، چون او به آيات ما عناد ورزيد!» بعضي گفته‌اند كه وليدبن مغيره بعد از نزول اين آيات رفته رفته مال و اولاد خود را از دسـت داد تـا در آخـر خـودش هـم هلاك شد.
جريان تاريخچه وليدبن مغيره در روايات اسلامي چنين آمده كه وي پيرمردي مجرب از داهيان عرب بود. وي از كساني بود كه رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را استهزاء مي‌كرد. اين مطلب بر مي‌گردد به روزهاي اوليه دعوت اسلام در مكه، كه «قمي» در تفسير خود چنين مي‌نويسد:
رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله در حجر اسماعيل مي‌نشست و قرآن مي‌خواند. روزي قريش كه دور وليدبن مغيره جمع شده بودند، از او پرسيدند:
(152) تاريخ صدر اسلام
- اي اباعبــدالشمــس اين چيست كه محمــد مي‌گويد؟ آيا شعــر است، يا كهانــت، و يـا خطابــه؟ او در پاســخ گفــت: بگــذاريــد نزديكــش شــوم و كلامــش را بشنــوم! پس نزد آن جناب رفت و گفت:
- اي محمد از اشعاري كه سروده‌اي برايم بخوان! حضرت فرمود:
- آن‌چه مي‌خوانم شعر نيست! بلكه كلامي از خداي تعالي است كه آن را بـراي مـلائـكه و انبيـاء و رسـولان خـود پسنـديده اسـت! وليـد گـفت:
- مقـداري از آن را بـرايم تلاوت كن!
رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله سوره حم سجده را خواند، و وقتي رسيد به آيه شريفه: «فَاِنْ اَعْرَضُوا فَقُلْ اَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ!» (13 / فصلت) وليد حالش متغير شد و موي سر و صورتش سيخ شد، و بدون اين‌كه به قريش خبر ببرد كـه چه شد، مستقيما به خانه خود رفت.
مرا با آن كس كه خلقش كردم واگذار! (153)
قريش نزد ابوجهل شدند و گفتند: اي اباحكم، ابوعبدالشمس از دين خود بيرون شد و به دين محمد گرائيد، مگر نمي‌بيني كه از آن زمان كه به نزد محمد رفت ديگر نزد ما برنگشت. روزي صبح ابوجهل نزد وليد رفت و گفت: اي عمو، تو ما را سرافكنده و رسوا كردي، و زبان شماتت دشمن را بر سر ما دراز نمودي و به دين محمد گرائيدي! وليد گفت من به دين او نگرائيدم و لكن از او كلامي شنيدم كه از سنگيني و دشواري پوست بر بدن جمع مي‌شود. ابوجهل گفت: حال بگو ببينم آيا كلام او خطابه نبود؟ گفت نه، براي اين‌كه خطابه كلامي متصل و پيوسته است، و كلام او بند بند است، آن هم بند بندي كه بندهايش شباهتي به هم ندارند.
ابوجهل پرسيد: آيا شعر است؟ گفت: نه، شعر هم نيست، براي اين‌كه تو خود آگاهي كه من اشعار عرب همه اقسامش را شنيده‌ام، بسيطش و مديدش و رجزش را، و كلام محمد به هيچ‌وجه نمي‌تواند شعر باشد. ابوجهل پرسيد: پس چيست؟ وليد گفت: بايد به
(154) تاريخ صدر اسلام
من مهلت بدهيد تا درباره‌اش فكر كنم.
فرداي آن روز قريش به وليد گفتند: اي ابا عبدالشمس نظرت درباره سؤال ما چه شد؟ گفت: شما بگـوييد كـلام محمد سحر است، براي اين‌كه دل انسان را مسخر مي‌كند!
خداي تعالي در قرآن كريم درباره او چنين فرمود:
ـ «اِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ، فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ!» (18 و 19/مدثر)
فكري كرد و اندازه‌اي گرفت، خدايش بكشد با آن اندازه‌اي كه گرفت، باز هم خدايش بكشد با آن اندازه‌اي كه گرفت، آن‌گاه نظري كرد، و سپس چهره درهم كشيد، و رويي ترش كرد، خواست بفهماند من بزرگتر از آنم كه زير بار اين سخنان بروم، و در آخر گفت: اين قرآن نمي‌تواند چيزي به جز سحرهاي قديمي بـاشد، ايــن نيست مگـر سـخن بشر!
وليدبن مغيره همه در اين انديشه بود كه چيزي بگويد كه با آن دعوت اسلام را
مرا با آن كس كه خلقش كردم واگذار! (155)
بـاطل كند و مـردم مـعاند مـثل خودش آن گفته را بپسندند. پيش خود فكر كرد آيا بگويد اين قرآن شعر است، يا بگويد كهانت و جادوگري است؟ يا بگويد هذيان ناشي از جنون است؟ يا بگويد از اسطوره‌ها و افسانه‌هاي قديمي است؟ بعد از آن‌كه همه فكرهايــش را كرد اين طور سنجيد كه بگويد: قرآن سحري از كلام بشر است... (سَاُصْليــهِ سَقَــرَ! به زودي او را داخــل سقــر مي‌كنـم!) (26 / مدثر) (1)

دستور اغماض نسبت به كفار اصلاح‌ناپذير

«قُلْ لِلَّذينَ امَنُوا يَغْفِروُا لِلَّذينَ لايَرْجُونَ اَيّامَ‌اللّهِ...!»(14/جائيه)
در اين آيه شريفه، رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را دستور مي‌دهد به مؤمنين امر كند كـه از بـدي‌هاي كفـار چشـم‌پوشي كنند. اين آيـه شـريفه در مـكه نـازل شده است، در
1- الميزان ج 39، ص: 277.
(156) تاريخ صدر اسلام
روزهايي كه مؤمنين وقتي به مشركين مستكبر و مستهزئين به آيات خدا مي‌رسيدند، آن‌ها طعنـه و تـوهين‌شان بـه رسـول خـدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را تشديد مي‌كردند.
مؤمنين در قبال اين توهين‌ها عنان اختيار از دست مي‌دادند و در مقام دفاع از كتاب خدا و فرستاده او بر مي‌آمدند، و از ايشان مي‌خواستند كه دست از اين كار بردارند و به خدا و رسولش ايمان بياورند، غافل از اين‌كه كلمه عذاب عليه آنان حتمي شده، و به زودي به وبال اعمال خود و كيفر آن‌چه كرده‌اند، خواهند رسيد.
در قرآن كريم موارد ديگري نيز وجود دارد كه خداي سبحان چنين دستورتي را به پيامبرگرامي‌خود داده‌است، مانندآيات‌زير درسوره‌هاي‌مزمل وانعام ومعارج‌و زخرف:
ـ «مرا در خصوص تكذيب‌كنندگان كه غرور نعمت ايشان را به تكذيب واداشته است، وا بگذار، روزكي چند مهلتشان ده، كه نزد ما عذاب‌هايي و دوزخي هست!» (11 و 12 / مزمل)
دستور اغماض نسبت به كفار اصلاح‌ناپذير (157)
- «آن‌گاه رهاشان كن تا در سخـنان بيهـوده خـود سـرگرم بـاشـند.» (91 / انعام)
- «رهاشان كن تا سرگرم چرنديات خود باشند، تا آن‌كه ديدار كنند آن روزي را كه وعده داده شده‌اند!» (42 / معارج)
- «از ايشان چشم‌پوشي كن، و به ايشان سلام بگو، كه به زودي خواهند فهميد!» (89 / زخرف) (1)

توطئه اخراج رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله از مكه

«وَ اِنْ كادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِــنَ‌الاَْرْضِ لِيُخْــرِجُـوكَ مِـنْهــا... .» (76 / اسري)
قــرآن مجيد توطئه‌هايــي را كه مشركيــن عليه رســول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله طرح مي‌كردند در جا به جـاي آيـات خود يــادآور شـده است.
1- الـميــزان ج: 35، ص: 267.
(158) تاريخ صدر اسلام
در آيه فوق مي‌فرمايد:
ـ «مشركين نزديك بود تو را وادار كنند تا از مكه بيرون شوي، بعد از رفتن تو زمــان زيــادي زنــده نمي‌ماندنــد، بلكـه پس از مختصري همه هلاك مي‌شدند.»
اين سنت، يعني هلاك كردن مردمي كه پيغمبر خود را از بلاد خود بيرون كنند، سنت خداي سبحان است. اين سنت را به خاطر پيغمبران خود قرار داده و در پايان آيه فرموده كه در سنت ما هيچ تغييري پيدا نمي‌كني!
اين آيه نشان مي‌دهد كه چنين سنتي را خداوند سبحان قبل از پيامبر اسلام در مورد سايــر پيامبران باب نموده و اجرا كرده است.(1)
1- الميـــزان ج: 25، ص: 294.
توطئه اخراج رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله از مكه (159)

مهاجرت مسلمانان به حبشه

حبشه در زمان ظهور پيامبر اسلام داراي سكنه مسيحي بوده و پادشاه آنان نجاشي نام داشت. در روايات اسلامي، تاريخ مسافرت مسلمانان اوليه به حبشه را، تفسير خازني از قول راويان مختلف چنين نوشته است:
چون جعفر بن ابيطالب با عده‌اي از اصحاب پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به سرزمين حبشه هجرت كرده و آن‌جا را براي خود مأمني قرار دادند، و از طرفي هم خود پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به مدينه هجرت كرده بود، سران قريش در «دارالندوه» جمع شده و گفتند: ما بايد از مسلماناني كه در حبشه هستند به عنوان خونبهاي كشته‌هاي خود در بدر قصاص كنيم. اينك مالي براي نجاشي به عنوان هديه بفرستيد تا آنان را به شما تحويل دهد. براي اين كار دو نفر از مردان زيرك و صاحب رأي‌تان را اختيار كنيد.
پس عمروبن عاص و عماره‌بن ابي معيط را با هدايا به سوي نجاشي فرستادند. آن
(160) تاريخ صدر اسلام
دو از راه دريا به سوي حبشه روانه شدند. چون بر نجاشي وارد شدند، او را سجده كردند و بر او سلام نمودند، سپس گفتند:
- قوم و خويشان ما مخلص و سپاسگزار شمايند، و نسبت به ياران و اصحاب شما هم محبت دارند، اينك ما را به سوي تو فرستاده‌اند تا تو را از اين دسته مردمي كه وارد مملكت تو شده‌اند، بترسانيم، زيرا آن‌ها پيروان مرد كذاب و دروغگويي هستند كه گمان مي‌كند رسول خداست، و جز نادانان و سفيهان ما كسان ديگري پيرو او نشده‌اند، و ما كــار را بر آنــان چنــان تنــگ كرديم كه به ناچــار پناهنده به دره‌اي در زميــن خود ما شدند و كسي به آنان وارد نمي‌شد، و گرسنگي و تشنگي آنان را به مردن مي‌رسانيد.
چون كار بر او بسيار دشوار شد پسرعموي خود را به سوي تو فرستاد تا دين تو را فاسد كند، و ملك و رعيت تو را از چنگال تو در بياورد. از آنان بترس و آن‌ها را به مـا بسپار تا شرشان را از تو بگردانيم.
مهاجرت مسلمانان به حبشه (161)
اگر صدق گفتار ما را بخواهي نشانه‌اش اين است كه چون بر تو وارد شوند برايت سجده نمي‌كنند، و با تحيتي كه مردم به آن تو را تحيت مي‌گويند، آنان تو را چنان سلام نمي‌دهند. اين‌ها همه براي نفرتي است كه از دين و آئين تو دارند. گويد: نجاشي مسلمانان را طلب كرد، چون براي ملاقات نجاشي به دم در رسيدند، جعفربن ابيطالب صدا زد:
- حزب اللّه از تو اذن مي‌طلبند كه وارد شوند! نجاشي گفت:
- بـه صاحب اين ندا بگوييد دوباره صدا زند! جعفر دوباره همان كلمات را گفت. نجاشي گفت: آري در امان خدا و ذمه او وارد شوند! عمرو عاص به رفيقش گفت: - نشنيدي كه چگونه به كلام «حزب اللّه» تكلم كردند، و پادشاه هم چگونه آنان را پاسخ داد؟ اين پيش‌آمد بر عمروعاص و رفيقش ناگوار آمد. مسلمانان وارد شـدند لكن بـراي نجاشي سجده نكردند. عمروعاص گفت:
(162) تاريخ صدر اسلام
- اي پـادشــاه، نديــدي كه تكبــر كردند و براي تو سجــده ننمودنــد؟ نجاشــي بــه‌مسلمانـــان گفـــت:
- چرا برايم سجده نكرديد؟ و به همان شكل كه ديگران مرا تحيت و سلام مي‌دهند، شما سلام نداديد؟ گفتند:
- ما تنها خدايي را كه تو را آفريده و ملك و سلطنت بخشيده سجده مي‌كنيم. تحيتي كه آن را تذكر دادي وقتي تحيت ما بود كه بت‌پرست بوديم. اكنون كه خدا برايمان پيغمبر راستگويــي فرستاده، او تحيتــي را به ما آموخته كه مورد رضايت و خوشنودي خداســت! او ســلام گفتــن را به ما يــاد داده كـه تحيـت اهــل بهشت است!
نجاشي دانست كه سخن آنان حق، و همان چيزي است كه در تورات و انجيل مذكور است. سپس گفت: كدام يك از شما بوديد كه ندا كرديد: «حزب اللّه از تو اذن مي‌خواهد؟» جعفر گفت:
مهاجرت مسلمانان به حبشه (163)
- من بودم! اي نجاشي تو يكي از پادشاهان روي زمين و از اهل كتاب هستي. نزد تو سخن گفتن زياد و همچنين ستم كردن روا نباشد. من دوست دارم كه از طرف ياران خود پرسشي كنم و به من پاسخ داده شود. اينك يكي از اين دو نفر را دستور فرما كه ساكت شود و ديگري به سؤال من پاسخ دهد، تا تو خود گفتگوي ما را بشنوي! عمروعاص به جعفر گفت: آن‌چه خواهي بگو! جعفر به نجاشي گفت:
- از اين دو تن سؤال كن: آيا ما بنده‌ايم يا آزاد؟ نجاشي از آنان پرسيد: اينان بنده‌اند يا آزاد؟ گفت:
- البته آزاد و شريفند! نجاشي گفت: از بنده بودن خلاص شدند. جعفر گفت: - از آنان سؤال بكن، آيا خوني را به ناحق ريخته‌ايم تا از ما قصاص كنند؟ عمـروعـاص گفـت: ابـدا قطـره‌اي خـون هـم نريخته‌اند! جعفر گفت:
- بپــرس، آيــا امــوال مــردم را بــه ناحــق برده‌ايــم تــا اداي آن بــر عهــده
(164) تاريخ صدر اسلام
مــا باشــد؟ نجاشـــي گفت:
- برفرض‌هم‌كه‌چنين‌باشد،و مال‌زيادي‌از ايشان برده‌باشيد من‌خودآن‌راادا مي‌كنم! عمروعاص گفت: خير، يك قيراط هم از مال كسي نبرده‌ايد! نجاشي گفت: پس از آن‌ها چه مي‌خواهيد؟ عمروعاص گفت:
- ما و آن‌ها بر يك دين بوديم كه آن دين پدرانمان بود. آن‌ها دست از آن برداشتند و بـه ديـن ديگــر گرويدنـد. اكنــون خويشــان ما را فرستاده‌اند كه آنان را به ما بسپاري تا به ديار خود بريم.
نجاشي گفت: آن ديني كه بر آن بوده‌ايد چه بوده، و ديني كه اينان بدان گرويده‌اند چــه مي‌باشــد؟ جعفـر گفت:
- ديني كه سابقا بر آن بوديم، دين شيطان بود، كه سنگ‌ها را پرستش مي‌كرديم، و به خداي يكتا كفر مي‌ورزيديم، و اما ديني كه به آن گرويده‌ايم، همانا دين خدايي اسلام
مهاجرت مسلمانان به حبشه (165)
است، (يعني دين تسليم فرمان الهي،) و آن دين را رسولي از جانب خدا به وسيله كتاب آسمـاني - كه مانند كتاب آسمـاني «فـرزند مريم» و مـوافق با آن است - آورده است.
نجاشي گفت: اي جعفر سخن بزرگي گفتي! سپس نجاشي دستور داد ناقوس زدند. صداي ناقوس كه بلند شد، هر قسيس و راهبي بود پيش نجاشي حاضر شدند. نجاشي به آن‌ها گفت:
- شما را به خدايي كه انجيل را بر عيسي نازل كرد سوگند مي‌دهم آيا بين عيسي و روز قيامت پيغمبر مرسلي ديگر سراغ داريد؟ گفتند: آري! بشارت آن را عيسي داده، و فرموده است:
- كسي كه به او ايمان آورد به من ايمان آورده است، و كسي كه به او كافر شود به من كفر ورزيده است! نجاشي به جعفر گفت:
- اين مرد به شما چه مي‌گويد، و به چه امر مي‌كند، و از چه نهي مي‌كند؟ جعفر گفت:
(166) تاريخ صدر اسلام
- بر ما كتاب خدا را قرائت مي‌كند، به معروف امر مي‌كند، و از منكر و ناشايست نهي مي‌كند، ما را به همسايه‌داري و صله رحم و نيكويي به يتيمان فرمان مي‌دهد، امر مي‌كند كه خداي يگانه را پرستش كنيم، و براي او شريك قائل نشويم!
نجاشي گفت: از آن‌چه براي شما مي‌خواند براي من اندكي بخوان! جعفر سوره عنكبوت و سوره روم را براي نجاشي قرائت كرد. اشك از چشمان نجاشي و يارانش جاري شد و همگي گفتند:
- باز برايمان بخوان از آن كتاب! جعفر سوره كهف را برايشان خواند. عمرو عـاص خـواست نجاشــي را عليــه آنان بـه غضــب در آورد گفــت:
- اينان عيسي و مادرش را دشنام مي‌دهند. نجاشي گفت: درباره عيسي و مادرش چه مي‌گوييد؟ جعفربن ابيطالب مشغول قرائت كردن سوره مريم شد و چون به آياتي رسيد كـه در آن‌ها صحبت مريـم و عيسي شده، نجاشي گفت:
مهاجرت مسلمانان به حبشه (167)
- به خدا قسم مسيح بر آن‌چه شما مي‌گوييد چيزي نيفزود! سپس روي به جعفر و يـارانش كـرد و گـفت:
- برويد، آسوده زندگي كنيد، كه تا در مملكت من هستيد، در امان خواهيد بـــود. سـپـس گـــفـت:
- به شما بشارت مي‌دهم كه در سرزمين من بر حزب ابراهيم مكروهي نخواهد رسيد! عمروعاص گفت:
ـ اي نجاشــي حزب ابراهيــم كيانند؟ گفــت: اين طايفــه و آن كس كه از نزد او به ايــن ديـار آمده‌انـد، و كساني كه پيروشــان باشنــد از حزب ابراهيــم خواهنــد بــود!
مشركين سخن نجاشي را انكار كرده و ادعا نمودند كه ما بر دين ابراهيم هستيم. نجاشي هدايايي كه عمروعاص و رفيقش آورده بودند به آن‌ها رد كرد و گفت: - اين هديه‌اي كه براي من آورده‌ايد رشوه است. آن را ببريد كه خدا مرا سلطنت و
(168) تاريخ صدر اسلام
ملك عطا كرده است، بدون اين‌كه از من رشوه‌اي گرفته باشد!
جعفر گويد: ما از نزد نجاشي بيرون آمديم و در كنار او به خوبي و خوشي زنــدگـي مي‌كـرديـم! (1)

مـاجراي شـب هـجرت

«وَ اِذْ يَمْكُــرُ بِــكَ الَّذيــنَ كَفَرُوا... .» (30 / انفال)
قرآن مجيد در بيان نعمت‌هايي كه به رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و مسلمانان ارزاني داشته، كه خود در آن نعمت‌ها دخالتي نداشته‌اند، خاطره توطئه قتل رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را يادآوري مـي‌كنـد، و مـي‌فـرمـايد:
1- الميــزان ج: 6، ص: 131.
ماجراي شب هجرت (169)
ـ به ياد آر آن روزي را كه كفار قريش براي ابطال دعوت تو به تو مكر كردند و خواستند تو را حبس كنند، و يا بكشند و يا بيرونت كنند. ايشان مكر مي‌كنند و خداوندهم مكر مي‌كند، و خدابهترين‌مكركنندگان است!
ترديدي كه بين حبس و كشتن و بيرون كردن است، دلالت مي‌كند بر اين‌كه كفار قريش درباره امر رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و خاموش كردن نور دعوتش كه، يگانه آرزويشان بود، با هم مشورت كرده‌اند.
واقعه دارالندوه، و اهميت تاريخي كه اين وقايع دارد و در واقع آغاز هجرت رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و ساير جريانات مهم تاريخ اسلام از آن واقعه به بعد اتفاق مي‌افتد، موجب گرديده در روايات اسلامي مفصلاً و با جزئيات كامل نقل گردد.
(170) تاريخ صدر اسلام

مقدمات هجرت، و پيمان با اوس و خزرج

در تفسيرقمي داردكه سبب‌نزول آيه 30 سوره‌انفال آن بود كه وقتي رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله در مكه دعوت خود را علني كرد، دو قبيله اوس و خزرج نزد او آمدند. رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به ايشان فرمودند:
ـ آيا حاضريد از من دفاع كنيد و صاحب جوار من باشيد؟ و من هم كتاب خدا را بر شمـا تـلاوت‌كنـم و ثـواب شمـا در نـزد خـدا بهشت بوده باشد؟
گفتند: آري! از ما براي خودت و براي پروردگارت هر پيماني كه خواهي بگير! فرمود:
- قرار ملاقات بعدي شب نيمه ايام تشريق، و محل ملاقات عقبه!
اوس و خزرج از آن جناب جدا شدند و به انجام مناسك حج پرداختند و آن‌گاه به منــي بــرگشتنــد. آن ســال با ايشــان جمــع بسيــاري نيـز به حــج آمـده بـودند.
روز دوم ايام تشريق كه شد رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به ايشان فرمـود:
مقدمات هجرت، و پيمان با اوس و خزرج (171)
- وقتي شب شد همه در خانه عبدالمطلب در عقبه حاضر شويد، و مواظب باشيـد كسـي بـيـدار نشـود و نـيـز رعـايـت كنيـد كـه تـك تـك وارد شـويد.
آن شب هفتاد نفر از اوس و خزرج در آن خانه گرد آمدند. رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به ايشـان فـرمود:
- آيا حاضريد از من دفاع كنيد، و مرا در جوار خود بپذيريد تا من كتاب پروردگارم را بر شما بخوانم و پاداش شما بهشتي باشد كه خداوند ضامن شده؟
از آن ميـان اسعد زراره و بـراء بن زراره و براء بن معرور و عبـداللّه بن حرام گفتند:
- آري يا رسول اللّه! هر چه مي‌خواهي براي پروردگارت و براي خودت شرط كن! حضرت فرمود:
- اما آن شرطي كه براي پروردگارم مي‌كنم اين است كه تنها او را پرستش كنيد، و چيزي را شريك او نگيريد، و آن شرطي كه براي خودم مي‌كنم اين است كه از من و اهل
(172) تاريخ صدر اسلام
بيت من به همان نحوي كه از خود و اهل و اولاد خود دفاع مي‌كنيد، دفاع كنيد! گفتند: پاداش ما در مقابل اين خدمت چه خواهد بود؟ فرمود:
- بهشت خواهد بود در آخرت، و در دنيا پاداشتان اين است كه مالك عرب مي‌شويد و عجم هم به دين شما در مي‌آيد، و در بهشت پادشاهان خواهيد بود! گفتند: اينـك راضي هستيم!

دوازده نقيب اوس و خزرج

حضـــرت فــرمـــود:
- دوازده نفر نقيب را از ميان خود انتخاب كنيد تا بر اين معنا گواه شما باشند، هم‌چنان كه موسي از بني اسرائيل دوازده نقيب گرفت. با اشاره جبرئيل كه مي‌گفت: اين نقيب، اين نقيب، دوازده نفر تعيين شدند، نه نفر از خزرج و سه نفر از اوس. از خزرج: اسعد بن زراره، براءبن معرور، عبداللّه بن حرام پدر جابربن عبداللّه،
دوازده نقيب اوس و خزرج (173)
رافع‌بن مالك، سعدبن عباده، منذربن عمر، عبداللّه بن رواحه، سعدبن ربيع و عبـاده بن صـامت تعيين شدند.
از اوس: ابوالهيتم بن تيهان كه از اهل يمن بود، اسيد بن حصين، و سعدبن خيثمه. وقتي اين مراسم به پايان رسيد و همگي با رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بيعت كردند، ابليس در ميان قريش و طوايف ديگر عرب بانگ برداشت كه - اي گروه قريش، و اي مردم عرب! اين محمد است، و اين بي‌دينان مدينه‌اند كه در محل جمره عقبه دارند با وي بر محاربه با شما بيعت مي‌كنند! فريادش چنان بلند بود كه همه اهل مني آن را شنيدند، و قريش به هيجان آمده و با اسلحه به طرف آن حضرت روي آوردند. رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله هم اين صدا را شنيد و به انصار دستور داد تا متفرق شوند. گفتند: يا رسول اللّه اگر دستورفرمائي با شمشيرهاي خود در برابرشان ايستادگي كنيـم. رسـول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود:
(174) تاريخ صدر اسلام
- من به چنين چيزي مأمور نشده‌ام، و خداوند اذنم نداده كه با ايشان بجنگم. گفتند: آيا تو هم با ما به مدينه مي‌آيي؟ فرمود:
- من منتظر امر خدايم! در اين ميان قريش با اسلحه روي آوردند. حمزه و اميرالمؤمنين عليه‌السلام در حالي كه شمشيرهايشان همراهشان بود، بيرون شـده و در كنـار عقبـه راه بـر قـريش بـستند.
وقتي چشم قريشيان به آن دو افتاد گفتند:
- بـراي چـه اين‌جا اجتماع كرده بـوديد؟ حمـزه در جـوابشـان گـفت:
- ما اجتماع نكرديم و اين‌جا كسي نيست، و اين را هم بدانيد كه به خدا سوگند احدي از اين عقبه نمي‌گذرد مگر اين‌كه من به شمشير خود از پايش در مي‌آورم!
دوازده نقيب اوس و خزرج (175)

توطئه در دارالندوه

قريش اين را بديدند و به مكه برگشتند و با خود گفتند كه ايمن از اين نيستيم كه يكي از بزرگان قريش به دين محمد در آيد و او و پيروانش به همين بهانه در «دارالنـدوه» اجتمـاع كنند، و در نتيجـه مرام ما تباه گردد.
قانون قريشيان چنين بود كه كسي داخل «دارالندوه» نمي‌شد مگر اين‌كه چهل سال از عمرش گذشته باشد. بي‌درنگ در «دارالندوه» مجلس تشكيل دادند و چهل نفر از سران قريش گرد هم جمع شدند. ابليس به صورت پيري سالخورده در انجمن ايشان در آمد. دربان پرسيد: تو كيستي؟ گفت: من پيري از اهل نجدم كه هيچگاه رأي صائبم را از شما دريغ نداشته‌ام، و چون شنيدم كه درباره اين مرد انجمن كرده‌ايد آمده‌ام تا شما را كمك فكري بكنم. دربان گفت: اينك در آي! و ابليس داخل شد.
بـعـد از آن‌كـه جـلسـه وارد شـور شـد، ابـوجهـل گفـت:
(176) تاريخ صدر اسلام
- اي گروه قريش! همه مي‌دانيد كه هيچ طايفه‌اي از عرب به پايه عزت ما نمي‌رسد، ما خانواده خداييم. همه طوايف عرب سالي دو بار به سوي ما كوچ مي‌كنند. ما را احترام مي‌گذارند. به علاوه، ما در حرم خدا قرار داريم كسي را جرأت آن نيست كه به ما طمع ببندد. ما تا بوده چنين بوده‌ايم تا آن‌كه محمدبن عبداللّه در ميان ما پيدا شد، و چون او را مردي صالح و بي‌سر و صدا و راستگو يافتيم به لقب «امين» ملقب كرديم، تا آن‌كه رسيد بدان‌جا كه رسيد، و ما هم‌چنان پاس حرمت او را داشتيم و ادعا كرد كه فرستاده خداست، و اخبار آسمان را برايش مي‌آورند، عقايد ما را خرافي دانست. خدايان ما را ناسزا گفت. جوانان ما را از راه بيرون كرد، و ميان ما و جماعت‌هاي ما تفرقه انداخت. هيچ لطمه‌اي بزرگتر از اين نبود كه پدران و نياكان ما را دوزخي خواند و من اينك فكري درباره او كرده‌ام. گفتند: چه فكري؟
گفت: من صلاح مي‌بينم مردي تروريست از ميان خود انتخاب كنيم تا او را ترور كند.
توطئه در دارالندوه (177)
اگر بني‌هاشم به خون‌خواهي‌اش برخاستند به جاي يك خونبها ده خونبها مي‌پردازيم! ابليس خبيث گفت: اين رأي ناپسند و نادرستي است! گفتند: چطور؟ گفت: براي اين‌كه قاتل محمد را خواهند كشت. و آن كدام يك از شماست كه خود را به كشتن دهد؟ آري اگر محمد كشته شود، بني‌هاشم و هم سوگندهاي خزاعي ايشان به تعصب درآمده و هرگــز راضي نمي‌شوند كه قاتل محمد آزادانه روي زمين راه برود، و قهــرا ميــان شما و ايشـان جنگ درگيـر شـده و در حرمتـان به كشــت و كشتــار وادار خواهيد شد.
يكي ديگر از ايشان گفت: من رأي ديگري دارم. ابليس گفت: رأي تو چيست؟ گفت: او را در خانه‌اي زنداني كنيم و قوت و غذايش دهيم تا مرگش برسد، و مانند زهير و نابغه و امرالقيس بميرد.
ابليـس گفــت: ايــن از رأي ابــوجهـل نكـوهيـــده‌تـــر و خبيــــث‌تــــر اســـــت.
گفتنـد: چـه طور؟ گفت: بـراي اين‌كه بني‌هاشم به اين پيشنهاد رضايت نمي‌دهند، و
(178) تاريخ صدر اسلام
در يكي از موسم‌ها كه همه اعراب به مكه مي‌آيند، نزد اعراب استغاثه برده و به كمك ايشـان محمد را از زندان بيرون مي‌آورند.
يكي ديگر از ايشان گفت: نه، و لكن او را از شهر و ديار خود بيرون كرده و خود به فراغت بت‌هايمان را پرستش كنيم. ابليس گفت: اين از آن دو رأي نكوهيده‌تر است. گفتند: چه طور؟ گفت: براي اين‌كه شما زيباترين و زبان‌آورترين و فصيح‌ترين مردم را از شهر و ديار خود بيرون مي‌كنيد. او را به دست خود به اقطار عرب راه مي‌دهيد، و او همه را فريفته و به زبان خود مسحور مي‌كند، يك وقت خبردار مي‌شويد كه سواره و پياده عرب مكه‌را پر كرده و متحير و سرگردان مي‌مانيد!
به ناچار همگي به ابليس گفتند: پس تو اي پيرمرد بگو كه رأي تو چيست؟ ابليس گفت: جز يك پيشنهاد هيچ علاج ديگري در كار او نيست. پرسيدند: آن پيشنهاد چيست؟ گفت: آن اين است كه از هر قبيله‌اي از قبايل و طوايف عرب يك نفر
توطئه در دارالندوه (179)
انتخاب شود، حتي يك نفر هم از بني‌هاشم انتخاب شود، و اين عده هر كدام يك كارد و يا آهن و يا شمشيري برداشته و نابهنگام بر سرش ريخته و همگي دفعتا بر او ضربت وارد كنند، تا معلوم نشود به ضرب كدام يك كشته شده است، و در نتيجه خونش در ميان قريش متفرق و گم شود، و بني‌هاشم نتوانند به خونخواهي‌اش قيام كنند، چون يك نفر از خود ايشان شريك بوده است، و اگر خون‌بها مطالبه كردند شمـا مي‌تـوانيد سـه بـرابـرش را هم بدهيد.
گـفـتـنـد: آري ده بـرابـر هـم مـي‌دهـيم.
آن‌گاه همگي رأي پيرمرد نجدي (ابليس) را پسنديده و بر آن متفق شدند و از بني‌هاشم ابولهب عموي‌پيغمبر داوطلب شد.
(180) تاريخ صدر اسلام

شبي كه علي در بستر پيامبر خوابيد!

جبرئيل به‌رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله نازل‌شد و به‌وي خبر آورد كه قريش در دارالندوه اجتماع كرده و عليه تو توطئه مي‌كنند... .
آن شبــي كه قريشيان مي‌خواستنــد آن حضرت را به قتــل برسانند، اجتماع كرده و بــه مسجـدالحــرام درآمـدنــد و شـروع كردنــد بـه ســوت زدن و كــف زدن و دور خانــه طــواف كــردن... وقتــي خواستنــد بــر آن حضــرت درآمــده و به قتلــش برساننـد، ابولهــب گفت:
- من نمي‌گــذارم شبانه به خانــه او در آييد، براي اين‌كه در خانه زن و بچه هست، و ما ايمــن نيستيــم از اين‌كــه دســت خيانت‌كــاري به آنــان نرسد، لــذا او را تا صبح تحت نظــر مي‌گيريــم و وقتــي صبــح شــد وارد شـده و كــار خـود را مي‌كنيم.
به همين منظور آن شب تا صبح اطراف خانه رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله خوابيدند. از آن سو
شبي كه علي در بستر پيامبر خوابيد! (181)
رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود تا بسترش را بگستردند. آن‌گاه به علي بن ابيطالب عليه‌السلام فرمود: جانــت را فداي من كن! عــرض كرد: چشم يا رســول اللّه! فرمــود: در بستــر من بخواب و پتوي مرا به‌سر بكش! علي عليه‌السلام در بستر پيغمبر خدا خوابيد و پتوي آن حضرت را به‌سرش كشيد.
آن‌گاه جبرئيل آمد و دست رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را گرفته و از منزل بيرون برد، و از ميان قريشيان كه همه در خواب رفته بودند، عبور دادند، در حالي كه رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مـي‌خـوانــد: «وَ جَعَلْنـا مِـنْ بَيْـنِ اَيْديهِـمْ سَـدّا وَ مِــنْ خَلْفِهِــمْ سَدّا فَاَغْشَيْناهُــمْ فَهُـمْ لا يُبْصِـــرُونَ!» (9 / يس)
جبرئيــل گفـت: راه «ثـور» در پيــش گـيـر!
(«ثــور» كوهــي اسـت بر سر راه مِنـي، و از اين جهــت «ثــور - گــاو» مي‌نامنــد كه كوهاني نظير كوهـان گـاو دارد.) رســول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله وارد غــار شد و در آن‌جــا ماند.
(182) تاريخ صدر اسلام
وقتي صبح شد، قريش به درون خانه ريخته و يكسره به طرف بستر رفتند. علي عليه‌السلام از رختخواب پريده و در برابرشان ايستاد و گفت: چه كار داريد؟ گفتند: محمد كجاست؟ گفت: مگر او را به من سپرده بوديد؟ شما خودتان مي‌گفتيد كه او را از شهر و ديار خود بيــرون مي‌كنيم. او هم قبل از اين‌كه شما بيرونش كنيد خودش بيرون رفت. قريش رو به ابولهــب آورده و او را به باد كتــك گرفتند و گفتنــد: اين نقشــه تو بود كه از سر شــب ما را به آن فريــب دادي!

در تعقيب محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله تا غار ثور

قريش به ناچار راه كوه‌ها را پيش گرفته و هر يك به طرفي رهسپار شدند. در ميان آن‌ها مردي بود از قبيله خزاعه به نام ابوكرز كه جاي پاي اشخاص را خوب تشخيص مي‌داد. قريشيان به او گفتند: امروز روزي است كه تو بايد هنرنمايي كني. ابوكرز به در خانه رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله آمد و به قريشيان جاي پاي رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را نشان داد و گفت:
در تعقيب محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله تا غار ثور (183)
به خدا سوگند اين جاي پاي مانند جاي پايي است كه در مقام است. (منظور جاي پاي ابراهيــم عليه‌السلام در مقام ابراهيـم است).
ابوبكــر آن شب به طرف منزل رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مي‌آمد. حضرت او را برگردانيده و با خـود به غـار بـرده بـود. ابوكرز گفــت: اين جاي پاي مسلمــا جاي پــاي ابوبكــر و يا جاي پاي پدر اوست. آن‌گاه گفت شخص ديگري غير از ابوبكر نيز همراه او بوده است.
و هم‌چنان جلو مي‌رفت و اثر پاي آن حضرت و همراهش را نشان مي‌داد تا به در غار رسيد. آن‌گاه گفت: از اين‌جا رد نشده‌اند، يا به آسمان رفته‌اند يا به زمين فرو شده‌اند. (چون احتمال‌نمي‌داد به‌غار رفته‌باشند، زيرا خداوند متعال عنكبوتي را مأمور كرده بود تا دهنه ورودي غار را با تار خود بپوشاند. علاوه ملائكه‌اي به صورت سواري در ميان قريشيان گفت: - در غار كسي نيست!
قريشيان در دره‌هاي اطراف پراكنده شدند، و خداوند بدين وسيله ايشان را از
(184) تاريخ صدر اسلام
فرستاده‌خوددفع‌فرمود: و آن‌گاه‌به‌رسول‌گرامي‌خوداجازه‌دادتا «هجرت» را آغازكند!)
اين بود شرح ماجراي جلسه مشورتي كفار در دارالندوه مكه براي كشتن پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و شروع مهاجرت آن جناب به مدينه.

مهاجران يثرب

آن شب شخص ديگري هم همراه آن حضرت بوده كه او هند پسر ابي هاله، ربيب رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بود، كه مادرش خديجه سلام اللّه عليها بوده است. اين مطلب در بعض روايات آمده و در روايت ديگري رسيده كه ابوبكر و هندبن ابي هاله خواستند همراه رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله باشند، حضرت به آن‌ها دستور داد تا قبلاً در فلان نقطه از راه غار كه بر ايشان معلوم كرده بود، بروند و در آن‌جا بنشينند تا آن حضرت برسد. رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله با علي عليه‌السلام در منزل بماند، و او را امر به صبر مي‌فرمود تا نماز مغرب و عشا را خواند. آن‌گاه در تاريكي اوايل شب بيرون آمد در حالي كه قريشيان در
مهاجران يثرب (185)
كمينش بودند، و اطراف خانه‌اش قدم مي‌زدند، و منتظر بودند تا نصف شب شود و مـردم بـه خواب روند.
او در چنين وضعي بيرون شد در حالي كه آيه «وَ جَعَلْنا...» را مي‌خواند و كفي خاك در دست داشت، آن را به سر قريشيان پاشيد، و در نتيجه هيچ يك از ايشان او را نديد، و او هم‌چنان پيش مي‌رفت تا به هند و ابي‌بكر رسيد، آن دو تن نيز برخاسته و در خدمتش به راه افتادند تا به غار رسيدند، و هند به دستور آن حضرت به مكه برگشت و رسول خـدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و ابوبكر وارد غار شدند.
روايت در ادامه داستان آن شب مي‌گويد:
از شب بعد يك ثلث گذشت، علي عليه‌السلام و هندبن ابي هاله به راه افتادند و در غار رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را ديدار كردند.
حضرت به هند دستور داد تا دو شتر براي او و همراهش خريداري كند. ابوبكر
(186) تاريخ صدر اسلام
عرض كرد: من دو راحله تهيه ديده‌ام كه با آن به يثرب برويم. فرمود: من آن‌ها را نمي‌گيرم مگر اين‌كه قيمتش را از من بستاني. عرض كرد: به قيمت برداريد! حضرت به علي عليه‌السلام فرمود: قيمت مركب‌هاي ابوبكر را به او بده، او نيز پرداخت.
آن‌گاه به علي عليه‌السلام درباره بدهي‌ها و تعهداتي كه از مردم مكه به عهده داشت، و امانت‌هايي را كـه بـه وي سپرده بـودند، سفـارشاتي كرد.
قريشيان در ايام جاهليت محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را «امين» مي‌ناميدند، و به وي امانت مي‌سپردند، و او را حافظ اموال و متاع خود مي‌دانستند، همچنين اعرابي كه از اطراف در موسم حج به مكه مي‌آمدند همين كار را مي‌كردند. اين معنا هم‌چنان تا ايام رسالت آن حضرت ادامه داشت. در هنگام هجرت امانت‌هايي نزد آن حضرت گرد آمده بود و لذا به علي عليه‌السلام فرمود تا همه روز صبح و شام در مسيل مكه جار بزند كه - هر كس در نزد محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله امانتي و يا طلبي دارد بيايد تا من امانتش را بـه او بـدهم!
مهاجران يثرب (187)
هميـن روايت اضـافه كرده كه رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به علي عليه‌السلام فرمود:
- يا علي، مردم مكه به تو آسيبي نمي‌رسانند تا به مدينه نزد من آيي، پس امانات مرا در جلو انظار مردم به صاحبانش برسان، و من فاطمه دخترم را به تو و تو و او را به خدا مي‌سپارم، و از او مي‌خواهم كه شما را حفظ كند. سپس فرمود:
- براي خودت و براي فاطمه‌ها و براي هر كس كه بخواهد با تو هجرت كند، راحله و مركب خريداري كن! هجرت‌كنندگان با علي عليه‌السلام فاطمه دختر رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ، فاطمـه بنت اسـد مادر علـي عليه‌السلام ، فاطمـه دختر زبير بود.

علي به ياد آن شب شعر مي‌سرايد!

علي عليه‌السلام به ياد آن شبي كه در بستر رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله خوابيده بود، و به ياد آن سه شبي‌كه رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله در غار بود، اين اشعار را سرود:
- با جان خود حفظ كردم، بهترين كسي را كه بر زمين قدم نهاد! بهترين كسي را كه
(188) تاريخ صدر اسلام
دور خانه كعبه و حجر اسماعيل طواف كرد، محمد! وقتي ترسيد مبادا نيرنگي به او بزنند، پروردگار ذوالجلال من او را از مكر دشمن حفظ كرد، من در بسترش خوابيدم، و مراقــب دشمنان بودم كه كي مرا پـاره پـاره مي‌كننــد، در حالي كه خــود را براي كشته شدن و اسير گشتــن آماده كرده بودم، رسول خدا در غار با ايمني و آرامش بيتوته كرد، آري، در غار و در حفظ خدا و پوشش او بود! سه روز ايستاد، و آن‌گاه برايـش مهــار شــد شتـراني پليد پــا، شتـراني كه به هــر سـو راه مي‌افتادنــد، و بيابان را قطع مي‌كردند! (1)
1- الميزان ج: 17، ص: 105.
علي به ياد آن شب شعر مي‌سرايد! (189)
(190)

فصل پنجم:هجرت رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله

آغـاز هجـرت به سـوي مدينه

«اِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ اِذْ اَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ اِذْهُما فِي الْغـارِ!» (40 / توبه)
اين آيات آن برهه از تاريخ اسلام را بيان مي‌كند كه تاريخ هجرت از آن لحظات آغاز مي‌گردد. رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بي‌يار و بي‌كس از مدينه بيرون آمده بود و دشمنان قصــد جانــش كــرده بودنــد، ولي خداونــد متعــال با جنــودي كه بـراي كســي قابل‌رؤيت نبود ياري‌اش فرمود.
(191)
- «اگر شما مؤمنين او را ياري نكنيد، باري خداوند ياري خود را نسبت به او هويدا ساخت، و همه به ياد داريد در آن روزي كه احدي ياور و دافع از او نبود، و دشمنان بي‌شمار او با هم يكدل و يك جهت براي كشتنش از هر طرف احاطه‌اش كردند، و او ناگزير شد به اين‌كه از مكه بيرون رود، و جز يك نفر با او نبود، در آن موقعي كه در غار جاي گرفته و به همراه خود مي‌گفت: لا تَحْزَنْ!
- از آن‌چه مي‌بيني اندوهناك مشو كه خدا با ماست! و ياري به دست اوست! در آن موقع خدا چگونه ياري‌اش كرد، و "سكينت" خود را بر او نازل، و او را با لشكريان نامرئي كه به چشم شما نمي‌آمدند، تأييد فرمود، و كلمه آنان كه كفر ورزيدند - يعني آن حكمي را كه بر وجوب قتل او صادر كردند، و دنبالش دست به اقدام زدند - خنثي و مغلوب نمود. آري، كلمه خدا - يعني آن وعده نصرت و اظهار دين و اتمام نوري كه به پيغمبرش داد - غالب و برتر است! و خدا عزيز و
(192) تاريخ صدر اسلام
مقتدري است كه هرگز مغلوب نمي‌گردد، و حكيمي است كه هرگز دچار جهل نمي‌شود، و در اراده و فعلش دچار خبط و اشتباه نمي‌شود!»
مقصود از «غاري» كه در آيه اشاره شده غار حرا نيست، بلكه غاري است در كوه ثـور كه در چهار فرسخي مكه قرار دارد.
مقصود از «همراه» كه در آيه اشاره رفته، بنا بر قول قطعي «ابوبكر» است. مقصود از بيان «لا تَحْزَن» حزن و اندوهي است كه از ترس ناشي مي‌شود، يعني رسول‌خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به همراهش ابوبكر گفت:
ـ «از ترس تنهايــي و غربت و بي‌كسي ما، و فراواني و يكدلي دشمنان من، و اين‌كــه مــرا تعقيــب كرده‌اند، غم مخــور! كه خداي سبحــان با ماســت، او مرا بـر دشمنــان يــاري مي‌دهد!»
مقصود از «سكينت» در آيه، اين است كه خداوند سكينت خود را بر رسول گرامي
آغاز هجرت به سوي مدينه (193)
خود نازل، و رسول خويش را به جنودي كه دشمنان نمي‌ديدند، تأييد فرمود، و آن جنود دشمنان را از راه‌هاي مختلفي از وي دفع مي‌كردند، و آن راه‌هاي مختلف همان عواملي بـود كـه در انصـراف مردم از وارد شدن در غار و دستگير كردن آن جناب مؤثر بود.(1)

جزئياتي از هجرت رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله

در چگونگي خروج رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله از مكه به طرف غار ثور، از مجموع روايات اسلامي، چنين برمي‌آيد كه: (شبي كه قريش قصد جان پيامبر اكرم را كرده بودند و شبانه به خوابگاه آن حضرت حمله بردند و علي عليه‌السلام را در بستر آن جناب يافتند، صبحگاهان به جستجو و تعقيب رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله پرداختند. روايت زير نشان مي‌دهد كه
1- الميــــــــــزان ج: 18، ص: 141.
(194) تاريخ صدر اسلام
قبل از حمله به خوابگاه آن حضرت، جوانان مسلح قريش اطراف خانه آن حضرت را محاصره كرده و در نظر گرفته بودند، و رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله از ميان آنان رد شده و به طـرف خارج از شهر حركـت كرده است. چگونگي اين جريان را روايت زير بيان مي‌كند:)
خروج از محاصره قريش
رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله وقتي از منزل بيرون آمد كه قريش درب خانه آن جناب نشسته بودند، لاجرم مشتي از ريگ زمين برداشت و بر سر آنان پاشيد، در حالي كه مي‌خواند: «يسآ وَ الْقُــرْآنِ الْحَكيمِ... تا آخر.» آن‌گاه از ميان آنان گذشت. يكي از آن ميان گفت: منتظر چه هستيد؟ گفتنــد: منتظر محمديم! گفت: به خدا قســم او از ميان شما عبور كرد و رفــت! گفتند: به خـدا قســم مـا او را نديديــم! آن‌گاه برخاستنــد، در حالي كه خـاك‌ها را از سر خود تكــان مي‌دادنــد. به خوابگــاه آن حضــرت حملـه بردنـد و او را نيافتند.
خروج از محاصره قريش (195)

همراهي ابوبكر

بعد از آن‌كه رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله شبانه از خانه بيرون آمد، ابوبكر ديد كه آن حضرت از شهر بيرون‌مي‌رود، لذابه‌دنبالش راه افتاد. صداي‌حركت ابوبكر به‌گوش رسول‌اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله رسيد و ترسيــد كه مبادا يكي از دشمنان باشد كه در جستجوي اوست. وقتي ابوبكر اين معنــا را احســاس كرد، شروع كـرد به سرفه كــردن. رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله صداي او را شناخت و به خاطر او ايستاد تا برسد. ابوبكـر به دنبال آن جنـاب بود تا به غار رسيدند.

تعقيـب تـا غار

رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله با ابوبكر به غار ثور رفتند و داخل آن شدند. پس از ورود ايشان عنكبوت‌ها تار به در آن غار تنيدند.
صبحگاهان قريش به جستجوي آن حضرت برخاستند، و نزد مردي قيافه‌شناس از
(196) تاريخ صدر اسلام
قبيله «بني مدلج» فرستادند. او جاي پاي آن حضرت را از در منزلش گرفت و هم‌چنان پيش رفت تا به در غار رسيد. دم در غار درختي بود. مرد قيافه‌شناس گفت: مرد مورد نظر شما از اين‌جا تجاوز نكرده است. در اين‌جا بود كه ابوبكر در اندوه شـد، و رسـول خـدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود:
- غم مخور كه خدا با ماست!
وقتي رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله در آن شب وارد غار شد، خداوند درختي را به امر خود در برابر روي پيغمبرش رويانيد، به طوري كه به كلي آن حضرت را از چشم بينندگان پوشانيد، و عنكبوت را دستور داد تا دم غار در برابر رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله تار تنيد، و با تارهاي خود آن جناب را از بينندگان مستور ساخت، و دو كبوتر وحشي را دستور داد تـا در دهـانه غـار بـايستنـد.
جوانان قريش كه هر يك از دودماني بودند با چوبدستي‌ها و شمشيرها و
تعقيب تا غار (197)
چماق‌ها پيدا شدند و هم‌چنان نزديك مي‌شدند تا آن‌جا كه فاصله‌شان با آن جـنـاب بيـش از چـهـل ذراع نمـانـد.
در آن ميان يكي از ايشان به عجله نزديك شد، و نگاهي به در غار انداخت و برگشت. بقيــه نفرات پرسيدند چرا داخــل غار را جستجــو نكردي؟ گفــت: من يك جفــت كبوتر وحشي در دهانه غــار ديدم و فهميـدم كه معقول نيست كسي در غار بوده باشد.
يكي ديگر گفت: اين تار عنكبوتي كه من مي‌بينم اين قدر قديمي است كه گويا قبل از تولدمحمد در اين‌جا تنيده‌شده است!

اقامت در غار تا حركت به مدينه

رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و ابوبكر سه روز تمام در غار بودند، تنها علي‌بن ابيطالب عليه‌السلام و عامربن فهميده با ايشان ارتباط داشتند. عامر برايشان غذا مي‌آورد، و علي عليه‌السلام تجهيــزات سفر را فراهــم مي‌نمـود.
(198) تاريخ صدر اسلام
علي عليه‌السلام سه شتر از شتران بحرين خريداري كرد و مردي دليل و راهنما براي آنان اجير كرد. پس از آن‌كه پاسي از شب گذشت، علي عليه‌السلام شتران و راهنما را بياورد. رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و ابوبكر هر يك بر راحله و مركب خويش سوار شدند و به طرف مدينه حركت كردند، در حالي كه قريش به هر سو در جستجوي آن جناب شخصي را گسيل داشتـه بودند.

پيام رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به علي عليه‌السلام

رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله سه روز در آن غار بماند و بعد از سه روز خداي تعالي اجازه مهاجرتش داد، و فرمود: اي محمد! از مكه بيرون رو كه بعد ابيطالب ديگر تو را در آن ياوري نيست!
رســول خــدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله از غار بيــرون آمد، و در راه بــه چوپانــي از قريشيــان برخورد كــه او را «ابــن اريقـط» مي‌گفتنـد. حضـرت او را نـزد خـود طلبيـد و فرمــود:
پيام رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به علي عليه‌السلام (199)
- اي ابن اريقط! من مي‌خواهم تو را بر خون خود امين گردانم، آيا حاضر هستي به اين امـانت خيـانت نكني؟ عرض كرد:
- در اين صورت، به خدا سوگند، تو را حراست و حفاظت مي‌كنم، و احدي را به سوي تو دلالت و راهنمايي نمي‌كنم. اينك بگو ببينم قصد كجا داري اي محمد؟ حضرت فرمود:
- به طرف يثرب مي‌روم! گفت: حال كه بدان طرف مي‌روي، راهي به تو نشان مي‌دهم كه احدي آن راه را بلـد نيست. فرمود:
- پس به نزد علي رو، و به وي بشارت بده كه خداوند به من اجازه مهاجرت داد! اينك اسباب سفر و مركب برايم آماده ساز!
ابوبكر هم گفت: نزد اسماء دخترم برو و به وي بگو براي من دو تا مركب و زاد راه فراهم كند، و داستان ما را به عامربن فهيره اعلام بدار! (عامربن فهيره قبلاً از غلامان ابوبكــر بود كه بعدا اسلام آورده بــود.) و به وي بگو دو راحلــه مرا با مقــداري زاد راه بــردارد و بياورد.
(200) تاريخ صدر اسلام
ابن اريقط نزد علي عليه‌السلام آمد و داستان را به عرضش رسانيد. علي‌بن ابيطالب عليه‌السلام زاد و راحله را براي آن حضــرت فرستاد. عامربن فهيره هم زاد و دو راحله ابي‌بكر را آورد.
رسول خــدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله از غار بيرون آمد و سوار شــد. ابن اريقــط آن جناب را از راه نخله كه در ميــان كوه‌هــا به سوي مدينــه امتداد داشت، حركــت داد، و هيچ جا به جاده معمولــي بر نخوردنـد، مگر در قديــد كه در آن‌جا به منــزل «ام معبد» در آمدند.

حوادث بين راه مدينه

سُراقة‌بن جُعْشَم از مكه به قصد كشتن رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بيرون آمد، و او را تعقيب كرد، شايد با كشتن آن حضرت در ميان قريش افتخاري به دست آورد. هم‌چنان در تعقيب بود تا آن جناب را پيدا نمود، و آن قدر نزديك شد كه ديگر خاطر جمع شد به هدف خود رسيده است، و لكن به طور ناگهاني چهار پاي اسبش به زمين فرو رفت و به‌كلي در زمين پنهان شد.
حوادث بيـن راه مدينه (201)
سُراقه بسيار تعجب كرد، زيرا مي‌ديد زمين آن‌جا زمين نرمي نيست كه پاي اسب فــرو رود، آن هم تا شكم، بلكه اتفاقـا زمين بسيار سختي است، فهميد كه اين قضيه يك امر آسماني است، (و اگر دير بجنبد ممكن اســت خودش هـم فرو رود،) لاجرم فرياد زد:
- اي محمد! از پروردگارت بخواه اسب مرا رها كند، و من ذمه خدا را به گردن مي‌گيــرم، كه احــدي را به راهي كه در پيــش گرفته‌اي، راهنمايــي نكنم، و نگويم كه من محمد را كجـا ديـده‌ام!
رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله دعا كرد و اسب او به آساني رها شد كه گويي پاهايش را با يك گره جوزي بسته بودند. اين سراقه مردي بسيار زيرك و دورانديش بود، و از اين پيش‌آمد چنين احساس كرد كه به زودي برايش پيش‌آمد ديگري روي خواهد كرد، لذا به رسول‌اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله عرض كرد كه يك خط امان برايش بنويسد، آن جناب هم وي را امان‌نامه
(202) تاريخ صدر اسلام
داد و او برگشــت.

استقبـال مدينـه از رسـول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله

انصــار از بيرون آمــدن رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله از مكــه خبردار شده بودنــد، و در انتظار رسيدنش دقيقــه شماري مي‌كردنــد، تا آن‌كه در محلــه «قبا» (در آن نقطــه‌اي كه بعدا مسجد قبا ساخته شد،) او را بديدند، و چيزي نگذشت كه خبر ورودش در همه شهر پيچيــد، و مرد و زن خوشحــال و خندان به يكديگــر بشارت‌گويــان، به استقبالش شتافتند! (1)
1- الميزان ج: 18، ص: 160. روايات اسلامي.
استقبال مدينه از رسول اللّه صلي‌الله‌عليه‌و‌آله (203)
(221)

درباره مركز تحقيقات رايانه‌اي قائميه اصفهان

بسم الله الرحمن الرحیم
جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ في سَبيلِ اللَّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (سوره توبه آیه 41)
با اموال و جانهاى خود، در راه خدا جهاد نماييد؛ اين براى شما بهتر است اگر بدانيد حضرت رضا (عليه السّلام): خدا رحم نماید بنده‌اى كه امر ما را زنده (و برپا) دارد ... علوم و دانشهاى ما را ياد گيرد و به مردم ياد دهد، زيرا مردم اگر سخنان نيكوى ما را (بى آنكه چيزى از آن كاسته و يا بر آن بيافزايند) بدانند هر آينه از ما پيروى (و طبق آن عمل) مى كنند
بنادر البحار-ترجمه و شرح خلاصه دو جلد بحار الانوار ص 159
بنیانگذار مجتمع فرهنگی مذهبی قائمیه اصفهان شهید آیت الله شمس آبادی (ره) یکی از علمای برجسته شهر اصفهان بودند که در دلدادگی به اهلبیت (علیهم السلام) بخصوص حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) و امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شهره بوده و لذا با نظر و درایت خود در سال 1340 هجری شمسی بنیانگذار مرکز و راهی شد که هیچ وقت چراغ آن خاموش نشد و هر روز قوی تر و بهتر راهش را ادامه می دهند.
مرکز تحقیقات قائمیه اصفهان از سال 1385 هجری شمسی تحت اشراف حضرت آیت الله حاج سید حسن امامی (قدس سره الشریف ) و با فعالیت خالصانه و شبانه روزی تیمی مرکب از فرهیختگان حوزه و دانشگاه، فعالیت خود را در زمینه های مختلف مذهبی، فرهنگی و علمی آغاز نموده است.
اهداف :دفاع از حریم شیعه و بسط فرهنگ و معارف ناب ثقلین (کتاب الله و اهل البیت علیهم السلام) تقویت انگیزه جوانان و عامه مردم نسبت به بررسی دقیق تر مسائل دینی، جایگزین کردن مطالب سودمند به جای بلوتوث های بی محتوا در تلفن های همراه و رایانه ها ایجاد بستر جامع مطالعاتی بر اساس معارف قرآن کریم و اهل بیت علیهم السّلام با انگیزه نشر معارف، سرویس دهی به محققین و طلاب، گسترش فرهنگ مطالعه و غنی کردن اوقات فراغت علاقمندان به نرم افزار های علوم اسلامی، در دسترس بودن منابع لازم جهت سهولت رفع ابهام و شبهات منتشره در جامعه عدالت اجتماعی: با استفاده از ابزار نو می توان بصورت تصاعدی در نشر و پخش آن همت گمارد و از طرفی عدالت اجتماعی در تزریق امکانات را در سطح کشور و باز از جهتی نشر فرهنگ اسلامی ایرانی را در سطح جهان سرعت بخشید.
از جمله فعالیتهای گسترده مرکز :
الف)چاپ و نشر ده ها عنوان کتاب، جزوه و ماهنامه همراه با برگزاری مسابقه کتابخوانی
ب)تولید صدها نرم افزار تحقیقاتی و کتابخانه ای قابل اجرا در رایانه و گوشی تلفن سهمراه
ج)تولید نمایشگاه های سه بعدی، پانوراما ، انیمیشن ، بازيهاي رايانه اي و ... اماکن مذهبی، گردشگری و...
د)ایجاد سایت اینترنتی قائمیه www.ghaemiyeh.com جهت دانلود رايگان نرم افزار هاي تلفن همراه و چندین سایت مذهبی دیگر
ه)تولید محصولات نمایشی، سخنرانی و ... جهت نمایش در شبکه های ماهواره ای
و)راه اندازی و پشتیبانی علمی سامانه پاسخ گویی به سوالات شرعی، اخلاقی و اعتقادی (خط 2350524)
ز)طراحی سيستم هاي حسابداري ، رسانه ساز ، موبايل ساز ، سامانه خودکار و دستی بلوتوث، وب کیوسک ، SMS و...
ح)همکاری افتخاری با دهها مرکز حقیقی و حقوقی از جمله بیوت آیات عظام، حوزه های علمیه، دانشگاهها، اماکن مذهبی مانند مسجد جمکران و ...
ط)برگزاری همایش ها، و اجرای طرح مهد، ویژه کودکان و نوجوانان شرکت کننده در جلسه
ی)برگزاری دوره های آموزشی ویژه عموم و دوره های تربیت مربی (حضوری و مجازی) در طول سال
دفتر مرکزی: اصفهان/خ مسجد سید/ حد فاصل خیابان پنج رمضان و چهارراه وفائی / مجتمع فرهنگي مذهبي قائميه اصفهان
تاریخ تأسیس: 1385 شماره ثبت : 2373 شناسه ملی : 10860152026
وب سایت: www.ghaemiyeh.com ایمیل: Info@ghaemiyeh.com فروشگاه اینترنتی: www.eslamshop.com
تلفن 25-2357023- (0311) فکس 2357022 (0311) دفتر تهران 88318722 (021) بازرگانی و فروش 09132000109 امور کاربران 2333045(0311)
نکته قابل توجه اینکه بودجه این مرکز؛ مردمی ، غیر دولتی و غیر انتفاعی با همت عده ای خیر اندیش اداره و تامین گردیده و لی جوابگوی حجم رو به رشد و وسیع فعالیت مذهبی و علمی حاضر و طرح های توسعه ای فرهنگی نیست، از اینرو این مرکز به فضل و کرم صاحب اصلی این خانه (قائمیه) امید داشته و امیدواریم حضرت بقیه الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف توفیق روزافزونی را شامل همگان بنماید تا در صورت امکان در این امر مهم ما را یاری نمایندانشاالله.
شماره حساب 621060953 ، شماره کارت :6273-5331-3045-1973و شماره حساب شبا : IR90-0180-0000-0000-0621-0609-53به نام مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان نزد بانک تجارت شعبه اصفهان – خيابان مسجد سید
ارزش کار فکری و عقیدتی
الاحتجاج - به سندش، از امام حسین علیه السلام -: هر کس عهده دار یتیمی از ما شود که محنتِ غیبت ما، او را از ما جدا کرده است و از علوم ما که به دستش رسیده، به او سهمی دهد تا ارشاد و هدایتش کند، خداوند به او می‌فرماید: «ای بنده بزرگوار شریک کننده برادرش! من در کَرَم کردن، از تو سزاوارترم. فرشتگان من! برای او در بهشت، به عدد هر حرفی که یاد داده است، هزار هزار، کاخ قرار دهید و از دیگر نعمت‌ها، آنچه را که لایق اوست، به آنها ضمیمه کنید».
التفسیر المنسوب إلی الإمام العسکری علیه السلام: امام حسین علیه السلام به مردی فرمود: «کدام یک را دوست‌تر می‌داری: مردی اراده کشتن بینوایی ضعیف را دارد و تو او را از دستش می‌رَهانی، یا مردی ناصبی اراده گمراه کردن مؤمنی بینوا و ضعیف از پیروان ما را دارد، امّا تو دریچه‌ای [از علم] را بر او می‌گشایی که آن بینوا، خود را بِدان، نگاه می‌دارد و با حجّت‌های خدای متعال، خصم خویش را ساکت می‌سازد و او را می‌شکند؟».
[سپس] فرمود: «حتماً رهاندن این مؤمن بینوا از دست آن ناصبی. بی‌گمان، خدای متعال می‌فرماید: «و هر که او را زنده کند، گویی همه مردم را زنده کرده است»؛ یعنی هر که او را زنده کند و از کفر به ایمان، ارشاد کند، گویی همه مردم را زنده کرده است، پیش از آن که آنان را با شمشیرهای تیز بکشد».
مسند زید: امام حسین علیه السلام فرمود: «هر کس انسانی را از گمراهی به معرفت حق، فرا بخواند و او اجابت کند، اجری مانند آزاد کردن بنده دارد».