مقاله: اسلام شناسی-اسلام و اعراب در ایران-آزادی عقیده و بیان

مقاله: اسلام شناسی-اسلام و اعراب در ایران-آزادی عقیده و بیان

پرسش:

با سلام و قبولي طاعات و عبادت
جوابيه اي محكم و مستدل براي اين مزخرفات مي خواهم مشكل پيروان دين وارداتي اسلام اين است كه تنها از زاويه نگاه خاص خود همه چيز را قضاوت ميكند و بس. اين رويكرد از نگاه نوين جهاني و حقوق انساني امروز نه تنها نامعقول است بلكه كاملاً مطرود نيز هست و در منافات با بند بند حقوق بشر جهاني است. در جهان امروز هيچ كس حق ندارد ديگري را متهم يا ملزم به اطاعت از آيين خود كند؛يعني اينكه من نوعي مي توانم بنا بر ايده ي خاص خود زندگي كنم بدون اينكه به عقايد ديگران اهانت كنم. در عوض ديگري هم حق نه تنها تعيين تكليف براي بنده از نظر ايدئولوژيك براي بنده ندارد بلكه بايد به اين نكته ي اساسي ملزم شود كه اهانت يا اجباري را براي ديگران در رأس وظايف خود قرار ندهد! ولي بر اساس اين آيين مستبد اگر جناب عالي يا بنده ديدگاه يا ايدئولوژي خاص خود را اعمال كنم منافق ، ملحد و بي دين ام و حكمم قتل است…!!! و اين يعني استبداد و تحكم محض از جانب آييني كه اساس و شالوده اش مبتني بر آن است. آيا صاحبان اصلي مدينه و مالكان آن چون بني نظير، بني قينقاع، بني قريظه و بني مصطلق كه همگي يهودي بودند بر اساس همين استبداد و تحكم و به دلايل واهي از سرزمين شان كوچانده نشدند؟!؟… آيا در حمله ي اين قوم حيوان صفت به بهانه ي ترويج دين بزعم خودشان الهي فرهنگ ايران با دو قرن سكوت و به تبع آن هزار و چهارصد سال عقب ماندگي مواجه نشد!!! آيا ابومسلم ها، بابك ها ، مازيارها ، استادذيس ها ، به آفريد ها، المقنع ها و حتي حلاج ها و …صرفاً به خاطر ايده ي متفاوت سرشان بر بالاي دار نرفت؟!؟ مغول به گفته ي تاريخ جهانگشا آمد و كشت و سوخت و … رفت ولي اين قوم حيوان صفت علاوه بر تمام موارد ياد شده ، نطفه ي كثيفش را در اين سرزمين ريخت…!!! در ضمن بعداً با خرافات صفويه نيز درآميخت و شد آش شله قلمكاري كه آقازادگان به خورد من و شماها مي دهند كه نوش جان كنيم و برادر بر برادر دشنه بكشد و امپرياليسم پليد انگلستان و آمريكا و نظام سلطه ي موجود پشت پرده اين امت اسلامي شبان رمه رو بدوشند و با بيگاري گرفتن من و تو و ايران و ايراني به ريشمان بخندند!!! در مورد عرفان نازنين هم حكايت مفصلي هست كه خود بحث هايي مفصل را مي طلبد كه ما را در عالم سوبژكتيو و ذهني نگه دارد و از خرد و خردورزي دور نگه دارد و تفكر جبرگرايي و قضا و قدر را بر جامعه حاكم سازد كه مسائل اين جهاني و علمي به فراموشي سپرده شود و منافع و مطامع اين سرزمين سرد به تاراج رود!!! بهتر است با يك نگاه متكثر و بنيادي به اين قضايا نگريست و تحليلي تر مسائل رو واكاوي كرد و به متون و مواد درسي تحريف شده نيز اكتفا نكنيم!!! رويكرد شوونيسم و ملي گرايي افراطي هم مد نظر بنده نيست و قصد اظهار فضل هم ندارم و گفته هاي ديگران هم اراجيف نيست!!! بلكه ملاك انسانيت و انسان است و احترام به عقايد تمام اقوام، اقليت ها، مذاهب و قوميت ها و يك نظام حاكم پلوراليستي كه همگي با تساهل و تسامح در كنار هم در امنيت و احترام متقابل زندگي كنند!!!

پاسخ:

◄ ۱ـ گفته است:۱ « مشكل پيروان دين وارداتي اسلام اين است كه تنها از زاويه نگاه خاص خود همه چيز را قضاوت ميكند و بس.»
الف: دینی که وارد ایران شد، اسلام شیخین ابوبکر و عمر بود نه اسلام اهل بیت(ع)؛ در حالی که مردم ایران، اسلام اهل بیت(ع) را پذیرفتند  و اسلام زوری ـ که شیخین ابوبکر و عمر بر مردم تحمیل می کردند ـ را نپذیرفتند و به خاطر همین نپذیرفتن ، هزاران ایرانی دوستدار اسلام اهل بیت(ع)، در طول تاریخ، شهید شدند و هنوز هم به خاطر نپذیرفتن همان اسلام، شیعیان قتل عام می شوند.
ب: تقسيم دين به وارداتي و بومي، نشان حماقت و بي عقلي است. از نظر عقل سليم، دين تقسيم مي شود به دين الهي و دين بشري. از نظر عقل سليم، دين يا از جانب خدا آمده يا به دست بشر ساخته شده است؛ اوّلي را دين حقّ و دومي را دين باطل گويند. و اسلام اهل بیت(ع) تنها دین الهی است؛
اگر ديني حقّ است، اطاعت از آن بر تمام مردم جهان واجب است؛ چون عقل، اطاعت از خدا را بر همگان واجب مي داند؛ و اگر ديني توسّط بشر ساخته شده، اطاعت از آن، بر همگان حرام است. چون اطاعت از دين بشر ساخته، بشر پرستي است؛ كه نوعي بت پرستي است. طبق چه منطق عقلي، يك شخص بايد به ديني كه ساخته ي دست بشري مثل خودش است تن بدهد؟ خالق انسان، خداست؛ و تنها خداي خالق انسان مي داند كه سعادت حقيقي و ابدي انسان، با چه قوانيني تأمين مي شود.

◄ ۲ـ گفته است: « اين رويكرد از نگاه نوين جهاني و حقوق انساني امروز نه تنها نامعقول است بلكه كاملاً مطرود نيز هست و در منافات با بند بند حقوق بشر جهاني است. »
بلي قطعاً چنين است. چون نگاه نوين جهاني همان نگاه صهيونيستي و آمريكايي و انگليسي است كه در قالب سازمان ملل و سازمان حقوق بشر، بر جهانيان تحميل مي شود. منشور حقوق بشر سازمان ملل، را خدا نازل نكرده كه منطقاً قابل اطاعت باشد؛ بلكه اين منشور را غربي ها نوشته اند براي خر كردن كشورهاي ديگر. اين همان دين بشر ساخته است كه اطاعت از آن، عقلاً جايز نيست. چرا كه وقتي بشري دين بسازد، به نفع خودش مي سازد. طرّاحان منشور حقوق بشر سازمان ملل، اين منشور را دقيقاً به نفع خودشان و براي خر كردن ديگر ملل جهان و براي سواري گرفتن از آنها ساخته اند. لذا در پرتو اين منشور، اسرائيل هر جنايتي مي كند، آمريكا و انگليس و اروپا، هر جنايتي مي كنند و سازمان حقوق بشر هم جيك نمي زند. عربستان و حكومت بحرين، هر جنايتي مي كنند و اين سازمان جيك نمي زند. در ميانمار، مسلمانها را قتل عام مي كنند و اين سازمان حرفي نمي زند. چرا؟ چون اساساً براي حمايت از همين سياست استكباري ساخته شده است.

◄ ۳ـ گفته است: « در جهان امروز هيچ كس حق ندارد ديگري را متهم يا ملزم به اطاعت از آيين خود كند.»
الف: طبق منطق عقل، هيچ انساني حقّ ندارد ديگري را وادار به اطاعت از عقائد بشر ساخته ي خودش بكند؛ امّا طبق حكم همين عقل، خدا كه خالق انسان است، حقّ دارد همگان را ملزم به اطاعت از خود كند؛ كما اينكه منطقاً خدا حقّ دارد برخي از بندگانش را فرمان دهد كه ديگران را ملزم به اطاعت از خدا كنند. پس طبق حكم عقل، هيچ بشري حقّ ندارد ديگر كشورها و ديگر افراد بشر را ملزم به تبعيّت از منشور حقوق بشر سازمان ملل كند، چون اين منشور، ساخته ي دست برخي از افراد بشر است نه دين فرستاده شده از سوي خدا. در حالي كه امروز كشورها را با زور ملزم به تبعيّت از اين منشور بشر ساخته مي كنند و اگر كشوري آن را مراعات نكند، آمريكا و اروپا، آن كشور را تحريم مي كنند و بلكه اگر بتوانند مورد هجوم نظامي قرار مي دهند.
ب: اين هم كه ادّعا مي كنيد در جهان امروز، كسي ديگري را متّهم يا ملزم به اطاعت از آيين خود نمي كند، يك دروغ شاخدار است. در فرانسه، باحجاب بودن جرم است؛ و افراد حجابي را در ادارات دولتي و دانشگاهها راه نمي دهند. به صورت علني، در روزنامه هايشان به مسلمانها و مقدّساتشان اهانت مي كنند. در ميانمار، مسلمانها نسل كشي مي كنند و سازمان ملل و حقوق بشر، هيچ اعتراضي نمي كنند. در سوريه و عراق و … همين حقوق بشر و مدافعان آن، گروههاي تروريستي راه انداخته اند و از آنها حمايت مي كنند. در بحرين، اجازه مي دهند يك اقليّت به نام خاندان آل خليفه، عقائدشان را بر مردم كشور بحرين، تحميل كنند. در عربستان اجازه مي دهند كه خاندان به نام آل سعود، عقائد خودشان را بر مردم عربستان تحميل كنند. و … . خودشان با هزاران شبكه ي ماهواره اي در گوش جهانيان مي خوانند ولي شبكه هاي ماهواره اي ايران و حزب الله لبنان و انصار الله يمن را اجازه ي پخش نمي دهند و شعار آزادي بيان هم مي دهند.
خلاصه آنكه گذشت زمان خر كردن. گذشت آن زماني كه به نام حقوق بشر، مردم دنيا را خر مي كردند و سوارشان مي شدند. الآن مردم جهان در حال بيدار شدن هستند و فهميده اند كه شعار تو خالي حقوق بشر، يك ترفند خر سازي و خر سواري بوده است.

◄ ۴ـ گفته است: « يعني اينكه من نوعي مي توانم بنا بر ايده ي خاص خود زندگي كنم بدون اينكه به عقايد ديگران اهانت كنم. در عوض ديگري هم حق نه تنها تعيين تكليف براي بنده از نظر ايدئولوژيك براي بنده ندارد بلكه بايد به اين نكته ي اساسي ملزم شود كه اهانت يا اجباري را براي ديگران در رأس وظايف خود قرار ندهد! ولي بر اساس اين آيين مستبد اگر جناب عالي يا بنده ديدگاه يا ايدئولوژي خاص خود را اعمال كنم منافق ، ملحد و بي دين ام و حكمم قتل است…!!!»
از نظر اسلام، هر كسي در عقيده ي خودش صد در صد آزاد است؛ امّا در بيان اجتماعي عقيده اش صد در صد آزاد نيست.
آزادي عقيده يك چيز است و آزادي بيان عقيده يك چيز ديگر است.
فرض كنيم كسي عقيده دارد كه زندگي پوچ است، لذا بايد خودكشي كرد. آيا عاقلان به چنين كسي اجازه مي دهند كه اين عقيده ي خودش را در ميان مردم تبليغ كرده و مردم را دعوت به خودكشي كند؟
فرض كنيم كسي عقيده دارد كه خدا و آخرتي وجود ندارد؛ لذا انسان بايد در همين دنيا، به هر قيمتي لذّت ببرد؛ حتّي اگر شده، بايد دزدي كند يا ديگران بكشد و اموالشان را تصاحب نموده و به لذائذ خودش برسد. اين همان نگاه دارويني است كه اصل زندگي را مبتني بر «تنازع براي بقاء» مي داند. آيا عقلاي يك كشور اجازه مي دهند كه فرد يا افرادي با اين عقيده، طبق عقيده ي خودشان در آن كشور آزادانه فعاليّت كنند؟
البته در سطح جهاني، عدّه اي دقيقاً با همين عقيده فعاليّت مي كنند. الآن، سياست جهاني اروپا و آمريكا در سطح جهان، طبق قانون « تنازع براي بقاء» طرّاحي مي شود؛ امّا همين كشورها هم در داخل كشورهايشان اجازه نمي دهند كسي طبق اين عقيده زندگي كند. چون اين عقيده، ويرانگر است. اينها ويرانگري در خارج از كشور خودشان را جايز مي دانند ولي در داخل كشور خودشان، طبق قانون « تعاون براي بقاء» زندگي مي كنند.
برخي احمقها مي گويند: همه آزدند طبق عقيده ي خود زندگي كنند با اين قيد كه مزاحم ديگران نشوند.
اين نظريّه آشكارا يك هذيان گويي است. مگر مي شود كه دو نفر با دو عقيده ي مخالف هم، كنار هم زندگي كنند و در هيچ موردي مزاحم همديگر هم نشوند؟ فرض كنيد يك نفر معتقد است كه قاتل، مريض رواني است و بايد او را مداوا نمود نه مجازات؛ و ديگري معتقد است كه برخي قاتلها آفت اجتماعي اند و بايد از بين برده شوند. حال تصوّر كنيد كه فرزند فرد اوّل، فرزند فرد دوم را كشته است. حكومت چه بايد بكند؟ طبق نظر فرد اوّل رفتار كند و قاتل را به بيمارستان رواني بفرستد يا طبق نظر فرد دوم رفتار نموده و قاتل را اعدام كند؟ اگر قاتل به بيمارستان رواني فرستاد، به عقيده ي فرد دوم احترام نگذاشته است؛ لذا او بر ضدّ حكومت اقدام خواهد كرد و ادّعا خواهد كه حكومت، حقوق او را ضايع نموده است؛ و اگر طبق عقيده ي دومي رفتار كند و قاتل را اعدام نمايد، به عقيده ي فرد نخست احترام نگذاشته است؛ و او با حكومت ضدّيّت نموده و حكومت را ناقض حقوق خود خواهد شمرد. در هر دو حال، قطعاً به عقيده ي يكي از اينها اهانت شده است. لذا در هيچ كشوري، آزادي ظهور عقائد، به نحو مطلق، وجود ندارد؛ و نمي تواند هم وجود داشته باشد. آزادي مطلق ظاهر نمودن عقائد، در حقيقت همان هرج و مرج است. در هر كشوري، قانوني وجود دارد كه طبق آن قانون، رفتار مي شود؛ و آن قانون، قطعاً با عقائد برخي از افراد آن جامعه، مخالف بوده، محدود كننده ي عقائد آنهاست. كدام كشور جهان هست كه در آن، قوانين اجباري وجود نداشته باشد؟ تنها افراد احمق مي توانند ادّعا كنند كه آزادي مطلق، ممكن است. آزادي مطلق، حتّي با قيد عدم مزاحمت براي ديگران، در حقيقت، تجويز هرج و مرج است؛ چون اين قيد، عملاً غير قابل مراعات است. مراعات اين قيد، خودش به معني محدود كردن عقائد ديگران است؛ بخصوص جايي كه كسي عقيده دارد كه اين قيد، لازم نيست. اين هم خودش يك عقيده است. خلاصه آنكه، اين فرضيّه ي احمقانه، در ذات خودش تناقض دارد.

◄ ۵ـ گفته است: « و اين يعني استبداد و تحكم محض از جانب آييني كه اساس و شالوده اش مبتني بر آن است.»
استبداد یعنی خود رأیی و به نظر دیگران اهمیّت ندادن. روشن است که خدا، مستبدّ است. روشن است که خدا، از بنده اش نظر نمی خواهد. خدایی که محتاج نظر بنده اش باشد، به درد لای جرز می خورد. خدا یعنی عالم مطلق، یعنی قادر مطلق. معنی ندارد که عالم مطلق و قادر مطلق، از کسی نظر بخواهد. استبداد، برای افراد بشر، یک نقص است؛ چون بشر که علم مطلق و قدرت مطلق نیست، اگر خود رأی شد، یعنی خودش را از نظرات دیگران محروم کرده است؛ امّا استبداد، برای خدا، کمال است. بلی خدا، دینش را بر همگان واجب نموده و از کسی هم نظر نمی خواهد؛ و هر کسی هم که تابع دینی غیر از دین خدا شود، در جهنّم ابدی خواهد بود.
بلی کار خدا، تحکّم محض است؛ و باید چنین باشد؛ و الّا خدا نیست. خدایی که در برابر بنده اش ضعف نشان دهد و وا رفته باشد، خدا نیست. تحکّم محض، تنها حقّ خداست و کسی جز او، حقّ چنین کاری را ندارد مگر اینکه از طرف خدا، اذن داشته باشد. استبداد، فقط حقّ خداست؛ و کسی جز او، حقّ استبداد ندارد.

◄ ۶ـ گفته است: « آيا صاحبان اصلي مدينه و مالكان آن چون بني نظير، بني قينقاع، بني قريظه و بني مصطلق كه همگي يهودي بودند بر اساس همين استبداد و تحكم و به دلايل واهي از سرزمين شان كوچانده نشدند؟!»
اوّلاً یهودیان مدینه، همگی مهاجر بودند و هیچکدامشان اصالتاً عرب و عربستانی نبوده اند. اجداد اینها از انبیای بنی اسرائیل شنیده بودند که پیغمبر آخرین، از نسل ابراهیم(ع) است و در سرزمین حجاز ظهور خواهد کرد و در مدینه حکومت تشکیل خواهد داد؛ لذا به مدینه کوچ کردند تا وقتی پیامبر خاتم ظهور کرد، یار و یاور او باشند. اینها گمان می کردند که پیامبر خاتم، از نسل بنی اسرائیل خواهد بود؛ یعنی از نسل یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم(ع) خواهد بود؛ امّا وقتی دیدند که پیامبر خاتم از نسل اسماعیل بن ابراهیم(ع) است، از سر خوی نژاد پرستی، با او مخالفت نمودند و در جنگهایی که قریش بر ضدّ مسلمین راه انداختند، این یهودیان، با بت پرستان قریش همراه شده و بر ضدّ مسلمانها توطئه نمودند؛ و نتیجه آن شد که مورد خشم مسلمین قرار گرفته و تار و مار شدند.
ثانیاً مالک حقیقی تمام زمینها، فقط و فقط خداست. جز خدا، هیچ کسی مالک هیچ چیزی نیست.

◄ ۷ـ گفته است: « آيا در حمله ي اين قوم حيوان صفت به بهانه ي ترويج دين بزعم خودشان الهي فرهنگ ايران با دو قرن سكوت و به تبع آن هزار و چهارصد سال عقب ماندگي مواجه نشد!!! »
اوّلاً حیوان صفت، کسی است که به اجداد این همه ایرانی توهین می کند، و ادّعا می کند که ایرانیان غیور از مشتی حیوان صفت شکست خورده اند. آن کسی که از مسلمین عرب شکست خورد حکومت فاسد ایران آن زمان بود نه مردم غیور ایران. اگر ایرانیان غیور حامی حکومتشان می شدند، هیچ کشوری قادر به شکستشان نبود. امّا از حکومتشان حمایت نکردند، چون حکومتی فاسد بود. ایرانیان، هم از حکومتهای زرتشتی به ستوه آمده بودند هم از آیین سر تا پا ظالمانه زرتشتی که قطعاً آیین الهی نیست، بلکه آیین شرک است.
ثانیاً اگر مردم ایران با زور مسلمان شده بودند، مسلمان سنّی می شدند نه مسلمان شیعه. ایران را ابوبکر و عمر تسخیر نمودند، و جنایات زیادی هم مرتکب شدند، امّا مردم ایران، اسلام اهل بیت(ع) را پذیرفتند نه اسلام ابوبکر و عمر را. این نشان می دهد که اجداد فهیم ما، با علم و آگاهی، این دین را پذیرفته اند نه با زور. سالیان سال سنّی ها بر این کشور حکومت کردند و تا توانستند دوستان اهل بیت(ع) را قتل عام نمودند، امّا ایرانیان، همچنان شیعه ماندند. اهل بیت(ع) هیچگاه با ایرانیان نجنگیده اند و هیچگاه هم با زور وارد ایران نشده اند.
ثالثاً تاریخ گواه است که بزرگترین عالمان اسلامی، ایرانی بوده اند؛ حتّی بزرگترین دانشمندان ادبیّات عرب هم ایرانی بوده اند، مثل سیبویه، زمخشری، خلیل نحوی و … . اگر ایرانیان، با زور مسلمان شده بودند، این همه تلاش نمی کردند برای ترویج اسلام. تاریخ گواه است که بزرگترین ترویج کننده ی اسلام و علوم اسلامی، ایرانیان بوده اند.
رابعاً اگر ایران قبل از اسلام، پیشرفته بوده، ده نفر از دانشمندان قبل از اسلام را نام ببرید و بگویید که چه رشدی در علم پدید آورده اند! در حالی که بعد از اسلام، صدها نفر از بزرگترین دانشمندان دنیا ایرانی بوده اند؛ و جالب اینکه اغلب دانشمندان بزرگ و تأثیرگذار ایرانی، روحانی بوده اند. ابن سینا، یک روحانی است؛ ابوریحان بیرو.نی، روحانی است؛ زکریای رازی، روحانی است؛ خیّام، روحانی و شیخ الاسلام بوده است؛ شیخ بهایی، روحانی و شیخ الاسلام بوده است؛ فارابی، روحانی است؛ ملاصدرا، روحانی است؛ شیخ اشراق، روحانی است؛ و … . تاریخ گواه است که بزرگترین حرکت علمی بعد از حرکت علمی یونان، حرکت علمی مسلمین است؛ که ایرانیان مسلمان، نقشی عظیم در آن داشته اند. این حقیقتی است که حتّی غربی ها هم به آن اعتراف دارند و کتابها در مورد نقش مسلمین و بخصوص مسلمین ایرانی در رشد علم نوشته اند. کتاب «الجبر و المقابله» که مهمترین کتاب در علم جبر است، در حقیقت یک کتاب فقهی است؛ یعنی خوارزمی، برای حلّ مسائل ارث و دیه و امثال آن، اقدام به ارائه ی راه حلّهای ریاضی کرد که نتیجه اش شد پیدایش علم جبر. اوّلین کسی که قانون تانژانت را به کار برده رسول الله(ص) است که در ساخت مسجد النبی از این قانون مثلثاتی استفاده نمود، و بوزجانی با الهام از این کار رسول الله(ص) قانون تانژانت را وارد علم مثلثات کرد.
رشد علم در بین مسلمین چنان سریع و شگفت بوده که امروز در تاریخ علم، دوره ی تمدّن اسلامی را با عنوان عصر طلائی دانش می شناسند. نقش تمدّن سازی مسلمین چنان مهمّ بوده که حتّی غربی های ضدّ اسلام نیز به این نقش مهمّ، اعتراف نموده اند. برای نمونه می توانید کتاب «نفوذ اسلام در اروپاي قرون وسطي» اثر دكتر « گمري وات» را مطالعه فرمایید. وی از مورّخان شهير انگليسي است که به نقش عظیم مسلمین در رشد علمی جهان اعتراف آشکار می کند. البته این مورّخ انگلیسی، تا می تواند ضدّیّت خود با اسلام را نشان می دهد؛ مثلاً به جای واژه ی مسلمانان، اغلب از واژه ی «عرب» استفاده می کند، در حالی که بسیاری از دانشمندانی که در کتابش نام می برد، اصالتاً عرب نیستند بلکه مسلمانان ایرانی هستند.
دانشمند غربی دیگری که در این باب، اعترافاتی دارد، آقاي « بارون» مولف بخش ستاره‌شناسي و رياضيات در كتاب «ميراث اسلام» است، که او خوی اسلام ستیزی دارد، امّا با این حال، به نقش بسیار مهمّ مسلمانان در رشد علم، اعتراف دارد. او هم سعی می کند به جای کلمه ی مسلمانان، از کلمه ی «اعراب» استفاده کند. وی گفته است: «اعراب (مسلمانان) حقيقتاً چيزهاي بزرگي در علم و دانش به دست آورده بودند. آنها اعداد را تعليم دادند، گرچه مبتكر آن نبودند امّا بنيان گذار علم حساب فعلي شدند. اعراب (مسلمانان) به طور قابل ملاحظه‌اي علم جبر را توسعه داده و به صورت علم دقيقي عرضه نمودند و علم هندسه به دست آنها پايه گذاري گرديد. بدون شك كاشف مثلثات مسطح و فضايي آنها بودند كه در بين يونانيها وجود نداشته است. در ستاره‌شناسي نيز مشاهدات دقيق ارزشمندي ارائه كردند.»
دكتر « گمري وات» می گوید: « از آنجا كه … دانستن جهت قبله براي اقامه نماز ضرورت داشت، ستاره شناسي براي اعراب (مسلمانان) يك موضوع عملي و مفيد بود. رياضيات نيز كاربرد عملي داشت. و در واقع پيشرفتهاي اوليه اعراب (مسلمانان) در پرتو رياضيات صورت مي‌گرفت.
اولين نام مهم در رياضيات و ستاره‌شناسي از آن قزويني است كه نزد دانشمندان رومي‌ به عنوان Algorismus معروف است؛ و اصطلاح فنّيAlgorism از نام وي مشتق شده است.
… او بر مبناي جغرافيايي بطلميوس، توصيفي از مناطق مسكوني كره زمين به عمل آورد. گرچه نفوذ و اهميت قزويني بيشتر به خاطر كارهاي رياضي‌اش مي‌باشد.»
دكتر « گمري وات» می گوید: « اولين كار در علم حساب كه امروزه ما به عنوان رقم دهگاني به كار مي‌بريم؛ منسوب به اعراب (مسلمانان) است.»
دكتر « گمري وات» می گوید: « قزويني و پيروانش روش‌هايي را براي اجراي فعاليت‌هاي رياضي پيچيده مختلف، همانند يافتن ريشه جذر يك عدد ابداع كردند. »
دكتر « گمري وات» می گوید: « در بين كتبي كه از رياضيدانان عرب به لاتين ترجمه شده است كتاب نيريزي (وفات ۶۲۲) و كتاب ابن هيثم (وفات ۱۰۳۹) مي‌باشد. ابن هيثم همه كارهاي يوناني و رياضيدانان و فيزيكدانان سابق عرب (مسلمان) را بررسي نموده و آنگاه براي حل مشكلات اقدام كرده است. بيش از پنجاه كتاب و مقاله از خود باقي گذاشته كه «المناظر» مهمترين آنهاست و به زبان لاتين ترجمه شده است. وي در‌ اين اثر با تئوري اقليدس و بطلميوس مخالفت مي‌كند. آنها معتقد بودند به جاي ‌اين كه نور از شئ خارجي به چشم بيايد از چشم به شئ مرئي مي‌رود و باقي مي‌ماند. او همچنين درباره آنچه كه هنوز به عنوان مشكل Alhazen معروف است، بحث كرد و با حل يك معادله درجه چهارم راه حلي براي آن ارائه نمود. او با استفاده از تجارب عظيم گذشته و در نتيجه فعاليتش با آيينه‌هاي كروي و شلجمي ‌و در رابطه با انكسار نور هنگام ‌عبور از واسطه شفاف، توانست يك برآوردي از بلندي اتمسفر زمين ارائه كنند و در ‌اين راستا تقريباً قلمرو لنزهاي بزرگ را كشف كرد.»
دكتر « گمري وات» می گوید: « درنيمه اول قرن يازدهم میلادی دو ستاره شناس و رياضيدان مهم به نامهاي « ابن المسح» و «ابن الصفّار» و يك ستاره شناس به نام «ابن ابي رجال» مورد توجه بودند. بعد از آن افراد برجسته‌اي تا اواسط و اواخر قرن دوازدهم ملاحظه نمي‌شود، تا ‌اين كه دو ستاره‌شناس مهم يكي پس از ديگر به نام‌هاي «جابر ابن افلح» و «بطروجي» در قرطبه ظاهر شدند. اولي به دليل فعاليتش در مثلثات فضايي مورد توجه خاص بود، يك نظم و انضباط در بين‌ اين اعراب (مسلمانان) عموماً باعث پيشرفت وسيع شد. بطروجي در راستاي احياي دوره ارسطويي، برخي از تئوري‌هايي كه از بطلميوس پذيرفته شده بود را مورد انتقاد قرار داد. از ‌اين به بعد در بعضي از موارد موفقيتي بسيار كم در اسپانيا وجود داشت، اما برخي از چيزهايي سنتّي در شمال آفريقا مستدام بود. گرچه خيلي قبل از آن در اوائل قرن دوازدهم يك رياضيدان يهودي به نام ابراهيم برحيّا در بارسلون معروف است كه ترجمه كتب علمي‌عربي را به عبري و نوشتن مقاله‌هاي اساسي به آن زبان را آغاز كرده است. و ‌اين كتاب‌هاي عبري نقش مهمي‌ در انتقال ميراث علمي‌عرب به اروپا ‌ايفاء كرد.»
دكتر « گمري وات» می گوید: « در اول قرن دهم میلادی از پزشكاني سخن گفته مي‌شود كه زمينه‌هاي پزشكي را در زندانها مهيا مي‌سازند و مقدماتي براي ‌ايجاد يك درمانگاه سيّار جهت ويزيت روستاييان عراق انجام مي‌دهند.
آنچه در پايتخت عراق. بغداد انجام پذيرفت در حومه بغداد نيز نمونه‌سازي شد و از قرن نهم به آن طرف بيمارستان‌هاي متعددي در شهرهاي اصلي بغداد بنا شد يكي از بزرگترين آنها منصوري در Ciro بود، كه در سال ۱۲۸۴میلادی بنا نهاده شد كه ۸۰۰ نفر را سرويس مي‌داد. ‌اين بيمارستان به طور وسيعي برقرار بود، به نحوي كه نه تنها بخش بيماران زن و مرد از هم تفكيك مي‌شدند بلكه بخش‌هاي مجزاي براي بيماري‌هاي مختلف مانند تب و هيجانات، چشم درد، اسهال خوني و جراحي داشته است. علاوه بر تعدادي جراح و پزشك كه بعضي از آنها متخصص بودند، تعدادي كارمند اداري، يك داروخانه، فروشگاه، يك معبد كوچك، يك كتابخانه و تسهيلاتي براي سخنراني وجود داشته است.
هنگامي‌كه بيمارستان‌ها با ‌اين درجه از مهارت‌ ايجاد مي‌شوند وجود مقرارت در مديريت بيمارستاني جاي تعجب نخواهد داشت. پس از اولين دوره ترجمه، وقتي كارهاي اصلي جالينوس و بقراط به عربي نگاشته شد، مسيحيان انحصار خودشان را در پزشكي از دست دادند. چندين مسلمان به چنان مقامي‌در علم پزشكي رسيدند كه در جايگاه بسيار بالاتري از گذشتگان‌شان‌ ايستادند و در سطح بزرگترين شخصيت‌هاي يونان قرار گرفتند. اعراب (مسلمان) ‌اين را در پرتو تركيب تئوري با مشاهدات دقيق در دوره تجربه تخصصي خويش به دست آوردند. در ‌اينجا توجه به دو تن از مشهورترين آنها كافي است. رازي و ابوعلي سينا، و شخص ثالثي كه نزد اروپائيان به abbas haly معروف است؛ اما ‌اين يك واقعيت ارزشمندي است كه در طول پنج قرن از ۸۰۰م تا ۱۳۰۰م مكتوبات پزشكي از قلم هفتاد نويسنده كه اكثراً مسلمان بودند حذف شد كه در بين آنها تعدادي مسيحي و يهودي نيز وجود داشته است.
رازي يا محمد بن زكرياي رازي … که در مورد محل بيمارستان بغداد با وي مشورت شده و چنانكه گفته مي‌شود او اولين رئيس بيمارستان مذكور بوده است و بالاتر از همه وي يك نويسنده توانا در موضوعات مختلف علمي ‌و فلسفي كه بعداً مورد مطالعه قرار مي‌گرفت، اما مهمترين كار علمي‌ او كار پزشكيش به زبان‌هاي لاتين، يوناني، فرانسوي و انگليسي ترجمه شده است. بزرگترين اثر او كتاب «الحاوي» جامع كبير است كه كتابي جامع و داراي مطالبي است كه تا آن زمان در مورد علم پزشكي مطرح شده بود و پس از مرگش به وسيله پيروانش تكميل گرديد. او در ‌اين كتاب ديدگاه‌هاي نويسندگان يوناني، هندي، سوريه‌اي، ‌ايراني و عربي را در مورد بيماري‌هاي مختلف بيان نمود كه ياداشت‌هاي خودش را كه بر اساس مشاهدات باليني بوده و به آن اضافه كرده و در پايان نظريه نهايي خود را اظهار نموده است بخش‌هاي قابل توجهي از آن در اواخر قرن سيزدهم توسط يك پزشك يهودي اهل سيسيل به زبان لاتين ترجمه شده است.»
گفتنی است که کتاب «الحاوی»، بیست و دو جلد است؛ یعنی کتابی است عظیم در علم پزشکی که بیش از هزار سال قبل، توسّط یک پزشک مسلمان ایرانی، یعنی ذکریای رازی نوشته شده، که امروز معروف است به پدر علم پزشکی.
دكتر « گمري وات» می گوید: « گرچه برتري و فضيلت كارهاي رازي بطور وسيع معروف بود، لكن بعضي فكر مي‌كردند كتاب «الحاوي» او خيلي طولاني و مفصّل است و به همين جهت نيم قرن پس از رازي يك پزشك‌ ايراني تصميم گرفت كتابي جامع همانند كتاب «الحاوي» منتها مختصرتر از آن بنويسد. آن شخص، علي بن عباس … بود. كتاب او “(the complete Art of medicine) فن كامل پزشكي” نام داشت،‌ اين يكي از اولين كتب پزشكي بود كه به زبان لاتين ترجمه شد و به نحو گسترده مورد توجه واقع شد. ابن سينا دومين نويسنده اي است كه در مورد مسائل پزشكي كتابي به عربي نوشته است او همانند رازي در مورد بسياري از موضوعات، كتبي تحرير نموده اما بيشتر به عنوان فيلسوف مطرح بوده است با وجود ‌اين، كتاب قانون او كار برجسته‌اي است كه در قرن دوازدهم به زبان لاتين ترجمه شده و تا پايان قرن شانزدهم در تعلميات پزشكي اروپا مورد استفاده بوده است و در قرن پانزدهم، شانزده چاپ از آن موجود بوده كه يكي از آنها به زبان عبري بوده است و در قرن شانزدهم، بيست چاپ و در قرن هفدهم بيست و ‌اندي از آن وجود داشته است. همچنين تفسيرهاي بي‌شماري از آن به زبان لاتين، عبري و زبان‌هاي محلّي ديگر موجود بوده است.»
نتیجه:
ملاحظه می کنید که حتّی غربی های مغرضی که سعی دارند اسلام را بکوبند هم نتوانسته اند درخشش علمی مسلمانان را نادیده بگیرند و مجبور شده اند به این حقایق اعتراف کنند. چون نقش مسلمین در پیشرفت علم، روشن تر از آن است که بتوان اسناد تاریخی آن را نادیده گرفت.

◄ ۸ـ گفته است: « آيا ابومسلم ها، بابك ها ، مازيارها ، استادذيس ها ، به آفريد ها، المقنع ها و حتي حلاج ها و …صرفاً به خاطر ايده ي متفاوت سرشان بر بالاي دار نرفت؟!؟ »
الف: کدامیک از اینها را شیعیان اعدام کردند؟ هیچکدام را.
اینکه طرفداران اسلام بشر ساخته (اسلام ابوبکر و اسلام معاویه و اسلامی بنی العباس)، افرادی را اعدام نموده اند، چه ربطی به اسلام اهل بیت(ع) دارد؟ مثل این است که کسی جنایات طالبان و القاعده و داعش را به حساب شیعیان بگذارد. اینها هم مدّعی اسلامند، لکن اسلامشان مخالف اسلام اهل بیت(ع) است؛ و اسلام ایرانی ها، اسلام اهل بیت(ع) نه اسلام بشر ساخته.
ب: کسی که این شبهات را طرّاحی کرده، قطعاً در علم تاریخ، بی سواد بوده است. چون این مطالب به ضرر خود اوست.
بگذارید هر کدام از این اشخاص را از نظر تاریخی معرّفی کنیم.
ـ ابومسلم خراسانی:
او فردی ایرانی و مسلمان بود، لکن با حکومت بنی امیّه مخالف بود و بر ضدّ آنها قیام کرد. او ابتدا شعار طرفداری از اهل بیت(ع) را می داد و مدّعی بود که می خواهد انتقام خون شهدای کربلا را از امویان بگیرد؛ و حکومت را به اهل بیت(ع) برگرداند؛ ولی اهل بیت(ع) می دانستند که او نیّت درستی ندارد؛ لذا او را به عنوان طرفدار واقعی خودشان قبول نداشتند. ابومسلم از آنجایی که می دانست ایرانیان علاقه به اهل بیت(ع) دارند، شعار طرفداری از اهل بیت(ع) سر می داد تا حمایت مردم ایران را جلب کند، که چنین هم شد. او حکومت بنی امیّه را شکست داد ولی به جای اهل بیت(ع)، بنی العباس را روی کار آورد؛ که خود همین بنی العباس، دشمن اهل بیت(ع) شدند. ابومسلم خراسانی، برای به حکومت رساندن بنی العباس، جنایات فراوانی هم مرتکب شد.
سرگذشت ابومسلم خراسانی را می توانید در ویکی پدیا، و دیگر سایتها ملاحظه فرمایید.
ـ به آفرید:
به‌آفرید یکی از مبلغان مذهبی بود که با بدعت گذاری در آیین زرتشتی، مورد شکوه و شکایت موبدان زرتشتی قرار گرفته بود. مذهب به‌آفرید، ظاهراً میانه‌ای بین اسلام و دین زرتشتی بود و در منطقه خواف طرفدارانی پیدا کرده بود. بنا بر این جمعی از موبدان زرتشتی ساکن نیشابور نزد ابومسلم رفتند و از او کمک خواستند. ابومسلم نیز دستور دستگیری به‌آفرید را صادر کرد و اگرچه وی بعد از دستگیری، آیین اسلام را پذیرفت و جامه سیاه نیز پوشید، اما به دستور ابومسلم به قتل رسید.
ملاحظه می کنید که این طرّاح شبهه چقدر نادان است که هم از ابومسلم دفاع می کند هم از به آفرید، در حالی که ابومسلم خودش قاتل به آفرید است؛ هر دو هم ایرانی اصیل هستند و هیکدام عرب نیستند. کسانی هم که ابومسلم را تشویق به کشتن به آفرید کردند، روحانیون زرتشتی بودند نه مسلمانها یا اعراب.
ـ بابک خرمدین
ابومسلم خراسانی کسی است که حکومت بنی العباس را تأسیس کرد و بابک، یکی از طرفداران ابومسلم خراسانی است که بر ضدّ حکومت بنی العباس ـ یعنی ساخته ی دست ابومسلم ـ قیام کرده است.
یک ایرانی به نام ابومسلم خراسانی، حکومت بنی العباس را روی کار می آورد و یک ایرانی دیگر به نام بابک، به مبارزه با همین حکومت بنی العباس قیام می کند. و جالب این است که بابک، خودش را ادامه دهنده ی راه ابومسلم معرّفی می کرد. بابک خرمدین رهبر اصلی مبارزان ایرانی خرمدین است که بعد از مرگ ابومسلم، بر خلافت عباسی شوریدند. خرمدینان مرگ ابومسلم را انکار کردند و معتقد بودند که ابومسلم بازخواهد گشت تا عدالت را در جهان برقرار نماید.
ویکی پدیا گفته است: « پدر بابک مرد مسلمان آرامی تبار به نام عبدالله یا عامر بن عبدالله یا عامر بن احد از شهر مدائن بود که روغن فروشی می‌کرد؛ و مادرش زنی تک چشم بود که «ماه‌رو» نام داشت و از اهالی آذربایجان بود. نام اصلی که بر بابک گذاشته شده بود، حسن بود؛ و برادران بابک، عبدالله و معاویه و اسحاق بودند که نشان می‌دهد که نام‌های آنها اسلامی بود. به اعتقاد کرون، حسن هنگام ورود به دژ بذ، نام بابک را بر خود برگزید. چرا که بابک یا پاپک به معنی پدر است و نام نیای ساسانیان نیز بوده‌است.»
در مورد دیگر افرادی هم که این طرّاح شبهه ی بی سواد نام برده می توانید در اینترنت تحقیق کنید. ویکی پدیا در مورد همه ی اینها مقاله های تحقیقی دارد. اینکه ویکی پدیا را آدرس می دهم برای آن است که این دایرة المعارف، نه ایرانی است نه اسلامی، بلکه تا حدودی هم ضدّ اسلامی است. لذا کسی نمی تواند ادّعا کند که ما از منبع اسلامی آدرس داده ایم.

◄ ۹ـ گفته است: « مغول به گفته ي تاريخ جهانگشا آمد و كشت و سوخت و … رفت ولي اين قوم حيوان صفت علاوه بر تمام موارد ياد شده ، نطفه ي كثيفش را در اين سرزمين ريخت…!!! »
الف: این شخص بی ادب ببینید چه اهانت بزرگی به ایرانیان کرده است؟! در واقع دارد ادّعا می کند که عربها آمدند و نطفه ی خود را در رحم زنان ایرانی ریختند؛ یعنی ایرانیان را متّهم به زنازاده بودن می کند. ایران چند تا مدافع احمق مثل این شخص داشته باشد، نیازی به دشمن ندارد. اگر هم عربی در این کشور زنا کرده، خود همین طرّاح شبهه از از نسل او باقی مانده که این گونه احمقانه به ایران و ایرانی اهانت می کند و اسمش را می گذارد دفاع از ایران.
ب: مغلولها زمانی به این کشور حمله کردند که مردم این کشور، مسلمان بودند. مغولها آمدند و ایران را تسخیر کردند، امّا هیچگاه از ایران بیرون نرفتند بلکه در فرهنگ اسلامی ایران، هضم شدند. اگر اندکی تاریخ بلدی بودی می دانستی که پادشاهان ایلخانی، بعد از اندکی، خودشان مسلمان شده و در فرهنگ اسلامی ایران هضم شدند.
اعراب مسلمان که به ایران آمدند، ایرانیان، از آنها اسلام را گرفتند امّا زبان عربی آنها را نگرفتند مگر برخی از کلمات عربی را که برای فهم فرهنگ اسلامی لازم بود. امّا از مغلولها نه زبانشان را گرفتند نه دینشان را بلکه برعکس، مغولها را هم فارسی زبان کردند هم مسلمانشان نمودند. ایرانیان، این گونه اند؛ یعنی چیزهای باارزش را می گیرند و دیگران در خود هضم می کنند. البته برخی ها هم اسمشان ایرانی است و معلوم نیست اجدادشان از کدام طویله فرار کرده و وارد ایران شده که این گونه به ایرانیان اهانت می کند و با کنایه ادّعا دارد که عربها به زنان ایرانی تجاوز نموده و نطفه ی خود را در ایران ریخته اند. برخی اراذل، به نام دفاع از ایران و ایرانی، هر اهانتی که لایق خودشان است به ایران و ایرانی می کنند. ما ایرانیان غیور، با بحث علمی مشکلی نداریم، اگر کسی به نام بحث علمی، به حیثیّت ما اهانت کند، گردنش را می شکنیم. تاریخ گواه این ادّعاست.

◄ ۱۰ـ گفته است: « در ضمن بعداً با خرافات صفويه نيز درآميخت و شد آش شله قلمكاري كه آقازادگان به خورد من و شماها مي دهند كه نوش جان كنيم و برادر بر برادر دشنه بكشد و امپرياليسم پليد انگلستان و آمريكا و نظام سلطه ي موجود پشت پرده اين امت اسلامي شبان رمه رو بدوشند و با بيگاري گرفتن من و تو و ايران و ايراني به ريشمان بخندند!!!»
البته یک قسمتش یادت رفت. اینکه امثال خود تو هم جزء همین جریان هستی. تو هم از گماش همان صفویه و انگلیس و آمریکا و داعشی و امثالهم هستی. هر کدامتان از یک طرف می خواهید این کشور را دچار هرج و مرج و … بکنید. شیعه هم هیچ ربطی به صفویّه ندارد. منابع روایی شیعه که علمای شیعه از آنها معارف و احکام شیعه را استخراج می کنند صدها سال قبل از صفویّه وجود داشته اند. صفویّه مردم را شیعه نکرده اند، بلکه چون اغلب مردم ایران شیعه بودند، صفویّه با شعار حمایت شیعه، خودشان را در این کشور جا کردند. این مردم، همواره عاشق اهل بیت(ع) بوده اند و اسلام اهل بیت(ع) هیچ اسلام بشر ساخته ی دیگری را هم نپذیرفته اند. بلی خرافاتی هم در بین عوام رواج یافته؛ لکن هیچگاه این خرافات جزء شیعه نبوده اند و نیستند.

◄ ۱۱ـ گفته است: « در مورد عرفان نازنين هم حكايت مفصلي هست كه خود بحث هايي مفصل را مي طلبد كه ما را در عالم سوبژكتيو و ذهني نگه دارد و از خرد و خردورزي دور نگه دارد و تفكر جبرگرايي و قضا و قدر را بر جامعه حاكم سازد كه مسائل اين جهاني و علمي به فراموشي سپرده شود و منافع و مطامع اين سرزمين سرد به تاراج رود!!!»
توی بی سواد را ـ که حتّی قادر نیستی مقدّمه ی کتب عرفانی مثل فتوحات مکیّه و فصوص الحکم را هم بخوانی ـ چه به اظهار نظر در مورد عرفان؟! از همان « سوبژكتيو» گفتنت معلوم است که از کدام آبشخور، آب می خوری.
عرفان شیعی همان است که امام خمینی پرورش داده است، که ایران در برابر بزرگترین ابرقدرتهای جهان، قرار داده و این همه پیشرفت به ارمغان آورده است. عرفان شیعی همان است که کسی مثل مقام معظّم رهبری را تربیت نموده که مردانه در برابر قدرتهای جهانی ایستاده و در زیر این همه تحریمهای ظالمانه، کشور را از نظر علمی پیشرفت می دهد تا جایی که طبق اعترافات خود غربی ها، سرعت پیشرفت علمی ایران، یازده برابر متوسّط جهانی است.
عرفان اسلامی همان است که در برابر صدّام ملعون ایستاد در حالی که چهل کشور دنیا، پشت سر صدّام بودند. عرفان شیعی همان است که سیّد حسن نصرالله تربیت نموده است که با گروه کوچکی به نام حزب الله، قویترین ارتش منطقه را زمین گیر نموده است. شیخ بهائی که اسوه ی علم است، عارف بود. علّامه طباطبایی که ریاضی دان و معمار و متخصّص علوم متعدّد بود، عارف بود. مولوی که دریای ژرف اندیشه است، عارف بود. ملاصدرا که کاشف حرکت جوهری و بعد چهارم و … است، عارف بود. علّامه حسن زاده آملی که در علوم فراوانی دست دارند، عارف است. خواجه نصیرالدین طوسی، که ریاضی دان و منجّم و مهندس بود و روز وفاتش روز مهندس نام گذاشته شده، عارف بود. و … . تو را ـ که بویی از عرفان و علم نبرده ای ـ چه به این اظهار نظرها؟!

◄ ۱۲ـ گفته است: « رويكرد شوونيسم و ملي گرايي افراطي هم مد نظر بنده نيست و قصد اظهار فضل هم ندارم و گفته هاي ديگران هم اراجيف نيست!!! »
از « سوبژكتيو» و « شوونيسم» گفتنت معلوم است که اصلاً قصد اظهار فضل نداری. از ورودت به این همه عرصه های تخصّصی ـ که در هیچکدامش تخصّص نداری ـ معلوم است که اصلاً قصد اظهار فضل نداری. سوگندت را باور کنم یا دم خروس را؟!

◄ ۱۳ـ گفته است: « بلكه ملاك انسانيت و انسان است و احترام به عقايد تمام اقوام، اقليت ها، مذاهب و قوميت ها و يك نظام حاكم پلوراليستي كه همگي با تساهل و تسامح در كنار هم در امنيت و احترام متقابل زندگي كنند!!!»
الف: بدون دین حقّ، انسانیّت، معنایی ندارد. بدون تکیه بر دین حقّ، انسان هیچ فرقی با حیوان ندارد؛ و قانون اساسی در نظام حیوانی، «تنازع برای بقاء» است؛ همان قانونی که الآن در جهان حاکم است. این دین حقّ است که انسان را « فخت فیه من روحی» تعریف می کند و همین تعریف است که به انسان، کرامت ذاتی و تقدّس می دهد. اگر دین حقّ را کنار بگذاریم، انسان همان خواهد بود که داروینیستها می گویند؛ یعنی حیوان پیشرفته و باهوش.
ب: احترام به عقائد همگان هم جوک است. چون این فرضیّه، در ذات خودش تناقض دارد. اگر کسی عقیده داشته باشد که تو، را باید کشت، آیا تو حاضری به او اجازه دهی که مردم را تشویق به کشتن تو بکند؟ اگر اجازه ندهی، به عقیده ی او احترام نگذاشته ای.
طرفداران این فرضیّه می گویند: هر کسی با هر عقیده ای، آزاد است عقائدش را بیان (تبلیغ) کند به شرط آنکه موجب آزار دیگران نشود.
در اين فرضیّه، دو مطلب ذکر شده، يکی اصل ادّعا و دیگری شرطی که در ضمن ادّعا آمده است، كه همان عدم آزار ديگران است.
شرط موجود در اين ادّعا، در مقام واقع، شرط بي ارزشي است.
فرض کنید من و شما دو عقیده ی ضدّ هم داریم. در این صورت، تبلیغ هر کدام از این عقیده ها، به معنی ضدّیّت عملی با عقیده ی مقابل خواهد بود؛ یعنی هر کدام که عقیده اش را تبلیغ کند در حقیقت دارد بر ضدّ عقیده ی طرف مقابلش تبلیغ می کند. حال چگونه ممكن است شما، بر ضدّ عقیده من تبليغ كنيد و من ناراحت نشوم؟ و چطور ممكن است من بر ضدّ عقیده ی شما تبليغ كنم و شما ناراحت نشويد؟! و ناراحتي هم نوعي آزرده شدن است. اگر ما بر ضدّ كسي تبليغ كرديم و او حقيقتاً آزرده نشد، در اين صورت، لازم است خود همان فرد را به روانشناس نشان دهند. چون چنين كسي، قطعاً بيمار رواني است؛ و الّا آدم سالم، از اينكه بر ضدّش تبليغ كنند و عقائدش را بكوبند، ناراحت مي شود. البته حساب تحمّل مخالف جداست. چه بسا كسي از اينكه بر ضدّش تبليغ مي كنند ناراحت بشود ولي این مخالفتها را تحمّل نمايد و ابراز نارحتي نكند. بلي اين يك كمال است که کسی نظر مخالفانش را تحمّل نماید؛ امّا اينكه از درون هم ناراحت نشود، اين نوعي ناهنجاري رواني است.
خلاصه اينكه اين شرط، از اساس، شرط بي مصرفي است.
ـ اشکالات نقضی این فرضیّه
حال بپردازيم به اصل ادّعا.
اصل اين ادّعا هم اصل باطلي است، و طرفداران خود همين ادّعا نيز عملاً تن به لوازم منطقي چنين ادّعايي نمي دهند.
فرض كنيد بنده عقيده دارم كه طرفداران اين عقيده را بايد تحريم اقتصادي و سياسي و فرهنگي كرد و ديگران را تحريك نمود كه با اينها قطع رابطه كنند تا از نظر اقتصادي و سياسي دچار ورشكستگي شوند و به غلط کردم بیفتند. آيا اينها ساكت مي نشينند و عليه بنده شكايت نمي كنند؟ دقّت فرماييد! بنده اينها را آزار نداده ام، بنده فقط عقيده ی شخصی خودم را در مورد اينها تبليغ كرده ام. ديگران هم اينها را آزار نداده اند، بلكه فقط با اينها داد و ستد نكرده و با اينها قطع رابطه كرده اند. اين آزار دادن نيست، بلكه ما صرفاً كاري با اينها نداريم.
آیا اینها می توانند علیه مردم جامعه شکایت کنند و بگویند: آقای قاضی! اینها با ما قطع رابطه کرده اند.
اگر چنین شکایتی کردند، قاضی می گوید: مگر اینها وظیفه داشتند که با شما رابطه داشته باشند؟! مردم آزادند که با هر کسی می خواهند رابطه داشته باشند و با هر کسی می خواهند رابطه نداشه باشند.
وقتی چنین پاسخ منطقی را شنیدند، آنگاه علیه بنده (مبلّغ) شکایت می کنند که آقای قاضی! این شخص مردم را تحریک می کنند که با ما قطع رابطه بکنند.
قاضی پاسخ می دهد: ایشان فقط نظر شخصی خودش را تبلیغ می کند؛ که طبق عقیده ی خود شما، چنین کاری جایز است.
خلاصه آنکه:
وقتی با چنین شیوه ای با اینها برخورد شد، خودشان می فهمند که طبق این فرضیّه، خودشان هم محکوم به نابودی اند.
فرض ديگر:
فرض كنيد بنده عقيده دارم كه طرفداران اين عقيده را بايد ترور كرد. امّا خودم ابداً موجب آزار ايشان نمي شوم و اينها را ترور نمي كنم؛ ولي طبق عقيده ي اينها، عقيده ي خودم را آزادانه تبليغ مي كنم. و ديگراني پيدا مي شوند كه دست به ترور اينها مي زنند. آيا اينها عليه من شكايت می كنند يا نمي كنند؟ قطعاً شکایت مي كنند؛ در حالي كه طبق عقيده ي خودشان نبايد چنين كاري را بكنند. چرا؟ چون من فقط عقيده ي خودم را تبليغ كرده ام و خودم هم به عنوان صاحب عقيده، اقدامي عليه اينها نكرده ام. اگر ديگران اينها را ترور مي كنند به من چه؟ مگر من اینها را آزار داده ام؟ من فقط عقیده ی خود را در مورد اینها تبلیغ کرده ام، همین و بس.
فرض ديگر:
طبق مبناي اينها، بايد به قاچاقچيان موادّ مخدّر اجازه داد كه آزادانه و حتّي در رسانه ها، تبليغ موادّ مخدّر كنند. چون قاچاقچیان موادّ مخدّر عقیده دارند که مردم را باید آزاد گذاشت تا هر کسی می خواهد معتاد بشود و هر کسی می خواهد معتاد نشود. خود این قاچقچیان هم که موجب آزار کسی نمی شوند. آنهايي هم كه معتاد مي شوند، به اختيار خود معتاد مي شوند نه به زور قاچاقچيان.
حال فرض کنید که اگر طبق مبنای اینها، قاچاقچیان موادّ مخدّر را در تبلیغ عقائدشان آزاد بگذارند، چه فاجعه ای در جهان رخ می دهد؟
مشابه همین فرض در مورد طرفداران آزادی جنسی هم مطرح است.
اگر به طرفداران آزادی جنسی، اجازه داده شود که عقائد خود را علناً در رسانه ها تبلیغ کنند، چند درصد مردم جهان، بخصوص نوجوانان آلوده نمی شوند؟ روشن است که تقریباً صفر درصد. حال فرض کنید که اگر اکثریّت مردم جهان، در این وادی بیفتند، آیا چیزی به نام خانواده می ماند؟ و آیا بدون خانواده، جامعه معنی پیدا می کند؟
لذا می بینید که حتّی در کافرترین کشورهای دنیا هم تبلیغ علنی مسائل جنسی، ممنوع است؛ و برخی کشورها هم که زمانی چنین آزادی داده اند، اکنون به خاطر گرفتار شدن در معضلات شدید اجتماعی، از کرده ی خود پشیمان شده اند و دارند روش سابق خود بر می گردند. کما اینکه دریافته اند که برای به زانو در آوردن دشمنان خودشان، می توانند از همین آزادی جنسی استفاده کنند.
فرض ديگر:
طبق مبناي اينها، يك نفر غير پزشك حقّ دارد شبكه ي تلوزيوني بزند و نظرات شخضی خودش را در مورد امور پزشکی، بیان کند و داروهاي دست ساز خودش را تبليغ نمايد. و طبق مبناي اينها، هيچكس نبايد جلوي چنين كسي را بگيرد. چون او كه كسي را آزار نمي دهد. او فقط عقائد و نظرات خودش را تبليغ مي كند، و اگر هم كسي از داروهاي او آسيب ديد، ربطي به اين شخص ندارد. چون آنها با اختيار خودشان اين داروها را استفاده كرده اند. طبق مبناي اينها، براي مقابله با چنين كسي، فقط بايد بر ضدّ او تبليغ نمود و كسي حقّ ندارد به صورت عملي، جلوي فعاليّت او را بگيرد. حال خودتان قضاوت كنيد! در كجاي دنيا، عقلا اجازه مي دهند كه چنين فردي اين گونه فعاليّتي را بكند؟ در تمام کشورهای دنیا، این گونه افراد را دستگیر نموده و مجازات می کنند.
این گونه افراد پزشک نما، در دفاع از خودشان می گویند: اغلب دانشمندان جهان، اوّلین بار که نظر جدیدی دادند، با مخالفت عمومی مواجه شدند، مثل گالیله. اگر بنا شود که جلوی نظرات جدید گرفته شود، دیگر علم پیشرفت نمی کند.
در جواب این مغالطه می گویند:
کسی جلوی نظرات جدید را نمی گیرد، بلکه ما فقط جلوی تبلیغ عمومی تو را می گیریم. تو اگر نظریّه علمی داری، برو در دانشگاه، برای اساتید رشته ی مربوطه بیان کن و با روش علمی، نظراتت را برای آنها اثبات کن!
اگر کسی حرف تخصّصی دارد، منطقاً باید با متخصّصان آن رشته بحث کند نه با عموم مردم که متخصّص این امور نیستند. در امور پزشکی همین گونه است، در امور فلسفی و کلامی و عرفانی و … هم همین گونه است.
از این فرضهای ناقض، باز هم می توان بیان کرد که به همین چند فقره بسنده می کنیم.
ـ اشکال حلّی
فرض کنید دو نفر هر کدام نظریّه ای دارند، که این نظریّات، ضدّ همدیگر هستند.
به حکم عقل، از دو حال خارج نیست:
یا هر دوی این نظرات، باطلند، یا یکی حقّ است و دیگری باطل می باشد. فرض سوم، یعنی حقّ بودن هر دو نظر نیز بداهتاً نادرست است. چون محال است دو نظر حقّ، ضدّ هم باشند. مثلاً محال است دو ضرب در دو، هم برابر با چهار باشد هم برابر با پنج.
حال آن کسی که حقیقتاً نظرش حقّ است، و یقین هم دارد که نظرش حقّ است و یقین دارد که نظر طرف مقابل، باطل است، چرا باید به طرف مقابلش اجازه دهد که او، نظر باطلش را در جامعه منتشر نموده و مردم را گرفتار شقاوت کند؟
وقتی می بینیم که عدّه ای، با تبلیغ باطل، مردم را گرفتار شقاوت می کنند، اگر مانع آنها نشویم، در حقّ مردم خیانت کرده ایم. و خیانت به مردم، به حکم عقل، کار باطلی است.
به رسمیّت شناختن باطل، و اجازه ی گسترش دادن به باطل، خودش آیا حقّ است یا باطل؟
این کار قطعاً باطل است.
حال اگر مدّعی حقّ، این باطلها را حقّ بداند، در این صورت، لازم می آید که در عین حقّ بودن، باطل هم باشد؛ که تناقض است.
لذا حقّی که با باطل مقابله نکند، اساساً حقّ نیست بلکه خودش هم باطلی است که لباس حقّ بر تن کرده است.
فرض کنید حکومت حقّی به طرفداران باطل اجازه دهد که عقائد باطل خودشان را بین مردم غیر تخصّص در امور مربوطه ـ نه در جمع متخصّصان مربوطه ـ تبلیغ کنند، در این حالت، چنین حکومتی، در واقع اجازه داده که مردم، گرفتار شقاوت شوند؛ و این خیانت به مردم است.
حکومتی که مدّعی حقّ است ولی اجازه می دهد که عدّه ای فریبکار، مردم را شقی کنند و با این کار به مردم خودش خیانت می کند، آیا واقعاً حکومت حقّ است یا حکومت باطل؟
مبلّغان عقائد باطل، چه کسانی هستند؟
کسانی هستند که کلاهبرداری و کلاه گذاری اعتقادی می کنند.
اگر حکومتی به کلاهبرداران و کلاه گذاران اقتصادی آزادی بدهد که دار و ندار مردم را با ترفندهایی مثل شرکتهای هرمی و امثال اینها غارت کنند، چنان حکومتی، آیا حکومت مطلوب است؟ قطعاً نیست. هر عاقلی تأیید می کند که حکومت باید جلوی کلاهبرداران و کلاه گذاران اقتصادی را بگیرد و اجازه ی تبلیغ به آنها ندهد. هر عاقلی تأیید می کند که حکومت باید جلوی کلاهبرداران و کلاه گذاران در امور پزشکی را بگیرد و اجازه ی تبلیغ به آنها ندهد. هر عاقلی تأیید می کند که حکومت باید جلوی کلاهبرداران و کلاه گذاران در عرصه ی نظامی را بگیرد و اجازه ی تبلیغ به آنها ندهد. هر عاقلی تأیید می کند که حکومت باید جلوی کلاهبرداران و کلاه گذاران در عرصه ی تغذیه را بگیرد و اجازه ی تبلیغ به آنها ندهد. و سهل انگاری در این موارد، به معنی خیانت به مردم جامعه است. مثلاً الآن صدا و سیمای کشور خودمان با اجازه ی تبلیغ دادن به پفک نمکی و چیپس و امثال این موادّ غذایی مضرّ، در حال خیانت به مردم است؛ و هر کسی اندک عقلی و اندک فکر علمی داشته باشد متوجّه این خیانت می شود و آن را تقبیح می کند.
پس چطور پای کلاهبرداران و کلاه گذاران فرهنگی و اعتقادی که وسط می آید، عدّه ای نظر می دهند که باید حکومت حقّ، کنار بکشد و اجازه دهد که اینها، سر مردم کلاه بگذارند یا کلاهشان را بردارند؟!
به حکم عقل، حقّی، که جلوی باطل نایستد، به همان اندازه که سهل انگاری کرده، خودش هم باطل است. این چه حقّی است که با باطل احساس تعارض نمی کند؟ و اگر احساس تعارض می کند، چطور آزرده نمی شود؟ چون آزارده شدن، ناشی از تعارض است. معنی ندارد که علّت باشد و معلولش نباشد. و اگر آزرده می شود، طبیعی است که بخواهد عامل آزار دهنده، را دفع کند.
خلاصه آنکه
ـ تن دادن به فرضیّه ی آزادی بیان گلو گشاد، در واقع به معنی دست برداشتن حقّ از حقّانیّت خویش است. چون حقّی که در مقابل باطل نایستد، خودش هم باطلی است در لباس حقّ.
ـ تن دادن به فرضیّه ی آزادی بیان گلو گشاد از سوی حکومت حقّ، در واقع به معنی خیانت به مردم است. و حکومتی که به مردمش خیانت کند، حقّ نیست بلکه باطل است.
ـ بنده هیچ ابایی از گفتن این مطلب ندارم که امروز صدا و سیمای کشور ما و برخی ارگانهای دولتی ما و همینطور نظام آموزشی کشور ما، در حال خیانت به مردم هستند و به همان اندازه که خیانت می کنند، باطلند. البته منکر این نیستیم که در مواردی هم به مردم خدمت می کنند که به همان اندازه هم حقّ هستند. لذا در جهاتی باطل و از جهاتی حقّ می باشند.
ــ چماق آزادی بیان، از ابزارهای جنگ نرم است.
فرضیّه ی مورد بحث در واقع خودش یک ابزار جنگی است در جبهه ی جنگ نرم، که هدف آن، فتح خاکریزهای جبهه ی حقّ است. لذا بیان کنندکان این فرضیّه، یعنی حکومتهای سکولار غربی، آن را در کشورهای خودشان اجرا نمی کنند، بلکه آن را برای دشمنانشان تجویز می کنند.
اگر ما، جلوی نشر یک روزنامه ی ضدّ اسلامی را بگیریم، یا اگر با شبکه های ماهواره ای مقابله کنیم و مثلاً استفاده از دیشهای ماهواره را ممنوع کنیم، در دنیا جار و جنجال می کنند و چماق حقوق بشر و آزادی بیان را بر سر ما می کوبند. امّا خودشان به راحتی شبکه ی ماهواره ای پرس تی وی و شبکه ی ماهواره ای العالم و هیسپان تی وی را تحریم می کنند و اجازه ی پخش آن را نمی دهند. آنها با صدها و هزاران شبکه ی ماهواره ای هر روز مردم ما را بمباران تبلیغاتی می کنند و اگر ما از این شبکه ها جلوگیری کنیم، بر ضدّ ما قطعنامه ی ضدّ حقوق بشری تصویب می کنند، امّا خودشان تحمّل دو سه تا شبکه ی انگلیسی زبان و اسپانیایی زبان و عربی زبان ایرانی را ندارند. و منطقاً نباید هم تحمّل کنند. مگر احمق هستند که اجازه دهند دشمنشان، خودش را در کشورشان تبلیغ کند؟! این یک جنگ است، لکن جنگ نرم؛ یعنی جنگ اعتقادی و فرهنگی. حقّ و باطل، ذاتاً با هم دشمنی دارند، و ذاتاً محال است همدیگر را تحمّل کنند. و مهمترین ابزار جنگ فرهنگی، تبلیغ است. لذا اگر جبهه ی باطل، به ما اجازه ی تبلیغ بدهد، نشانه ی حماقت اوست. کما اینکه اگر ما هم به او اجازه ی تبلیغ دادیم، نشانه ی حماقت ماست. لذا اگر غربی ها شبکه های ماهواره ای ما را تعطیل می کنند، کاری منطقی می کنند. این منطق جنگ است که شما جلوی حمله ی دشمن بایستی و ابزار جنگی او را از کار بیندازی. اگر در غرب، با حجاب مبارزه می کنند و اجازه نمی دهند که دختران حجابی در مدرسه و دانشگاه و ادرات دولتی حضور یابند، دارند طبق منطق جنگ رفتار می کنند. چرا که حجاب، یک ابزار جنگی است در جنگ نرم. وقتی دختر حجابی، در جمع حاضر می شود، دختران بی حجاب، برایشان این سوال مطرح می شود که آیا ما هم انسانی هستیم مثل مردان، یا ما فقط ابزار لذّت مردان هستیم؟ وقتی این فکر در ذهن دختر غربی پیدا شد، بی حجابی خودش را پستی معنی می کند. و وقتی چنین شد، تسلیم جبهه ی حقّ می شود. لذا غرب سکولار، از این ناحیه احساس خطر می کند؛ و طبق منطق جنگ نرم، سعی می کند حجاب را به عنوان یک ابزار جنگی در جنگ نرم، خنثی کند.
البته ما هم بیکار نمی نشینیم.
غرب، شعار دموکراسی و آزادی می دهد برای فریب اذهان مردم خودش. ما هم طبق قواعد جنگ نرم، از همین شعار او حسن استفاده را نموده و تا جایی که در توان داریم، نیروهای نفوذی خودمان را به جوامع آنها نفوذ می دهیم تا اسلام و انقلاب را تبلیغ کنند.
وقتی آنها به حجاب حمله می کنند، ما هم طبق قواعد جنگ نرم، با همان شعار آزادی عقیده و بیان، علیه آنها تبلیغ می کنیم.
خلاصه آنکه
جوان مسلمان ایرانی باید متوجّه باشد، بین حقّ و باطل، یک جنگ دائمی و ذاتی وجود دارد، که از زمان آدم(ع) بوده و همیشه هم خواهد بود.
در این میان، شعار آزادی بیان هم یکی از ابزارهای جنگی است.
فرضیّاتی مثل فرضیّه ی مورد بحث هم جزء تجهیزات جنگی در جنگ نرم هستند. اینها مین هایی هستند که دشمن در میدان مبارزه می کارد تا ذهنهای ما را شکار کند.

آمار این صفحه: بازدید امروز:۱ بازدید کل: ۶۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *